fa
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

رفتن به کانال در Telegram

نمایش بیشتر

📈 تحلیل کانال تلگرام شهر داستان | رمان

کانال شهر داستان | رمان (@dastanromancity) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 25 187 مشترک است و جایگاه 1 265 را در دسته کتب و رتبه 13 412 را در منطقه إيران دارد.

📊 شاخص‌های مخاطب و پویایی

از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 25 187 مشترک جذب کرده است.

بر اساس آخرین داده‌ها در تاریخ 29 ژوئن, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -570 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -14 بوده و همچنان دسترسی گسترده‌ای حفظ شده است.

  • وضعیت تأیید: تأیید نشده
  • نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 11.67% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 3.98% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب می‌کند.
  • دسترسی پست‌ها: هر پست به طور میانگین 2 939 بازدید دریافت می‌کند. در اولین روز معمولاً 1 003 بازدید جمع‌آوری می‌شود.
  • واکنش‌ها و تعامل: مخاطبان به‌طور فعال حمایت می‌کنند؛ میانگین واکنش به هر پست 0 است.
  • علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا تمرکز دارد.

📝 توضیح و سیاست محتوایی

توضیحی برای کانال ارائه نشده است.

به لطف به‌روزرسانی‌های پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 30 ژوئن, 2026)، کانال همواره به‌روز و دارای دسترسی بالاست. تحلیل‌ها نشان می‌دهد مخاطبان به‌طور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کرده‌اند.

25 187
مشترکین
-1424 ساعت
-1217 روز
-57030 روز
آرشیو پست ها
#افشاوطنی 🇮🇷 دوست پسرشو آورده خونش جلو اینه قمبل داده کگیر پسره هم تو ک*.*ص داره تلم*.*.به خودشم فیلم میگیره آخ اوخش فقط مش
#افشاوطنی 🇮🇷 دوست پسرشو آورده خونش جلو اینه قمبل داده کگیر پسره هم تو ک*.*ص داره تلم*.*.به خودشم فیلم میگیره آخ اوخش فقط   مشاهده و دانلود فیلم🔞

⏺ عکس لختیِ نيوشا بلخره در اومد مشاهده🔞
عکس لختیِ نيوشا بلخره در اومد مشاهده🔞

sticker.webp0.09 KB

درد شدیدی در کیرم احساس میکردم و احساس میکردم احتمال ترکیدن کیرم وجود داره و تنگی کص لیلا این درد رو بیشتر میکرد ، لیلا جفت دستاش رو به صورتم رسوند و با نگاهی به صورت غیر عادیش بوسه به دستاش زدم و لیلا برای بوسیدنم سرم رو سمت خودش کشید ، آرنج جفت دستام رو کنارش گذاشتم و برای بوسیدن هم لبامون به کنار لبای هم چسبید و بعد از چند بوسه به صورت همدیگه، لیلا که صورت من توی دستاش بود لبامون رو روی هم گذاشت و همراه با ناله هایی که دلنواز بود لبامو به داخل دهنش برد و از خود بیخود شده سرم رو به خودش فشار میداد ، لیلا تعادل بدنش رو از دست داده بود و صدایی فراتر از آه و شبیه به امان خواستن میداد ،خوشحال از این بودم که قبل از من ارضا میشه تلمبه هام رو محکم تر و با سرعت بیشتری میزدم ،هر لحظه صدا و لرزش لیلا بالاتر میشد و صداش روبروی صورتم بود، سرم رو به بغل سرش بردم و گردنش رو میخوردم ، دردی که در کیر و تخمام احساس میکردم نمیزاشت به ارضا برسم ، بوی خوش بدن لیلا دیوونم کرده بود ، لیلا یک دقیقه ای رو در اون حالت پیچ و تاب خورد و هر لحظه لذتی که نشون میداد بیشتر میشد ، دیگه نگران ارضا شدن دوتامون شده بودم ، جای مکیدنم روی گردنش رو داشت قرمز کرده بود ، احساس خیس شدن از عرق رو بین بدنامون احساس میکردم ،بدنم رو بالاتر بدن لیلا گرفتم و لبام رو به بالای سینهاش رسوندم ، لیلا دیگه اون لرزش اندام رو نداشت و داشت نفس های آرومی میکشید و چشماش رو باز کرده بود و دست نوازش به سرم می‌کشید ،نفهمیدم کی ولی مطمئن بودم ارضا شده ، خسته شده بودم و ضربات کیرم رو کندتر کردم و دوباره دستام رو ستون کردم و با دیدن عقب و جلوی کیرم توی کص لیلا حس بهتری داشتم و ارضا شدنم رو نزدیک احساس میکردم ، برای زدن آخرین تلمبه هام دستام رو جلوتر بردم و کنار دستاش ستون کردم و با نگاهی خمارآلوده توی چشماش شروع به پاشیدن منی توی کص لیلا شدم ، چنان درد شدیدی در هنگام ارضا شدن احساس کردم که نگران شده بودم ، میدونستم که خالی شدنم توی کص لیلا پیامدهای سختی داره ولی میتونستم با دادن قرصی این خطر رو دور کنم و با خیال راحت تا آخرین قطرات کیرم رو توی کصش خالی کردم و با دردی که هنوز رفع نشده بود روی بدن لیلا به دنبال تسکین میگشتم، بعد از پنج دقیقه تمیز کاری تختخواب رو به دیوار چسبودنم و یادم افتاد که چقدر خوابم میاد و به خواب رفتم ، فقط شورتم رو پوشیده بودم و وقتی بیدار شدم لیلا با شورت و سوتین بغلم خواب بود و کیرم روی لمبر کونش احساس نیاز میکرد ، با اینکه رابطه منو لیلا برای همیشه خوب نموند ولی بهترین اتفاق زندگیم بود و لیلا میخواست که یک راز بزرگ رو در سینه کوچیکش مدفون کنه. نوشته: صابر 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

لیلا از طرز نگاهم خجالت کشیده بود و به سمتم اومد و با ناز گفت چکار میکنی صابر؟!بزار من برات در بیارم ، چشمم به صورت و سینه های لیلا بود که مشغول باز کردن پیرهنم بود و چرخ خوردم و پیرهنم رو درآورد و بعد از اینکه روی چوب لباسی انداخت منتظر شدم که اومد و جلوم زانو زد که دستش به کمربندم گرفت ، از شب گذشته هر کاری میکردم کیرم از حالت سیخ شده خارج نمیشد و بیش از هشت ساعت بود که داشتم عذاب درد تخمام رو تحمل میکردم و برای اینکه از زیر شلوار پیدا نباشه درست زیر کش شلوار و زیر کمربند جاسازش کرده بودم و هم من و هم لیلا داشتیم رویتش میکردیم و اتصال انگشتای لیلا باعث شد که جونم به لبام برسه ، لیلا دو چشمش به کیرم خیره شده بود که شورت سفیدم نمیتونست چیزی از حجمش و حتی کلاهکش رو پنهون کنه و با پایین رفتن شلوارم خودم شورتمو پایین دادم و شلوار و شورتم رو همزمان با هم درآوردیم ، لیلا میخواست شلوارم رو آویزون کنه که از پشت بغلش کردم و با اتصال کیرم به بالای یکی از لمبرای کونش دستام رو از جلو به زیر سینهاش رسوندم و بوسه ای بر شونه‌ش زدم ، لیلا بعد از گذاشتن شلوارم دستش رو عقب آورد و روی صورتم گذاشت جفت دستام رو آوردم و دستش رو گرفتم و غمزده به این فکر میکردم که کاشکی لیلا زن خودم بود ، لیلا برگشت و یک دستم رو گرفت و مثل همیشه کنار صورتش گذاشت و بوسید ، لیلا اومد و سرش رو روی سینم گذاشت و دستاش رو دور بدنم حلقه کرد و گفت زود انجامش بدیم. جلوش راه افتادم و تختخواب رو از دیوار فاصله دادم و با کشیدن دست لیلا ازش خواستم که دراز بکشه ، لیلا روبروم موند و توی صورتم نگاه میکرد نتونستم لباش رو نادیده بگیرم و صورتش رو توی دستام گرفتم و لبام رو به لباش چسبوندم و بعد از دوتا بوسه لبهای همو به داخل دهن کشیدیم و صدای نفس هامون که از دماغمون بیرون میومد شنیده میشد ، با اینکه شهوتی بودم ولی لباش میتونست برای ساعتها آرومم نگه داره ، دستای لیلا دور بدنم حلقه شد و خودشو به بدنم چسبوند و یکی از پاهاش رو باز و بسته کرد تا کیرم لای پاهاش بره و با شدت بیشتری لبهای همو میخوردیم ، تختخواب پشت سر من بود و خواستم که بشینیم تا مفصل لب بگیریم ، با نشستن من لیلا به دنبال بدنم به روی بدنم اومد و اول یک زانو و بعد جفت زانوهاش رو کنار رونام گذاشت و خودش روی زانوهام نشست و سرش بالاتر از سر من قرار گرفت و در حالتی از لذت سرش رو بالا گرفت و گردنش رو به صورتم کشوند و من گردنش رو میخوردم تا صدای لذت لیلا بالا بگیره ، دستای لیلا به گردنم گرفته شد و من دستم رو به کمرش گرفتم و من سرمو پایین بردم و لیلا خودش رو بالا برد تا سینه هاش رو بخورم ، تسلط کاملی به سینه هاش نداشتم ولی به قدری پوست بورش برام دلنشین بود که صورتم رو از آب دهنم که بر سینه هاش بود خیس کرده بودم ، هر چقدر میخوردم دلم بیشتر میخواست و برای لذت بیشتر لیلا رو توی بغلم کج کردم و به روی تشک انداختم و یک دستم رو آوردم و برای خوردن بهتر سینه هاش زیر سینه اش گرفتم ، هنوز نصف بدنهامون بیرون تخت بود و به حالت سختی در حال خوردن بودم ، با کمی مکث برای بهبود وضعیت لیلا رو کامل به وسط تختخواب بردم و طاقباز کردم و با قرار گرفتنم در پایین بدن لیلا نیت قبلیم که خوردن سینه هاش بود رو فراموش کردم و یکی از پاهاش رو بلند کردم و زیر پاش رو از روی جوراب بوسیدم و هر دو زانوش رو جمع کردم و زانوهاش رو به بغل انداختم و بوسه کنان به کصش رسیدم ، از چیزی که بدم میومد خوردن کص بود و حتی از دیدن این صحنه چندشم میشد ولی بخاطر عشقی که به لیلا داشتم بوسه ای بر ابتدای درز کصش زدم و بالاتر رفتم بوسه هام رو به سینه هاش رسوند ، زانوهام زیر روناش قرار گرفته بود و کیرم به بدنش میخورد ، نگاهم به نگاه لیلا افتاد که دستاش رو توی موهاش برده بود و راضی از پیشبرد رابطمون لبخند به صورتم میزد و چشماش از لذت خمارآلوده بود ، کیرم به لای پای لیلا برخورد داشت و درد تخمام هر لحظه اذیتم میکرد ، برای تمام کار نیمه تمامم با سینه هاش برای چند لحظه وداع کردم و نشستم و خودم و لیلا رو آماده تمام کردن کار نیمه تمامم کردم و دستم رو سمت دهنم بردم و از آب دهنم پر کردم و کیرم رو خیس کردم ، مقدار زیادی از تفم رو که قصد افتادن از کیرم داشت رو روی کلاهک کیرم نگه داشتم و برای نیوفتادن روی کصش گذاشتم و شروع به هل دادن کردم ، زیبایی و تناسب اندام لیلا اعتماد بنفسمو گرفته بود و فکر میکردم فوران آتشفشان شهوت در من باعث بشه زود ارضا بشم ، با ورود کلاهک کیرم لیلا لذتش رو با آهی کشیده فریاد زد و من با دوتا تلمبه زدن کیرم رو تا نصفه توی کص داغش جا دادم و برای ادامه دادن دستام رو کنارش ستون کردم و بدون اینکه دیدی داشته باشم به تلمبه زدن ادامه دادم و هر بار با صدای آه لیلا فشار کیرم رو کمتر میکردم تا جا باز کنه ،

راز لیلا (۳ و پایانی) #زن_بابا #تابو ساعت شش و نیم صبح بود و من نتونسته بودم چشم روی هم بزارم و تصویر سینه های لیلا رو انگار که مغزم اسکرین شات گرفته بود و جلوی چشمم بود از طرفی حرفهای لیلا توی مغزم مرور میشد و ترس از وابسته شدن بیشترمون رو داشتم که باعث رسوایی بشه و شاید هنوز اونجوری که باید و شاید لیلا رو نشناخته بودم ، لیلا و بابام بیدار شده بودن و لیلا بابام رو میاورد که روی مبل بشونه ، منم از اتاق بیرون زدم و طوری که چشمام رو نبینن سلام کردم و رفتم سماور رو روشن کردم و راهی حمام شدم و ی دوش ده دقیقه ای گرفتم و لباس بیرونم رو پوشیدم،اومدم و پیش بابام نشستم و بهش توضیح دادم که امروز روز وصول چکم هست و شاید کمی دیرتر برسم و برای همین از بیرون براش ناهار میارم ، لیلا فلاکس چای بابام رو جلوش گذاشت و صبحانه رو براش ساندویچ کرده بود و کنترل و گوشی و بالشتش رو نزدیکش گذاشت و با هم سراغ صبحانه خوردن رفتیم ، سر میز نشستم و سرمو پایین انداختم و مشغول خوردن شدم ، لیلا فکر میکرد قصد بی محلی کردن دارم و از زود بیدار شدنم تعجب کرده بود ، دستش رو برای پرسیدن سوالی روی دستم گذاشت که سرم رو بالا گرفتم و متوجه چشمای قرمزم شد و نگران شد و آهسته پرسید که چرا چشمات…؟ بهش اشاره دادم که نپرسه و بعد از صبحانه با هم بیرون رفتیم و سوالاتش شروع شد ، داخل ماشین نشستیم و به قصد رسوندنش شروع کردم به جواب دادن سوالاتش و گفتم که دیشب یادم افتاده که امروز باید چکی رو پاس کنم که پولشو ندارم و مجبورم ماشینمو بفروشم ، لیلا بدون اینکه بخواد فکر کنه گفت خب اگه مشکلت با سیصد تومن حل میشه من پول رهن خونه رو توی حسابم دارم ، خوشحال توی صورتش نگاه کردم و گفتم واقعا میتونی بهم قرض بدی؟ بدون ترس از دست دادن تنها پشتبانه زندگیش آدرس بانکش رو داد و من قبول کردم ازش پرسیدم که امروز رو میتونه از کار غیبت کنه و کمک حال من باشه ، با کمی فکر کردن گفت خب تماس میگیرم و میگم که برام مشکلی پیش اومده ، وارد جاده کمربندی شدم و از مسیر بانکی که آدرس داده بود خارج شدم ، لیلا گفت که اشتباه رفتی ، گفتم باید اول ی سر به انبار بزنم ، لیلا آروم گرفت و به صندلی تکیه داد و مشغول تماس گرفتن شد ، از دکه کنار جاده مقداری خرید کردم و بعد از بیست دقیقه وارد شهرک صنعتی شدم و با ماشین به داخل انبار رفتم ، وسایل رو از عقب ماشین درآوردم و به لیلا گفتم که کارم طول میکشه و همراهم به دفتر بیاد ، فیوز برق دفتر رو زدم و بالا رفتم و کولر رو روشن کردم ، لیلا هنوز داشت پایین به وسایل انبار نگاه میکرد ، صداش زدم تا بیاد بالا ، جدی جدی لیلا نگران بود و از مشکلاتم صحبت میکرد ، خودمو پشت میز با چندتا فاکتور سرگرم کرده بودم و گفتم لیلا میتونی چند وقتی بجای سر کار رفتن کمک دست من باشی ، لیلا گفت اگه خیلی غیبت داشته باشم اخراجم میکنن ولی اگه بتونم کمکت کنم مشکلی ندارم ،پرسید راستی وضعیت کارت خوب بود حالا چی شد که اینجوری گرفتار شدی ؟ گفتم فقط ازت میخوام مسوولیت نگهداری اتاق پشتی رو به عهده بگیری ، لیلا بلند شد و به سمت اتاق پشتی رفت و گفت باید چکار کنم ؟ دستش رو به در کشویی گرفت و بازش کرد و رفت داخل ، پشت سرش رفتم و گفتم باید اینجا رو نورانی کنی ، لیلا چشمش به اتاق نگهبانی سابق افتاد که ی یخچال کوچیک و یک تختخواب یک نفره داخلش بود ، لیلا فکر میکرد ی شوخی جزیی باشه و برگشت و منو نزدیک خودش دید و جواب همه سوالاتش رو با بغل کردن دادم و گفتم لیلا منو ببخش ولی دارم میمیرم و نتونستم از فکرت در بیام ،امیدوار بودم به خاطر جای بدی که آوردمش ناراحت نشه ولی این مکان ظرفیت مجهز کردن رو داشت، لیلا بغلم کرد و گفت آخی عزیزم ، ولی بعد از چند ثانیه گفت یعنی اینا که گفتی همه الکی بود ؟ دستم به مقنعه رفت و بعد به مانتو و هر کدوم رو روی چوب لباسی مرتب میزاشتم ، برگشتم سمتش و تاپش رو توی دستم گرفتم و به بالا کشوندم ، لیلا کاملاً طابع من بود و از هیچی هراس نداشت، بعد از در آوردن تاپ بغلش کردم و دستام رو به بند سوتینش گرفتم و سوتینش رو باز کردم و یکی یکی از شونه هاش جدا کردم و برای درآوردن شلوارش جلوی پاهاش زانو زدم ، لیلا گفت بهتر نیست بریم روی تختخواب ؟ جواب حرفش رو ندادم و ازش خواستم پاهاش رو بالا بگیره تا شلوارش رو جدا کنم ، دستام رو به شورت سفیدش گرفتم و بی صبرانه از باسنش و روناش جداش کردم و بعد از کنار گذاشتنشون دستاش که زیر نافش و جلوی چوچولش به هم گره شده بودن تا دید کمتری داشته باشم رو از هم باز کردم و ازش خواستم به حالت خبردار وایسه و دومتر عقب رفتم و همزمان با باز کردن دکمه بالایی پیراهنم عمیقاً و با حسرت محو تماشای زیباییش شدم ،

اوووووف عجب چیزیه😍😍

#افشاوطنی 🇮🇷 دوست پسرشو آورده خونش جلو اینه قمبل داده کگیر پسره هم تو ک*.*ص داره تلم*.*.به خودشم فیلم میگیره آخ اوخش فقط مش
#افشاوطنی 🇮🇷 دوست پسرشو آورده خونش جلو اینه قمبل داده کگیر پسره هم تو ک*.*ص داره تلم*.*.به خودشم فیلم میگیره آخ اوخش فقط   مشاهده و دانلود فیلم🔞

⏺ عکس لختیِ نيوشا بلخره در اومد مشاهده🔞
عکس لختیِ نيوشا بلخره در اومد مشاهده🔞

اوووووف عجب چیزیه😍😍

#افشاوطنی 🇮🇷 دوست پسرشو آورده خونش جلو اینه قمبل داده کگیر پسره هم تو ک*.*ص داره تلم*.*.به خودشم فیلم میگیره آخ اوخش فقط مش
#افشاوطنی 🇮🇷 دوست پسرشو آورده خونش جلو اینه قمبل داده کگیر پسره هم تو ک*.*ص داره تلم*.*.به خودشم فیلم میگیره آخ اوخش فقط   مشاهده و دانلود فیلم🔞

⏺ عکس لختیِ نيوشا بلخره در اومد مشاهده🔞
عکس لختیِ نيوشا بلخره در اومد مشاهده🔞

اوووووف عجب چیزیه😍😍

#افشاوطنی 🇮🇷 دوست پسرشو آورده خونش جلو اینه قمبل داده کگیر پسره هم تو ک*.*ص داره تلم*.*.به خودشم فیلم میگیره آخ اوخش فقط مش
#افشاوطنی 🇮🇷 دوست پسرشو آورده خونش جلو اینه قمبل داده کگیر پسره هم تو ک*.*ص داره تلم*.*.به خودشم فیلم میگیره آخ اوخش فقط   مشاهده و دانلود فیلم🔞