fa
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

رفتن به کانال در Telegram

نمایش بیشتر

📈 تحلیل کانال تلگرام شهر داستان | رمان

کانال شهر داستان | رمان (@dastanromancity) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 25 046 مشترک است و جایگاه 1 283 را در دسته کتب و رتبه 13 483 را در منطقه إيران دارد.

📊 شاخص‌های مخاطب و پویایی

از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 25 046 مشترک جذب کرده است.

بر اساس آخرین داده‌ها در تاریخ 06 ژوئیه, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -550 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -31 بوده و همچنان دسترسی گسترده‌ای حفظ شده است.

  • وضعیت تأیید: تأیید نشده
  • نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 12.27% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 4.17% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب می‌کند.
  • دسترسی پست‌ها: هر پست به طور میانگین 3 073 بازدید دریافت می‌کند. در اولین روز معمولاً 1 045 بازدید جمع‌آوری می‌شود.
  • واکنش‌ها و تعامل: مخاطبان به‌طور فعال حمایت می‌کنند؛ میانگین واکنش به هر پست 0 است.
  • علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا تمرکز دارد.

📝 توضیح و سیاست محتوایی

توضیحی برای کانال ارائه نشده است.

به لطف به‌روزرسانی‌های پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 07 ژوئیه, 2026)، کانال همواره به‌روز و دارای دسترسی بالاست. تحلیل‌ها نشان می‌دهد مخاطبان به‌طور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کرده‌اند.

25 046
مشترکین
-3124 ساعت
-1407 روز
-55030 روز
آرشیو پست ها
زندایی سلام امیر هستم ۲۶ ساله ساکن تهران خواستم داستانی که برام اتفاق افتاد‌و براتون تعریف کنم که من همشو دخیل نبودم بعد خوندن یمقدار بهم حق میدید و همش اتفاق های پشت سر هم بود که این اتفاق افتاد میدونم کارم اشتباه بوده درضمن زندایی محارم نیست وقتی با سایت شهوانی اشنا شدم نظرات کاربران برام جالب بود ولی. واقعا گاهی یه اتفاقایی میوفته که دست ادم نیست .. و در ضمن مجبورم از اسم های مستعار استفاده میکنم ؛ داستان برمیگرده به دو سال پیش ولی از قبل تر باید بگم که چرا این اتفاق ها افتاد من یه دایی دارم که موقع ازدواجش من نوجوون بودم بعد ازدواج داییم بعد یکی دوسال بچه دار شدن یه پسر که الان مدرسه میره نمیدونم چن سالشه ولی فک کنم راهنمایی باشه بگذریم داییم بعد کلی کارگری و کار کردن از شاخه های مختلف و یه لقمه نون بخور نمیر تصمیم گرفت یه شبه پولدار بشه و ساقی خورده فروش مواد مخدر شد بعد یمدت که یه عده ازش جنس میگرفتن و تقریبا یه تعداد عملی دورو ورش میپریدن که بعد تو دهن افتادنا پلیس دستگیرش کرد و چند سال براش حبس‌ بریدن و زن و بچش موندن بی سرپرست که با این شرایط سختشون بود زندگی .. ما که چند تا خانواده هستیم یعنی ما و پدر بزرگمو ،داییم و خالم همه توی یه اپارتمان با زیر بنا شصت متری یمقدار قدیمی و اجر نما که برای پدربزرگم بود زندگی میکردیم که یه درخت انجیر داره درختشم نمیدونم چرا انجیر نمیده خیلی بزرگه میگن نره که من سردرنمیارم خیلی بعد اون اتفاق ناگوار که تقصیر خود داییم بود همه شوکه شده بودیم و مجبور بودیم زیر بالوپر زنوبچه داییمو بگیریم یه مدت زنداییم و بچش رفتن خونه باباش حتی زمزمه طلاق میومد که با بزرگای فامیل منصرفشون کردیم و زنداییمو برگردوندیم سر خونه خودشون که خونه باباش نمونن خلاصه هر کـ.س به طریقی کمک میکرد که حداقل احساس کمبود مالی و نیازهای روزمرشون نکنن پدرم و پدر بزرگم ماهانه مبلغی رو بحساب زنداییم میریختن و منم چون شاغلم گاهی خرید میکردمو بهشون میدادم مثلا هروز نون که میگرفتم برای اونا هم میگرفتم یا مثلا گاهی مرغ و گوشت و برنج و چیزایی که لازم داشتن رو براشون تهیه میکردم ما طبقه اخر بودیم و زنداییم طبقه بالای همکف ..پدربزرگم همکف بودن چون نمیتونستن پله هارو بالا پایین برن خلاصه هروز میرفتم دم خونشون و نون و گاهی وسایل صبحونه رو بهشون میدادم و زنداییم با کلی احساس حقارت مجبور بود که قبول کنه من اصلا تو نخ زنداییم نبودم حتی توی چشاش مستقیم نگاه نمیکردم نه زنداییم کلا درون گرا هستم و بیشتر شنونده خوبی هستم تا گوینده بعد یه مدت نگاهای سنگینی از طرف زنداییم بهم میشد حس غریبی بهم دست میداد ولی بهشون بی اعتنا بودم یکم برام جالب شده بود اون رفتارا که عوض شده بود نسبت بهم من بوکسور هستم و قدو وزن متناسبی دارم قدم ۱۸۲ و وزنمم ۸۵ کیلوعه بدنی رو فرمی دارم البته خیلی به این جزییات توجهی ندارم چون معتقدم وزنم زیاده و برای بوکـ.س مناسب نیست و خودمو جنتلمن نمیدونم.و این نظر منه که احتمال میدم برای همین شیطونی زنداییم گل کرده بود ولی در کل من توجهی نداشتم گاهی کارهای داخل خونه به عهده من بود چون فنی هستم و کارای ساختمون معمولا من انجام میدم گاهی میرفتم خونه داییم و مثلا شیر آبی خراب میشد وسیله برقیی ایراد پیدا میکرد سرویس کولر و اینجور چیزا و هر از گاهی میرفتم خونشون و کارارو انجام میدادم یسری زنداییم گفت که از روشنایی خیلی خاک میاد (خونه ما چون شمالی بود اخر خونه یه روشنایی داشت که اشپزخونه تاریک نباشه) گفت یکاریش کن منم از کارگاه ام دی اف و وسایل لازمو اوردم که روشنایی رو کور کنم شب بود وسیله هارو بردم بالا و شروع کردم به انجام کاراش و چون بالای چارپایه بودم از زنداییم کمک میخواستم دریلو پیچ و اینارو به نوبت درخواست میکردم اونم وایساده بود پایینو انجامش میداد پسرشم نپرسیدم کجاست ولی نبود احتمالا رفته بود پایین اونشب لباسای زنداییمم یه مانتو و شلوار و روسریی سرش بود .. درشتی سینش و برجستگی کونش یه لحظه به چشمم خورد ولی از سرم دورش کردم یادمه با لباس کار مستقیم رفته بودم خونشون ... یه تیشرت تنم بود و شلوار لی .. فک کنم اوایل پاییز بود ولی یادمه سوشرتمو دراورده بودمو باهمون تیشرت داشتم کار انجام میدادم اون بالا گرم بود پیشونیم عرق میکرد بالا گرمتر بود دستمال کاغذی گرفتمو پاک میکردم از طرفی تیشرتمم تا روی شلوارم بود و خیلی بلند نبود و وقتی دستمو میبرم بالا شکم پشمالوم معلوم میشد و زنداییم میدید یخه تیشرته هم طرحش دکمه ای بود و سه تا دکمه داشت که یسره دکمه هاش دوتاش باز میشد که سینم هم که موی باحالی داره چون خیلیا اشاره مستقیم به این قضیه داشتن که گفتن خیلی دوسداریم منم هی تنظیم میکردم خودمو جمع میکردم ولی فایده نداشت و گاهی در میرفت از دستم ... از طرفی هم نگاه های زنداییمو حس میکرد

Repost from N/a
فیلم سک‌سی با زیرنویس 🫠 مشاهده فیلم بدون سانسور🔥🚫
فیلم سک‌سی با زیرنویس 🫠 مشاهده فیلم  بدون سانسور🔥🚫

فیلم سکسی همراه با زیرنویس فارسی🔞👇 مشاهده فیلم 📥
فیلم سکسی همراه با زیرنویس فارسی🔞👇 مشاهده فیلم 📥

⬅️ ۬ ި۬ࡅ࡙ܝ‌🥹ࡅ߭ࡐ‌ࡅ࡙ܚࡍ 🇮🇷ܦ̇ߊ‌ܝ‌ܢܚܨ کردن ک*ص نامادری بلوند ورزشکار💦🙊 🍄 مشاهده فیلم
⬅️ ۬ ި۬ࡅ࡙ܝ‌🥹ࡅ߭ࡐ‌ࡅ࡙ܚࡍ 🇮🇷ܦ̇ߊ‌ܝ‌ܢܚܨ کردن ک*ص نامادری بلوند ورزشکار💦🙊 🍄 مشاهده فیلم

sticker.webp0.09 KB

س خیس بود رفت توش. یه آه بلند کشید و گفت بکن. منم شروع کردم به تلمه بزدن. خیلی زود ارضا شد و گفتم حالا باید بکنم توی کونت. اصلا قبول نمیکرد و میگفت تا حالا کون ندادم و … منم گفتم خوردمش نرم شده راحت میره خوش. خلاصه قمبل کرد و با کلی مشقت تونستم سرش رو بکنم توی کونش. یه داد زد که سوختم اما به روی خودم نیوردم د بیشتر فشار دادم و تا ته فرستادمش توش. اونم فقط داد میزد و فحش میداد. یه چند لحظه ای کیرم رو توی کونش نگه داشتم ک عادت کنه. بعد شروع کردم به آهسته تلنبه زدم. اما اون هنوز داشت فحشم میداد. بعد چند لحظه ای دیدم داره لذت میبره. منم تلنبه ها رو شدیدتر کردم. میترا هم فقط داد میزد بکن و جرم بده. منم بیشتر تحریک میشدم و محکم تر میکردمش تا اینکه آبم زو کامل توی کونش خالی کردم. از حال رفتم و یک طرف افتادم. میترا هم اومد روم توی بغلم و شروع کرد به لب گرفتن. بعد از چند دقیقه گفت چقدر دوست داشتم با یک مرد قوی هیکل سکس کنم و شوهرم ک استخونیه و اصلا مثه تو حال نمیده. خلاصه از اون روز ازم قول گرفت که حداقل هفته ای یک بار سکس کنیم. منم از خدا خواسته قبول کردم. امیدوارم که از این ماجرا خوشتون اومده باشه نوشته: محسن 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

رها. اونم گفت اشکال نداره پیش میاد.خلاصه بهش شب بخیر گفتم و یک استیکر گل رز فرستادم. اونم در جواب یک استیکر قلب فرستاد. تا صبح داشتم فکر میکردم ک چطوری میتونم مخش رو بزنم فردا صبح گفتم الان بهترین موقعیته. میدونستم که صبح زود باجناقم میره اداره و پسرش هم میره مدرسه خودش خونه تنهاست. رفتم یه شاخه گل رز خریدم و رفتم در خونشون زنگ زدم. با تعجب سلام کرد و گفت بفرمایید بالا. رفتم بالا و دیدم در بازه، رفتم داخل و یالله گفتم و دیدم که گفت ببخشید لباس مناسب تنم نبود و الان میام خدمتتون. منم دیدم بهترین موقع هست و سریع رفتم در اتاقشون. دیدمش ک میخواست جلوی آبنه رژ لب بزنه. یک تیشرت تنش بود با یک دامن روی زانو. هیچ وقت اینطوری ندیده بودمش و همیشه حجاب داشت پیشم. تا منو دید، گفت ای وای! منم سریع گفتم اشکال نداره فقط خواست از نزدیک ازتون معذرت خواهی کنم و گل رو گرفتم سمتش. اونم هول شده بود و تشکر کرد و گفت نیازی نبود دیشب که گفتم اشکال نداره. توی همین موقع هم داشت دنبال یک شال و روسری میگشت تا سرش کنه. منم گفتم ای بابا نمیخواد دنبال روسری بگردین، حالا که دیدمتون مگه یک مو چیه. اون خندید و گفت آره دیگه حالا که دیدید. گفت پس بفرمایید بشینید حتما صبحونه هم نخوردید و یه چایی بزارم. منم بعد از یه تعارف الکی قبول کردم و گفتم به شرط اینکه شما هم با من صبحونه بخوری و اونم قبول کرد. موقع نشستن روی صندلی به شوخی گفتم خوبه دیگه اینجا دستم نمیتونه بره اون زیر. اونم خندید و گفت دیگه پیش میاد. گفتم حالا ناراحت ک نشدی. گفت نه اصلا. گفتم یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟ گفت نه بگو. گفتم ماشالله خیلی پشتتون نرم و باحاله. خندید و گفت چیه مثه اینکه خوشت اومده. گفتم خب معلومه همچین چیزی باید خوشم بیاد. اونم گفت مشخص بود از اونجاتون. وقتی داشتم سر صحبت رو باز میکردم، کیرم دوباره بزرگ شد و میترا متوجه شده بود و گفت الانم ک بزرگ شد! دیگه روم بازتر شده بود، گفتم به احترام کونتون بلند شده. جفتمون خندیدیم و منم آروم دست رو از روی دامنش گذاشتم روی رون پاش. هیچی نگفت و مشخص بود خجالت کشیده. منم شروع به مالیدن رون پاش کردم. دستم رو کم کم بردم زیر دامش، اولش یه مقاومت کرد و دستم رو گرفت اما در نهایت اجازه داد. رون پاهاش هم سکسی بود و لذت بخش. با دست دیگم زیپم رو باز کردم و دستش رو گرفتم گذاشتم روی کیرم. اولش هیچ عکس العملی نکرد اما کم کم و خیلی آهسته شروع به مالیدن کیرم کرد. بعد چند لحظه خودم رو بهش نزدیک کردم و لبم رو گذاشتم روی لبش. اونم شروع به همکاری کرد و شروع به خوردن لب هاش کردم. در همین حال، دستم رو بردم زیر تیشرتش و شروعدبه مالیدن سینهاش کردم، خوشبختانه سوتین تنش نبود و راحت بودن. سینه هاش حسابی سفت شده بودن و توک سینش زده بود بیرون. سریع لباسش رو در اوردم و شروع کردم به خوردن سینه هاش، کم کم صداش در اومده بود و ناله میکرد. دستم رو بردم لای کون و کسش. کوسشخیس خیس بود. کلا لختش کردم و بغلش کردم و در حالی ک لب میگرفتیم، بردمش توی اتاق روی تخت. انداختمش روی تخت و لای پاهاش رو باز کردم. ووسش کاملا بی مد بود، شروع کردم با ولع به خوردنش. یک بار سوراخ کونش رو دیدم که صورتی میزد. زبونم رو کردم توی سوراخ کونش. یه آه بلند کشید و گفت نکن کثیفه گفتم اشکال نداره عاشق کونتم. اتفاقا سوراخ کونش اصلا کثیف نبود و مشخص بود خیلی روی تمیزی سوراخ کونش حساسه و برق میزد از تمیزی. با خوردن کونش دیوانش کرده بود و فقط میگفت بکنم، کیرت رو میخوام. منم سریع سر کیرم رو گرفتم و گراشتم روی سوراخ کوسش. به یک فشار از ب

خواهر زنم میترا #خواهرزن #آنال #زن_شوهردار سلام این ماجرا بر میگرده به حدود ۲ ماه قبل اسمم محسن، ۳۶ سالمه و یک خواهر زن دارم به اسم میترا که ۳۶ سالشه و بچه داره من از همون روز خواستگاری ک برای بار اول میترا رو دیدمش، مهرش رفت توی دلم. البته اون موقع هم متاهل بود اما بچه نداشت. خلاصه توی ۷،۸ سالی ک از ازدواجم گذاشته بود، یکسره توی این فکر بودم ک یه جوری بکنمش. اما به خاطر آبروم جرعت نمیکردم پا پیش بزارم. البته اونم اینطوری نبود که بخواد پا بده یا حتی یه علامتی بده. عاشق کون گرد و قلنبه و بزرگش بودم. قدش ۱۵۷ بود و با سینه های ۹۰ و با یک کون خوش فرم و ناز و هیکل یه کم توپولی هم داره. منم قد ۱۸۵ و هیکل درشتی دارم اما باجناقم خیلی لاغر و ظریفه. همیشه توی ذهنم با خودم میگفتم حتما میترا به اینکه سکس با یک مرد درشت هیکل رو تجربه کنه علاقه داره و هز این نظر به خواهرش حسودی میکنه. خلاصه توی این مدت دنبال یه راهی برای بدست اوردن میترا بودم تا اینکه یک روز ماشینم خراب شد و میخواستیم بریم خونه ی مادر خانومم مهمونی. خانومم با تاکسی صبح رفت اونجا ک کمک مامانش کنه و منم گفتم ظهر از سر کار میام اونجا. برادر خانومم زنگ زد بهم که من ظهر میام دنبالت که چون ماشین نداری راحت باشی. منم قبول کردم. وقتی ظهر اومد دنبالم دیدم میترا و پسرش که ۸ سالشه، توی ماشین نشستن. چون پسرش مدرسه داشت مجبور بود منتظر بمونه تا از مدرسه بیاد. باجناقم هم که از ادارش مستقیم میومد خونه ی مادر خانومم برای همین رفته برادرخانومم رفته بود دنبالش. میترا جلو نشسته بود و تا دید من اومدم، به رسم احترام اومد پایین ک من بشینم جلو. تا اومد پایین، پسرش از عقب پرید صندلی جلو و اصرهر و اشک که من میخوام جلو بشینم و … منم گفتم گناه داره بچه بزار جلو بشینه. بعد کلی اصرار قبول کردن و من رفتم صندلی عقب بشینم. وقتی نشستم یه فکری به سرم زد، تا نشستم روی صندلی عقب، دستم رو گذاشتم روی محل نشستن نفر کناری. میترا هم واقعا ندید دستم اونجاست و نشست روی دستم. یه لحظه جا خورد. اما من به روی خودم نیاوردم. خوشبختانه ماشین برادر خانومم ام وی ام ۱۱۰ بود و بدون اینکه تابلو بشه، دستم رو نمیخواست خیلی دراز کنم. مشخص بود میترا حسابی شکه شده و خجالت کشیده اما از روی خجالت چیزی نمیتونست بگه. منم که خودم رو زده بودم به کوچه علی چپ. اینقدر کونش نرم بود که باورم نمیشد! کیرم هم بلند شده بود حسابی و کاملا تابلو بود و میترا با گوشه ی چشمش به شلوارم نگاه میکرد. پس از چند دقیقه، به خودم جرعت دادم و کونش رو که دستم زیرش بود رو به صورت خیلی آهسته مالیدم. میترا هم خودش رو یه تکون داد که بگه دستت رو هز زیرم بردار، اما این کارش باعث شد دستم رو راحت تنظیم کنم ک بتونم بهتر کونش رو بمالم. تا تونستم کونش و چاک کونش رو میمالیدم. کم کم متوجه شدم که خود میترا هم خوشش اومده و یه جورایی داره همکاری هم میکنه. توی اوج لذت بودم ک رسیدیم در خونه ی مادر خانومم. و مجبور شدیم که هز ماشین پایین بیایم. وقتی از ماشین اومدیم پایین، میترا خیلی یواش تا از کنارش رد شدم گفت،“خیلیی بیشعوری”. ترسیدم گفتم نکنه به زنم بگه. تا آخر مهمونی استرس اینو داشتم ک نکنه به زنم بگه، همش حواسم به این بود که ببینم رفتار و لحن زنم باهام عوض میشه یا نگه، چون اگه میشد میفهمیدم ک گفته. خوشبختانه چیزی نگفته بود. شب برگشتیم خونه و گفتم اگه بخوام ادامه ندم از دستم پریده. میدونستم ک شبها باجناقم زود میخوابه و اونم تا آخر شب توی اینستاگرام و اینترنته. بهش به بهانه ی معذرت خواهی پیام دادم ک ببخشید که اینطوری شد و عمدی نبود و از این کسش

❌ تو ضرری؟ نمی‌دونی کِی بخری یا بفروشی؟ 🔹 فقط کافیه اسم ارزتو به الگو آنالایزر بدی! 📊 تو چند ثانیه، تحلیل لحظه‌ای و دقیق دس
تو ضرری؟ نمی‌دونی کِی بخری یا بفروشی؟ 🔹 فقط کافیه اسم ارزتو به الگو آنالایزر بدی! 📊 تو چند ثانیه، تحلیل لحظه‌ای و دقیق دستته! امتحانش کن، تصمیم‌هاتو حرفه‌ای بگیر⬇️⬇️
🔗@algo_analyzer_bot 🔗@algo_analyzer_bot

sticker.webp0.09 KB

رفتیم تو خونه از اینجا بخون 🙈 اول از همه اون پیراهنشو در اورد وقتی از پشت دیدمش ترسیدم گفتم بیفته روم من خفه میشم از این همه عضله بهم گفت بشین رو تخت منم الان میام رفت ی شربت خنک درست کرد اورد بهش گفتم نیازی نیست من وقت زیادی ندارم هااا اومدم رو تخت بغل کردیم همو شروع کردیم بوس بازی من تو آسمونا بودم وقتی سینه های منو میمالید منم دستمو میکشیدم رو بدنش سینه هاش از منم بزرگ تر بود 😅 بعد نشوندتم مانتومو در اورد و حرفای قشنگی میزد و من لذت میبردم باز منو خابوند و سینه هامو میخورد ی لخظه دستو برد رو شرتم و من دیگه تحمل نداشتم گفتم میشه بکنی اونم پاشد شلوارشو در اورد وای چه کیر بزرگی واقعا بزرگ و کلفت بود ترسیدم بهش گفتم این جا نمیشه خیلی بزرگه گفت حالا امتحان میکنیم نشد هب اذیتت نمیکنم بیخیال میشم منم دلم قرص شد شروع کردم خوردن کیرش که فقط سرش تو دهنم جا میشد بعد دیگه بهش گفتم بسه بریم ادامه اومد خوابوندتم رو تخت و پاهامو داد بالا وای وقتی کیرش میزاشت رو کوسم قشنگ حس میکردم این جا نمیشه تو من نمیره بعد یکم بازی دادن دیگه گرمای بدنم قشنگ حس میکردم امیر شروع کرد اروم کم کم نوکشو میکرد تو می‌آورد بیرون درد داشتم ولی خیلی لذتش بیشتر بود هر دفعه که میاورد بیرون بار بعد بیشتر میکرد تو بعد قشنگ سرشو تو خودم حس میکردم گفت دیدی رفت ماشالله خانومیه واسه خودش خندم گرفت گفتم مال خودته مرد من ی دفعه کل کیرشو تو خودم حس کردم درد داشت ولی وای داغی کیرش اینقدر زیاد بود که حسش اصلا قابل گفتن نیست شروع کرد همون تو بود یکم جلو عقب کردن بعد گفت دیگه باز شد کامل جلو عقب میکرد بهم میگفت ابتو نگاه ناقلا منم حس میکرد دارم ارضا میشم ی دفعه سریع کرد جلو عقب کردنشو تا به خودم اومدم دیدم از فشار پوست تن و صورتم قرمز شده همین لحظه بود مادرم تماس تصویری گرفت خیلی ضد حال بود جوابشو ندادم و گفتم امیر برسونتم بقیش واسه بعدا که برگشت بهم گفت تندش کنم تمومش کنم خب منم نمیخواستم نصفه ولش کنم گفتم اره شروع کرد محکم عقب جلو کردن وقتی میکرد تو کیرشو تو دلم حس میکردم و نمیتونستم ناله نکنم ی جاش کیرش اومد بیرون وقتی دوباره کرد تومن همون درد اولی رو دوباره حس کردم جیغ زدم که دهنمو کرفت گفت همسایه ها میفهمن برم گردوند رو شکم فکر کردم میخواد بکنه تو کونم بهش گفتم امیر نه توروخدا میمیرم که گفت نه دیوونه کوستو میکنم شروع کرد جلو عقب کردن دیدم اب گرمی داره از بین پاهام میاد پایین بهش گفتم ریختی توم گفت خوشگلم این اب تویه منم الاناست بیاد ی چند دقیقه محکم میزد و منم نالم هوا بود ی دفعه در اورد ریخت رو کمرم یکم از ابش رو موهامم ریخت داغ داغ بود گرم نه هااااا داااااغ بود اینقدر کیف کردم که اگه مامانم زنگ نزده بود دلم میخواست ی بار دیگه هم بهش بدم وقتی تموم شد ی حوله اورد کمرمو پاک کرد بعد تو بغلش اروم بودم و گاهی هم بازوشو چنگ میزدم دو سه دقیقه بعد بغل پاشدیم منو رسوند بعد اون روز سه بار دیگه هم سکس کردیم اما چون مامانم خیلی گیره نتونستم دیگه باهم سکس کنیم ولی هنوز دوستیم تمام اینم اخرین حرف الان دلم میخواد سکس و لز با دختر تجربه کنم اینم از دست شهوانی فانتزی اورده واسم... نوشته: فاطمه 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

اولین رابطه بعد بیوه شدنم #زن_مطلقه سلام من اسمم فاطمه ۲۱ سالمه بیوه هستم چون طلاق گرفتم و اون اقا برام مرده پس میگم بیوه هستم سه سال پیش من به زور مادرم عروس شدم و دقیقا تایمی بود که دلم میخواست با دوستام گردش برم از زندگی لذت ببرن اما نشد شوهرم ی ادم بیکار که البته تو تاکسی رانی کار میکرد ولی اخراجش کردن طلاق ماهم از همینجا شروع شد چون دلیل اخراجش از تاکسی رانی شکایت ی خانم بود که گفته بود بهم دست درازی کرده تجاوز نه دست درازی وقتی ما هم متوجه شدیم پدرم اصرار به طلاق کرد چون چیزای دیگه هم درموردش شنیده بود و ما پارسال جدا شدیم ۴ ماه بعد جدایی با خانواده ام رفتیم بندر عباس خونه یکی از فامیلای دورمون که البته اونا ساکن اونجا نبودن خونه آپارتمانی واسه تفریح خریده بودن وقتی رسیدیم و خواستیم بریم داخل پسر خانواده که میشه پسر ، پسر خاله بابا بزرگم خبر نداشت ما داریم میایم و وقتی وارد شدیم ی شلوارک پوشیده بود و بدون هیچ لباسی وقتی دیدمش خیلی حس خوبی بود چون این اقا پسر (امیر)۲۸ ساله بدنساز بود (خودش میگفت بادی بیلدینگ که بعد ها فهمیدم یعنی چی) خیلی بزرگ بود دور بازوهاش اندازه کمرم بود و اولین بار بود از نزدیک میدیدم بلاخره متوجه شد رفت لباس عوض کرد و اومد پیش ما نشست اون شب آخرش واسه ما گذشت تا روز بعد وقتی قرار شد بریم ساحل و شنا کنیم باز لخت شد و فقط ی شرت کوتاه تنش بود اون حجم بزرگ وای خیلی باحال بود وقتی رفتیم تو اب از هم فاصله داشتیم دیدم چند تا دختر دارن نگاهش میکنم و من ناخداگاه حس حسادت کردم غیرتی شدم واسه خودم عجیب بود گذشت گذشت و رسید روز برگشت ما برگشتیم و اونا دو روز بعد قرار شد وقتی اسانسور خونه رو تعمیر کردن خیالشون راحت شد برگردن وقتی فهمیدم رسیده شهرمون از طریق اینستای عمش اینستاشو پیدا کردم و پیام دادم وقتی گفت سلام قلبم داشت میومد تو دهنم یکم چت کردیم و خاطره های بندر ساحل مرور کردیم همینجوری گذشت تا سومین روز چتمون (چون جدا شده بودم و بلاخره حس و احساس دارم) باهاش شروع کردم در مورد ازدواجمم و نیازهام حرف زدم که اره شوهرم فلان بود خیلی سختی کشیدم و فلان اینم اضاف کنم که ما مذهبی هستیم ولی امیر با اینکه خانوادش مذهبیه اما خودش نه نمیدونم چی شد گفت چطوری دخترگی خودتو تو سن ۱۸ سالگی دادی دست ی مرد منم شروع کردم که اره اجبار خانواده و فلان سرتونو به درد نیارم تموم شد این چند روز چت کردن قرار گذاشتیم بیرون در حد ی ربع ببینمش چون مادرم نمیزاره خیلی برم بیرون خونه اومد دنبالم و نشستم تو ماشینش وقتی نشستم دستشو دراز مرد وقتی دست دادم حس و حال ارامش گرفتم بعد رفتیم کنار ی پارک واستادیم و تو ماشین داشتیم حرف میزدیم وقتی حرف میزدم با دستش و ناخوش صورتمو ناز میکرد و من داشتم از خودم بیخود میشدم داشتم شل میشدم 😅 حرفامون تموم شد اومد برسونتم ناخداگاه لپشو بوسیدم وقتی شب شد شروع کردیم چت کردن و دیگه حرفامون ی جورایی سکسی شده بود امیر : چی شد بوسم کردی من : خب دوستت دارم بعدا نیازه هر دختریه امیر : قبول منم میخواستم چرا فرار کردی نزاشتی من بوست کنم من : خب اخر هفته خوبه بریم بیرون من : قبوله اخر هفته شد اومد دنبالم رفتیم کنار همون پارک قبلی بعد حرف زدن بوس کردن شروع شد ی جوری شدم هیچ وقت این حسو تو زندگی خودم تجربه نکرده بودم بعد یکم بوس بازی حس کردم شرتم داره خیس میشه قشنگ پر اب شده بود نتونستم دیگه خودمو کنترول کنم بهش پیشنهاد دادم رابطه برقرار کنیم اونم گفت باشه ولی باید صیغم بشی والا نه منم سریع قبول کردم رفتیم خونه مجردی خودش که مبله و خونه تکمیلیه ولی پیش باباش زندگی میکنه وقتی

همراه با زیرنویس فارسی🔞 مشاهده فیلم
همراه با زیرنویس فارسی🔞 مشاهده فیلم

زیرنویس فارسی🔞♨️ تــری ســام همراه با رفیق های زن محجبه شهـ.ـ‌.ـوانی مشاهده فیلم
زیرنویس فارسی🔞♨️ تــری ســام همراه با رفیق های زن محجبه شهـ.ـ‌.ـوانی مشاهده فیلم

Repost from N/a
💰 هر وقت طلا میفروختم از شانس من فرداش کلی قیمتا بالا میرفت و میلیونی ضرر میکردم، تا اینکه با این چنل آشنا شدم و یاد گرفتم کی طلاهامو بفروشم و دوباره کی بخرم 🫠👇🏻 💰 @gheimat_dolar_tala

Repost from N/a
🔴تحلیل قیمت لحظه ای دلار طلا سکه خودرو را فقط و فقط اینجا میزاریم👌👇 @Dolar_Online

Repost from N/a
🔴 قیمت لحظه ای دلار طلا سکه خودرو را فقط و فقط اینجا میزاریم ⬇️ @Dolar_Online
🔴 قیمت لحظه ای دلار طلا سکه خودرو را فقط و فقط اینجا میزاریم ⬇️ @Dolar_Online