𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
رفتن به کانال در Telegram
دیروز تویِ اتوبوس، یک نفر عطر زده بود. من گاهی بوی کسی را که قبل از من رویِ صندلی نشسته حس میکنم. ما دانسته یا ندانسته هرجا میرویم تکههایی از خودمان را جا میگذاریم. 😮💨 — سايمون ون بوی / وهم جدایی ART: A Real Talent
نمایش بیشتر2 024
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-77 روز
-1830 روز
آرشیو پست ها
2 024
راه بندان
پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۰
ترافیک دیروز غیرطبیعی بود. یک ساعت بود که تاکسیمان از جایش تکان نخورده بود. کلافه شده بودم. همه کلافه شده بودند. بوقها فایدهای نداشت، ماشینی حرکت نمیکرد، فقط اعصاب را بیشتر و بیشتر خرد میکرد. مردی که پیاده از لابهلای ماشینها میآمد با صدای بلند گفت "بیخودی بوق نزنید راه بستهست". رانندهی ماشین بغلیمان پرسید چرا؟
مرد گفت سر چهارراه یکی از بالای ساختمون میخواد خودشرو بندازه پایین. کلی ماشین آتشنشانی و آمبولانس اومدهند. پلیس هم راهرو بسته.
زنی که جلو نشسته بود پرسید پیره یا جوون؟
مرد گفت مثل این که جوونه.
راننده گفت ببین چه طور مردمرو اسیر کردهها.
مردی که عقب کنارم نشسته بود گفت کسی که میخواد خودشرو بندازه پایین که از این بازیها در نمیآره. میندازه و خلاص.
راننده گفت این کارها همهش برای جلب توجهه.
زن گفت یعنی چهش شده که شب عیدی میخواد خودشرو بکشه؟
راننده گفت هیچی... همهش اداست.
مردی که کنار من بود گفت اگه میخواد خودشرو بندازه پایین کاش زودتر بندازه خیابون باز شه. هزارتا کار داریم.
همان موقع ماشینها آرامآرام شروع به حرکت کردند و خیابان باز شد.
#تاکسی_سواری / #سروش_صحبت
💬 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯ 🔺
2 024
کتاب ۳۶۵ روز بدون تو!
توضیح مترجم
فقط خواستم این نکتهرو بگم که از اسم کتاب "۳۶۵ روز بدون تو" برمیآد که روز شمار نویسنده ۳۶۵ روز بوده و کتاب هم ۳۶۵ صفحه باشه. اما به دلایلی نویسنده فقط تا ۲۰۰ روز پیش رفته، وگرنه کتاب کاملِ و بدون هیچگونه کاستی در ترجمه، به نگاه شما تقدیم شده.
نهال سهیلی فر - نویسنده
🔺 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯ 🏕
2 024
حرف مردم؟! به درک…
لباسهاى رنگى بپوشيد، تيپهاى شاد و با طراوت بزنيد، حرف مردم به درک.
• میگويند سرخوش هستيد؟!
• میگويند اهل خودنمايى هستيد؟!
• میگويند جلف هستيد؟!
• میگويند و میگويند...؟!
• به درک...! واضحتر از اين...؟ حرف مردم به درک...
براى خودتان زندگى كنيد، نه براى مغز بسته و دهان هميشه باز مردم. عزيزانم، فراموش نكنيد فقط يکبار فرصت زندگى كردن داريد.
اين يکبار را بدرخشيد و لذت ببريد...
— سهیل شهابی
➡️ 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯ 🏕2 024
در کوچه ما سه نفر مشغول بازی هستند، گویا یک خانم و آقا در یک تیم و یک آقا در تیم مقابل.
• آنها گویا باید تلاش کنند که با صدای بلند شُغلهای کشدارِ خویشاوندان یکدیگر را حدس بزنند، مثلاً خانم از تیم شماره ۱، با اطمینان و صدای رسایی میگوید؛ "پدرته".
• آقا از تیم شماره ۲، با اطمینانی به مراتب بیشتر از خانم فریاد میزند که "تمام کِس وُ کارته".
• آن یکی آقا از تیم شماره ۱، آقای تیم شماره ۲ را همزمان بعد از یادآوری "شغل خواهر و مادرش" دعوت به "خفگی" میکند.
بازی پیچیدهایست و نمیدانم که امتیازها به چه شکلی تقسیم میشود.
اما امیدوارم که برنده خُشنود باشد.
🗣️ 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯ 🏕
2 024
اگر کسیرو دارید که برای تولد، کتاب بهتون هدیه بده! بیبهانه شااااد زندگی کنید و چه بهتر که کتاب را بخوانید، عاشقش شوید، دوستش بدارید و یک هفته با آن زندگی کنید.
فکر میکنم حتی اگر در طول زندگی قرار نیست فیلمی بسازیم، صد البته بهتر که این کتاب را بخوانیم.
پ ن: انگار وظیفهام بود یه جایی از کتاب عکس بگیرم که خورشید تابیده باشه! پشت شیشههای دودی عینکش، حتماً پر از نور بوده.
— عباس کیا رستمی
⭐️🌏 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯ 〰️
2 024
یک روز از یه مراسم عزای خانواده پدریم برگشتم و از اون روز تصمیم گرفتم برای خودم زندگی کنم…
خانومی که کنارم نشسته بود، تو سالن پذیرایی یه نمکپاش درآورد و روی غذاش ریخت. گفت نمک صورتیه، من نمک دیگه نمیتونم بخورم.
بعد به این فک کردم وقتی داشته میومده مراسم خاکسپاری، اول نمکپاشِ نمک صورتیشرو برداشته و اومده، یعنی در واقع متوفی به لِفتُ رایتش بوده و سلامتی خودش اولویتش بوده.
اونجا با تمام وجودم حس کردم که فوت یه آدم برای اکثریت مهم نیست.
پس چرا نباید به میل خودم زندگی کنم، چرا باید حرف آدما برام مهم باشه...
💎 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯ 〰️
2 024
اگر میخواهید برای ایجاد آشتی در جهان، كاری انجام دهید، به خانهتان بروید و خانوادهتان را دوست بدارید...
— مادر ترزا
🧡🪐 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯ 〰️
2 024
چند وقتی میشد که همکار شده بودیم…
بچههای کوچولویی که از در پیتزا فروشی رد میشدند با ذوق نگاهش میکردند و لبخند میزدند. "کریمی" صاحب مغازه، میگفت این چهارمین نفریست که برای پوشیدن لباس کلاه قرمزی و ایستادن در مغازه استخدام کرده اما از هیچکدام راضی نبوده، میگفت دل به کار نمیدهند، خوب نمیرقصند و بلد نیستند چطور مشتری را به داخل بکشانند، اما از این یکی راضی بود. با هم استخدام شده بودیم. من پیک موتوری بودم و او عروسک دم مغازه.
یک شب که تعداد سفارشهای بیرونبر کمتر بود، روی موتورم جلوی در مغازه نشسته بودم و در حالی که ساندویچم را گاز میزدم به او نگاه میکردم. تا به حال ندیده بودم که کسی تا اینحد نقشش را خوب بازی کند، با دل و جان میرقصید. هرکسی که از جلوی مغازه رد میشد، با دیدن او چند دقیقهی مکث میکرد و با نگاه به او و رقص و ادا و اطوارش لبخند میزد. خیلیها هم بعد از گفتن جملاتی مثل دمت گرم و خیلی باحالی وارد مغازه میشدند و غذا سفارش میدادند.
آخر شب که کار تمام شده بود، روی چهارپایهی بیرون مغازه نشسته بود، کلهی عروسک را از سرش برداشته بود و سیگار میکشید. سی و پنج ساله بود. این را از روی فرم استخدامی که کنارم پر کرده بود خاطرم است اما موهای جوگندمی و چروکهای کنار چشمش سنش را بیشتر نشان میداد. کنارش نشستم و به شوخی گفتم: خوب میرقصی و نقش باز میکنیا، خدایی اگه جای دیگه میدیدمت فکر میکردم بازیگر مازیگری چیزی هستی. بدون اینکه سرش را بالا بیاورد پُک عمیقی به سیگار زد و گفت: اگه تو هم بچهات مریض بود و پول لازم بودی از منم بهتر میرقصیدی.
خواستم بپرسم بچهاش چندساله است و چه مشکلی دارد که گفت: باید پیوند مغز استخوان بشه که حالش بهتر شه، فقط پنج سالشه.
دلداری دادن بلد نبودم. گفتم: پاشو لباستو عوض کن من میرسونمت. جواب داد: میخوام با همین لباس برم در بیمارستان واسش برقصم، عاشق کلاه قرمزیه، هر شب همین کارو میکنم، از پنجره منو نگاه میکنه و نمیدونه که این بابای بدبختشه که داره قر میده.
آن شب، جلوی پنجرهای که یک بچهی پنج ساله با سری تراشیده از آن به بیرون نگاه میکرد و لبخند میزد، غمانگیزترین رقص زندگیام را دیدم، غمانگیزترین تلاش یک پدر برای خنداندن بچهاش.
چند روز بعد، سفارشها را که تحویل دادم و به مغازه برگشتم، دیدم کلهی کلاه قرمزی را از سرش درآورده و دارد میرود، جوری راه میرفت که انگار کوهی از غم روی دوشش گذاشته بودند، صدایش کردم اما در آن شلوغی نشنید، کریمی گفت: از بیمارستان بهش زنگ زدند گفتند بچهش میخواد ببینتش، اینم واسه ما نشد عروسک، باید به فکر یه کلاه قرمزی دیگه باشم... تو کسیو نمیشناسی؟
و من به او فکر میکردم... به او و به همهی کلاه قرمزیهای قبلی...
🔥 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯ 〰️
2 024
یه همکار داشتم سر ماه که حقوق میگرفت…
تا ۱۵ روز ماه سیگار برگ میکشید، بهترین غذای رستورانرو میخورد. اما نیمی از ماهرو غذای ساده از خونه میآورد.
موقعی که از اونجا منتقل شدم، کنارش نشستم و گفتم تا کی به این وضع ادامه میدی؟
با تعجب گفت: کدوم وضع؟!
گفتم زندگی نیمی اشرافی و نیمی گدایی.
به چشمام خیره شد…
گفت: تا حالا سیگار برگ کشیدی؟ گفتم نه!
گفت: تا حالا تاکسی دربست رفتی؟ گفتم نه!
گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟ گفتم نه!
گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟ گفتم نه!
گفت: تا حالا تمام پولتو برای کسی که دوستش داری هدیه خریدی تا خوشحالش کنی؟ گفتم نه!
گفت: اصلاً عاشق بودی؟ گفتم نه!
گفت: تا حالا یک هفته از شهر بیرون رفتی؟ گفتم نه!
گفت: اصلاً زندگی کردی؟ با درماندگی گفتم اره... نه... نمیدونم...!
همینطور نگاهم میکرد نگاهی تحقیرآمیز...!
اما حالا که نگاهش میکردم برایم جذاب بود...
موقع خداحافظی تکه کیک خامهای در دست داشت تعارفم کرد و یه جمله بهم گفت که مسیر زندگیمرو عوض کرد.
او پرسید: میدونی تا کی زندهای؟ گفتم نه!
گفت: پس سعی کن دست کم نیمی از ماهرو زندگی کنی...
👍 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯ 〰️
