𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
رفتن به کانال در Telegram
دیروز تویِ اتوبوس، یک نفر عطر زده بود. من گاهی بوی کسی را که قبل از من رویِ صندلی نشسته حس میکنم. ما دانسته یا ندانسته هرجا میرویم تکههایی از خودمان را جا میگذاریم. 😮💨 — سايمون ون بوی / وهم جدایی ART: A Real Talent
نمایش بیشتر2 280
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-57 روز
-3930 روز
آرشیو پست ها
2 280
فکر کنم تنها چیزی که آدم حق داره در موردش خسیس باشه عمره!
عمرمون رو نذاریم پای آدمای اشتباه…
🦏
2 280
یه آدم طبق سلیقه و معیارهاتون پیدا کنید…
باهم فیلم ببینید، غذای خوشمزه بخورید، برید باشگاه، کتاب بخونید، لباسای ست بخرید، عکساتونو قاب کنید، مست زیر بارون بخندید، باهم برقصید، عمیق ببوسید و بغل کنید، همدم باشید، کنار هم پیشرفت کنید.
به همه یاد بدین رابطه واقعی اینه نه اون رابطههای دوزاری بیسر و ته.
🐘
2 280
تو فکر میکنی که دیگران از تو خوشبختتر هستند.
وضعیت آنها هم همین است.
آنها تو را خوشبختتر میبینند.
این یک فریب دوطرفه است…
2 280
بدرود عزیزِ من…
هرچه باداباد، ما به دوست داشتنِ یکدیگر ادامه میدهیم. مگر نه؟
– از نامههای فرانتس کافکا به فلیسه
2 280
سعی نکن با نبودنت دیگران رو مجبور کنی که از تو سراغی بگیرند.
کسی که قدر بودنت رو ندونه، نبودنت هم ذهنش رو درگیر نخواهد کرد.
… 🍂
2 280
دو پاراگراف بنویسم در خصوص شگفتانگیز بودن دستها، بابت دل خودم.
صد سال پیش از روی دوچرخه افتادم زمین و یکی از انگشتهایم را پکاندم. دو ماه مثل کرم ابریشم گذشتماش توی پیله. بعد هم به سفارش دکتر، رفتیم پیش فیزیوتراپ. من و انگشتم. فیزیوتراپی یک سالن بزرگ با کاشیهای سفید بود که آدم را یاد مردهشورخانهای میانداخت که «صفر کشکولی» آن را به باشگاه بوکس تغییر کاربری داده باشد. فیزیوتراپها هر کنج باشگاه مشغول لت و کوب کردن مریضها بودند. فضای سورآلی بود. مثل جهنمی که هر گوشهی آن گناهکاری مشغول شکنجه شدن باشد. خوف کردم. تصمیم گرفتم فرار کنم و تا آخر عمر دوچرخهسواری نکنم و با درد انگشت بسازم. که خب، فرصت نشد و «ماریا» یقهام را چسبید. همان فیزیوتراپی که قرار بود شکنجهام کند. بهش گفتم که پشم و پیلهام از ترس ریخته و من طاقت درد ندارم. حتی بهش پیشنهاد دادم که بهم بیهوشی عمومی بدهد و چند روز بعد که روز خوبی بود و انگشتم دیگر درد نمیکرد بیدارم کند. که البته ماریا خندید و من را برد گوشهی سالن و نشاند پشت میز و چیزی گفت که خلاصهاش این بود که «چقدر لوسی تو». بعد هم دستم را آرام گرفت توی دستاش و گفت «این انگشتته؟». بعد هم انگشتهایش را برد لای انگشتهایم. وجب به وجب دستم را آرام و با احتیاط مالاند. درست مثل کشاورزی که در مزرعهی زعفراناش به نرمی قدم بزند و مراقب باشد تا گُلی را لگد نکند.
ماریا ماسک زده بود و فقط چشمهایش را میدیدم و پیشانی فراخاش. چهل و پنج دقیقهی تمام دستم را ماساژ داد و حرف زد. از خرابی لایه ازن بگیر تا کارتلهای مخوف مواد مخدر کلمبیا و وضعیت زیر ساختهای کشور. صدای آخ و اوخ مردم هم پسزمینهی عیش و عشرت من بود. البته من که نمیفهمیدم ماریا چه میگوید. بس که صدای دستهایش بلند بود. یک بهشت برین برایم ساخته بود، وسطِ جهنم کشکولی. با خودم فکر میکردم که اگر فشار دستش را بیشتر کند و درد بکشم، باز هم خیالی نیست. درد و رنج هم اگر منبع درستی داشته باشد، تبدیل میشود به لذت. در خصوص لذت لمس دستها دو جملهی مختصر بهش گفتم. دور انگشتم را مالاند و گفت که دستها زبان آدم هستند و بدون آن لال هستیم. یا یک چیزی شبیه به این. بعد هم قشنگتر مالاند.
بعد از چهل و پنج دقیقه، دستاش را ول کرد و گفت تمام. در واقع در بهشت را باز کرد و پرتم کرد بیرون. دوباره صدای آخ و اوخ و فیزیوتراپهای کشکولیطور و جهان واقعیِ بیرون. بیانصاف.
حالا هم دارم فکر میکنم که یک موسسهی فرهنگی-مالشی بزنم با محوریت مالاندن دستهای انسان گرفتار در جهان مدرن. آدمهایی که از دوچرخه نیفتادهاند و دستشان درد نمیکند اما قلبشان چرا. دستهای مهربان و کار بلد اجاره میدهم بهشان. با کاربریهای مختلف. دست برای گرفتن و قدم زدن از میدان ونک تا تجریش. دست برای گرفتن در رستوران مسلم. دست برای لمس لالهی گوش در زمان نوشیدن شراب. دست برای گرفتن در ثانیههای هراس از تصادف. دست برای مراقبت از گردن در برابر سوز زمستان نابکار. دست برای پاک کردن اشک غلطان از روی گونههای خسته از بارش. دست برای گرفتنِ همینجوری. به زودی.
…
2 280
ما اندازهی نفس كشيدن
به شنيدن جملههای خوب نيازمنديم.
کاش جملههای خوب رو از همديگه دريغ نكنيم.
…
2 280
آدما یه وقتایی به فکر خودشونم نیستن، چه برسه به اطرافیانشون.
بیانصاف نباشیم، و شرایط سختشون رو سختتر نکنیم.
با شکایت از مثل همیشه نبودن، و با گِله که تو دیگه من رو دوست نداری، آزارشون ندیم.
بیانصاف نباشیم!
آدما یه وقتایی نیاز دارن که به هیچی فکر نکنن. همین!
…
2 280
میدونی چیه؟
آدم اون کسی که دوستش دارهرو به چشم زیباترین آدم دنیا میبینه.
به قیافش بیست و یک، از بیست میده.
بغل کردنشو با همهیِ دنیا عوض نمیکنه.
بداخلاقیاش و غُر زدناشرو به خندیدن با بقیه ترجیح میده.
میبخشتش، حتی وقتی اون مقصره…
🎧
2 280
میدونی چیه؟
آدم اون کسی که دوستش دارهرو به چشم زیباترین آدم دنیا میبینه.
به قیافش بیست و یک، از بیست میده.
بغل کردنشو با همهیِ دنیا عوض نمیکنه.
بداخلاقیاش و غُر زدناشرو به خندیدن با بقیه ترجیح میده.
میبخشتش، حتی وقتی اون مقصره…
🎧
2 280
میدونی چیه؟
آدم اون کسی که دوستش دارهرو به چشم زیباترین آدم دنیا میبینه.
به قیافش بیست و یک، از بیست میده.
بغل کردنشو با همهیِ دنیا عوض نمیکنه.
بداخلاقیاش و غُر زدناشرو به خندیدن با بقیه ترجیح میده.
میبخشتش، حتی وقتی اون مقصره…
🎧
