fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

زندگی مه آلود

زندگی مه آلود

رفتن به کانال در Telegram

نوشته های یک نابینا

نمایش بیشتر
إيران183 691دسته بندی مشخص نشده است
433
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+77 روز
+730 روز
آرشیو پست ها
سال‌ها طول کشید تا بفهمم آدم‌ها را نباید با یک رفتارشان تعریف کرد. نه با بهترین لحظه‌هایشان می‌توان آنان را قدیس دانست و نه با بدترین تصمیم‌هایشان می‌شود همه خوبی‌هایشان را نادیده گرفت. انسان‌ها موجوداتی یکدست نیستند؛ هر کدام مجموعه‌ای از عشق و غفلت، سخاوت و خودخواهی، حضور و غیبت‌اند. دوستی دارم که هر وقت به او فکر می‌کنم، قبل از هر چیز جشن تولد پسرش در ذهنم جان می‌گیرد. چون جشن در شهر دیگری برگزار می‌شد، آن روز خودش برایم ماشین گرفت تا در مراسم باشم. وقتی به تالار رسیدیم، دستم را گرفت و کنار اعضای خانواده‌اش برد؛ کنار همسرش، کنار فرزندانش. بعد هم بی‌آنکه لحظه‌ای نگران نگاه دیگران باشد، مرا با خانواده روی صحنه برد. در عکس‌ها و فیلم‌ها هم هر بار تأکید می‌کرد که من هم باشم. بارها شنیدم که گفت: «دلم می‌خواهد تو کنار خانواده من باشی.» و این جمله، برای کسی مثل من، فقط یک تعارف نبود. کسی که سال‌ها دیده بود در بسیاری از مراسم‌های خانوادگی، مستقیم یا غیرمستقیم به او فهمانده‌اند که نبودنش راحت‌تر است؛ که عکس گرفتن و پیدا کردن زاویه و موقعیت مناسب، طول می‌کشد، فیلم دیدن برای او معنایی ندارد، شلوغی خسته‌اش می‌کند و بهتر است گوشه‌ای بماند. انگار گاهی آدم را نه از روی بدخواهی، بلکه از روی عادت، از متن زندگی کنار می‌گذارند. اما آن دوست، هیچ‌وقت از این زاویه به ماجرا نگاه نکرد. برایش مهم نبود که من عکس را نمی‌بینم؛ مهم این بود که در عکس حضور داشته باشم. برایش مهم نبود که فیلم بعدها برای من چه معنایی دارد؛ مهم این بود که وقتی خانواده‌اش آن فیلم را می‌بینند، جای من میانشان خالی نباشد. او به جای آنکه درباره ناتوانی من فکر کند، به تعلق داشتن من در میان جمع فکر می‌کرد. و شاید تفاوت همین‌جا باشد. خیلی وقت‌ها و شاید تمام اوقات، آدم‌ها بیش از آنکه به کمک نیاز داشته باشند، به احساسِ تعلق احتیاج دارند. البته اگر بخواهم فقط همین بخش را ببینم، انصاف را رعایت نکرده‌ام. همین دوست، برخلاف من که مرتب جویای احوال او و دیگر دوستانم می‌شوم، روزهایی هم پیش می‌آید که از من هیچ خبری نمی‌گیرد. ممکن است مدت‌ها بگذرد و تلفنی نزند. گاهی آن‌قدر سرگرم زندگی خودش می‌شود که انگار فراموش کرده دوستی هم دارد. اما آیا می‌شود به خاطر این غیبت‌ها، آن همه حضور را انکار کرد؟ آیا می‌شود یک فصل از داستانی را آن‌قدر پررنگ کرد که تمام کتاب زیر سایه‌اش محو شود؟ تجربه به من آموخته است که نه. اگر همین امروز به او زنگ بزنم و در تنگنای مالی سختی گرفتار باشم، می‌دانم بدون آنکه درباره زمان بازگرداندن پول سؤال کند، هر چه از دستش برآید برایم انجام می‌دهد. این را از روی خیال نمی‌گویم؛ از روی شناخت می‌گویم. ما گاهی از آدم‌ها انتظار داریم همان شکلی دوستمان داشته باشند که خودمان دوست داشتن را تعریف می‌کنیم؛ در حالی که هر کسی زبان خودش را برای مهر ورزیدن دارد. یکی هر روز احوالت را می‌پرسد، اما روز نیاز کنارت نیست. دیگری شاید هفته‌ها خبری نگیرد، اما وقتی زمین خورده‌ای، اولین دستی است که برای بلند کردنت دراز می‌شود. یکی محبتش را با کلمات خرج می‌کند و دیگری با عمل. اگر بخواهیم همه را با یک متر بسنجیم، احتمالاً هیچ‌کس از معیار اندازه دل ما عبور نخواهد کرد. شاید بلوغ در دوستی و رابطه، از آن جایی آغاز شود که دست از ساختن آدم‌های بی‌نقص برمی‌داریم؛ جایی که می‌پذیریم انسان‌ها، مثل خود ما، پر از تناقض‌اند. نه قرار است همه زخم‌های ما را بفهمند، نه همه نیازهایمان را به خاطر بسپارند. اما اگر کسی در لحظه‌ای که می‌توانست ما را از زندگی‌اش حذف کند، با افتخار کنار خانواده‌اش برایمان جا باز کرده باشد، انصاف نیست آن لحظه را فقط به این دلیل که گاهی دیر تلفن می‌زند، از حافظه‌مان پاک کنیم. بعضی آدم‌ها شاید در دوست داشتن، کامل نباشند؛ اما همان‌قدر که بلدند دوست بدارند، آن‌قدر زیباست که ارزش دارد باقیِ نابلدی‌هایشان را هم با مهربانی ببینیم. ❤🤟🤝 @theblindtexts

در یکی از کارگاه‌های دکتر آذرخش مکری درباره‌ی جنسیت، نکته‌ای مطرح شد که مدتی است ذهنم را مشغول کرده است: اینکه ما انسان‌ها فقط با جنسیت بیولوژیکی‌مان به دنیا نمی‌آییم و تمام نمی‌شویم؛ بخشی از آنچه دیگران از زن یا مرد بودن ما می‌بینند، در رفتارهای آشکار و پنهانی شکل می‌گیرد که در طول زندگی از خود نشان می‌دهیم. یعنی جنسیت، در کنار آنچه بدن به ما داده، در تعامل با جامعه و در شیوه‌ی حضور ما در جهان هم ساخته و تجربه می‌شود. همین حرف مرا به فکر دیگری انداخت: آیا می‌توان این ایده را، دست‌کم تا حدی، درباره‌ی نابینایی هم به کار برد؟ آیا ممکن است ما افراد نابینا، فقط با چگونگی رفتارمان به دیگران نشان بدهیم که در مواجهه با ما، «نابینایی» را در مرکز توجه قرار دهند یا نه؟ مثلاً آیا ممکن است یک دانشجوی نابینا با نوع حضورش در دانشگاه، پیش از آنکه «دانشجو» دیده شود، «نابینا» دیده شود؟ یا کارمند نابینا با نوع رابطه‌ای که با همکارانش برقرار می‌کند، کاری کند که دیگران پیش از «کارمند بودن»، نابینایی او را ببینند؟ و آیا برعکس، ممکن است نابینایی در ذهن دیگران به یکی از ویژگی‌های فرد تبدیل شود، نه ویژگی‌ای که همه‌ی جنبه‌های دیگر شخصیت او را بپوشاند؟ بله، تا حدی؛ اما با یک تفاوت بسیار مهم. نابینایی برخلاف بسیاری از مؤلفه‌های هویت اجتماعی، یک وضعیت جسمانی واقعی است که فرد آن را با انتخاب رفتاری خود به وجود نیاورده است. ما نابینا نشده‌ایم چون تصمیم گرفته‌ایم نابینا باشیم. بنابراین اگر بگوییم «رفتار نابینا باعث می‌شود دیگران او را نابینا ببینند»، ممکن است ناخواسته این تصور ایجاد شود که مسئولیت نگاه تبعیض‌آمیز یا کلیشه‌ای دیگران بر عهده‌ی خود فرد نابیناست؛ و این نتیجه، به نظرم نادرست است. آدم‌ها معمولاً ما را فقط از روی یک ویژگی نمی‌شناسند. آنها از مجموعه‌ای از نشانه‌ها، رفتارها، انتخاب‌ها و نوع رابطه‌ی ما با جهان، تصویری از ما می‌سازند. اگر کسی در هر موقعیتی، حتی پیش از آنکه فرصتی برای شناختن او به عنوان یک دانشجو، پژوهشگر، کارمند، دوست یا پدر و مادر پیدا شود، مدام درباره‌ی نابینایی‌اش حرف بزند، دائماً از محدودیت‌هایش بگوید یا در هر موقعیتی انتظار داشته باشد نابینایی نخستین چیزی باشد که دیگران درباره‌ی او در نظر می‌گیرند، طبیعی است که این ویژگی در تصویر ذهنی اطرافیانش برجسته‌تر شود. فرض کنید دو دانشجوی نابینا وارد یک دانشگاه می‌شوند. هر دو نابینا هستند، هر دو برای رفت‌و‌آمد از عصا استفاده می‌کنند و هر دو ممکن است در بعضی امور به امکانات یا کمک‌های خاصی نیاز داشته باشند. اما یکی بیشتر درباره‌ی رشته‌اش، علایقش، پژوهش‌هایش، شوخی‌هایش و دغدغه‌های معمول یک دانشجو حرف می‌زند و نابینایی را فقط در جایی مطرح می‌کند که واقعاً موضوع بحث است. دیگری ممکن است بخش بزرگی از تعاملاتش با دیگران را حول نابینایی و مسائل مربوط به آن شکل دهد. احتمالاً دیگران هم از این دو، دو تصویر متفاوت خواهند ساخت. در مورد اول، ممکن است در ذهن اطرافیان تصویری شکل بگیرد شبیه این: «این دوست من، دانشجویی است که نابیناست.» و در مورد دوم: «این همان فرد نابیناست که دانشجو هم هست.» تفاوت این دو جمله بسیار کوچک به نظر می‌رسد، اما از نظر روانی می‌تواند بسیار مهم باشد. با‌این‌حال، نباید این موضوع را به شکل یک نسخه‌ی رفتاری درآورد و به افراد نابینا گفت: «اگر نمی‌خواهی نابینا دیده شوی، باید فلان‌طور رفتار کنی.» چنین سخنی هم ناعادلانه است و هم بیش از اندازه ساده‌انگارانه. گاهی جامعه پیش از آنکه ما فرصتی برای نشان دادن خودمان پیدا کنیم، تصمیمش را گرفته است. ممکن است فرد نابینا بسیار مستقل، تحصیل‌کرده، اجتماعی و توانمند باشد، اما کسی که نخستین بار او را می‌بیند، فقط نابینایی‌اش را مشاهده کند. در اینجا دیگر نمی‌توان گفت رفتار فرد علت اصلی این تصویر بوده است. کلیشه‌های اجتماعی، ناآگاهی و تجربه‌های قبلی افراد نیز در ساختن این نگاه نقش دارند. از طرف دیگر، حتی ممکن است فردی آگاهانه بخواهد نابینایی‌اش را بخشی مهم از هویتش بداند؛ درباره‌ی حقوق نابینایان فعالیت کند، از تجربه‌ی زیسته‌ی خود بنویسد یا در مورد تبعیض علیه نابینایان سخن بگوید. در چنین شرایطی، اینکه دیگران او را به عنوان «فرد نابینا» بشناسند، لزوماً اتفاق بدی نیست. شاید این تفاوت، مهم‌ترین بخش ماجرا باشد. من نمی‌خواهم کسی مرا نبیند چون نابینا هستم. اتفاقاً دوست دارم نابینایی‌ام دیده شود؛ همان‌طور که دوست دارم دانشجو بودنم، شغلم، رشته‌ام، علایقم، روابط انسانی‌ام و چیزهایی که درباره‌شان فکر می‌کنم هم دیده شود. مشکل از جایی شروع می‌شود که یک ویژگی، تمام ویژگی‌های دیگر را می‌بلعد. 👩‍🎓🦯👨‍🎓 @theblindtexts

گویا همچنان باید فعالیت‌های مدنی را ادامه دهیم. سال‌های متمادی، بانک‌ها افتتاح حساب برای فرد نابینا را به همراهی امین یا فرد معتمدی مشروط می‌کردند که صلاحیت او را تأیید کند؛ گویی نابینایی به‌تنهایی دلیلی برای تردید در توانایی فرد برای ادارهٔ امور مالی بود، حتی اگر از همراه خود باسوادتر و آگاه‌تر هم می‌بود، اهمیتی نداشت؛ یک نفر باید وجود می‌داشت که تأیید کند فرد نابینا صلاحیت استفاده از خدمات بانکی را دارد و در واقع آن فرد معتمد باید مسئولیت کار آن شخص نابینا را بر عهده می‌گرفت. حالا دیگر از توضیح اینکه آن فرد امین همیشه در دسترس نبود و ما مجبور بودیم هر وقت او زمان و فرصت دارد کارهای بانکیمان را تنظیم کنیم و در واقع با او هماهنگ شویم می‌گذرم که چه مشکلاتی را برای ما ایجاد می‌کرد! پیگیری‌های مدنی و حقوقی سرانجام به صدور بخشنامه‌ای در سال ۱۳۹۱ انجامید که امکان استفادهٔ نابینایان از خدمات بانکی بدون امین را به رسمیت می‌شناخت. با‌این‌حال، هنوز هم برخی نابینایان برای افتتاح حساب ناچارند بخشنامه را به بانک نشان دهند و با مراجعه به مسئولان بالاتر، حقی را مطالبه کنند که برای دیگران بدیهی است. اما ماجرا به همین‌جا ختم نشد. در آیین‌نامه‌ای که بانک مرکزی در سال ۱۴۰۰ ابلاغ کرد، نابینایان در چارچوب مقررات مربوط به ارائهٔ خدمات بانکی به افراد خاص و محجور مورد اشاره قرار گرفتند. بر اساس این مقررات، نابینایی که بخواهد بدون امین یا وکیل از خدمات بانکی استفاده کند، باید تعهدنامهٔ رسمی تنظیم کند و مسئولیت سوءاستفاده از حسابش را بپذیرد. برای دریافت تسهیلات بانکی نیز تعهدنامهٔ دیگری لازم است و هزینهٔ تنظیم این اسناد هم بر عهدهٔ خود فرد قرار دارد. درحالی‌که از مشتریان بینا چنین تعهدنامه‌ای نمی‌خواهند، فرد نابینا برای استفاده از همان خدمات باید تشریفاتی اضافی را پشت سر بگذارد و هزینه‌ای جداگانه بپردازد. مسأله فقط امضا و پرداخت هزینه نیست؛ مسأله این است که فرد نابینا، پیش از آنکه خطایی مرتکب شده باشد، ناچار است صلاحیت خود را اثبات کند و مسئولیتی را جداگانه بپذیرد که دیگران برای برخورداری از همان حق به هیچ وجه، با آن رو‌به‌رو نیستند. چرا باید نابینایی مبنای وضع چنین تشریفاتی باشد؟ نابینایی نه نشانهٔ بی‌سوادی است، نه دلیل فقدان قدرت تشخیص و نه مجوزی برای تردید در اهلیت حقوقی افراد. نیاز احتمالی کسی به کمک نیز با نیاز او به نظارت دیگری یکسان نیست؛ همان‌طور که دسترس‌پذیرکردن یک خدمت با مشروط‌کردن آن به تأیید شخص ثالث تفاوت دارد. اینجاست که گاهی تأکید بر تفاوت، به‌جای هموارکردن راه برابری، مرزی تازه می‌سازد. البته هر قانون ویژه‌ای لزوماً تبعیض‌آمیز نیست و گاهی برای رفع محرومیت‌های واقعی به چنین قوانینی نیاز داریم؛ اما میان قاعده‌ای که مانع تبعیض را برمی‌دارد و قاعده‌ای که افراد را به دلیل ویژگی‌شان از دیگران جدا می‌کند، تفاوتی اساسی وجود دارد. برابری فقط این نیست که سرانجام اجازه‌مان بدهند کاری را انجام دهیم که دیگران از ابتدا حق انجامش را داشته‌اند؛ برابری آنجاست که برای برخورداری از یک حق عمومی، مجبور نباشیم بارها صلاحیت خود را توضیح دهیم، استثنایی‌بودنمان را ثابت کنیم و هزینه‌ای اضافی بپردازیم. شاید روزی برسد که فرد نابینا برای افتتاح حساب، درست مانند دیگران، تنها به مدارک معمول نیاز داشته باشد؛ نه به امین، نه به تعهدنامهٔ ویژه و نه به رفت‌و‌آمد میان شعبه و سرپرستی. روزی که کارمند بانک، به‌جای پرسیدن «چه کسی همراه شماست؟»، بپرسد: «چه خدمتی می‌خواهید؟» 🏦💳🏧 @theblindtexts

واقعیت این است که بیش از نود سال از تصویب قانون مدنی ایران می‌گذرد. در آن روزگار، آگاهی عمومی دربارهٔ زندگی و توانایی‌های افراد نابینا بسیار کمتر از امروز بود؛ نابینایان تازه به عرصهٔ تحصیل راه یافته بودند و هنوز ده سال هم از ورود خط بریل به ایران نگذشته بود. با این همه، می‌خواهم از خود مادهٔ قانونی فراتر بروم و دربارهٔ مسأله‌ای صحبت کنم که به گمانم هنوز هم در بسیاری از برخوردهای اجتماعی ما حضور دارد. گاهی چیزی که قرار است مانع تبعیض شود، خود به عاملی برای بازتولید آن تبدیل می‌گردد؛ نه لزوماً به این دلیل که قصد قانون‌گذار تبعیض بوده، بلکه از آن رو که جامعه هنوز تفاوت را به‌درستی نشناخته و نتوانسته است آن را از ناتوانی جدا کند. تا وقتی مسأله‌ای وارد دایرهٔ توجه ما نشود و درباره‌اش حرف نزنیم، ممکن است اساساً به ذهنمان نرسد که آن مسأله وجود دارد. اما گاهی درست از لحظه‌ای که دربارهٔ یک تفاوت سخن می‌گوییم، آن را به شکلی برجسته می‌کنیم که پیش از آن چنین اهمیتی نداشته است. برای توضیح این تناقض، می‌توان به بحث‌های سیمون دوبووار دربارهٔ موقعیت زنان و نسبت آنان با مردان اشاره کرد. یکی از پرسش‌های مهمی که در اندیشهٔ برابری جنسیتی مطرح می‌شود این است: اگر زنان و مردان را برابر می‌دانیم، چرا پیوسته زنان را به‌عنوان گروهی جداگانه معرفی می‌کنیم که باید حقوق خاصی برایشان به رسمیت شناخته شود؟ البته این سخن به معنای انکار ضرورت توجه به تبعیض‌های تاریخی نیست؛ مسأله این است که تأکید مداوم بر تفاوت، گاهی همان مرزی را بازتولید می‌کند که قرار بوده از میان برداشته شود. به نظر من، در مورد نابینایان نیز با وضعیتی کمابیش مشابه رو‌به‌رو هستیم. قانون‌گذار هنگام تدوین قانون مدنی به این نتیجه رسیده که نابینایی مانع معامله‌کردن نیست و افراد نابینا نیز می‌توانند در جایگاه خریدار یا فروشنده قرار بگیرند. این نتیجه، در زمان خود، می‌توانسته نشانه‌ای از به‌رسمیت‌شناختن توانایی حقوقی نابینایان باشد. اما پرسش من این است: آیا اساساً لازم بود این موضوع به‌صورت ماده‌ای مستقل در قانون مدنی ذکر شود؟ اگر چنین ماده‌ای وجود نداشت، آیا ممکن نبود جامعه به‌تدریج که نابینایان از کنج عزلت خارج شده و با تحصیلات مدرسه و بعد از آن دانشگاه، وارد بازار کار می‌شدند، کم‌کم معامله‌کردن یک فرد نابینا را نیز همچون معامله‌کردن هر فرد دیگری امری طبیعی بداند؟ وقتی قانون به‌طور ویژه اعلام می‌کند که نابینا هم می‌تواند معامله کند، به نظرتان آیا ناخواسته این پرسش در ذهن ایجاد نمی‌شود که مگر نابینایی اصولاً مانع چنین کاری بوده است؟ البته این فقط یک احتمال دربارهٔ پیامد اجتماعی قانون است، نه ادعایی دربارهٔ نیت قانون‌گذار. شاید مقصود آن بوده که هرگونه تردید دربارهٔ توانایی نابینایان برطرف شود؛ اما گاهی برای رفع یک تردید، چنان بر موضوع انگشت می‌گذاریم که خودِ تردید را برای نسل‌های بعد زنده نگه می‌داریم. جالب است بدانید که موادی از قانون مدنی در طول سال‌ها مورد بازنگری و تغییر یا حتی نسخ قرار گرفته‌اند؛ اما این ماده‌ی 347 با همان واژه‌ی توهین‌آمیز کور همچنان بدون تغییر به حیات خود ادامه می‌دهد. مسأله‌ی من اینجاست که اگر بپذیریم موضوع امکان خرید و فروش افراد نابینا اگر در زمان تصویب قانون مدنی برای مردم مورد سؤال بوده حالا که این امر، بدیهی محسوب می‌شود دیگر چرا این ماده کماکان وجود دارد؟ 👨‍⚖️📔👩‍⚖️ @theblindtexts

هر وقت کسی مرا «روشندل» صدا می‌کند، لبخند می‌زنم و چیزی نمی‌گویم. هر وقت هم واژه «کور» را می‌شنوم، باز معمولاً سکوت می‌کنم. اما واقعیت این است که نه آن لبخند از سر رضایت است و نه این سکوت از سر بی‌اهمیتی. در زبان فارسی، پیشوند «نا» یکی از ساده‌ترین راه‌های ساختن واژه‌های متضاد است. مخالف کلمۀ راحت، ناراحت می‌شود؛ شکیبا، ناشکیبا؛ بجا، نابجا؛ و بینا نیز نابینا. به همین سادگی. نه اغراقی در آن وجود دارد، نه ترحمی، نه توهینی و نه بزرگ‌نمایی. اما ما انگار همیشه دوست داشته‌ایم حقیقت را با واژه‌های دیگری جایگزین کنیم. «کور» در فرهنگ عمومی ما سال‌هاست که فقط به معنای ندیدن نیست. بارها و بارها به عنوان ناسزا به کار رفته است؛ از «کور شدی؟» گرفته تا «کورِ بدبخت» و ده‌ها تعبیر دیگر. طبیعی است واژه‌ای که این همه بار تحقیرآمیز بر دوش کشیده، دیگر برای کسی که واقعاً نمی‌بیند، خوشایند نباشد. از آن طرف، «روشندل» هم داستان عجیبی دارد. روشندل یعنی انسانی با دلی روشن؛ کسی که به مرتبه‌ای از صفا، معرفت یا بزرگواری رسیده است. این واژه، اگر قرار باشد معنای واقعی خودش را حفظ کند، باید برای هر انسانی به کار برود که دلش روشن است؛ چه بینا باشد، چه نابینا. مگر روشنی دل به سلامت چشم وابسته است؟ پس چرا برای توصیف یک ویژگی جسمانی، واژه‌ای را به کار ببریم که اصلاً معنای دیگری دارد؟ اگر کسی راه نمی‌رود، به او «خوش‌قدم» نمی‌گوییم. اگر کسی ناشنواست، به او «زیبا‌شنو» نمی‌گوییم. پس چرا وقتی کسی نمی‌بیند، ناگهان احساس می‌کنیم باید واژه‌ای شاعرانه پیدا کنیم تا مبادا حقیقت را گفته باشیم؟ سال‌های دانشجویی، یک روز در کلاس حقوق مدنی نشسته بودم. استاد ماده‌ای از قانون مدنی را خواند: «شخص کور می‌تواند خرید و فروش نماید، مشروط بر این‌که شخصاً به طریقی غیر از معاینه یا به وسیله کس دیگر ولو طرف معامله، جهل خود را مرتفع نماید.» برای بیشتر دانشجوها، این فقط یک ماده قانونی بود؛ چند سطر از میان صدها ماده دیگر. اما برای من، هر بار که واژه «کور» از زبان استاد تکرار می‌شد، انگار کسی بی‌دلیل روی زخمی قدیمی دست می‌گذاشت. می‌دانستم استاد قصد توهین ندارد. می‌دانستم قانون‌گذار هم احتمالاً فقط از واژه رایج زمان خودش استفاده کرده است. اما مگر همه زخم‌ها از روی عمد ایجاد می‌شوند؟ بعضی‌ها می‌گویند: «بی‌خیال! مگر یک کلمه چه اهمیتی دارد؟» اتفاقاً اهمیت دارد. جامعه، پیش از آنکه با قوانینش تغییر کند، با زبانش تغییر می‌کند. واژه‌ها فقط وسیله انتقال معنا نیستند؛ آن‌ها شیوه نگاه ما به انسان‌ها را می‌سازند. هر بار که واژه‌ای محترمانه‌تر، دقیق‌تر و انسانی‌تر را انتخاب می‌کنیم، در حقیقت داریم جهان را اندکی بیشتر قابل زیستن می‌کنیم. من از کسی انتظار ندارم با ترحم با من حرف بزند. نیازی هم ندارم برای ندیدنم، عنوانی شاعرانه یا پرطمطراق بسازد. فقط کافی است همان واژه درست را به کار ببرد. من نابینا هستم. نه کورم، که کلمه‌اش سال‌ها بار تحقیر را با خود حمل کرده است؛ و نه روشندل، چون روشنی دل، اگر نعمتی باشد، هیچ ارتباطی به دیدن یا ندیدن چشم‌ها ندارد. 👨‍🦯🦯👩‍🦯 @theblindtexts

بعضی زخم‌ها را نه دندان سگی بر جا می‌گذارد، نه زمین خوردنی، نه شکستی بزرگ. بعضی زخم‌ها از چیزهایی ساخته می‌شوند که اصلاً به چشم نمی‌آیند؛ از هدیه‌ای که هیچ‌وقت نرسید، از وعده‌ای که فراموش شد، از جمله‌ای که شاید گوینده‌اش همان لحظه هم فراموشش کرد، اما شنونده تا سال‌ها با آن زندگی کرد. کودکی عجیب است؛ برای فهمیدن دوست‌داشتنی بودن، احتیاجی به فلسفه و روان‌شناسی ندارد. فقط حساب می‌کند. با همان منطق ساده خودش. می‌بیند برای دیگران چیزی آورده‌اند و برای او نه؛ نتیجه می‌گیرد لابد سهمش از دوست داشته شدن هم کمتر بوده است. چند ماه بعد از آن شبی که قرار بود مرا به دیدن دوستانی ببرند و فراموشم کردند، پدرم همراه دایی‌ام به کربلا رفت. دایی برای بچه‌هایش سوغاتی آورد؛ لباس، اسباب‌بازی و چیزهایی که برق شادی را در چشم یک کودک روشن می‌کند. هدیه‌های پدر من اما فقط مهر و تسبیح و قواره پارچه‌ای بود که مادرم سفارش داده بود. مادرم طاقت نگاه حسرت‌بار من را نداشت. رفت بازار، پیراهنی خرید و با لبخند گفت: «این را بابایت برایت آورده.» من هم باور کردم. با همان شوق ساده کودکی. اما دروغ‌های عاشقانه عمر کوتاهی دارند. چند روز بعد، نمی‌دانم از خستگی بود یا از بی‌احتیاطی، حقیقت از میان حرف‌های مادرم بیرون افتاد: «این را خودم خریده بودم.» پیراهن همان پیراهن بود؛ نه کوچک‌تر شده بود، نه رنگش پریده بود؛ فقط دیگر بوی سوغاتی نمی‌داد. بوی دلسوزی می‌داد، و برای یک کودک، این دو با هم فرق دارند. مدتی بعد، نوبت پدربزرگ و مادربزرگ بود که از کربلا برگردند. برای همه نوه‌ها هدیه آورده بودند؛ برای من و خواهر نابینایم نه. باز هم مادرم به بازار رفت. این بار ساعتی خرید و گفت: «بابابزرگت برای تو آورده.» باز هم باور کردم. و باز چند روز بعد، به شکلی، حقیقت، آشکار شد. درست است که بعد از فهمیدن آن ماجرا، ساعت را دیگر به دست نکردم؛ اما تا همیشه به یاد خواهم داشت که مادرم چقدر تلاش می‌کرد ترک‌هایی را که دیگران روی روح کودکش انداخته بودند، با عشق خودش پر کند. زمانی دیگر وقتی خیلی کوچک‌ بودم، تازه فهمیده بودم در کشتی، «خاک کردن» یعنی چه. هر جا می‌رفتم ادایش را درمی‌آوردم. یک روز همراه پدرم به خانه پدربزرگم رفته بودیم. دایی‌ام که پنج سال از من بزرگ‌تر بود آنجا بود. با غرور کودکانه‌ای گفتم: «من حالا کشتی‌گیر قوی‌ای شده‌ام، هر کسی را می‌توانم شکست بدهم.» پدربزرگم خندید و گفت: «پس با دایی‌ات کشتی بگیر.» کشتی گرفتیم. با تمام توانم جنگیدم و در خیال خودم او را خاک کردم. احساس می‌کردم قهرمان شده‌ام. وقتی از آنجا بیرون آمدیم، با ذوق به پدرم گفتم: «دیدی دایی را شکست دادم؟» گفت: «نه، شکستش ندادی. بابابزرگت به او چشمک زد تا خودش را بیندازد زمین.» و همان یک جمله کافی بود تا تمام لذت آن پیروزی در درونم فرو بریزد و از بین برود. نه به این خاطر که کشتی را نبرده بودم؛ به این خاطر که باور کرده بودم حتی موفقیت‌هایم هم واقعی نیستند. سال‌ها بعد، وقتی قدری روان‌شناسی خواندم، فهمیدم ذهن کودک از کنار چنین اتفاق‌هایی بی‌تفاوت عبور نمی‌کند. کودک نمی‌گوید: «امروز برایم هدیه نخریدند.» او نتیجه‌ای بسیار بزرگ‌تر می‌گیرد: «من ارزش هدیه گرفتن ندارم.» او نمی‌گوید: «امروز فراموشم کردند.» بلکه می‌گوید: «فراموش شدن، جایگاه طبیعی من است.» و نمی‌گوید: «شاید پدرم اشتباه کرده باشد.» می‌گوید: «شاید من آن‌قدر مهم نیستم که کسی به خاطر من چیزی بخرد، منتظرم بماند یا به پیروزی‌ام ایمان داشته باشد.» مشکل این است که این جمله‌ها با بزرگ شدن از بین نمی‌روند. فقط صدایشان آرام‌تر می‌شود. در گوشه‌ای از جان آدم می‌نشینند و هر بار که کسی دیر جواب پیامش را می‌دهد، هر بار که یک مهمانی خانوادگی بدون او برگزار می‌شود، هر بار که احساس می‌کند دیده نشده، دوباره سر بلند کرده و زمزمه می‌کنند: «دیدی؟ باز هم همان شد.» شاید به همین دلیل است که امروز، هر وقت برای کسی هدیه‌ای می‌خرم، بیشتر از خود هدیه، به این فکر می‌کنم که مبادا کسی احساس کند سهمش از محبت من در مقایسه با دیگری کمتر بوده است. هر وقت وعده‌ای می‌دهم، تمام تلاشم را می‌کنم که فراموشش نکنم. و هر وقت کودکی با ذوق از موفقیت کوچکش برایم تعریف می‌کند، قبل از هر چیز سعی می‌کنم همان ذوق را باور کنم. آدم‌ها همیشه از زخم‌هایشان فقط درد به ارث نمی‌برند؛ گاهی از همان زخم‌ها یاد می‌گیرند مرهمی باشند که خودشان هرگز آن را نداشته‌اند. 🎁🧧📦 @theblindtexts

اگر قرار بود برای این مطلب اسمی انتخاب کنم احتمالاً نامش را از این عاطفه به آن عاطفه می‌گذاشتم اما به هر صورت صحبت را طولانی نمی‌کنم. دوست دارم حالا که با خاطره‌ای در مورد دختر دایی‌ام، عاطفه آشنا شدید در مورد یک عاطفه دیگر هم که تا سال‌ها در ذهنم باقی خواهد ماند برایتان بگویم. می‌توانید این پست را که ماجرایش حدوداً ۱۰ سال پیش برایم اتفاق افتاده است را بخوانید. 🌺🌺❤️ @theblindtexts

یادم می‌آید وقتی دوازده ساله بودم، همراه خانواده دایی‌ام به شهر یکی از دوستان قدیمی او رفتیم؛ دوستی که هم‌خدمتی‌اش در دوران سربازی بود. چند روزی کنار هم بودیم و بچه‌های دو خانواده خیلی زود با هم صمیمی شدیم. در میان همه کسانی که آن روزها دور و برم بودند، دختر دایی‌ام جایگاه دیگری داشت. عاطفه دو سال از من کوچک‌تر بود، اما از همان کودکی چیزی را بلد بود که بسیاری از بزرگ‌ترها هنوز هم یاد نگرفته‌اند؛ او یا نابینایی مرا نمی‌دید، یا اگر می‌دید، اجازه نمی‌داد میان ما دیواری بسازد. بازی‌هایی را انتخاب می‌کرد که من هم بتوانم در آنها شریک باشم، با من همان‌گونه رفتار می‌کرد و حرف می‌زد که با دیگران و هیچ‌وقت احساس نکردم لازم است مرا جور دیگری ببیند. شاید همان سال‌ها بود که ناخودآگاه یاد گرفتم آدم‌ها را پیش از هر چیز، آدم ببینم؛ نه اینکه قبل از آن، زن باشند، نه مرد، نه نابینا، نه بینا. بعدها خیلی‌ها از من پرسیدند چرا این‌قدر راحت با دخترها ارتباط می‌گیری؟ بعضی‌ها شوخی می‌کردند و می‌گفتند مهره مار داری، بعضی‌ها هم همه چیز را به نابینایی‌ام نسبت می‌دادند. خودم هم مدتی همین فکر را می‌کردم، اما امروز می‌دانم حقیقت پیچیده‌تر از این حرف‌هاست. وقتی کودکی‌ات را کنار کسی گذرانده باشی که هیچ‌وقت جنسیت یا معلولیت را مرزی برای دوستی نمی‌داند، تو هم یاد می‌گیری آدم‌ها را بی‌واسطه ببینی. چند ماه بعد از آن سفر، دایی‌ام خبر داد که خانواده دوستش به روستای ما آمده‌اند و امشب همه قرار است خانه او جمع شوند. گفت: «شما هم با حسین بیایید، بچه‌ها دوباره دور هم باشند.» از صبح ذوق داشتم. خیال می‌کردم قرار است دوباره همان روزهای سفر تکرار شوند. به پدرم گفتم: «کی می‌ریم؟» گفت: «نمازت رو بخون، بعد می‌ریم.» با عجله وضو گرفتم. نماز را شاید آن روز از همیشه سریع‌تر خواندم. دلم پیش مهمانی بود. وقتی سلام آخر را دادم، با خوشحالی صدایش زدم. جوابی نیامد. دوباره صدایش زدم. باز هم سکوت. از مادرم پرسیدم: «بابا کجاست؟» گفت: «رفت خونه دایی.» همین. به همین سادگی. انگار کسی آرام در را بست، اما نه درِ خانه را؛ درِ بخشی از دنیای کودکی مرا. امروز اگر به آن لحظه فکر می‌کنم، بیشتر از هر چیز، برای خودِ آن کودکِ دوازده‌ساله دلم می‌گیرد. کاش حد‌اقل گریه کرده بود. کاش اعتراض کرده بود. کاش گفته بود: «چرا من را نبردید؟» و کاش حتی قهر کرده بود. اما هیچ‌کدام از این کارها را نکرد. رفت گوشه اتاقش، خودش را با اسباب‌بازی‌ها و درس و مشق سرگرم کرد و وانمود کرد که اتفاق مهمی نیفتاده است. بزرگ‌ترها گاهی فکر می‌کنند کودکانی که گریه نمی‌کنند، کمتر آسیب می‌بینند؛ در حالی که روان‌شناسان سال‌هاست می‌گویند کودک، حتی وقتی احساسش را به زبان نمی‌آورد، برای اتفاقی که افتاده معنایی می‌سازد؛ و گاهی آن معنا، سال‌ها در اعماق وجودش باقی می‌ماند. آن شب، معنایی که ذهن کودکانه من ساخت، این نبود که «پدرم عجله داشته» یا «یادش رفته صدایم کند.» من به نتیجه دیگری رسیدم. با خودم گفتم: «حتماً آن‌قدر مهم نیستم که نبودنم به چشم کسی بیاید.» تمام شب، منتظر ماندم. با خودم فکر می‌کردم حتماً دایی یادم می‌کند. شاید یکی از بچه‌ها سراغم را بگیرد. شاید خانواده مهمان بپرسند حسین کجاست. شاید کسی بیاید دنبالم. اما هیچ‌کس نیامد. و آن سکوت، آرام‌آرام همان نتیجه را در ذهنم محکم‌تر کرد. سال‌ها گذشته است. امروز می‌دانم احتمالاً هیچ‌کس قصد نداشت مرا برنجاند. شاید همه فکر کرده بودند بعداً می‌آیم، شاید اصلاً حواسشان نبوده، شاید هزار دلیل ساده دیگر. اما کودک، با «شاید» زندگی نمی‌کند. او از اتفاق‌ها، باور می‌سازد. و بعضی باورها، سال‌ها طول می‌کشد تا بفهمی حقیقت نبوده‌اند؛ فقط زخمی بوده‌اند که آن روز، بی‌صدا در دلت نشسته است. شاید به همین دلیل است که هنوز هم هر وقت کسی در میان جمعی سراغم را می‌گیرد، یا حضورم را به زبان می‌آورد، بیش از آنچه خودش تصور می‌کند خوشحال می‌شوم. انگار آن کودک دوازده‌ساله هنوز هم گوشه‌ای از وجودم نشسته است؛ همان کودکی که یک غروب، نمازش را با شوق خواند، اما وقتی سلام آخر را داد، فهمید همه رفته‌اند و کسی یادش نبوده او را صدا بزند. 🥀💘💔 @theblindtexts

به مناسبت امروز که روز جهانی کودک است، به این پست و این پست سر بزنید و در صورت تمایل در کامنت‌ها از این بگویید که در زمان کودکیتان چه خوراکی یا اسباب‌بازی‌ای وجود داشت که به قول امروزی‌ها خفن محسوب می‌شد و شما پدر و مادرتان را زله کرده بودید که برایتان آن را تهیه کنند. @theblindtexts

این روزها فضای مجازی پر شده از نوستالژی. هر کس گوشه‌ای از گذشته را بیرون می‌کشد و با آهی می‌گوید: «کاش آن روزها برمی‌گشت.» انگار ده سال پیش، بیست سال پیش یا حتی دوران کودکی، سرزمینی بوده که مردمش بی‌دغدغه زندگی می‌کرده‌اند و فقط ما قدرش را ندانسته‌ایم. راستش را بخواهید، من چندان با این نگاه موافق نیستم. نه اینکه گذشته زیبایی نداشته باشد؛ داشته است. اما روان‌شناسان سال‌هاست نشان داده‌اند که حافظه، آرشیودار دقیقی نیست. ذهن ما معمولاً خاطره‌ها را همان‌گونه که بوده‌اند نگه نمی‌دارد؛ تلخی‌ها را آرام‌آرام می‌سابد و گوشه‌هایشان را گرد می‌کند، اما خوشی‌ها را جلا می‌دهد. شاید به همین دلیل است که وقتی به عقب نگاه می‌کنیم، گاهی گذشته از آنچه واقعاً بوده، زیباتر به نظر می‌رسد. دست‌کم اگر زندگی خودم را مرور کنم، می‌بینم امروز با همه گرفتاری‌ها و نگرانی‌هایش، چیزهایی دارم که بیست‌و‌شش سال پیش حتی تصورشان را هم نمی‌کردم. آن روزها نه از دانشگاه خبری بود، نه از کتاب‌هایی که بعدها زندگی‌ام را تغییر دادند، نه از خیابان‌های شهری که سال‌ها بعد خانه دومم شد، نه از دوستی‌هایی که امروز بخشی از هویت من‌اند و نه از طعم‌ها، صداها و تجربه‌هایی که حالا زندگی را برایم رنگین‌تر کرده‌اند. اما اصل حرفم چیز دیگری است. من تا حدی آدم خاطره‌بازی هستم، اما نه از آن نوعی که بعد از تمام شدن یک دوره بگوید: «کاش می‌دانستم این آخرین بار است.» اتفاقاً اغلب می‌دانستم. یادم هست آخرین روز دبیرستان را. آخرین شبی را که قرار بود در خوابگاه شبانه‌روزی بخوابم. آخرین روزی را که در خانه‌ای قدیمی زندگی کردم. بارها پیش آمده که همان لحظه، با خودم گفته‌ام: «این دیگر تکرار نخواهد شد.» برای همین هم سعی کرده‌ام بیشتر نگاه کنم، بیشتر گوش بدهم، بیشتر زندگی کنم و آن لحظه را تا جایی که می‌شود در جانم نگه دارم. اما امروز که سال‌ها از آن روزها گذشته، می‌بینم دانستنِ «آخرین بودن» هم معجزه نمی‌کند. باز هم دلتنگی می‌آید. باز هم چیزی در درونت آرام می‌گوید: «چه زود گذشت...» شاید نوستالژی، بیش از آنکه دلتنگیِ مکان‌ها یا آدم‌ها باشد، دلتنگیِ خودِ زمان است. ما برای روزهای گذشته اشک نمی‌ریزیم؛ برای این حقیقت اشک می‌ریزیم که زمان، بی‌آنکه از کسی اجازه بگیرد، از میان انگشتانمان گذشته است. شاید وقتی می‌گوییم «گذشته بهتر بود»، در واقع می‌خواهیم بگوییم: «من جوان‌تر بودم.» و این دو، همیشه یکی نیستند. با همه این‌ها، هنوز باور دارم زندگی، برخلاف آنچه گاهی در شبکه‌های اجتماعی القا می‌شود، در بسیاری از جنبه‌ها رو به جلو حرکت می‌کند. پیشرفت همیشه پر‌سر و صدا نیست. گاهی آن‌قدر آهسته رخ می‌دهد که متوجهش نمی‌شویم. مثل کودکی که هر روز قد می‌کشد و چون هر روز خودش را در آینه می‌بیند، رشدش را احساس نمی‌کند. شاید راز زندگی همین باشد؛ اینکه هم خاطره‌ها را دوست داشته باشیم، هم اسیرشان نشویم. گذشته را با لبخند به یاد بیاوریم، اما آن‌قدر در آن خانه نکنیم که از ساختن خاطره‌های فردا باز بمانیم. زیباترین خاطره زندگی ما، شاید هنوز اتفاق نیفتاده باشد. 🕰⏲⏳ @theblindtexts

به تازگی یکی از دوستان خوبم، نمایش «هیدن» را به من معرفی کرده است؛ نمایشی که عنوان انگلیسی‌اش، یعنی HIDDEN، از همان ابتدا برایم این پرسش را ایجاد کرد که آیا با یک اثر اقتباسی رو‌به‌رو هستیم یا نه. عنوان خارجی، و بعد نام‌های شخصیت‌ها و فضای ظاهراً غیر‌ایرانی اثر، نخستین چیزهایی بودند که باعث شدند به دنبال منشأ خارجی آن بگردم. «هیدن» نوشتهٔ مشترک کوروش شاهونه و ریحانه رضی و به کارگردانی کوروش شاهونه است و در سال ۱۴۰۲ در تالار قشقایی مجموعه تئاترشهر روی صحنه رفت. در توضیح رسمی نمایش نیز جمله‌ای آمده بود که شاید بتوان آن را کلید ورود به جهان اثر دانست: «انسان‌های بینایی که حقیقت را کتمان می‌کنند، نابینا هستند.» داستان دربارهٔ زوجی است که زن، ژان، نابیناست و مرد، میت، بینایی دارد. زن به همسرش مشکوک شده است؛ گمان می‌کند او در همان خانه و حتی در همان بستری که متعلق به زندگی مشترکشان است، به او خیانت می‌کند. مسأله فقط خیانت نیست؛ بلکه این است که آیا نابینایی زن به مرد اجازه می‌دهد چیزی را از او پنهان کند؟ یا دقیق‌تر: اگر کسی نمی‌بیند، آیا دیگری حق دارد حقیقت را از او پنهان کند؟ یکی از منتقدان، ایدهٔ مرکزی نمایش را تقریباً با همین پرسش خلاصه کرده است: «من اگر نبینم، تو حق داری که خیانت کنی؟» اما کنجکاوی من زمانی جدی‌تر شد که در جست‌وجوها به اثری برخوردم که شباهتش با «هیدن» فقط در استفاده از نابینایی به‌عنوان یک عنصر نمایشی خلاصه نمی‌شد. این اثر فیلم یا مجموعهٔ کوتاهی است هندی به نام Third Eye «به معنای چشم سوم» که در سال ۲۰۲۱ منتشر شده است. داستان آن نیز دربارهٔ زنی نابیناست که پس از آغاز زندگی مشترک با همسرش، به حضور زنی دیگر در زندگی او مشکوک می‌شود. ظن و گمان او کم‌کم شکل واقعیت به خود می‌گیرد و معلوم می‌شود زن دیگری با سوءاستفاده از نابینایی او با شوهرش رابطه دارد. حتی در معرفی فیلم نیز بر همین نکته تأکید شده که زن نابینا متوجه خیانت همسرش می‌شود و با این پرسش رو‌به‌روست که تا کجا می‌تواند این خیانت را تحمل کند. اینجا دیگر شباهت، دست‌کم در سطح ایدهٔ اولیه، کمی بیش از یک تصادف ساده به نظر می‌رسد: در هر دو اثر، با زنی نابینا طرفیم؛ در هر دو، زن در یک رابطهٔ زناشویی قرار دارد؛ در هر دو، شوهر در مرکز سوء‌ظن زن قرار می‌گیرد؛ در هر دو، خیانت یا احتمال خیانت به نابینایی زن گره می‌خورد؛ و در هر دو، مسألهٔ اصلی فقط خیانت نیست، بلکه رابطۀ میان «ندیدن» و «پنهان‌کاری» است. با این حال، از این شباهت‌ها نمی‌توان نتیجه گرفت که «هیدن» حتماً اقتباسی از Third Eye است. این تفاوت بسیار مهم است. شباهت میان دو اثر می‌تواند از اقتباس، تأثیرپذیری، استفاده از یک ایدهٔ مشترک یا حتی تصادف ناشی شده باشد. برای اثبات اقتباس، معمولاً باید شواهد دیگری هم وجود داشته باشد: اعلام رسمی منبع، اشارهٔ نویسنده یا کارگردان، شباهت در جزئیات روایی و صحنه‌ها، شخصیت‌ها، دیالوگ‌ها، ساختار دراماتیک یا شواهدی که نشان دهد سازندگان اثر پیشین را دیده یا خوانده‌اند. در مورد «هیدن»، من چنین مدرکی پیدا نکردم. حتی در گفت‌وگویی که دربارهٔ روند شکل‌گیری نمایش با کوروش شاهونه منتشر شده، او دربارهٔ فرم اجرایی، جهان ذهنی نمایش و فرایند شکل‌گیری آن صحبت می‌کند و در منابعی که بررسی کردم، اشاره‌ای به Third Eye یا اقتباس از یک اثر خارجی دیده نمی‌شود. از طرف دیگر، «هیدن» ظاهراً فقط یک داستان دربارهٔ خیانت نیست. یکی از تحلیل‌های منتشرشده دربارهٔ نمایش نیز بر همین نکته تأکید می‌کند که «امر پنهان» مسألهٔ اصلی نمایش است و خیانت بیشتر موضوعی است که این مسأله از طریق آن به نمایش در‌می‌آید. و شاید همین‌جا باشد که تفاوت مهم دو اثر آغاز می‌شود. Third Eye، دست‌کم بر اساس خلاصه‌ای که از آن در دسترس است، بیشتر بر خودِ رابطهٔ خیانت‌آمیز و کشف آن متمرکز است؛ اما «هیدن» تلاش می‌کند از نابینایی فراتر برود و پرسشی فلسفی‌تر را پیش بکشد: آیا دیدن لزوماً به معنای دانستن حقیقت است؟ و آیا ممکن است کسی چشم داشته باشد و با این حال حقیقت را نبیند؟ بنابراین، فعلاً ترجیح می‌دهم دربارهٔ رابطهٔ این دو اثر از تعبیر «شباهت قابل توجه» استفاده کنم، نه «اقتباس». شاید واقعاً سازندگان «هیدن» هیچ‌گاه Third Eye را ندیده باشند و دو اثر مستقل از یکدیگر به ایده‌ای مشابه رسیده باشند. شاید هم Third Eye به شکلی مستقیم یا غیرمستقیم در شکل‌گیری ایدهٔ «هیدن» مؤثر بوده باشد؛ اما بدون سند نمی‌توان این احتمال دوم را به واقعیت تبدیل کرد. 🎞🎦🎥 @theblindtexts

یکی از دوست‌داشتنی‌ترین بخش‌های داستان هری پاتر، برای من نه جادوهای عجیبش بوده و نه نبردهای نفس‌گیرش؛ بلکه سکویی است که ظاهراً وجود ندارد. قطار «هاگوارتز اکسپرس» هر سال، اول سپتامبر، از سکوی نه و سه‌چهارم حرکت می‌کند. سکویی که اگر از رهگذران ایستگاه بپرسی کجاست، با تعجب نگاهت می‌کنند؛ چون در ظاهر، میان سکوی نه و ده فقط یک دیوار آجری دیده می‌شود. اما آنان که راه را می‌دانند، به جای ایستادن و حسرت خوردن، به سمت همان دیوار می‌دوند. اگر لحظه آخر از ترس برخورد با دیوار مکث نکنند، از آن رد می‌شوند و ناگهان جهانی دیگر پیش رویشان گشوده می‌شود. به این فکر می‌کنم که شاید بخش بزرگی از زندگی ما هم چیزی شبیه همین سکوی نه و سه‌چهارم باشد. اغلب آرزوهایمان آن سوی دیواری ایستاده‌اند که بیش از آنکه از آجر ساخته شده باشد، از تردید، ترس، عادت و پیش‌داوری ساخته شده است. بارها پیش آمده کاری را فقط به این دلیل شروع نکرده‌ایم که مطمئن نبوده‌ایم در آن موفق می‌شویم. از خود پرسیده‌ایم اگر شکست بخورم چه؟ اگر دیگران مسخره‌ام کنند چه؟ اگر همه این تلاش‌ها بی‌نتیجه باشد چه؟ اما کمتر از خود پرسیده‌ایم اگر آن دیوار، فقط از دور دیوار به نظر برسد چه؟ بسیاری از محدودیت‌های زندگی، پیش از آنکه در جهان بیرون وجود داشته باشند، در ذهن ما ساخته می‌شوند. روان‌شناسان از «خودکارآمدی» سخن می‌گویند؛ از اینکه باور انسان به توانایی‌هایش، گاهی به اندازه خود توانایی‌ها در نتیجه نهایی اثر می‌گذارد. کسی که از همان ابتدا یقین دارد عبور ممکن نیست، معمولاً حتی قدم اول را هم برنمی‌دارد. او هرگز نمی‌فهمد آن سوی دیوار چه خبر بوده است. البته زندگی مثل داستان‌های جادویی نیست. همیشه هم قرار نیست با دویدن، هر دیواری ناپدید شود. بعضی دیوارها واقعی‌اند؛ باید دورشان زد، از رویشان بالا رفت یا آن‌قدر صبور بود تا روزی راهی برای عبور از آنها پیدا شود. اما حقیقت این است که بسیاری از دیوارهایی که سال‌ها رو‌به‌رویشان ایستاده‌ایم، هرگز فرصت نکرده‌اند واقعی بودنشان را به ما ثابت کنند؛ چون ما پیش از نزدیک شدن، تسلیمشان شده‌ایم. شاید تلخ‌ترین شکست‌ها، آنهایی نباشند که بعد از تلاش نصیبمان می‌شوند؛ بلکه آنهایی باشند که فقط در ذهنمان اتفاق افتاده‌اند. گاهی کافی است یک قدم جلوتر برویم، یک بار درخواستمان را مطرح کنیم، یک بار دل را به دریا بزنیم، یک بار کتابی را بنویسیم که سال‌ها از نوشتنش می‌ترسیدیم، یک بار عشقمان را به زبان بیاوریم یا یک بار مسیری را امتحان کنیم که همیشه خیال می‌کردیم به بن‌بست می‌رسد. شاید آن سوی همان دیواری که سال‌ها از دور نگاهش کرده‌ایم، قطاری ایستاده باشد که مدت‌هاست منتظر رسیدن ماست. سکوی نه و سه‌چهارم، فقط در ایستگاه «کینگز کراس» نیست. گاهی درست میان آن چیزی است که امروز هستیم و آن چیزی که جرات نکرده‌ایم بشویم. 🚉🚂🚅 @theblindtexts

آن زمان یعنی حدود نه سال پیش، در جواب این پست از آقای بنی‌اسدی یک نه محکم و کشدار در ذهنم شکل گرفت و برای لحظه‌ای با خودم فکر کردم که ما نابینایان چه تجربه متفاوتی از همین خاطره مشترک داریم. برای بسیاری از افراد بینا، «پلنگ صورتی» و «تام و جری» از خاطره‌انگیزترین انیمیشن‌های دوران کودکی‌اند؛ اما برای بسیاری از ما نابینایان، دست‌کم تا همین چند سال پیش، از بی‌معناترین آثار بودند. نه به این دلیل که دوستشان نداشتیم، بلکه چون بخش عمده روایتشان بر تصویر، حرکت، تعقیب و گریز و شوخی‌های بصری استوار بود و دیالوگ‌های اندکی داشتند. ما فقط صداهایی پراکنده، موسیقی‌هایی پرهیجان و گاهی خنده دیگران را می‌شنیدیم، بی‌آنکه بدانیم دقیقاً چه اتفاقی روی پرده افتاده است. سال‌ها طول کشید تا فهمیدم پشت آن همه صدای مبهم، جهانی از تصویر، طنز و خلاقیت پنهان بوده است. خوشبختانه این فاصله، تا حد زیادی به همت «سوینا؛ سینمای ویژه نابینایان» و تلاش‌های ارزشمند خانم «گلاره عباسی» کمتر شد. توضیح‌دار شدن فیلم‌ها و انیمیشن‌ها فقط اضافه شدن چند جمله میان دیالوگ‌ها نیست؛ گاهی بازگرداندن بخشی از خاطراتی است که سال‌ها از ما دریغ شده بود. گاهی فرصتی است برای اینکه ما هم بتوانیم سال‌ها بعد، وقتی کسی از شیطنت‌های «تام و جری» یا سکوت دوست‌داشتنی «پلنگ صورتی» حرف می‌زند، بدانیم لبخندش از کجا آمده است. بعضی کارهای فرهنگی فقط یک خدمت نیستند؛ پلی هستند میان دو جهان. پلی که اجازه می‌دهد خاطره‌ای که سال‌ها فقط متعلق به عده‌ای بود، بالاخره برای دیگران هم رنگ و معنا پیدا کند. 🎬🎞🎦 @theblindtexts

Repost from نسل مانا
حسین آگاهی، در سرویس ردپای نابینایان در آثار ادبی از پنجاه‌و‌هفتمین شماره ماهنامه نسل مانا، به معرفی کتاب از چشم نابینایان نوشته دکتر اسکندر آبادی پرداخته و بخش‌های مختلف آن شامل سه داستان و مصاحبه با خود نویسنده را شرح می‌دهد. #حسین_آگاهی #ردپای_نابینایان_در_آثار_ادبی #اسکندر_آبادی #از_چشم_نابینایان @naslemana

آهنگی که در ماشین آن مرد پخش می‌شد.

یکی از موضوع‌هایی که هرچه درباره‌اش نوشته شود، باز هم انگار چیزی از آن ناگفته باقی می‌ماند، شکستن مرزهای عادت است. ما آدم‌ها بیش از آنکه عاشق تکرارها باشیم، شیفته غافلگیری‌های کوچک می‌شویم. به‌ویژه وقتی پای کسی در میان باشد که برایمان عزیز است. گاهی نه هدیه‌ای گران‌قیمت، نه سفری دور و دراز و نه اتفاقی خارق‌العاده، بلکه فقط یک تصمیم غیرمنتظره کافی است تا سال‌ها در ذهنمان بماند. جذابیت بعضی آدم‌ها شاید دقیقاً از همین جا آغاز می‌شود؛ از اینکه جرأت می‌کنند زندگی را برای چند ساعت از مسیر همیشگی‌اش خارج کنند و به ما نشان دهند همیشه لازم نیست همه چیز مطابق برنامه پیش برود. لزوماً قرار نیست بهترین خاطره‌ها همان‌هایی باشند که کاملاً بی‌نقص اتفاق افتاده‌اند؛ اتفاقاً گاهی خاطره به‌یادماندنی، درست از جایی شروع می‌شود که برنامه‌ها خراب می‌شوند. یک شب، بعد از مدت‌ها که او را ندیده بودم، دوستم زنگ زد و گفت: «دارم میام دنبالت، همین‌طوری بیا بیرون، لازم نیست لباس رسمی بپوشی.» من هم با همان لباس‌های راحتی خانه، نیمه‌شب سوار ماشین شدم و بی‌هدف در خیابان‌های شهر چرخیدیم. نه قرار خاصی داشتیم، نه مقصد مهمی. فقط می‌خواستیم چند ساعتی از قید و بندهای هر روز فاصله بگیریم. همه چیز خوب پیش می‌رفت تا اینکه وسط یکی از شلوغ‌ترین چهارراه‌های شهر، ماشین تصمیم گرفت پرداختن به ادامه زندگی را به ما واگذار کند و خودش از حرکت بایستد. هرچه تلاش کردیم روشن نشد. آخر سر قرار شد یدک‌کش بیاید و ماشین را به همراه دوستم ببرد و من هم اسنپ گرفتم تا برگردم. هنوز چند خیابان بیشتر نرفته بودیم که راننده با لحنی محتاط گفت: «ببخشید، یه سؤال بپرسم ناراحت نمی‌شید؟» با خودم گفتم: باز شروع شد... احتمالاً میخواد بپرسه از اول نابینا بودی یا بعداً این اتفاق برات افتاده؟ یا شاید هم آن سؤال همیشگی که نمی‌دانم چرا در صدر کنجکاوی خیلی‌هاست؛ اینکه «شما نابیناها هم خواب می‌بینید؟» انگار پاسخ هر کدام از این سؤال‌ها قرار است در نحوه رانندگی‌اش تأثیری بگذارد. گفتم: «بستگی داره، بپرسید.» چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت: «شما چرا با لباسِ تو‌خونه‌ای وسط خیابون اسنپ گرفتین؟ با کسی دعواتون شده یا از خونه فرار کردین؟» چنان غافلگیر شدم که اگر در آن لحظه، از من می‌پرسید فاصله زمین تا ماه چقدر است، شاید راحت‌تر جوابش را می‌دادم. این یکی دیگر در فهرست سؤال‌های تکراری نبود. هیچ پاسخ آماده‌ای هم برایش نداشتم. برای همین، به جای توضیح دادن، ترجیح دادم کمی مسخره بازی در آورم و گفتم: «ببخشید... من در مورد لباس‌هام خیلی حساسم. واقعاً صحبت درباره پوششم منو اذیت می‌کنه.» راننده که انگار ناگهان احساس عذاب وجدان کرده باشد، چند بار عذرخواهی کرد و تا آخر مسیر دیگر حتی یک کلمه هم حرف نزد. و من... من تمام راه لبخند می‌زدم. نه به خاطر سؤال راننده. و نه حتی به خاطر خراب شدن ماشین. بلکه به خاطر اینکه فهمیده بودم آن شب، با همه بی‌نظمی‌هایش، یکی از همان‌هایی است که دیگر تکرار نخواهد شد. اگر ماشین خراب نمی‌شد، اگر مجبور نمی‌شدم با لباس‌های راحتی اسنپ بگیرم، اگر راننده آن سؤال عجیب را نمی‌پرسید، شاید حالا آن شب هم مثل صدها شب دیگر از یادم رفته بود. اما اکنون و احتمالاً تا سال‌ها بعد، هنوز جزئیاتش را دقیق به خاطر دارم. شاید قشنگ‌ترین خاطره‌ها از جنس اتفاق‌های کامل نباشند؛ بلکه از نقص‌های دوست‌داشتنی ساخته شوند. از همان لحظه‌هایی که قرار نبود رخ بدهند، اما به هر حال اتفاق افتادند و زندگی را از حالت عادی‌اش خارج کردند. تا آخر مسیر، سکوت داخل ماشین را صدای آشنایی پر کرده بود. ابی می‌خواند: «مَل مَلِ ابریِ دستات پُرِ رحمت مٍثلِ بارون ساکتِ نجیبِ چشمات پُرِ غربتِ بیابون واسه این تنِ برهنه نازِ دستِ تو لباسه حسِ گرمِ با تو بودن مِثلِ رویا ناشناسه مثلِ حس کردن و دیدن عاشقِ منظره هایی دشمنِ ساده و پاکِ پرده‌ی پنجره هایی» و من با خودم فکر می‌کردم شاید واقعاً راز بعضی آدم‌ها همین باشد؛ اینکه کنارشان، حتی خراب شدن یک ماشین هم به معنای تمام شدن یک شب خوب نباشد؛ بلکه آغاز خاطره‌ای شود که سال‌ها بعد هنوز با لبخند از آن یاد کنی. 🌃🌉🚗 @theblindtexts

علمِ حقوق، برای اینکه بتواند جهان پیچیده‌ی آدم‌ها و اشیا را اداره کند، ناچار است کمی از حقیقت فاصله بگیرد. نه به این معنا که حقیقت را انکار کند؛ بلکه به این معنا که برای زندگی کردن در میان این همه تفاوت، مجبور شود گاهی چیزهایی را که در واقع دقیقاً یکسان نیستند، «مثل هم» فرض کند. در حقوق مدنی، اموال را از جمله به مِثلی و قیمی تقسیم می‌کنیم. ماده‌ی ۹۵۰ قانون مدنی می‌گوید مال مِثلی مالی است که «اشباه و نظائر آن نوعاً زیاد و شایع باشد»، مانند حبوبات، و تشخیص این امر را نیز به عرف واگذار می‌کند. از نظر حقوقی، این تقسیم‌بندی کاملاً ضروری و معقول است. اگر کسی هزار کیلو گندم از دیگری گرفته باشد و آن را تلف کند، منطقی نیست که قانون او را مجبور کند دقیقاً همان دانه‌های گندمی را که از بین برده است بازگرداند؛ چون اصولاً چنین چیزی ممکن نیست. آنچه اهمیت دارد این است که مالی با همان اوصاف متعارف و ارزش اقتصادی به صاحب مال برگردد. اما اگر کمی از زبان حقوق فاصله بگیریم و با چشم دیگری به همین ماجرا نگاه کنیم، پرسش جالبی پدیدار می‌شود: آیا واقعاً دو دانه گندم، دو دانه نخود یا دو دانه لوبیا مثل یکدیگرند؟ اگر منظورمان از «مثل» این باشد که از هر جهت و به معنای واقعی کلمه یکسان باشند، احتمالاً پاسخ منفی است. دو دانه لوبیا ممکن است از نظر شکل، وزن، اندازه، رنگ، چین‌و‌چروک سطح، تعداد سلول‌ها، آرایش مولکول‌ها و هزاران ویژگی دیگر با یکدیگر تفاوت‌های کوچکی داشته باشند؛ تفاوت‌هایی که شاید چشم ما آنها را نبیند و برای خرید و فروش هم اهمیتی نداشته باشند، اما وجودشان را نمی‌توان صرفاً به دلیل اینکه برای ما قابل تشخیص نیستند، انکار کرد. فلسفه هم قرن‌هاست با چنین پرسشی درگیر است: آیا می‌توان دو شیء متمایز داشت که از هر جهت دقیقاً یکسان باشند؟ اصل مشهور «همانی نامتمایزها» در یکی از صورت‌بندی‌هایش می‌گوید دو چیز متمایز نمی‌توانند در تمام ویژگی‌ها دقیقاً یکسان باشند. البته درباره‌ی دامنه و اعتبار این اصل، به‌ویژه در قلمرو فیزیک کوانتومی، بحث‌های جدی وجود دارد. اما حتی اگر از این بحث‌های فلسفی و فیزیکی بگذریم، یک چیز برای من همچنان، جالب باقی می‌ماند: جهان، ظاهراً پر از چیزهای یگانه است؛ اما زندگی اجتماعی ما بدون فرضِ شباهتِ آنها نمی‌چرخد. شاید بتوان گفت قانون برای برقراری نظم، مجبور است به یک دروغ کوچک و ضروری تن بدهد: اینکه بگوید بعضی چیزها «مثل هم» هستند. در حالی که طبیعت شاید با این سخن موافق نباشد. طبیعت، ظاهراً وسواس بیشتری دارد. هر دانه را کمی متفاوت می‌سازد؛ هر سنگ را با ترک‌ها و رگه‌های خودش، هر برگ را با شکل و چین‌و‌چروک خودش و هر قطره را با مسیر و تاریخچه‌ی مختص خودش. حتی اگر دو شیء را در آزمایشگاه چنان بسازیم که از نظر ویژگی‌های مورد نیاز ما غیرقابل تمایز باشند، باز مسئله‌ی «این شیء» و «آن شیء» باقی می‌ماند: این‌ها بالاخره، دو شیء هستند، نه یک شیء. اما انسان برای اینکه بتواند با جهان معامله کند، قرارداد ببندد، خسارت بگیرد، بدهی را ادا کند و اختلاف را پایان دهد، نمی‌تواند تمام این یگانگی‌ها را وارد محاسبات خود سازند. بنابراین می‌گوید: این دو، برای هدفی که ما داریم، مثل هم‌اند. و همین جمله‌ی ساده، یکی از پایه‌های نظم حقوقی می‌شود. ما در زندگی روزمره هم دائماً چنین می‌کنیم. دو اسکناس را یکی می‌دانیم، دو نسخه از یک کتاب را معادل می‌گیریم، دو لیتر از یک نوع روغن را قابل جایگزینی می‌دانیم و دو خودکار یک مدل را برای بسیاری از مقاصد یکسان تلقی می‌کنیم. اما اگر یکی از آنها برای من خاطره‌ای داشته باشد، دیگر مثل آن یکی نخواهد بود؛ مثلاً اگر همان خودکار، هدیه‌ی کسی باشد که دوستش داشته‌ام، ارزشش دیگر در جوهر و بدنه و قیمت بازار خلاصه نمی‌شود. اینجاست که تفاوت میان ارزش اقتصادی و یگانگی وجودی خودش را نشان می‌دهد. دانشِ حقوق می‌گوید: این دو خودکار، اگر از نظر اوصاف مؤثر در ارزش اقتصادی، یکسان باشند، می‌توانند مثل هم تلقی شوند؛ اما نوستالژی در زندگی ممکن است بگوید: نه، این یکی همان خودکاری است که او روز آخر زندگی‌اش به من داد. در یک نگاه کلی، شاید هر دو درست بگویند؛ چون یکی درباره‌ی نظم اجتماعی سخن می‌گوید و دیگری درباره‌ی معنای شخصی اشیا. به همین دلیل، «مِثلی» بودن شاید بیش از آنکه وصفی درباره‌ی خودِ اشیا باشد، وصفی درباره‌ی رابطه‌ی ما با اشیاست. 📖🔨⚖ @theblindtexts

همیشه فرهنگ ژاپنی‌ها برایم شگفت‌انگیز بوده است. از روزهایی که بعد از پایان مسابقات جام جهانی، به جای آنکه ورزشگاه را با زباله‌هایشان ترک کنند، سکوها را تمیز می‌کردند؛ از سختکوشی مثال‌زدنی‌شان، از نظم و برنامه‌ریزی‌ای که در تار و پود زندگی‌شان تنیده شده و حتی از صبری که سال‌ها برای ساختن تیم ملی فوتبالشان به خرج دادند تا امروز در بالاترین سطح فوتبال جهان رقابت کند. در میان همه این ویژگی‌ها، دوتا از رسم‌هایشان بیش از همه دلم را برده است. یکی «کینتسوگی»؛ هنری که در آن اگر ظرفی قدیمی بشکند، ترک‌هایش را پنهان نمی‌سازند، بلکه با طلا پرش می‌کنند. انگار می‌خواهند بگویند شکست، پایان زیبایی نیست؛ گاهی درست از همان‌جا زیبایی آغاز می‌شود. ظرف، بعد از شکستن دیگر همان ظرف سابق نیست، اما شاید ارزشمندتر از گذشته هم شده باشد؛ زیرا اکنون تاریخ رنج خود را بر تن دارد. دیگری آیین چای ژاپنی است؛ مراسمی که گاهی ساعت‌ها به طول می‌انجامد، اما هدفش صرفاً نوشیدن یک فنجان چای نیست. در دل این آیین، اندیشه‌ای نهفته است که ژاپنی‌ها آن را «ایچی‌گو ایچی‌ئه» می‌نامند؛ یعنی «این دیدار تنها یک بار رخ می‌دهد.» آنان باور دارند که همین آدم‌ها، با همین حال و هوا، با همین زاویه تابش نور، با همین سکوت، با همین فنجان چای، دیگر هرگز دقیقاً به همین شکل کنار هم جمع نخواهند شد. پس باید آن لحظه را زندگی کرد، نه اینکه از کنارش گذشت. هرچه بیشتر به این اندیشه فکر می‌کنم، بیشتر می‌بینم زندگی خودمان نیز چیزی جز مجموعه‌ای از همین لحظه‌های تکرارنشدنی نیست. سال‌هاست آشپزی می‌کنم. شاید ساده‌ترین غذایی که بارها پخته‌ام املت باشد؛ همان گوجه، همان تخم‌مرغ، همان روغن و همان ادویه‌ها. اما با وجود یکسان بودن مواد اولیه و حتی تلاش برای رعایت همان دستور همیشگی، هیچ‌گاه دو املت کاملاً شبیه هم از آب درنیامده‌اند. گاهی گوجه کمی شیرین‌تر بوده، گاهی شعله اندکی تندتر، گاهی حوصله من بیشتر بوده و گاهی ذهنم جای دیگری پرسه می‌زده است. انگار غذا فقط از مواد اولیه ساخته نمی‌شود؛ از حالِ آشپزش هم طعم می‌گیرد. و شاید زندگی نیز همین باشد. ما خیال می‌کنیم فردا می‌توانیم همان گفت‌وگو را دوباره انجام دهیم، همان دوست را دوباره ببینیم، همان چای را دوباره بنوشیم یا همان احساس را دوباره تجربه کنیم؛ اما حقیقت این است که جهان هیچ‌گاه دقیقاً تکرار نمی‌شود. حتی اگر همه چیز ظاهراً یکسان باشد، ما دیگر همان آدم دیروز نیستیم. شاید به همین دلیل است که ژاپنی‌ها ترک‌های ظرف شکسته را با طلا پر می‌کنند و برای نوشیدن یک فنجان چای ساعت‌ها وقت می‌گذارند؛ زیرا خوب فهمیده‌اند که ارزش زندگی، نه در کامل بودن آن است و نه در تکرار شدنش، بلکه در یگانه بودن هر لحظه‌ای است که آرام می‌آید، بی‌صدا می‌گذرد و دیگر هرگز باز‌نمی‌گردد. 🗾🍵🍶 @theblindtexts

از علی شریعتی جمله‌ای نقل شده است که می‌گوید: «سرمایهٔ ماورایی هر کسی به اندازه حرف‌هایی است که برای نگفتن دارد.» جمله‌ای که در نگاه نخست، شاعرانه و عمیق به نظر می‌رسد؛ اما هرچه بیشتر درباره‌اش فکر می‌کنم، بیشتر احساس می‌کنم حقیقت، به این سادگی نیست. اگر منظور شریعتی، این باشد که انسان باید پیش از سخن گفتن بیندیشد، یا هر حقیقتی را نباید در هر زمان و برای هر کسی بر زبان آورد، سخنی پذیرفتنی است؛ زیرا سکوت، گاهی نشانه خرد است. گاهی انسان از روی بزرگواری، خشمش را فرو می‌خورد؛ گاهی از روی مصلحت، رازی را حفظ می‌کند؛ گاهی هم می‌داند هر گوشی، ظرفیت هر حقیقتی را ندارد؛ اما اگر این جمله بخواهد بگوید ارزش انسان به اندازه ناگفته‌های اوست، دیگر دشوار می‌توان با آن همراه شد. مگر اندیشه‌ای که هرگز بیان نشود، چه تأثیری بر جهان می‌گذارد؟ مگر دانشی که در سینه بماند، چه گرهی از زندگی دیگران باز می‌کند؟ مگر محبتی که هیچ‌گاه ابراز نشود، تا چه اندازه می‌تواند دل کسی را گرم کند؟ تاریخ را اگر ورق بزنیم، تمدن بشر بیش از آنکه بر سکوت بنا شده باشد، بر سخن بنا شده است. اگر فردوسی شاهنامه را ناگفته در دل نگه می‌داشت، اگر سعدی گلستان را نمی‌نوشت، اگر حافظ غزل‌هایش را فقط در ذهن زمزمه می‌کرد و اگر دانشمندان، فیلسوفان و اندیشمندان، اندیشه‌های خود را از ترس یا به نام سکوت، پنهان می‌کردند، امروز میراثی به نام فرهنگ و دانش تا این اندازه غنی نداشتیم. شاید حتی خودِ شریعتی نیز، اگر به جای سخن گفتن و نوشتن، سرمایه‌اش را در سکوت نگه می‌داشت، امروز کسی نام او را به یاد نمی‌آورد. در فرهنگ ما، ضرب‌المثلی مشهور هست که می‌گوید: «تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد.» این سخن، بیشتر هشداری است برای پرهیز از شتاب‌زدگی در سخن گفتن؛ اینکه با کلمات، هم فضیلت انسان آشکار می‌شود و هم کاستی‌هایش. اما این با آن تفاوت دارد که بگوییم هرچه ناگفته‌های انسان بیشتر باشد، سرمایه‌اش بیشتر است. واقعیت این است که سخن، همان‌قدر که می‌تواند جهل گوینده‌اش را آشکار کند، دانایی او را نیز روشن می‌سازد. سکوت، گاهی از خرد برمی‌خیزد و گاهی از ترس. همان‌گونه که سخن گفتن، گاهی از دانایی سرچشمه می‌گیرد و گاهی از نادانی. نه سکوت، ذاتاً فضیلت است و نه سخن گفتن، ذاتاً عیب. شاید مسئله اصلی، «گفتن» یا «نگفتن» نباشد؛ بلکه دانستنِ زمانِ گفتن و زمانِ سکوت باشد. انسان بالغ، نه کسی است که همه چیز را بگوید و نه کسی که همه چیز را در دل نگه دارد؛ بلکه کسی است که بداند کدام حقیقت، در کدام زمان، برای کدام انسان و با کدام زبان، شایسته گفتن است. سرمایه واقعی انسان، نه در انبوه ناگفته‌های اوست و نه در فراوانی گفته‌هایش؛ سرمایه واقعی، در حکمتی است که میان این دو تعادل برقرار می‌کند. زیرا گاهی یک جمله، جهانی را دگرگون می‌کند و گاهی یک سکوت، زندگی انسانی را نجات می‌دهد. ❓🤯🤔 @theblindtexts

بعضی فاصله‌ها، اگر حفظ شوند، زیباترند. مثلاً فاصله میان یک نویسنده و صدایش. بارها پیش آمده که شیفته نوشته‌های کسی شده‌ام؛ نوشته‌هایی که آن‌قدر لطیف بوده‌اند که خیال می‌کردم صاحبشان حتماً صدایی شبیه باران آرامِ بهاری دارد. یا آن‌قدر استوار و امیدوارکننده بوده‌اند که در ذهنم، صدای نویسنده را شبیه کوهی تصور کرده‌ام که هیچ بادی توان لرزاندنش را ندارد. بعد، روزی اتفاقی فایل صوتی کوتاهی از او شنیده‌ام و ناگهان تمام آن تصویر فرو ریخته است. نه به این دلیل که صدایش بد بوده باشد؛ بلکه چون صدای واقعیِ او هرگز آن صدایی نبود که سال‌ها در ذهنم ساخته بودم. بعدها فهمیدم تقصیر او نیست. اصلاً مگر نویسنده موظف است صدایش شبیه نوشته‌هایش باشد؟ این ما هستیم که هنگام خواندن، بی‌آنکه متوجه باشیم، برای واژه‌ها صدا می‌سازیم، برای جمله‌ها چهره می‌تراشیم و از میان سطرها، انسانی خلق می‌کنیم که شاید هرگز در جهان بیرون وجود نداشته باشد. ذهن انسان عادت عجیبی دارد؛ اگر در یک ویژگی کسی را دوست بدارد، ناخودآگاه دوست دارد همه چیز او را دوست‌داشتنی تصور کند. انگار گمان می‌کنیم کسی که زیبا می‌نویسد، حتماً زیبا هم سخن می‌گوید؛ کسی که امید می‌آفریند، حتماً همیشه امیدوار زندگی می‌کند؛ کسی که از آرامش می‌نویسد، لابد هیچ‌گاه آشفته نمی‌شود؛ اما واقعیت، بسیار انسانی‌تر از خیال ماست. نویسنده هم مثل همه ما ممکن است صدایی معمولی داشته باشد، گاهی کلمات را اشتباه ادا کند، خسته شود، بغض کند، تند حرف بزند یا حتی سکوت را به سخن گفتن ترجیح بدهد. همان‌طور که یک نوازنده بزرگ، لزوماً آشپز خوبی نیست و یک معمار برجسته، الزاماً باغبان قابلی از آب درنمی‌آید، نویسنده نیز قرار نیست همه استعدادهای جهان را یکجا با خود داشته باشد. شاید اگر نوشته‌هایش را دوست داریم، همین کافی باشد. نه لازم است صدایش شبیه شعر باشد، نه چهره‌اش شبیه شخصیت‌های داستانش و نه زندگی‌اش نسخه عملی تمام جملاتی که نوشته است. البته اگر اندیشه و زندگی یک انسان نیز با هم همسو باشند، چه چیز زیباتر از این؟ اما اگر هم این طور نبودند، نباید ارزش آنچه آفریده است را نادیده گرفت. گاهی بهترین کاری که می‌توان برای بعضی آدم‌ها کرد، این است که بگذاریم در همان قلمروی زیبایی که خلق کرده‌اند، باقی بمانند. بگذاریم نویسنده، با واژه‌هایش در ذهنمان زندگی کند؛ نه با صدایی که هرگز قرار نبوده، شبیه خیال ما باشد. و بالاخره، شاید یکی از نشانه‌های بلوغ این باشد که از آدم‌ها انتظار نداشته باشیم در همه چیز کامل باشند. اینکه بپذیریم هر انسانی، سرزمینی است با قله‌هایی بلند و دشت‌هایی معمولی. و هنرِ واقعی، شاید همین باشد که وقتی به دیدن کوه رفته‌ایم، از او انتظار نداشته باشیم دریا هم باشد. ⛰🌊🌁 @theblindtexts