Abyss of Ideas
رفتن به کانال در Telegram
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود / زنهار از این بیابان وین راهِ بی نهایت @morshed65
نمایش بیشتر1 073
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+37 روز
+2930 روز
آرشیو پست ها
1 073
حالا این دوستمان انتظار دارد ما ترکیبی از سوژه استعلایی کانت و سوژه تاریخی هگل ، روانشناسی فروید ، پدیدار شناسی هوسرل سرگشتگی نیچه ...همه اینها رو جمع کنیم بعنوان " چگونگی کارکرد ذهن " بهشون بدهیم !
البته جواب خوبی دارند " کلا مغز رو بر می داریم " صورت مسئله پاک می شود همه تاریخ تفکر بشریت راحت می شود یکسری بیکار کاسبی درست کردند همون افلاطون مغز طرف مقابل رو در می آورد راحت می شد :)
حالا همین مدل افراد ( منظورم شخصی نیست ) براحتی تحت تاثیر د الگوریتم های شبکه های اجتماعی یا فلان فایل صوتی فلان رسانه ، فلان ویدئو ماهواره ... قرار می گیرند و حتی میلیونی می توانند جان بدهند !
بعد در گروه خانوادگی با ارجاع به فلان مقاله می فرمایند " ذهن متافیزیکی نیست اگر مغز نداشته باشی آگاهی نداری" به ما هم می گن فلان و بیسار😁
1 073
Repost from Abyss of Ideas
می خواهی ما آدم هارو حذف کنیم بگیم اگر نبودند کلا انسان نبود ؟!
صورت مسئله را پاک می کنید باز به من می فرمایید شکاک !
الان مثلا یه چیزی به اسم مغز هست روده هست دست هست ...بهم بگو چطور عمل می کند ؟!
مثل این هست بگی خب داوینچی اگر دست نداشت نقاش نمی شد ! خب بدبخت این هست این دست رو که لازم داشت تا بتواند بکشد یا هر کس که دست دارد داوینچی هست!
مثل این عشق گربه ها و سگ ها حرف می زنید که فکر می کنند اینها هم حرف می زنند یا مسئله حل می کنند 😁
ما ازشما انتظار جواب علمی داشتیم نه اسطوره ای یا قصابی
1 073
دقیقا وقتی میگم ذهن حاصل مغز است، شما اینطور برداشت میکنی که ذهن همون مغره.
در صورتی که اینطور نیست.
ذهن تجربه داشتن مغزه.
شما اگر هم بخواهی بگی ذهن یک امر شیمایی الکتریکی نیست باید یک توضیحی بدی که چرا موجودات بدون مغز هیچ ذهن و آگاهی ندار.
اگه همین الان مغز شما رو بردارن آگاهیت هم میپره.
1 073
( نظر مخالف دوم )
اتفاقا کجا ما علم روز رو نپذیرفتیم؟
این دوالیسم از کجا اومده که یا چیزی را ایرانی می پذیرد یا نمی پذیرد !
همین الگوریتم های شبکه های اجتماعی استفاده از مدل رفتاری ذهن هست یا مغز؟! چطور ما درون چیزی هستیم و نپذیریم؟!
من فقط می گم اول قبول کنیم ذهن امری شیمیایی نیست که امری بدیهی هست در علم هست بعد بشناسیم اش ، خود روان شناسی مگه فکر می کنه ذهن و مغز یکی هستند پس با این پیش فرض علوم رفتاری روان شناسی بر باد می رفت ! در تصور ایرانی دانشمندان غربی مغز رو می شکافند و تصور می کنند ذهن را شناختند ...
اتفاقا این بدویت مواجه ایرانی ها با علم هست که تصور می کنند اگر نقدی وارد بشود بنیان قضیه بر باد رفته 😁
1 073
شما آزادی که علم روز رو نپذیری ولی وقتی نپذیری و دلیل های صدمن یک غاز سر هم بکنی اون موقع است که تبدیل میشه به آدمی که نمیدونه که نمیدونه و فکر میکنه که خیلی میدونه.
ذهن محصول مغز هست و مغز هم در طی روند تکامل به این حال و روز افتاده.
در عصر مدرن این عقاید دوالیستی رو صد بار با فکت و روش علمی منسوخ کردن.
حتی اگر بخواهیم یکم غیر علمی در همین حیطه روان فکر بکنیم تازه میرسیم به روان کاوی که شما اگه درش مطالعه داشته باشی هم چگونگی عصبیت و عشق رو توضیح داده، هم چراییش.
عصر مدرن دیگه این استنباط هایی که هر ننه قمری با استناد عقل سلیم میتونه از خودش در بیاره رو قبول نداره.
باز شما حالا خود دانی...
1 073
( نظر مخالف دوستان )
در جواب باید برگردم به سوال هیوم " ذهن چیست؟! "
اگر حتی بپذیریم ذهن فقط یک دستگاه شیمیایی هست که توسط نورون ها بهم وصل می شود پس محصول و ماده اولیه اش از کجا می آید و به کجا می رود؟!
ماده اولیه ذهن و محصول خروجی اش امری متافیزیکی است نه شیمیایی ، برای همین شما در آزمایشگاه و نوروساینس فقط می توانید یکسری پالس و انرژی جنبشی از فرایند ها مغز را متوجه بشوید یا در بهترین حالت براساس تعداد آمار رفتاری افراد متوجه بشوید که افراد چگونه رفتار می کنند ...
نه اینکه فرد چگونه عاشق می شود یا چگونه عصبانی می شود بقول هگل در پدیدارشناسی روح ( فصل دوم همون فصل جمجمه شناسی معروفش)
انسان موجودی است که با یک حرکت دست می تواند تمام پیشبینی های در مورد خودش را بهم بزند !
1 073
این فرایند شناختی که گفتید از قبل از فیشته هم بوده در واقع از زمان سقراط چنین نقدی به روانشناسی هستش.
مثلا سقراط یک جا میگه که شناخت خود مثل شناخت شناخت میمونه.
در واقع انگار نوعی سر انگشت نشانه را با سر انگشت نشانه لمس کردن.
ولی خب اینا همه کصشره.
چرا که مغز به عنوان یک سیستم پویا از خودش خبر داره، یعنی بخش های مختلف مغز به هم متصل هستند و به هم کمک میکنن.
در مورد دومی هم باید بهتون بگم که تفکر یک فرایند منقطع نیست. اینطور نیست که یک چیزی گفته بشه بعد شما بخواهی از اول دوباره پردازش بکنی.
این استدلالی که آوردید بیشتر شبیه مغلطه های زنون و پارمنیدسه.
1 073
فیشته ایراد جالبی می گیره از " این شناخت " از خود ، می گه مثلا " خودت را شناختی " بعد چطور می فهمی که شناختی؟! دوباره باید اون مفهوم " شناخت " از خودت رو بشناسی ، بعدش باید دوباره باید محصول شناخت ات رو دوباره بشناسی ... و یه دور تا بی نهایت در این " شناخت از خود " بوجود میاد😁
کلا شناخت از خود غیر ممکن است حتی اگر نفر دیگری بهتان بگوید شما اینطور هستید ، باید همون چیزی که بهت گفتن دوباره بشناسی ! و چرخه بی نهایت " شناخت از خود " ادامه پیدا می کنه ... حتی اگوی استعلایی هوسرل و کانت هم در چرخه بینهایت هستند وای بحال روانشناسی فعلی😁
حالا نمی گم کلا در مورد خودتان فکر نکنید ولی چیز خاصی پیدا نمی کنید :)
1 073
«کلاس درسِ اصیل زمانی شکل میگیرد که زیر یک درخت، انسانی که نمیداند معلم است، اندیشههایش را با جمع کوچکی در میان میگذارد که پیرامونش نشستهاند و نمیدانند که شاگردند.»
— لویی کان
1 073
اگه کسی the last of us هر دو نسخه رو بازی نکرده باشه واقعا یه چیزی در عمل " نصف زندگی اش بر فنا رفته " 😁
فکر کنم آخر بشریت هم با این همه ویروس و این تعداد زیاد جمعیت به همین مرگ های دست جمعی برسد در اسطور های سومری " تیامات " از صدای زیاد فرزندانش عصبانی می شود و اونها رو ( مانند کرونوس یونانی ها البته ابن قدیمی تره ) می خورد ! بنطرم حداقل زیاد سر و صدا نکنید😁
1 073
این ۴ تامل نیچه پارسال نشر مرکز ترجمه خوبی ازش در آورده ، اینجا یکی از تاملات اش به نام " واگنر در بایروت" نام دارد که در مورد اجراهای واگنر در " بایروت " نام مکان اجراهای واگنر است برای زمانی هست که هنوز نیچه باهاش بد نشده و داره یجورایی نبلیغ اش می کند...
مهمترین تامل این مجموعه " تاملاتی درباره تاریخ " نام دارد که یکی از معروفترین متن های ضد تاریخی گرایی هگلی است که مورد ارجاع هایدگر در هستی و زمان و اشتراوس و دلوز...و بقیه بود
( ترجمه انتشارات مرکز را بخرید خوبه قابل استفاده است )
1 073
Repost from Homonoia
مرگ در ونیز
واگنر در سال ۱۸۶۳ میلادی، در حومهٔ شهرِ مونیخ، در خانهای که لودویگِ دوم، پادشاهِ باواریا، به او بخشید، سکنی گزیـده بود و کازیما، دختـرِ نامشروع فرانتس لیست پنهانی به دیدارش میآمد. واگنر او را دستیارِ خود خواند و بدین ترتیب پردهای بر این رابطۀ پنهانی کشید. واگنـر در سال ۱۸۶۷ بـه سوییس راه کشید و یک سال بعد نیـز کازیمـا از همسـرش جـدا شد و بـه او پیوست. پیش از آنکه در تاریخ ۲۵ اوتِ ۱۸۷۰ در کلیسای پروتستان لوسرن به یکدیگر بپیوندد، کازیما برای واگنر سه فرزند به دنیا آورد: «ایزولده»، «ایوا» و «زیگفرید» که نامهای آنان از سه اپرای واگنر یعنی «تریستان و ایزولده»، «خوانندگان خبرهٔ نورنبرگ» و «حلقـهٔ نیبلونگ» برگـرفته شـد. در ایـن سالهـا، نیچه که در شانزده سالگی برای نخستین بار شیفتهٔ موسیقی واگنر شد، به خانهٔ او پا نهاد و کمابیش هر شب میهمانش بود. در این دیدارها نیچه به کازیما دل بست و در نامهای بـرای او نوشت: «آریادنه، دوستت دارم. دیونیزوس.» نیچه، که ابتدا واگنر را چون خدای الهامبخش میستـود، اندک اندک از او فاصله گـرفت. این گسست نهتنها از اختلافاتِ فکری، بلکه بیگمان از حسادتِ پنهان نیچه به پیوندِ عمیق واگنر و کازیما نیز سرچشمه میگرفت. عشق او به کازیما، عشقی بود که هرگز پاسخی نیافت، اما در آثارِ فلسفی او، بهویژه در ستایش از مفهومِ دیونیزوسی، ردپایی عمیق بر جایْ نهاد. واگنر سرانجام در سیزدهمِ فوریۀ ۱۸۸۳ در ونیز، در حالی کـه کلمـاتی دربـارهٔ «آزادی زن» مینـوشت، دیده از جهان فروبست. کازیما یک شبانهروز از پیکرِ بیجان او جدا نشد. شاید آنگونه که گوته مینویسد «در ونیز همهچیز برای مرگ زیباست» و بدین ترتیب، ریشارد واگنر نیز مرگ در زیبایی را برگزید.
ارائهای از آرشیوِ کوچکِ Ὁμόνοια،
نوشتۀ فهیمه جهانآبادی، پیشکشِ همراهان،
با عکسی از واگنر و نیچه، ساختۀ هوشِ مصنوعی.
