شهر داستان | رمان
رفتن به کانال در Telegram
نمایش بیشتر
📈 تحلیل کانال تلگرام شهر داستان | رمان
کانال شهر داستان | رمان (@dastanromancity) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 24 973 مشترک است و جایگاه 1 293 را در دسته کتب و رتبه 13 521 را در منطقه إيران دارد.
📊 شاخصهای مخاطب و پویایی
از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 24 973 مشترک جذب کرده است.
بر اساس آخرین دادهها در تاریخ 11 ژوئیه, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -533 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -10 بوده و همچنان دسترسی گستردهای حفظ شده است.
- وضعیت تأیید: تأیید نشده
- نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 12.94% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 4.40% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب میکند.
- دسترسی پستها: هر پست به طور میانگین 3 231 بازدید دریافت میکند. در اولین روز معمولاً 1 098 بازدید جمعآوری میشود.
- واکنشها و تعامل: مخاطبان بهطور فعال حمایت میکنند؛ میانگین واکنش به هر پست 0 است.
- علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا تمرکز دارد.
📝 توضیح و سیاست محتوایی
توضیحی برای کانال ارائه نشده است.
به لطف بهروزرسانیهای پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 12 ژوئیه, 2026)، کانال همواره بهروز و دارای دسترسی بالاست. تحلیلها نشان میدهد مخاطبان بهطور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کردهاند.
24 973
مشترکین
-1024 ساعت
-1177 روز
-53330 روز
آرشیو پست ها
24 960
ينكارو كردم اونم اومد نشست رو كيرم و بالا و پايين ميكرد كه يك دفعه با يه جيغ آروم و طولاني موهاي سينمو چنگ زد و ولو شد رومن . كمي كه باسناشو ماليدم به بغل غلط خورد و گفت حالا نوبت توئه منم دوباره رفتم وسط پاهاش كيرمو كذاشتم تو كوسش و شروع كردم به تلمبه زدن يه پنج دقيقه اي طول نكشيد كه همزمان با لرزيدن دوباره بدن مهناز منم آبم داشت ميومد كه خواستم بكشم بيرون ولي پاهاشو حلقه كرد به كمرمو نذاشت كه درش بيارم و منم با فريادي كه اونم همراهيم كرد با فشار آبمو خالي كردم تو كوسش و دراز كشيدم روش و شروع كردم به خوردن لباش .آروم در گوشش گفتم ديوانه بچه دار نشي كه گفت نه الان وقتش نيست نترس كمي كنار هم دراز كشيديم كه به پيشنهاد اون رفتيم يه دوش دونفره هم باهم گرفتيم و من حركت كردم طرف خونه . تو راه هم زنگ زد و باهم حرف زديم و اينكه خيلي بهش خوش گذشته و… تو اون سه ماه كه من اونجا بودم يه بار هم مرخصي ساعتي گرفتم و رفتم سكس كرديم . البته اگه دست مهناز بود خيلي بيشتراز اينها سكس ميكرديم ولي من زياد از سكس كردنش خوشم نيومد واسه همين همون دوبار برام كافي بود .
نوشته: نیما
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
24 960
بود كه دلم ميخواست باهاتون درد دل كنم لطفاً كمي بيشتر پيشم بمونيد . منم گفتم باشه حالا كه به خواهرت خبر دادم مشكلي نيست . گفت نه از اون شوهر معتادم خيري ديدم و نه از اون پسره هميشه حسرت به دلم موند كه سرمو بذارم رو زانوي ين مرد و به چشاش زل بزنم و باهاش حرف بزنم . منم معطل نكردم و زود بادستم زدم رو رانم و گفتم سرتو بذار اينجا و حرف بزن كه با كمي مكث و ترديد اينكارو كرد منم دستمو گذاشتم رو كيرم و زير سرش كه متوجه شق شدنش نشه و با دست ديگم موهاشو نازميكردم . كمي كه از بي مهريهاي پدرزنم حرف زد كه تو خونه راش نميده ديدم بغض كرده و داره اشك از چشاش سرازير ميشه منم ناخواسته خم شدم و بوسيدمش و گفتم گريه نكن همه چيز درست ميشه . كه با بوسيدن من انگار جرأت پيدا كرده باشه پاشد و دستشو انداخت گردنم و محكم بغلم كرد منم بغلش كردم و هي ميبوسيدمش كه آروم بشه يه پنج دقيقه اي كه گذشت واروم شد از خودم كمي جداش كردم و ديدم ديگه گريه نميكنه و با خجالت گفت ببخشيد شما رو هم ناراحت كردم كه با يه بوسه اينبار از لباش نذاشتم حرفشو كامل كنه . وقتي لباشو بوسيدم حس كردم چقدر داغه واسه همين دوباره كه لبامو گذاشتم رو لباش ايندفعه اونم ول كن نبود و لباشو از رو لبام برنميداشت و داشتيم رسماً لباي همديگه رو ميخورديم كه كم كم ديدم زبونشم ميذاره تو دهنم منم زبونشو ميمكيدم و اون دستاشو كرده بود تو موهامو و داشت ديوونه ميشد كه دستمو گذاشتم رو سينه اش كه ديدم خوشش اومد و منم آروم ماليدمش كه يهو ازم جدا شد و گفت اينجا ناجوره بيا بريم رو تخت من كمي دراز بكشيم . رفتيم تو اتاق خواب و روبروي هم دراز كشيديم و دوباره شروع كرديم به لب گرفتن و منم سينه هاشو ماليدم . يواش يواش دكمه هاي پيرهنشو باز ميكردم و اونم فقط لبامو ميخورد . تا اينكه كمي بلندش كردم و پيراهنشو كلاً درآوردم كه گفت مال خودتم در بيار تو دو ثانيه مال خودمم درآوردم و حالا دستمو از زير سوتين ميماليدم به ممه هاش كه نرم و سفيد بودن ولي يه ايراد داشت كه شكمش هنگام بارداري كمي ترك خورده و يه ذره شل بود . دستمو بردم كه دكمه شلوارشو باز كنم گفت بذار خودم بازكنم سخت باز ميشه خودش بازش كرد و كلاً شلوارشو درآورد و انداخت كنار و ديدم كه پا شد و نشست و شروع كرد شلوار منم باز كنه منم كمي كمكش كردم شلوار منم درآورد و اونم انداخت يه كناري . از رو شورتم دستي به كيرم كشيد و روي من دراز كشيد و شروع كرد به خوردن لبام منم از فرصت استفاده كردم و سوتينشو باز كردم كم كم اومد پايين تر و نوك سينه هاموليس زد و رفت پايين تا رسيد به كمرم دستشو از زير شورت زد به كيرم داشتم ديوونه ميشدم كه ديدم شورتم دودستي گرفت و كشيد پايين كمي با كيرم بازي كرد و من بلند شدم و گرفتم خابوندمش و شروع كردم به خوردن ممه هاش بعد اومدم پايين و شورتشم در آوردم وكمي دست كشيدم به كوسش . نميخوام دروغ بگم نه اون برام ساك زد و نه من كوس اونو ليسيدم ولي عجب كوس خوشگل و تپل و تر و تميزي داشت تازه اصلاح هم كرده بود و كمي هم بخاطر حال كردنمون خيس شده بود كونش هم همونطور كه فكرشو ميكردم بزرگ و نرم و سفيد . پاهاشو باز كرد و كمي بلندشون كرد منم متوجه منظورش شدم نشستم وسط پاهاش و اروم دراز كشيدم روش تا كيرم خودش جاشو پيدا كنه كمي كه به كمرم حركت دادم ديدم سر كيرم دقيقاً جايي هست كه بايد باشه و اروم فشار دادم واقعاً كوسش تنگ بود . تقريباً بيست ماهي بود كه رنگ كير نديده بود. آه و اووفش اتاق رو پر كرده بود كمي كه تلمبه زدم و لباي همديگه رو خورديم . حس كردم ميخواد من دراز بكشم و اون بياد رو من . هم
24 960
خواهرزنم مهناز
#خواهرزن
اسم من نيماست و ٣٥ سالمه ده ساله كه ازدواج كردم خانمم ٣٠ سالشه و يه خواهر زن دارم كه اسمش مهناز و سه سال از زن من كوچكتره . مهناز يك سال بعد از ما ازدواج كرد ولي بعلت اعتياد شديد شوهرش ازش جدا شد و يه دختر ٧ ساله داره به اسم مژده . مهناز آرايشگر خوبيه و كارو بارش هم عاليه و درامد خوبي داره . من اوايل اصلاً هيچ حسي به مهناز نداشتم ولي يكي دوسال كه از ازدواجش گذشت و كمي جا افتاده تر و زيباتر شد كم كم وقتي ميديدمش يه جورايي ميرفتم تو نخش و يواش يواش كارم شده بود ديد زدن اندامش با هيكلي كاملاً سكسي و كمري باريك و باسني درشت و سينه هاي تپل مپل . بگذريم بعد از طلاقش به همراه دخترش مژده با پدر خانمم اينا زندگي ميكردن و من فكر ميكردم حالا كه مطلقه است راحتتر ميتونم بهش نزديك بشم تا اينكه مهناز خانوم بدون مشورت باهيچ كسي با يه پسر مجرد خرپول صيغه شده بود كه پسره همه چيز براش مهيا كرده بود و يه آپارتمان اجاره كرده بود كه با هم رفتن و اونجا زندگي ميكردن ، حتي براي مهناز ماشين هم خريده بود . البته از خوش شانسي من شش ماه نكشيد كه مهناز دل پسره رو زد و تركش كرد ولي پدر خانمم ديگه مهناز رو راه نداد به خونه و مجبور شد با دخترش تو همون آپارتمان تنها زندگي كنه . و با آرايشگري زندگيشو بگذرونه و باز شيطون رفت تو جلد بنده كه بلكه بتونم يه جورايي به مهناز نزديك بشم . از قضا منو سه ماه مامور به خدمت فرستادن شهرستاني كه پدر زنم اينا زندگي ميكردن و ٧٠ كيلومتر با شهر ما فاصله داشت و من هم مجبور بودم صبح ها با ماشين خودم برم و عصري هم بر گردم . هر از گاهي با اس ام اس حال مهناز و دخترش رو ميپرسيدم و هر از گاهي هم اس خنده دار يا عاشقانه بهش ميفرستادم كه اونم جواب ميداد . كم كم پيامهامون بيشتر جنبه عاشقانه و درد دل پيدا كرده بود . پنج شنبه ها هم كه اداره زودتر تعطيل ميشد يه سر ميرفتم دم در خونشون و يه حال و احوالي ميپرسيدم و ميومدم . كه متوجه شدم مهناز هم يه جورايي داره به من عادت ميكنه . يه روز بهم زنگ زد و گفت نهار درست كردم بيا نهار بخور بعد برو چون من ناراحت ميشم تو ٧٠ كيلومتر راه رو با شكم خالي ميري كه منم قبول كردم و بعد از اداره رفتم خونش . وقتي رفتم تو ديدم كه دخترش مژده خونه نيست و مهناز تنهاست ازش پرسيدم مژده كجاست كه گفت بعد از مدرسه رفته خونه پدرم . مهناز مثل هميشه با يه شلوار جين و يك پيراهن مردانه جلوي من داشت نهار رو آماده ميكرد با اين تفاوت كه خيلي آرايش كرده بود و اون نيمچه روسري هميشگي رو هم از سرش برداشته بود و يه رنگ شرابي خوشگل هم به موهاش زده بود . خلاصه كمي با تلويزيون ور رفتم تا مهناز صدام كرد براي نهار . موقع نهار دقيقاً روبروي من نشسته بود و همش تو چشمام زل ميزد . منم اونقد حال كرده بودم كه نميخواستم اون نهار هيچ وقت تموم بشه . و عليرغم اينكه تند تند غذا ميخورم و عجله هم داشتم كه قبل از تاريكي برسم خونه ولي نهارمون حدود ٤٠ دقيقه طول كشيد بعد از نهار زنم زنگ زد مهناز گفت بهش بگو كمي دير ميام بذار كمي بشينيم و حرف بزنيم منم همينو گفتم بعد رفتم تو پذيرايي و نشستم روبروي تلويزيون مهناز هم اومد كنار من رو مبل سه نفري نشست ولي با كمي فاصله كه ميشد يه نفر هم بشينه وسطمون . و شروع كرد از سرنوشت خودش و … حرف زدن منم كمي نصيحتش كردم و گفتم خلاصه سرنوشته و من از اينكه دوباره آزاد و مطلقه هستي خوشحالم . كه ديدم يه لحظه انگار خوشش اومده باشه گفت چرا ؟ منم گفتم چون نه اون شوهر معتاد اوليت و نه اين پسره كه صيغش بودي هيچكدوم لياقت تورو نداشتن . گفت آقا نيما خيلي وقت
24 960
ونه خودمون یه آمار دادم و سریع برگشتم و دوباره سکس وای از اون روز به بعد من و نگار عین زن و شوهر بودیم و شبها رو یه تخت تو بغل هم می خوابیدیم تا اینکه داداشم از زندان آزاد شد ولی بعد از اون هم ما باز با هم رابطه داریم و بهتون بگم اونا یه بچه دارن که مطمئنم که از منه چون نگار خودش هم میگه و در ضمن خیلی هم به من رفته و همه تو فامیل هم میگن ببینید که ..... چقدر به عموش رفته( اسم بچمو به دلایل امنیتی نمیگم)
در پایان باید بگم هنوز هم یه تار موی نگار را با تموم دنیا عوض نمی کنم و رابطه ما صرفا یه رابطه سکسی نیست و من اونو فقط واسه سکس نمی خوام و بخاطر اون با همه دوست دخترام قطع رابطه کردم چون اون دوست نداشت من بغیر از اون مال کس دیگه باشم ...
خوش باشین امیدوارم همیشه در کار و عشق و زندگی موفق باشین
پایان
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
24 960
یه میکرد دستمو به آرومی بردم حلقه کردم دور گردنش و آخرین قطره اشکی که داشت از چشای آسمونیش میچکید رو لیسیدم و خیلی یواش لبم رو گذاشتم رو لباش و گفتم حالا اگه تو هم منو می خوای ببوس دیدم نمی بوسه گفتم تا لب نگیری من هم نمی گیرم وای انگار تو بهشت بودم دیدم آروم کنج لبمو بوسید وای خدای من داشتم از هرم لبش می سوختم همونجوری که دستم حلقه بود دور گردنش دوتایمون به پهلو جوری که صورتامون به طرف هم بود خوابیدیم کف اتاق بهش گفتم می خوام همین جوری تو بغلم بخوابی تا این حال از سرم بپره می خوام تو هوشیاری باهات حال کنم و چند لحظه بعد همون جا کف اتاق در حالی که یه دستم زیر سرش و یه دست دیگمو انداخته بودم روش هر دومون خوابیدیم بیدار که شدم دیدم ساعت4 صبح و گل زیبام هم تو بغلم خوابه آروم لبمو گذاشتم رو لبش دیدم از خواب نارش بیدار شد بهش گفتم اجازه میدی اونم با علامت سر تایید کرد بهش گفتم من تو رویام بارها با تو سکس کردم دلم می خواد الان که بهت رسیدم اون جوری که دلم می خواد این کارو بکنم اونم گفت من در اختیار توام.
اول آروم نشستم و لبامو گذاشتم رو لباش و تا جایی که تونستم لباشو خوردم و ازش لب گرفتمو بهش لب دادم وای که چه لبای خوشمزه ای داشت اصلا دلم نمی خواست اونا رو ول کنم ولی بعد از کلی لب گرفتن رفتم سراغ گوشش و اونم تا جایی که میتونستم لیس زدم حالا دیگه کم کم داشت صداش در می اومد و همین منو بیشتر تحریکم میکرد همین جوری من خوردم و لذت میبردم تا اومدم پاینتر تا به سینه هاش رسیدم بعد از اینکه کمی از رو لباساش باهاشون بازی کردم بهش گفتم بلند شو می خوام لباساتو در بیارم و آروم تابشو از تنش در آوردم اخ که چه لذتی داشت در آوردن لباش کسی که مدتها بود تو آتیش عشقش و دیدن اون بدن ناز و ترنجش می سوختم
خلاصه بدنش همونجوری بود که تو رویاهام بود به همون سفیدی و لطافت و زیبایی تا سینه هاشو دیدم عین تشنه که مدتها آب نخورده بود شروع کردم به خوردنشون چقده هم لذیذ بودن بغلش کردم خوابوندمش روی تخت والان نخور کی بخور اونم دیگه تحریک شده بود و هر چی می خواست خودشو کنترل کنه نمی تونست و صداش بود که لحظه به لحظه بلند و بلند تر می شد و تقریبا دیگه داشت داد میزد و منم اومدم پاینتر تا رسیدم به نافش اونجا هم کمی مکث کردم کم کم رسیدم به شلوارکش دستمو بردم زیرش وای چه حرارتی پاهاشو دادم بالا و شلوار و شرتشو از پاش در آوردم یه بوسه زدم رو کوسش چه کوس تپل و گوشتی داشت چه چوجول ناز و مامانی
وای خدای من عین وحشی های کوس ندیده شروع کردم به خوردن که دیدم نگار با خنده گفت چته هول کردی آروم همش مال خودته
گفتم می دونم ولی می ترسم تموم بشه و شروع کردم به خوردن چه عطری داشت وای که تا آخر عمرم اون عطر اولیش تو مشامم می مونه چوجولش داغ داغ بود و فکر می کردم که تو کوسش چقدر داغه خلاصه من می خوردم با ولع هم می خوردم و صدای نگار هم دیگه تو اتاق پیچیده بود و یه ریز با صدای لرزون حرف میزد و منو به خوردن بیشتر بشویق میکرد: بخور بخور همشو بخور ایییییی مهدی میخوام با کوس بیام تو دهنت
و من هم تند تند میخوردم و از اینکه اون خوشش اومده بود خوشحال بودم و همه تجاربی را که در طی این چند ساله به دست اورده بودم رو کوس نگارم داشتم پیاده میکردم و می دونستم اگر از سکس با من خوشش بیاد امکان اینی که دفعات بعدی هم تو کار باشه زیاده
تو همین فکرا بودم که متوجه شدم داره ارضا میشه و بعده چن لحظه به نهایت لذت رسید و اورگاسم شد جاهامونو با هم عوض کردیم وآروم کیر شق کرده منو تو دهنش کرد و با مهارت عجیبی که فقط مخصوص خودش بود شروع کرد به خوردن واقعا تو کارش خبره بود بعد از چند دقیقه ساک زدن گفتم کافیه و به پشت خوابوندمش و کیرم رو که الان دیگه خیس خیس بود کردم تو کوسش اول یه اخ بلند گفت و بعد چشاشو بست و رفت تو حس هی اخ واوخ میکرد و معلوم بود خیلی لذت می بره چون هم کیر من به برکت خانمای دوست دخترم کلفت بود و هم اون چند وقت بود بواسطه زندان بودن آق داداشم از نعمت کیر محروم بود خلاصه من میکردم و با یه دستم رو چوجولشو مالش میدادم و با دشت دیگم سینشو اون شب تا صبح ما با هم سکس داشتیم صبح که شد هر دومون دیگه نای نفس کشیدنم نداشتشم چون دوتایمون چند بار ارضا شده بودیم نگار گفت مهدی جان خیلی حال دادی و الان واقعا دوست دختراتو درک می کنم و میفهمم چرا اینقده خاطرتو می خوان واقعا تو کارت واردی گفتم
خانم خانما خجالتم میدین
گفت نه واقعا جدی میگم من که خیلی لذت بردم از این حرفش احساس غرور کردم چون واسه مرد خیلی مهمه که طرف جنسیش از سکس با اون اینقدر راضی باشه واز طرف دیگه دیگه مطمئن شدم که دفعات بعدی هم تو کار هست خلاصه تو بغل هم خوابیدیم تا ظهر
ظهر از خواب بیدار شدم یه دوش گرفتم از حموم که اومدم بیرون دیدم نگار هم از خواب بیدار شد. رفتم از بیرون ناهار گرفتم اوردم و ناهار رو با هم خوردیم بعد از ناهار رفتم خ
24 960
اسم من مهدیه این ماجرایی که می خوام براتون تعریف کنم بر می گرده به دو سال پیش اون موقع من 22 سالم بود اوج جوانی و زیباییم بود و دور وبرم پر بود از دوست دخترهای جورواجور و هر روز را با یکی از اونا بودم ولی تا اون روز از هیچ دختری خوشم نیومده بود تا اینکه مادرم یه روز گفت که واسی داداشم یه دختره خوب پیدا کرده والحق هم که خوب مالی پیدا کرده بود بطوری که اقا ما تو همون نگاه اول یه دل نه صد دل نه بلکه صد هزار دل عاشق این این زن داداش آینده مون شدیم و همون موقع هم با توجه به شناختی که ار خود جلبم داشتم می دونستم که این خانمه چه زن داداشم بشه وچه نشه رو باید بکنم و میکردم خلاصه کارا رو براه شدو این عشق ما اومد بغل گوش ما و زن داداشم شد که الهی فداش شم یه مدت گذشت وعشق من به این زن داداش روز بروز بیشتر میشد اها تا یادم نرفته بگم داداش عزیز بنده خلافکار تشریف داشتن و خاتم عزیزترش از این موضوع بی اطلاع تا اینکه بعده چن ماه زندگی سراسر شوروعشق آقایون پلیس که ایشالله قربون همش بشم ودستشون درد نکنه ودرد وبلاشون بخوره تو این سرمن این اق داداش ما رو گرفتن و انداختن تو حلفدونی و زن داداش هم که تاره فهمیده بود که شوهر جونش خلافکار بوده می خواست خونه زندگیشو رها کنه و بره خونه باباش ولی با صحبتهای مامان خوبم و دیگر اطرافیون که تو الان باید خودتو نشون بدی وپشتیبان شوهرت باشی واین سری حرفها مخ این کفتر سفید منو زدن و نزاشتن بره و این رز منم قرار شد تا آزادی اق داداش سر خونه زندیگش بمونه و بعده آزادی شوهرش ازش تعهد بگیره که دیگه خلاف نکنه و قسمت جالب داستان اینجا بود که قرار شد من خونه داداشم بمونم و شب هم همونجا بخوابم تا بقول مامانم بتونم تو یه محیط آرومتر خودمو واسه کنکور آماده کنم ولی من خودمو واسه یه عملیات بزرگ داشتم آماده می کردم
خلاصه منو کتابام رفتیم خونه داداشی باورم نمیشد که می تونم با نگارم شبای زیادی رو تنها باشم واز همون موقع با توجه بقدرتی که در خودم برای برقراری ارتباط سکس با جنس مخلالف میدیدم میدونستم داداشم خونه خراب خواهد شد چند روز بدون اینکه اتفاقی بیفته گذشت تا اینکه گفتم این جوری نمیشه ومن هم باید از یه جایی شروع میکردم از اتاقی که بهم داده بود اومدم بیرون دیدم داره کتاب میخونه گفتم نگار جون زیاد نخون سوادت تموم میشه گفت پروفسور میام از شما قرض میگیرم اینم بگم زن داداشم نگار 6ماه از من کوچیکتر بود القصه ما کم کم سر حرف وانداختیم که یهو گفت مهدی جان جون من یکم بیشتر بفکر درسات باشو به این دوست دختراتم بگو که کمتر زنگ بزنن اینجا گفتم اول بگو بینم از کجا میدونی که خیلی واسه من عزیزی گفت والله فکر نکنم کسی بجز دوست دخترات واسه تو عزیز باشه که من حرفشو قطع کردم وگفتم نگار جان من تو دنیا فقط ار یه دختر خوشم میاد که متاسفانه و دیگه ادامه ندادم. گفت چه جالب بقیشو بگو گفتم اصلا هم جالب نیست چون اون الان شوهر کرده گفت خوب بگو گفتم بقیشو شب بهت میگم بزا برم یه وودکا بگیرم شب همه چیو بهت میگم که ناراحت شد وگفت کوفت بخوری مگه تو هم از اینچیا میخوری گفتم نه ولی هر وقت که یاد اون عشقم میافتم باید بخورم آخه راحتم میکنه خلاصه مخشو زدم و رفتم یه وودکا گرفتم وسریع اومدم خونه شب که شد صداش کردم واوردمش تو اتاقم گفتم میخوری گفت تو عمرم لب نزدم منم تو اون لحظه بغیر از اون نمی خواستم به چیزی فکر کنم لامپ اتاقو خاموش کردم که اون ختدید و گفت دیوونه لامپ وچرا خاموش میکنی بهش گفتم ببین نگار جان جون مادرت کاری به این کارا نداشته تو فقط امشب قراره بشینی و حرفای منو گوش کنی پس دیگه ضد حال نزن اونم قبول کرد و دیگه هیچی نگفت بعد بهش گفتم حالا که نمی خوری لااقل واسم بریز اونم همین کارو کرد وای که چه حالی میداد انگار تو آسمونا بودم همین طور که واسم می ریخت و من میخوردم شروع کردم به تعریف داستان عاشقانم و اونم با تمام وجود رفته بود تو نخ داستان من و منم همه حرفهایی که تو دلم بود را داشتم میگفتم و اون هم داشت گوش میداد دیگه تقریبا مست شده بودم هم از هم صحبتی اون و هم از وودکا که بهم گفت مهدی جان چرا باهاش صحبت نمیکنی گفتم آخه روم نمیشه گفت تو که خیلی از این حرفا پرو تری گفتم نه نگارم این بار قضیه فرق میکنه که باز گفت بنظر من هیچم فرق نمی کنه اگه من به جای تو باشم میرم و همه حرفامو بهش میگم تا اینو گفت جرات بیشتری پیدا کردم و دلمو زدم به دریا یه کم جلوتر رفتم حالا دیگه بهش چسپیده بودم و خیلی آروم بهش گفتم نگار جان راستشو بخوای اون عشق من تویی که دیدم یهو رنگش پرید و با صدای لرزون گفت مهدی جان تو الان حالت خوب نیست متوجه نیستی چی داری میگی گفتم نه به خدا حالم خیلی هم خوبه من خیلی وقت بود که می خواستم این حرفا رو بهت بگم و جلو دهنشو گرفتم و همه حرفامو از اول تا آخر براش گفتم اینبار رودررو و مستقیم همین طور که حرفامو می گفتم گریه میکردم و اونم داشت با من گر
24 960
بودم که گفت بکن دیگه منم پاهاشو انداختم پشت گردنم کیرمو لای چاک کوسش مالوندم بعد یهو تا ته کردم تو یک آهی کشید همونجانزدیک بود آبم بیاد بعد شروعکردم به تلمبه زدن وحشیانه میزدم عین کوس ندیده ها یک ده مین تلمبه زدم آبمو با تمام فشار ریختم توش کنارش بیحال افتادم بعد بلند شدیم دوش گرفتیم; حاضر شدم اومدم خونه از اون موقع دیگه فرصتش پیش نیامد بکنمش...
پایان
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
24 960
دوست زنم سولماز
#دوست_زن #زن_مطلقه #دوست_همسر
داستان سکس با دوست زنم سولماز
اسم من ناصر ۳۵ سالمه قیافه معمولی دارم ۵ ساله ازدواج کردم اسم زنم آرزو ما رابطه خوبی داریم ازش راضی ام یک دوست داره اسمش سولمازه رشتیه تو بیرجند تنها زندگی میکنه از شوهرش طلاق گرفته قد متوسط تو پرسفید سینه ۸۵ خلاصه همه چی تمومه بریم سر اصل داستان
سلماز قرار بود خونه بخره یکروز من سر کار بودم زنگ زد گفت داداش ناصرخونه خریدم با آرزو میاین کمک کنید منم بهش گفتم زنگ بزن به آرزو بگو ببین چی میگه خلاصه دیگه خبری نشد من شب رفتم خونه سر شام ارزو گفت که این سلماز زنگ زده میگه بیاین کمک کنید من اصلا حالم خوب نیست حوصله هم ندارم ولی بهش گفتم ناصر رو میفرستم بیاد کمکت بدبخت گناه داره دست تنهاست هیچکسو نداره منم یکم غر زدم رفتم خوابیدم که انگار صبح برم کمکش.خلاصه صبح اول وقت حاضر شدم راه افتادم رفتم سمت خونه سلماز تو راه بهش زنگ زدم گفتم چیزی لازم نداری گفت چندتا نون بخر بیا واسه صبحانه.خلاصه منم نون خریدم آدرس فرستاد رفتم زنگو زدم گفت بیا بالا من اصلا تو فاز نبودم تا اینکه در واحدشو که باز کرد یک لحظه میخکوب شدم یک تاپ قرمز تنش کرده بود قشنگ چاک سینه هاش مشخص بود یک دامن تا بالای زانو موهاشو بلوند کرده بود من مات این بودم که با صدای چه عجب از اینورا به خودم اومدم دیدم یک لبخند داره میزنه فهمیده بود قضیه رو خلاصه رفتم نشستم صبحانه رو زدیم من همش چشمم تو سینه های این بود بدجوری سیخ کرده بودم بلند شدم لباس عوض کردم شروع کار کردن در حین کار زیر چشمی هواسم بهش بود دید میزدمش چایی آورد برام خم شد بردارم باز چشمم افتاد به چاک سینه اش بعد یهو بهم گفت من برم لباس عوض کنم اینجوری از کار میفتی یک خنده ایی کرد و رفت تو اتاق خلاصه تا بعدازظهر طول کشید آرزو زنگ زد گفت کارت تموم شد بیا خونه مامانم حالش خوب نیست میرم اونجا منم گفتم کارم طول میکشه اونم گفت عیب نداره.خلاصه اینکه تقریبا کارا تموم شده بود جفتمون خسته و کوفته سلماز گفت من میرم حمومو میشورم یک دوش میگیرم تمومه میام دیگه گفتم باشه منم داشتم چایی دم میکردم یهو یک صدایی اومد گفت آااااخ انگار خورد زمین من سریع رفتم پشت در چندبار صداش زدم جواب نداد درو هول دادم باز شد دیدم کف حموم افتاده سریع زیر بغلشو گرفتم بلندش کردم داشتم میبردمش سمت اتاق تازه متوجه شدم که کاملا لخته یواش یواش صدای ناله اش بلند شد بردمش گذاشتمش رو تخت ملافه رو کشیدم روش خجالت نکشه کنارش نشستم دیدم حالش بهتر شد رفتم یک آب قندبراش اوردم خورد گفت کمرم خیلی درد میکنه منم سریع گفتم بیا برات ماساژ بدم گفت نه خودش خوب میشه من اسرار اون انکار آخرش گفت زشته من جلوت لخت باشم گفتم بابا من لختتو دیدم خجالت نداره خلاصه با هم زدیم زیر خنده رفتم یکم روغن زیتون اوردم کنارش نشستم ملافه رو تا بالای کمرش روی کونش انداختم شروع کردم به ماساژ قشنگ از بغل سینه های سفیدش معلوم بود کیرم داشت بلند میشد همینجوری ماساژ میدادم دستم رو بردم پایین تر اعتراضی نکرد خوشش اومده بود به بهانه ماساژ پاهاش کل ملافه رو انداختم اونور دستمو گذاشتم لای چاک کونش دیدم یک تکونی خورد همینجوری ادامه دادم یواش دستمو رسوندم بغل کوسش که سرشو آورد بالا گفت حسین دیگه ادامه نده ولی دیر شده بود سریع شلوارمو درآوردم تا کیرمو دید با دستش گرفت گفت فقط همین یکبار اونم مزد کمکی که بهم کردی منم گفتم قبوله بعد سرشو آورد بالا سر کیرمو یواش کرد تو دهنش شروع به ساک زدن کرد منم دستمو گذاشتم روی کوسش میمالوندم به پشت خوابوندمش کیرمو گذاشتم لای سینه هاش بالا پایین میکردم تو حال خودم
24 960
Repost from N/a
اووووف بزن رو هلوها ببین چی میبینی🔞😋😂
🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑
🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑
بنا به درخواست دختر پسرای هات و هورنی ✨🍑
