fa
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

رفتن به کانال در Telegram

نمایش بیشتر

📈 تحلیل کانال تلگرام شهر داستان | رمان

کانال شهر داستان | رمان (@dastanromancity) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 25 223 مشترک است و جایگاه 1 272 را در دسته کتب و رتبه 13 378 را در منطقه إيران دارد.

📊 شاخص‌های مخاطب و پویایی

از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 25 223 مشترک جذب کرده است.

بر اساس آخرین داده‌ها در تاریخ 26 ژوئن, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -617 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -20 بوده و همچنان دسترسی گسترده‌ای حفظ شده است.

  • وضعیت تأیید: تأیید نشده
  • نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 11.31% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 3.81% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب می‌کند.
  • دسترسی پست‌ها: هر پست به طور میانگین 2 855 بازدید دریافت می‌کند. در اولین روز معمولاً 961 بازدید جمع‌آوری می‌شود.
  • واکنش‌ها و تعامل: مخاطبان به‌طور فعال حمایت می‌کنند؛ میانگین واکنش به هر پست 0 است.
  • علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا تمرکز دارد.

📝 توضیح و سیاست محتوایی

توضیحی برای کانال ارائه نشده است.

به لطف به‌روزرسانی‌های پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 27 ژوئن, 2026)، کانال همواره به‌روز و دارای دسترسی بالاست. تحلیل‌ها نشان می‌دهد مخاطبان به‌طور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کرده‌اند.

25 223
مشترکین
-2024 ساعت
-1267 روز
-61730 روز
آرشیو پست ها
sticker.webp0.09 KB

ا رفتارش مثل مرد ها شده بود . کامل مشخص بود که چه فکری داره و انگاری پاهام سست شدن و زبونم لال شد و فقط گفتم بریم . وقتی رفتیم توی اتاق خواب به شوخی گفتم شوهرت نیاد ؟ گفت نه نمیاد و بیاد هم اول باید منو حال بیاره بعد رمق واسش موند تو را بکنه و خودم جرش میدم و خندیدیم . سارا لامپ را خاموش کرد و چراغ خواب اتاق را روشن کرد . نور آبی داشت . بعد توی تخت کنار هم دراز کشیدیم و حنانه دوباره حرفای سکسی زد و گفت سارا من هر شبی که پریود نباشم و فرشید باشه توی این تخت حسابی میدم ولی سیر نمیشم نمیدونم چرا و انگار هر چی میکنم بیشتر و متنوع تر دلم میخواد و من فقط اینجوری هستم یا تو هم مثل من هستی؟ گفتم بالاخره همه آدمها یه چیزایی را دوست دارن و همش طبیعی هست و بعد سارا گفت حنانه یه خواهش میکنم نه نیار و من دوسدارم امشب یه کم باهات بازی کنم و هم خودت هم خودم را حال بیارم و موافقی؟ گفتم سارا دیوونه شدی؟ گفت تو فکر کن شدم . گفتم کار دستمون میدی ها دختر بیخیال شو . گفت مگه من مرد هستم نترس . فقط،چشاتو ببند و ریلکس باش قول میدم خوش بگذره . بعدم اولین حرکت پا شد و خم شد روی من که به کمر خوابیده بودم و گردن منو بوسید و انگار داروی بی حسی بی هوشی بهم تزریق کرد و دیگه نتونستم حرفی بزنم و دستای سارا اول لباسم را بالا داد و سینه های ۷۵ منو در آورد و انگار مدتها منتظر این فرصت بود شروع کرد به مکیدن سر سینه راستم و دست راستش را هم بدون تلف کردن وقت کرد زیر دامن توی شورت من و گفت حالت میارم امشب و من ساکت بودم و حس میکردم یه مرد انگار منو داره میماله و فقط گفتم کاش میدونستم که قراره چیکار کنیم که شیو کرده بودم کاش رفته بودم حمام و تمیز کرده بودم ولی سارا گفت وقت هست بعد حال مون خواستی برو و کارشو ادامه داد و منو بد جور حشری کرد . حدود چند دقیقه که منو مالوند افتادم التماس چون واقعی داشتم ارضا میشدم . سارا خیلی استاد بود توی حشری کردن و منو تا نزدیک ارضا شدن می‌برد و بعد رها می‌کرد. چند بار اینکار را کرد و دیوانه ش شدم که باهاش واقعی عشق بازی کنم و حس میکردم انگار واقعی کارش را بلده و مثل مرد بهم حال میده . دامن و شورت را در آورد از پاهام و خودم هم اون تی شرت را در آوردم و دیگه فقط دوست داشتم با سارا هر کاری میگه بکنم تا ارضام کنه . سارا گفت حنانه دوست داری ؟ گفتم آره و گفت پس تو هم حال بده که من از تو داغترم و زود میشم اگه واسه من بخوریش و لیسش بزنی و گفت ببخشین و حالت وارونه خم شد دهن من و دقیق کوسش را آورد جلوی دهنم و خودش هم سرش را کرد لای پای من و شروع کرد به لیس زدن‌ و انگشت کردن و حتی سوراخ کونم را آروم حین خوردن با شست دستش مالش میداد و حشری تر میشدم و سعی می‌کردم پاهام را بالاتر بیارم و حنانه استادانه برای من کوس منو خورد و انگشت می‌کرد و ناله منو در آورد و دیوونه م کرد بحدی که حتی فکرش را نمیکردم یه روزی من حاضر بشم برای زن دیگه بخورم مثل خود سارا لای کوس خیس و لیز شده ش را خوردم و راحت زبونم را توی کوس سارا فرو میکردم و بوی کوسش منو یه جورایی انگار داغتر می‌کرد و میگفت یواشتر بخورش زود ارضام میکنی ولی من فقط زبون توی کوسش میکردم و کمر دوتامون گاهی تکون می‌خورد از فرط لذت و قلقلک و هر دو چون شوهر داشتیم و لذت اینکار را چشیده بودیم بیشتر بهم حال میدادیم. و بعد مدتها من یه حال حسابی کردم و سارا بهتر شوهر سابقم منو حال می‌آورد و دقیق میدونست کجا را بخوره بماله ببوسه زبون بزنه چقدر فشار بیاره که دلم بخواد بازم باهاش بخوابم . بالاخره اول سارا ارضا شد توی دهنم همون پوزیشن و کمر چرخوند و توی دهنم آروم شد منو با زبون و انگشت همزمان حال آورد. اون شب یه بار دیگه بعد حمام رفتن دوتایی با سارا حال کردیم و واقعی مثل زن و شوهر شدیم و سوراخ واسه هم سالم نداشتیم و اونشب قول دادیم با هم‌ باشیم همیشه . حداقل دو بار ما در هفته با سارا باهم حال میکردیم و بعد با پیشنهاد سارا فرشید شوهرش را هم اوکی کردیم تا به منم حال بده و یه جورایی منم شریک سارا شدم و به فرشید جلوی سارا دادم . اینکه بگم سارا منو برای فرشید می‌خواست واقعا ناحق هست و منو سارا خودمون به این نتیجه رسیدیم که فرشید هم منو بکنه و از طرف سارا نه اصراری بود نه اینکه بخواد نامردی در حق من بکنه . چون چند بار تعریف کرده بود که فرشید خوش سکس هست منم باهاش حال کردم . ولی هیچ وقت نه من نه فرشید نه سارا اون احترام و حریم همدیگه را نشکستیم و واقعی همه چیز توافقی بود و زمانی که سارا پریود بود من بجاش با فرشید میخوابیدم و کسی دلخور نبود . فرصت شد مینویسم اولین بار چطور فرشید را هم باهاش سکس کردم جلوی سارا . امیدوارم لذت برده باشین از خوندن سرگذشت من نوشته: حنانه 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

م و بحث الکی رفت سمت این موضوع و خیلی ریلکس توی یه موقعیت که خلوت بود پشت میز جوری که از بیرون قابل دیدن نباشه شلوار را باز کرد و شورت را جلوی من یه کم داد پایین و خم شد و داخل شورت خودش را نگاه کرد و گفت وای نگاه کن چه خبره چقدر آب ازش اومده و خندید . بعد هم گفت ببین نگی دروغ میگه و شورت را داد پایین تر و نشون من داد که چه کوس تپلی داره و شورتش هم واقعی نم داشت و گفت شوهر لازم شدم و باهم خندیدیم . بعد گفت ببخشین حنانه جون یهو دلت نخواد و تو هم شانس نیاوردی از شوهر و ببخشین من گاهی از این حرفا میزنم و دلت یهو نخواد و خواستی بگو به خودم شوهرت میشم و دوباره خندیدیم . بعد اون روز سارا دو سه بار علنی بهم گفت حنانه دلم یه حال حسابی میخواد از اونا که رمق آدم گرفته میشه و از حال میره و بعد خندیدیم و یه روز گفت دیگه گفت حنانه خونه تنهایی آدم میپوسه و من وقتایی که فرشید نیست مخصوصا شب هایی که نیستش اصلا خوابم نمی‌بره و میترسم گاهی و بعضی وقتا هم هوس میکنم و بدتر اذیت میشم و تا صبح بخورم پیچ ميخورم و شوخی شوخی گفت مثل شما مجرد ها مجبور میشم دست بکشم به سر ناتوانش و خندید . دیگه سارا هر چی تو دلش بود را پیش من میگفت و من میدونستم چون هم خودش هات هست هم فرشید زیاد هات نیست همینکه سارا با بعضی پسرها لاس میزد خیلی دلش میخواد تند تند حال کنه . یه روز سارا بلیط استخر آورد و گفت به شوهرش سرکار دادن و اگه دوس دارم تا یه سانس با هم بریم و منم برای جکوزی و سونا که داشت گفتم باشه و رفتیم سانس بانوان با همدیگه استخر و خوش گذشت . بعد اون روز سارا با من شوخی های دستی می‌کرد و بهم دست میزد و میگفت تو هم گوشت خوبی هستی و رو نمیکنی ها و گاهی قشنگ دستش را از پشت می‌کرد لای پای من و می‌مالید و زمانی که بهش میگفتم نکن سارا زشته و اذیت نکن میگفت ایشالا قسمت تو هم یه شوهر مثل فرشید بشه تا حال منو بفهمی . گاهی هم سارا فیلم سکسی نگاه میکرد اوقات بیکاری و به منم نشون میداد و نظر میداد راجع به اون مرد یا زن توی اون فیلم یا نظر از من میپرسید و میگفت تو چه مدلی دوست داری و میخندیدیم . بعد یه چند بار شوخی، ،شوخی عکس های خودش و فرشید را بهم نشون داد . فرشید هیکل متوسط و خوبی داشت و بدنش روی فرم بود . صورت خوبی هم داشت و عکس کیرش را هم سارا بهم نشون داد و کیر متوسط و قلمی و خوش فرمی داشت . دو سه بار سارا بهم علنی گفت حنانه کیر شوهرم تو کونت و حنانه فرشید بکنتت ایشالا و حرفای این مدلی زد و دیگه همه شوخی و حرفی با هم پیدا کردیم و راجع به شوهر سابق من و سکس و کیر و کارای جنسی مون می‌پرسید و من هم واقعیت را میگفتم . یه روز سارا گفت فرشید شب کاره امشب و فردا شب و میای پیش من تنها نباشیم دوتایی؟ یه جورایی حسش نبود و بهونه آوردم که خونه بابا ومامان اینا گیر میدن و فوری سارا گفت من زنگ به مادرت میزنم و میگم من مریضم و حالم خوب نیست و شوهرم هم نیست و خواهش میکنم ازش که اجازه بده بیای و تو که بچه نیستی دیگه و هر جوری بود منو راضی کرد که خونه زنگ بزنم و اوکی را بگیرم و اوکی را گرفتم . تا غروب با سارا چند تا سفارش را اوکی کردیم و بعد سارا گفت کی حال داره شام بپزه و پیتزا سفارش بدم؟ پیتزا دوست داری ؟ پیتزا سفارش داد و توی مسیر خونه گرفتیم و رفتیم خونه سارا و از در که داخل شدیم سارا گفت من برم دستشویی و گفت باز این کلوچه من اب از لب و لوچه ش آویزون شده و خندید و وقتی برگشت میز شام را ردیف کرد و با هم پیتزا خوردیم . ساعت حدود ۹ شب بود . سارا بهم گفت مشروب هست میخوای بخوری؟ گفتم نه مرسی گفت آبجو هم هست و نترس الکل کم داره و آورد و یه قوطی باز کرد و دوتایی خوردیم . بعد شام و مشروب سارا گفت چه گرم شدم لامصب و برم دوش بگیرم و پا شد خیلی رله لباس جدید تمیز و حوله حمام آورد و بعدم لباس در آورد و رفت داخل حمام و من نشسته بودم روی مبل و ماهواره نگاه میکردم و موزیک ویدئو میدیم .چند دقیقه بعد سارا اومد و رفت اتاق خواب و سشوار و لباس راحتی پوشید و آمد پیش من و گفت حنانه میخوای دوش بگیری؟ گفتم نه گفت برو حال میده سر حال میشی ولی قبول نکردم و نرفتم و چند دقه بعد سارا میوه آورد و منم گرم بودم بابت آبجو و زیاد دلم چیزی نمی‌خواست. بعد چند دقیقه سارا گفت عزیزم خوابت میاد ؟ گفتم نه زیاد و سارا گفت یه کم حرف بزنیم و حرفایی زد که فهمیدم واقعی هوسی شده و اولش یه کم ترسیدم و جا خوردم ولی کم کم حس کردم سارا میتونه یه دوست خوب مطمئن باشه و خدایی همه جوره هوای منو داشت و اذیتم نکرد و خودش هم متاهل هست و مراقب آبروریزی و این حرفا هست و بعد بهم گفت حنانه لباس راحتی دارم بیارم بپوش و برای من دامن راحتی و یه تی شرت از لباسهای خودش آورد و با اصرار منو متقاعد کرد لباس عوض کردم . بهم گفت حنانه بریم تخت خواب؟ کامل

ماجرای من و سارا و شوهرش #تریسام سلام اسم من حنانه هست و ۲۹ ساله هستم . یه رشته تحصیلی درس خوندم که کار واسش خیلی کم هست ودوست ندارم جزئیات را خیلی بیان کنم . از اینکه قضاوت بشم ناراحت میشم ولی خواستم بنویسم که چی برای من پیش اومد . حدود یکسال و نیم با مردی بعنوان ازدواج عقد کردیم و بعد چند ماه مشخص شد اون مرد اهل دود و خلاف و همه کاری هست و سر ماجرایی که خلاف کرده بود رفت زندان و دیگه به نتیجه رسیدیم که مرد زندگی نیست و طلاق قانونی گرفتیم . هم سرخورده بودم هم بیکار هم حرفا و متلک ها همه که نه درس که خونده درس حسابی هست نه شوهر حسابی و نه کاری و ترشیده شده و تقصیر خودشه و بختش سیاهه و چرت و پرت ها که به گوشم میرسید. دنیال کار بودم دنبال تفریح و دوری از دوست و فامیل و آشنای فضول بودم و واقعی سر به گریبان شده بودم . موقع کرونا هم که بدتر شد همه چیز و دائم توی خونه بودم . یه دختر خاله دارم اون یه کم با من دوستی داشت و گاهی سر میزد بهم ولی متاهل بود و زیاد با هم نمیشد باشیم و باید به زندگی شخصی خودش میرسید. ولی گاهی با هم میرفتیم خرید یا کاری داشت با ماشین میومد دنبالم و این تنها تفریح من بود . یه روز زنگ زد و قرار شد بریم یه مغازه که توی پیج شون دیده بود قیمت ها مناسب هستن و گفت بیا بریم ببینیم چی دارن و ما رفتیم اون محل که جای دور از مرکز شهر بود و یه مغازه معمولی بود ولی انصاف داشت و با نازلترین قیمت چیزای خوبی می‌آورد و اونجا بود که با سارا صاحب مغازه آشنا شدم . دیگه گاهی پیج شون سر میزدم و قیمت میگرفتم و گاهی خودش استوری میزاشت و پیام می داد و در واقع بیشتر توی نت تبلیغ داشت و دنبال مشتری بود و کم کم با هم دوست شدیم . دو سه بار سفارش چیزای مختلف دادیم و برای ما با قیمت خوبی تهیه کرد و ما هم مشتری ثابت سارا شدیم . خرده خرده سارا فهمید بیکارم و بهم گفت اگه حالش را داری بصورت حضوری بیا کمکم و یا توی نت برای پیج من دنبال محتوا باش و اگه چیز مناسبی دیدی پیگیر باش تا تهیه کنیم و بهت درصد سود میدم و خیلی نرم و آهسته با سارا دوست صمیمی شدم و حضوری و بصورت فعالیت توی پیج باهاش همکاری کردم . پول زیادی نداشت واسه من ولی یه جورایی مشغول بودم و کمتر حرف می‌شنیدم. شوهر سارا مرد خیلی خوب و آقایی هست و اسمش فرشید هست . کارمند (…) بود و شیفت داشتن . ۲ روز حالت روزکار ۲ روز عصر کار ۲روز شب کار و ۲ روز حالت استراحت داشت . وضع مالی خوبی داشتن ولی سارا بابت اینکه حوصله ش سر میرفت اینکار را راه انداخته بود و فرشید خیلی واسش فرقی نمی‌کرد زنش شاغل باشه ولی چون سارا رشته (…) خونده بود و علاقه داشت بهش کمک می‌کرد . ولی خیلی قید پول و سود نبودند و منبع درآمد اصلی شون این کار نبود و بیشتر سرگرمی بود و خرج و دخل اینکار با هم زوری یه حقوق اداره کار شاید تهش واسه سارا باقی میزاشت . بعد چند ماه سارا بهم نشون میداد پسرها و مرد هایی که بقول خودش میومدن دایرکت کوس لیسی واسه دوستی و پیشنهاد دوستی چقدر زیاد هستن و خدایی هم اکثرشون آدم له و داغونی بودن وقتی بررسی می‌کردیم عکس و پیج شون را و اون پست و استوری هاشون را متوجه ميشديم بدرد بخور اصلا نیستن . اما گاهی پسر و مرد خوب و خوشگل هم حضوری یا بصورت مجازی پیام میدادن و سارا باهاش یه جورایی لاس میزد و خودش میگفت فقط گذاشته سر کار ولی به نظرم سارا واقعی دوست داشت با بعضی از اون مرد ها بخوابه و شماره میداد و دوست میشد ولی جلوی من تظاهر می‌کرد که فقط سرکاری هست و مشتری مداری و مخ زدن واسه فروش و جوری که یعنی اینا هم جزئی از کار هست و قصدش فقط فروش هست . دو سه بار که ساعتها چت میکرد یا حرف می‌زد تلفنی یا گاهی حضوری با این جور مرد ها را کنترل کردم جوری که متوجه نشه و می‌فهمیدم که واقعی خیس میشه و دوس داره با اون شخص حال کنه . ولی ندیدم که این کار را علنی جلوی من بکنه و یا تابلو بازی درمیاره که قراره برن جایی و ملاقاتی هست . فقط گاهی دیرتر میومد مغازه و مرتب شورت را از لای پاش می کشید و خودش را میخاراند و خانمها میدونن دقیقا این اتفاق بعد حال کردن پیش میاد و مشخص بود که سارا شارژ هست یا خسته است و یا خلق و خو و رفتارش عوض شده . سارا ۲ سال از من بزرگتر هست و ۴ سال بود با فرشید ازدواج کرده بودند. دختر تپل و سفید و توپری هست و چشم و ابرو درشت و قشنگی داره و بدن کم مو با موهای یه کم بلوند شاید بشه بگی . بعد یه مدت دیگه واقعا سارا باهام راحتر بود و برای من از سکس شوهرش میگفت و آخرین باری که حال کرده و مرتب حرفای مثبت هجده و گاهی هم علنی می گفت فلان زن یا دختر یا مرد عجب نازه و جون میده واسه سکس و احساساتش را کمتر پنهان می‌کرد . یه روز علنی بهم گفت حنانه من با اینکه دیشب با فرشید برنامه داشتیم ولی نمیدونم چرا خیلی خیس شدم و هوس کردم و داغ شده و نکنه حامله شد

sticker.webp0.09 KB

وم نشست رو، یه جیغ زد وگفت خیلی کلفتی عوضی و تا نصفه کرد توش، من انگار رو ابرا بودم، نمیدونستم چیکار کنم،فقط لذت میبردم، شروع کردن بالا پایین کردن، یه دقیقه ای تلمبه زد که دیدم دارم ارضا میشم، از حالتم فهمید گفت راحت باش بذار بیاد و آبم اومد، پاشد از روم، کاندوم رو گرفت درآورد گفت زود خودتو بشور بیا، رفت دستشویی و برگشتم، منگ بودم، نمیدونستم چه حسی دارم، گفت زود بیا تا سرد نشدم، رفتم جلو، گفت دراز بکش، کیرمو یه ذره مالید دوباره راست شد، کاندوم گذاشت روش و دوباره نشست روم، این دفعه تا ته کرد توش و یه جیغ بلند زد و تو همون حالت موند، ترسیدم،گفتم چی شد؟گفت هیچی، نترس، کیرم خیلی کلفته، دردم اومد، الان باز میشه،گفتم چی باز میشه؟گفت کسم! بعد شروع کرد آروم تلمبه زدن، این دفعه زود ارضا نشدم، چند دقیقه ای تلمبه زد، بعد گفت میتونی تو بکنی؟گفتم اره، پاشد، به پشت خوابید،پاشو باز کرد، گفت بیا جلوم، حالتمو تنظیم کرد و گذاشت کیرمو تو کسش و گفت حالا بزن، شروع کروم زدن، گفت بخواب روم، خوابیدم روش و تلمبه زدم، گفت تندتر، تندتر زدم، یهو شروع کرد لرزیدن، ترسیدم، گفتم چی شد؟گفت هیچی بکن تو، تند بکن، منم کردم، چند لحظه بعد یه آه بلند کشید و لرزید، گفت بسه ،همونجوری موندم، گفت درش بیا، درش اوردم،گفت ارضا شدم، گفتم حالا چی کار کنم؟گفت هیچی، دوست داری بازهم ارضا شی؟هیچی نگفتم، گفت بیا جلوم بشین،رفتم جلوش، دولا شد روم،کاندوم رو درآورد و شروع کرد برام ساک زدن، تا کیرمو گذاشت دهنش همه تنم لرزید، اوج لذت رو حس کردم، اونجا فهمیدم ساک زدن اگر پارتنر بلد باشه خوب ساک بزنه بهترین لذت دنیاست،زیر یه دقیقه ارضا شدم و ناخودآگاه سرشو با دستم فشار دادم پائین سمت کیرم موقع ارضا شدن، آبم ریختم تو دهنش، بعد سریع دستمو برداشتم،خودمم شوک بودم از کارم، پاشد، دستمال برداشت تف کرد تو دستمال و زد زیر خنده، گفت بیشرف با مامانت سکس خشن میکنی؟هیچی نگفتم، گفت عیب نداره، بیا اینجا بغلم کرد و چند دقیقه باهم دراز کشیدیم، گفت پاشو عزیزم برو دوش بگیر، چطور بود خوش گذشت بهت؟گفتم مثل یه رویا بود، بهترین شب عمرم بود،گفت واسه منم عالی بود، حالا دیگه مرد شدی، مرد خودم، فقط راز دار باش، از این یه بعد مال خودمی، خندیدم، گفت حالا برو دوش بگیر بیا، خسته شدیم، پاشدم رفتم سمت حموم، و اینجوری من مرد شدم و رابطه ام با مامانم شروع شد و یه جورایی شدیم پارتنر هم… (ادامه دارد....) نوشته: بهروز 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

کفت پاشو وایسا، میترسیدم وایسم، کیرم بدجور راست بود، اگه پا میشدم قشنگ معلوم میشد، پا نشدم، دوبار گفت وایسا دیگه، گفتم نمیشه، گفت چرا؟گفتم نمیشه دیگه، یهو زد زیر خنده گفت آهان، نترس، مشکل نیست، طبیعیه، ما واسه همون کار اینجاییم پسر جان، پاشو وایسا خجالت نکش، با خجالت دستمو گرفتم جلو کیرم و پاشدم وایسادم، دستمو گرفت زد کنار گفت راحت باش، شلوار گرمکن پام بود، گرفت با شرتم همزمان کشید پایین، یهو جا خوردم، ناخودآگاه خودمو جمع کردم، دستمو گذاشتم رو کیرم و نشستم، گفت چی کار میکنی، نترس، دستمو گرفت، ولی روم نمیشد تکون بخورم، گفت این کارا چیه، پاشو ببینم، گفتم روم نمیشه، گفت غلط میکنی، هرچی اصرار کرد پا نشدم، گفت اصلا یه کار میکنیم، چشماتو ببند، دراز بکش، هیچ کاری نکن، بسپرش به من، فقط تکون نخور، با زور قبول کردم، دراز کشیدم، چشامو بستم و دستمو گذاشتم کنارم، شروع کرد با دستش بدنمو امسال کردن، گردنم، بعد سینه هام، بعد شکمم، بعد یهو کیرمو گرفت، باز خودمو جمع کردم ولی نذاشت کاری کنم، نگهم داشت گفت فقط تکون نخور، بی‌حرکت شدم، گفت چقدرم بزرگه کیرت بیشرف، و خندید، بعد شروع کرد مالیدش، بعد گفت اگه خواستی ارضا بشی مشکل نداره، راحت کن خودتو و فقط لذت ببر، بعد دستشو خیس کرد و شروع کرد کیرمو مالیدن،رزیر چشمی نگاهش کردم، یهو نگام کرد و چشم تو چشم شدیم، گفت حال میده، چیزی نگفتم، یهو ارضا شدم، مثل فواره آبم پاشید بیرون، اون هم همزمان کیرمو میمالید، حسابی آبم اومد،چند لحظه مکث کرد، بعد خوابید کنارم بغلم کرد، گفت آروم باش، چند تا بوس آروم کرد منو، بعد گفت پاشو برو دستشویی خودتو بشور بیا زود کار داریم،‌پاشدم رفتم خودمو شستم، اومدم تو اتاق، نمیدونستم چی کار کنم، همه حسای قبلی رو داشتم به اضافه یه لذت فوق العاده، حس غریبی داشتم، باز صدام کرد، دستمو گذاشتم رو کیرم رفتم تو، گفت کجایی پس، گفتم اینجام، گفت بیا هنوز شروع نشده، بیا پیشم، رفتم پیشش، دراز کشید رو تخت، حالشو باز کرد، گفت بیا بغلم کن، دراز کشیدم بغلش، فقط یه،شرت نازک پاش بود، گفت بچسب بهم، چسبیدم بهش، یه کم روم باز شده بود، کمرشون مالیدم، اونم منو مالید و لب گرفت ازم، بعد گفت حالا باید سینه هامو بخوری، بلدی؟گفتم نه، گفت بگیرش تو دستت، نوکشو عین آب‌نبات میک بزن، من رفتم رو سینه هاش و شروع کردم، یه کم می‌کند زدم، بعد گفت ارومتر، حالا زبون بزن نوکشو، منم زبون زدم، چند دقیقه ای خوردم براش، بعد گفت بسه، پاشو، نشستم کنارش گفت خالا آروم شورتمو دربیار، اول مکث کردم، گفت مناطق چی هستی، برو بین دوتا پام بشین، شورتمو آروم دربیا، با خجالت رفتم شستشو گرفتم، چشامو بستم و درش اوردم، خندید گفت چشاتو باز کن، باز کروم گفت خوب نگاش کن، اصل کار اینجاست، دستتو بده من، دستمو گرفت، با زبونش خیس کرد گذاشت رو کسش، گفت با انگشتت بمالش، شروع کروم مالیدن، هی با دستش جای انگشتمو عوض میکرد، یهو گفت همینجا، انگشتتو خیس کن، همینجا رو بمال،واسش چوچوله، منم خیس کردم شروع کردم مالیدن، اونم حشریزشده بود، قرمز شده بود و صداش دورگه شده بود، لپاش گل انداخته بود، تاحال اینجوری ندیده بودمش، مخصوصا که مامانم خیلی پوستش سفید بود، قرمزیش خیلی به چشم میومد… یه کم مالیدم گفت بسه، پاشو، پاشدم، خودش هم پاشد، بهم گفت دراز بکش، دراز کشیدم از کشو بغل تخت یه چیزی آورد بیرون گفت این کاندومه، همیشه با این سکس کن، بازش کرد، گفت یاد بگیر چه جوری استفاده میکنن و کشیدم رو کیرم، بعد گفت حالا بی‌حرکت دراز بکش، پاشد وایساد روم،نیم خیز شد روم،کیرمو گرفت با دست کرد تو کسش و آر

ر جنسی دوران بلوغ، شرم، تعجب، ترس… هیچی نگفتم، گفت نظرت چیه؟اگر پسر خوبی باشی و ازت راضی باشم میتونم کمکت کنم!هیچی نگفتم، گفت خجالت نکش، خجالت نداره، یه چیز عادیه، همه انسانها دارن، اگر اونجا بودیم شب اول ازدواجت موقع اولین رابطه ات ما و فامیلای زنت هم بودیم و تماشا می کردیم، اینجا یه کم همه چیزو سخت میگیرین، سخت نگیر ما به روش خودمون زندگی میکنیم، فقط یادت باشه نباید هیچکس این چیزا رو بفهمه، چون ممکنه اتفاقای بدی بیوفته، قول میدی؟سرمو تکون دادم، گفت حرف بزن بگو قول میدم، گفتم باشه قول میدم، گفت آفرین پسرم، حالا پاشو بریم داخل، و یادت باشه امشب هر کاری گفتم بدون سوال انجام میدی، باشه؟هرکاری!گفتم اوکی! رفتیم داخل، رفت حمام و چند دقیقه بعد برگشت، بهم گفت برو حمام خوب خودتو بشور، موهای زائدت رو هم بزن، بلدی؟ گفتم اره، رفتم حموم، حسابی شهوتی شده بودم ولی از طرفی حسای عجیب داشتم از همه بیشتر ترس و شرم، نمیدونستم باید چیکار کنم، صدام زد تموم نشد، گفتم چرا، خودمون خشک کردم، لباس پوشیدم و اومدم بیرون، گفت بیا تو اتاق خواب، رفتم دیدم جلوی میز ارایش با حوله نشسته، داره آرایش میکنه، گفت دو تا گیلاس شراب بریز، ریختم دادم بهش، خوردیم، گفت مستی؟گفتم تقریبا. نگام کرد گفت چشات قرمزه، بسته، برا من بازم بریز، براش ریختم، دوتا دیگه خورد، شروع کرد تو همون حالت حرف زدن، گفت سکس بزرگترین لذت زندگیه، خجالت نداره، فقط مهم اینه دو طرف راضی باشن. البته باید بلد باشی تا هم خودت لذت ببری هم پارتنرت، هم کسی آسیب نبینه، کار سختی نیست، انسان غریزی یه چیزایی بلده، فقط باید تمرین کنی، گفت تا حالا حتما فیلم سکسی دیدی دیگه؟ جواب ندادم، گفت میدونم دیدی، خودم تو کامپیوترت دیدم، بد نیست واسه بشنایی، ولی اونا فیلمه، کاراشون واقعی نیست، نباید مثل اونا سعی کنی انجامش بدی، شرایطش باید فراهم باشه. اولین موضوع یه پارتنر مناسبه، که راضی باشه و بخواد این کارو بکنه، بعد محل مناسبه، یه مکان دنج و آروم و امن نیاز داری، و بعدش لوازم بهداشتی خصوصا کاندوم، میدونی چیه؟ راستش نمیدونستم، اون موقع مثل حالا همه چیز در دسترس نبود، اطلاعات کم بود، گفتم نه، گفت یه وسیله ای هست که مردا میذارن رو التشون موقع سکس، هم مانع انتقال بیماری میشه، هم مانع بارداری ناخواسته،هرگز قبل ازدواج بدون کاندوم سکس نکن، هرگز. بعد پاشد، اومد رو تخت دراز کشید، بهم گفت بیا کنارم دراز بکش مثل بچگیات، با خجالت رفتم کنارش، بغلم کرد و گفت دستاتو بنداز دور گردنم، با خجالت و معذب گذاشتم دستمو رو گردنش، گفت نه اینجوری، درست، راحت باش، خجالت نکش، خودتو رها کن، به هیچی فکر نکن، مشکلی پیش نمیاد من مواظبتم، قول میدم خوش بگذره، فقط هر کار میگم به دقت انجام بده، حالا قشنگ بغلم کن، بغلش کردم، صورتشو آورد جلو صورتم گفت اول همیشه با بوسیدن شروع کن، بعد لبامو بوسید،گفت تو هم ببوس. منم آروم بوس کردم، بعد لباشو گذاشت رو لبام و آروم شروع کرد لب گرفتن، بعد لب پایینو با لباش گرفت، من ناخودآگاه لبامو جمع کردم، گفت قرار شد خودتو رها کنی، نکنه بدت میاد من لباتو بخورم؟گفتم نه، گفت پس راحت باش، لباتو باز کن بذار لب بازی یادت بدم و شروع کرد لبامو خوردن، من هم لذت می‌بردم هم همچنان معذب بودم ولی بی‌حرکت بودم، کیرم هم راست شده بود و پرآب، خودمو جمع کرده دودم عقب که کیرم نخوره بهش، لبامو که خورد گفت تو هم باید بخوری ولی چون بار اولته فقط یاد بگیر، بعد پاشد نشست، به من گفت بشینم، نشستم روبروش، تی شرتم رو از تنم در آورد و یه کم بدنمون مالید، داشتم دیوونه میشدم،

رسم خانوادگی #مامان #تابو سلام، این داستان واقعی خودمه، فقط اسم شخصیت‌ها رو عوض کردم، امیدوارم ازش لذت ببرید و اینکه قضاوت نکنید مارو، به هر حال هر فرهنگی ارزش های خودشو داره و نمیشه مطلق گفت کار درست چیه، کار غلط چیه، اگر چیزی رو خودمون نمی‌پسندید دلیل بر اشتباه بودن نیست! از معرفی خودمون شروع میکنم، من بهروزم، متولد ۶۷، تهران، پدرم ایرانی هستش و مهندس راه و ساختمانه، مادرم لهستانیه، پدر و مادرم تو ترکیه باهم آشنا شدن و ازدواج کردن، پدرم ۱۰سال از مادرم بزرگتره، وقتی من به دنیا اومدم مادرم ۱۸ سالش بود، پدرم همیشه تو سفر بود واسه شغلش و معمولا ۲.۳ ماه یکبار چند روز میومد خونه و من مادرم اکثر اوقات باهم تنها بودیم، و طبیعتا خیلی وابسته به هم، مادرم کلا آدم راحتی بود از نظر پوشش و رفتار با بقیه، وقتایی هم که خونه تنها بودیم لباس راحت می پوشید، تاپ و دامن های کوتاه، یا شلوارک کوتاه، از بچگی هم خیلی بهش وابسته بودم، تمام روز باهاش بودم، حتی شبا هم پیشش میخوابیدم، حمام هم خودش منو میبرد، این مقدمه آشنایی با ما بود، حالا بریم سراغ اتفاق اصلی! سال ۸۳ بود، منم دبیرستان بودم و تو دوره بلوغ، چند سالی بود که کم کم از مادرم فاصله گرفته بودم و کمتر بهش نزدیک میشدم، تا حدی مسائل جنسی رو درک کرده دودم ولی خیلی چیزی سرم نمیشد!تابستون بود و رفته بودیم شمال، ویلای خودمون بودیم، بابام چند روز اومد، بعد رفت و ما خودمون موندیم، شب مامان گفت بریم شنا، گفتم باشه، مایو پوشیدیم و رفتیم کنار استخر، مادرم شراب هم آورد، من چند باری ناخنک زده بودم ولی نه زیاد، بهم گفت دیگه بزرگ شدی میتونی بخوری، ولی فقط تو خونه، خوشحال قبول کردم، چندتا گیلاس ریخت خوردیم و رفتیم تو آب. یه کم شنا کردیم و اومدیم بیرون نشستیم کنار استخر رو یه تاب بزرگ، مامان دوتا گیلاس دیگه شراب ریخت و شروع کرد حرف زدن، گفت که تو دیگه مرد شدی و باید وارد دنیای مردا بشی، یه کم مقدمه گفت و بعد گفت یه موضوع مهمی رو میخواد بهم بگه ولی باید قول ردموتا ابد یه راز بینمون بمونه، منم قبول کردم، گفت که اصالتا جیپسی هستند و نژادشون به جیبسی های شرق اروپا برمیگرده و فرهنگ و رسوم خاص خودشونو دارن که شاید واسه بقیه عجیب باشه، گفت تو فرهنگشون پسرا تو ۱۶ سالگی و دخترا تو ۱۴دسالگی ازدواج میکنن، ولی قبل ازدواج آموزشهای لازم رو بهشون میدن، دخترا توسط یه نفر از خانواده پدری و پسرا توسط یه زن از خانواده مادری که معمولا خاله باشه اموزش جنسی میبینن که موقع ازدواج به مشکل نخورن،گفت اگر اونجا بودیم الان باید خاله ات راه و رسم سکس رو یادت میداد و بعدش هم ازدواج میکردی، ولی از شانس بدت ما اونجا نیستیم و اینکه اصلا خاله نداری چون من خواهر ندارم! من مات و مبهوت و ساکت نشسته بودم، هم برام ماجرا جذاب بود و هم شرم اور، تو اون سن، فکر اینکه یه زن باهام سکس کنه بدجور احساساتیم میکرد، از طرفی به نظرم شرم آور بود! بعد گفت خوب نظرت چیه؟دوست داشتی اونجا بودی؟با فامیلای من؟گفتم آره خوب، جالب بود، ولی خوب مگه نگفتی خواهر نداری؟! چه فایده داره؟ زد زیر خنده گفت ای کثافت شیطون، پسر خودمی واقعا! مشکل نداشت، اگر کسی خاله نداشت یکی دیگه انجام میداد، فقط باید از خانواده مادر باشه، اگر اونجا بودیم بالاخره درست میشد، ولی متاسفانه من هیچکسو ایران ندارم، خودم هستم و تو! البته مادر هم میتونه اینکارو بکنه ولی معمولا نمیکنه و میسپره به فامیلاش، مگر اینکه مثل ما فامیلی وجود نداشته باشه! یه لحظه قلبم تند شد، این حرفا بد جوری تحریکم کرده بود، این حرف دیگه بدترش کرد، حس عجیبی داشتم، ترکیبی از شو

sticker.webp0.09 KB

ت اگر دوستم داری هر کاری بهت میگم باید برام انجام بدی گفتم هر چی باشه گفت پس کوسمو بخور منم شلوارکشو کشیدم پایین دیدم یه کوس تمیز با لبه های کبود مشکی بود شروع کردم خوردن واقعا طعم بی نظیری میداد من اولین بارم بود و بلد نبودم مرضیه بهم میگفت چیکار کنم میگفت با زبونت بالای کوسمو مک بزن لیس بزن آروم گازش بگیر، وای چه لذتی داره، آرش از الان تو تا همیشه باید کوسمو بخوری باشه؟ گفتم من فدای کوست خودم می خورمش گفت بسه آرش کیرتو بکن توی کوسم کیرمو کردم توش واقعا تنگ بود گفتم ناصر مگه کوستو نکرده؟ گفت فقط دو بار گفتم خاک بر سرش و آروم شروع کردم توی کوسش تلمبه زدن هر دو لذت میبردیم میگفت بهت حال میده کوسم؟ گفتم عالیه چه تنگه جووونم فدات بشم انقدر هیجان زده بودم که زود آبم اومد و ریختم توی کوسش گفت چه زود آبت اومد گفتم این اولین سکسم با یه خانم بود گفت مشخص بود از خوردنت و دوتایی خندیدیم اون شب یه بار دیگه هم سکس داشتیم و من شدم شوهر دوم مرضیه نوشته: آرش 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

آرش و مرضیه #زن_برادر برادرم معتاد بود با هزار زور ترک کرد خانواده گفتن براش زن بگیرید تا انگیزه پیدا کنه دیگه سمت مواد نره از یکی از روستاهای اطراف شهرمون یه دختر رو براش گرفتن به اسم مرضیه، یه دختر سبزه با چشمای درشت مشکی و لبخند زیبا و کون و سینه خوش فرم از همونجا عاشقش شدم خیلی دوست داشتم زنم میشد اما بی فایده بود اون رو برای داداشم گرفته بودن، یه ماه بعد مرضیه با داداشم ناصر ازدواج کرد سه ماه بعد عروسی ناصر دوباره شروع کرده بود مصرف کردن و با مرضیه به مشکل خورده بودن و دعواهای بدی میکردن مرضیه رو کتک میزد و تحقیرش میکرد و بهش فحش میداد، یه روز داشتم میرفتم خونشون دیدم ناصر با عصبانیت از خونه زد بیرون منو که دید گفت اینجا چیکار داری؟ گفتم مامان گفت هر چی زنگ زده جواب ندادید اومدم آبغوره ببرم گفت برو داخل رفتم داخل و در رو بستم دیدم مرضیه داره گریه میکنه و دهنشم خونیه بهش دلداری دادم و اشکاشو پاک کردم و بلندش کردم رفتیم توی سینک ظرفشویی دهنشو شست و رفت توی اتاق خودشون و جلوی آینه داشت لبشو خشک میکرد تا خونش بند بیاد نمیدونم چی شد از پشت بغلش کردم و در گوشش گفتم خیلی دوستت دارم و بوسیدمش یه چند ثانیه شوکه بود و حرفی نزد بعدش گفت آرش اومده بودی اینو بگی؟ ولش کردم و گفتم نه اومده بودم آبغوره بگیرم ازتون… گفت الان برات از توی انبار میارم منم پشت سرش راه افتادم از پشت واقعا جذاب بود یه شلوار مشکی پوشیده بود که انگار زیرش شورت نپوشیده بود چون شلوار لای کونش رفته بود رفتیم توی انبار و یه ابغوره برداشت و اومدم بگیرم نداد گفت اون حرفو جدی گفتی؟ گفتم کدوم حرفو؟ گفت که دوستم داری؟ گفتم از روز اولی که دیدمت عاشقت شدم و بوسیدمش گفت امشب میای پیشم؟ ناصر نیست میترسم گفتم از اینکه ناصر نیست میترسی یا از اینکه بیادش؟ گفت از هر دوش خندیدیم و خداحافظی کردم و رفتم و ناهار رو خوردم و به مامانم گفتم میرم خونه ناصر، ناصر نیستش زنه میترسه گفت باشه برو شب اگر خواست بیارش خونه خودمون اینطوری بهتره گفتم اگر اومد چشم، رفتم خونه ناصر زنگ رو زدم،مرضیه در رو زد، رفتم داخل دیدم وای چه خبره مرضیه یه تاپ و شلوارک سفید پوشیده بود وصورتشم آرایش قشنگی داشت گفتم چه خوشگل شدی گفت دوست داری؟ گفتم خیلی بغلش کردم و ازش لب گرفتم که لبش درد اومد و یکم خون اومد گفتم ببخشید دست خودم نبود گفت اشکالی نداره ذوق زده شده بودی گفتم خیلی خیلی خوشگل شدی رفتیم روی مبل نشستیم و ماهواره یه آهنگ شاد گذاشته بود گفت بیا با هم برقصیم گفتم من بلد نیستم گفت پس من برات می رقصم وای که چه رقص قشنگی بود چشمم بهش خیره بود خسته شد اومد کنارم نشست گفت دوست داشتی رقصمو گفتم عالی بود گفت من عاشق رقصم گفتم منم عاشق رقصیدنت شدم و خندیدیم گفت آرش واقعا دوستم داری؟ گفتم خیلی، بغلم میکنی؟ خیلی بغل میخوام بغلش کردم گفت اینجوری نه بلند شد پاهاشو باز کرد و اومد نشست روی پام و گفت بوسم کن منم می بوسیدمش کم کم کیرم که زیرش بود شق شد گفت تو که گفتی دوستم داری اما این چیه زیر پام؟ گفتم این هم نشونه علاقست گفت پاشو بریم توی اتاق ببینم این نشونه علاقت چقدر واقعیه رفتیم توی اتاق گفتم خیلی دوست داری ببینیش؟ گفت اره گفتم این بیینیش راست بشه دیگه نمیشه کاریش کردا گفت من بلدم چطور بخوابونمش شلوارم و کشیدم پایین و کیرمو دید گفت آرش عجب کیری داری حدس میزدم کیرت بزرگ باشه نه تا این حد گفتم ماله من بزرگتره یا ماله ناصر؟ گفت اسم اون حیون رو نیار بدم میاد ازش امشب این کیر ماله منه برنامه های زیادی براش دارم و اومد جلو و شروع کرد خوردن وای که چقدر خوب میخورد گف

sticker.webp0.09 KB

صته ، یکم مالیدمش و گفتم کدوم پوزیشن رو دوست داری، گفت دوست دارم باهات چشم تو چشم باشم ، مهسا منو خوابوند و اومد روم ، کیرمو با کصش تنظیم کرد ‌‌‌‌و نشست روش ، اینقد خیس بود با یه حرکت همش رفت تو کصش و یه ناله بلند کرد ، چندبار بالا و پایین شد ولرزید فهمیدم ارضا شده ، منم داشت ابم میومد که بلندش کردم و به پشت خوابوندمش پاهاشو باز کردم، کیرمو گذاشتم رو کصش و یکم مالوندم که التماس کرد بکنم توش، اروم کیرمو تو کصش جا دادم و شروع کردم تلمبه زدن ، سی ثانیه نشد که داشت ابم میومد دراوردم ریختم روی شکمش ، ضدحال بود اینقد سریع ابم میومد ، یکم بغل هم بودیم که کیرم دوباره بلند شده بود و باهاش ور میرفت که گفتم بخورش زودتر برات راست شه ، شروع کرد ساک زدن که دوباره راستش کرد، خیلی هوس کونشم کرده بودم، با کص و کونش همزمان بازی میکردم که خودش فهمید میخوام از عقب هم بکنم که قبول نمیکرد میگفت درد داره ، ولی من گوشم بدهکار نبود، میخواستم تو دیت اول سکس مون از هر دو سوراخ کرده باشمش … بقیه داستان رو بخاطر طولانی شدن تو قسمت دوم تعریف میکنم امیدوارم خوشتون اومده باشه دوستان نوشته: Hamid 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

کردن فرصت شد برگشتم شیراز و خوشحال از دیدن مهسا عشق زندگیم … دل تو دلم نبود از دیدنش ، بار اول بود با این حس و حال جدید قرار بود ببینمش ، هماهنگ کردیم که خونه خالی شد خبر بده، برا همین یه روز که داییم رفت سرکار و پسر داییم رفت مدرسه، کوچیک تره رو هم مهسا گذاشت خونه مامانش ، بهم زنگ زد و رفتم خونشون ، زنگ اپارتمان رو زدم و در رو باز کرد رفتم بالا ، در خونه رو زدم وارد شدم ، حس عجیبی داشتیم، وسط سالن ایستاده بود رفتم سمتش ، دست دادیم و روبوسی کردیم خیلی فضا سنگین بود ، یکم به هم نگاه کردیم و بدون هیچ گفتنی بغلش کردم ، یه بوسه از لباش گرفتم ، جدا شدیم ولی بازم هوسش رو داشتم برگشتم بغلش و یه لب دیگه ازش گرفتم، توی دنیای دیگه ای بودیم رفتیم نشستیم روی مبل ، اروم بغلش کردم با دستم موهاشو و شونه هاشو نوازش میکردم ، عطر تنش دیوونم کرده بود ، بوسش میکردم ، نمیذاشت حرکت اضافی کنم برم سمت سینه و لای پاش ، فقط قربون صدقه هم میرفتیم چند روزی که شیراز بودم چند بار باهم بودیم، ولی فقط تا همین حد، مهسا اصلا راه نمیداد ، یه دفعه خواستم دکمه لباسشو باز کنم خیلی مقاومت کرد و پشیمون شدم از حرکتم که نکنه باز ناراحت بشه، توی این دیدار ها هیچ‌ سکسی رخ نداد، فقط بغل و بوس و نوازش ، در همین حد هم خودش خیلی بود زمانم تموم شد و مجبور شدم برگردم دانشگاه و باز هم پیام بازی و چت هامون شروع شد، با خودم گفتم باید سکس چت رو شروع کنم و وقتی برگشتم بتونم سکس داشته باشیم ، رو مخش راه میرفتم و میگفتم کسایی که همدیگرو دوست دارن این چیزا مطرح نیست و خیلی مقاومت میکرد و میگفت چون متاهله نباید بیشتر از این پیش بریم و تا همین جاشم کلی گناه کردیم ، ولی کم کم شروع کرد راه اومدن و معلوم بود خودشم دلش میخواد فقط نیاز به یکم اصرار داره ،خلاصه بند رو به آب داد و قبول کرد دیگه کارمون شده بود از فانتزیایی جنس همدیگه گفتن ، همش سکس چت و حرفای زناشویی دل تو دلم نبود زودتر برگردم شیراز ، خلاصه بعده یک مکافات ترم تموم شد و برگشتم شیراز و منتظر سکس با عشقم مطابق معمول یک روز که دایی رفت سرکار و بچه ها نبودن زنگ زد برم خونشون زنگ در رو زدم و وارد شدم باورم نمیشد ، یه لباس خواب قرمز خوشگل با ارایش لایت و عطری که دیوونم میکرد تا رفتم‌ داخل بغلش کردم و بلندش کردم بردمش روی مبل و شروع کردیم لبای همو خوردن و قربون صدقه هم رفتن ، یکم بغل هم بودیم که کم کم دستمو بردم زیر لباسش و سینه هاشو مالوندن، اولش خجالت میکشید و نمیذاشت ولی من به زور سینه هاشو گرفتم و یکم مالوندم که دیدم خودشو وا داد اولش خیلی خجالت می کشید ، اروم لباسو از رو شونه هاش انداختم پایین و سینه هاشو تو دستم گرفتم شروع کردم خوردن ، اه و ناله میکرد و خودشو تو بغلم رها کرده بود ، دستمو بردم لای پاش شورت نپوشیده بود، دیدم خیس کرده کامل ، کصشو شروع کردم مالیدن وهمزمان خوردن لب و سینه هاش ، غرق لذت بود و اه و ناله میکرد و منم به آرزوم یعنی به کص زن دایی مهسام رسیده بودم چون تو دستم بود و مال من شده بود تو همین فکرا بودم که منو زد کنار و بلند شد شروع کرد لباسای منو در آوردن ، شلوارمو کشید پایین و شرتمم دراورد ، کیرمو تو دستش گرفت با یه حرکت کل کیرمو کرد تو دهنش مثل قحطی زده ها می خوردش و قربون صدقه ش میرفت ، میگفت خیلی وقت بود منتظر این لحظه بودم منم موهاشو گرفته بودم و سرشو رو کیرم بالا پایین میکردم ، کیرم کامل خیس شده بود از آب دهنش، وقتی درمی آورد آب دهنش کش میومد از رو کیرم که خیلی دوست داشتم این صحنه رو سرشو بلند کردم گفتم نوبتی هم باشه نوبت ک

زندایی عشق اول (۱) #زندایی #عاشقی سلام خدمت دوستان حمید ۲۹ ساله هستم اهل یکی از شهرهای شیراز، این خاطره برای زمانی هستش که من ۲۰ ساله بودم و سال دوم دانشگاه از بچگی علاقه خاصی به زنداییم داشتم یه جورایی عشق اول زندگیم بود ، مهسا ده سال بزرگتر از من هستش و دوتا پسر کوچیک دارن که یکیشون مدرسه ای و یکی مهد می رفت ،از ظاهر مهسا بگم که قدش ۱۶۵، وزن ۵۰، و سینه هاش ۶۵ خوش فرم بود از بچگی روش کراش بودم و به یادش جق میزدم ولی چون دیدم بهش نمیرسم کم کم فراموشش کردم تا کنکور، سال اول دانشگاه بودم بعد از ترم ۲ که مادر بزرگ مادریم تابستون فوت کرد ، برای همین درگیر مراسم شدیم و سرمون حسابی شلوغ شد بخاطر سنم همه جا کمکی بودم برای پذیرایی و شستن ظروف و خشک کردن میوه ها و پخش غذا و … یه روز با زنداییم موقع خشک کردن و چیدن دیس میوه ها تنها شدم و با هم حرف میزدیم و دردودل میکردیم و از دانشگاه و و اینا حرف میزدیم ، خیلی خوب بود اون روز حس خوبی داشتم کنار مهسا این کارا رو میکردم، اونم معلوم بود حس خوبی داشت که تونسته بود یکیو پیدا کنه یکم دردودل کنه (چون بعدا گفت که داییم به خاطر مریضی مادربزرگم و بستری بیمارستان و مراسم اصلا بهش نمیرسیده و کم توجهی میکرده بهش ) خلاصه مراسم ها تموم شد و من برای شروع ترم جدید رفتم شهرستان ، همین که از هواپیما پیاده شدم دیدم مهسا پیام داد، گفت سلام خوبی رسیدی؟. تعجب کردم چون تنها پیام و تماس ما به خاطر بیرون رفتن های خانوادگی و هماهنگی ها بودش جوابشو دادم ، تا شب به هم پیام میدادیم که شب بخیر گفتیم و خوابیدیم، شک کردم و صبح پیامی ندادم گفتم ببینم جریان چیه خودش پیام میده یا نه تموم شده این وضعیت ؟ سرکلاس بودم دیدم پیام دادم سلام صبح بخیر بیدار شدی؟ که فهمیدم یه جورایی دلش ادامه این وضعیت رو میخواد و منم شروع کردم پیام بازی باهاش ، یه مدت کارمون شده بود پیام بازی که فهمیدم با داییم خیلی سرد شده این اواخر و فقط جلو فامیل با هم خوبن ، همه از زندگیشون تعریف می کردن ولی مثل اینکه واقعیت چیز دیگه ای بود. این پیام بازی هم به گفته خودش از زمان مراسم فوت مادربزرگم برا اینکه احساس صمیمیت با من کرده و یجورایی دلش میخواسته با یکی حرف بزنه بوده خیلی دنبال فرصت بودم که بهش بگم دوسش دارم و ازش خوشم میاد، برای همین یه روز وسط پیام بازی دیدم شرایط اوکی هستش و دل رو زدم به دریا و بهش گفتم ازت خوشم میاد و دوست دارم، که شوکه شد و گفت نه من متاهلم ، خوب نیست این روابط و این حرفا و شب بخیر گفت ، منم پشیمون شدم از حرفی که زدم و لعنت میکردم خودمو‌ که کاش حرفشو نمی آوردم و از دستش دادم چند روزی پیام نداد و منم پیامی ندادم ، منم خیلی مغرور بودم، برای همین گفتم اگه خودش بخواد پیام میده ، بعده چند روز دیدم پیام داد و شروع کرد حرف زدن که من بدون تو نمیتونم ‌‌و بهت وابسته شدم ، واقعا حق داشت چون اصلا کسیو نداشت باهاش حرف بزنه ، منم جوابشو دادم و فهمیدم دست برد رو دارم تو این رابطه و خودشم فهمیده بود بهم نیاز داره چند وقت گذشت و مثل دوست پسر دوست دخترا چت میکردیم بدون حرف سکسی، اون زمان تلگرام و اینا نبود فقط وایبر یا پیامک ، گفتم دلم برات تنگ شده باید زودتر بیام شیراز ببینمت ، با شیطنت گفت اگه پیشم بودی چیکار میکردی،که منم متوجه شدم جریان رو میخواد به کجا بکشه گفتم بغلت میکردم بوست میکردم، طعم لباتو می چشیدم ، خیلی خوشش اومد از این حرف، ولی بازم نمیذاشت حرف از سکس و اینا بزنیم،چند وقت کارمون شده بود همین پیام بازی عاشقانه و دلبری کردنا ، دلم میخواست زودتر فرصتش پیش بیاد برم پیشش که بعد از دو ماه چت

sticker.webp0.09 KB

این شرایط من تورو ببینن زشت بیا بریم تو ماشین حرف بزنیم از این حرفم هم من هم اون یه حس شهوت استرس اومد تو جونمون زود قبول کرد مشخص بود مغز اونم کار نمیکن گفت ماشینت کجاست گفتم همین بقل رفتیم در باز کردم نشست تا منم نشستم گفت خوب شیشه هات دودی کسی نمیبینه جلو شیشه هم رو به دیواربو هم تاریک بود اصلا دید نداشت تا دوباره درد دلش شروع شد میدونستم فرصت کم سریع دستش گرفتم به نشانه همدردی گفتم اگه ناراحت بشه ادامه ندم تا اینکه چیزی نگفت خواستم دوباره محکش بزنم دستش بوسیدم اونم تشکرکرد ولی نفساش تندشد تا اینکه من صورتم بردم جلو از لپش بوسیدم ودوباره تکرار کردم تا لبم چسبوندم لبش اونم همراهیم کرد زبونش کرد تو دهنم واب دهنم میک زد دهنش و دوباره اب دهنش داد تو دهنم خیلی حشری شدم اخه خیلی وارد بود طمع لباش حس عاشقی حشری بودن میداد جرأتم بیشتر شد دستم گذاشتم رو سینش و از رو لباس مالوندم وزبونم کشیدم زیر گوشش گردن بلورینش نفسهاش بلند تر شد اخ اوخش با نفس زیاد شد تا خودش از صندلی ماشین جدا کرد گفت زیپ لباسم بازکن تو لیس خوردن بودم که بادستم زیپش از پشت باز کردم سینهاش اومدن بیرون وتا روی شکمش لباسش داد پایین منم اروم هوسناک سینه هاش لیس میزدم زبونم میچرخوندم نوک سینه هاش باورم نمیشد ولی سکس من الهام شروع شده بود دستم اروم گذاشتم رو رونش واز زیر لباسش تا کنار شورتش نوازش کردم خیلی حال میداد و از قدم بعدیم لذت میبرد سعکردم کوسش لمس کنم ولی اون درگیر لذت خوردن سینه هاش بود و یادش رفت یه لحظه کمکم کنه گفتم نکنه نزاره کوسش ببینم دیدم خودش پاش باز کرد ومنم سریع کسش گرفتم همون دستم رسید بهش ابش دستم غرق کرد مالوندم واونم دستش از رو شلوار کیرم گرفت و گفت باز کن زود باش کمرم باز کردم وشلوار تا زانو هام با شورتم کشیدم پایی تو چشام زل زد وکیرم گرفت خیلی حشری بود و با دستش مالید وچشاش تنگ کرد و سرش خو کرد گرف دهنش وهمون اول تا زیر گلو کیر کلفتم خورد و اوق زد خیلی حرفی داشت ساک میزد ومنم از پشت دستم رسوندم سوراخ کونش باسنش بازی کردم حس عجیب بود عجله داشت پاشد سرش گرفت بالا باز لب گرفت از م لباسش کامل دراورد وصندلی خوابوند داگی شد یه لحظه نگاهش کردم دیدم سرش چرخوند وبا نگاهش التماس کیر میکنه منم رفتم جلوتر کیرم چسبوندم کوسش وسرش هول دادم توش ضربه های وحشیم از همون اول شروع شد و اه اوه اون کونش خیلی قلمبه شده بود ومیلرزید وبا دستش سوراخش بازی میداد شاید تو چند دقیقه اول س بار ارضا شد عضلات سفتش کم کم داشتن شل میشدن و صداش ملرزید با قربون صدقه گفت زود باش کسی میادها گفتم از پشت بکنم بریم سریع خودش عقبتر کرد وقمبلش بیشتر یکم خیس کردم کردم توش و جیغ اولش با رضایت بود تا ته کردم وتلمه زدم تا دوبار کیرم دراومد و ضربه زدنی رفت تو کوسش یه اخو جون سکس گفت دلم نیومد دراررم باز کردمش تا دیدم ابمرداره میاد باز مردم کونش و تلمبه زدم انقدر خیمه م سنگین شد بیچارمجبور شد قمبل داگیش بیخیال بشه و دراز بکش صندلی منم خوابیدم روش وبهتر تلمبه زدم وگردنش لیس میزدم تا اینکه ابم با فشار اومد ریختم توش دیدم با هر بار پمپاژ من داره یه لبخند سکس میزنه بلند شد لب داد گفت دوست دارم لباس پوشید رفت منم دیگ حس نداشتم و از این اتفاق که باورم نمیشد سردر گم ،قسمت بعدی هم داره خوشتون اومد بگم نوشته: فرشاد 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

یشتر از صدتا سکس هیجان لذت داشت این صحنه کار ما تموم شده بود و باید منطقه ممنوعه رو ترک میکردیم و این من ناراحت کرد تصمیم گرفتم یه بهونه ای جور کنم باز بمونم اونم اومده بود بدرقه م کنه تا خوشبختانه من فکری سرم زد گفتم ظروف کثیف بدین ببریم تا فردا بشورن اونم یه خنده ای زد گفت اره مردها کمک کنن بهتره چندتا دیس قاشق چنگال پشت سرهم اوردن نزدیک به صدتا یا به بالا نشستم سواشون کردم و غذاهای اضافه ریختم کیسه و قاشق چنگالاش ریختم یه ظرف دیگه الهامم سریع خودش. رسوند بهم تا کمک کنه دیگه از طرز نگاهش لبخندش مطمئن شدم اونم دلش خبرایی این باعث شد نزدیکش شدم ونا محسوس دست لختم چندبار به بازوی سکسیش مالوندم وانگار دوتا فاز بهم میخورن تو دلامون صاعقه ای شد دلمون بیشتر میخواست نمیشد تا اینکه من تیر خلاص زدم تو اون بلبشور پشت دستم کشیدم روی باسنش و همزمان با حرکت دست من خماری چشماش تا برداشتن دستم میشه دید و لذت بخشترین صحنه بود سکس نبود ولی هزار برابر هیجان داشت بازم جرأت دادم نزدیکش شدم خانمم اومد بیرون تازه امار داده بودن شوهرت اینجاست وداره کمک میکنه با لبی خندون اومد سراغم که الهام من یواش فاصله گرفتیم خانمم خوشحال بود از اینکه من اونجام وکمک میکنم وبا الهام سلام علیک کرد و معرفیش کرد من کلمه زندایی شنیدم بیشتر راست کردم کلا کلمه زندایی برام سکسی والهام سریع گفت من شناختمشون توپیجش هستم استوری هاش دیدم صدای خوبی داره وقتی میخونه لایو میزاره وبااین حرفش فهموند روم کراش داره ومنم ذوق کردم دیگه جایز نبود من اونجا باشم چون رقص اهنگ شروع شده بود من الهام یه غم خاصی از جدایی بل اجبار شد ومنم خداحافظی کردم ظرفهارو برداشتیم بردیم یه خونه دیگه تو این چندبار برا بردن ظرفه رفتم تو دیدم الهام منتظرم تا اینکه یه فرصت گیرم اومد خود الهامم حواسش نبود یجا تو اون شلوغی از پشت خودم چسبوندم به باسنش ومالیدم بهش سریع واز لمبر یه پاش شروع شد وکیرم لغزش دادم تو روی سوراخ کونش رسید یه ضربه کوچولو که سرکیرم خورد به سوراخش که اون حشری کرد سریعی رسید به اون یکی لمبر کونش و من رد شدم چشام زوم کردم تو چشماش دیدم چشماش مست شد لباش گاز ریز کرد وحشر میبارید ازش کم بود ولی درجه امپر جفتمون میتونست خورشید ذوب کنه انقدر کونش داغ بود که کم بود ابم بپاش واونم حسش همین میگف دیگه نه بهونه ای بود نهاتفاقی که من ببینمش رفتم اخرین سرویس بزارم خونه تو راه بردارخانمم گفت سریع بزار بریم تا پیش مردها ارکست شروع شده شاباش رقص بدیم زشت چون حدفاصل زنها با مردها زیاد بود اون سوار ماشینش شد بره منم دنبال بهونه بودم باز برم سمت قسمت زنونه گفتم شما برین من برم پول نقدم از خانمم بگیرم بیام وبا ماشین خودم میام عروسی روستا بود وعابر بانک نبود ونقشم گرفت اونا رفتن منم سویچ ماشین دستم بود داشتم میرفتم که دیدم الهام داره با یه در قابلمه کوچیک میاد تا رسید بمن گفت این جا گزاشتین منم خوشحال شدم وخرذوق چون قسمت تاریک کوچه هیچ کس نبود جز من الهام بهش گفتم شما چرا با این وضع اومدی بیرون گفت خلوت هیچ کس نیس منم به شوخی گفتم غیرتی میشما گفت باخنده خیالم راحت بود تو هستی اومدم تا اینکه تو عالم هپروت فکری زد به سرم بهش گفتم زندایی شما باید تورقص باشی با این تیپ اندامت نه اینکه کمک کنی گفت چون عروسم مجبورم کارکنم تا غر نزنن منم گفتم چقدر مظلوم گفت همش برا اون نیست حسم نمیگیره باهاشون باشم به زور اومدم فلان منم چشام رو لباش چشاش بود خیلی ناز حرف میزد باکلاس بود دیگه باید یکاری میکردم واز فرصت استفاده میکردم گفتم خوبیت نداره تو

فرشاد و زندایی (۱) #زن_دایی سلام دوستان گل ،داستان من درمورد زندایی خانمم که یه زن سی ساله جذاب با قد 165سانت واندام توپ سفید افتاد ،زیاد با خانواده همسرم رفت امد نداشتیم وگاها تو مراسمات مختلف کم میشد من حضور پیداکنم تا اینکه دو سه سالی کشید تا من اصلا فامیلاشون بشناسم ،یبار مجلس ختم یکی از اقوامشون بود یه خانم روتو روستا سر مزار دیدم و بعد از پرس وجو کردن تازه فهمیدم زندایی خانم هستش و یه خانم با شخصیت ومثبتی که اصلا هیچ اتفاق وذهنیت منفی نیافتاد تا اینکه بعدها من خودم تو کار لوازم ارایش بودم وروابط متعددی تجربه میکردم با اینکه از زندگیم رازی بودم تو این حین شنیدم زندایی الهام اومده تو کار ارایشگری و بدون هیچ اطلاعی پیج من داره دنبال میکنه ویکمم شیطونی میکنه دوست پسر داره فلان گذشت چند سال تا بلاخره عروسی شد وطبق معمول یه تیپ جذاب ترکیه ای زدم رفتم عروسی وارد قسمت مردونه شدم نرسید پدر خانمم درخواست کمک کرد چون واقعا هیچ کس نبود کمکشون کنه منم به ناچار قبول کردم وشروع کردیم توزیع شام بعد نوبت قسمت خانم ها شد که یه خونه ای دیگ بود ومجبور بودیم با وانت بریم اونجا تردید داشتم برم یانه و لی باز به علت همکاری خوبم و شوخی خنده با اشپز رفتیم قسمت زنونه وارد حیاط شدیم چند درصد خانم ها تو بالکن حیاط نشسته بودن والباقی داخل حیاط اکثرا حجاب داشتن و من اصلا تو نخشون نبودم تا اینکه چشمتون روز بد نبینه من خواستم اول دیس غذا رو بدم به داخل دیدم یه خانم لباس مجلسی مشکی تا زانو وکفش پاشنه بلند که از بالا لختی تا سر سینه های سفید براقش مشخصه وزیر گلو سفید سکسی داره موهاشم مش خطی کرده و ارایش منایب داره من جذب خودش کرد و چشمامون تو چند ثانیه قفل شد بهم و تو همون نگاه اول هردوتامون کلی حرف واس هم گفتن خیلی زورکی چشام از چشاش دزدیدم اونم سعی کرد نگاهش کنترل کنه تا چندتا غذا دادیم بعدش من دوباره برا چند ثانیه نگاش کردم اونم عین من این کار چند بار تکرار کردیم و موقعی که من خم میشدم غذا بردارم اون ساق پاهاش من روانی میکرد رو خودم کنترل داشتم ولی یکم راست کردم تا این باعث شد حجم کل کیرم از رو شلوار جین تنگم باد کنه و یه حالت نیم خیز بگیره اولین کلمه که رد بدل شد گفتم تعداد خانم ها خیلی زیاد ؟صداش لرزید گفت اره هنوز میخوایم از لرزش صداش فهمیدم اونم تمرکزش رومن چند بار تند تند خم شدم چون سرعت کار بالا گرفت اونم یهو خم شد تا غذا برداره دوتا سینه ناز سفید ۸۰افتاد جلو صورتم بدجور دلم اتیشی شد ومغزم کیپس باز کرد اونم باخط نگام فهمید کجاش نشونه رفتم درست نوکش معلوم نبود ولی خودم باذهنم تصورم کاملش میکردم لامصب جوری سینه هاش تاب میخورد انگار یه بخشش عمدی بود منتظر شدم به چشمام نگاه کنه جوری اب دهنم قورت دادم انگار الو سبز خوردم ترافیک غذا سبک شد وسرپا شدیم دوتامونم وتازه من فهمیدم باید بیشتر نگاهم تنظیم کنم تا کشفیات جدیدی کنم شروع کردم دوباره درحین کار از چشماش برندازش کردم ویه لبخند ریزی زدم وچشام کشون بردم سمت گلو وسرسینه شونه هاش بازوهای سفید درشتش کمی تمرکزم گرفت و چند پوزیشن یادم اورد لامصب تصورش قشنگ بود قشنگ داشت از نگام میخوند چی تو ذهنم وذهنامون یه سکس توپی داشتن نگاهم بردم رو شکمش قسمت لباس دارش تا کوسش دیدم باد کرده بود وخودنمایی میکرد یکم حاشیه باعث شد نگاهم دیگه روش نباشه تا اون لحضه که ظرف اب گوشت داد با صدای نازش گفت این پر میکنی وسریع برگشت یا خدداااا چی میدیدم یه باسن توپ بزرگ گرد که خط شورتش معلوم بود و عین ژله میلرزید دیگه نمیشد این کیرم مهار کنم هول نبودم ولی اهل دلاش میفهمن چی میگم ب