🇵🇸𝐄𝗹𝗶𝘅𝗶𝗿🇱🇧
رفتن به کانال در Telegram
بسم الله الرحمن الرحیم ••✦✾🇵🇸🇮🇷🇱🇧✾✦•• حکومت اکسیریان خیبر خیبر یا صهیون بشکنید بیعت بامارا،ممبران ما بیدارتر میشوند... ناشناس صاب ملک: https://t.me/HarfChatBot?start=38e85c83ba99
نمایش بیشتر269
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
269
آی جولانی این بچتونو از اتاق ما جمع کنین
هی وز وز وز
نمیدونم چرا انقد به این دستماله علاقه منده همش اینجاس
269
ای چایی عزیز که جانم فدای تو
قربان مهربانی و لطف و صفای تو
هرگز نشد محبت یاران و دوستان
همپایه محبت و مهر و وفای تو
269
بدون تو،بدون از این زندگی سیرم
به جون ادمینا نباشی از دست میرم
در چنلو وا نکن و حرف دیلیتو نزن
نه دیگه تا نکن به هر دلیلی بد با من
هربار این چنلو
محکم نبند نرو
چشم ممبرای تَرو
نکن تو بدترو
ارتباطم میبُره
دل من دلخوره
بی تو از دلهره
هر دقیقش پره
-در وصف دیلیت کنندگان چنل از زبان یک ممبر
#بداهه
269
۱ - ویرا vira
یه دستیار هوش مصنوعی عالی و همه چی تموم که با حجم کم و رایگان بودنش ، کلی قابلیت خفن و جذاب داره و فارسی هم هست 🔥
۱ - تبدیل متن به گفتار
۲ - تبدیل گفتار به متن
۳ - ویرایش تصویر
۴ - افزایش کیفیت تصویر
۵ - تغییر صدا
۶ - تبدیل متن به تصویر
تصویر ساده نه ها تموم جزییات و مدلشو می تونین انتخاب کنید حتی چیزایی که نمی خواید توش باشه هم می تونید معلوم کنیدو کلی امکانات کاربردی دیگه
یه ربات چت خنگول و بامزه به نام دانیارم داره که می تونید باهاش حرف بزنید و سوالاتونو ازش بپرسید😁لینک دانلودش از بازار : http://cafebazaar.ir/app/?id=ai.ivira.app&ref=share #پیشنهاد_برنامه
269
سلام به همه
از امروز می خوایم یه بخش
جدید به کانال اضافه کنیم
تو این بخش قراره برنامه هایی رو که
خودمون باهاش کار کردیم و جامع و
کاربردی هستن و احتمالا همه نیازشون
میشه رو با هشتک #پیشنهاد_برنامه
براتون بذاریم
269
Repost from فرنگیس؟👒
🧕:بچهم دیگه رفته دانشگاه ماشاءالله خانم شده سرش شلوغه درگیر کار و درس و زندگیه ماشاءالله
درگیری بچهش:
269
وقتی شخصیت ها زیاد میشه به تبع بینگول هم خنگ میشه توی چینش شخصیت ها
هرکس نبودتوی داستان انشالله سری بعد.
269
اما سن، جادوگر کهن، در همانجا منتظر میبود. "آیا نمیدانید که تاریکی و نور دو روی یک سکهاند؟" سن به میو خانوم گفت. اما او میدانست که این تاریکی دیگر طبیعی نیست. تاریکی که به سرزمین آمده، اینبار برهمزننده تعادل است. پس چاقوی خود را کشید و به کریستال سیاه حمله کرد. در همان لحظه، حسنا که متوجه نیروی جادویی سن شده بود، با وردی قدرتمند، آواز او را قطع کرد. و در همین زمان، چاقوی میو خانوم بر قلب تاریکی نشست. نور از درون کریستال جوشید و در این لحظه، سقف تالار ترک خورد و سایهها یکی پس از دیگری فروپاشیدند. فیلد مارشال سورنا، با چشمانی پر از ناباوری، در میان گردبادی از تاریکی ناپدید شد. اما سن که پیش از محو شدن به آخرین کلماتش رسید، گفت: "این پایان نیست… تاریکی همیشه بازمیگردد." پایان نبرد جنگل آرام شد. درختان از خواب سیاه بیدار شدند و چشمهها دوباره زلال شدند. مردم روستا دانستند که هرچند سایهها شکست خوردهاند، همیشه گوشهای از دنیا جایی برای رشد دوباره تاریکی خواهد بود. عزلت گاه و متحده السادات با هم در کنار دیگران ایستادند، از مبارزهای که کرده بودند و از دستاوردهایشان آگاه شدند. سلام خوبی با لبخندی که همیشه بر لب داشت، گفت: "شما که تا آخر جنگیدید، دیگر هیچچیزی نمیتواند ما را از پا بیندازد." و دست بی نمک با جدیتی کمنظیر از جایی که ایستاده بود، در جنگ سهم بزرگی داشت. افسانهی آن روز در شبهای بلند کنار آتشها نقل شد و قهرمانان آن، چه در میدان جنگ و چه در دل شبهای تاریک، همیشه در دل مردم باقی ماندند.-قسمت دوم
269
طلوع در تاریکی: حماسهی نبرد سایهها
در گوشهای از جهان،سرزمینی به نام شُهُب وجود داشت که در آن دو عنصر نور و تاریکی همزمان در تعادل با یکدیگر زندگی میکردند. روزگاری نه چندان دور، در این سرزمین جنگلهای باستانی و دریاچههای آرام، همه چیز در آرامش به پیش میرفت. اما روزی طلسمی باستانی در دل جنگل نِهاوَر شکسته شد و تعادل از بین رفت. سایهها زاده شدند و تاریکی به جان سرزمین افتاد. دانهی برف، پیشگویی شجاع و دانا، در رؤیای شبانهاش آتشی میدید که خانهها را میبلعید و ماهی که خونین شده بود. این رؤیا هشدار خطر قریبالوقوع بود. بهمحض بیداری، صدای زنگ خطر در روستا به صدا درآمد: "سایهها نزدیک میشوند." اکسیرک، جنگجویی پرشور که چشمانش حقیقت را میدید و قلبی مقاوم در برابر فریب داشت، بلافاصله تصمیم به مبارزه گرفت. او به همراه حسنا، بانوی حکمت و دانشی که جادوی باستانی را در دل خود داشت، و گپگونه، که صدای او میتوانست دیوارها را به لرزه درآورد، آماده جنگ شدند. در کنار آنان، علی خانوم که زبانش از تیغ تیزتر بود، و امیرآیهان که با شمشیری سریعتر از برق میزد، در صف مقدم قرار گرفتند. میو خانوم، بانوی سایهها که در دل تاریکی میخزید و از قدرتهای پنهانی برخوردار بود، و قاطینگا، خرابکاری شجاع و پرقدرت که هیچ چیزی او را نمیترساند، همراه با ترنج خاتون و زینا که هر دو در نبرد قدرتهای شگفتانگیزی داشتند، به گروه پیوستند. عزلت گاه، جادوگر گمشده در تاریکی، با چشمان غمگین و مهارتهای شگفتانگیزش در مخفی کردن خود، به گروه کمک کرد تا از چشم دشمنان پنهان بمانند. متحده السادات، که به قدرت شجاعانهای در مبارزه دست یافته بود، در کنار گروه ایستاد و از انرژی معنوی خود برای تقویت روحیه همراهان استفاده کرد. در همین حال، سلام خوبی، که در میان تهدیدات زندگی همیشه لبخند بر لب داشت، با روحیهای مثبت وارد میدان نبرد شد و با حضور خود همه را امیدوار کرد. و در کنار همهی اینها، دست بی نمک، که در گذشته از موفقیتهای بزرگی محروم مانده بود، حالا در این نبرد سهمی بزرگ داشت و با جدیتی عجیب به دشمنان حمله میکرد. هناس، دختر شجاعی که همیشه در دل تاریکی پرچم نور را بر دوش میکشید، به سرعت به جمع پیوست. او با روحیهای قوی و قلبی شجاع در کنار دیگر قهرمانان ایستاده بود و آماده بود تا در کنارشان برای بازپسگیری سرزمین مبارزه کند. صدای پر از ایمان او در دل شب طنینانداز بود: "این شب هم تمام میشود. ما خواهیم ایستاد!" روستا در همهمهای از ترس و اضطراب غرق شده بود. درختان جنگل خمیده و خشک شده بودند، انگار که در انتظار یک فاجعه بودند. هوا سنگین و مرموز به نظر میرسید. زمزمههایی از دل شب به گوش میرسید: "چرا آمدهاید؟ بازگردید، هنوز دیر نشده..." اما گروه تصمیم گرفت که پیش بروند و در برابر سایهها بایستند. فیلد مارشال سورنا، فرمانده تاریکی، در قلعهای سیاه و مهآلود نشسته بود. زرهاش از جنس شب و شمشیری که از دل تاریکی برآمده بود، در دستانش میدرخشید. "جرئت کردهاید به قلمرو من قدم بگذارید؟ پس بیایید و در سایهها محو شوید." آغاز نبرد اکسیرک، با دقت و هوشیاری، به سرعت متوجه شد که سورنا از نقطهای پنهان در دل قلعه نیروی خود را میگیرد. در دل کاخ، تالاری پر از آینههای شکسته وجود داشت که در آن، نیروی تاریکی به نام "قلب تاریکی" پنهان بود. در این لحظه، حسنا که جادوهای باستانی را میشناخت، به همراه گپگونه به دیوارهای قلعه حمله کردند و از قدرت جادویی خود برای متوقف کردن دشمنان استفاده کردند. گپگونه با صدای رعدآسا و بیرحم خود، دیوارهای قلعه را به لرزه درآورد. "چگونه جرئت میکنید وارد قلمرو ما شوید؟" صدای او همچون طوفانی در دل قلعه طنینانداز شد. در همین زمان، امیرآیهان با شمشیری تیزتر از هر تیغهای به سمت سورنا حمله کرد. ضربهی او به شدت با زره سیاه سورنا برخورد کرد و جرقههایی از تاریکی به هوا پرتاب شد. علی خانوم که زبانش از شمشیر تیزتر بود، با کلمات جادوییاش سعی کرد ذهن سورنا را منحرف کند، اما سورنا که هزاران سال در قلب انسانها حضور داشت، فریب نمیخورد. همزمان با این نبردها، میو خانوم به سرعت در دل تاریکی حرکت کرد و خود را به تالار آینهها رساند. در اینجا، کریستالی سیاه که نیروی تاریکی را در خود حبس کرده بود، در میان اتاق معلق بود.-قسمت اول
269
چرااین استاداآفلاین تدریس نمیکنن برای روزای مجازی؟
اونم با وضعیت آنتن ایران
و اینکه بعضیا برقشونم میره وسط کلاس...
خب از اول آفلاین ارائه بدین دیگه
