fa
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

رفتن به کانال در Telegram

نمایش بیشتر

📈 تحلیل کانال تلگرام شهر داستان | رمان

کانال شهر داستان | رمان (@dastanromancity) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 25 103 مشترک است و جایگاه 1 280 را در دسته کتب و رتبه 13 445 را در منطقه إيران دارد.

📊 شاخص‌های مخاطب و پویایی

از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 25 103 مشترک جذب کرده است.

بر اساس آخرین داده‌ها در تاریخ 03 ژوئیه, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -536 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -17 بوده و همچنان دسترسی گسترده‌ای حفظ شده است.

  • وضعیت تأیید: تأیید نشده
  • نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 11.93% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 4.17% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب می‌کند.
  • دسترسی پست‌ها: هر پست به طور میانگین 2 994 بازدید دریافت می‌کند. در اولین روز معمولاً 1 048 بازدید جمع‌آوری می‌شود.
  • واکنش‌ها و تعامل: مخاطبان به‌طور فعال حمایت می‌کنند؛ میانگین واکنش به هر پست 0 است.
  • علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا تمرکز دارد.

📝 توضیح و سیاست محتوایی

توضیحی برای کانال ارائه نشده است.

به لطف به‌روزرسانی‌های پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 04 ژوئیه, 2026)، کانال همواره به‌روز و دارای دسترسی بالاست. تحلیل‌ها نشان می‌دهد مخاطبان به‌طور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کرده‌اند.

25 103
مشترکین
-1724 ساعت
-1347 روز
-53630 روز
آرشیو پست ها
ورده مالیدم دوباره اونم کشیدم پایین یه کص تپل سفید بدون یک مو صاف سفید نرم فکر کنم همون روز موهاشو زده بود دوتا دستم لبه های کص گرفتم دهنم گذاشتم روش شروع کردم خوردن لیس زدن زبانم تا آخر میکردم داخل انقدر خوردم که اصلا دوست نداشتم اون حس و اوج لذت تمام بشه بعد پاهاش از هم یخورده آروم باز کردم نشستم بین پاهاش دوباره هی میلیسیدم میمیکیدم که اومدم کنارش جوری که کیرم رو به رو کص اش باشه دار کشیدم پاهاش انداختم رو پاهام خوب جای بدنم بالا تنه خودم مماس اون شد با یه دستم نوک ممه می‌مالیدیم با اون دستم کیر شق شدم می‌مالیدیم رو کص بین شیار که اساس کردم کص اش بدجور پر آب خیس شده نوک کیرم گذاشتم رو سوراخ کص آروم فشار دادم بره تو که تا ته رفت خو به خود و یه تکان خورد چرخید کیرم تو بیرون کل بدنم می لرزید از ترس و شهوت بعد چشام بسته بودم یه لحظه که باز کردم دیدم کون بزرگ سفید قشنگ اومد روبروی کیرم پاهاشو حالت نیم جمع کرده رو هم بودن که انگار قشنگ قنبل کرده دوبار آروم خودمو از بغل بهش چسباندم کیرم رفته بود بین شیار کونش بده تلمبه زدن آروم یه خورده تف زدم روی کیرم و رو تپل سفید کص اش که از پشت افتاده بود بین دوتا ران هاش و خیالم که راحت شد خیس خیس بعد چند بار کیرم کشیدم روی کص اش آروم فشار دادم یخورده سر کیر که رفت داخل وایسادم بعد یخورده دیگه فشار دادم بره تو تا آخر به چند تکان آروم کامل تو کص اش بود اصلان دوست نداشتم که این حس اوج لذت تمام بشه بعد شروع کردم تلنبه زدن که بعد یخورده خودش دوباره به حالت قبل از پشت خوابید چرخید بعد فورن رفتم پاهاش باز کردم همون جور دوباره تا آخرش فرو کردم خودمو اینبار روش دراز کشیدم با دستام پیستون هاش می‌مالیدیم زیر گردنش لیس میزدم ولی هنوز می ترسیدم لب بگیرم خلاصه انقدر تلنبه زدم که دیدم بدنش یه حالت ارز آروم کرد سفت. شل شد تو خواب ارضاع شد و منم بعد چند لحظه به اوج لذت کامل رسیدم حدودن تکان والبته محکم میزدم دیگه هیچ واسم مهم نبود دست خودم نبود اونم انگار یه جنازه بیهوش با تلنبه من تکان میخورد بعد این داشت میامد زود در آوردم گذاشتم تو شرت خودم کل این ریخت رو شرت خودم همون جور کیرم پاک کردم با شرتم سری سوتین کشیدم سر جاش هرکار کردم بندش ببندم نشد تابش کشیدم پایین شرت شروالشو توش کردم مثل حالت قبل پتو همونجا کشیدم روش رفتم دستشویی خودم نشستم اومدم کنار خانمم که قبل خوابش واسم پهن کرده بود دراز کشیدم همش تو ذهنم انگار با سرعت زیاد رد میشد واز صبح بیدار شدیم دیدم بنده خدا قرص کل بدنش بی حس واوان کرده بودیم بیمارستان گفت مسمومیت تا چند روز همش تو خواب بی حس بود بدجور عذاب وجدان ناراحتم میکرد ولی بعد اون زمان تو فکرم دارم یبار دیگه باهاش سکس کنم که خودشم هوشیار باشه البته چندبار یه حرکت یا حرف میزد که انگار دوست داره باهم سکس کنیم که فعلا نه اون حرکت کرد نه من ونه موقعیت پیش اومده ولی همش تو فکرم پیش هست وبه امید اینکه بتونم دوباره یه دل سیر کوس تپل سفید اش بخوردم و جرش بدم ممنون... نوشته: محسن 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

و تو کار رفتم پشتش وران وزانوم انداختم بغل کمرش و خودمو چسباندم پشتش که دیدم نه خوشش میاد تو کار چند بار خودمو بهش می‌مالیدیم میچسبوندم و اون هیچ مشکلی نداشت دیگه از اون موقع همش تو فکرم بود اونم همیشه یه حرکت یا حرف های جدید جلب نظر میکرد و خواهر زنم بخاطر دوری خانه اش هر یک ماه یبار میامد دوسه روز میماند تا فکری به ذهنم رسید که این سری بیاد شب بیان خانه ما با قرص خواب ترتیب اش بدم و حقیقت جرات گفتن رابط یا حرکتی بکنم نداشتم که زنم گفت سهیلا اومد الان برم پایین یه سر گفتم باشد پس شب بگو بیاد بالا شام مهمون ما باشه تا منم برم یه معجون ومیوه واسه بعد شام بخرم خانمم رفت پایین فورن رفتم سر خیابان از عطاری رفیقم بود گفتم قوی ترین قرص خواب داری بهم بده که گفت هرکس این بخوره یه هفته بیهوش میشه و رفتم کلی میوه بستنی تنقلات خریدم زود برگشتم خانه همه چیز ردیف امد کردم دیدم همه اومدن بالا شام خوردیم به ده دقیقه همه رفتن پایین بجز سهیلا بچه اش با زنم بچه ام رفتم یه قلیون آماده کردم ذغال گذاشتم بعد معجون آوردم با هویج بستنی دوتا کاسه معجون ولیوان آب هویج بستنی ریختم هرکدام یه نصف قرص انداختم خوب پودر کرده بودم از قبل،آماده دادم دست بچه ها بردن داخل اتاق که زیاد سر صدا نکنن بعد دوتا کاسه و دوتا لیوان آب هویج بستنی ریختم اولی ۳تا قرص دومی ۲تا ریختم خوب بهم زدم بردم ۳تای دادم سهیلا اون یکی دادم خانمم برگشتم یه کاسه ولیوان واسه خودم آوردم نشستم کارشون خوردیم شروع به حرف زدن قلیون کشیدن کردیم که دیدم صدا بچه ها نمیاد رفتم دیدم کنار هم دراز کشیدن خوابیدن رختخواب پتو اینا آوردم تو حال پهن کردم هر کدام بچه ها گذاشتم سر رختخواب برگشتم دیدم سهیلا گفت دیشب نخوابیدم انگار خواب دنیا ریخته رو سرم یخورده بدنم بی حس از بی خوابی که رفت تو اتاق خواب رو زمین یه پتو پهن کرد دراز کشید بعد یه نیم ساعت خانمم ظرف ها شست یه دوسه کامل قلیون کشیدن گفت منم برم بخوابم بد خوابم میاد منم گفتم مال دوغ بود سر شام خوردید خواب آور، منم تو در آشپزخانه مشغول قلیون کشیدن و تو گوشیم شدم که سرم برداشتم دیدم یک ساعت گذشته آروم رفتم نشستم کنار خانمم صداش زدم چند بار جواب نداد تکان آروم دادم دیدم بدجور قرق خواب یه نگاه به نفس بچه ها انداختم خیالم راحت شد آروم اومدم داخل اتاق خواب نشستم آموزش چندبار صداش زدم جواب نداد با دستم واکنش دادم آروم صداش میکردم گفتم اگرم بلند بشه میگم انگار بد خوابیدید خروپف می‌کنی، که نه هیچ جواب تکانی نکرد دوباره ترسیدم از بغل در یه نگاه به زنم انداختم مطمعن شدم آروم دستم کشیدم رو سینه ودرو گردنش دیدم همون جوری با پشت خوابید بدون حرکت دوبار دستم گذاشتم رو سینه هاش فشار دادم بعد یخورده مالیدن آروم این گذاشتم رو لبش فشار که دادم سرشو تو خواب تکان دادم بدجور ترسیدم زود بلند شدم اومد بیرون اما شهوت کل بدنم گرفته بود دوباره برگشتم دوباره مشغول مالیدن سینه ها شدم از رو لباس اما دیگه می ترسیدم لب بگیرم بعد آروم پتو از روش کنار زدم دستم بردم گذاشتم رو کص اش بی حرکت بعد آروم دستم تکان دادم می‌مالیدیم از رو شروالشو و اون دستم دیگه از زیر تابش برده بودم رو سوتین وپستون هاش بود وتراز گاهی یه نگاه به زنم نینداختم از رو ترس دیگه آروم تاب بالا کشیدم بند سوتین از پشت باز کردم جلو چشام چی میدیم زود نوک قهوه ای تو دهنم گذاشتم شورو به خوردن زدن کردم وبا اون دستم از شهوت بیار واست بیار کص اش می‌مالیدم بعد ۵دقیقه خوردن یخورده اومدم پایین آروم آهسته شروال کشیدم پایین تا روی زانو هاش از رو شرت یخ

محسن و خواهرزنش #خواهرزن با سلام و احترام وقت بخیر خدمت همه دوستان و سایت شهوانی برای محکم کاری اسم را تغییر می دم واسم داستان واقعی بوده وبدون کم زیاد یا خیال و دروغ برای همه عزیزان تعریف وبازگو میکنم که امیدوارم مورد پسند باشد ، اسم من محسن ۳۳ساله اهل شمال کشور و ساکن پایتخت هستم از نظر جسمی قد۱۷۵ هیکل متوسط پوست بور مو جوگندمی ،و حدودن ۸سال ازدواج کردم ویه بچه دارم ۶ساله ،و خانواده همسرم دوتا خواهر و دوتا برادر همراه پدر مادر که زن من بچه بزرگ و خواهرش ۴سال کوچیکتر که ازدواج کردن ماند دوتا داداش و پدر مادرش ،ودر یه شهرک اطراف تهران هستیم که خانه پدر خانمم با ما توی خانه ما طبقه پایین زندگی میکنن ولی خانه خواهر زنم دوتا شهرک اون ور ما هست و یخورده دوره تر ، اما خواهر زنم یه بچه ۴ساله داره شوهرش معلم در البرز ،اسم خواهر زنم سهیلا ۲۵سال داره قد ۱۸۰ هیکل متوسط پوست بسیار لطیف سفید و چشمانی از جنس دورنگ طلا وپستون های سایز ۷۵ کمر باریک اما باستن و پایین تنه درشت تپل . اما داستان ما اوایل ازدواج من تا حدود۲و۳ سال پیش من هیچ حسی نسبت به سهیلا نداشتم عادی بودم ولی اون ومادر و حتی فامیل هاشون با من خیلی راحت بودن و شوخی میکردن و جلو من با تاب شروال بدون روسری بودن من قلیون می کشم وبخاطر اینکه شغلم آزاد نمایشگاه دارم همیشه جلو دستم می کشم واوان میامدن همه کنار من می‌نشستیم قلیون می کشیدیم من از لحاظ مالی اوایل ازدواج زیاد وضعیت مالی و پولی خوبی داشتم زنم یه دختر خاله داشتن هم سن هم همیشه اونجا بود مجرد دنبال کیر، که اونم با من خیلی راحت بود حر حرفی بود می گفتیم یا من وزنم جلو اونا همو می بوسیدیم می‌مالیدیم یا حرف میزدیم ،که اوایل من دنبال سکس نبودم وزیاد پیش میومد که راحت بتونم بکنمش که من اصلا اهمیت نمی دادم که یادمه من یه ماشین شاسی بلند خریدم همه بردم تفریح شب تا دیروقت که دختر خاله جلو همه گفت چی میشه یه روز بیای دنبالم موقع تعطیل شدن باهم بریم دوری بزنیم منم جلو همکاران یه پز بدم البته تویه تولیدی لباس کار میکرد، که منم گفتم اخه شرط داره وخرج داره بیام اونم فورن گفت قبول بامن و مهمان من گفتم باشد اول بریم یه لژ غذا بخوریم بعد بریم؟ یه جایی قلیون بکشیم همه مهمان تو کفت قبول فردا بیا گفتم چشم که نرفتم ،واسش یه رویا شده بود ،بگذریم گذشت تا من یه دوسه بار تو خانه موهایی خانمم رنگ کردم که هرکجا میرفت همه ازش تعریف میکردن، که خواهر زنم سهیلا میگه میشه به محسن بگی موهای من رنگ کنه که خانمم گفت امشب یخورده زودتر بیا موهایی سهیلا رنگ کن ،منم زودتر اومد همه از خستگی کار خوابید بودن جز مادر و خواهر زنم با خانمم سریع شام بخورم بیام خدمتتون فقط تا من بیام اول گوش گردن با کرم چرب کن بعد به لباس راحت بپوش والبته زیاد نوع نباشه که اگر رنگی بشه پرت کنی واوان موهاشو شون میکرد کرم گردن اطراف موهاش میزد تو اتاق، ومادر خانمم دراز کشید سرش رو پایی خانمم داشت حواسش بند اندازی صورت میکرد من شام خوردم دوتا ذغال رو گاز گذاشتم که رفتم اتاق دیدم سهیلا زیاد بلد نیست کرم بزنه گفتم بشین زمین کرم بده یخورده ریختم کف دستم شورو کردم بغل گردنش مالیدن خوب زیر اطراف گردن زدم دیدم هیچ عکس العملی نشون نداد تا دوباره. مریم زدم دستم شروع کردم گوشش ونرمی زیر گوش مالیدن که دیدم چشماش بسته داره لباش گاز میزنه منم اون لحظه یه حس شهوت اومد بدنم که دیدم داره شق میشه ادامه ندادم خلاصه گفتم تمام بزن بشین رو چادر بیرون پهن کرده بود نکنه بریزه رو فرش من شروع کردم رنگ کردن مو هاش و همش اون لحظه یه حس شهوت جلو چشام بدنم بود

یه سری سوالات رسیده دستم که میگن سوالات امتحان فرداست 🤌 حتما چک کنید رفقا ❤️ دریافت سوالات

sticker.webp0.09 KB

د بیرون ابش با فشار زیاد تا زیر گلوم پاشید کلی آب ازش اومد ولی من هنوز میخواستم دستمال کاغذی برداشت آبش و از رو سینه و شکمم پاک کرد و اومد بغلم و لب بازی کردیم من شیطنت میکردم که دوباره راست بکنه و منو بکنه بعد از یه رب که تو بغل هم لولیدیم کیرش آماده ی کار بود با اون کله ی گندش بهش گفتم یجوری منو بکن که تا یه هفته هوس کیر نکنم از رو تخت رفت پایین وایساد بهم گفت قنبل کن بیا لبه تخت انجام دادم فک کردم داگی میخواد بکنه ولی آرنجام و باز کرد تا سر و صورت و سینه ام رسید به تشک بعد بادستش گودی کمرم و فشار داد سمت پایین و یجوری که کس و کونم از پشت زد بیرون اونم با دستش لمبرای کونم و باز کرد و ایندفه آروم کله بزرگ کیرش و کرد تو وقتی میکشید بیرون لمبرای کونم و باز میکرد و کسم فیس میکرد انگار نفس میکشه و دوباره که کیرش و میکرد تو هوای اضافه که تو کسم بود بافشار کیرش با یه صدای مثه گوز میزد بیرون که رضا خیلی خوشش اومده بود با حوصله و آروم میکشید بیرون و فرو میکرد اینقد این کارش که با یه ریتم منظم بود تکرار شد که من برای اولین بار داشتم طعم واقعی کیر و میفهمیدم ترشح کسم به حدی بود که رضا تا زیر نافش خیس بود و از تخماش چکه میکرد باورم نمیشد داشت آبم میومد ففط چند تا تلنبه دیگه مونده بود صدای ناله هام باعث شد رضا زودتر آبش بیاد گفت داره میاد گفتم بریز توش فقط بیرون نکش و بعدش واسه یه لحظه گوشم کیپ شد و هیچ صدایی نشنیدم منم ارضا شدم ،پوزیشنم بهم خورد دمرو افتادم رو تخت و میلرزیزم انگار زمان متوقف شده بود کم کم اروم شدم و صدای رضا رو که از خوشی زوزه میکشید و شنیدم چرخیدم بغلم و واکردم افتاد تو بغلم تنش مثه کوره داغ بود دستام و حلقه زدم دور گردنش و یه دل سیر نگاس کردم با خودم میگفتم این فرشته رو خدا برام فرستاده تا مزه ی کیرو بچشم و رضام بیچاره دیگه نا نداشت دلم میخواست ازش بچه دار بشم و به یاد رضا بزرگش کنم تو همین فکرا بودم که رضا پاشد رفت آب خنک اورد و نشست روبروم هر بار که نگاش میکردم دوست داشتم بهش بدم دوس داشتم اینقد منو بکنه که بگم بسه دیگه نمیخوام ولی خب این اتفاق هیچ وقت نمیافتاد و من سعی کردم حداقل برای همون مدت اندک غم هامو فراموش کنم . خلاصه که رضا اون شب با شوهرم آشنا شد و با هم مشروب خوردیم و فردا صبح شوهرم منو قبل از رفتنش کرد و من مثل یه عروسک جنسی منتظر موندم کارش و تموم کنه و بره وقتی رفت دیگه خوابم نبرد پاشدم نون تازه خریدم و صبحونه و مهیا کردم ساعت ۷بود که رضام بیدار شد و صبحونه و باهم خوردیم ، مهرناز م تواتاقش خواب بود و رضا داشت ساکش وجمع میکرد که بره ، همونجا براش ساک زدم و خداحافظی کردیم . الان وقتی فک میکنم که رضا یه اتفاق کوتاه تو زندگیم بود هم خوشحال میشم هم ناراحت ولی اون اتفاق دنیای سکسی منو تغییر داد و من به سکس با شوهرم علاقه مند شدم و الان سکسامون خیلی بهتر شده و من راضیم همیشه دوست داشتم درمورد این موضوع با یکی حرف بزنم ممنونم از سایت داستانکده... نوشته: سمیرا 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

نیست کتابی که تو دستش بود حایل کرد پشتمون که یه وقت دخترم چشماش و باز کرد، ما دیده نشیم. یکم لب بازی کردیم و من خیلی دوست داشتم بدونم سایز کیرش چیه آخه سنی نداشت ولی هیکل خوبی داشت ،چشمامو خمار کردم ودستم و بردم از رو شلوارش آروم کیرش و گرفتم و دستم و که به دور کیرش حلقه کردم یدفه آبش اومد و شلوارشو قشنگ خیس کرد . ازم جدا شد از تو ساکش یه شلوار برداشت رفت دستشویی عوض کردو اومد نشست ، رفتارش صمیمی تر شد ولی میل جنسیش کم شد چون یبار آبش اومده بود . خلاصه باز حرف زدیم اینار فقط حرفای +۱۸ میزدبم منم براش لوندی میکردم به این امید که بازم حشری بشه دیگه فرصتی نبود دخترم بیدار شده بود به خاطر همین ازش قول گرفتم که شب بیاد روتختم . پیرمرده بالا بود زنه هم با بچه ش تو کوپه فامیلاشون بودن و نیومدن . منم دخترمو طبقه وسط خوابوندم خودم رفتم تخت اول و رضا هم تخت روبروم بود شب که شد همه خوابیدن جز من که منتظر بودم خلاصه دیدم خبری نیست و رضا خوابش برده ، خیلی بی صدا رفتم تو تختش وقتی بیدار شد خودش و جمع و جور کرد تا منم جا بشم ، جا تنگ بود باورم نمیشد بالاخره رفتم تو بغلش حسم بینظیر بود کسم مثه چشمه آب میداد تا حالا اینجوری حشری نشده بودم داشتم تو بغلش خودم و جابجا میکردم که لبامو با لباش گرفت با این حرکتش حشری تر شدم که دیدم دستشو بزور از بینمون برد سمت کسم وقتی تلاش میکرد که دستش و بکنه تو شورتم نفسم بشماره افتاد و وقتی دستش رسید به کسم خیس بود همونطوری که لبای همدیگرو میخوردیم انگشتاش لای کسم داشت جادو میکرد حس لذتی که اونموقع داشتم برام نامفهوم بود تاا اون موقع تجربه نکرده بودم اون شب تو قطار دوبار آبم اومد ولی هنوز دلم میخواست، ازش سیر نمیشدم بوی بدنش بوی طراوت ونازگی داشت ، بعد ازاینکه کلی خوردمش از تخت اومدم بیرون میخواستم برم سرویس نمیتونستم نا نداشتم طوری منو مالونده بود که فقط خوابیدم صبح رسیدیم بندر غصه ام گرفت اون میخواست بره کیش ولی من دوست نداشتم لحظه ای ازم جدا بشه شوهرم کشتی سازی کار میکرد صبح ساعت ۵/۳۰سرویس داشت تا وقتی میرسید خونه غروب بود به رضا گفتم بیا بریم خونه ی ما فردا برو قبول کرد گفتم به شوهرم میگم تو پسر دوستمی و مامانت تو رو سپرده به من گفتم شوهرم زیاد گیر نیست رفتیم خونه شلوارشو با لباسا انداختم لباسشویی و خودم رفتم دوش گرفتم بعدش رضا رفت حموم کنه دخترم م رفت خونه همبازی و دوستش که همسایه مون بود منم رفتم تو اتاق خواب ارایش کردم لباس زیر ست توری قرمز با شنل توری پوشیدم که دیوونه اش کنم از حموم که اومد داشت با حوله موهاشو خشک میکرد بش با ناز وشهوت گفتم مهرناز (دخترم)رفت خونه دوستش و ما الان تو خونه تنهاییم و من مال توام حرفام تموم نشده بود که دستاشو حلقه کرد زیر کونم بغلم کرد و پرتم کرد رو تخت و خودشم شیرجه طوری اومد روم انگار که منو شکار کرده بود با دستش گلوم و گرفت و با شهوت و چشمای خمار تو صورتم نگاه میکرد ، نگاهش و از چشام گرفت و رفت مستقیم سمت کسم دستاشو انداخت و از دو طرف شورتم و پاره کرد این حرکتش این ولعش برای رسیدن به من خیلی سکسی بود و منم مطیعش بودم و از لذت زیاد لال شده بودم تا اونموقع هیچ وقت اونجوری هوس کیر نکرده بودم ولی اونجا فقط میخواستم که منو بکنه زود پاهامو باز کردم که اونم معطل نکرد سریع کیرش و گذاشت دم کسم و مثه کس ندیده ها منو کرد . کیرش خیلی شق بود کله کیرشم بزرگ بود اندازش معمولی بود سرش بزرگ بود ولی کسم خیس خیس بود و سر خورد رفت تو . از همون لحظه ی اول شدید تلنبه میزد کمرش زیاد سفت نبود زود ارضا شد ،کیرشو کشی

خیانتی که منو به زندگی برگردوند #خیانت #همسر سلام وقتی از خیانت حرف میزنیم هر کسی درک خودش و داره ولی من اولش شوهرم و دوست نداشتم و ازدواجم اجباری بود ، اولش از همه مردا بدم میومد وقتی یادم میافتاد که شوهرم کسی که من هیچ حسی بهش ندارم توی اولین شب سکسی زندگیم اونجوری وحشیانه بام سکس کرد ، حالم از هر چی مرده بهم میخورد . ولی بعدها با گذشت زمان به بلوغ جنسی رسیدم و بیشتر به جاذبه های سکس پی بردم اونجا بودکه فهمیدم سکس باشوهرم مثل زهرماره و با دیگران به مراتب شیرین تر از عسل اسمم سمیرا س الان ۴۵سالمه داستانی که میگم واسه ۱۸سال پیشه من اهل شمالم بخاطر شغل شوهرم بندرعباس هستیم . یه دختر دارم که اون موقع ۶سالش بود و باهم داشتیم از مسافرت تابستونی برمیگشتیم که از تهران با قطار بود تا بندرعباس . تو کوپه مون یه پیرمرده بود از اول سفر تا آخر خوابید .یه مادر و دخترشم بودن که فامیلاشون تو کوپه بغلی بودن اینام بیشتر اونجا بودن و یه آقای کم سن و سال خوش قد و بالا بود که اسمش رضا بود، اونموقع سال آخر دبیرستان بود و داشت میرفت کیش غواصی ، اون هم بود . به خاطر اینکه ازشوهرم خوشم نمیومد همیشه تو ذهنم با مردای دیگه مقایسه اش میکردم و از شانسم گله مند بودم خیلی وقتا از مردهایی که میدیدم تو تخیل خودم فانتزی میساختم و بعد ش باز به حال خرابی میخوردم ولی اونروز با دیدن اون پسر تمام وجودم پر از شعف شد خیلی شاداب بود تن صداش دل آدم و میلرزوند توی ذهنم فانتزی هام و مرور کردم به خودم گفتم که به به چه پسری کاش این جای شوهرم بود کاش شبا بجای اون مردک چاق تو بغل این میخوابیدم و همینجور غرق در رویای خودم بودم .قطار حرکت کرد و من همش زیر نظر داشتمش همه چیش به نظرم سکسی بود کتاب خوندنش نگاه کردنش راه رفتنش … منم به هر بهونه ای سعی میکردم باهاش حرف بزنم علیرغم سن کمش ولی انگار از دختر و سکس و این چیزا اشباع بود ، خیلی متین رفتار میکرد، حد خودمیشناخت و رعایت میکرد و من هر کاری میکردم نمیتونستم تحریکش کنم . یه جا اومد به دخترم آدامس بده منم آروم سینه هامو چسبوندم به ساعدش ولی خیلی آروم انگار که هییچی نشده دستش و پس کشید بجای اینکه اون تحریک بشه من شدم شورتم داشت خیس میشد . مهموندار قطار داشت سفارش غذا میگرفت رضا میخواست واسه خودش بخره من بش گفتم غذای بیرون زیاد سالم و بهداشتی نیست ، بش گفتم کتلت درست کردم اگه اشکال نداره باهم میخوریم که قبول کرد . ناهار خوردن کنار رضا هیجان ش به اندازه کل سفرم لذتبخش بود بعد از غذا دخترم خوابید و اون دوتای دیگه هم که تو اون یکی کوپه بودن و پیرمرده هم که کلا خواب بود مثه مرده ها ، فقط من بودم و رضا که داشتیم باهم حرف میزدیم و من رو ابرا بودم ،اروم اروم حرف و کشوندم به دوستی و رابطه ، وقتی از خودش و رابطه هاش میگفت متوجه شدم که تا حالا به جز بوس و بغل با دخترا هیچ کار دیگه ای نکرده ولی این خود دار بودنش و بی میل بودش نسبت به من اذیتم میکرد دوست داشتم پررو تر و جسور تر میبود آخه مثلا پسرا سنبه شون پرزوره باید دیوار و سوراخ کنه ولی اون مثل یه جنتلمن به حرفام گوش میکرد و حرفاشو رسا و شمرده میزد انگار بزرگ تراز سن و سالش بود ، ولی من این حرفا حالیم نبود فقط دوست داشتم به دست بیارمش میدونستم اغوا کردن پسرا خیلی راحته ولی تو این مونده بودم اصن رفتارش یه جوری بود که سختم بود باهاش راحت تر بشم و هر چی سعی میکردم که اون پرده ی حیا رو پاره کنم نمیتونستم. خلاصه دلمو زدم به دریا و موقع حرف زدن باهاش آروم رفتم نزدیک صورتش و خیلی اروم لبام و گذاشتم رو لبش ، یه لحظه شوک شد ولی وقتی دید که من قصدم یه بوسه کوچیک

👨‍🚀 دنبال یه هم‌صحبت خاصی؟ یا شاید کسی که همیشه جواب سوالاتتو بده؟ ربات هوش مصنوعی ما دقیقاً همونه! با ۴ بخش ویژه: دستیار،
👨‍🚀 دنبال یه هم‌صحبت خاصی؟ یا شاید کسی که همیشه جواب سوالاتتو بده؟ ربات هوش مصنوعی ما دقیقاً همونه! با ۴ بخش ویژه: دستیار، دلبر، معلم زبان و تراپیست. فقط یه پیام بده و لذت ببر. @GPTdastyarbot @GPTdastyarbot

sticker.webp0.09 KB

ه بود کیرمو گذاشت لای کونش هی کونشو دورانی و بالاو پایین میمالید من نفسام تند شده بود لکنت گرفته بودم هیچی نمیتونستم بگم انگار خواب میدیدم آروم گفت مگه تو کف همین کون و کپل نبودی خودتو میمالیدی بهش الان خودش التماست میکنه که توش بکنی سامان من دراختیار توام هرکار دوس داری بامن بکن که صدای در حموم اومد غلاف کردیم فرداش باز خواهرم رفت دانشگاه مامانم رفت نونوایی اینم خواب بود که رفتم بالا سرش بیدارش کردم گفت هیشکی نیست گفتم نه منو بغل کرد انداخت رو شکمش دراز کشیدم با دستش کیرو خایه منو میمالید گفت الان وقتشه افتتاح کنیم سریع لخت شو من زیرشلواری و شرتمو دراوردم دیدم دامنشو زد بالا مث دیروز بازم هیچی نپوشیده بود که کوچکتریتن موقعیت شد بکنیم خلاصه که پنج دقیقه ای کیرمو مالیدیه بار ارضا شدم ولی نخوابید برام ساک زد واااااایییی چه لب و دهنی چه نازی چه حرص و ولعی اون حرفه ای بود من ناشی کارایی که میکرد بیهوشم میکرد دریایی راه افتاده بود ساک زد دوباره آبم اومد بازم کیرم نخوابید گفت حالا نوبت منه پاهاشو دادبالا دیدم دریایی راه افتاده تحریک شده بود تا کف پاش آب خودش راه افتاده بود گفت چجوری دوس داری منو بکنی عشقم گفتم از پشت که باسنت رو هم حس کنم بعد به شکم دراز کشید با دستای خودش سرکیرمو گرفت مالید در کوسش گفت بکن حالشو ببر اقا سامان منو سیر بکن یعنی با اون بدنش و با اون حرف زدناش روانیم کرده بودبدنش سفید و صاف عین بلور بود توپر و گوشتی و درشت واقعا با هیچ بدنی عوضش نمیکنم الان هم سیزده ساله هرکی رفته دنبال کارش من هنوزم ازدواج نکردم ۳۲سالم شده نمیتونم فراموشش کنم و دلشو بشکنم زن بگیرم میگه تو ازدواج کنی من میمیرم الان سیزده ساله از این اولین سکسمون میگذره و طی این سالها شاید هزاران بار سکس کردیم و عاشق هم شدیم نمیتونیم همو ول کنیم من میدونم اشتباهه ولی نمیتونم فراموشش کنم اونم عاشقمه داریم همینجوری فعلا زندگی میکنیم ببخشید عمدا اسامی دیگر اشخاص و شهر و منطقه رو نگفتم فقط بخدا قسم دروغ نیست این داستانارو الان دیدم گفتم منم بگم خاطره خودمو. نوشته: سامان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

ر خودارضایی میکردم تا یک روز صب نتونستم خودم نگهدارم گفتم هرجورشده باید یه بار بدن اینو لمس کنم.به شکم خوابیده بود منم پاهامو دوطرف پهلوهاش گذاشتم و خم شدم پایین وزنم رو دستام و پنجه های پام بود و فقط سر کیرمو با ترس و لرز کشیدم چاک کون این قلبم رو هزار میزد انقد حالم بدشده بود که کلادوبار ازروی شلوار کیرمو کشیدم لای باسنش ارضا شدم چون تااونجا بدن هیچ زنی رو لمس نکرده بودم اون روز خیلی خوشحال بودم فرداصب بازم همین کار رو کردم یکم بیشتر هم فشار میدادم دیگه یکم ترسم هم ریخته بود دوسه بار این کارو کردم تا یک روز نفهمیدم تا به خودم اومدم دیدم کل وزنمو انداختم روش و علنا دارم میچسبم بهش که یهویی بیدارشد و برگشت منم مث برق پریدم بالا و فرار کردم رفتم مدرسه دل تو دلم نبود وقتی برگشتم خونه هیچی بهم نگفت ولی به خواهرم گفته بود و اون اومد غیر مستقیم منو نصیحت کرد و به خیر گذشت.بعد این حرکت که دیدم رفته به خواهرم گفته کلا امیدم ازش قطع شد تا چندماهی گذشت دیدم هی خودشو بامن گرمتر از قبل میگیره هی ازم تعریف میکرد نمیدونم میگفت موهاتو اینجوری درست کنی خوشگلتر میشی و ازاین حرفا ولی منکه سابقه بدی ازش یادم مونده بود دیگه جرات نمیکردم چیزی بگم تا یه روز یک پیام جوک برام فرستاد چندوقتی گذشت و هی دیدم جوک هاش یکم سکسی میشه منم فرستادم دیدم خنده میفرستاد دوباره امیدم برگشت و دلم گرم شد انقد پیامها سکسی شده بودن که دیگه علنا لفظ کیر و کون و کوس توشون بود ولی بازم جرات اینکه درمورد خودش حرف بزنم نداشتم یه شب موقع خواب داشتم باخودم ورمیرفتم حالم بد شده بود نوشتم خیلی دوستت دارم اونم نوشت ما بیشتر شما رو دوس داریم آقا سامان شبت خوش…آقا همونطور که گفتم داداشه اولا نبود وقتی بود هم هفده سال اختلاف سن داشتن اصلا دوسش نداشت منم که از قبل بهش ثابت کرده بودم عاشقشم داشت به سمت من میومد.یه روز که دیگه همین جوک های سکسی زیاد فرستادیم کیرم داشت میترکید من خونه تنها بودم اونم با بقیه رفته بودن روستا طبق معمول با لباساش حال میکردم و خودمو میمالیدم بهشون گفتم بزرگترین آرزوت چیه؟؟گفت چرا میخوای بدونی اول تو بگو .گفتم نه من اول پرسیدم تو باید بگی تا بعدش منم میگم.انقد جوک سکسی فرستاده بودیم اونم حالش بد شده بوده گفت اگه بگم به هیچکس نمیگی گفتم نه مطمئن باش.گفت آرزوم اینه که یه بار کنارت بخوابم چون تو خیلی جذاب و شوخی البته بین خودمون بمونه ها…آقا اینو گفت بلا گفت به جان مادرم قسم اون شب ده بار تا صب جق زدم از خوشحالی داشت کیرم میترکید اصلا باورم نمیشد شوکه شده بودم دست و پام میلرزید بعد دوسه روز از روستا برگشتن اومدن نشستن اینم بگم اون داداش دیگم هم همش سر کاربود خواهرم هم همش دانشگاه بود مادرم هم اکثر اوقات با سه چهارتا از زنای همسایه یا میرفتن خونه یکیشون سبزی پاک میکردن یا پیاده روی خلاصه فرصت دوتایی شدمون خیلی بود من داشتم ذوق مرگ میشدم ازروستا رسیدن بعدظهر خواهرم رفت حموم مادرم تو حال دراز کشید جلو تلوزیون منو اونم روبرو هم تو حال دیدم پیام داد که پاشو بیا تو آشپزخونه خودش رفت منم بعد دوسه دقیقه رفتم درو که بستم پرید گردنمو خوردن و لبامو مکیدن یهویی پشتشو کرد به من گفت زیر شلواریتو بکش پایین گفتم یکی نیاد یهویی گفت نه نمیاد مامانت که خوابه خواهرتم که حمومه نترس قیافش قرمز شده بود اونم بدتر از من داشت دستاش میلرزید من گرمکنمو تا زانو دادم پایین یهویی دیدم دامنشو داد بالا تا کمر لخت لخت نه شلواری نه شورتی با دستای لرزونش کیرمو گرفت گذاشت لای باسنش انگار همون لحظه دمای اونجا صد درج

عشق تمام نشدنی من و زن داداشم #زن_داداش_عشق_ممنوعه سلام…من سامان هستم (اسامی مستعار) میخوام یک داستان کاملا واقعی براتون تعریف کنم که کلا مسیر زندگی منو تغییر داد اصلا برام مهم نیست که باورنکنن بعضیا و حتی فحش هم بدن فقط یه خواهش هیچوقت تا در موقعیت طرف مقابل قرارنگرفتید قضاوتش نکنید…من یک خانواده پرجمعیت دارم.بابام دوتا زن داشت و زن اولش که مادر ما بود دوتا خواهر و پنج تا داداش هستیم وزن دومش که همش پیشش بود و البته خونشون تو شهر بوددوتاخواهر یک داداش…خلاصه زندگیمون تو روستابود و بابام هم اصلا نبود تا اینکه داداش بزرگم که دکتر بود و وضعش خوب بود ازدواج کرد قصه از همینجا شروع میشه.ازدواج که میکنه تو شهر یه خونه رهن میکنه و من و مامانم و یکی از خواهرام و یکی از داداشای دیگم که خونه روستا بودیم رو همراه خانمش برد شهر.حالا زن داداش ما کی بود همون دختر دیوار به دیوار همسایه خونه روستامون بود که با وجود سن کممون درحد خیره شدن و خندیدن و دزدکی و سریع چندکلمه حرف زدن تو راه مدرسه باهم رابطه داشتیم.من اول دبیرستان بودم زن داداشم دوم راهنمایی بود و داداش بزرگم که باهاش ازدواج کرد هم با هفده سال اختلاف سن چون دکتر بود و پولدار بود بابای زن داداشم حول شد و از خداخواسته به زور کتک و گریه و تهدید فرستاد خونه ما.از همون اول نمیخواست زنش بشه چون هنوز بچه بود اصلا همدیگه رو درک نمیکردن به هرحال طبیعی شد و راه اومدبا زندگی کردن باداداش و خانواده ما.ازوقتی اومده بود بین ما من همش زیر نظرش داشتم چون واقعا ازبچگی دوسش داشتم خیلی با هم خوب بودیم بامن نسبت به بقیه داداشام گرمتر بود یکم هم از خودم بگم اون موقع رزمی کارمیکردم بدنم تیکه تیکه و قد یک و هفتاد هیکلم متوسط به پایین هستم خیلی درشت نیستم ولی خیلی خیلی ادم شوخ و دلقکی بودم و قیافم هم خوشگله خدایی.زن داداش ما دقیقا هم قد من رنگ سفید و اندامی از روی لباس درجه یک.داشتم میگفتم من همیشه درحال دید زدن این بودم تا دوسال گذشت شدم پیش دانشگاهی همش تو نخش بودم و روزی شاید چهاربار هم میشد به یادش خودارضایی میکردم روانیش شده بودم خلاصه یک دامن مشکی که جنسشون مث پرده لیزه میپوشید و یک تیشرت سبزی هم میپوشید و لبه تیشرت رو تا نیمه های باسنش میکشید پایین خلاصه وقتی راه میرفت هیکلش هم توپر و درشت بود این کپل هاش بالاپایین که میشد دلم آب میشد دنبال یه فرصت بودم که یه بار از روی همون دامن هم که شده بمالم بهش میدونستم ازمن خوشش میاد ولی نه در حدی که پیشنهاد رابطه بدم خلاصه مث سگ میترسیدم بهش بگم آبرو ریزی کنه.خواب زن داداشم خیلی سنگین بود و صب های زود که من بلند میشدم برم پیش دانشگاهیم یا همون مدرسه بگم راحتتره همه هنوز خواب بودن.توی یک اتاق زن داداشم توی حال و اتاق دیگه هم بقیمون بودیم یا خالی بودن حالا شاید کلیشه ای باشه و باور نکنید ولی اینم بگم داداشم چون کارش دولتی بود ماهی پنج شیش روز بیشتر خونه نبود و بقیش شهرستان سر کار بود خلاصه یه روز زن داداش خانوم ما خوابید تو اتاقی که وسایل درس و مشقم توش بود و منم طبق معمول توی حال خوابیدم و ازهمه جابیخبر صب پاشدم رفتم حاضرشم و کتابامو وردارم یک صحنه ای دیدم که برق از چشمم پرید دیدن زن داداشم بدون دامن با یک شلوارک تنگ چسب که کون و رون و ساق های درشت و توپرش رو قمبل کرده بود هوا برام باور نکردنی بود اون روز رفتم مدرسه و برگشتم ترسیدم ولی دلم داشت از جاش درمیومد کاری نکردم شب گفتم میشه تو هرشب تو همون اتاق بخوابی من برم تو اتاق تو اونجا بهتر خوابم میبره اینم از همه جا بی خبر گفت باشه منم صب ها این صحنه زیبا رو میدیدم و روزی هفت هشت با

اگه هوس فیلم سوپر وطنی کردی یه سر به کانال پورنمون بزن و مستقیم دانلود کن :🍑🍆👇 @irrPurnxxx🔞 @irrPurnxxx🔞
اگه هوس فیلم سوپر وطنی کردی یه سر به کانال پورنمون بزن و مستقیم دانلود کن :🍑🍆👇         @irrPurnxxx🔞 @irrPurnxxx🔞

✅اگر دنبال دانلود از اینستاگرام (دانلود استوری، پروفایل و پست) دانلود از توییتر، اسپاتیفای و پینترست هستی این ربات بهترین گزی
✅اگر دنبال دانلود از اینستاگرام (دانلود استوری، پروفایل و پست) دانلود از توییتر، اسپاتیفای و پینترست هستی این ربات بهترین گزینه برای شماست 🔥🔥🔥 @Utinstaloderbot @Utinstaloderbot

sticker.webp0.09 KB

ن رویاهام رو تخت دراز کشیدم و درحالیکه به پشتم خوابیده بود، دستمو دور کمرش حلقه زدم و سختی داشتم رویایی که به حقیقت پیوستو باور میکردم تا با همین فکر خواب رفتم… پایان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

گفتم: “چشم خانوم خوشگلم. امشب من مال توام مامان” و کیرمو با کوسش میمالدم که یه شورت کیرمو از کوسش جدا میکرد کمی از مالیدن کیرم روی کوسش و مالیدن سینش با دستم گذشت که با نگرانی گفتم: “مامان کاندوم ندارم” مامان با نگاه عاشقانش به من خیره شد. “نمیخواد، من میخوام خودتو توم احساس کنم” چی میتونستم بگم به چنین زن زیبایی که اینقدر کیر منو داخل واژنش میخواست شورتشو در آوردم و کیرمو به روی کوسش چسبوندم و آروم داخل هل دادم. پاهاشو دور کمرم حلقه کرده بود و دستام دو طرفش ستون شده بود. بدون اینکه کیرمو عقب بکشم آروم تا ته کردم داخل که احساس کردم سر کیرم به یه چیز نرم و خیسی خورد که فهمیدم به دهانه رحمش رسیدم و یه آه بلند کشیدم که مامان درحالیکه ابروهاشو گره کرده بود و با دستاش جلوی شکممو گرفته بود گفت: “آی جواد یواش دردم گرفت” کیرمو کشیدم بیرون و دوباره آروم به داخل هل دادم، اما اینبار نه خیلی عمیق و آروم آروم داخل کوس خیسش حرکت میدادم. کیرم هیچوقت تابحال همچین جای نرم و خیسی رو تجربه نکرده بود، حسی بود که نمیخواستم ازش خارج شم. مامان دست هاشو دور گردنم انداخت و آروم آه میکشید. من تو رویا بودم، من و مادر زیبام در حال عشق بازی واقعی بودیم. دو سینه بزرگش رو روی صورتم چسبونده بودم و با بوسه هام به گردن و گوشش رسیدم و با یه دستم سینشو و با اون دستم رونشو گرفته بودم و تلمبه میزدم حرفی نمیزدیم و از لحظه لذت میبردیم. صدای آه ناشی شهوتمون بود که فقط تو اتاق شنیده میشد. مامان سینه هام و پشتمو نوازش میکرد و صدای ناله هاش اتاقو پر کرده بود و کیرم داخل کوسش میلغزید. کم کم سرعتمو بیشتر کردم که صدای برخورد تخمام به واژنش هم به صدای ناله های شهوت آمیزمون اضافه شد، که یکباره دستاش از حرکت ایستاد و با لرزش بدن و صداش بهم فهموند که به ارگاسم رسیده. منم کمری از باقی نمونده بود بعد از چند لحظه احساس کردم که دیگه نمیتونم مقاومت کنم، برای اولین بار داشتم با بهترین زن زندیگم ارضا میشدم گفتم: “مامان آبم داره میاد” گفت: “بریز توش جواد. مامانتو از عشق پر کن” نتونستم جلوی خودمو بگیرم و به خودم اجازه دادم داخل واژنش ارضا بشم. لذت فوق العاده ای بود، مادرم میخواست من بهترین لذتو ببرم، هرگز نمیتونستم تصور کنم چقدر حس خوبی داشت انگار که کل روح و انرژیم از بدنم خالی شد. وقتی توش خالی شدم، مادرم محکم منو بغل کرد و جفتمون در حالیکه لبامون به گوشای هم نزدیک شده بود یه آه بلند کشیدیم من و مامان چند دقیقه کنار هم روی هم نفس زنان استراحت میکردیم و نفسی تازه میکردیم ولی بعد از سکس سکوت بینمون حکمفرما بود. داشتم به این فکر میکردم که نکنه مامان باردار بشه. سکوت رو شکستم و گفتم “مامان، ممکنه باردار بشی؟” به آرومی سینم رو نوازش کرد و در گوشم گفت: “از لحاظ شدنش که بله احتمالش هست” و برای لحظه ای طولانی مکث کرد و گفت: “اما نگران نباش، قرص پیشگیری هست، میخورم” بالاخره مامان آغوش منو رها کرد و بعد از پوشیدن دوباره لباساش به سمت دسشویی رفت و بعد چند دقیقه بیرون اومد برای خوردن قرص به آشپزخونه رفت رفتم پیشش که بهم گفت: “تو هیچوقت نباید در مورد امشب به کسی چیزی بگی؟ میفهمی عزیزم؟” در حالی که به پشتش ایستادم دستمو روی باسنش گذاشتم گفتم: “مطمئن باش خانومم. هیچکس قرار نیست بفهمه که من و تو رو قضاوت کنه” و آروم موهاشو کنار زدم و پشت گردنشو بوسیدم از آشپز خونه خارج شد که به اتاق خوابش بره که برگشت و گفت: “آقای عاشق، نمیای بریم اتاقمون بخوابیم خیلی خستم” با خستگی وارد اتاق شدم، اتاقی که دیگه منم صاحبش بودم و کنار ز

و از حرفم تعجب کرد مامان چشم غره ای زد و گفت: “جواد این حرف چیه میزنی، من مادرتم، خجالت نمی کشی، من تو رو بزرگت کردم” مستقیم تو چشماش نگاه کردم و دستاشو گرفتم و گفتم: “پس چی؟ من تو رو دوست دارم، همین. و برام مهم نیست چند سالته” مامان در حالیکه دستی که گرفته بودمش گذاشت و گفت: “عزیزم، می فهمم چه احساسی داری، اما باید بفهمی که یک پسر نباید به مادرش حس داشته باشه، این اشتباهه، میدونی اگه مردم بفهمن چه فکری میکنن” تو اون لحظه تصمیم گرفتم هرچی که تو دلمه رو بگم، یا امشب یا هرگز، باید همه چیزو تغییر بدم “گوش کن مامان، من اینو شوخی نمیگم، من واقعاً دوسِت دارم، تو این چند روز تو رو به عنوان زن زندگیم دیدم و نه به عنوان مادرم دیدم، تو خیلی زیبا، جذاب، مهربونی. به دخترای هم سن و سالم اهمیت نمیدم، میبینم که از جدایی با بابا غمگینی، فقط میخوام با تو عمرمو بگذرونم تا خوشحالت کنم” قطره اشکی روی گونه زیباترین زن دنیا غلتید و گفت: “واقعا اینطور فکر می کنی؟” بی صدا سری تکون دادم. مامان نفس عمیقی کشید و دوباره لباشو بوسیدم‌، اما اینبار مادرم بود که سرم رو بین دستاش گرفت. دستامو روی کمرش گذاشتم و آروم کمر و شکمش رو نوازش میدادم. خودم پیشقدم شدم و درحالیکه روی پام نشوندمش سینه هامو به سینش چسبوندم. کیرم تو سفت ترین حالتش بود. شروع کردم به گذاشتن دست هام روی ران های دوست داشتنیش و میخواستم بالاتر برم که مادرم دستمو گرفت و گفت: “اینقد عجول نباش مرد من” با تعجب گفتم: “مامان!” مادرم جلو زانو زد و گفت: “بلند شو”. درحالیکه هنوز تو شوک این وضعیت بودم پاشدم با شهوتی که بعد از جدایی از پدرم سرکوب شده بود. شلوارکمو کشید پایین و گفت: “میخوام ببینم چقدر بزرگ شده؟” کیرمو با دستای نرمش گرفت و آروم آروم دستشو حرکت میداد. دست نرمش روی کیرم حس عالی بهم میداد. اما بهترین اتفاق هنوز نیوفتاده بود. سرش را جلو برد و به آرامی شروع به بوسیدن کیرم کرد و بعد آروم داخل دهنش برد مادرم که با دستاش رون هام رو گرفته بود، داشت واسم ساک میزد. دهنش خیلی داغ بود و احساس لب های دلپذیرش روی کیرم باورنکردنی بود در حالی که به آرومی موهاشو نوازش میدادم گفتم: “اووففف مامان…” مامان نگاهی سریع به من انداخت و گفت: “جان مامان” بعد سرعتش رو بالا برد. شاید به یک دقیقه نکشیده بود که برای منی که داشتم برای زود ارضا نشدن مقاومت میکردم خیلی طولانی بود. که خودمو عقب کشیدم و گفتم: “بسه مامان دارم میشم” بعد از اینکه نفسی تازه کرد، مامان هم بلند شد و بدنشو محکم بدن من فشار میداد مامان با شیطنت گفت: “چطور بود؟” با بوسه ای روی لباش بهش گفتم: “عالی بودی مامان. ممنون. حالا نوبت منه” برای چند ثانیه ساکت به من نگاه کرد. با اینکه هنوز لباسش تنش بود. گرمای بدنش رو حس میکردم. مامان به من لبخند زد و به سینه اش نگاه کرد و گفت: “نمیخوای ببینیشون؟” سرمو تکون دادم و پیراهن و سوتینشو درآوردم. سینه برجسته، بزرگ، سفت، به شکل قطره اشک با دو نوک سینه صورتی زیبا. با دستام گرفتمشون، مثل نوزادی که منتظر شیره تو همون حالت سر پا میمکیدمشون. مامان به گرمی سرمو بغل کرد هنوز محو مکیدن سینه های مادر بودم که سرمو با دستاش عقب کشید و گفت: “دیگه بریم اتاق” و همینطور سینه هاش تو بالا تنه ی لختش با لرزیدن خودنمایی میکرد به سمت اتاق رفت و منم پشت سرش وارد اتاقش شدم درحالیکه دامنشو درآورد و روی تخت خوابیده بود محو تماشای چیزی شدم که باور نمیکردم و فقط با تعجب میتونستم نگاش کنم که گفت: “نمیخوای با مامانت عشق بازی کنی؟” رفتم روی تخت و بالاسرش قرار گرفتم و

تمومی دارم” مامان بغلم کرد و گفت: “مرسی جواد، تو خیلی مهربونی” صورتمون رو به روی هم بود، لبای قلوه ای مامانم چند سانت از لبای من فاصله داشت، میخواستم ببوسمش و فکر کنم اونم همینطور. صورتمون کم کم به هم نزدیک شد و لپمو آروم بوسید" من: “مامان دوسِت دارم” مامان: “منم دوِست دارم پسر خوشگلم” نمیدونم یهو چم شد که به خودم جرئت دادم و با یه دستم زیر زانوشو گرفتم و با دست بعدیم پشت کمرشو و نگاهم که از نگاهش برداشته نمیشد. دلو زدم به دریا و لبشو آروم بوسیدم" مامانم سرخ شد و هیچ عکس العملی نشون نداد، بعد از چند لحظه خودشو کشید کنار و گفت: “خب دیگه بسه. فکر کنم زیاده روی کردیم”. بلند شد و به سمت در رفت و گفت: “شب بخیر” با خجالت آروم گفتم: “شب تو هم بخیر”. هنوز باورم نمی شد که این اتفاق افتاده باشه که از عطش عشق لبای مادر خودمو بوسیده باشم روز بعد طبق معمول از دانشگاه به خونه اومدم. وقتی میخواستم به اتاقم برم مامانمو دیدم که تو اتاقش مشغول تصحیح برگه های دانشجوهاش بود. رفتم دم در اتاقش و گفتم: “سلام” جواب داد: “سلام” [یک سکوت ناخوشایند طولانی وجود داشت] من: “مامان در مورد دیشب خواستم بگم…” حرفمو قطع کرد و گفت: “جواد، دیشب حرفایی که زدیم و اون کارت اشتباه بود، من نباید اون حرفا رو بهت میزدم و نه تو باید اون کارو میکردی. درسته بعد طلاق من یکم تنها شدم و درد و دلامو با تو میکنم ولی نباید دیگه تکرار کنیم و در موردش حرفی هم نمیزنیم”. در حالی که ایستاده بود اینو گفت و یک تی شرت آبی با یک دامن بلند مشکی پوشیده بود] در حالیکه بهش نزدیکتر شدم گفتم: “این حرفو نزن مامان. منم از این موقعیت سو استفاده کردم ولی این چیزیه که دوست دارم. اگه درد و دلاتو با من نگی پس به کی بگی؟” مامان با طعنه گفت: “تو هم که بدت نمیومد منو ببوسی!” من: “معلومه که نه. مگه بوسیدن مادر زیبام اشتباهه؟”. رفتم و گونشو بوسیدم و با خودم فکر میکردم که من همیشه مادرمو به همه کل زنای دنیا ترجیح میدادم مامانم اما خم به ابرو نیاورد و گفت: “معلومه که اشتباه نیست اگه بعدش پررو نشی” و سریع بحثو عوض کرد و گفت: “میخوای امشب فیلم ببینیم” من: “آره، حتما” اون درحالیکه دو تا دستاشو رو کمرش گذاشت گفت: “امشب واقعا حال شام پختنو ندارم. خودت یکاریش بکن. من برم به کارام برسم و بعدش فیلممونو ببینیم” من در حالیکه به آشپز خونه میرفتم: “باشه تو برو استراحت کن شام امشب با من” شام به خوبی گذشت و در حال تماشای تلویزیون با مامانم بودم که یکدفعه سرشو روی شونه های من گذاشت. اون تغییر کرده بود مث همیشه نبود و یه تاپ دوست داشتنی آبی تیره پوشیده بود. و البته فیلم هم کمدی رمانتیکی پالم اسپرینگ بود که خودش انتخاب کرده بود. من دوست داشتم اونو نزدیک خودم احساس میکردم، می‌تونستم سینه‌های درشتش رو از بالای سرش ببینم که به بازوهام فشارش میداد و پاهای بلندش که روی پای من قرار گرفته بود و دستش ک دور سیمن گذاشته بود. با این کارش دوباره حس کردم دارم راست میکنم. بوسه دیشب دوباره جلوی چشمام بود، اونو به عنوان زنی که به من زندگی داده نمیدیدم، بلکه به عنوان زنی که تنها عشق زندگیم باشه میدیدم این فیلم با بوسیدن دو شخصیت اصلی در مقابل غروب خورشید به پایان رسید. مامان منو نزدیک خودش نگه داشت و من فقط میتونستم اشکی رو از روی گونش ببینم که سرازیر میشه اونو توی بغلم گرفتم که گفت: “جواد عزیزم. این کاری که داریم انجام میدیم درست نیست. بس کن” خودشو عقب کشید، اما من میخواستم ادامه داشته باشه در حالی که جرئت پیدا کردم گفتم: “من عاشقتم مامان” که چشماشو گشاد کرد