𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
رفتن به کانال در Telegram
دیروز تویِ اتوبوس، یک نفر عطر زده بود. من گاهی بوی کسی را که قبل از من رویِ صندلی نشسته حس میکنم. ما دانسته یا ندانسته هرجا میرویم تکههایی از خودمان را جا میگذاریم. 😮💨 — سايمون ون بوی / وهم جدایی ART: A Real Talent
نمایش بیشتر2 280
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-57 روز
-3930 روز
آرشیو پست ها
2 280
خسرو شکیبایی توی خانهسبز یه دیالوگ داشت که میگفت: قهریم ولی حق نداری با من حرف نزنی.
ما یه همچین قانونی داریم تو رابطه. خیلی جدی و واقعی بوس سرجاشه و حتی تاثیری تو روند آشتی نداره.
ممکنه همون لحظه طرف مقابل بوست کنه ولی آشتیام صورت نگیره.
درواقع قهریم ولی حق نداری منو بوس نکنی.
2 280
تلاش بیش از حد یک حکومت در راه مذهبیسازی جامعه به این دلیل است که آنها به خوبی میدانند که جوامع مذهبی دارای آستانه تحمل بسیار بالاتری در برابر بیعدالتی نسبت به جوامع عادی هستند؛ زیرا معتقدند خدا در دنیایی دیگر انتقامشان را خواهد گرفت.
— الكساندر آستروفسکی (۱۸۸۶-۱۸۲۳)
❤️ 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
2 280
یک عده آدم هستن که میفهمن که نفهمن؛ اما نمیفهمن که میفهمیم نفهمن!
به این جور آدما باید گفت من دستم بنده، پنج دقیقه احترام خودتو نگهدار.
— دیالوگی بود از فامیلِ دور
🙂 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
2 280
چه خوب است که میشود تکههایی از معجزه را در اتاقت نگه داری تا آن فضای کوچک برایت به وسعت بهشت زیبا بشود.
من دیدنِ آفتاب از لابهلای برگهای گلهایم که حوالی ظهر زیباترین منظره را برایم میسازد را با هیچچیز عوض نمیکنم.
حال خوب - فضای خوب
— فاطمه فدایی
⭐️ 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
2 280
طبیعیه که برای حفظ رابطهای که برامون اهمیت داره، ممکنه مجبور شیم یکسری تغییرات توی خودمون ایجاد کنیم. ظاهری، اخلاقی و رفتاری. جزئی.
اما تغییر برای حفظ رابطه تا جایی قابل پذیرشه که ما رو مجبور به "نمایشی رفتار کردن" نکنه. تغییراتی رو که میپذیریم، بدون نقش بازی کردن و نمایش دادن، بپذیریم و خارج از اون رابطه یا دور از چشم پارتنر/دوستمون هم بهش پایبند باشیم.
تغییرات اینچنینی که از نظر خودمون میتونه به استحکام اون رابطه کمک کنه، احتمالن قابل پذیرشه. اما وقتی که حجم و یا شدت اون تغییرات از توان و ذهنیت ما فراتر میره، تبدیل میشیم به بازیگر یه تئاترِ کمدی. بازیگرِ ناشیِ یه تئاتر کمدیِ کممخاطب. دیر یا زود اون بازیگر خسته میشه و تماشاچیها میفهمن که داره مصنوعی بازی میکنه. و دیر یا زود اون تئاتر همهی مخاطبهاش رو از دست میده و سرمایهگذارش ورشکسته میشه!
حدود و مرز این تغییر باید با ذهنیت و افکار ما همخونی داشته باشه. بنابراین لزومی نداره حس کنیم همیشه این ماییم که باید تغییر کنیم. بعضی وقتها باید اونها تغییر کنن، یا همینی که هست رو بپذیرن.
⭐️ 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
2 280
پس چای دم میکنم. بیا بشین بغلم. حرف بزنیم. تو حرف بزن، من بغلت کنم. من گوش بدم، تو لبخند بزن.
2 280
شبیهِ اون لحظهای که محسن نامجو میگه "بگذارید باادب باشم دوستان؛ آبِ دهان به این زندگی…"
2 280
بخشی از نظر چتجیپیتی در مورد پذیرش اینه که گاهی ما میخوایم همه چیز رو تحت کنترل داشته باشیم، اما حقیقت اینه که نمیشه همیشه همه چیز طبق برنامهمون پیش بره. پذیرش یعنی بدونی که تغییرات و نتایج غیرمنتظره بخشی از زندگی هستن و نیازی نیست که همه چیز رو کنترل کنی.
2 280
میفهمم که داری تلاش میکنی تا قوی باشی، اما یادت باشه که یه زخمهایی هیچوقت خوب نمیشن.
سعی کن فراموششون کنی. فراموش کردن هم یهجاهایی یعنی قوی بودن. و اگر اون زخم خوب نشد، و فراموش هم نشد، سعی کن باهاش کنار بیای.
بپذیریش و زندگیت رو پیش ببری. به نظرم «پذیرفتن»، حدِ اعلاء و بزرگمنشانهی قوی بودنه.
2 280
حالا این وین بود، تصور کنید مابقی دنیا به چه صورت بوده همین دویست سال پیش. الان امتیاز گوش دادن طبقهی آریستوکرات به موسیقی با کیفیت، در اختیار همهست و در یک کشور نرمال کیفیت زندگی انسان از امپراطورهای روم بیشتره.
2 280
تو قرن هجدهم و دورهی موتزارت، در وین، چیزی به نام کنسرت نداشتیم و اگر چیزی بود، مختص به طبقهی آریستوکرات بود. موسیقی رو مردم تو میخانهها و شاید محفلهای خصوصی گوش میدادن که اونم همیشگی نبود. ممکن بود ماهها طول بکشه تا یه بار دیگه موزیک به گوشت بخوره.
2 280
محبوب من، تمامِ چیزی که ذهنم را مشغول کرده این است که حالِ تو و حال چشمهایت خوب باشد.
2 280
عموی من بنا بود، تمام عمرش سر ساختمانِ این و آن کار میکرد و نان حلال سرسفره میآورد. عمو با اینکه بیسواد بود درخانهاش یک کتابخانه داشت که کسی حق دستزدن به آن را نداشت و هرکس هرچیز از روی قفسهی کتابخانه نیاز داشت، باید اول از او اجازه میگرفت.
یکبار که خانهشان مهمان بودیم، شنیدم که پسر عموهای دیگرم عمو باقر را مسخره میکنند که سواد ندارد ولی کتابخانهی به آن بزرگی دارد. یکجورهایی انگار که آن کتابخانه را جمع کرده که مثلاً کلاس بگذارد. اما من میدانستم که عمو اگر چه سواد ندارد اما خیلی دوست دارد کسی برایش کتاب بخواند.
عمو از بچگی کار میکرده و هیچ وقت به مدرسه نرفته بود.
آن سالها هم که نزدیک چهل سالش بود، اوضاع مالی بسامانی نداشت و خیلی کار میکرد و وقت رفتن به نهضت یا جای دیگر برای سواد آموختن را نداشت.هر وقت تنها میرفتم خانهشان، بلند میشد یک کتاب از لای کتابهای کتابخانه بیرون میکشید،
لایش را باز میکرد و میگفت، بخوان
معلوم بود تا آنجارا یک نفر دیگر برایش خوانده بود.
یکبار وسط کتاب خواندنها ازش پرسیدم که ماجرای کتابخانه چیست؟
گفت: این کتابها را نگه داشتهام تا وقتی مرتضی بزرگ شد برایم بخواند.
یک روز از سر کار عمو خبر آوردنند که عمو باقر از روی داربست ساختمان افتاده و بیمارستان است.
عمو درحالی که بیشتر کتابهای آن کتابخانه را نخوانده بود یا بهتر بگویم نشنیده بود چند روز بعد از آن اتفاق از دنیا رفت.
از آن روز هر وقت میروم خانه عمو باقر و آن کتابخانه را میبینم یاد عمو باقر میافتم و با خودم میگویم؛ قدر کتاب را آدمهای بیسواد بیشتر میدانند.
❤️ 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
