fa
Feedback
نیازهای بودن

نیازهای بودن

رفتن به کانال در Telegram
295
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
درد زندگی در ماه‌های گذشته، روزها و شب‌هایی بر من گذشت که درد تا مغز استخوانم را به آتش می‌کشید؛ اما در اوج درد، چهرۀ خندان زندگی هیچ‌گاه از پیش چشمان من نرفت. یادآوری لحظه‌ای که در آن زندگی دوباره به روی من می‌خندد، به من آرامش و تحمل می‌داد. اینکه می‌دانستم تا چند ساعت یا چند روز یا حتی چند ماه دیگر، دوباره لختی آرام می‌گیرم و دوباره اندکی طعم زندگی را می‌چشم، بهترین مسکن و آرام‌بخش بود. می‌نالیدم و زمزمه می‌کردم: درد و غم را حق پی آن آفرید تا از آن دو خوشدلی آید پدید عشق به زندگی، تحمل هر رنجی را آسان می‌کند. عشق به زندگی، روح اخلاق و فضیلت‌مداری است، و هر دردی جز درد زندگی، عین بی‌دردی و کمال بیهوده‌گردی است. در جهان، از گرگ گرسنه و مار زخمی آنقدر نباید ترسید که از کسانی که زندگی را نمی‌فهمند و قدم زدن در پارک را و رفیق‌بازی را و دوستی با حیوانات را و عشق‌ورزی با طبیعت را و خندیدن و رقصیدن را و موسیقی را و نشستن بر روی صندلی‌های سینما و تئاتر را. آنان که جز به نفوذ و اقتدار بیشتر نمی‌اندیشند و جز صدای طبل جنگ، قلب و روحشان را نمی‌نوازد، هراس‌انگیزترین جنبندگان روی زمین‌اند، حتی اگر پشت مقدس‌ترین آرمان‌های انسانی سنگر بگیرند. اگر ملتی گرفتار چنین پشیمنه‌پوشان عبوسی شد، جز این راهی ندارد که زندگی و شادی را پر و بال دهد تا فضا را بر آنان تنگ کند. عبوس زهد به وجه خمار ننشیند مرید خرقۀ دردی‌کشان خوش‌خویم رضا بابایی ۹۸/۸/۸

☕حقیقت اخلاق‌مدار است. اخلاق و حقیقت همزاد یک‌دیگرند. پس یکی، نشانه‌ی دیگری است. تفسیر حقیقت، ذهنی و انتزاعی است؛ اما اخلاق، عینی و انضمامی است. بنابراین ردیاب و محک حقیقت (امر متعالی؟ امر قدسی؟) اخلاق است. اخلاق، دو گونه است: دستوری و خودگردان. اخلاق دستوری همان است که حکیمان و پیامبران در ادوار مختلف تاریخ بشری گفته‌اند. اخلاق خودگردان، آن است که آدمی فارغ از تحمیل‌های محیط و تربیت‌های بومی و استانداردهای رسمی و سنت‌های تاریخی، آن را تحسین می‌کند. اگر پشتوانه‌ی اخلاق دستوری، قانون یا پیام‌های آسمانی است، حامی اخلاق خود بنیاد، تجربه‌های فردی و خرد جمعی است. امرحقیقی، سودمند و نتیجه‌بخش است. هر روستازاده‌ای می‌داند که آب نمی‌توان کره گرفت. وقتی مایه‌ای کره نداد، آب است، نه شیر. اگر یک عمر، مایه‌ای را هم زدیم و کره‌ای در کار نبود، باید بپذیریم که آنچه در مشک‌های ما ریخته‌اند هر چه هست شیر نیست. از کسانی هم که عمری آن مایه را به جای شیر به ما قالب کرده‌اند، نباید توقع داشت که به نادانی یا دغل‌کاری خود اعتراف کنند. اگر قدرت یا فرصت نداری که درباره‌ی حقانیت چیزی بیندیشی، در نتایج آن نظر کن. اگر نمی‌دانی که در درون مکتبی چه می‌گذرد، برون‌داده‌های آن را بنگر، تاریخش را بخوان، تربیت‌یافتگان قدیم و جدیدش را ببین. ✨رضا بابایی یادداشت‌ها و گفتاره‌های خارج از نوبت ‌ @beingneeds

☕ ماندگارترین کلام کریستین بوبن برایم این جمله است که گفته بود: «شاید ایمان‌داشتن به خدا از زمانی آغاز می‌شود که شروع به نگریستن یکدیگر و دیدن چهره‌های هم می‌کنیم.» به تعبیر سعدی شیراز: ای دل اگر فراق او، وآتش اشتیاق او در تو اثر نمی‌کند تو نه دلی که آهنی اما مسأله اینجاست که دیدنِ چهره‌ها آسان نیست. متوقف‌شدن و چشم‌گشودن به شوقِ زندگی در چشم‌هایی بسته و خاکی، ساده است مگر! ندیدنِ چهره‌ها هم به همین قرار. آن هم در عصرِ اینترنت و سینمایِ چندبعدیِ فاجعه. در عصرِ تراژدی و خون. به‌هرروی برای انسان‌بودن و انسان‌ماندن باید که باشی، باید که مواجه شوی. اجازه دهی صبرت به طاقت بیاید و شانه‌هات از بارِ کشیدن غمشان سنگین شود. پس گاهی مقاومتت را می‌شکنی و می‌شنوی و می‌ببینی و دل می‌سپری به صورت‌هایی که به زمین چسبیده. آنگاه سوگواری می‌کنی. با طمأنینه. برایِ تکه‌هایی از خودت. و بعد هم به ناگزیر می‌گذری. آهسته و با درنگ. می‌پذیری آشوب‌ِ انسان‌هایِ ضعیفِ شبیه خود را و می‌بینی آزارهای کوچک و بزرگت را در مقیاسِ توانایی‌ها و امکان‌هات. مناسکِ گذر از آهن‌دلی است این‌ها برای فرزندِ این زمان که منم. آیینِ رسیدن به سکون و زندگی در باریکه‌راهِ میانِ هجومِ مرگ و کاهشِ انسانیت. برایِ شستشویِ صورتم از غبارِ ظلمتی که در فضا موج می‌زند. برایِ زنده نگاه داشتنِ شعله‌ی امید. امیدواریِ همچنان به برتریِ زیستِ اخلاقی در روزهایِ پیش‌رویِ بشر. عمری دگر بباید بعد از فراق ما را کاین عمر صرف کردیم اندر امیدواری... #کرمانِ‌جان #غزه‌ی‌جان @beingneeds

☕ گوشه گوشه‌ی پارک در آغوشش کشیدم. به تکرار و طولانی. از جنگی ده ساله و تاریک گذشته بود و به امروز رسیده بود. چند سالی می‌شد که ندیده بودمش. تنها کاری که می‌توانستم برایش انجام دهم همین‌ها بود: بشنوم و بشنوم و بشنوم. در سکوت و در حضور. تمام نگاهم را به چشم‌هاش ببخشم. در اوج قصه‌هاش بغلش کنم تا تپش‌های بی‌قرارِ قلبش کمی آرام بگیرد. به انگشت اشاره و به ظریف‌ترین شکلی که بلدم از موهای پیشانی شروع کنم و تا چانه نوازشش کنم. و دست‌هاش. دست‌هاش را هم مثالِ دو کتاب مقدس در دست بگیرم و به شکل‌های مختلف بخوانم و اکرام کنم. سبکی نفس‌ها و لبخندش حین خداحافظی به من می‌گفت او یک چیز بیشتر نمی‌خواست. نوازش. این هدیه‌ی عظیمِ کوچک را. نوازشی که با دیدن همراه است. دیدنِ رنج یک انسان و پناه‌دادنش به تمام حواس. به تجربه‌ای شفابخش. هر روز که می‌گذرد بیشتر از قبل کودک می‌بینم. کودکانی بزرگ‌سال، که هر از گاهی نیاز دارند رها و امن، و در سایه‌ی حضورِ آشنایِ کسی از جنسِ انسان، و اینبار نه به تنهایی، برای خود سوگواری کنند و بی‌پروا، رنجِ زیستن و بودن را فریاد کنند. ترجیع‌بند حرف‌هاش این بود: چقدر سختی کشیدم من. چقدر سختی کشیدم من. @beingneeds

☕ سلام دوستان سلام‌ها... چشم‌هاتان روشن از فصلِ نو و برف و بارانِ نو دقایق سردِ زمستانی‌تان سرشار از حضور، مثال همین لحظاتی که عطار به توصیفی دل‌پرور و استاد به نفسی گرم، میهمانِ دل می‌شوند و دل را به میهمانی می‌برند. آنجا که عاشقانت یک دم حضور یابند دل در حساب ناید جان در میان نگنجد @beingneeds

☕️به وقتِ دیدارِ عطار و استاد @beingneeds

دعاگویِ غریبان جهانم و ادعو بالتواتر و التوالی

Repost from Ali Abdi
خداوند، نور آسمان‌ها و زمین است قصه‌ی این روزهای زندگی در تهران ☘️ https://shorturl.at/bzHLT @Hammdelaan

صداي تو خوب است ما چرا می‌نويسيم؟ آيا می‌خواهيم همديگر را آگاه‌تر کنيم؟ يا می‌خواهيم خودمان را سبک کنيم و خلجان‌های ذهن‌مان را بيرون بريزيم و آرام بگيريم؟ در شبکه‌های اجتماعی، سطح آگاهی‌ها تقريبا مساوی است و معمولا اکثر نوشته‌ها گرايش کلی خوانندگان را دگرگون نمی‌کند. درست است که نوشتن برای خالی شدن، نوعی خودخواهی و ديگرآزاری است، اما به نظرم اکثر کسانی که در گروه‌های اجتماعی می‌نويسند، انگيزهٔ ديگری نيز دارند که شايد خودشان هم از آن بی‌خبر باشند، و آن، «با هم بودن و گم نکردن همديگر» است. در تاريکي، تنها راه برای اينکه همديگر را گم نکنيم، صدا است. لازم نيست اين صدا، حکمت و فلسفه و ادبيات و تحليل‌های دقيق سياسی و بازگويی انديشه‌های ژرف و شگرف باشد. همين‌قدر که صدای همديگر را بشنويم، ترس و هراسمان از اين همه ظلمت و دهشت، کمتر می‌شود. حضور در شبکه‌های اجتماعی، نوعی دست همديگر را گرفتن در خيابان شلوغ زندگی است. ما می‌نويسيم، فقط براي اينکه در اين شب تاريک و بيم موج و گردابی چنين هايل، همديگر را گم نکنيم. صدا کن مرا صدای تو خوب است صدای تو سبزينهٔ آن گياه عجيبی است که در انتهای صميميت حزن می‌رويد در ابعاد اين عصر خاموش من از طعم تصنيف در متن ادراک يک کوچه تنهاترم بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايی من بزرگ است و تنهایی من شبيخون حجم ترا پيش‌بينی نمی‌کرد و خاصيت عشق اين است (سهراب) رضا بابایی

پدرم گاهی وقت‌ها از فرط سرحالی، سربه‌سر مادرم می‌گذارد و متهمش می‌کند که طی دو سال اول ازدواج‌شان، اسمش را مستقیم صدا نکرده. به جایش از ضمایر استفاده کرده. او، ایشان، این، اون، وی، شخص مذکور، فرد مورد نظر و الخ. ما هم همیشه خندیده‌ایم به این شوخی. چون همه می‌دانیم که شوخی است. اما همیشه این حرف پدرم یک حقیقت کلی برایم محسوب شده. این‌که چقدر قشنگ است آدم اسمش را از زبان کسی که دوستش دارد بشنود. قبل از این‌که عادت، نخ‌نمایش کند. این که مثلا مکارم‌شیرازی آدم را صدا کند کجا و این‌که قناری محبوسِ دل آدم صدایش کند کجا. لاکردار حکم بوی نان تازه را دارد که از تنور دل کسی بزند بیرون. (منظورم تنور دل قناری بود و نه مکارم).

ادوارد سعید در کتاب خاطرات‌اش، دربارهٔ ایام کودکی‌اش می‌نویسد: «مادرم که صدای‌ام می‌کرد، دلم می‌خواست جواب ندهم و کمی بیشتر در دسترس‌اش نباشم تا لذتِ "صدا شدن"، لذتِ "خواسته شدن" را کمی بیشتر بچشم.» .

☕عالمی هست درین گوشه که در عالم نیست سهم من از دلخوشی‌های قم، جایی شبیه یک تپه است. کمی بلندتر از شهر که مرا به شهرکرد پیوند می‌دهد. دقیق‌تر اگر بگویم؛ به کوهی در قسمت‌ مرتفعی از شهر، درست در مجاورت بزرگترین پارکش. لحظات فراغتِ نوجوانی را با سنگ‌هاش گذراندم. با سنگ‌هاش و آن سقفِ آبیِ پرپرنده و صدایِ شجریانی که از آن پارک و درخت‌ها و فواره‌ها و لبخند بچه‌ها می‌گذشت تا خودش را به جمع ما برساند. اینجا و در دلِ شهری که دستش از خیلی جهات خالی است و دلم چندان با آن صاف نیست، منِ فراری از کافه، به هر مناسبتی و با هر کسی که ملاقاتی داشته باشم، اولین پیشنهادم بوستان علوی‌ست. جایی شبیهِ پاتوقِ آن روزهایم. و اگر مجالی دست دهد، دعوتشان می‌کنم به تپه‌ی انتهایی بوستان. به تفرجگاهِ منتخبم از این قطعه‌ی زمین. دوست و همکاری داشتم که چندین سال پیش رفت دامغان. او هم نفس کشیدن روی کوه را دوست می‌داشت و دربندِ گرگ و میش دمِ صبح بود. چند باری دل به دریا زدیم و نیمه‌شب به سراغش رفتیم. نماز را بالای تپه خواندیم و تا سلام به آفتاب، همانجا ماندیم. لحظاتِ شسته و خوشایندی بود. و البته که با بودن سگ‌های اطراف و احساسِ ناامنی، دیگر نتوانستیم آن لحظات را تجربه کنیم. اینجا آسمان نزدیکتر است و آغوشش تنگ‌تر. به خصوص که ماهِ کاملی هم بر بالایِ سینه‌ نشانده باشد. بلندایِ‌ مکان، آهنگِ زندگی را کمی بلند‌تر می‌کند. طرفه آنکه سخاوتِ نسیم و بخشایشِ سنگ‌ها و گشودگیِ آسمان و دورنمایِ شهر، دمنوشی خوش‌طعم پیشکش‌ات می‌کنند: رهایی! از این گوشه‌ی آسایش، مردمان دیگر مردم نیستند. جریانی از امواجند که آرام گرفته‌اند. آری، از پارکِ آنجا تا بوستانِ اینجا، خیلی چیزها تغییر کرده، اما آنچه که ثابت مانده، همین نغمه و نسیمِ تسلیم است. طعمِ گسی از پذیرش. پذیرشِ همه چیز و حتی این شهر و برخی مردمانِ غلیظش. @beingneeds

☕«نامِ مرا آواز کن» صدا کن مرا صدایِ تو خوب است. نگاه، از صدایِ تو ایمن می‌شود، کلام، از نگاه ِ تو شکل می‌بندد، خوشا نظربازیا که تو آغاز می‌کنی... صدا کن مرا صدایِ تو خوب است. ✨سهراب و شاملو @beingneeds

☕طرح نو حادثه‌، آن نیست که آهنی بر آهنی فرود آید یا خانه‌ای بر زمین نشیند یا گوسفند چاقی در روستایی دور، شتر زاید. حادثه، گرمایی است که در ضیافتِ دیدار، مهمانِ خسته‌جانی را پذیرایی می‌کند... توبه باید کرد از این همه سنگ قساوت که بر شیشه‌ی عمر زدیم. اگر می‌توان گل افشاند و می در ساغر انداخت، فلک را سقف چرا بشکافیم و طرح نو چرا دراندازیم؟ شکاف سقف و طرح نو، همین گل افشاندن است و می در ساغر انداختن. زاده‌ی این باغیم و روزی در آن خواهیم خفت؛ اکنون که بیداریم، چراغ عیش برافروزیم تا عرشیان بدانند که روز واقعه، ما را چه دهند و کجا برند. ✨رضا بابایی یادداشت‌ها و گفتاره‌های خارج از نوبت ‌      @beingneeds