Negah
کانال بسته
درهر فلکی مردمکی می بینم هرمردمکش را فلکی میبینم "مولانا" "دیوان شمس"
نمایش بیشتر318
مشترکین
+124 ساعت
-27 روز
-330 روز
در حال بارگیری داده...
جذب مشترکین
سپتامبر '26
سپتامبر '26
+1
در 0 کانالها
اوت '260
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '260
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '260
در 1 کانالها
Get PRO
مه '260
در 1 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+1
در 1 کانالها
Get PRO
مارس '260
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '260
در 1 کانالها
Get PRO
ژانویه '260
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '250
در 1 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+2
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+1
در 1 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+6
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '25
+2
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+4
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+13
در 2 کانالها
Get PRO
مه '25
+5
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+6
در 1 کانالها
Get PRO
مارس '25
+3
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+4
در 2 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+5
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+3
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+7
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+5
در 5 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+7
در 3 کانالها
Get PRO
اوت '24
+5
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+7
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+2
در 0 کانالها
Get PRO
مه '240
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+2
در 2 کانالها
Get PRO
مارس '240
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '240
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '240
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '230
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '230
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '23
+12
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '23
+11
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '230
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '23
+19
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '23
+7
در 0 کانالها
Get PRO
مه '230
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '23
+3
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '23
+3
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '23
+2
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '230
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '22
+3
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '22
+4
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '22
+2
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '22
+6
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '220
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '22
+561
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '22
+1 206
در 0 کانالها
Get PRO
مه '22
+20
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '22
+17
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '22
+869
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '22
+9
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '22
+236
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '21
+374
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '21
+14
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '21
+22
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '21
+22
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '21
+110
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '21
+250
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '21
+198
در 0 کانالها
Get PRO
مه '21
+152
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '21
+1 813
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 07 سپتامبر | 0 | |||
| 06 سپتامبر | +1 | |||
| 05 سپتامبر | 0 | |||
| 04 سپتامبر | 0 | |||
| 03 سپتامبر | 0 | |||
| 02 سپتامبر | 0 | |||
| 01 سپتامبر | 0 |
پستهای کانال
🔷
🔷دو جان؛ یکی برای خواستن و یکی برای دیگر نخواستن
گاهی در آدم دو موجودِ همزمان زندگی میکنند: یکی که رویا و شور و امید دارد و آینده را میخواهد و یکی که با همه اینها میتواند همین لحظه سرش را بگذارد روی زمین و برود. گاهی آدم ترکیبی از شورِ زندگی و بیتفاوتی به مرگ است. گاهی همان لحظه که میخواهد، میتواند که نخواهد و همان لحظه که پیش میرود، اگر بایستد هم دنیای درونش تکان چندان نمیخورد. گاهی آدم همان اندازه که زنده است، میتواند با مرگ همنشین باشد و از چیزی نترسد.
از بلوغ است که چنین حالی دارد؟ از فرطِ خواستن و نشدن است؟ از رسیدنِ زیاد به خواستهها و آرزوهاست؟ از به پایان رسیدنِ فهرستِ تمناهاست؟ از برابر شدنِ ارزش همه چیزها در نگاه آدم است؟ از ناامیدی به خواستن و در عین حال ناگزیری به زنده ماندن است؟ از دوپاره شدنِ کامل درون و همزمان نیمی مرده و نیمی زنده بودن است؟ از سوگ و فقدان عزیزی است که سهمی از زندگی را با خودش برده و شوق همسرنوشتی با خودش را باقی گذاشته؟ از خواستنِ زندگی برای دیگران (و در نتیجه کاری کردن برای آنها) و خواستن مرگ (آرامشی همیشگی) برای خود است؟ از خواستنِ ذهنی و نتوانستن تن است؟ از خواستنِ تن و نتوانستن روان است؟ از تکلیف ناتمام (از زندگی نزیسته) و در عین حال خستگی از دویدن است؟ از پی بردن به سرشتِ گذرای خواستنها و رسیدنها در این جهان است؟
از هرچه که هست، حال غریبی است این دو جانِ همزمان داشتن؛ جانی برای خواستن و زنده ماندن و جانی برای مردن و دیگر نخواستن.
#محمودمقدسی
#روانشناسی
@Negahe121
| 2 | ای مطرب جان چو دف به دست آمد
این پرده بزن که یار مست آمد
چون چهره نمود آن بت زیبا
ماه از سوی چرخ بت پرست آمد
ذرات جهان به عشق آن خورشید
رقصان ز عدم به سوی هست آمد
غمگین ز چه ای مگر تو را غولی
از راه ببرد و همنشست آمد
زان غول ببر بگیر سغراقی
کان بر کف عشق از الست آمد
این پرده بزن که مشتری از چرخ
از بهر شکستگان به پست آمد
در حلقه این شکستگان گردید
کان دولت و بخت در شکست آمد
این عشرت و عیش چون نماز آمد
وین دردی درد آبدست آمد
خامش کن و در چمن تماشا کن
بلبل از گفت پای بست آمد
#دیوان_شمس
#مولانا
@Negahe121 | 54 |
| 3 | ⭕️
بشقابِ بیمرزی 🍽
بشقاب غذای من مرز من است. نه میخواهم کسی بیاجازه چیزی از آن بردارد و نه کسی از روی مهر و بیاجازه چیزی به آن اضافه کند. نمیخواهم کسی برایم غذای بیشتری بریزد.
نمیخواهم کسی بگوید که نمیفهمم چقدر باید بخورم، چرا از فلان چیز کم خوردم یا چرا فلان چیز را میخورم. بشقاب غذای من از اولین مرزهای من است. بشقاب غذا از اولین جاهایی است که در خانه یاد میگیرم دیگری حق دارد یا ندارد که بیاجازه و حتی از روی محبت از مرزهای من عبور کند. بشقاب غذا جایی است که بسیاری از ما با آن بیمرز بودن، بدیِ مرز داشتن و ناتوانی در نه گفتن را آموختهایم.
این مفاهیمِ عجیبِ لطف و تعارف، این نههای شنیده نشده و بهرسمیت شناختهنشده، این محبّتهای مرزشکنِ ظاهراً بیهزینه، این من دوستت دارم پس حق دارم هرکجای زندگیات که خواستم حضور داشته باشمها، این من خیرت را میخواهم و بهتر از تو میدانمها، این پدر و مادر را به بهای رنجیدنِ مدام خود نرنجاندنها، این ناراحت نشو که فلانی نرنجدها، این لبخندهای زورکی برای خوشآمدن دیگری از نوزادی تا بررگسالی، این به احساس و عواطف و عقل خود شک کردنها، این نه گفتن را گناه و مرز داشتن را بیحترامی دانستنها، این حتی مالک بدن خود نبودنها، این همه مرز نیاموختنهای پرهزینه، همه اینها از خانه، از سفره غذا، از لباس و از بدن در کودکی آغاز میشوند و به همه جا، به بدن و ذهن در بزرگسالی، به وقت و عمر، به کار و روابط و پول و هر مرز و حریم دیگری کشیده میشوند. عاقبتش هم خیلی وقتها میشود اضطراب و خشم و شرم. چه کسی فکرش را میکند که بخش زیادی از اضطراب در بزرگسالی از همان سفره و بشقابِ غذا آغاز شده باشد.
باید به پشت مرزها برگشت. باید پاسِ ظرف غذا و تن و لبخندهای خود را داشت. باید آزادی و مرز داشتن (که واقعاً با خودخواهی و ندیدن دیگری فرق دارد) را از کوچکترین چیزها آغاز کنیم. باید بتوانیم نه بگوییم، اول به لقمههای غذا و بعد به لقمههای اجبار در همه جا. پس زنده باد بشقاب غذای من وقتی که تنها خودم برای آن تصمیم میگیرم.
#محمودمقدسی
#روانشناسی
@Negahe121 | 104 |
| 4 | 💠
آن کس که بگوید من از عشق سیراب شدم،
آن را نشناخته است.
عشق، نوشیدنِ بیسیراب شدن است.
#ابن_عربی
@Negahe121 | 80 |
| 5 | 💫
رویدادهای آسمان 🌠🌖🪐💫
🌟امسال چهارشنبه ۲۱ مردادماه، ۶ سیاره مشتری، عطارد ، مریخ، اورانوس، زحل و نپتون قبل از طلوع خورشید همزمان در آسمان ظاهر می شوند.
🌘و چند ساعت بعد با عبور ماه از جلوی خورشید، خورشید گرفتگی اتفاق می افته.
☄ هنگام شب آسمان بارش شهابی برساوشی رو در اوج خودش داره.
💥امسال به دلیل تاریک بودن تقریبی ماه رصد سیارات و بارش شهابی در شرایط بسیار خوبی خواهد بود .
💫تماشای آسمان را از دست ندهید
✨وقتی که دلت تنگ میشود،
به آسمان نگاه کن.
ما نگاه منتظرانهی تورا میبینیم.
بقره۱۴۴
#بارش_شهابی
#برساوشی_نجوم
@Negahe121 | 160 |
| 6 | ⭕️
اگر زمام جسم ، ذهن وانرژی خودت رو در دست نگیری طالع بینی ،آسترولوژی وسیارات بجای تو زمام زندگیت رو در دست می گیرند ...
#سادگورو
@Negahe121 | 159 |
| 7 | ✨
پروردگارا!
به من آرامشی عطا فرما تا بپذیرم
آنچه را که نمی توانم تغییر دهم
و شهامتی، تا تغییر دهم
آنچه را که می توانم
و بینشی تا تفاوت این دو را بدانم
@Negahe121 | 125 |
| 8 | .
با من که فکر میکنم نفرین شدهام، نصف شدهام بین حزن و حقارت، از راز بقایات بگو ای راهِ طولانی! ای سالخورده در تکاپوی سرگیجهها! ای استخوانْ سابیده به بازوی منجیان! ای وطن! ای تن! ای مادر! ای عطش استحالهها! عالمِ غیب آتشها! خاکسترِ بعد از جهش! ای ریختهی نگریخته!
بگو چگونه رها میشویم و باز سقوط میکنیم؟ بگو چطور نطفهی رهایی ما جز در زهدان سقوط، نمیبندد؟
***
من شجرهی طایفهی اندوه را شاخهبهشاخه خواندهام از جنون ایّوب. من به لکنت اقبال در حیلههای دشوارِ آزمون واقفام. من دیدهام گاهی سینهها تا بیخِ گلو در قرضِ قرارداد تنفّس میمانند. دم را میگیرند و بازدم نمیتوانند. ما ذاتِ بازپرداختایم ولی، میدانی؟ دم را اگر نتوانيم باز دهیم کالبد را باختهایم؛ اگر بتوانيم بلَد را. معجزهای نیست هرگز؛ ما عاریهایم؛ پسدادنی. ما برای تجزیه، تشکیل شدهایم. تو بخوان رنگِ قرمزِ قلمِ تقدیر در تصحیحِ عمر.
***
مادر! تن! وطن! دستهای شکستهی شکستناپذیرِ از تسلّا بیزارم را بگیر، تا توانِ اعتراف را از فسخ هرچه اعجازت، باز پس بگیرم ای بذلهگوی ناشاد! ای خشخش در سینهی امیّد! تا بگویمت: “منوال ِ رحمت، پس گرفتن بود.” ما فریب خوردیم.
ای مادر! تن! وطن! پرستارِ خاک! ای فریب جذّابِ استقامت! هیچ انگشتی را نمیتوان تا همیشه روی بینی نگه داشت. چرا نمیگوییام که “زندگی مصدّع مرگ است همیشه؟” خاصه حالا که مرگ بر اعداد، حاکم شده است تا خاک موزهها از ما انباشته شود.
***
ای مادر! ای تن! ای وطن! ای سینهی گور! ای میانهی خاوران! ای خاورمیانه! ای در حال خود مستغرق! ای نفس بریده! ای که خدایان و خلایق را به یک اندازه دست میاندازی! چرا مایهی استحالهی تو تمامی ندارد؟ ای مایهی لایزال تمسخر! ای خنده در تهران روی لب اجساد بیات! ای نور چشمهای هرات! ای ریاضت مستمر!
ما از تو نمیگريزيم. مگذار از تو بريزيم! ما را تاريخ كن!
***
«ما از شدگانيم و كار ما به آخر آمده است و سبب محنت -بعد قضاءالله- شماييد.»*
سوگند
* تاریخ_بیهقی
@Negahe121 | 152 |
| 9 | 🔥
با من که فکر میکنم نفرین شدهام، نصف شدهام بین حزن و حقارت، از راز بقایات بگو ای راهِ طولانی! ای سالخورده در تکاپوی سرگیجهها! ای استخوانْ سابیده به بازوی منجیان! ای وطن! ای تن! ای مادر! ای عطش استحالهها! عالمِ غیب آتشها! خاکسترِ بعد از جهش! ای ریختهی نگریخته!
بگو چگونه رها میشویم و باز سقوط میکنیم؟ بگو چطور نطفهی رهایی ما جز در زهدان سقوط، نمیبندد؟
مادر! تن! وطن! دستهای شکستهی شکستناپذیرِ از تسلّا بیزارم را بگیر، تا توانِ اعتراف را از فسخ هرچه اعجازت، باز پس بگیرم ای بذلهگوی ناشاد! ای خشخش در سینهی امیّد! تا بگویمت: “منوال ِ رحمت، پس گرفتن بود.” ما فریب خوردیم.
ای مادر! تن! وطن! پرستارِ خاک! ای فریب جذّابِ استقامت! هیچ انگشتی را نمیتوان تا همیشه روی بینی نگه داشت. چرا نمیگوییام که “زندگی مصدّع مرگ است همیشه؟” خاصه حالا که مرگ بر اعداد، حاکم شده است تا خاک موزهها از ما انباشته شود.
ای مادر! ای تن! ای وطن! ای سینهی گور! ای میانهی خاوران!
🔘متن از دوست بسیار عزیزم "سوگند"
«ما از شدگانيم و كار ما به آخر آمده است و سبب محنت -بعد قضاءالله- شماييد.»*
*تاريخ بیهقی
@Negahe121 | 114 |
| 10 | 💠
شدم از عشق تو شیدا، کجایی؟
به جان میجویمت جانا، کجایی؟
همی پویم به سویت گرد عالم
همی جویم تو را هر جا، کجایی؟
چو تو از حسن در عالم نگنجی
ندانم تا تو چونی، یا کجایی؟
چو آنجا که تویی کس را گذر نیست
ز که پرسم، که داند؟ تا کجایی؟
تو پیدایی ولیکن جمله پنهان
وگر پنهان نهای، پیدا کجایی؟
ز عشقت عالمی پر شور و غوغاست
چه دانم تا درین غوغا کجایی؟
فتاد اندر سرم سودای عشقت
شدم سرگشته زین سودا، کجایی؟
درین وادی خونخوار غم تو
بماندم بی کس و تنها، کجایی؟
دل سرگشتهٔ حیران ما را
نشانی ده رهی بنما، کجایی؟
چو شیدای تو شد مسکین عراقی
نگویی: کاخر، ای شیدا، کجایی؟
#عراقی
#آریسا_راد
@Negahe121 | 128 |
| 11 | ✨
#شمس_تبریزی
پیش ما کسی یکبار مسلمان نتوان شدن، مسلمان میشود و کافر میشود،
و باز مسلمان میشود،
و هرباری از او چیزی بیرون میآید،
تا آن وقت که کامل شود.
صد ماه یقینم شد اندر دل شب پنهان
صد نور یقین دیدم مشتاق شکی بوده
#دیوان_شمس
تصویر ماه از خانم دکتر معین نازنین
@Negahe121 | 135 |
| 12 | 🌿🏴🌿🏴🌿🏴
💢خاطره ای زیبا از دکتر زرین کوب* :
🌺روز عاشورا بود و در مراسمی بهمین مناسبت به عنوان سخنران دعوت داشتم ، مراسمی خاص با حضور تعداد زیادی تحصیل کرده و به اصطلاح روشنفکر و البته تعدادی از مردم عادی، نگاهی به بنر تبلیغاتی که اسم و عکسم را روی آن زده بودن انداختم و وارد مسجد شده و در گوشه ای نشستم
🌸دنبال موضوعی برای شروع سخنرانی ام می گشتم .. موضوعی که بتواند مردم عزادار را در این روز خاص جذب کند ، برای همین نمی خواستم، فعلا کسی متوجه حضورم بشود، هرچه بیشتر فکر می کردم ، کمتر به نتیجه می رسیدم ، ذهنم واقعا مغشوش شده بود که پیرمردی که بغل دستم نشسته بود با پرسشی رشته افکارم را پاره کرد :
🌺ببخشید شما استاد زرین کوب هستید ؟
🌸گفتم : استاد که چه عرض کنم، ولی زرین کوب هستم
🌺خوشحال شد، شروع کرد به شرح این که چقدر دوست داشته، بنده را از نزدیک ببیند، همین طور که صحبت میکرد، دقیق نگاهش می کردم، این بنده خدا چرا باید آرزوی دیدن من را داشته باشد ؟ چه وجه اشتراکی بین من و او وجود دارد ؟
🌸پیرمردی روستایی با چهره ای چین خورده و آفتاب سوخته، متین و سنگین، اما باوقار
🌺می گفت مکتب رفته و عم جزء خوانده و در اوقات بیکاری یا قرآن میخواند یا غزل حافظ و شروع به خواندن چند بیت جسته و گریخته از غزلیات خواجه و چه زیبا غزل حافظ را میخواند
🌸پرسیدم : حالا چرا مشتاق دیدن بنده بودید ؟
😂گفت : سؤالی داشتم و سپس پرسید : شما به فال حافظ اعتقاد دارید ؟
🌸گفتم : خب بله ، صددرصد ... گفت : ولی من اعتقاد ندارم !
🌺پرسیدم : من چه کاری میتونم انجام بدم ؟ از من چه خدمتی بر میاد ؟
🌸( عاشق مرامش شده بودم و از گفتگو با او لذت می بردم )
🌺گفت : خیلی دوست دارم معتقد شوم، یک زحمتی برای من می کشید ؟
🌸گفتم : اگر از دستم بر بیاد، حتما ، چرا که نه
🌺گفت : یک فال برام بگیر
🌸گفتم ولی من دیوان حافظ پیشم نیست
🌺بلافاصله دیوانی کوچک از جیبش درآورد و به طرفم گرفت و گفت : بفرما
🌸مات و مبهوت نگاهش کردم و گفتم، نیت کنید
🌺فاتحه ای زیر لب خواند و گفت : برای خودم نمیخوام، میخوام ببینم حافظ در مورد امروز ( روز عاشورا ) چی می گه ؟؟
🌸برای لحظه ای کپ کردم و مردد در گرفتن فال
🌺حافظ ...عاشورا ، اگه جواب نداد چی ؟ عشق و علاقه این مرد به حافظ چی ؟
🌸با وجود اینکه بارها و بارها غزلیات خواجه را کلمه به کلمه خوانده و در معنا و مفهوم آنها اندیشیده بودم، غزلی به ذهنم نرسید که به طور ویژه به این موضوعات پرداخته باشد
🌺متوجه تردیدم شد، گفت : چی شد استاد ؟ گفتم : هیچی، الان
🌸چشمان را بستم و فاتحه ای قرائت و به شاخه نباتش قسمش دادم و صفحه ای را باز کردم :
🌺زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
🌸گر نکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت
🌺بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
🌸یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
🌺رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس
🌸گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
🌺در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
🌸سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
🌺چشمت به غمزه ما را خون خورد و میپسندی
🌸جانا روا نباشد خونریز را حمایت
🌺در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
🌸از گوشهای برون آی ای کوکب هدایت
🌺از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
🌸زنهار از این بیابان وین راه بینهایت
🌺ای آفتاب خوبان میجوشد اندرونم
🌸یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
🌺این راه را نهایت صورت کجا توان بست
🌸کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
🌺هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
🌸جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت
خدای من این غزل موضوعش امام حسین و وقایع روز و شب یازدهم نیست، پس چیست ؟ سالها خود را حافظ پژوه می دانستم و هیچ وقت حتی یک بار هم به این غزل، از این زاویه نگاه نکرده بودم، این غزل ویژه برا همین مناسبت سروده شده !
بیت اولش را خواندم از بیت دوم این مرد شروع به زمزمه کردن با من کرد و از حفظ با من همخوانی و گریه میکرد، طوری که تمام بدنش میلرزید انگار روضه می خواندم و او هم پای روضه ی من بود .
متوجه شدم عده ای دارند مارا تماشا میکنند که مجری برنامه به عنوان سخنران من را فرا خواند و عذرخواه که متوجه حضورم نشده ، حالا دیگر میدانستم سخنان خود را چگونه آغاز کنم .
بلند شدم، دستم را گرفت و می خواست ببوسد که مانع شدم، خم شدم، دستش را به نشانه ادب بوسیدم .
گفت معتقد شدم، معتقد بووودم، ایمان پیدا کردم استاد، گریه امانش نمی داد !
آن روز من روضه خوان امام شهید شدم و کسانی پای روضه من گریه کردند که پای هیچ روضه ای به قول خودشان گریه نکرده بودند .
@Negahe121 | 165 |
| 13 | 🌿🏴🌿🏴🌿🏴
💢خاطره ای زیبا از دکتر زرین کوب* :
🌺روز عاشورا بود و در مراسمی بهمین مناسبت به عنوان سخنران دعوت داشتم ، مراسمی خاص با حضور تعداد زیادی تحصیل کرده و به اصطلاح روشنفکر و البته تعدادی از مردم عادی، نگاهی به بنر تبلیغاتی که اسم و عکسم را روی آن زده بودن انداختم و وارد مسجد شده و در گوشه ای نشستم
🌸دنبال موضوعی برای شروع سخنرانی ام می گشتم .. موضوعی که بتواند مردم عزادار را در این روز خاص جذب کند ، برای همین نمی خواستم، فعلا کسی متوجه حضورم بشود، هرچه بیشتر فکر می کردم ، کمتر به نتیجه می رسیدم ، ذهنم واقعا مغشوش شده بود که پیرمردی که بغل دستم نشسته بود با پرسشی رشته افکارم را پاره کرد :
🌺ببخشید شما استاد زرین کوب هستید ؟
🌸گفتم : استاد که چه عرض کنم، ولی زرین کوب هستم
🌺خوشحال شد، شروع کرد به شرح این که چقدر دوست داشته، بنده را از نزدیک ببیند، همین طور که صحبت میکرد، دقیق نگاهش می کردم، این بنده خدا چرا باید آرزوی دیدن من را داشته باشد ؟ چه وجه اشتراکی بین من و او وجود دارد ؟
🌸پیرمردی روستایی با چهره ای چین خورده و آفتاب سوخته، متین و سنگین، اما باوقار
🌺می گفت مکتب رفته و عم جزء خوانده و در اوقات بیکاری یا قرآن میخواند یا غزل حافظ و شروع به خواندن چند بیت جسته و گریخته از غزلیات خواجه و چه زیبا غزل حافظ را میخواند
🌸پرسیدم : حالا چرا مشتاق دیدن بنده بودید ؟
😂گفت : سؤالی داشتم و سپس پرسید : شما به فال حافظ اعتقاد دارید ؟
🌸گفتم : خب بله ، صددرصد ... گفت : ولی من اعتقاد ندارم !
🌺پرسیدم : من چه کاری میتونم انجام بدم ؟ از من چه خدمتی بر میاد ؟
🌸( عاشق مرامش شده بودم و از گفتگو با او لذت می بردم )
🌺گفت : خیلی دوست دارم معتقد شوم، یک زحمتی برای من می کشید ؟
🌸گفتم : اگر از دستم بر بیاد، حتما ، چرا که نه
🌺گفت : یک فال برام بگیر
🌸گفتم ولی من دیوان حافظ پیشم نیست
🌺بلافاصله دیوانی کوچک از جیبش درآورد و به طرفم گرفت و گفت : بفرما
🌸مات و مبهوت نگاهش کردم و گفتم، نیت کنید
🌺فاتحه ای زیر لب خواند و گفت : برای خودم نمیخوام، میخوام ببینم حافظ در مورد امروز ( روز عاشورا ) چی می گه ؟؟
🌸برای لحظه ای کپ کردم و مردد در گرفتن فال
🌺حافظ ...عاشورا ، اگه جواب نداد چی ؟ عشق و علاقه این مرد به حافظ چی ؟
🌸با وجود اینکه بارها و بارها غزلیات خواجه را کلمه به کلمه خوانده و در معنا و مفهوم آنها اندیشیده بودم، غزلی به ذهنم نرسید که به طور ویژه به این موضوعات پرداخته باشد
🌺متوجه تردیدم شد، گفت : چی شد استاد ؟ گفتم : هیچی، الان
🌸چشمان را بستم و فاتحه ای قرائت و به شاخه نباتش قسمش دادم و صفحه ای را باز کردم :
🌺زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
🌸گر نکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت
🌺بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
🌸یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
🌺رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس
🌸گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
🌺در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
🌸سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
🌺چشمت به غمزه ما را خون خورد و میپسندی
🌸جانا روا نباشد خونریز را حمایت
🌺در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
🌸از گوشهای برون آی ای کوکب هدایت
🌺از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
🌸زنهار از این بیابان وین راه بینهایت
🌺ای آفتاب خوبان میجوشد اندرونم
🌸یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
🌺این راه را نهایت صورت کجا توان بست
🌸کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
🌺هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
🌸جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت
خدای من این غزل موضوعش امام حسین و وقایع روز و شب یازدهم نیست، پس چیست ؟ سالها خود را حافظ پژوه می دانستم و هیچ وقت حتی یک بار هم به این غزل، از این زاویه نگاه نکرده بودم، این غزل ویژه برا همین مناسبت سروده شده !
بیت اولش را خواندم از بیت دوم این مرد شروع به زمزمه کردن با من کرد و از حفظ با من همخوانی و گریه میکرد، طوری که تمام بدنش میلرزید انگار روضه می خواندم و او هم پای روضه ی من بود .
متوجه شدم عده ای دارند مارا تماشا میکنند که مجری برنامه به عنوان سخنران من را فرا خواند و عذرخواه که متوجه حضورم نشده ، حالا دیگر میدانستم سخنان خود را چگونه آغاز کنم .
بلند شدم، دستم را گرفت و می خواست ببوسد که مانع شدم، خم شدم، دستش را به نشانه ادب بوسیدم .
گفت معتقد شدم، معتقد بووودم، ایمان پیدا کردم استاد، گریه امانش نمی داد !
آن روز من روضه خوان امام شهید شدم و کسانی پای روضه من گریه کردند که پای هیچ روضه ای به قول خودشان گریه نکرده بودند .
@Negahe121 | 1 |
| 14 | تنت زخمی آفتاب هنوز
چشات شیشه های گلاب هنوز
غم تو هنوز پرِ شالمه
چه قد غمت تو اقبالمه❣
#چاوشی
@Negahe121 | 113 |
| 15 | عشق چون آید برد هوش دل فرزانه را
دزد دانا میکشد اول چراغ خانه را
آنچه ما کردیم با خود هیچ نابینا نکرد
در میان خانه گم کردیم صاحب خانه را
@Negahe121 | 176 |
| 16 | 💠
یا رب ز قناعتم توانگر گردان
وز نور یقین دلم منور گردان
روزی منِ سوخته ی سرگردان
بی منت مخلوق میسر گردان
#ابوسعید_ابولخیر
@Negahe121 | 116 |
| 17 | 🔥
I'm bulletproof, nothing to lose
Fire away, fire away
Ricochet, you take your aim
Fire away, fire away
You shoot me down, but I won't fall
I am titanium
You shoot me down, but I won't fall
I am titanium
دوام بیاور !
چقدر جای خوب هست که هنوز نرفته ای !
چقدر آهنگ زیبا ، که هنوز نشنیده ای !
چقدر فیلم خوب ، که هنوز ندیده ای !
چقدر کتاب خوب ،که هنوز نخوانده ای !
چقدر انسان خوب و نیک هستند که باید در یک عصر بهاری ملاقات شان کنی و با آنها در زیر شاخه های نورس و بازیگوش چنارها و اقاقی ها قدم بزنی و گپ بزنی.
دوام بیار حتی اگر در گلو بغض داری
I’m bulletproof, nothing to lose
من ضد گلولهام، چیزی برای ازدستدادن ندارم….
@Negahe121 | 215 |
| 18 | 🔻
⭕️چرا تغییر دادن عقیدۀ آدمهای متعصب تقریباً غیر ممکن است؟
در یک شب سرد و برفی در دسامبر ۱۹۴۵ زنی به اسم دوروتی مارتین گروهی از پیروانش را در منزلش واقع در شیکاگو جمع کرده بود. این فقط یک دورهمی ساده نبود؛ آنها منتظر پایان دنیا در راس ساعت ۱۲ بامداد بودند.
دوروتی ادعا میکرد پیامهایی از موجودات فضایی سیاره کلاریون دریافت میکند و به پیروانش گفته بود که سیل عظیمی در راه است که قرار است تمام زمین و بشریت را نابود کند؛ اما راس نیمه شب بشقاب پرندهای از راه میرسد و صرفاً قرار است مؤمنان واقعی که آنها باشند را نجات بدهد!
این آدمها دیوانه نبودند؛
بین آنها پزشک بود، مهندس بود، دانشجویان باهوش بودند و آدمهای معمولی. همگی شغلشان را رها کرده بودند، خانههایشان را فروخته بودند و تمام پلهای پشت سرشان را خراب کرده بودند. چرا؟!
چون قرار بود دنیا به پایان برسد!
ساعت تیک تاک میکرد؛
ده شب، یازده شب و سرانجام ۱۲ بامداد ...
سکوت مطلق حاکم شد؛
همه به هم نگاه میکردند اما
هیچ بشقاب پرندهای نیامد؛ هیچ سیلی جاری نشد و دنیا به پایان نرسید بلکه به چرخش خود ادامه داد...
منطق حکم میکند که در آن لحظه آن جمع باید از شدت شرم آب میشدند و به حماقت خودشان اعتراف میکردند و با سرهای پایین به خانه هایشان برمیگشتند.
اما اتفاقی که افتاد یکی از عجیبترین و ترسناکترین واکنشهای روانشناختی انسان بود.
لئون فستینگر، روانشناس بزرگی که مخفیانه در آن جمع نفوذ کرده بود، مشاهداتش را ثبت کرد،
ساعت ۴ صبح وقتی فشار روانی به اوج رسید، ناگهان دوروتی پیامی جدید نوشت:
"خداوند جهان به خاطر ایمان قوی همین گروه کوچک، تصمیم گرفت به کل بشریت رحم کند و سیل را لغو کرد."
واکنش گروه چه بود؟
آیا عصبانی شدند؟ اصلاً؛
آنها به یکباره پر از انرژی و شادی شدند! آنها که تا دیروز از رسانهها فرار میکردند، حالا با روزنامهها تماس گرفتند و فریاد زدند که
"ما دنیا را نجات دادیم!"
به جای اینکه بپذیرند که فریب خوردهاند، متعصبتر شدند؛
اما چرا اینگونه است؟
چرا تغییر دادن عقیدۀ آدمهای متعصب تقریباً غیرممکن است؟
نکته اینست وقتی فرد هزینه زیادی برای یک باور میپردازد،
وقتی آبرو، پول و زمان را پای یک چیز اشتباه میریزد،
پذیرفتن "اشتباه" دیگر یک اعتراف ساده نیست بلکه به معنای فروپاشی کامل هویتِ او است.
خطرناکترین لحظه زندگی ما زمانی نیست که چیزی را نمیدانیم؛ بلکه زمانی است به چیزی "اطمینان تام" داریم و حاضریم برای این اطمینان، واقعیت را قربانی کنیم...
آن فرقه در شیکاگو ترجیح دادند باور کنند که قوانین فیزیک و کیهان تغییر کرده تا اینکه بپذیرند احمق بودهاند.
به خاطر همین است که میگویند مهمترین توانایی در قرن ۲۱،
توانایی تجدید نظر در افکار و باورهایمان است. این معیار سواد در قرن ۲۱ است.
@Negahe121 | 194 |
| 19 | 🇮🇷
🇮🇷 کشورِ شما
زیباترین کشوری است که من دیدهام!
اینجا باران میخندد
گلها میخندند
هلو و انار میخندند
بوتههای یاسمن
از دیوارها آویزانند
پس چرا درکشورِ شما
هیچ آدمی نمیخندد ؟!
#نزارقبانی
ساحل زیبای هرمز
@Negahe121 | 117 |
| 20 | 🔘
گفتی که شاهکار شما در زمانه چیست؟
بالله که زندهبودنِ ما شاهکار ماست
#فخرالدین_مظاهری
#کیهان_کلهر
@Negahe121 | 151 |
