فریب کلاهبرداران را نخورید! تلمتریو این کانالها را شناسایی و برچسبگذاری میکند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید 👈
♕♕دّاّسّتّاّنّکّدّهّ اّمّپّرّاّطّوّرّیّ♕♕
رفتن به کانال در Telegram
"ʜɪ ᴀss-ᴋɪssᴇʀ @durov'ɪ sᴡᴇᴀʀ ᴛʜᴀᴛ ᴛʜɪs ᴄʜᴀɴɴᴇʟɪs ɴᴏᴛ ᴘᴏʀɴᴏɢʀᴀᴘʜɪᴄ! ارتباط با ادمین :
نمایش بیشتر1 986
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-97 روز
-1530 روز
اطلاعاتی وجود ندارد
نمایش های پست
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد48 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد
نرخ مشارکت
اطلاعاتی وجود ندارد
پست های در روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
هیچ دادهای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
ابر برچسبها
هیچ دادهای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
اوت '25
اوت '25
+28
در 0 کانالها
ژوئیه '25
+41
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+49
در 0 کانالها
Get PRO
مه '25
+16
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+23
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '25
+27
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+32
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+30
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+21
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+20
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+18
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+18
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '24
+29
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+39
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+24
در 0 کانالها
Get PRO
مه '24
+25
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+48
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '24
+64
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+49
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+44
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+39
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '23
+41
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '23
+26
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '23
+27
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '23
+38
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '23
+55
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '23
+38
در 0 کانالها
Get PRO
مه '23
+50
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '23
+47
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '23
+47
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '23
+46
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '23
+58
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '22
+65
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '22
+86
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '22
+129
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '22
+88
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '22
+65
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '22
+286
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '22
+29
در 0 کانالها
Get PRO
مه '22
+30
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '22
+27
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '22
+378
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '22
+14
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '22
+31
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '21
+93
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '21
+20
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '21
+138
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '21
+159
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '21
+71
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '21
+101
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '21
+159
در 0 کانالها
Get PRO
مه '21
+245
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '21
+255
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '21
+31
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '21
+124
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '21
+25
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '20
+5 630
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 22 اوت | 0 | |||
| 21 اوت | +2 | |||
| 20 اوت | 0 | |||
| 19 اوت | 0 | |||
| 18 اوت | +1 | |||
| 17 اوت | +2 | |||
| 16 اوت | +3 | |||
| 15 اوت | +1 | |||
| 14 اوت | +2 | |||
| 13 اوت | +3 | |||
| 12 اوت | +2 | |||
| 11 اوت | 0 | |||
| 10 اوت | +1 | |||
| 09 اوت | +2 | |||
| 08 اوت | +1 | |||
| 07 اوت | 0 | |||
| 06 اوت | +3 | |||
| 05 اوت | 0 | |||
| 04 اوت | +3 | |||
| 03 اوت | +1 | |||
| 02 اوت | 0 | |||
| 01 اوت | +1 |
پستهای کانال
Repost from دُݩـیُْـاْٰیُ♜ڪِٰــلٍْْیپْ ــــــــــــــــــــــ بــزرگترین ڪاناݪ •تلگـرام️💦 پـره ❌فیـ🔞💦ـلم داسـ💦تـان❌🔞
ابر گروه دخترونه خاله ساناز افتتاح شد😋😋😋👇👇
https://t.me/+1GPvshGnc4E1NGU0
https://t.me/+1GPvshGnc4E1NGU0
https://t.me/+1GPvshGnc4E1NGU0
دخترها جووین بدین از دستتون نره🤤💦😍☝️☝️
| 2 | گروه فیلمامون مخصوص بزرگسالان +24 سال👇🏼
https://telegram.me/+082X_CNNWmZkYjc0
https://telegram.me/+082X_CNNWmZkYjc0
https://telegram.me/+082X_CNNWmZkYjc0
❌بچه مچه نیاد مناسب برای بالای 24 سال❌ | 1 074 |
| 3 | گروه فیلمامون مخصوص بزرگسالان +24 سال👇🏼
https://telegram.me/+082X_CNNWmZkYjc0
https://telegram.me/+082X_CNNWmZkYjc0
https://telegram.me/+082X_CNNWmZkYjc0
❌بچه مچه نیاد مناسب برای بالای 24 سال❌ | 1 125 |
| 4 | گروه فیلمامون مخصوص بزرگسالان +24 سال👇🏼
https://telegram.me/+082X_CNNWmZkYjc0
https://telegram.me/+082X_CNNWmZkYjc0
https://telegram.me/+082X_CNNWmZkYjc0
❌بچه مچه نیاد مناسب برای بالای 24 سال❌ | 1 178 |
| 5 | گروه فیلمامون مخصوص بزرگسالان +24 سال👇🏼
https://telegram.me/+082X_CNNWmZkYjc0
https://telegram.me/+082X_CNNWmZkYjc0
https://telegram.me/+082X_CNNWmZkYjc0
❌بچه مچه نیاد مناسب برای بالای 24 سال❌ | 1 001 |
| 6 | گروه فیلمامون مخصوص بزرگسالان +24 سال👇🏼
https://telegram.me/+082X_CNNWmZkYjc0
https://telegram.me/+082X_CNNWmZkYjc0
https://telegram.me/+082X_CNNWmZkYjc0
❌بچه مچه نیاد مناسب برای بالای 24 سال❌ | 988 |
| 7 | گروه فیلمامون مخصوص بزرگسالان +24 سال👇🏼
https://telegram.me/+082X_CNNWmZkYjc0
https://telegram.me/+082X_CNNWmZkYjc0
https://telegram.me/+082X_CNNWmZkYjc0
❌بچه مچه نیاد مناسب برای بالای 24 سال❌ | 1 209 |
| 8 | گروه فیلمامون مخصوص بزرگسالان +24 سال👇🏼
https://telegram.me/+082X_CNNWmZkYjc0
https://telegram.me/+082X_CNNWmZkYjc0
https://telegram.me/+082X_CNNWmZkYjc0
❌بچه مچه نیاد مناسب برای بالای 24 سال❌ | 1 314 |
| 9 | ❌کانال فیلترشکن و پروکسی های قوی رایگان❌
🚀همگی عضو شید تا تلگرام و اینستاتون قطع نشه پرسرعت و ضد فیلتر☄
👇👇👇👇👇👇
https://t.me/+3zX86RGjw5Y2MTZk
https://t.me/+3zX86RGjw5Y2MTZk
https://t.me/+3zX86RGjw5Y2MTZk
#فیلترشکن // #پروکسی // #رایگان | 1 325 |
| 10 | پرازفیلم وعکس سـ.ڪメメメـے😍
#ایرانی💦🔞
#خارجی💦🔞
#روسی💦🔞
فیلم X👇
https://telegram.me/joinchat/Y-X76naUdKI3NmQ0
داستان وگیف 💦👇😋
https://telegram.me/joinchat/UVvnSI80mhi6We9r | 1 254 |
| 11 | 🔞 زاپاس داستانکده امپراطـوری 🔞
https://telegram.me/joinchat/AAAAAFMDYb2C78_JzOmcNw
https://telegram.me/joinchat/AAAAAFMDYb2C78_JzOmcNw
همه بیان زاپاس هر لحظه امکان فیلتر هس جوین بزن فیلتر شدیم کانال پیدا کنی☝️ | 668 |
| 12 | ی هنوز از جذابیتش برای من چیزی کم نشده بود . اون هم مادرزن شده بود هم مادرشوهر ولی برای من اسطوره ی سکس بود همچنان. یه روز که خانمم با پدر و مادرش رفته بود مسافرت و من بخاطر مشغله کاری نرفتم گفتم الان وقتشه . بهش زنگ زدم با صدای گرفته حال و احوال کردم اونم با نگرانی گفت چته چرا اینطوری هستی و این حرفها گفتم اگه میتونی بیا دفترم یه مشکلی برام پیش اومده . اونم ادرس دفتر گرفت و سریع اومد . قبل اومدنش یه لیوان مشروب خوردم و کلی حرف رو آماده کرده بودم که دوباره بند رو اب ندم . اومد جلوم نشست . بعد سلام و علیک شروع کردم به حرف زدن از علاقه م بهش گفتم از فانتزی های ذهنم از اینکه هر کاری میکنم از ذهنم بیرون نمیره شبها خوابش رو میبینم اونقدر گفتم و گفتم تا اشکش سرازیر شد به خودم جرات دادم رفتم بقلش کردم داغ بود و پر از لذت محکم به خودم چسبوندمش . یهو گفت منم عاشقتم ولی این عشق حرومه . من زن یکی دیگه م تو هم زن داری . زندگی هامون خراب میشه باید بسوزیم و بسازیم و … لبم رو گذاشتم رو لبش شروع کرم لب گرفتن وای چه مزه ایی چه لذتی . اون هم همراهی میکرد دستم رو گذاشتم رو باسنش دستم رو گرفت گفت تا همینجا بسه . گفتم من به ارزوم رسیدم مفت از دستت نمیدم شروع کردم خودم رو بهش مالوندن با مخالفت های اون و اصرار من خمش کردم رو میز کنفرانس و مانتوش رو انداختم رو کمرش و شلواراش رو کشیدم پایین سرش رو میز بود چشماش رو بسته بود و دستش رو گذاشت رو کونش و همش خواش میکرد سیا دیگه بسه هر وقت خواستی میام پیشت ولی اینکارو نکن پشیمون میشیم . گوشم بدهکار نبود . کیرم رو در آوردم خیسش کردم گذاشتم رو کسش با یه فشار رفت تو . از بس ترسیده بود و شوکه شده بود بدنش یخ شده بود . کسش هم سرد تر از چیزی بود که فکر میکردم . بعد اینکه کامل کردم توش سرم رو بردم کنار سرش و گردنش رو بوسیدم گفت این آرزویی بود که هیچوقت دوست نداشتم برآورده شه ولی امان از دست تو . لبش رو گذاشت رو لبم و شروع کردم به کردنش خیلی زود آبم رو خالی کردم تو کسش و بیحال افتادم روش اونم منو میبوسید گفت اگه بهت بگم چقدر همیشه وسوسه سکس تو با من بود باور نمیکنی ولی ترسی از انجامش داشتم که از وسوسه ش بزرگتر بود . قرار گذاشتیم فردا صبح که عمو رفت سرکارش بیاد خونه ی ما . موقع رفتن بهش گفتم فردا شورت و سوتین مشکی بپوش . دوست دارم خندید گفت بی ادب و رفت .
فردا صبح خونه بودم که دیدم صدای زنگ در میاد رفتم دیدم زنعمو اومده . وارد خونه شد بقلش کردم افتادیم ب جون لبهای هم لختش کردم ماساژش دادم رو مبل کردمش بعد سرحال شدن بردمش رو تخت یه دل سیر هم کس هم کونش رو کردم بعد یه ساعت تو بقل هم خوابیدیم و رفتیم حموم اونجا کف حمام خوابیدم اومد یه نیمچه ماساژ سکس بهم داد و اونجا هم کردمش اومدیم بیرون بعد اینکه لباس هاش رو پوشید اومد رو پام نشست کلی لب گرفتیم گفت هر چی گفتی گوش کردم حالا یه چیزی میگم تو گوش کن . رابطه ی ما از همین جا تمام میشه دیگه به هیچ وجه این اتفاق نمی افته . مثل همون قبل هستیم . اینظوری خیلی بهتره تو زندگیت رو دوست داری منم عروس دارم ، داماد دارم ، دارم نوه دار میشم تو هم بچه داری . اشتباه ما میتونه زندگی همشونو خراب که . اگه هوس بود یه بارش بس بود
دوباره لبش رو گذاشت رو لبم اشک از چشماش سرازیر شد محکم بغلم کرد . دوباره همه جای صورتم رو بوسید و کیفش رو برداشت و بدون اینکه نگاهم کنه گفت خداحافظ عشقم . منم مثل اونروز تو 15 سال پیش مثل یه مجسمه بی روح نگاهش کردم و اون رفت..
نوشته: سیاوش
📕دّاّسّتّاّنّکّدّهّ♛اّمّپّرّاّطّوّرّیّ📘
ĴŐĨŃ☞ @Dastaankade_Em
ĴŐĨŃ☞ @Dastaankade_Em
ĴŐĨŃ☞ @Dastaankade_Em | 1 154 |
| 13 | زن عمو فاطمه
زن_عمو_عشق_ممنوع
من اسمم سیاوشه الان 34 سال دارم میخوام خاطره سکس با زنعمو فاطمه رو براتون تعریف کنم
از وقتی که زن عمو فاطمه وارد خانونده ی ما شده بود با اینکه سن و سال کمی داشتم ولی همیشه نمیدونم چرا بهش جذب میشدم و هر چی بزرگتر می شدم این حس بیشتر جنسی می شد و بیشتر به پستی و بلندی های بدنش دقت می کردم همیشه سعی می کرم اونوتو هر موقعیتی دید بزنم یا اگه قراره با ماشین جایی بریم سعی کنم طوری برنامه ریزی کنم که کنارش بشینم و بچسبم بهش . اما جرات حرکت بیشتری رو نداشتم تا اینکه وقت رفتن به سربازی رسید و تو اون چند ماهی که بین اتمام دانشگاه و اعزام به خدمت بیکار بودم دائم بهش فکر میکردم و به یادش خودم رو خالی می کردم اون هم برام جذاب تر شده بود این حس به جایی رسید که حتی وقتی میخواستم دوست دختری انتخاب کنم اولویتم این بود که هیکل شبیه زن عمو فاطمه باشه سفید ، تپل با باسن و سینه های خوش فرم بدون اینکه چاق به نظر برسه . تو سکس با دوست دخترهام چشمام رو میبستم و اونو تصور میکرد که الان تو بغلم خوابیده و دارم باهاش سکس میکنم . هر چی زمان اعزامم نزدیکتر میشد استرس بیشتری میومد سراغم که باید هر طوری هست به فاطمه بگم چه حسی نسبت بهش دارم تا اینکه یه روز صبح که می دونستم بچه هاش مدرسه هستن و خودش تنهاست رفتم خونشون . دور میز ناهار خوری نشستیم برام چایی آورد . گفت چه خبر ؟ چه میکنی ؟ ناگفته نماند ارتاباطش با من خیلی بهتر از بقیه بود و من رو یه جور دیگه ایی تحویل میگرفت وقتهایی که تو ماشین پام رو می چسبوندم به پاش نه تنها خودش رو عقب نمی کشید که اونم یه جورایی همکاری میکرد و همه ی اینها باعث شده بود فکر کنم اونم پایه ست . سرم رو انداختم پایین و گفتم زن عمو می تونم یه چیزی بهت بگم ؟ گفت بگو . گفتم به جان بچه هات به کسی نمیگی؟ گفت نه خیالت راحت . قسم میخورم بگو . گفتم میشه من و تو با هم حال کنیم ؟ یهو آشفته شد گفت این چه حرفیه میزنی ؟ میدونی من چقدر دوستت دارم . تو همسن پسر منی . عموت اگه بفهمه هر دوی ما رو میکشه . تازه من پیرزن چه به درد تو میخورم ؟ ( اونوقتها 35 سالش بود ) من زبونم بند اومده بود و لال شده بودم این هی ادامه میداد و این حرفها رو تکرار می کرد دستهاش می لرزید و برافروخته شده بود . منم از خونه شون اومدم بیرون . گند زده بودم . دوباره زنگ زدم خونشون افتادم به غلط کردن و گه خوردن اونم هی میگفت تمام تنم داره میلرزه چرا این حرف رو زدی تو برای من با همه ی خانواده تون فرق میکردی . خیالت راحت به هیچ کس نمیگم چون اگه بگم آبروی خودم میره
خلاصه من رفتم سربازی و تا چند سال رابطه ی زنعمو با ما یه جوری سرد بود سعی میکرد جلوی بقیه تابلو نشه ولی من حس میکردم که همه چیز زورکیه . بدتر از همه اینکه همیشه فکر میکردم عموم و خانواده ی ما فهمیدن این قضیه رو به روی من نمیارن . سالها گذشت تا من ازدواج کردم دوباره رابطه ی زنعمو با من خوب شد حتی خوب تر از قبل . باهام شوخی میکرد . گاهی به دور از چشم بقیه خودش رو می چسبوند به من و پالس های اینطوری دوباره من موندم بزرگترین دوراهی زندگیم . با اینکه ازدواج کرده بودم و خیلی هم زنم رو دوست داشتم اما این لعنتی چیزی نبود که ازش بگذرم . تا اینکه بعد مدتها خانوادگی با هم رفتیم جنگل اونجا هم یکی دو بار پالس هایی ازش گرفته بودم دیگه تصمیم گرفتم اینبار با پختگی و حساب شده پا پیش بذارم . خودش اونروز یهو بدون دلیل خاصی به گوشی من یه میس کال انداخت گفت شماره ی جدیدمه خواستم اذیتت کنم . شماره ش رو سیو کردم . من 33 سالم بود یه بچه داشتم اونم نزیک 48 سالش بود ول | 1 065 |
| 14 | بهرام لبهاش رو از لبهام جدا کرد و پرسید نیلا تنت رو بهم میدی؟! تن دخترها ارزشمندترین داراییشونه که دوست دارن فقط به عشقشون بدن!
چشمهای عسلیش غرقم کرده بودن گفتم هرکاری میخوای باهام بکن بهرام من عاشقتم
لپتاپ رو از دستم گرفت و گذاشت رو میزم، دوباره شروع کرد خوردن لبهام. دستهاش رو با یه فشار ملایم رو تنم حرکت میداد و من دیوونه شده بودم. بعد کلی نوازش کردنم بالاخره به سینههام هم دست زد و فشارشون داد، من ناخودآگاه یه آه آروم کشیدم و بهرام کنار گوشم گفت جون دلم…
قلبم براش میطپید، بعد یکم ماساژ سینههام دستش رو برد لایپام کمکم خودش هم داشت به نفسنفس زدن میفتاد. شاید یه ربعی فقط نوازشم میکرد و ماساژم میداد، تا اینکه آروم دستش رو برد زیر پیراهنم و پوستم رو لمس کرد
وای حس گرمای دستهاش رو سینههام و بدنم فوقالعاده بود وقتی خواست دستش رو ببره زیر شلوار جینم، ازم اجازه گرفت. من هم با یه بوسه پرحرارت بهش احازه دادم که تنم رو هم لمس کنه. اوف دستهاش داغ بودن و وقتی خورد به نطقه حساسم آه کشیدم، جون دلم گفتنهاش خیلی دوستداشتنی بود.
دیگه طاقت نیاوردم و خودم پیراهن و شلوارم رو از تنم بیرون کشیدم. بعد هم پولیور اون رو درآوردم. بدنش هیچ مویی نداشت و یکمی هم عضله داشت که بینهایت سکسیش میکرد. لبخند پر از محبتی به روم زد و خودش سوتینم رو باز کرد. یه جوری سینههام رو تماشا میکرد که انگار الماس دیده. سینههام سایزش هفتاد و پنج بود و نوکش بخاطر لمسهای بهرام اومده بود بیرون. اول نوکشون رو کشید و بازی داد بعد هم من رو خوابوند رو تخت تا بخوردشون. حرارت دهنش رو سینههام عالی بود. یه سینهام رو میخورد و یکیش رو ماساژ میداد.
بعد شروع کرد بوسیدن تنم تا رسید به نقطه حساسم. از فکر اینکه الان من رو میخوره خون تو رگهام جا نمیشد. شورتم رو آروم درآورد و اول تنم رو بوسید. بعد هم خیلی ملایم زبونش رو کشید لاش. زبونش داغ بود و من طاقت داغیش رو نداشتم. پاهام رو داد بالا که باز بشه. میمکید و لیس میزد. من هم آه میکشیدم و لذت میبردم.
بعد از اینکه یکمی من رو خورد، گفتم بهرام من هم میخوام تو رو بخورم. خیمه زد روم، گفت تو ملکه منی نمیخوام تحقیرت کنم. گفتم تحقیر نمیشم خودم هر چقدر دوست داشته باشم میخورمت تو که مجبورم نکردی. شلوارش رو درآوردم و شورتش رو هم. تنش تقریبا هجده بیست سانت بود و کلفتیش به قدری بود که دستم کامل دورش حلقه بشه. برعکس هم دراز کشیدیم به پهلو. من اون رو میخوردم و اون سرش رو کرده بود لای پای من و تنم رو میخورد. خیلی لذتبخش بود. همزمان باسن هم رو فشار میدادیم. یدفعه بهرام گفت بس کن نیلا الان ارضا میشم. از هم فاصله گرفتیم و من با خنده پرسیدم اگه ارضا بشی عشقبازیمون تموم میشه؟ اون هم با لبخند گفت نه! گفتم پس من رو بکن!
بهرام جاخورد گفت شوخی میکنی؟
گفتم نه
گفت پس بذار اول تو رو ارضا کنم که هم تنت شل بشه هم آبت بیاد و کمتر دردت بگیره. دوباره خیمه زد روم و سینهها و گردنم رو خورد، من رو کشید لبه تخت و گفت پاهام رو باز کنم. همینجور که نقطه حساسم رو میمکید و زبون میزد، آروم انگشت فاکش رو فرو کرد تو. لذتی که بهم میداد وصف نشدنی بود. کمکم انگشتش رو عقب جلو کرد و بعد تندش کرد. نمیدونستم چه اتفاقی داره میفته، فقط یدفعه یه حس عجیب و خوب پخش شد تو تمام تنم و اصلا اختیار خودم رو نداشتم، مثل ماهی تازه صید شده بالا پایین پریدم، ضربان قلبم رو هزار بود. وقتی لرزشم تموم شد، بهرام فورا گذاشت جلوم، دردم گرفت انگار تنگ باشه و به زور جا کنی، یه آه بلند کشیدم و بهرام اول صبر کرد جاباز کنه. بعد ده ثانیه آروم شروع کرد عقب جلو کردن، و یادش نمیرفت به آه کشیدنهای من جواب بده. چند ثانیه بیشتر طول نکشید که تندش کرد و خیلی زود ارضا شد. کشید بیرون و دستش رو گذاشت روش، روی شکمم آبش رو خالی کرد.
وقتی آروم شد، از عسلی کنار تختم بهش دستمال کاغذی دادم تا تمیزش کنه.
بعدش بهرام بغلم کرد و همینطور که موهام رو نوازش میکرد لبهام رو ملایم میبوسید، بهم قول میداد بهترین شوهر دنیا بشه برام، خوشبختم کنه و هر کاری از دستش بربیاد برای زندگیمون انجام بده.
الان همسرمه و دوتا هم بچه داریم. به پیشنهاد دوستم این خاطره اولین رابطهام رو نوشتم و قرار شد دوستم روی سایت قصههای عاشقانه بذاردش.
نوشته: نیلا
📕دّاّسّتّاّنّکّدّهّ♛اّمّپّرّاّطّوّرّیّ📘
ĴŐĨŃ☞ @Dastaankade_Em
ĴŐĨŃ☞ @Dastaankade_Em
ĴŐĨŃ☞ @Dastaankade_Em | 1 085 |
| 15 | گفتم آره یادمه
گفت میدونی چرا با دوست دخترم کات کردم؟
گفتم نه ولی اون شب یکمی از حرفات رو شنیدم. نذاشته بود ببوسیش؟
بهرام سر تکون داد و گفت تو این همه مدتی که با هم دوستیم تو دیدی که من دنبال هوسم و نیازم باشم؟
گفتم خوب نه
گفت با اون هم همینطور بودم، بعد یه سال و خردهای رفاقت خواستم ببوسمش، تا رفتم جلو همچین زد تخت سینهام و بهم حرف گفت که اصلا شوکه شدم! یکمی رفتیم تو حالت قهر، من شب بهش زنگ زدم که آشتی کنیم، اون بهم گفت من میخواستم ببوسمش که بعدش هم ازش رابطه بخوام! گفت هر بوسهای به رابطه ختم میشه و تو فکر کردی دیگه بعد این مدت میتونی ازم سواستفاده کنی! ولی نیلا من که اصلا همچین فکری نداشتم. من فقط از رو محبت خواستم ببوسمش…
با ناراحتی پرسیدم دوستش داشتی؟
بهرام سرتکون داد.
خیلی غصه به دلم اومد. من و بهرام هم تقریبا دو سال بود که دوست بودیم، ولی فکر نمیکردم هنوز هم با این غم به کات کردنش با اون دختره فکر میکنه. لیوان رو برداشتم و گفتم بهرام من صبح کلاس دارم و میخوام برم بخوابم. بهرام دستم رو گرفت پرسید ناراحتت کردم؟ نذاشتم تو چشمهام نگاه کنه و گفتم نه. گفت دوستدخترم دخترعمهام بود امشب بعد اینهمه مدت بالاخره مجبورم کردن من هم برم خونشون.
دستم رو از دستش کشیدم گفتم آهان پس داغ دلت تازه شده اومدی با من درد دل میکنی رفته بودی دوستدختر سابقت رو ببینی؟!
بهرام اونیکی دستم رو هم گرفت و با یه حالت التماس گفت توروخدا ناراحت نشو نیلا من فقط خواستم تو رو شریک غصههام کنم… معذرت میخوام… تو درست میگی با دیدنش خیلی غمگین شدم…
دلم براش سوخت ولی به رو خودم نیاوردم و روم رو به سمتش نکردم. بهرام دستش رو گذاشت زیر چونهام که صورتم رو برگردونه سمت خودش، با اون لحن آرومش که من عاشقش بودم گفت نیلا نگاهت رو ازم نگیر من خیلی بهت وابسته شدم و اصلا اون رو فراموش کرده بودم الان تو توی قلب منی و اگه من رو بپذیری تا آخر عمر باهات میمونم.
من زبونم بند اومده بود نمیدونستم این حرفش رو خواستگاری برداشت کنم یا نه.
بهرام پرسید دوستم داری؟! خوب تا اون موقع صدبار به هم گفته بودیم دوستت دارم! سر تکون دادم، اولینبار اونجا بود که بغلم کرد، صدای قلبش قشنگترین ریتم دنیا بود. چند ثانیه بعد من رو از خودش جدا کرد و یه لبخند ملیح و دخترکش بهم زد، گفت
اون روز که برام ماکارونی پخته بودی، به اون بهونه بوسیدمت که امتحانت کنم ببینم پسم میزنی یا نه؟ من از پسزدن خیلی بدم میاد نیلا اگه یه موقعی من کاری کردم که نمیخواستی بهم بگو بهرام الان نمیخوام یا از این کار بدم میاد ولی هیچوقت پسم نزن و هولم نده.
من سر تکون دادم و بهرام دنباله حرفش رو گرفت گفت وقتی دستم رو گذاشتم رو پات یه لحظه نفست حبس شد ولی بازهم چیزی نگفتی فهمیدم که بدت نمیاد من لمست کنم. همین مطمئنم کرد.
خندهام گرفت و سرم رو پایین انداختم از اینکه فهمیده بود نفسم حبس شده خجالت کشیدم. بهرام دوباره با دستش سرم رو بالا گرفت و گفت
اجازه میدی ببوسمت؟
من هم چشمهام رو بستم و منتظر تماس لبهاش شدم، انقدر بوسهاش گرم بود و ملایم که دل هر دختری رو آب میکرد. دستهام رو قفل کردم دور گردنش که بیشتر من رو ببوسه. بعد چند دقیقه، ازم جدا شد و گفت بهتره برم بخوابم که برای کلاسم جا نمونم. خداحافظی مختصری کردیم و اون از بالکن برگشت اتاقش.
از اون به بعد رابطهمون عاشقانهتر شد و هر شب ساعت یک بهرام میومد تو بالکن و با اینکه هوا سرد بود ولی باهم حرف میزدیم و طولانی همدیگه رو میبوسیدیم.
تا اینکه بهرام مامانش رو فرستاد خواستگاری من. همون موقع به مامانم گفتم که از بهرام خوشم میاد و جوابم مثبته. دیگه برای خواستگاری اومدن با گل و شیرینی و اینها. برام یه حلقه نشون هم آوردن و هردومون خیلی خوشحال بودیم.
فردای خواستگاری، به بابام زنگ زدن و گفتن خالهش فوت کرده. بابام همون روز با مامانم بلند شد بره شهرستان و من چون دانشگاه داشتم نرفتم. مامانم قبل رفتن بهم تاکید کرد حواسم باشه و به بهرام رو ندم بفهمه تنهام. من هم گفتم باشه خیالت راحت اونها که نمیدونستن من و بهرام با هم دوستیم. شب رفتم حمام و آماده شدم که بیشتر از بوسیدن با بهرام باشم. ساعت یک که بهرام اومد پیشم، بهش گفتم بیاد داخل و در اتاقم رو قفل میکنم. رو تختم نشست و آلبوم بچگیهام رو نگاه کردیم. بعد هم یه فیلم که دانلود کرده بودم با لپتاپ گذاشتم و دوتایی رو تخت نشستیم تماشا کردن. بهرام دستش رو گذاشته بود رو پام و من نمیخواستم پیشقدم بشم واسه عشقبازی. وسط فیلم دوتا کاراکتر لب دادن، بهرام هم روش رو کرد سمت من، تا من رو ببوسه. من هم اجازه دادم. یکمی که من رو بوسید، زبون زد به لبهام و دستش رو برد تا انتهای رونم. من از هیجان دو دستی لپتاپ رو گرفته بودم و چشمهام رو بسته بودم. دستش رو که زد به تنم، ناخودآگاه کمرم یکمی بلند شد. | 930 |
| 16 | اولین رابطه، بهترین رابطه
همسر_شوهر_اولین_س.ک.س
اون موقع بیست و پنج سالم بود و دانشجو بودم. خونهمون یه جوری بود که از بالکنمون میشد رفت تو بالکن همسایه. یعنی دوتا بالکنها به هم راه داشت. هر دو خونواده از جوونی با هم همسایه بودن و همدیگه رو میشناختیم. من از پسرشون خوشم میومد خیلی خوشتیپ بود و خوشصحبت. روش کراش داشتم ولی نمیدونستم چجوری بهش بفهمونم. یه روز که تو بالکن بودم با موبایلش حرف میزد اومد تو بالکن، انگار داشت دعوا میکرد. به نظرم اومد طرفش یه دختره، بهش گفت شوخیت گرفته؟ یعنی هیچ احساسی به من نداری که که میگی برم با یه دختر دیگه بخوابم؟ خیلی دلم براش سوخت، بعد بهش گفت من که ازت رابطه نخواستم، فقط میخواستم ببوسمت که تو من رو پس زدی! آخرش هم بهش گفت دیگه نمیخوامت. تماس رو که قطع کرد رفتم کنار نردهها صداش زدم، حس کردم بهترین فرصته. نگام کرد، معلوم بود خیلی داغونه. پرسیدم دوست دخترت بود؟
گفت آره ولی کات کردیم.
گفتم اگه دوست پسری مثل تو داشتم هیچوقت دلش رو نمیشکوندم. حتما دوستت نداشته.
یه تلخند بهم زد رفت تو. تا کی نمیدونستم نخی که بهش دادم میگیره یا نه، تا اینکه مامانش دعوتمون کرد خونشون ناهار. من رشتهام مهندسی کامپیوتره و خیلی از کامپیوتر سر درمیارم. بحثش شد و مامانش گفت چند روزه سیستم بهرام خراب شده و وقت نمیکنه ببره تعمیر. من هم گفتم اگه میخواین من یه نگاهی بهش میندازم. بهرام هم تشکر و تعارف کرد و رفتیم تو اتاقش. البته در رو باز گذاشت که خونوادهها فکر نکنن میخوایم چکار کنیم!
نشستم رو صندلیش و مشغول سیستمش شدم. همینطور که کارم رو میکردم ازم پرسید دوست پسر دارم؟!
گفتم نه! به هر پسری که نمیشه اعتماد کرد
گفت یعنی با هم دانشگاهیات دوست نشدی؟
گفتم نه من با پسرها نمیگردم
گفت با من دوست میشی؟
دیگه اون لحظه من از خوشحالی نمیدونستم چکار بکنم! ولی به روی خودم نیاوردم و مثلا خجالت کشیدم، گفتم با دوست دخترت آشتی نکردی؟! گفت نه همون روز کات کردم
چیزی نگفتم و بعد چند ثانیه بهرام گفت اگه خواستم شب ساعت یک برم تو بالکن. دیگه حرفی نزدیم و سیستمش رو درست کردم. بعد شام هم رفتیم خونمون. نمیتونستم تا ساعت یک صبر کنم. ساعت پنج دقیقه به یک شد لباس خوب پوشیدم و ادکلن زده و یکمی هم آرایش کرده رفتم تو بالکن. بهرام هم اومد و ساعدهای خوشفرمش رو به نردهها تکیه داد. همونجا با هم حرف زدیم و قرار شد فردا بیاد دانشگاه دنبالم. دوستیمون اینجوری شروع شد و تو مدت دوستیمون فقط دست هم رو میگرفتیم. بهرام خیلی خوشاخلاق و مهربون بود و من هم که دوستش داشتم باهاش بدرفتاری نمیکردم. همیشه برام هدیه میخرید و میذاشت من همه حرفهای دخترونهام رو بهش بزنم. یه روز با هم رفتیم طالقان گردش، طالقان تو پاییز خیلی جاهای قشنگی داره، تو یه کوچه باغ پارک کردیم که ناهار بخوریم. من غذای خونگی درست کرده بودم برده بودیم. اون موقع اولینبار بود که بهرام من رو بوسید. وقتی اولین چنگال از ماکارونیش رو خورد انقدر خوشش اومد که عین بچهها چشماش رو گرد کرد و گفت وای نیلا این رو خودت درست کردی؟! گفتم آره و بهرام با همون شوق صورتش رو آورد جلو، محکم لبهام رو بوسید و گفت خیلی خوشمزهس! بعد هم مشغول خوردن شد ولی قلب من وایستاده بود. چند ثانیه طول کشید تا به خودم بیام و بگم نوش جونت! ناهار رو که خوردیم، راه افتادیم سمت خونه، عادت داشتیم رو دنده دست هم رو بگیریم، اما اینبار بهرام دستش رو میذاشت رو پام و گاهی برای تعویض دنده برش میداشت. من هم مخالفتی نمیکردم، حس دستهاش اصلا هوس و شهوت نبود. پام رو نوازش میکرد و با هم حرف میزدیم و گاهی هم با آهنگ میخوندیم. تا اینکه سر کوچه رسیدیم و برای اینکه یه موقع خونوادههامون نبینن من پیاده شدم.
شب مثل اکثر وقتها ساعت یک رفتم تو بالکن ولی هرچی منتظرش شدم نیومد. به گوشیش زنگ زدم برداشت گفت رفتن خونه فامیلشون و وقتی برگرده میاد تو بالکن ببیندم.
من هم رفتم دوش گرفتم که خوابم بگیره و گرفتم خوابیدم. تقریبا ساعت سه بود که چندتا تقه به در بالکن خورد. من از خواب پریدم و اولش ترسیدم ولی بعد دیدم بهرامه. یه اشارپ رو دوشم انداختم رفتم تو بالکن. با خنده موهام رو ناز کرد و عذرخواهی کرد که بیدارم کرده. خیلی غمگین بود ازش پرسیدم چی شده؟! گفت هیچی و یه مسئله خونوادگیه.
رفتم قهوهفوری درست کردم آوردم، خواب بابا و مامانم سنگین بود و داداشم هم که رفته بود سربازی. همینطور که قهوهمون رو میخوردیم حرف میزدیم تا اینکه بهرام پرسید
نیلا یادته اونموقع بهم گفتی اگه دوست پسری مث من داشتی دلش رو نمیشکوندی؟ | 923 |
| 17 | کردم و بعدش هم با یکیش تو دستم و با اون یکی هم تو دهنم بازی بازی کردم بعدش باقی لباساشو که ساپورت باشه رو هم در آوردم دیدم به به یه شورت مشکی توری که فقط رو کسش رو گرفته مونده که اونم آروم در آوردم و یکمی هم با کسش که کمی خیس شده بود ور رفتم و وارد حموم شدیم حموم زیاد بزرگ نبود جوری که میچرخیدیم به هم میخوردیم
موقع دوش گرفتن همدیگروکف مالی کردیم و بدن همدیگرو می شستیم باهم شوخی کمی هم با هم ور رفتیم اون از کیرم منم از پستوناش و کس و کونش خلاصه بعد از اینکه از حموم زدیم بیرون هم دیگرو خشک کردیم و رفتیم سمت تختخواب ازم سوال کرد که چطوری حال میکنی که برات همون کار رو بکنم که بهش گفتم همینکه بدن سفید و نرمت رو که دست میزنم حال میکنم تو هر جوری که حال میکنی بگو انجام بدیم که کیرم رو تو دستای داغش گرفت و یجوری فشارش میداد که انگار اولین بارشه منم شروع کردم از خوردن سینه هاش یواش یواش دستم رو هم رو چوچولش میچرخوندم که خیس خیس شده بود بعد از چند دقیقه که این کارارو کردیم که در گوشم آورم گفت برام بخورش منم اصلا دوست نداشتم بخورم هم خیس شده بود هم چندشم میشد که بهش گفتم با انگشت بهتره اونم قبول کرد بلند شد و چرخید و افتاد به جون کیرم اولش گفتم اگه دوست نداری تو هم نخور که اصلا به حرفم گوش نکرد و با انگشتش یه هیس بهم نشون داد بعد شروع کرد به خوردن جوری میخورد که گفتنش اصلا قابل تصور نیست چنانی میک میزد که بهش گفتم آورمتر الان آبش میاد که با خنده گفت بهتر دوباره میاریش منم چون داشت خوشم میومد خودم رو ول کردم تا بهتر حال کنم خلاصه بعد یکی دو دقیقه که برام خورد دهنش رو در آوردم سریع دستمال رو گذاشتم رو کیرم و هرچی بود و نبود خالی کردم و بی حال افتادم رو تخت مریم هم افتاد روم و بهم گفت فکر نمیکردم به این سرعت بخوای ارضا بشی منم گفتم حالا که شدم .
گفت نامرد من کلی برنامه چیدم که خودم هم حال کنم ولی تو ضد حال زدی بهش گفتم مریم جون نگران نباش بزار یکم نفس بگیرم جوری بهت حال بدم که هیچوقت فراموش نکنی بلند شد و رفت داخل آشپزخونه از یخچال دوتا موز گنده با دو تا لیوان شیر اومد تو اتاق سریع بهش گفتم از من نا امید شدی رفتی موز آوردی که زد زیر خنده و گفت آره دیگه شوهر جون منم زدم زیر خنده گفتش چون الان نمیشه همزن روشن کنم همینجوری بخوریم که بهش گفتم ناقلا تو که خوردی خوبم خوردی هنو سیر نشدی که گفت نکه سیر نشدم گفتم نه دیگه بسه دیگه زده میشی که گفت نترس من سیرمونی ندارم الان چند ساله تو کفم خلاصه بعد ده،بیست دقیقه دیگه دوباره با کیرم ور رفت تا تونست بلندش کنه البته این سری انگار بزرکتر شده بود همش هم دوست داشتم تا اون کس تپل و گوشتی سفید رو افتتاح کنم دوباره با انگشتام باهاش ور رفتم این سری جوری باهاش ور رفتم که مچ دستم داش از جاش در میومد که با صدای لرزونش گفت بسه دیگه بکن توش منم سریع یه تف زدم سر کیرم و آروم آروم کردم تو کسش بعد چند باری که آروم میزدم مریم با صدای لرزون و حشریش گفت که تندترش کنم منم تندترش کردم از اونجایی که یکبار ارضا شده بودم راحتر تلمبه میزدم انقدر تلمبه زدم دیگه از نا افتادم تمام بدنم هم خیس آب شده بود مریم هم داشت حال میکرد که بهش گفتم بلند شو بیا روم من خسته شدم اونم بلند شد و افتاد رو کیرم همینجوری هی بالا پائین میکرد تا جایی که اونم خسته شده بود بعدش از زیرش در اومدم و بر عکس رو تخت خوابوندم از پشت کیرم رو وارد کسش کردم از طرفی هم دستم رو بردم زیر شکمش و رسوندم به کس مریم انقدر زدم که آبم اومد و همرو خالی کردم تو کسش(چون مریم نا زا بود مشکلی هم نبود برای خالی کردن تو کسش) یه چند ثانیه ای روش دراز کشیدم تا حالم جا بیاد و بعش هم کنارش دارز کشیدم اونم برگشت رو به من و بوسم کرد و گفتش یه چیزی بگم ناراحت نشی گفتم بگو عزیزم که گفت من هنوز حال نکردم که بهش گفتم بشین رو زانو هات و دستاتم بزار رو تشک منم از پشت دست کردم تو کسش و تا جایی که بتونم مالوندمش جوری که اونم ارضا شد و هرچی داشت ریخت بیرون.
بعد از سکسمون رفتیم حموم و یه دوش گرفتیم و زدیم بیرون سریع خودم و خشک کردم و لباسامو پوشیدم از بابت اون شب رویایی تشکر کردم و اونم ازم تشکر کرد باهاش خداحافظی کردم و رفتم
بعد از او ماجرا چندین بار اونم به درخواست خودش باهم سکس داشتیم
امیدوارم که خوشتون اومده باشه
نوشته: حمید
📕دّاّسّتّاّنّکّدّهّ♛اّمّپّرّاّطّوّرّیّ📘
ĴŐĨŃ☞ @Dastaankade_Em
ĴŐĨŃ☞ @Dastaankade_Em
ĴŐĨŃ☞ @Dastaankade_Em | 902 |
| 18 | من کار دارم و عجله هم دارم باید زوتر برم به کارم برسم که تابلو نشم با هم خداحافظی کردیم همین که راه افتادم گفت میشه بپرسم ببینم شب برمیگردید یا نه که با عصبانیت گفتم چطور مگه که دیدم یکم ترسید و گفت هیچی همینجوری پرسیدم چون خانمتون گفته بود شوهرش همیشه تو ماموریت هستش همین به خدا منم یک لحظه فکر کردم و بهش گفتم بله حق با ایشونه ولی از این به بعد کمتر میرم ماُموریت به مدیر هم گفتم شما هم سعی کن تو مسائل خصوصی دیگران دخالت نکن این رو هم به بقیه همسایه ها اطلاع بده که با کمی ترس گفت چشم شما درست میفرمائید،
منم راهم رو گرفتم و رفتم تو راه کلی فکر و خیالای عجیب اومد تو سرم که من چرا باید برای یک آدم غریبه اونم یه خانم مطلقه این کار رو بکنم و الکی بگم شغلم جوریه که همش تو ماموریت هستم اگر شر بشه چه خاکی تو سرم بریزم…
سر خیابون رسیده بودم که دیدم مریم بهم زنگ زد و کلی ازم تشکر کرد و گفت از طریق آیفون حرفامون رو شنیده منم گفتم که نه بابا بلاخره باید این مردک و همسایه ها حواسشون باشه که خدا حافظی کردمو رفتم.
دو سه روز بعد دیدم مریم دوباره بهم زنگ زد و گفت نمیخوای یه سر به ما بزنی که منم گفتم بیخیال قرارمون این نبود قرار بود یک دفعه بیام همسایه ها من رو ببینن که مزاحمت نشن همین بعدش هم کلی حرف زدیم و دوباره یه حرفایی زد که منم قبول کردم که یه سری بهش بزنم منتها گفتم ایندفه شب میام چون روز نمیتونم برادرم که باهم شریک هستیم نیستش رفته مسافرت منم نمیتونم مغازه رو ببندم بیام که اونم قبول کرد شب شد و منم به خاطر اینکه طبیعی جلوه بدم یکم وسیله از مغازه جمع کردم و گذاشتم داخل ماشین و راه افتادم رسیدم دم خونشون زنگ رو زدم و رفتم داخل که اتفاقا یکی از همسایه ها هم منو دید و خوش وبش کردیم باهم وقتی وارد واحد شدم دیدم خانوم یه ساپورت صورتی با یه تاب یغه گرد صورتی که تا زیر شکمش اومده تنشه منم تا دیدم جا خوردم
مستقیم رفتم نشستم ازش پرسیدم مادرت کجاست که گفت طبق معمول قرص خورده و خوابیده
برام چایی و شکلات آورد بعد ازم پرسید شام خوردم که گفتم نه میرم خونه میخورم که گفت شام گذاشتم که باهم بخوریم
منم بهش گفتم تو مثل اینکه جدی گرفتی که سریع تو جوابم گفت چون میدونم شام نخوردی منم که چقد تنهایی بشینم با خودم هی حرف بزنم و غذا بخورم مادرم هم نه میتونه غذا بخوره نه میتونه حرف بزنه بخدا دق کردم من از شنیدن حرفاش ناراحت شدم و گفتم اشکال نداره حق با تو خلاصه شام رو آورد و خوردیم ولی این دفعه احساس عجیبی داشتم برای اولین بار بهش دقیقتر از سر تا پا نگاه میکردم شروع کردیم حرف زدن که یهو گفت اون روزکه ازم سوال کردی همش تو فکرشم که منم گفتم چطور مگه، گفتش مغزم همش درگیر شده حالم هم همش یجوریه گفتم خوب یکاری بکن حالت خوب شه به چیزای دیگه فکر کن من که بهت گفتم منظوری نداشتم که گفت نمیشه شب و روز تو مغزمه
بعدش بهم گفت بعد این چند وقتی که با هم آشنا شدیم حس خوبی بهت دارم مرد قابل اعتمادی هستی که منم سریع گفتم لطف داری شما خودت خوبی که بعدش گفت یه کاری ازت میخوام دوست ندارم نه بشنوم منم با ترس گفتم چی میخوای بگو اگر بتونم دریغ نمیکنم که بی مقدمه گفت امشب و برام شوهری کن که من جا خوردم و بعد چند ثانیه با تعجب گفتم یعنی چی که گفت تورو خدا نه نگو، بلاخره منم آدمم نمیتونم تحمل کنم آدمی هم نیستم که برم بیرون از خونه با هر کسی که نمیشناسم بشینم درد ودل کنم دوست و رفیقم که ندارم همدمم شده مادر پیر و مریضم و صدای تلویزیون دلم یه حال خوب میخواد دوست دارم منم مثل بقیه باشم حالم خوب باشه
گفتم یعنی چی منظورت چیه از این حرفات که گفت طاقت ندارم دیگه دلم رابطه میخواد خودت بهتر میدونی که چی میگم آدم همیشه اول از دلش فرمون میگره بعد از مغزش منم از این حرفاش هم خندم گرفته بود هم دلم واسش سوخت
که با اون تیپ و قیافه آریش کرده روبروم نشسته بود پیش خودم گفتم من که اینکاره نیستم ولی خوب خودشم دوست داره از طرفی هم نیاز داره پس به من اعتماد کرده که ازم این درخواست رو کرده
منم بعد کلی بهونه های الکی آوردن قبول کردم گفتم حالا باید چیکار کنیم که گفت اگر دوست داشته باشی با یک دوش آب گرم شروع کنیم که قبول کردم و رفتم دم حموم که از پشت بغلم کرد که یک آن تمام مو های بدنم سیخ سیخ شد و یه حال عجیبی بهم دست داد شروع کرد به در آوردن لباسام از تیشرتم شروع کرد وقتی تیشرت رو از تنم در آورد لباش رو گذاشت رو نوک سینه م آوروم آورم میک زد منم انگار رو هوا بودم بعدش باقی لباسامو در آورد رسید به شورتم کیرمم هم از بس شق شده بود از بغل شورتم زده بود بیرون نگاش کرد و گفت چه شبی بشه امشب بعد ش رو بهم کرد و گفت حالا نوبته تو هستش منم آروم بغلش کردم و یه بوس ریز هم از گردنش کردم و شروع کردم به در آوردن لباساش منم مثل خودش اول که تاب رو از تنش در آوردم از سینه های سفید و نسبتن بزرگش که رو به بالا بود چندتا ماچ ریز | 873 |
| 19 | رابطه ناخواسته
زن_مطلقه
باسلام خدمت دوستان
اولش بگم داستانم طولانی هستش اگر حوصله خوندش رو ندارید وقت خودتون رو هم نگیرید
ضمناً با عرض پوزش من سواد درست و حسابی ندارم به بزرگی خودتون غلط املای یا مشکل جمله بندی دیدید ببخشید.
اسم من حمید و ۳۹سالمه قد ۱۷۲ وزن ۸۰ کارم هم مغازه داری هستش سوپر مارکت دارم
مریم خانوم هم یک خانم مطلقه با ۴۳ سال و هم قد خودم هستش
بریم سراغ ماجرای من و مریم
از اونجایی که سرویس رایگان داریم خیلی زنگ میخوره تلفنمون یه روز یه خانمی زنگ زد و چندتا سفارش داد منم چون کارگرمون نبود مجبور شدم که خودم ببرم سریع جنس ها رو برداشتم و بدو بدو رفتم رسیدم دم در واحد زنگ و زدم دیدیم یه خانم تقریبا ۴۳ ساله اومد دم در بایه دامن که زیر زانو بود بدون شلوار یه تیشرت آستین کوتاه تنش با موهای مشکی بلند خلاصه جنسا رو دادیم بهش و کارت رو کشیدیم زدیم بیرون از ساختمون وقتی رسیدم مغازه دوباره زنگ زد و تشکر کرد که خودم جنس براش برده بودم آخه هر دفعه کارگرمون میبرد ازم تشکر کرده و قطع کردم و به کارم ادامه دادم دیگه از اون روز به بعد بیشتر زنگ میزد و کلی ازمون خرید میکرد کم کم با هم راحتر حرف میزدیم یعنی هر وقت زنگ میزد اول خوش و بش میکردیم تا اینکه حرفامون رسیده بود به درد و دل کردن از حال و روزش بیشتر حرف میزد یه زن تنها که از مادر پیر مریضش نگهداری میکرد و از شوهرش هم بخاطر نازایی جدا شده بود و خواهر برادرشم با هم سر ارث و میراث مشکل داشتن به خاطر همینم ازشون در حال فرار کردن بوده. دیگه وقت ما هم تموم شده بود و صاحب مغازمونم مغازش رو میخواست تغیر کاربری بده ما هم مجبور شدیم جابجا شیم که از اونور شهر اومدیم اینور شهر به خاطر کم داشتن سرمایه
بعد از جابجایی یکی و دوبار زنگ زد بهم و احوال پرسی کرد و گفتش براش مشکل به وجود اومده همسایه ها اذیتش میکنن ازم کمک خواست بهش گفتم آخه من چه کمکی میتونم بکنم تو این شرایط که گفت بیا اینجا یکم داد و بیداد کن بگو شوهر منی و همش تو ماموریت هستی تا همسایه ها حساب کار بیاد دستشون که بهش گفتم تمام اهل اون محل من رو میشناسن نمیتونم چنین کاری کنم که اونم قانع شد خلاصه بعد دو سه ماهی ازش خبری نبود تا اینکه بهم زنگ زد و گفتش مجبوره به خاطر همسایه ها از اونجا بره فقط به خاطر اینکه دوباره براش مشکلی پیش نیاد گفت یک بار بیا تو ساختمون جدیدی که رفتم بگو که شوهر منی و کارت هم جوری که دیر به دیر میایی خونه منم با کلی بهونه آوردن نتونستم درخواستش رو رد کنم آخرش هم مجبور شدم رو حساب کمک کردن اینکار رو براش بکنم بهش هم گفتم فقط یکبار میام و بعد از اون دیگه خودش باید هواسش باشه که اونم خوشحال شد و قبول کرد گذشت و چند روز بعد زنگ زد گفت تو ساختمون جلسه گذاشتن وقت خوبی که برم و خودمو معرفی کنم من رفتم وقتی رسیدم دیدم اهالی ساختمون جمع هستن ایشون هم هست تا وارد شدم سریع اومد جلو باهم دست دادو من رو به بقیه معرفی کرد منم داشتم از استرس خفه میشدم فقط هم داشتم به صحبتهاشون گوش میدادم بلاخره جلسه تموم شد و اکثرشون رفتن سمت واحداشون مدیر ساختمون هم با چند نفره دیگه رفتن دم در وایستادن من چون میخواستم برگردم برم دیدم مریم اومد جلو بهم گفت الان برم شک میکنن گفتم خوب باید چکار بکنم که گفتش بیا بریم داخل تا خلوت شد برو منم قبول کردم رفتیم داخل واحد که دیدم مادرش خوابه به مریم گفتم مادرت بیدار بشه من رو تو خونش ببینه بد میشه که گفت نترس قرص خورده حالا حالاها خوابه بعدش نشستم رو مبل و منتظر که مریم رفت دو تا چایی ریختو اومد نشست شروع کردیم به حرف زدن تا اینکه بهم گفت کار بزرگی براش کردم آخه تو این ۴،۵ سالی که از شوهرم جدا شدم هر جا میرفتم اذیتم میکردن من بهش گفتم نه بابا کاری که از دستم بر میومده
چشمم خورد به ساپورت مشکی که پوشیده بود البته تیشرتش روی روناش بود ولی چون روبرو بودیم پاهاش از هم باز بود جلب توجه میکرد نا خواسته ازش سوالی کردم که یکم جا خورد پرسیدم تو این چند سالی که جدا شده براش از لحاظ چیزای دیگه سخت نمیگذره،
تو جوابم گفت منظورت چیه باترس گفتم منظوری نداشتم به خدا فقط خواستم ببینم چطور میگذره از لحاظ اینکه مادر مریض احوال و خریدای دیگه خونه و درآمدو این چیزا که یه خنده ای کرد و گفت چه کنم باید بسوزم و بسازم بلاخره زن بودن و تنهایی این مشکلات هم براش هستش دیگه منم دیگه همونجا موضوع رو بیخیال شدم و بحث رو عوض کردم
چایی رو که خوردم گفتم من دیگه برم که گفت بزار ببینم کسی دم در نباشه بهش گفتم خوب باشه کسی چه میدونه کجا میرم خلاصه پاشدم رفتم رسیدم دم در که دیدم مدیر ساختمون همچنان وایستاده و داره با در حیاط ور میره باهم سلام علیک کردیم و شروع کرد از مشکلات ساختمون حرف زدن و چرت و پرت گفتن که منم همش میگفتم حل میشه یه دفعه وسط حرفامون ازم پرسید شغلتون چیه که همش تو ماموریت هستید که بهش گفتم آقای عزیز | 898 |
| 20 | رفتم به گوشیش زنگ زدم گفتم دمه درم درو باز کرد ساختمونشون تعداد واحداش زیاد بود رفتم با آسانسور بالا رسیدم دمه در واحد در نیمه باز بود رفتم درو با ترس باز کردم دیدم بله یه خانم سن بالا اما سر حال بود. یه دامن مشکی پاش بود یه تیشرت گلبه ای تنش موهای مشکی قدش نه کوتاه بود نه بلند یه ممه های بزرگ فک کنم سایز ۹۰ میشد
برا انداز کردم دیگه فرصت نشد کونشو قشنگ برانداز کنم گفت سلام خوبی چیه ماتت برده آدم ندیدی
گفتم تو فرشته ای خندید و گفت بیا بشین نشستم رو کاناپه و گفت میوه چای چیزی میخوری گفتم نه زحمت نکش بیا بشین گرچه گوش نکرد میوه آورد گذاشت رومیز نشست رو مبل تک نفره روبروی گفت خوب اومدی دیدی بگو ببینم تعریف کن چی شده که منو ترجیح دادی به دوست دوخترت گفتم بیا اینجا بشین چقد دوری اومد نشست بغل من با یکم فاصله
گفتم تو خیلی خوبی اخه یخرده نزدیکش شدم فیس تو فیس داشتم نگاش میکردم اونم داشت نگام میکرد
صورتمو بردم نزدیکه صورتش دیدم هیچ واکنشی نشون نمیده لبمو گذاشتم رو لباش چه طعمی داشت
دیدم لباش باز کرد اونم همراهی میکرد انگار خیلی دوست داشت همینجوری که لبای همو میخوردیم دستمو گذاشتم رو ممه هاش وای چقد بزرگ بود
دستشو گرفتم گذاشتم رو کیرم نیم راست شده بود
اونم نوازشش میکرد آروم بلند شدیم تو همون لب گرفتن رفتیم تو اتاق خواب نشست رو تخت تیشرتشو دراوردم یه سوتین مشکی زده بود ممه های سفید سرمو گذاشتم بین ممه هاش و یکی شو با دست کشیدم بیرون از تو سوتین نوکش قهوه ای بود اما تیره نبود میک میزدم تا جای که جا داشت کرده بودم تو دهنم و میخوردم دیگه کاملا راست کرده بودم ممه شو ول کردم یه لب ازش گرفتم اما لبامو ول نمیکرد و میخورد منم شلوارمو کشیدم پایین دکمه های پیراهنمو باز کردم کامل لخت شدم با یه شورت بودم
دامنشو دادم بالا زیرش فقط یه شورت قرمز بود پاهاش سفید و نرم روناشو میخوردم دوباره اومدم بالا. ممه هاشو میخوردم اه و اوخ میکرد ول کردم و دامنشم درواردم کسش و دیدم از روشورت قلمبه زده بود بیرون تپل بود کسش از رو شورت کسشو بو کردم بوی خوبی میداد یه بوس کردم کیرم حسابی راست شده بود کیرم ۱۹ سانته اما نسبت به قدش خیلی کلفت تره شرتمو دراوردم کیرم جلوی صورتش بود
یه لبخند زد و گفت ماشالله چقد بزرگه بردم جلو لباش آروم کرد تو دهنش اما تا نصفه بیشتر تو نمیتونست بکنه تو دهنش همینجوری برام ساک میزد کیرم و دراوردم گرفتم بالا که یعنی خایه هامو بخوره اونم میخورد گفتم لیس بزن زیر کیرمو بیا بالا بکن تو دهنت اونم همینکارو میکرد تجربه سکس اینجوری نداشت باید میگفتم بهش
ولی عالی انجام میداد کیرم دیگه تو پوسته خودش نمیگنجید و دستاشو میکشید روی بدنم گفت بدنت خیلی خوبه باشگاه میری گفتم میرفتم گفت رنگش هم خوبه سولار میری گفتم نه همین رنگیه خودش
خوابوندمش یه بوس کسشو یه بوس از روشرت کردمو شرتشو دراوردم کسش شیو شده بود خیلی تمیز بود چوچولشو دوسه تا میک زدم یه لیس از وسطش زدم کاملا مطمئن بودم این کس خیلی تمیزه
یه اهی کشید خیلی عمیق دراز کشیدم رو تخت تو بغل هم بودیم لبای همو میخوردیم خیلی حشری شده بود دیگه تو همون حالت من دراز کشیدم اومد روم لبامو ول نمیکرد همش میخورد کیرم وسط پاهاش بود روی کسش بلند شد کیرمو با دستش گرفت و گذاشت رو سوراخ کسش آروم داشت میداد تو باورم نمیشد کیرم نمیرفت تو کسش انگار کیرم داشت زخم میشد انقد فشار داد دوسه بار کلاهش میرفت تو دوباره میومد بیرون تا این که بالاخره جاش کرد چه کس داغی کیرم دیگه کامل تو بود دوسه دفعه بالا پایین کردو گفتم بیا تو بغلم ممه هاشو میخوردم اومد لبامو میخورد منم دستمو گذاشتم رو لپ کونش و از زیر تلمبه میزدم داشت دیونه میشد
گفتم پاشو بلندش کردم کیرمو گذاشتم تو دهنش
یخرده خورد
خوابوندمش پاهاشو باز کردم کیرم و گرفتم میکشیدم رو کسش یه صدای خاص میداد انگار پر آب بود
کیرم و گذاشتم رو سوراخ کسش فشار دادم تو دیگه کامل خیس خیس شده بود ۲ بار ارضا شده بود تا اینجا منم شروع کردم تلنمبه زدن اول اروم میزدم
خیلی خوب بود سرعت و بردم بالا تند تند میزدم اه و اوخش دیگه تبدیل به فریاد شده بود باورم نمیشد همچین کس تنگی داشته باشه تند تند میزدم ممه هاشو میخوردم آبم داشت میومد تند تر کردم جوری که صدای تلنمبه کل فضا پیچیده بود ابم اومد تو کسش انگار از کل وجودم خارج شد خالی کردم تو کسش لبامو گذاشتم رو لباش و لب میگرفتیم
روش بودم تو همون حالت و کیرم تو کسش بود آروم کشیدم بیرون خیلی وقت بود سکس نداشتم
از کسش آبم سرریز شد بیرون منم اون صحنه بیشتر بهم حال میداد انگار دنیارو فتح کردم
بوسش کردم گفت برو یه دوش بگیر رفتم گرفتم
اومدم لباسامو پوشیدم نشستم کنارش گفت تو
بهترینی یخرده لب گرفیتمو گوشیم زنگ خورد گفتم باید برم بهت پیام میدم گفت باشه خداحافظی کردم
ولی این داستان واقعی به اینجا ختم نشد ،
این داستان ادامه داره …
نوشته: فرزاد | 893 |
این محتوا برای کاربران بالای ۱۸ سال در دسترس است
با ورود به سرویس، تأیید میکنید که ۱۸ سال یا بیشتر سن دارید.
