fa
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

رفتن به کانال در Telegram

نمایش بیشتر

📈 تحلیل کانال تلگرام شهر داستان | رمان

کانال شهر داستان | رمان (@dastanromancity) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 25 238 مشترک است و جایگاه 1 272 را در دسته کتب و رتبه 13 378 را در منطقه إيران دارد.

📊 شاخص‌های مخاطب و پویایی

از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 25 238 مشترک جذب کرده است.

بر اساس آخرین داده‌ها در تاریخ 26 ژوئن, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -617 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -20 بوده و همچنان دسترسی گسترده‌ای حفظ شده است.

  • وضعیت تأیید: تأیید نشده
  • نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 11.31% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 3.81% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب می‌کند.
  • دسترسی پست‌ها: هر پست به طور میانگین 2 855 بازدید دریافت می‌کند. در اولین روز معمولاً 961 بازدید جمع‌آوری می‌شود.
  • واکنش‌ها و تعامل: مخاطبان به‌طور فعال حمایت می‌کنند؛ میانگین واکنش به هر پست 0 است.
  • علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا تمرکز دارد.

📝 توضیح و سیاست محتوایی

توضیحی برای کانال ارائه نشده است.

به لطف به‌روزرسانی‌های پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 27 ژوئن, 2026)، کانال همواره به‌روز و دارای دسترسی بالاست. تحلیل‌ها نشان می‌دهد مخاطبان به‌طور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کرده‌اند.

25 238
مشترکین
-2024 ساعت
-1267 روز
-61730 روز
آرشیو پست ها
sticker.webp0.09 KB

بودم و خجالت می‌کشیدم پاشد دستامو آروم باز کرد و گونه هامو بوسید بعد آروم لبش رو گذاشت تو لبم درحالیکه دستش رو از شرتم تو برده بود و داشت کسم رو می مالید.با اینکه من هیچ میلی به سکس نداشتم ولی اونقدر تو کارش حرفه ای بود که آروم آروم داشتم شل میشدم.منو آروم خوابوند رو مبل و دستش رو از شرتم درآورد لبش رو عقب کشید و برگشت کفشهام رو درآورد بعد شلوارم رو از پاهام بیرون کشید و جوراب شیشه ای رو که تو پام بود رو هم درآورد.یهو تلفنش زنگ زد انگار پسرش بود پاشدم و نشستم دو سه دقیقه باهاش حرف زد و اومد طرف من و همون‌طور لبش رو گذاشت تو لبم این دفعه سینه هامو آروم میمالید اینقدر سینه هامو مالید که کاملاً تحریک شده بودم و تو لب منم همراهیش میکردم بعد پنج شش دقیقه بلند شد و گفت عزیزم حالا نوبت تو شد بیا منو لخت کن و خودتو نشون بده.نمیدونم چرا تسلیمش شده بودم از روی ترس بود یا به خاطر اینکه میخواستم برگردم سر پست قبلی شایدم انتظار نداشتم اینجوری بتونه تحریکم کنه و تحریک شده بودم ولی هر چی بود رفتم اول دکمه های پیراهنش رو باز کردم و خودش پیراهن و لباس زیرش رو درآورد بعد نشستم جلوی پاهاش و دکمه و زیپ شلوارش رو باز کردم و شلوارش رو کشیدم پایین با اینکه شرت پادار پوشیده بود ولی کیر برجسته اش بازم معلوم بودکفش هاش رو درآورد و همونجور سرپا شلوار رو از پاش درآورد وبا شرت دراز کشید روی مبل.گفت بیا مهسا جون ،بیا جنده ی خودمی.وقتی منو با اسم کوچک صدا کرد درحالیکه عادت داشتم همه با نام فامیلی منو صداکنند و جنده خطابم کرد یه لحظه جا خوردم و فهمیدم دارم چه غلطی می کنم. ادامه دارد… نوشته: مهسا 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

ودش رو می‌کنه ولی در عوض من هم باید کاری بکنم .پرسیدم چیکار کنم هر کاری بگین حاضرم انجام بدم.جواب داد نمیتونه خودش بگه ولی اگه به آرزو زنگ بزنم میتونم ازش بپرسم و اون میگه که چیکار کنم.از این کارش تعجب کردم که چرا خودش نمیگه و من باید از آرزو بپرسم.راستی چرا آرزو رو با اسم کوچک میگفت .گفت من میرم اون یکی اتاق تاتو هم با آرزو صحبت کنی و بعد به من جواب بده .زنگ زدم به آرزو که گفت تنها آدمی که می‌تونه کارت رو درست کنه جهانیه.منم شش ماه پیش همچین مشکلی برام پیش اومد و فقط اون تونست حل کنه.بعد گفت اصلا بدون که همه ی کارها زیر سر اونه.داشتم دیوونه میشدم و گیج شده بودم،گفتم حالا من باید چیکار کنم جواب داد همون کاری که من کردم رو باید بکنی . عصبانی شدم و گفتم که چرا گنگ حرف میزنی یه بار درست و حسابی بگو ببینم چیکار باید بکنم. بهم گفت واقعا نفهمیدی یا خودت رو زدی به اون راه.خوب فکر کن ببین تو اداره از من و تو سرتر همکار خانوم داریم ؟ چرا این مشکلات فقط برای ما پیش اومده؟ چرا اصلاً فاطی رو نبردند اونجا و تو رو بردند؟چرا مشکلات فقط با جهانی حل میشه؟ چون اونه که برامون مشکل درست می‌کنه تا به خواسته اش برسه و ما رو به دست بیاره.فهمیدی؟ تا اینو گفت گوشی رو قطع کردم خواستم کیفم رو بردارم و برم که جهانی اومد بیرون و گفت تصمیم گرفتی یا نه؟هیچ چی نگفتم و راه افتادم برم سمت در که گفت حواست باشه اگه رفتی یا پشیمون شدی دیگه برنگرد اینجا.همون محمدپور رو تحمل کن.البته تازه این اول کاره.واستادم چشام پر اشک شد برگشتم التماس کنم که منو بیخیال بشه، ولی در جوابم گفت راه دیگه ای نداریم چون آرزو میدونه چرا اینجایی؟ پس اگه من حتی به تو دستم نزنم و برگردونم سر جای قبلی اون باور نمیکنه که من با تو کاری نکردم.زود گفتم که عیب ندارد شما منو برگردون بذار آرزو هر فکری می‌کنه بکنه. این دفعه گفت یا پاشو برو بیرون یا بریم اتاق.من به خودم قول داده بودم که هر دوتا آس اداره رویا میکنم یا لهشون میکنم میل خودته.من دارم میرم اتاق ،تا دو دقیقه یا میایی اتاق ،یا من اومدم بیرون اینجا نباش و رفت اتاق و در رو بست.گیج شده بودم من با اینکه آدم مذهبی نبودم ولی اهل خیانت هم نیستم .از طرف دیگه وقتی یاد نگاهها و کارهای این دو روز محمدپور می افتادم تحمل کردنش برام غیر ممکن بود گفتم برم اتاق و یه بار دیگه التماس کنم شاید رحم کرد رفتم سمت در تا درو باز کردم که بگم تو رو خدا منو بیخیال شو اومد سمتم در حالیکه کتش رو درآورده بود دستم رو گرفت که منو ببره رو مبل ۳نفره ولی من دستم رو کشیدم و گفتم آقای جهانی تو رو خدا منو کاری نداشته باش.حرفم تموم نشده بود که یه چک گذاشت رو صورتم و گفت گمشو بیرون و اینورا پیدات نشه دیگه .افتادم به پاس و از شلوارش گرفتم که منو گرفت و هل داد روی مبل .اومد سمتم و دستام رو گرفت و لبش رو گذاشت روی لبم تا خواستم خودم رو بکشم عقب با دوتا دستاش صورتم رو محکم گرفت و شروع به خوردن لبام کرد خواستم مقاومت کنم که یه بار دیگه محکم زد این دفعه تو گوشم و مقنعه ام رو از سرم کشید بیرون و شروع به باز کردن دکمه های مانتوم کرد.من که از چک دوم هنوز به خودم نیومده بودم از ترسم دیگه مقاومت نکردم بلندم کرد و مانتومو درآورد.بهم گفت شلوارتو دربیار ،خواستم چیزی بگم گفت من که تا اینجاش اومدم و تو رو میکنم بهتره به من حال بدی و منم کارت رو درست کنم.دیدم این که به قول خودش تا اینجا اومده پس منو در هر صورت می‌کنه پس آروم آروم دستم رو بردم سمت دکمه ی شلوارم و بازش کردم گفت دربیارش،منم آروم آروم شلوارم رو تا زانوم پایین کشیدم وقتی رونای سفیدم رو دید گفت به آرزو گفته بودم که تو حتی از اونم بالاتری. البته ناگفته نماند که واقعاً نظرش در مورد من و آرزو درست بود و ما تو اداره از اون یکی همکارهای خانم خوشگل تر بودیم. همانطور که سرپا مونده بودم و شلوارم تا زانوم کشیده بودم اومد سمتم من یه قدم عقب تر رفتم که پشت وام به مبل خورد و ایستادم و همین تکون کوچک باعث شد که شلوارم تا ته پایین رفت چون تنگ نبود و شلوار فرم اداری بود.نزدیکم شد تیشرتم رو از تنم درآورد بعدش هم سوتینم رو درآورد.سینه هامو که بیرون افتادند تو دستش گرفت و وسط سینه هامو با زبونش لیس میزد.دوسه یار این کار و تکرار کرد بعد آروم نشست جلوم و با زبونش رونامو لیس میزد و دستانش رو از روی شرت به باسنم میکشید همونجور من سرپا مونده بودم و دستامو جلوی سینه هام گرفته بودم . این دفعه کسم رو از رو شرت بو کشید و یه آه بلندی کشید . انگار خیلی وقت بود که تو کف من بوده و در رفتارش نوعی احساس غرور و پیروزی دیده میشد و اونقدر این کار رو با طمانینه انجام میداد که انگار برای لحظه به لحظه ی این کار از قبل برنامه ریخته بود من هم هنوز دستامو جلوی سینه هام گرفته

همکارم منو گایید (۱) #زن_شوهردار #همکار سلام ،مهسا هستم ۳۷ ساله و تو یکی از شهرهای غربی کشور زندگی میکنم.شوهرم مهرداد۴۰ سال داره و میشه گفت که آرزوی خیلی از زنهاست که شوهرشون باشه،چون هم قیافه خوبی داره و هم تو زندگی هیچ چیزی برای من و پسرم کم نمیزاره،حتی توی سکس.این خاطره‌ای که دارم براتون مینویسم برای اینه که نمیتونم ماجرا رو برای کسی تعریف کنم و دارم مینویسم( البته با اسمهای مستعار)شاید کمی راحت بشم.از خودم بگم که قدم۱۷۳ هست و ۶۸ کیلوام و یه پسر ۸ ساله هم دارم و تو یکی از ادارات دولتی کار می کنم .شوهرم بازاریه و همون‌طور که گفتم تو زندگی چیزی برام کم نذاشته.ماجرا از اونجایی آغاز شد که یک روز مدیر اداره منو خواست که برم تو اتاقش،برام عجیب بود که چرا منو خواسته ببینه.با کلی سوال تو ذهنم رفتم پیش مدیر و بعد از اینکه نزدیک ده دقیقه منتظر موندم منشی اجازه ی ورود داد رفتم اتاق آقای مدیر.مدیر گفت که تو کمیته ی پرسنلی برای من حکم زدند تا از این به بعد باید برم با آقای محمدپور کار کنم که همه ی کارمندان اداره ازش متنفر بودند.من هر چقدر ازش خواستم که تو تصمیم شان تجدید نظر کنند قبول نکرد و گفت این تصمیمی هست که کمیته ی پرسنلی گرفته و من باید اطاعت کنم وگرنه کارم رو از دست میدم هر چقدر التماس کردم فایده ای نداشت و با چشمان پر از اشک‌ از اتاق بیرون اومدم.از محمدپور بگم که یه مرد حدوداً ۵۰ ساله که خیلی چاق و هیز بود و از نظر بهداشت فردی و اخلاق بسیار ضعیف و بد دهن بود و بایگانی اداره دست اون بود که تو طبقه ی پایین اداره قرار داشت. هیچ کسی دوست نداشت پیش اون کار کنه ولی چون خانم عباسی که تا پیش از این اونجا کار میکرد بازنشسته شده بود باید یکی رو به جای اون می‌دادند.ولی چرا من آخه.من که از نظر کار،اخلاق پوشش و تیپ هیچ چیزم به اون نمیخورد و تو قسمتی که کار میکردم همه از کارم راضی بودند.یه جای کار میلنگید.هر چقدر فکر کردم که چرا منو اونجا دادند به جایی نرسیدم .آخه شاکی هم نداشتم که بگم منو تنبیه کردند و دادند که با این منفور یه جا کار کنم.نمی دونم چجوری رسیدم خونه و از کجا اومدم اونقدر که مشغول فکر کردن به این موضوع بودم.ظهر که مهرداد اومد خونه ،قضیه رو بهش گفتم که اونم بهم دلداری داد و گفت فردا خودش میره و با مدیر صحبت می‌کنه تا برگردم به موقعیت قبلی. فردا مهرداد و من با هم رفتیم اداره و رفتیم پیش مدیر که اصلا اجازه ی ورود به اتاقش رو هم به ما نداد که مهرداد به من گفت اصلا نمیخواد کار کنی و برگرد خونه و از این به بعد کار نکن ولی من که ۱۴ سال سابقه ی کارم رو نمی تونستم ول کنم رفتم بایگانی .مهرداد هم رفت پیش معاون اداره و هر چقدر باهاش حرف زده بود به جایی نرسیده بود.اون روز تازه فهمیدم که چرا همه از این آدم بدشون میاد چون واقعا آدم چندشی بود وقتی سرم رو بالا می آوردم با پوزخند چندش آورش منو برانداز میکرد.همیشه دستش تو دماغش بود و بعد درآوردن آشغالهای دماغش با انگشتش با همون دست چیزهایی از جیبش در میآورد و میخورد حالم از دستش بهم خورد. اصلأ تو حال خودم نبودم برگشتم خونه و از شدت ناراحتی تا شب همش گریه میکردم.فاطی همکار و دوستم که منو تو اون وضعیت دیده بود باهام تماس گرفت تا دلداری ام بده ولی من واقعا حالم بد بود و اصلأ نمیدونستم که چی میگه.مهرداد که منو تو اون وضع دید بازم پیشنهاد داد که دیگه نرم سرکار،ولی من قبول نکردم.فردا صبح بازم رفتم اداره که فاطی اومد پیشم و گفت رفتی پیش آقای جهانی که من گفتم نه ،آخه چرا باید برم پیش اون.فاطی جواب داد دیروز که بهت گفتم که خانم مهدوی به من گفت که اونم براش مشکلی پیش اومده بود که هیچ کس کمکش نکرد د و فقط جهانی بود که کارش رو حل کرد منم جواب دادم انقدر حالم بد بود که اصلا نمی فهمیدم چی داری میگی.جهانی مسئول بازرسی اداره بود و حرفش خیلی برش داشت ولی من که هنگ بودم اصلا به فکرم نرسیده بود که برم ببینم می‌تونه برام کاری کنه یا نه. با فاطی رفتیم بازرسی اداره که جهانی رو ببینیم ولی گفتند که مرخصی گرفته و یک هفته نمیاد. زنگ زدیم به آرزو مهدوی و اونم گفت بزار باهاش تماس بگیرم بهتون خبر میدم.بعد یه ربع زنگ زدو گفت جهانی گفته که الان تو دفتر پسرش هست و اگه کارم واجبه برم پیشش آدرس رو هم داده بود.من به فاطی گفتم که دیگه بره سر کارش و مرخصی گرفتم و دفتر پسر جهانی رفتم.آیفون رو زدم در باز شد.تو رفتم آقای جهانی اومد به استقبال من و کلی تحویلم گرفت و گفت که از قضیه ی من باخبره و کلی هم اظهار تاسف کرد . بهش گفتم که اصلاً نمیتونم با محمدپور کار کنم و باید برام کاری بکنه.جهانی گفت که من اگه پسرم تهران نمی رفت و مجبور نبودم مرخصی بگیرم تا بیام دفترش بمونم،خودم برای حل مشکلم اقدام میکردم با اینکه اظهار کردن کار سختیه که بخواد منو برگردونه سرکار قبلی ولی نهایت سعی خ

پورن هاب و اونلی فنز ؟ 🔞🔞🔞🔞 اینجا یه عالمه دختر حشری و سکسی ریخته که حرÐفای جنسی و عکسای آب دار میزارن توش :))))))) جوووو
پورن هاب و اونلی فنز ؟ 🔞🔞🔞🔞 اینجا یه عالمه دختر حشری و سکسی ریخته که حرÐفای جنسی و عکسای آب دار میزارن توش :))))))) جوووووووووننننننن بزن رو آبا ارضا شی 💦💦💦💦💦💦💦💦 💦💦💦💦💦💦💦💦

sticker.webp0.09 KB

زیاده بذار جنینی بخوابم اونجوری بکن مواظب باش کونمو دست نزنی زخم کردی گفت چشم خانم خانمااا مدتی اونجوری گایید تا باز تاقبازم کرد گفتم روم نیا خفه میشم گفت باشه زانوهاشو به بغل باز کرد مثل ۱۸۰ کسم ابکی بود تفم به کیرش زد باز منو گایید تا ساعت ۵ هم گذشت آبش اومد مثل یابو افتاد روم لبمو بزور با اون بوی گند دهنش خورد تا راحت شد و رفت صبحانه را یک عفریته کم سن و سال حدود ۱۳ ساله آورد خیلی مفصل و شاهانه! خوردم و چای هم تو یه فلاکس آورد با نهال کمی زبان بازی کرد حاجی سفارش داده بوده برای نهال و من شیر و غذای کمکی شیر موز و عسل و نیمرو و کره و مربا و … آورده بودن شیر خودمو دیوث شب وصبح کاملا خشک کرده بود همشو خورده بود بد جوری خودم گرسنم بود تا جا داشتم خوردم و نوشیدم تا شیر داشته باشم برای نهال عفریته ها اومدن شروع به خواندن قرآن کردند رئیسشون اون زن چاق عفریته اومد پیشم گفت خسته نباشی خوش گذشت؟! از حرصم نمیدونستم چی بکنم ، یکی از عفریته ها را صدا کرد با چشم بند و دستبند اومد از اونجا بیرونم کردن باز توی اتاق بی پنجره و درب کلفت چرمی شدم و نهالم داد بغلم تا ظهر فقط یک بار درو باز کردن با چشم بند رفتم دستشویی نهالم بردم ایزی لایف رو تعویض کردم شب دوم مردی اونم چاق مثل او با کیری کوچکتر تا صبح منو رها نکرد نمیدانم چند بار اما هر وقت تا خوابم می‌برد با گاییدنش بیدار می‌شدم صبح که شد دوش گرفت و نمازشو خوند و تا میتونست منو بوسید و لخت رهایم کرد اینم مثل اینکه حاجی قرمساق گفته بود ضعفم خوردن سینه هامه باید شیرم تمومو کنه تا کسم خیس بشه قطره ای برای نهال شیر نداشتم با رفتن این نامرد دوشی گرفتم خودمو مرتب کردم نهالم شستمو باز صبحانه مفصلی عفریته کم سن و سال آورد خوردم از عفریته‌ی کم سن و سال پرسیدم حاج آقایی که صبح رفت را می‌شناسی گفت آره معاون حاج آقا اسمش … است بله اینم آخوند مفت خورو انگل بود منتظر چشم بند بودم با تعجب دیدم در بازه پارتیشن های سالن را دیدم و عفریته ها را یکی پس از دیگری میدیدم باز نشستند و کری خوانی قرآن کردند تمام شد صلوات دادن فضا عادی شد تا صدای مامانمو شنیدم و نمیدونست چه سرم آوردن زن عفریته همون رئیسشان قرآن به دست دروغگویان از مامانم تشکر می‌کرد که نسیم چقدر نجیبه ما هم مامور بودیم و معذور مامانو به اتاقم که مرتب بود آورد هنوز میز صبحانه جمع نشده بود مامان دید که انگار هتل پنج ستاره بوده! از عفریته تشکر کرد دست نهالو گرفت کمی تاتی تاتی رفتن و ما آزاد شدیم دنبال تو بودیم که اومدی خدای من این کثافتها کی هستن؟ منی که عاشق نسیمم به پاکی و صداقت واژه‌ی عشق جز بوسیدن و بغل کردن با وجود نیاز فراوان جنسی بجز نوازش اعضای تن زیبایش کاری به این زن در چند شبانه روزی که با هم بودیم نکرده بودم با وجودی که نسیم هم حریصانه نیاز جنسی داشت پریود بود لحظه شماری می‌کرد تا روبراه بشه تصمیم داشتیم با پایان خونریزیش دست نگهداریم و شب زفافمون را جشنی مفصل بگیریم اما این کثافت ها خوندید که چه بلایی سر زنم عشقم معشوقم همه دنیایم آورده بودند تا صبح بغل هم خوابیدیم حالا با صیغه عربی خزعبلات یا مفت منو نسیم زنو شوهر شرعی شده بودیم که شاشیدم به شرعشون صبح که رفتم دفترم هر سه سربازمو مرخصی ده روزه دادم استعفا مو نوشتم رفتم پیش امیر تازه به کرسی نشسته جز پرسنلی بودم که بدون مانع پیش فرمانده می‌رفتم استعفامو دادم دست امیر (تیمسار) قبول نکرد واقعیت را رک پوست کنده به امیر گفتم چشاش مثل کاسه خون پر شد مخصوصا وقتی شنید زنم بیوه‌ی پسرعموشه و بچه اش حالا دختر خودمم هست! دستور داد حاج آقا را احضار کردند دلم خنک شد اما شما فکر نکنید حاجی ککش بگزه! امیر را به پشمشم حساب نکرد هر چه گفت با تمسخر جوابشو داد و رفت بیرون دیدم ماندنم در این پایگاه دردسره یک ماه نشده تسویه کردمو رفتم بخش خصوصی الان تهرانم خانم خوشگلم و دختر نازم نهال در کنار هم داریم لذت میبریم مدیرعامل یک شرکت بزرگ مهندسان مشاورم دلم فقط برای اون نهال هایی که از اقصی نقاط دنیا آورده و در پایگاه به یادگار کاشته ام می‌سوزه با تیمسار رفیقم خیلی تلاش کرد بازگردم حاج آقا … را عوض کردن حتما دیوث تر از اونو جاش گذاشتن ببخشید خیلی طولانی شد نوشته: مهرداد 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

ذاب می‌کشم بگوو چی شده نکنه اذیتت کردن آره بگوو همشو بگو تا ببینم چی سرت آوردن منو با نهال بردن دارالقرآن یکی از سلیته های چادر عربی فاحشه نهال را از بغلم گرفت اون زن سریته‌ی کولی که مسئولشه نپرسیده تا بخودم بیام گرفت زیر سیلی و گیس کشی و لگد که آبرو زنای پایگاه را بردی سه نفره حمله کردن بعد از کتک مفصل انداختنم تو اتاقی که انگار زندان بود بدون پنجره با یک درب کلفت چرمی یک تخت یکنفره و با پتو و ملافه البته نو تو نایلون نهال و خوابوندم از فرط کتک به خودم می نالیدم زن زشت سیبیلو با چادر عربی دماغ گنده اومد منو دستبند زد و چشم بند با نهال عزیزم تو بغل یکی از عفریته ها برد انگار تو همان طبقه (دارالقرآن دو واحد از طبقه همکف را یکی کردن ) جایی چشم بندمو ورداشت اتاق بزرگتری بود و لوکس مثل هتل با سرویس بهداشتی و گوشه اش آبدارخونه مثلا سوئیت درشو قفل کرد و رفت اینجا یه تخت یک و نیم نفره مجهز تر با پتو و ملافه نو بود سرویس بهداشتی تمیز آینه را نگاه کردم خوشبختانه صورتم سالم بود اما دست چپم خیلی درد می‌کرد طوری که نمیتونستم بالا بیارم، کمرم درد داشت رو تخت دراز کشیدم نهالمو بغل کردم و گریه و فکر تو بودم که چه بلایی سر تو آوردن؟! تو خواب و بیداری بودم چرخش کلید درو شنیدم پاشدم نشستم دیدم باز همون زن عفریته است پرسید کم و کسری که نداری؟ بچت چیزی نمیخواد؟ گفتم فقط نوار بهداشتی ندارم باید عوض کنم و ایزی لایف برای نهال گفت میارن پرسید دیگه ؟ گفتم هیچی دو دقیقه نشد یه بسته پد با یک بسته کامل ایزی لایف آوردن! انگار همه چیز اون تو داشتن! بعد فهمیدم مغازه چسبش همه چیز داره رفت و نمیدونم چقدر طول کشید در باز شد دیدم یه مرد اومد تو درو بست قفلم کرد تا شکم گندشو دیدم و اون پاهای کوتاهش شناختم که حاج آقاس فکر کردم برای نصیحت کردن اومده آخه نامرد زمانی که سرهنگ زنده بود دو بار مهمانمون بود سلام کردم زهرخندی کرد بی مقدمه گفت پس با همه آره با ما نه؟! سرتو درد نیارم (گریه) مثل خرس افتاد جانم فحشش دادم نهال طفلی رو تخت بالا پایین میشد بغلش کرد رفت سمت در که باز کنه گفتم بچمو کجا می‌بری گفت مزاحمه نگهمیدارن نترس، باید ادبت کنم التماس کردم بچمو نبر باشه هر چه تو بگی نهالو داد بغلم کمی فرصت داد تا خوابش کنم یکی از پتو ها را چند لا کرد گوشه گرم نزدیک شوفاژ خوابوندیم روشو کشیدم از پشت بغلم کرد برد سمت تخت دیگه بخاطر نهال لال شده بودم فکر می‌کرد با رضایت دارم تسلیم میشم با اون شکم گنده و پاهای کلفت و ریش جوگندمی بلند لختم کرد من لباس زیادی تنم نبود زیر مانتویی که زمان دستگیری آوردن پوشیدم یه شورتک و یه تاپ تنم بود و شورتکس دست چپم که نمیتونستم تکان بدم خیلی راحت لختم کردو هر چه گفتم پریودم گوش نداد خودشم لخت شد همه تنش مثل خرس پر از پشم سیاه بود عینهو گوریل با اون کیر بد ریخت کوتاه و خیلی کلفتش بزور منو گایید باید بگم واقعن داغونم کرد، کشان کشان برد حمام منو شست هر چه گریه کردم گوش نداد تو حمامم مجبورم کرد دستامو از شیر بگیرم خم بشم تا با اون شکم گنده اش منو بکنه با زجر دادن هر چند بخاطر چاقیش همه کیرش توم نمی رفت ولی همونشم درد اور بود چون بدجوری کلفت بود و آب کسم هم خشک شده بود قرچ‌قرچ می‌کرد انگار پوست تو کسمو می تراشید خون پریودم هم بند اومده بود خونی تو حمام نیومد تا اون لااقل روانم کنه، حوله کاملا تمیز و نو از داخل نایلون در آورد انداخت تنم پوشیدم کسم میسوخت کمرمو بستم فکر کردم کارش تمومه دستمو گرفت انداخت رو تخت و خودشم لخت بدون حوله خوابید پیشم ساعتی با تنم ور رفت و سینه هامو خورد هیچ حسی جز تنفر نداشتم تا انگار بی حیای کثافت حساس ترین سنسور رو پیدا کرده بود با خوردن استادانه‌ی سینه هام و تمام کردن شیرشون تونست کسمو نمناک کنه، دیگه ولش نکرد که بطور غریضی روان شدم با اون تن لشش اومد روم مجبور بودم تسلیمش بشم، پاهامو گذاشت رو دوشش با خس خس کیر بی ریختو کلفت و سیاهشو با فشار دادن پاهام سمت سرم تا ته کرد توم فکر کردم پاره شدم اما کسم پر از ابم بود اونم کیشر ابکی بود و تفم زده بود شاید نیم ساعت منو تو این حالت گایید تا آبش اومد ساعت نزدیک ۳ صبح بود بغلم کردو خوابیدیم پشتم بهش بود خواب بودم یهو سوزشی در کونم کردم نگو کرم یا روغنی پیدا نکرده خمیر دندان مالیده در کونم نصف نوکش توم نرفته بود بیدار شدم ولم نکرد با فشار انگار نوکشو کرد تو کونم سوختم به هر تقلایی شده از دستش در اومدم کونم آتش گرفته بود رفتم دستشویی خودمو شستم مگه سوزشش تمام میشد نگو خمیر دندانه با خراشی که سوراخم دیده داره میسوزه ،اومد بزور بغلم کرد عذرخواهی کرد و منو خوابوند رو تخت باز سینه هامو خورد اونقدر ادامه داد تا شیرمو خشک کرد درد کونم یادم رفت باز اومد روم نفسم برید گفتم دارم خفه میشم وزنت

صدقش می‌رفت حسابی با نوه‌اش سرگرم بود و حال می‌کرد. ناهار یا بهتر بگم عصرانه تمام شد نسیم خیلی ریلکس دستمو گرفت گفت عزیزم بریم کمی تنهایی گپ بزنیم رفتیم اتاقش تا درو بست پرید بغلم لبامون تو هم رفتو دیگه من رو کره خاکی نبودم گرما و نرمی تنش چنان منو مدهوش کرده بود گذر زمان را نفهمیدم تا میشد همدیگرو بغل کردیم و بوسیدیم و تعریف کردیم نسیم نگو ماههاست منو دیده و پسندیده من بخاطر موقعیت شغلیم نمیتونستم ریسک کنم به هر نگاهی زوم بشم زنا را می دیدم سرمو پایین می انداختم تو پایگاه دختر و زنای با حال زیاد بودن حتی تک پران و شب خواب ! چون غریبه بودم تازه یکسالم نبود تو پایگاه ساکن شده بودم خیلی احتیاط می‌کردم اما نگو تو خاکسپاری شوهرش سرهنگ … منو با چشمان پر از اشک دیده و همونجا به اعترافش تصمیمشو گرفته هر چند که اعتراف کرد در همان نخستین دیدار در جلو آمفی‌تاتر عاشقم شده! تو مجلس ختم و خاکسپاری خیلی ها فکر می‌کردن من برادر نسیمم آخه فرشاد و سارا ایران نبودن هی من می دیدم خیلیا ب من تسلیت می‌گن فکر می‌کردم بخاطر دوستی نزدیکم در کارها با سرهنگ بوده! من اونجا نفهمیدم نسیم زن سرهنگه چون گریه زاریش نشون نمیداد زنشه! فکر میکردم عمو یا برادرشه چون شناختی از خانواده سرهنگ نداشتم یکبارم که نسیم را با سرهنگ دیده بودم چادر داشته و اصلا یادم نمیومد قیافشو دیده باشم. بله به همین سادگی همدیگرو پسندیدیم و دیگه بعد اون روز رفت آمدم به خونه نسیم زیاد شد با هم ازدواج سفید کردیم تا پروسه جدایی منو آنا پایان برسه از آنا بنویسم منو آنا ۶ سال بود ازدواج کرده بودیم با اختلاف سنی ۲۲سال آنا ۱۹ ساله بود ازدواج کردیم دوست داشتم هر چه زودتر بچه دار بشه هر چند ازدواجمون از روی عشق نبود و پسند مادر خدابیامرزم بود اما با گذشت پنج سال باز آنا حاضر به بچه دار شدن نبود و اختلافمون از اونجا آغاز شد و یکسال چند ماه بود عملا جدا بودیم کل مهریه اش را داده بودم حالا داشت بمن زجر می داد حاضر به گرفتن طلاق نبود منم عدم تمکین شکایت کردم داشتم آخرین روزهای دادگاههای غیابیش که وکیل گرفته بود را طی می‌کردم مامان نمیدونست من قبلا زن داشتم آخه نسیم گفته بود من پسرم و ازدواج نکردم البته اینجوری تصور می‌کرده چون منو هرگز با زنی ندیده بوده. روزها و شبهای زیادی گذشت و منو نسیم دیگه هیچ مانعی بینمان نبود تا فرمانده‌ی پایگاه عوض شد فرمانده جدید پسر عموی سرهنگی بود که شوهر درگذشته‌ی نسیم بود در مراسم تودیع و معارفه من جزو مدعوین بودم که تازه نسبت سرهنگ را با فرمانده از زبان عشقم دونستم متاهلین با همسراشون دعوت بودند منم با نسیم که ازدواج سفید کرده بودیم رفتیم مراسم تمام شد شب بود تو خونه نسیم بودم مامان هم نبود با سارا رفته بودن تهران فرشاد داشت بر‌میگشت (فرشاد تو نیروی دریایی نظامی و شاغل بود مسافرت هاش دو ماه هم گاهی طول می‌کشید) موبایلم زنگ خورد شماره ناشناس مخفی بود صدایی از جنس صداهای موذی از اونور خط اومد الوو مهندس … بله بفرمایید کجا تشریف دارید؟ پایگاهم بفرمایید شما؟ از دفتر عقیدتی سیاسی هستم سلام آقای … امر بفرمایید حاج آقا چی شده یادی از من کردی؟ آقای مهندس الان کجایید؟ خونه پیش خانواده ام مگه خانمت ایرانه؟ نه با خانمم جدا شدیم حاج آقا با اجازه شما بزرگترا تجدید فراش کردک مبارکه ببخشید مهندس میشه بپرسم کی ازدواج کردین؟ چند روزی میشه گزارش رسیده شما با بیوه‌ی مرحوم سرهنگ … ارتباط دارید ایشان همسر جدید منه غلط به عرضتون رسوندن شما لطف کنید یک کپی از عقدنامه تان را به دفتر من بگید بیارن ما فعلا عقد رسمی نشدیم پس عقدتون چیه؟ سفید سفید؟! بله نسیم مداخله کرد اومد تو مکالمه گفت حاج‌آقا سلام صیغه منظورشه خب از صیغه نامه تان بیارید ما صیغه نخوانده بودیم از این کلمه هر دو نفرت داشتیم نسیم زنگ زد مامان جریانو گفت اونم گفت صبح برین تو یکی از محضر دارا اونجا یه صیغه بگین براتون ثبت کنند تاریخشم بگید ده دوازده روز قبل بذارن شام میخوردیم زنگو زدن پرسیدم کیه گفت از اماکن اومدیم ! بله شب منو نسیم را بازداشت و ب جرم رابطه نامشروع تو پادگان منو بازداشت اما نسیم را گفتن آزاد کردیم فقط باید تعهد بدهد تا تکرار نکند نگو بردن دارالقران زنان عملا دو شب بازداشت کردن مامان رفته آزادش کرده اما منو نمیدونستن کجام خلاصه تا من خلاص بشم با گذشت ۱۱ روز بی خبری ۸۰ ضربه شلاق خوردمو اومدم خونم زنگ زدم نسیم گریه و زاری تا همدیگرو دیدیم و به اصرار مامان قبل از هر اقدامی رفتیم صیغه ثبتی کردیم تا برسیم خونه ناهار را بیرون خوردیم گشتی زدیم و رفتیم خونه پشتم هنوز کبودی شلاق را داشت با دیدنش مامان و نسیم گریه کردن شام خوردیم تا حالا نمی دونستم سر نسیم چی اومده پرسیدم ب تو چی گفتن ؟ که مثل ابر بهاری گریست چی شده؟ نپرس که ع

و عروسشانم زیبا بود نه به اندازه‌ی نسیم، ماهی تابه دستم بود نسیم گرفت. نهال تو کالسکه تو تراس گویا مامان بزرگش داشته باهاش بازی می‌کرده سارا داشت باهاش تاتی می رفت تپل و زیبا با زبان کودکانه به من سلام کرد و گفت عمو مهرداد سلاام ببین چه قشنگ راه می‌رم مامان بزرگمو دوس دالم تو را دوست دالم سارا را دوست دالم مامانم اخخخه !! عجیبه سارا زن داداش نسیمم اسممو گفت انگار حرف من پیششون سابقه داشته ! نهال خیلی زیبا بود مثل کارت‌پستال با سارا و بعدش با نهال جوون احوالپرسی کردم پیشونیشو و لپاشو بوسیدم بغلش کردم چه دختر نازی بود! انگار دختر خودمو نسیم بود دوباره سلام به همه مخصوصا به مامانو نهال کوچولو عشق عمووش سلام سلام سلام … مامان دست داد خواستم دستشو ببوسم نمیدونم چرا؟! اما نذاشت گفت نه پسرم نسیم دست داد، سارا هم دست داد، ماهیتابه را مامان از نسیم گرفت به به چه بویی؟!! مامان بذارش رو شعله‌ی خیلی ملایم آبداره ببین هر جور دوست دارین میل کنید چشم پسرم آبدارش عالیه چقدرم زیاده؟ نسیم دستمو گرفت مهرداد بیا ببین یک ردیف گل چیه هر ساله سبز میشه و گل نمیده؟ آخه من مهندس کشاورزی نیستم که خب حالا مگه کارشناس نیستی آقای مهندس؟ باشه بریم تا رفتیم سارا و مامان رفتن تو مهرداد عاشقتم خواب که نیستیم؟ نه نسیم جون بیداریم خدا چقدرم دوستمون داره مهرداد با من ازدواج می‌کنی؟ منتتم می‌کشم نسیم تو یعنی منو قابل خودت میدونی؟ تو تاج سر منی نمیدونی مامان چقدر خوشحال شد! چطور؟ آخه من یه دروغی گفتم گرفت به مامان گفتم منو مهرداد خیلی وقته همدیگرو میخوایم امروز تو نونوایی رک و پوست کنده از من خواستگاری کرد! نسیم یادته صدات کردم گفتی چیه بگو هی لفت دادم آخرش گفتم اسم دخترت چیه؟ آره میدونی میخواستم چی بگم؟ آره خب که نه منظورم نهال نبود که وااا میدونم چهره ات داد می‌زد، با گوش دلم شنیدم گفتی نسیم زنم میشی؟ منم تو دلم گفتم آره که میشم !! خدای من چه تله پاتی جالبی؟! فدات بشم نسیم تو عمر دوباره‌ی منی تو همه‌ی نداشته هامی عاشقتم بغلمو باز کردم اون تن رویایی سبک مثل پر قو پرواز کرد تو آغوشم بی اختیار لبامون تو هم قفل شد و چند دور چرخونمشو دلمون نمیومد لبامونو از هم جدا کنیم خدایا خوابم یا بیدارم ؟! دیگه فقط همدبگرو می بوسیدیمو چشامونو به هم دوخته هی بیشتر و بیشتر تو بغل هم تنامون بهم میپیچید اون سینه های مرمرین پر از شیرش سفت و معلوم تو تنم می نشست هنوز نمیدونستم شیر داره یا نه امام دیدم شیرش داره لباسشو خیس میکنه گفتم اذیت نشی همه تاپت خیس شد! تاپ نبود یه تی شرت بود از زیر سینه هاش با قیچی بریده بود همین کار بقدری سکسی ترش کرده بود حد نداشت همه شکمش لخت بود و یه شلوارک ریش ریشی لی تنش بود اونم فیت رونهای سفید و صافش مثل مار دور کمرم تو هوا گره می‌زد! +نه تا باشه از این اذیتا -آخه شیرت داره می‌ریزه +برا تو داره می جوشه -بخورم ؟ آخه عاشقشم؟! هردو سینشو با کشیدن تاپ آزادش به بالا برام لخت کرد مثل وحشی ها افتادم به جونش چه خوش طعم بودو زیاد مثل بچش سینشو با دستای زیباش تو دهنم می‌کرد نوبت به نوبت همه شیرشو خوردم بدجوری داشت تنش می‌لرزید حس کردم ادامه بدم کارمون به سکس بکشه دست کشیدم آخه بی جنبه ای بود! مامان صدا کرد بچه ها بیاین غذا سرد داره میشه به نسیم تو گوشش گفتم من دو دسرمم خوردم بوسش کردمو و رفتیم سر میز میز مرتب از همه نوع سالاد و مربا و ترشی و سبزی و مخلفات خیلی آراسته و زیبا چیده شده بود استیک را من برش داده بودم به چهار تیکه غرق در آبش روش چند برگ جعفری و تیکه های ریحون داغ بغل دیس برنج ایرانی عطری گفتم من خوردم شما بفرمایید +بشین ببینم مامان داره میگه باید بخوری دو کفگیر برنج و یه تیکه استیک برام کشید من سیر بودم گفت با هم میخوریم گفتم باشه نسیم من تسلیمم یه تیکه استیک جدا کرد زد به چنگال با کمی تو نوک قاشقش برنج هر دو را آورد دم دهنم منم با نوش جان مزه کرده و از مامان و بقیه تشکر کردم خواستم منم همین کارو بکنم واقعا خجالت کشیدم یه نیم نگاهی به مامان کردم انگار تا آخرش خوند گفت خجالت نکش عاشقی بد دردیه منم کشیدم فکر کن فقط خودتی و نسیم زمونه خوب شده تو هم از حالا مثل پسرمی حتی نزدیکتر از فرشادی منم همون کارو با نسیم کردم چند لقمه در میان نسیم بازم به من غذا داد اما من تا آخرش همه استیک و کمی برنج را تو دهن عشقم دادم تا تموم شد سر استیک مونده تو تابه سارا و نسیم دعواشون شد آخه من سیر بودم و چند قاشق بیشتر نتونستم اما تا آخر بشقابو دادم دهن نسیم هی می‌گفت از استیک بیشتر میخواااام سر یک تیکش با سارا لوس بازی کردن سارا هم نمیدونم حسودیش می‌شد یا چه انگار داره با نسیم سر من رقابت می‌کنه! منکه ازش خوشم نیومد مامان زودتر میزو ترک تو دهن نهال از استیک داشت میذاشت و قربون

یهو میخواستم مثل دیوونه‌ها بگم نسیم زنم میشی؟ -نسییم قطع کردم گفت جونم بگوو -هیچی میخواستم اسم دختر گلتو بپرسم +نهال عشقم زندگیم باز عطر و یادشو گذاشت پیشمو رفت دوستم ده دقیقه به 12 از شهر اومد رفتم سری به دفترم زدم چندتا نامه بود جواب دادم و زیر نویس کردم و دستور و ارجاع زدم به سربازهایی که در اختیارم بودم فرستادم پیگیر باشن زدم بیرون رفتم نونوایی بلکه نسیم بیاد که نیومد رفتم ناهار سبکی خوردمو دراز کشیدم غرق در رویا و دست در دست نسیم تو سبزه‌زارها میدویدمو هی با رویاهام سیر می‌کردم در سن 47 سالگیم عاشق شده بودم! نسیم را صرفا برای سکس نمیخواستم او را از جان دل میخواستم هرگز به سکس با او فکر نمی‌کردم بلکه تصور نداشتنش را در خودم هولناک میدیدم خیلی با احتیاط جلو رفته بودم او را خواهر خوانده بودم خیلی محتاط جلو می‌رفتم اس ام اسی اومد از نسیم بود! انگار دنیا را بمن دادن باز کردم سلام مهرداد آفلاینی چرا؟ سلام نسیم الان آنلاین میشم کجا سر بزنم؟ واتساپ عکس فرشادو برات فرستادم مامان عکساتو دید باور نکرد فرشاد نیستی! عکساتو یکی یکی بوسید! رفتم واتساپ دیدم چند تا پیام و پست فرستاده همش گل و بلبل و شکلک خنده و تعجب تا رسیدم عکس که حجم بالایی داشت تا دان شد داشتم شاخ در می‌آوردم مگه این همه شباهت بین دو غریبه میتونه باشه؟! اگه این عکسو بدون شناخت قبلی یکی برام می‌فرستاد بدون شک میگفتم خودمم و خانم فتوشاپ شده بغلم، عکسی از مهرداد و نسیم در شمال بود با بک گراند هتلی مجلل و شاهانه نوشتم واااو من این عکسو کی با تو گرفتم؟! خخخ نوشت حالا باور کردی؟ -قبلش باور کرده بودم بر منکرش لعنت تو دلم هم خوشحال بودم هم نه! آخه اولش فکر می‌کردم از من خوشش اومده الکی میگه شبیه برادرشم، به چشم یک عاشق منو دیده حالا میدیدم نه بلکه منو کپی داداشش دیده و اونجوری دوسم داره +مهرداد نظرت چیه؟ خوشحالی یا نه؟ -نسیم هم خوشحال هم نه! +چرا نه؟! -بماند +بگووو -نه همینجوری گفتم ، الکی گفتم نه +جون نسیم راستشو بگو +گفتم جون نسیم مرگ نسیم بگو -آخخ تو را خدا اسم مرگ اونم برای نسیم نیار تنم لرزید +آخه برام سؤاله که چرا نه؟! -نسیم شنیدی میگن سر پیری و معرکه گیری؟ +حالا کی پیره و کی معرکه؟ -شنیدی میگن عشق پیری گر بجنبد سر به رسوایی زند؟ +مهرداد چرا رک حرفاتو نمی‌زنی کی پیره کی عاشقه و کی معشوق؟! +اصلا اینا چه ربطی به اون نه‌ی تو داره؟! -نسیم قول بده بمن نخندی قول بده فکرای بد نکنی مجبورم حرف دلمو بهت بگم چون به چیزی سوگندم دادی که نمیتونم الکی سمبل کنم +مهرداد قول میدم -نسیم جان خوشحال شدم دیدم منو فرشاد چقدر شبیه همیم خوشحال شدم که چقدر داداشتو دوست داری خوشحال شدم که منم دوس داری -اما نه من به خاطر شباهتم به داداشت در دوست داشتن بود، چون فهمیدم تو منو دوست داری چون شکل فرشادم، ولی من تورا دوست دارم چون شکل خودتی چون دوست دارم چون به چشم معشوق گم شده ام دیدمت و به دلم نشسته ای ببخش بی پرده گفتم +مهرداد بگو مرگ من از ته دل میگی _از اعماق وجودم تک تک عمق سلول هایم از ژرفای قلبم راستشو گفتم -مهراد میتونی بیای خونم؟ -چرا که نه از تو یک اشاره از من به سر دویدن +ناهار خوردی؟ -آره +چه زود مگه از ناهار پایگاه می‌خوری؟ -نه خودم درست می‌کنم +چی بلدی ؟ -هر چه تصور کنی +الان چی خوردی؟ -استیک مخصوص خودم +ما هنوز ناهار نخوردم مامان داره درست می‌کنه چه زرنگ؟! کی میای؟ ناهارتونو بخورید بعدش میام - +کاش زودتر زنگ می‌زدم استیکتو می‌اوردی با برنج مامان با هم میخوردیم -طوری نیست نیم ساعته آماده می‌کنم میارم +نه زحمت میشه عزیزم از حالا منو بد عادت نکن آخ جووون چه رویایی پس نسیمم منو میخواد عاشقمه چه بدونم سر از پا نشناختمو پاشدم سریع استیک برند خودمو که با آزمون خطا سالها به این برند رسیده بودم و دوستام و خانواده همیشه آرزوی خوردنشو داشتن آماده تو یخچال موادشو داشتم با استیک آمریکایی خیلی فرق داشت مال من گوشتش چرخکرده بود و پیاز چرخ شده با چند نوع سبزیجات معطر و فلفل دلمه و تند ووو مهم اون ترکیب گوشت بود و مهمتر ادویه هایی که با هم قاطی می‌شدن با نسبت سنجیده، عطر بوش وقتی می‌پخت محله را پر می‌کرد ضمنا تو ماهیتابه درست می‌کردم بدون روغن چیزی مانند کباب تابه ای ولی بسیار متفاوت از آن سریع یک ماهیتابه نچسب با یه ذره روغن حیوانی گوسفندی مال ارومیه چربش کردم در کمتر از نیم ساعت کاملا آبدار پختمو با ظرفش گذاشتم ماشینو آدرس بلوک و پلاکشونو پرسیدم گفت همسایه ایم نمیدونی؟ دیدیم یک خیابان با هم فاصله داریم هوایی 100 مترم نمیشه،! خیابان های خانه سازمانی ما شطرنجی است هر دو ویلا جنوبی بود هر چند از دو سمت حیاط داشت تا رسیدم در ویلاشون باز بود رفتم تو نسیم با یه تیپ کاملا اروپایی منتظرم بود مامانشم بسیار زیبا

واست نسیم بدون اینکه نونشو ببره رفت بیرون دو تا زنم پشت سرش اومدن اونا هم نون گرفتنو رفتن دیدم وای نسیم نونشو نبرده، تا زده و تو نایلون گذاشته بودم به خودم لعنت دادم که چرا صندوق دلشو باز کردم حتما گفته چه مرد جلف و هیزی بود همه چیزشو ریخت رو آب و چندتا تیکه هم بارم کرد!، هزار فکر عجیب و غریب و گمانه زنی های جور واجور تو سرم رژه رفت هنوز عطری که زده بود تو مشامم بود خودمو سرزنش کردم که چرا وارد خلوتش شدم، چرا فضولی کردم؟! چرا های دیگر … مشتریها تک و توک می‌اومدن و می‌رفتن خلووووت، فقط صدای گردش تنور نونوایی لواشی سکوت را می‌شکست خانمی از راه رسید پنج تا لواش برد کارتش عمل نمی‌کرد خودم کشیدم شد و رفت باز خودمو سرزنش کردم که نسیم، عجب نسیمی بود! یکدم برایم وزید و رفت دیدم لیفان نیم شاسی X60 کمی دور از درب نانوایی ویراژ داد و ایستاد چرتمو پاره کرد تو افکارم غرق بودم که زنی مثل نسیم را اگه داشتم هیچی از دنیا نمیخواستم ! یه زن خوشگل و شیک پوشی اما مسن و مانتویی اومد تو، ده تا لواش خودش شمردو کارت کشید رفت به تیپش نمی اومد اونجوری ماشینو ویراژ بده و پارک کنه! باز رفتم دنبال کردن افکارم با نسیم، بوی عطر نسیم با سلامی که داد انگار از خواب سنگین بیدارم کرد! دستپاچه شدم چشامو قفل کردم رو تنش رو صورتش هاج و واج موندم تا نسیم گفت: کجایی آقا خواب بودی؟ببخشید چرتتونو پاره کردم -ببخشید نسیم خانم خلوته چرتم گرفته بود. +نونم جا مونده، رسیدم خونه لباسامو درآوردم تازه یادم افتاد مگه حواس مونده؟ -خانم همه همینجورن حواسی نمونده بفرمایید +میشه اسمتو بدونم؟ گفتم که خیلی شبیه داداشمی -مهردادم متولد منطقه یک تهران پدرو مادرم در قید حیات نیستن اینجا خانه سازمانی دارم و … کارشناس پایگاهم +پس مهندس شمایید؟ -آره مهندسم اما مهندس اینجا زیاده +آخه اونا که مهندس نیستن مهندسی به تیپ شما میاد، راستی چند سالتونه؟ -اردیبهشت 59 ام میشم 47سال +بزنم به تخته من گفتم سی سالتونم نیست ببخشید فضولی کردم -اختیار داری نسیم خانم +جدی می‌گم من خجالت می‌کشیدم با شما حرف بزنم تو دلم می‌گفتم حالا مهرداد میگه این پیرزن چه سریه که با من جوون درد دل می‌کنه ؟بخدا تا تو را می‌بینم انگار فرشادو دیدم -این چه حرفیه شما که سن و سالی نداری منم مثل تو فکر می‌کردم که این دختر چرا من پیرمرد درد دل می‌کنه! شما ماشالله بزنم به تخته دختر بیست ساله بنظر می رسید خدا بیامرزه جناب سرهنگو ایشونم جوون بود هر چند کمی شکسته بود +آره خدابیامرز 42 ساله بود کاش یه بچه را نداشتیم هر چند قد تمام دنیا دوسش دارم -بچتون چند سالشه 14ماهه است عموش همه‌ی +زندگیمه دختر نازم -خوشبخت بشه و خدا سایه‌ی بزرگتر اشو بالا سرش نگهداره خوشبختانه از مشتری خبری نبود هر دو تا شد حرف زدیم ساعت نزدیک یازده میشد خداحافظی کردو عطر و خاطرشو پیشم گذاشت و رفت باز افکارم رفت به حرفاشو و به زیبایشو به تنهاییشو افتادم تو باغ و باغچه و کوچه های تخیل! تازه یادم افتاد وقتی برگشت بجای کاپشن یه مانتو خیلی کوتاه اسپرت لی تنشه و شلوار سفید تنگ و خط سینه هاش با کنار رفتن شالش کاملا باز بود سفیدی سینه هاش مثل مهتاب برق می‌زد! مشتری خیلی کم بود و نانهای پخت شده توی نایلون روی میز ردیف. چند تا مشتری مرد و زن اومد ساعت 11:35 بود دیدم نسیم بازم اومد!! قبل او من سلام کردم -سلااام +سلام از من مهرداد! خان -سپاس خانمم سلام بزرگ کوچک نمیشناسه +چه واژه‌ی قشنگی «خانمم» -ببخشید من قصد بدی نداشتم معمولا خانمهایی که آشناس و فامیل اینجوری میگم تو هم مثل خواهرمی فرماییش نسیم خانم +اولا دوس دارم بگی نسیم چون دونستم سنم از تو کمتره آخه وقتی میگی نسیم خانووم حس می‌کنم پیرم و خیلی غریبه -باشه نسیم، گفتم که تو مثل خواهر نداشتمی چشم نسییییم +ببخشید تا رفتم مامان زنگ زد داره با زن داداشم میاد خونم پنج تا نون بده -بفرما اینم پنج تا نون نسیم عطری که زدی چیه؟ +کلاو‌کریستین‌سی -وااااو خیلی عالیه به نظرم جزو گرونترین ادکلنهاس +آره گرونه از دبی گرفتم، عطر تو هم خیلی خوش بوست چیه؟ -نسیم جون من مثل تو نمیتونم ادکلن ده 20میلیونی بزنم مال من معمولیه آکوا دی جیو +خیلی خوشبوست عاشقشم خیلی خوش سلیقه‌ای مهرررداد -سپاس خانمم خخخ تلفنش زنگ خورد مامانش بود می پرسید گفتی چی بگیرم ؟توضیح داد +ببخشید مامان بود -بسلامت سلاممو به مامان برسون بگو یه داداش دیگه پیدا کردم +میشه یه عکس ازت بگیرم؟ میخوام به مامانم نشون بدم که چقد شبیه فرشاد هستی -بفرما ده تا بگیر بذار شونه بزنم بعد عطر و ادکلنم بزنم خخخ +نه همین‌جور خوبه -بفرما +میتونم شمارتو داشته باشم ؟ شاید مامان با تو بخواد حرف بزنه اخه کپ فرشادی قبلا بهش گفتم خیلی تعریفتو کردم!!! بذار تک بندازم تا جوابمم بدی با این کار تلفن همو سیو کردیم

ازدواج با بیوه‌ی سرهنگ #زن_بیوه دوست و داماد داییم که بازنشسته‌ی نیروهواییه بعد از بازنشستگی چند ساله نانوایی پایگاه را اجاره کرده، نونواش مدتی بود رفته تنها خودش با اتوماتیک کردن لواشی مغازه اش را اداره میکنه، گاهی می‌رفتم پای دخل می‌نشستم و نفسی تازه می‌کرد و همکاران و دوستان را هم می دیدم و خوش و بشی می‌کردیم ، صبح ساعت 6 زنگید که میخوام برم شهر و تا ظهر برگردم، امروزو اگه امکان داره بیا نونوایی نون پختم فقط بشین مشتریا خودشون می‌شمارن و کارتم می‌کشن نظارت کن! تا بیام ابتدا شلوغ بود و همه‌ی مشتری ها نظامیان یا سرباز بودند، تا ساعت کار پایگاه نزدیک شد یهویی غیبشون زد و آمد و شد کمرنگ شد و تک و توک مشتری اومد، رفته رفته برای خرید نون زنا اومدن، ساعت حدود 10 بود زنی بسیار زیبا با بوی خوش عطر ادکلن خاص، قد بلندو تناز با شلوار جین و کاپشنی که گردی باسنشم را کامل نپوشونده بود با چه تناسب اندامی وارد شد، قیافش بسیار برام آشنا بود ! انگار بارها دیده بودمش یا حتی انگار از بستگان دورم بود🤔 ماشینشو ندیدم چیه چون تو سایه‌ی نونوایی پارک بود فقط سوییچ دستش بود. +سلام -سلام بفرمایید +نونوایی مال شماست؟ -نه مال دوستمه رفته شهرو برگرده، فرمایش؟ +آخه به تیپتون نمیاد نونوا باشید ببخشید -چطور مگه خانم نونواها مارک خاصی دارن؟ یا حتما باید تیپشون مثل من دون‌ژوئن نباشه ! +چقد شوخین؟ دون‌ژوئن یعنی چه؟ اینو من دومین باره می‌شنوم ؟ جدی گفتم بهت نمیاد نون بفروشی تیپتون مدیریتیه، چطوری بگم ماشالا خیلی خوشتیپید، میدونم نونوا نیستین و یه شغل مهمی دارین -سپاس ،خانم چشاتون زیباست دون‌ژوئن یعنی چیزی همان خوشتیپی البته داستانش طولانیه معانی مختلفی براش تعریف کردن بیشتر تو وادیه‌ی علاقه‌مندی شخص به جنس مخالف یا حتی همجنس اطلاق میشه، چندتا نون بشمارم؟ فعلا که نونوام کار از این مهمتر خخخ؟ +سه تا شما هزار آفرین مثل فیلسوفا حرف می‌زنید و توضیح میدید، من چی میتونم دون‌ژوئن باشم؟ -چه کم؟! سه تا نون؟ شما که سالار دون‌ژوئن‌هایی +مرسی ،آخه تنهام تازه تازه می‌برم یکی دو بار شما را از قبل و چند بارم اینجا دیدم، همش فکر می‌کنم انگار با هم فامیلیم خیلی شبیه داداشمی -شایدم فامیل هستیم و نمیدانیم باور کنید منم تا شما را دیدم فکر کردم انگار فامیلیم ، !؟ خدا را چی دیدی؟ شایدم فامیل بشیم خخخخ یه جورایی من وتو مثل همیم مثل هم فکر می‌کنیم (اجمله فامیلی را دو پهلو زدم) +شما متاهلید؟ -هم آره هم نه +چرا؟! -خانمم ایران نیست پیش بابا مامانشه، +خب شما هم برید اونجا ؟ -اونجا شاد نیستم +چن وقت اونجا بودی؟ +من تحصیل کرده‌ی انگلیسم راست میگی؟! -آره +خب اون همه سال اونجا بودی چرا عادت نکردی؟ -چه بگم همه چیزو نمیشه با کلمات گفت واقعیت هایی هست که باید فقط قورتش داد!؟ +شما که همیشه شادید و هر وقت دیدم خوشحال بودین -به ظاهرم نگاه نکن! زیر نقابِ چهره‌ی شادم، کوهی از غم نهفته +من شما را سه سال پیش دیدم شما یادتون میاد؟ -نه ، کجا؟ روز ارتش جلو آمفی‌تاتر پایگاه … با همسرم دست دادی شوهرم گفت ایشانو می‌گفتم یه لحظه چشم تو چشم شدیم یادتونه؟ -سه سال پیش آها تو پایگاه هوایی شکاری … چیزی یادم نمیاد نه شما را ندیدم +چادر سرم بود شاید یادتون رفته! +یک سال نیم پیش چه؟ -نه +سر خاک سرهنگ … دوستت ؟ -خدا بیامرزه یعنی شماهمون خانمید؟!اسمتون چیه ببخشید؟ +نسیم -چه اسم زیبایی ؟یه چیزایی یادمه +من داشتم گریه می‌کردم تو هم اشک می‌ریختی یه لحظه دستمو گرفتم از هر دو پات یادته؟فکر کردم داداشمی! -آره قشنگ یادمه یه لحظه چشم به چشمم شدیم مرحوم سرهنگ … دوستم بود اون‌موقع من اینجا خونه سازمانی نداشتم هفته‌ای دو روز می‌اومدمو با خدا بیامرز سر مسائل کاری مرتبط بودیم +پس یادتون اومد؟ -آره حالا فهمیدم چرا آشنا می‌اومدی عجب این زنو من تو اون شلوغی دیدم با گریه های جانسوزی که می‌کرد حس کردم خواهر سرهنگ باشه چهره و اون چشمها همیشه جلو چشام موند و موووند و چه جرقه ای اون نگاه لحظه‌ای در من ایجاد کرد! -چه نسبتی با سرهنگ … داشتید؟ +زنش بودم -همسرش؟! جدی میگید؟ +آره -متاسفم تسلیت می‌گم خیلی ناراحت شدم +مرسی هی سرنوشته دیگه نمی‌شه عوضش کرد -من میگم میشه عوضش کرد +شاید حق با شما باشه -شما همیشه تو پایگاه زندگی می‌کنید؟ +اره -تنها؟ +نه با مامانمو دخترم -دخترت؟! چند سالشه؟ +هنوز ۱۴ ماهم نشده -اینجوری تنهایی بهتون سخت نیست؟ +با مامانو دخترم هستم هی چرا؟ -منظورم نداشتن همسر بود شما خیلی خیلی جوونید +ترا خدا دست رو دلم نذار دور از شما زبانم لال مردا همشون سروته یه کرباسن بلانسبت شما -خوشبخت باشی هر طور دلته اون خوبه، راستشم منو آنا هم اون پیوند قلبی بینمون نبود ازدواج کردیم واقعیتش من گول خوردم خوب شد بچه دار نشدیم داریم جدا میشیم +وااا چرا؟ یه مشتری زنم رسید ده تا نون خ

sticker.webp0.09 KB

خودش شورتش را درآورد من با دیدن کس زیبایش سرم را میان پاهایش بردم و عاشقانه آن کس ناز را که همه عمرم در عطشش سوخته بودم را به یکباره در دهانم گذاشتم و همینکه زبانم را به چوچوله اش مالیدم ناله ای کرد و ارضا شد خواست خودش را عقب بکشد که من نگذاشتم و بهش فهماندم دوست دارم توی دهانم ارضا شود و او هم همین کار را البته با اکراه کرد وقتی دید من چگونه واقعا عاشقانه همه آبش را مکیدم بغلم کرد و گفت فرهاد کاری باهام کردی که همه عمر در حسرتش بودم و اصلا فکر نمیکردم کسی این کار را بکند عزیزم مطمئن باش هرچه را دوست داشته باشی من برایت انجام میدهم گفتم فقط بزار بدنت را سیر بخورم گفت عزیزم مال خودتم هرکار دوست داری انجام بده دوست داشتیم زمان در همان نقطه توقف کنه تا ما دو نفر بتونیم هرچه بیشتر از هم کامروا بشیم . وقتی سوتینش را باز کردم و چشمم به پستانهای زیبا افتاد پستانهای که از سفیدی انگار میدرخشیدند و با نوک صورتی رنگی که داشت هر انسانی را دیوانه خود میکرد منکه جای خود داشت که چندین سال با خیالشان فقط جقیده بودم فریبا هم مثل من انگار از قحط امده بود جوری از تک تک نقاط بدنم کام میگرفت که گویی این بار آخر و لحظات آخر عمرش است به درخواست فریبا توی آعوش گرفتمش و دراز کشیدیم و لحظه ملکوتی دخول بود با وجود انکه هر دو چند بار ارگاسم شده بودیم حال با ظرافت و بدون عجله تن در تن هم میخواستیم بهشت خدا را تجربه کنیم وقتی کیرم گرمای دلچسب و محیط خیس گرم کس فریبا را لمس میکرد چون اولین بار بود که با زنی هم آغوش میشدم و پیش از ان فقط در چند فیلم پورن دیده بودم همه سعی خود را میکردم تا بتوانم نهایت لذت را به زن دایی بدم فریبا هم واقعا با جان و دل فراتر از یک سکس معمولی داشت بهم حال میدادچون چند بار به ارگاسم رسیده بودیم من حدود چهل پنج دقیقه تقریبا با ریتمی ارام زن دایی را میکردم و فریبا که به قول خودش یک کیر دیده بود ان هم هیچ وقت نتوانسته بود بیش از پنج دقیقه راست بماند و سریع ابش میامد بی حال میشد حالا با کیر من خیلی کیف میکرد و از اینکه در ان سن من چندین بار بدون وقفه کرده بودمش غرق در لذت بود من زیر خوابیده بودم و فریبا رویم بود که بغلش کردم و ارام نزدیک گوشش گفتم زن دایی قشنگم اجازه میدی کون خوشگلت را بغل کنم و دوست دارم سوراخ نازنینت را که همه عمر در حسرتش بودم را سیر میک بزنم لبی بهم داد و گفت میک بزنی یا پارم کنی من تا به حال از پشت حال نکردم و میترسم اما اگر تو بخواهی حاضرم همه دردش را تحمل کنم تا به آرزویت برسی با ناز برگشت و دمر خوابید آن کون واقعا زیبا را در اختیارم گذاشت و من بعد از اینکه حسابی سوراخش را با زبان لیسیدم و مکیدم انقدر تحریکش کردم که خودش دیگه میگفت کی میکنی پس کشتی مرا کرم اورد و وقتی حسابی چرب کردم و پیش از ان هم انقدر لیس زده بودم که سوراخش نرم نرم شده بود طوری که با کوچکترین فشار تا نیمه داخل رفت با هر فشاری که میدادم موقع برگشت انگار یک پمپ اب کمر مرا چونان یک مکنده میکشید اوایلش فریبا خیلی اذیت میشد و هی میگفت ارومتر اما وقتی که کمی گذشت او هم به دردش عادت کرد و فریبا گویا بیشتر از من حال میکرد و من که حالا کونی که همه نوجوانیم بیادش جقیده بودم حالا داشتم با لذت تمام میکردمش دوبار از پشت هر دو به ارگاسم رسیدیم که به درخواست زن دایی بیرون نیاوردم و در کون خوشگلش خالی شدم و دوباره بر اثر شهوت زیاد وقتی به فریبا که حالا دمر زیر من خوابیده بود و کون نازنینش به شکل زیبایی دلبری مکرد دوباره کیرم راست میشد و شروع به کردن میکردم (البته لازم به توضیح است که این همه شهوت سیری ناپذیر فقط مختص همان سن بود و در سنین بالاتر هیچ وقت نتوانستم آن لذت را با آن همه ارگاسم پی در پی تجربه کنم ) بالاخره بعد از ۵ ساعت عشق بازی و سکس هر دو بی حال همانجا افتادیم که بعد از نیم ساعت با صدای گریه دختر داییم بلند شدیم و به دستشویی رفتیم و من نزدیک ظهر نهار خورد و پیش از آمدن پسر داییم از منزل بیرون زدم. .میدانم خیلی طولانی شد ولی خواستم چیزی از قلم نیفتتدد.به شعور کسی توهین نمیکنم خواندن و قضاوت در مورد صحت موضوع با خود شما.امیدوارم کس شعر ننویسید گرچه میدانم عادتان است و ترک عادت موجب مرض است. نوشته: فرهاد 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

دانم چرا سرم گیج میرود به نظرم فشارم از شدت هیجان افتاده بود گفنت چرا گفتم نمیدانم برخواست و رفت فشار سنجش را اورد و خود روی مبل نشسته و من پایین پایش نشستم دستم را روی ران زیبایش گذاشت و فشارم را چک کرد که دید فشارم روی ۸امده با ناراحتی برخواست و گفت میرم برایت چای نبات بیاورم حس لذت و شهوت و فشار پایین حالت خوشایندی برایم ساخته بود یک جوراهایی حال میکردم زن دایی با یک لیوان چای امد و گفت فشارت پایین است بخور خوب میشوی کنارم نشست و چای را بدستم داد من دستهایم میلرزید که فریبا کمی ترسید و گفت چرا اینجوری شدی گفتم ببخشید زن دایی چیزی نیست از هیجان است کمی خجالت کشید گفت منم حالم دستکمی از تو ندارد چای را سرکشیدم گفتم زن دایی اجازه میدهید یکبار دستتان را ببوسم گفت اگر حالت بهتر میشود اره چرا که نه و کمی نزدیکتر شد و دستش را به من داد و من با دستهایی لرزان دستش را گرفته و به لبهایم نزدیک کردم و یک بوسه گرم طولانی از دستش گرفتم او هم دستم را گرفت و روی ران های زیبایش گذاشت گفتم زن دایی ببخشید اگر احساس ناراحتی میکنید من بروم گفت نه ناراحت تو هستم که به خاطر من اینطور توی فشار افتادی و ادامه داد فرهاد جان هر کاری دوست داری آزادی با من انجام دهی خیالت راحت من ناراحت نمیشوم من دوباره نگاهم به سوتین قرمز رنگ روی زمین بود و با ولع تماشایش میکردم رد نگاهم را گرفت و فهمید و رفت و سوتین را اورد و گفت قرار بود به خودم بگی تا خودم نشانت بدهم سوتین را اورد گفت چه رنگی دوست داری گفتم مشکی قرمز و کرم و با صدایی لرزان گفتم زن دایی عزیز خیلی دوستت دارم راستی سوتین تنتان نیست خندید و گفت نه دیشب گرمم بود دراوردم اگر دوست داری بروم تن کنم با خجالت من من کردم گفت بشین تن میکنم رفت توی اتاق من گویی در بهشت بودم و دیگر هیچ آرزویی نداشتم در همین افکار بودم که فریبا از اتاق آمد بیرون و من با دیدنش لحظه‌ای خون به مغزم نرسید و داشتم بیهوش میشدم زن دایی بدون پیراهن و با سوتین قرمز گیپور جلویم بود مثل اینکه خیلی رنگم پریده بود که فریبا فهمید گفت چی شده چرا اینجوری شدی منکه نمی‌توانستم صحبت کنم فقط نگاه میکردم گفت خوشت میاد گفتم زن دایی دیوونتم کمی نشست کنار من و میدیدم همه اش نگاهش به کیر من است دل به دریا زدم و گفتم اجازه میدید برایتان لخت شوم با کمی خجالت گفت خیلی دوست دارم و من همانجا شروع به درآوردن شلوار و شورتم کردم که یدفعه گفت فرهاد چقدر بزرگه گفتم امیدوارم خوشتان بیاد و پیشش نشستم فریبا گفت دو سال در عطش یک کیر راست مردانه ام که تا دست بهش میزنم آبش نیاد و بتونم منم ازش لذت ببرم خودم را بهش چسباندم و لبم را روی لبش گذاشتم و گفتم امیدوارم بتوانم آنطور که شما می‌خواهید باشم کیرم را دستش گرفت و شروع به مالیدن کرد گفتم زن دایی اگر آبم آمد ناراحت نشوید در کسری از ثانیه دوباره برایتان سیخ می‌شود اینقدر در حسرت بدن زیبای شما هستم که اگر دو روز هم با شما باشم سیر نمی‌شوم تشکر کرد گفت ای کاش زودتر با هم حرف میزدیم هر دو لب مبل نشسته واو مشغول مالیدن کیرم و من هم داشتم دل سیری پستان های زیبایش که از روی سوتین دیدم سایزش نود است را عاشقانه میمالیدم و میخوردم گفت به نظرت سینه های من بزرگه گفتم خوشگل ترین سینه های دنیاست زن دایی باور کنید خیلی خوشحال بود و گویی هر دو ما در بهشت خدا بودیم گفتم زن دایی تا به حال راجع به سکس با من فکر کرده بودید گفت اگر راستش را بخواهم بگم آره خیلی توی این یک ساله فکر میکردم تو چطور من گفتم نپرسید که انقدر خود ارضایی کردم که همیشه کمر درد دارم گفتم حالا که من تعریف کردم میشه شما هم تعریف کنید گفت آخه روم نمیشه اصرار کردم گفت باشه و شروع کرد گفت همیشه توی خیالم میدیدم که تو آمدی خانه ما و کسی به جز من تو نیست من دارم کار خانه میکنم که تو آرام میایی و از پشت بغلم میکنی و من هرچه سعی میکنم نمیتوانم جلویت را بگیرم و مجبور میشوم به خواسته ات تن بدم و دیگه بقیه اش را خودت میدانی منکه خر کیف شده بودم فریبا را همانجا روی مبل خواباندم و شروع کردم از مچ پایش تا گردن نازش را میمکیدم و میلیسیدم او هم انقدر از کیرم من خوشش آمده بود و از سفتی کمرم هی تعریف می‌کرد و قربان صدقه ام میرفت یدفعه برگشت گفت فرهاد دوست دارم بخورمش گفتم خانمی منکه در اختیارم منکه از شدت شهوت به جنون رسیده بودم با مکیدن کیرم یدفعه خودم را عقب کشیدم وابم با شدت پاچید گفت چرا اینطوری کردی گفتم ببخشید نتونستم بیشتر طاقت بیارم ببخشید اگر دستتان کثیف شد زن دایی گفت همانطور که خودش را دوست دارم ابش را هم دوست دارم و اگر میگفتی خودم برایت میاوردم با این حرفش کیرم دوباره مثل سرباز گارد شاهی دوباره سیخ شد و هم خودم هم فریبا خیلی خوشش اومد من ازش اجازه گرفتم و سوتینش را درآورد و

لوار دیگه بهم دادو رفت تا پسرش را راهی کند آنقدر همه چیز برایم خوشایند بود که اصلا فکر سرکارم هم نبودم و در رختخواب غرق رویا بودم .فریبا ملکه زیبایی من بود و امروز او اینگونه راحت با من حرف زده بود و اجازه داده بود بی استرس تماشایش کنم دستش را ببوسم غرق افکارم بودم که صدای فریبا را شنیدم فهمیدم پسرش را راهی کرده وقتی به حال امدم دیدم زندایی یک دامن مشکی با یک بلیز استین کوتاهه جذب صورتی در حال اوردن چای سر سفره بود گفت حالا کی میخوای بری سرکار با خجالت گفتم دوست دارم کمی دیگر پیش شما باشم چون شاید این آخرین باری باشه که بتوانم کنار شما باشم راستش وقتی دایی هست من نمیتونم حتی شما را نگاه کنم خندید و گفت باشه تا هر وقت دوست داری بمان با هم صبحانه خوردیم و راجع به روزهایی که برای دیدن زندایی میامدم به دلخوشی شاید دوبار دیدنش خوش بودم و دیگر برایش تعریف میکردم که چقدر دوست داشتم هربار به بهانه دستشویی که با حمام یکجا بود بروم و برای چند ثانیه سوتین های زندایی را نگاه کنم و ببوسم من تعریف میکردم و او هم میخندید یدفعه بهم گفت چرا هیچ وقت فکر نکردی که به خودم بگی شاید اوضاع برایت بهتر میشد گفتم میدانستم شما بهم اطمینان داری به هیچ قیمتی نمیخواستم نظرت راجع به من عوض شود بعد گفت من حتی میدانم حدود چه سالی تو به بلوغ رسیدی اما دلم نمیخواست برویت بیاورم چون میدانستم بچه بدی نیستی و زنی هم در زندگیت نیست پیش خودم میگفتم عیب نداره بزار فکر کنه من نمیدانم درک میکردم چون دو سال است که شوهر دارم اما مردی برایم نیست با داییت مثل دو همخانه هستیم راستش داییت از اول ازدواج زود انزالی داشت و خود ارضایی هم میکرد هرچه گفتم دکتر برو نرفت تا کار رابطه ما به این جا رسیده که دیگر اصلا توجهی به من نداره اما میبینم هفته ای چند بار خود ارضایی میکند ازخودم و خودش بدم میاید احساس میکنم من هیچ جذابیتی ندارم اما امروز که تو اینقدر تعریف کردی ازم دوباره اعتماد به نفس پیدا کردم و حالم خیلی بهتر است گفتم خدا را شکر که تونستم برای شما کاری کنم گفتم زن دایی مطلبی میخو ام بگم اما قضاوتم نکنید من هرچه دارم متعلق به شما است و با وجود انکه میدانم سنم کم است و بدرد شما نمیخورم اما میخوام با اطمینان بگم که روح و جسم من متعلق به شما است مطاع ناقابل شاید کم ارزشی برای شما هستم اما هرچه باشم بدونید مال شما هستم و تا وقتی شما را دارم بدون چشم داشتی سمت هیچ زنی نمیرم چون دوست دارم مال شما باشم .یه کم خجالت کشید و گفت اگر راست میگی و اینقدر دوستم داری بگو در خیالت چطور با من عشق بازی میکنی وای خدای من چه سوالی اخه من چطور میتونم بهش جواب بدم چند بار خواستم بی خیال شود اما اوکه میدانست هرچه بگویید من بی بروبرگرد انجام میدهم بر سوال خود پافشاری کرد و مجبور شدم یکی از فانتزی هایم را برایش بگم و بر خلاف چیزی که فکر میکردم او ارام گوش میداد و گاهی میخندید و تشویقم میکرد بیشتر تعریف کنم تقریبا سه سه ساعتی بود که با هم راجع به فانتزی های من صحبت میکردیم به خوبی میفهمیدم که تحریک شده منکه چون کوه اتشفشانی بودم انقدر فانتزی هایم احساسی و سکسی بود که خسته نمیشدم از تعریفش و به خوبی میدانستم شاید دیگر حالا حالا ها موقعیتی پیش نیاید که با هم تنها بشیم داشتم برای فریبا تعریف می‌کردم که یکی از فانتزی هایم این بود که دایی و بچه ها در اتاق خواب خوابیده بودند ظهر جمعه بود من و زندا پای تی وی بودیم کولروشن بود و من زیر پتو رفته بودم فریبا هم دمر دراز کشیده بود و جدول حل میکرد او جلوتر از من بود و من تمام مدت بجای تی وی کون زیبایش را نگاه میکردم که دامن لختی هم پاش بود ومن دمر خوابیده بودم و خودم و کیرم را به زمین میفشردم و نگاهم عوض تی وی به کون زن داییم بود که به خاطر دامن لختی که پوشیده بود برجستگی های بدنش خیلی زیبا جلوه میکرد من حسابی تحریک شده بودم و تند تند نفس میکشیدم که ناگهان زن داییم برگشت و مرا تماشا کرد و گفت چکار میکنی چرا نفس نفس میزنی بعد که فهمیدم گویا تمام حواسش به من بوده حرفی برای گفتن نداشتم زن داییم گفت میدونم تحریک شدی میتوانی بدون اینکه لباس هایم را دراورم خودت را ارضا کنی با من و من گفتم چه جوری گفت من نمیدونم اما بیا من همینطور که دراز کشیدم خودت را راحت کن با خجالت رفتم طرف زن داییم و همانطور که دمر خوابیده بود کنارش نشستم و مبهوت نگاه کردن به بدن زیبایش بودم که گفت دراز بکش روی من وای من هم رویش رفتم و انقدر فانتزیم بی در پیکر بود که خودم خندم گرفت اما فریبا گوش میداد و گاهی میخندید سرخ و سفید شده بود و کم کم صدایش میلرزید میفهمیدم تحریک شده بود منکه جلویش راحت بودم دیگه کیرم علنا شق شده بود و او هم میدانست چقدر شهوتی شده ام با خجالت و با صدای لرزانی گفتم زن دایی نمی

خشید شما را با این لباسها تجسم میکنم و میدانم گناه کردم پشیمانم برگشت روبه من و منتظر برخورد تندش بودم که دیدم خیلی ارام گفت خوب بعد از اینکه تحریک میشوی چه کار میکنی باز هم گر گرفتم که گفت اگر مرا دوست داری با من راحت باش منکه اینقدر راحت با تو حرف میزنم گفتم نمیتونم بگم گفت چرا گفتم خیلی کار بدی میکنم اجازه بدید نگم و گرنه شاید دیگه نخواهید مرا ببینید یدفعه خنده ملیحی کرد و دستم را گرفت گرمای دستش گویی در یک آن کل بدنم را فرا گرفت دستم میلرزید گفت فرهاد چیه دیگه حالا راحت بگو دستم توی دستاش میلرزید که دستم را به طرف لبهایش اورد و بوسید گفت به من اعتماد کن تا باور کنم دوستم داری گفتم زن دایی جونم را برایتان میدم و باز گفت نگفتی بلاخره بعد از اینکه تحریک میشوی چطور خودت را ارام میکنی همانطور سرم پایین بود گفت خود ارضایی میکنی سرم را به نشانه تایید تکان دادم گفت حالا که گفتی مرا دوست داری منم بهت حرف دلم را میزنم دو سال است داییت نمیدانم چرا دیگه طرفم نمیاد هرچه به خودم میرسم لباس های رنگارنگ میپوشم فکر کنم تو بیشتر از داییت ان ها را میبینی منم نیاز دارم نترس چیز بدی ازت نمیخوام فقط میخوام بهم بگی چطور خودت را راحت میکنی ،نمیتونم از کس دیگر بپرسم دوباره داشتم بغض میکردم اما اینبار از شوق و عشق زنداییم که حتی در رویا هم نمیدیدم یه روز با من اینطور مثل یک دوست صحبت کنه گفتم قربونتون برم خانم هرچی بخواهید میگم منکه میدانم بدرد شما نمیخورم اما دلم میخواد باور کنید که سه سال تمام دلخوشیم دیدن شما است و خودتان میدانید هیچ زن و دختری هم در زندگیم نیست واقعا وجود شما همه نیازهایم را که پرید وسط حرفم گفت اخه ما که با هم رابطه نداریم گفتم زندایی من در خیالم اینقدر با شما عشق بازی میکنم که باز گفت میشه برام بگی دوست دارم بشنوم شاید من هم مثل تو توانستم نیازهایم را براورده کنم نمیدانستم چطور بگویم و چه بگویم چطور بهش میگفتم که من با خیالت جلق میزنم که باز هم سکوتم طولانی شد باز دستم را گرفت گفت فرهاد میدانم خجالت میکشی اما مگه قرار نشد دوست باشیم یدفعه ملافه را کامل از خودش جدا کرد و به گوشه ای انداخت و ادامه داد بعد از این هرچه دوست داشتی به خودم بگو چرا لباسهای نشسته را دست میزنی به خودم بگو تا خودم ببرمت سرکشویم و خودم بهت نشان دهم درسته ما اختلاف سن زیادی داریم حدود ده سال اماوقتی همدیگر را درک میکنیم باید با هم راحت باشیم گفتم زن دایی منکه ارزویم است قول میدم هرچه شما بفرمایید بی کم کاست انجام دهم قربونتون برم فکر نکنید پرو هستم اما من هر روز با خیال شما عشق بازی میکنم یدفعه گفت هر روز میکنی باز اینقدر شهوتی هستی گفتم شرمنده ام نمیدانم چرا اینجوری شدم هرچه بیشتر انجام میدم بیشتر نیاز پیدا میکنم و حالا داشتم کمی با خیال راحت فریبا را بدونه استرس نگاه میکردم که چقدر بدن زیبا و سپیدی دارد چقدر پستانهای زیبا و خوش فرمی دارد گفت درک میکنم چون نیازت را با جنس مخالف برطرف نمیکنی اینطور دایم زیر فشاری نترس این عادی است منکه زیر شلواری تنم بود با حرف های عشقم حسابی تحریک شده بود جوری که با هربار فرق داشت این بار ملکه زیباییم کنارم بود و خودش اجازه میداد نگاهش کنم و بدونه انکه متوجه شوم فرهاد کوچیکه راست شده بود و به شدت خودنمایی میکرد و من زل زده بودم به سوتین قرمز خوش رنگ روی زمین که حتی دیدنش هم برایم آرزو بود یدفعه اروم گفت اوخ اوخ تحریک شدی سریع نگاهم را از روی سوتین برداشتم و به کیرم نگاه کردم که خیلی ضایع راست شده بود نمیدونستم چطوری جمش کنم با عجله خواستم برم دستشویی که پایم خواب رفته بود و بلند شدم به زمین خوردم و ولو شدم به شدت احساس شرمندگی میکردم و پیش خودم فکر میکردم الان زندایی پیش خودش میگه چقدر بی جنبه است شروع به ماساژ پایم کردم و شرمنده گفتم زن دایی ببخشید تو رو خدا ناراحت نشوید راجع به من بد فکر نکنید نفهمیدم یدفعه اینطوری شد تو روخدا فکر نکنین من سو استفاده کردم که فریبا در حالی که میخواست خنده اش را پنهان کند گفت چرا هول شدی پسر مگه چی شده بود خوب تحریک شده بودی چرا باید ناراحت شوم اگر مثل داییت بودی ناراحت میشدم اتفاقی نیفتاده که بلند شو سرو صدا هم نکن بچه ها بیدار نشوند یدفعه به ساعت نگاه کردم دیدم شش و نیم شده و من هنوز سرکار نرفته بودم زن دایی گفت تو برو توی رختخوابت بخواب من باید سامان را اماده کنم صبحی است گفتم چشم خواستم چیزی بگم پشیمون شدم فریبا گفت چی میخواستی بگی راحت باش گفتم زن دایی اجازه میدید یه بار دستتون را ببوسم خیلی راحت گفت اره چرا نه و دستش را دراز کرد منم دستش را گرفتم و ارام بوسیدم اما چه بوسیدنی گویی تمام لذت دنیا بکامم شده بودانقدر که پیش ابم همینطور جاری بود و خیلی ضایع تابلو شده بودم فریبا یک زیر ش

سوتین قرمز زندایی #زندایی سلام خدمت همه دوستانی که در این سایت کس چرخ میزنند و وقت میگذرانند.من فرهاد هستم ۴۵ ساله و مجرد ،خاطره ای میخوام تعریف کنم از دوران جوانیم امیدوارم از خواندنش لذت ببرید.و اگر لایک نمیکنید کس شعر هم ننویسید۱۷ ساله بودم و در یک شرکت در شرق تهران مشغول بودم که داییم رئیس حسابداری همان شرکت بود و در دفتر شرکت در مرکز تهران مشغول بود و به خاطر اینکه همکار بودیم و منزلمان کرج بود من هفته ای یکبار به منزل می آمدم و جمعه را بیشتر اوقات در منزل داییم پلاس بودم .زن دایی زیبایی داشتم به نام فریبا که اندام فوق العاده زیبا و جذابی داشت سینه های درشت اما زیبا و باسن گرد قشنگی داشت من هم مثل همه شما جغول ها عاشق لباس زیرهای او بودم .منزل دایی دو اتاق داشت یک اتاق بچه های دایی که ۴ و ۸ ساله بودند میخوابیدم و اتاق دیگر دایی و خانمش .یک شب شنبه که منزل دایی تازه خوابم برده بود با صدای نجوای ارامشان از خواب بیدار شدم و شنیدم با هم راجع به موضوع سکس صحبت میکنند خوب که دقت کردم شنیدم زن دایی میگفت دیگه شورش را درآوردی و من هرچه سعی میکنم رابطه برقرار کنم تو با بی حوصلگی و بهانه خستگی خودت را کنار میکشی و از طرفی میبینم هفته ای چند بار خود ارضایی میکنی ،پس من اینجا هستم از چی من خوشت نمیاد سر این موضوع حسابی آرام بحث میکردند .من از شب دیدم زن دایی به خودش رسیده بود و ترگل مرگل کرده بود صبح داییم که برای وصول چک قرار بود به شهرستان برود زودتر از من باید از منزل خارج میشد طبق معمول مرا صدا کرد و منم گفتم بیدارم و بعد صدای بسته شدن درب را شنیدم من باید یک ساعت بعد از او به سر کار میرفتم .بعد از نیم ساعت بیدار شدم و از اتاق بیرون امدم دایی و زنش توی حال میخوابیدند و سوی کم نور شب خواب حال را روشن میکرد برای شستن صورت به دستشویی رفتم که دیدم زن دایی خوابیده و سوتین قرمزش را دراورده و کنار رختخواب گذاشته و ملافه ای که رویش بود قسمتی از پاهای سفیدش بیرون افتاده بود و دلربایی میکرد من رفتم توی دستشویی و از لای درب حال را تماشا میکردم و از دیدن پاهای زن دایی لذت میبردم که ناگهان زن دایی سرش را بلند کرد و مرا دید که دارم یواشکی دید میزنم چشم در چشم شدیم من هم خشکم زده بود که ارام من درب را بستم و رفتم سرویس بهداشتی و وقتی برگشتم دیدم زن دایی نشسته بود که سلام کردم گفت سرکار نمیری با تپه تپه گفتم چرا دارم میرم رفتم لباس بپوشم گفت داشتی مرا دید میزدی با خجالت گفتم نه ملافه ای را بدور خود پیچیده بود گفت من میدانم لباس های مرا زیر رو میکنی گفتم نه زن دایی با خنده گفت چرا دیدم .گفتم شرمنده زندایی سو تفاهم شده گفت باشه از مقابلش خواستم بگذرم که باز گفت صدای ما را دیشب شنیدی با داییت بحث میکردیم گفتم نه خواب بودم گفت می دونم تو هم نیاز داری نترس دعوایت نمیکنم به کسی هم چیزی نمیگم اما دلم میخواد با من روراست باشی منکه برخورد بدی باهات نکردم چرا پس کارهایت را انکار میکنی سرم پایین بود و شلوار توی دستم خشک شده بود نمیدانستم چی بگم گفت حالا ازت سوال میکنم دوست دارم راحت جواب بدی به لکنت گفتم چشم ،و شروع کرد گفت چرا لباسهای زیر مرا دوست داری مگر با دستمالی لباسهایم چه حالی بهت میده که حدود یک سال است هربار میای متوجه میشوم لباسهایم را در حمام دست میزنی .نمیتوانستم چیزی بگویم و گویا سرخ شده بودم و عرق روی پیشانیم نشسته بود دوباره زندایی گفت چرا اینقدر خودت را اذیت میکنی وشلوار را از دست مرا گرفت و اویزان کرد و نشست و دست مرا هم گرفت و با هم روی مبل نشستیم گفت خوب بگو باز من فقط سکوت کرده بودم و از ترس بغض را گلویم را گرفته بود و میخواستم گریه کنم چون میدانستم اگر این موضوع به گوش دایی و مادرم برسد دیگر روی خوشی را نخواهم دید در افکار خود بودم که با صدای بلندتری گفت چیه من مگر دعوایت کردم ، منکه گفتم درک میکنم و به کسی هم چیزی نمیگویم سرم پایین بود و فریبا مرا نگاه میکرد و حالا ملافه دورش هم کمی افتاده بود و زن دایی با تاپ و شلوارک روبرویم بود که فریبا گفت باشه نمیخوام ناراحتت کنم هر طور راحتی میخوای بری برو نترس من چیزی به کسی هم نمیگویم از این حرفش کمی احساس امنیت کردم و دیدم زن دایی پشت به من کرده بود و دوباره با ملافه خودش را پوشاند که من گفتم زن دایی ببخشید خیلی ترسیده بودم اما اینقدر شما خوب هستی که من شرمنده شدم هرچه بفرمایید بدونه کم کاست جواب میدهم فقط شما ناراحت نشوید من شما را دوست دارم همه دلخوشیم چند ساله شما هستید شرمنده ام اما فرمودید راست بگم من عاشق اندام شما هستم میدانم کار بدی است به جون خودتان قسم اگر بفرمایید میرم و دیگه نمیام بابت کارهایم هم از ته دل عذرخواهی میکنم امیدوارم ببخشید راجع به لباس هایتان خجالت میکشم اما دوست دارم ببینم و در خیالم بازم بب

sticker.webp0.09 KB