fa
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

رفتن به کانال در Telegram

نمایش بیشتر

📈 تحلیل کانال تلگرام شهر داستان | رمان

کانال شهر داستان | رمان (@dastanromancity) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 24 989 مشترک است و جایگاه 1 291 را در دسته کتب و رتبه 13 502 را در منطقه إيران دارد.

📊 شاخص‌های مخاطب و پویایی

از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 24 989 مشترک جذب کرده است.

بر اساس آخرین داده‌ها در تاریخ 09 ژوئیه, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -549 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -27 بوده و همچنان دسترسی گسترده‌ای حفظ شده است.

  • وضعیت تأیید: تأیید نشده
  • نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 12.71% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 4.28% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب می‌کند.
  • دسترسی پست‌ها: هر پست به طور میانگین 3 176 بازدید دریافت می‌کند. در اولین روز معمولاً 1 070 بازدید جمع‌آوری می‌شود.
  • واکنش‌ها و تعامل: مخاطبان به‌طور فعال حمایت می‌کنند؛ میانگین واکنش به هر پست 0 است.
  • علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا تمرکز دارد.

📝 توضیح و سیاست محتوایی

توضیحی برای کانال ارائه نشده است.

به لطف به‌روزرسانی‌های پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 10 ژوئیه, 2026)، کانال همواره به‌روز و دارای دسترسی بالاست. تحلیل‌ها نشان می‌دهد مخاطبان به‌طور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کرده‌اند.

24 989
مشترکین
-2724 ساعت
-1337 روز
-54930 روز
آرشیو پست ها
زن داداش باحال #زن_داداش دو ماه پیش داداش کصخل من با یه هلویی بنام نازنین که واقعا نازنینه ازدواج کرد نازنین پدر نداره بچه طلاقه پدرش معتاد بود جدا شدن بعد مرده پیش مامانش که مجبور میشه صیغه یک پیرمرد بشه بزرگ شده بود تا روز عروسیش نه من نه پدر مادرم اونو ندیده بودیم که رفتن مشهد و یک حلقه و با مهریه پنج تا سکه زن سهراب داداش کصخل و واقعا سبک عقلم شد وقتی از مشهد اومدن زنگ زد من اسنپ کار می‌کنم یه پژوی ۹۳ مشکی تمیز دارم با بی میلی رفتم دنبالشون گفتم کجایید دقیقا گوشیو داد نازنین با صدای بسیار زیبا ادرسو گفت بعدش گفت الان بهت تو واتساپ لوکیشن میدم بیا شمارمو سیو کرد لوکیشن داد رفتم تا رسیدم سهراب ماشینمو شناخت دست بلند کرد رسیدم پیششون خدای من یعنی این دختر نازنیه؟!! پارک کردمو پیاده شدم با سهراب دیده بوسی و زیارت قبول گفتم نازنین اومد دست داد سهراب گفت سیاوش داداشمه چرا نمی بوسی!!!؟؟؟؟ آخخخ تا لبشو اورد درست کنار لبمو بوسید بغلش کردم پستانهای نرمش چنان سینمو حال داد هیچ نگو دومی نزدیکترش، سومی راست رو لبشو بوسیدم یه فشار جانانه ای دادم پستوناش میخواست له بشه سال نو و تبریک و زیارتشو قبولی گفتم رفتیم خونه همه مسافرت بودن من تنها مونده بودم اتاق سهرابم مدتها قفل بود کلید پیدا نشد همه تو اتاق من موندیم مامانم طبقه همکف و قفل کرده بود فقط طبقه بالا که مال منو سهراب بود باز بود دو اتاق با راهرو و سرویس بهداشتی که هم حمامه هم توالت هر سه رفتیم اتاق من زنگ زدم اسنپ فود شام آورد خواستیم لباس عوض کنیم سهراب کصخل با کون لخت زشتش با یه شورت آویزون گرمکن پوشید منم دیدم نازنین ریلکسه پیژاممو پوشیدم کیرم نیم خیز بود سرحال تر از کیر سهراب تو شورت اسلیپم جا نمی‌شد کاری کردم نازنین ببینه سهراب به نازنین گفت پاشو تو هم لباساتو عوض کن راحت بشین نگاه به منو سهراب کرد تا خواستم برم بیرون گفت سیاوش داداشته چرا خجالت می‌کشی نازنین لباساشو داشت اماده می‌کرد من رفتم بیرون تا عوض کرد اومدم تو دامن نسبتا بلند و یه بافت یقه قایقی پوشیده بود خط سینش کاملا باز از سفیدی تنش برق می‌زد زیر دامنش شلوار نداشت حدس زدم فقط شورت تنشه چون تا نشست سر سفره پاهاش تا نزدیک زانو لخت بود سفید بلور شامو خوردیم میگم سهراب کسخله باورتون نمیشه من تختمو انداخته بودم دور تخت یک نفرو نیمه از سمساری با تشکش خریده بودم شب اولی بود که میخواستم روش بخوابم گفتم نازنین و تو سهراب رو تخت بخوابین من پایین سهراب گفت نه هر سه رو تخت میخوابیم خیلیم راحته منم چیزی نگفتم روتختی را نازنین کشید رو تشک و سه تا بالش گذاشت با دو تا پتو تا اماده شد سهراب کصخل پرید چسب دیوار خوابید گفتم بیا اینور نازنین اونجا بخوابه گفت نه من وسط نمیتونم بخوابم نازنین وسط منو تو میخوابه !!! نازنین خوابید وسط منم کنار با پتوی جدا طولی نکشید خروپف سهراب بلند شد به نازنین گفتم سهراب بچرخون به بغل گفت چشم هلش داد موونق موونق کنان کونشو کرد سمت نازنین ساکت شد یک ساعت نشده بود اتاق مثل روز روشن دیدم نازنین تو خواب و بیداری چرخی زد و پتو را از روش داد کنار یه پاشو جمع کرد یکیشو دراز دامنش کامل تا کمرش باز یه شورت لیمویی تنش باسن سفید تازه و خوش فرمش ور آمده رونها مثل بلور ریخت بیرون قلبم چنان تپش کرد از دهنم داشت می پرید بیرون کمی تحمل کردم تظاهر به خواب منم پتومو انداختم زمین یک پا و یک دستمو انداختم رو پا و بدن نازنین نازنین بنظرم اومد خوابه واقعن هم خواب بود دستم کشیدم رو بدنش از یقه ی بافتش دستمو بردم تو سینشو گرفتم بدون سوتین از سفتی و لطافتش هر چه بگم نمیشه توصیفش کرد با نوکش بازی کردم سفت شد مالشش دادم دیدم باسنشو حرکت داد کمی خودشو سمت سهراب کشید بعد پای درازکششو جمع کرد باسنش از اونی که بود دوبرابر اومد بالا و داد سمتم دیگه نتونستم طاقت بیارم شلوارو شورتمو کشیدم پایین دستمم رو ممه هاش گرم و دست نخورده شورتشو با دست دیگم کشیدم پایین تا بدم بره پایین‌تر خودش کمکم کرد تا رو زانوهاش رفت پایین کیرمو گذاشتم رو چاک کص پر ابش اماده آماده بود در دو حرکت تا بیضه هام گذاشتم تو کصش اخیی گفت و همونجا آبم با چه فشاری نمیدونم ولی انگار همه وجودم ریخت تو کص داغ و مثل کوره اش میدونستم نازنین ارضا نشده بقدری هیجان داشتم کیرم ذره ای شل نشد شروع کردم با عشق و لذت گاییدن کصش که دیدم باسنو ماهیچه های کصش شروع کرد جمع شدن و فشارش رو کیرم زیاد شدن منم باز با این حرکاتش دوباره به اوج رسیدم ابمو باز ریختم تو کصش تو همون حال بغلش کردم حس کردم نازنین خوابش برد ازش جدا شدم دامنشو کشیدم رو باسنش ولی شورتش پایین بودخواب برام حرام شد پتومو کشیدم روم کیرم باز سفت شده بود نگاه به نازنین کردم پشت به من خواب بود سعی کردم بخوابم طولی نکشید دیدم پتمو کشید روش سرشم کشیدذبا س

sticker.webp0.09 KB

منم اومدم پیش تو عشق اول و آخرم بغلم کرد و هنوز نمی‌زاشتم کیرشو بکشه بیرون تا همو میبوسیدیم جون تازه می‌گرفت حس میکردم کصم کیرشو از قفل کرده تا شل شد کشید بیرون خون زیادی لبهای کصمو رنگین کرده بود هر دو نگاهش می‌کردیم همه جام خونی بود سر کیرشم خونی بود خون روشن و خوشرنگ شاد بودم که عشقم فهمیده باکره‌ام! محکم بلغم کرد انگار تو تنش فرو رفتم گفتم کیوان عکس بگیر فیلم بگیر دوست از دارم کیر خونیتم بگیری داشته باشم هر دو چند تا عکس و فیلم گرفتیم تو فیلم گفتم مامان دیدی باکره بودن !پارچه سفید گفتم آورد زیرپوش پیمان بود خون کصمو و خون کیر کیوان که خشکم شده بود پاک کردم گفتم این عکسا و فیلم و پارچه را بخدا باید نشون مامانم بدم تا بدونه من باکره بودم چون حرف هیچکی اندازه مامانم اذیتم نکرد که گفت شاید تو دانشگاه قرص خواب دادن نفهمیدی !!!اون شب تا صبح بغل کیوان بودم هر چه گفتم بازم بکون تو کصم نکرد میدونست باز خونریزی می‌کنم یازده روز بعد که تازه پاک شده بودم (چند روز بعد پریود شدم) با رفتن دو روزه ی پیمان به مسابقه‌ای در سمنان عصر که از بهداری اومدم طاقت نداشتیم دومین سکسمون هر چند چرب کردیم باز همراه با درد و مقداری خون بود تا شب فقط لاپایی و خوردن کیر و کس حال کردیم قبل از شام بزور خودم کیرشو رد کردم تو کصم درد داشت اما خونی خیلی کمی اومد چند قطره در گفتم بذار تو کونم نشد فقط نوکشو تونستم تحمل کنم باز لایی رفتیم اخرین شبم هر چه کردم تو کصم نذاشت اما اونقدر خورد و خوردم آبمون چند بار اومد تازه فهمیدم لذت سکس چیه دوست دارم بقیه خاطراتمو باز بنویسم نوشته: رها 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

تم بیا بخور ببین چطوره اومد نگاه کردم تیشرت پوشیده و کیرشم معلوم نبود نگو گذاشته لای کش بعد از یک هفته غذای پادگانی خورشت کرفس گذاشته بودم رو دورترین شعله اومد پشتم سوتی زد گفت واااااو چی کردی انگار که به خورشت داره میگه ولی منظورش خودم بود منم گفتم نخورده چطور مزشو دونستی بخور ببین چیه منظورم کس و کون و لب و سینه و همه تنم بود اونم فهمید چی می‌گم کونمو چسبوندم جلوش قشنگ کیرش مثل دسته تبر چاک دو لپ باسنمو پر کرد تا راست شدم خورد کمرم! قاشق و برداشتم تا خورشتو بدم بچشه کمی فاصله افتاد تا دولا شدم دیدم کیرشو با دستش رد کرد بین رونام درست رو کصم تا خورشتو چشید گفت به به چه خوشمزس منتظر بودم شورتکمو بده پایین بکنه توم اما نکرد انگار خجالت می‌کشید انگار طلسم شده بود فقط تا اینجا پیش می‌رفت کیرش لای پام بود رونامو فشار دادم و بالا پایین کردم آهی بلند یهویی کشیدم همه تنم مور مور شد تا در قابلمه را بزارم بیشتر خودمو خم کردم که دیگه کارشو بکنه اما رفت سر میز نشست!!! تیرم به سنگ خورد نشد ناهار خوردیم چند بار زنگ زدن وسیله میخواستن پاشد رفت مغازه شب با پیمان اومدن چند روز گذشت هر روز یه مالشی میدادو خبری نمیشد بعد صبحانه پیمان رفت مغازه انگار نمیدونم کیوان خونس با شورت و سوتین کارمو می‌کردم روز جمعه بود با خودم حرف می‌زدم که با شنیدن صدای در اتاقش گفتم اینم لباسام شسته بشه برم دوش بگیرمووو یهو کیوان با کیر بلند شده زیر شلوارکش منو دید منم خودمو جمع کردم دستمو گذاشتم رو شورتم گفتم وااا خونه ای؟! میخواستم برم دوش بگیرم گفت برو دوش بگیر اگه کاری هست بگو انجام بدم گفتم بذار صبحانتو بیارم گفت نه خودم میارم ناز کنان رفتم حمام تا بیام رفته بود چند روز گذشت باز تعطیلی بود پیمان زنگ زد ناهار درست نکن باشگاه سه پک غذا میاره تحویل بگیر با کیوان قراره جایی برم میایم با هم می‌خوریم اگر گرسنت شد بخور ما میایم نزدیک ۱۲ پیکی سه پک کامل غذا آورد که یک پکش برای سه نفر بس بود ناخنکی زدمو رفتم بالا دراز کشیدم خوابم برد تو خواب و بیداری دستی خورد به باسنم خیلی آرام سرداد برد لای پام خیلی دلم سکس میخواست خودمو زدم خواب که پیمان حشری تر بشه خوب نوازشم کرد ارام اومد پشتم دراز کشید حس کردم مشتشو داره لای پام میکشه شلوارکمو داد پایین کشید برد پایین تر زیرم گیر بود خودم دادم بالا راحت داد پایین برد تا زانو هام دونستم شلوارشو در میاره انداخت پایین مال منم با پاهاش داد پایین در اومد شورتمم در آورد میدونست بیدارم چون با بلند کردن باسنم کمکش می کردم در بیاره اونم کامل درآورد با دستش کوسمو مالید منم چشامو بسته تو خیال کیوان دارم پرواز می‌کنم تو دلم میگم کاش کیوان بود کوسم را با مالش های ماهرانه آماده کرد خیس خیس شدم از سینه هامم غافل نبود چسبید کیرشو کشید رو کصم !!! خدایا این کیر پیمان نیست چقدر نرمو و بزرگه! داره می‌کشه رو کصم فکر کردم خیالاتی شدم نوکشو به سوراخ کصم مالید فشار داد فهمیدم کیوانه !!! ساکت موندم تا میشد کونمو دادم بغلش سرشو هل داد توم چه آبی از کسم زد بیرون تو اوج بودم!!! اندازه دو سه سانتی رفت تو خورد انگار جایی کمی داد بیرون آهسته فشار داد توم سر کیرش تو کسم بود بشدت لذت می‌بردم اما کیرش انگار به جای تنگم رسید درد داشتم تو نمی رفت فشار داد از دردم خودمو جمع کردم کمی کشید بیرون با عجله و غیر قابل کنترل کمرشو فشار داد یه لحظه انگار بند قلبمو پاره کنند اندامی در داخل کوصم ترقی کرد و دردی سوزناک و شدید تنمو گرفت اما کیر کیوان همش تو کصم بود نا خودآگاه چنان فریادی زدم که سقف ساختمون انگار ترکید!! کیوان بی اختیار چندتا کمر ریز ولی محکم زد حس کردم آب خنکی تو وجودم خالی میشه حس خنکی بجای داغی میده و پایانی نداره هر تکانش حجمی زیاد رحمم را خنک‌تر می کنه بله خنک نه داغ دردم داشت کمتر میشد و دستهای کیوان رو سینه هامم بیکار نبودند به آرزوم رسیده بودم درد داشتم اما لذتم بیشتر بود ممکنه آقایانِ خورده گیر بگن چرا آبش خنکم کرد خانمها میدونن چی می‌گم آب مردا داغ نیست بلکه از تب تنشون چند درجه خنک‌تره اما کص خانمها داغتره اونجا که مینویسن آب مرد اونقدر داغ بود کصمو سوزاند غلطه برای تحریک مردها اغراق می‌کنند کصم داشت بخاطر درشتی کیر کیوان می‌سوخت حس می‌کردم از جایی پاره ام کرده درست بود تازه پرده من پاره شده بود وقتی خواست بیرون بکشه دردم شروع شد گفتم عاعاعاعا کیوان جووونم نکش پاره شدم بذار توم بمونه شل شد بکش بیرون کیر کیوان نبض میزد و انگار بازم آب توم خالی می‌شد سرمو چرخوندم با قد بلندی که داره به راحتی لبمو خورد پرسیدم پیمان کجاست گفت مدیر باشگاهشون زنگ زد کار فوری داشته من تو راه بودم گفت برو مغازه مرتضی تو مغازه است پیشش باش من تا شب نیستم شایدم فردا بیام رفتم شهر

اونجا دیگه همه تو یک ویلای دو خوابه مفتی بودیم که قبلا رزرو بود برامون و خیلی خوش گذشت دیگه منو کتی لحظه به لحظه مد عوض می‌کردیم و دو روزم اضافه موندیم کاملا مشروب را هر شب قبل شام میخوردیم آخرین شب باز هفت خبیث بازی کردیم شرطمون بعد در آوردن لباسا در حد شورت برنده که شاه بود دستور میداد از لب گرفتن و مالیدن سینه و حتی باسن توسط قطعا مردا رومان انجام بشه نخستین بار لب گرفتنم با کیوان اونجا جلو چشم پیمان بود همه مست هفت خط بودیم قبلا با کتی هماهنگ بودیم اونم با مهیار هماهنگ بود که هردو کاری کنیم کیوان از ما بهره بگیره کیوان حتی از رو شورتش که شورت پادار مارکی تنش بود هم منو هم کتی را از پشت به دستور شاه که مهیار بود بغل کرد سینه هایمونو مالید لب گرفت کیرش شورت به اون بزرگی را پاره می‌کرد منو کتی هر دو دوست داشتیم بذاره تو کسمون شاید باورتون نشه اما واقعیته کتی بلا بود گفت من افتخاری میخوام پیمان منو بماله و لب بگیریم پیمانم لبی جانانه با مالیدن و خوردن سینه های کتی گل کاشت همه هورا کشیدیم!!! اون مسافرت بکلی توی اون چند روز دید پیمان را عوض کرد دیگه نماز و روزه و دین را سه طلاقه کرد زندگی ما کمی رنگی تر شد دیگه روز بروز لباسام تو خونه سکسی تر شد دوسال از زندگی مشترکمون گذشت ماموریتی شش ماهه به پدر شوهرم که سرهنگه دادن بره اهواز با خاله عزم سفر بستن ماندیم منو کیوانو پیمان پیمان مجبور شد مغازه پدر را بچرخونه از باشگاهش نیمه نصفه مرخصی شش ماهه گرفت به شرط حضور در بازی های مهم که در سطح کشوری داشتند قرار شد کیوان اون روزهایی که پیمان نیست مغازه باشه ،کیوانم دانشجوی مقطع دکترا بود و خیلی حضور فیزیکی تو دانشگاه نداشت همش تحقیق و دنبال تزش بود شبا می اومد خونه روزا معمولا دانشگاه بود یا کتابخانه‌ی پادگان با رفتن خاله و پدر شوهرم تماس های بدنیم و لباس باز پوشیدنم و رفته رفته خیلی زیاد کردم تا جایی که بدون سوتین با تاپ بالای ناف اونم آزاد و شلوارک بالای زانو دیگه پیش کیوان و پیمان عادی شده بود یک ظهر تابستان داغ کیوان اومد کولرمون دو روز بود که خراب شده بود پنکه تنها وسیله خنک کنندمون بود اونم یکی منم یه تاپ آستین حلقه‌ای تنم بود با کوتاه‌ترین شلوارکم که زیرشم شورت معمولا نداشتم باسنم مثل دو تا هندونه از پشت بیرون بود گودی کمرم لیفه شلوارمو باز نگه داشته بود یکی از دکمه هاشم تا کیوان اومد باز کردم جناق‌کصم سفید و پف کرده‌ شیو شده قشنگ تو دید بود پیمانم رفته بود مرکز استان برای خرید اجناس مغازه تا شب میدونستم نمیاد آشپزخونه گرم بود کیوان تا رسید تیشرتش خیس عرق بود درآورد شلوارشو عوض کرد یه شلوارک گشاد پوشید رفت سمت پنکه منم واقعا گرمم بود رفتم پیشش از بغل آستینم باد پنکه تاپمو آزاد تر می‌کرد پستانام کاملا بیرون می‌اومد می‌دیدم کیوان چشاش قفل شده به سینه هام هی بیشتر خودمو بهش میمالیدم تا حتی یکی از آستینام افتاد رو بازوم سینم اومد بیرون با تاخیر و عشوه گذاشتم تو گفتم خوش به حالتون این دردسرا را ندارین کاش منم پسر بودم الان مثل تو لخت و آزاد بودم کیوان در حال انفجار بود تا دولا میشدم از عقب لپ های باسنم تو دیدش بود و کمر لختم ،تا راست میشدم ابتدای کصم چون دومین تکمه شلوارکم هم خودبخودی باز شده بود دیده می‌شد کیوان دیگه نمیتونست بلند بشه با خم شدن هم تابلو بود کیر بلند شده‌اش را نمی‌تونه پنهان کنه! هلش دادم گفتم کیوان موهامو جمع می‌کنم کلیپس مو هر وقت گفتم بزن رفتم بغلش وای کیرش مثل تیراهن خورد به چاک کونم تو دلم گفتم کاش اون پارچیه ای تنم بود قشنگ دیدم کیرشو با دستش داد پایین جووون افتاد درست رو چاک کصم بین رونام که تقریبا لخت بود اما حیف شلوارکم ضخیم بود رونامو فشار دادم کیرش مثل کله گربه بین پاهام گیر کرد معلوم بود هی به بهانه جمع کردن موهام تکان تکانش میدام کصم پر آب و خیس خیس شد انگار دارم میشاشم چند دقیقه ای بازی بازی کردم حشرم بالا رفته بود تن صدایم عوض شده بود روز تعطیلی بود دو روز بود زنگ زده بودیم تاسیسات تو این وضع ضد حالی خوردیم و زنگو زدن کیوان رفت درو باز کنه من رفتم تو اتاق دیدم شلوارکم به اون ضخیمی خیس شده دویدم اتاق خودم گشتم شورتک آنقوره ایم که خیلی نرم و نازک بود و فقط یه خطی از رو کصمو میپوشوند اونو پوشیدم تاپمم عوض کردم لختی ترین تاپمو پوشیدم پشتش کامل باز بود با دو تا بند وصل بود از جلو هم فقط رو ممه ها پوشش داشت بقیه توری چشم درشت بود سفیدی سینم بیداد می‌کرد تعمیرکارا پشت بام بودن موتور کولر که خیلی کولرمون بزرگ بود خراب بود تعویض کردن و یکساعتی شد کیوانم پیششون راه افتاد راحت شدیم ساعت دو بود ناهارم داشت آماده میشد برای کیر کیوان به هر دری میزدم کیوان پرسید ناهار آماده است بیام کمک منو با این لباسا هنوز ندیده بود گف

شو در آورد با سوتین نشست بازی خیلی ریلکس ،دور بعد باز کتی باخت شلوارکشو درآورد با شورت نشست مهیار گفت این دفعه ببازی اوت میشی مخلفاتو باختیم! گفت نه من سوتینم جزو لباس خوابم نیست دو بار شانسمو دارم باید هر دو مرد و لخت کنم قبول کردن کیوان باخت اونم شورت اسلیپ تنش بود کیرش مثل مار بوآ چمره زده بود با دیده شدنش کتی گفت یا ۱۲۴ هزار پیامبرررر حق چند قبیله را خوردی کیواااان ؟! همه خندیدیم و پیمان از همه بیشتر (آخه مست بود و نمیدونست) کتی گفت مطمئنم حق تو را که از بیخ خورده! باز همه خندیدیم کتی تو گوش کیوان پچ‌پچ کرد مهیار اعتراض کرد پچ پچ نداریم باز همه خندیدن ورقاشونو دادم مهیار باخت فقط یکبار شانسش موند تنها کتی دو شانسه بود دفعه بعد کتی انگار تعمدا باخت پشتشو کرد به کیوان گفت ابول اسد ( بعد فهمیدم یعنی کیر اسبی) باز کن برام کیوان گیره سوتین کتی را ریلکس باز کرد سینه های برنزه و خوشگل و سرپاش با دو ممه حب انگوری لخت شد ریلکس! ورق دادم مهیار باخت شانسی نداشت باخت اوت شد موندن کتی و کیوان کتی باخت اونم اوت شد ناهار و مخلفات فردا را کتی و مهیار باختن کیوان لباسشو پوشید پا شدیم کتی با شورت تن نمایی می‌کرد باسن گرد و خوش فرمی داشت چشمای شوهرم ازش دور نمی‌شد کتی هم کرم می ریخت من اصلا بدم نمی‌اومد تازه دوستم داشتم پیمانو تحریک کنه نمیدونم چرا! دوست داشتم منم مثل او لخت بودم! مهیارم از پشت کتی را بغل کرده گفت برین شما ما کار داریم کتی گفت بیچاره ابول اسد تو هم برو با بالش حال کن نترس! هیکلی چوخ عرضه سی یوخ گفتم کتی تورکیم بلدی گفت آره مادرم تورکه همه خندیدیم منم سرپا که شدم گیج بودم حتی یک بار نشستم کیوان دستمو گرفت تکیمو به کیوان داده و حرف می‌زدیم می ترسیدم بیفتم اولین بار بود مست بودم پیمانم دستشو گرفته بود نرده نمیدونست مسته تو دلم گفتم پیمان بخوابه میرم پیش کیوان تا عرضشو ببینم چقدره مثل اینکه مشروب شجاعتمو صد برابر کرده بود جلو چشم همه کیوانو بغل می‌کردم گفتم حالم خرابه منو کول کن سینه هامو چسبوندم پشتش میدونست مستم گفت لوس نشووو اگه بجای دلستر تو و پیمان مشروب میخوردین باید ۱۱۵ زنگ میزدم برانکار می آوردن و بی حیا شده بودم کیوانو چسبیده بودم پستانهای سکسیمو چسبونده بودم پشتش پیمانم انگار ۱۸۰ درجه فرق کرده بدون تعادل پله ها را با گرفتن نرده رفت بالا تا رفتیم رو تخت پیمان مجالم نداد نخستین سکسی که تونست ارضام کنه شاید ۲۰ دقیقه منو گایید اولین بار زیرش ارضا شدم تو بغلش خوابم برد با صدای کوبیدن در اتاقمون هردو بیدار شدیم دوشی گرفتیمو کتی را خبر کردم همگی رفتیم دریا ما با لباس مردا با شلوارک حال کردیم چند جا سر زدیم ساعت ۴ رفتیم کتی ناهارو سفارش داد و اومد خوردیمو مشروب نخوردیم پیمان نماز ظهر و عصرشو بعد از ناهار تو خونه‌ی اونا خوند به کتی تو گوشش گفتم شب منو پیمانم مشروب با دلستر قاطی خوردیم پیمان نمیدونه خیلی حال کردیم گفت میخوای به پیمان شب مشروب بدم بخوره؟ گفتم نمی‌خوره گفت بخورش میدم رفتیم استراحت به کیوان گفتم باید شام مهمونشون کنیم هر دو گفتن دعوت کن کتی و مهیارو دعوت به شام کردم با کیوان رفتیم تدارکات مخلفات شامم سفارش دادیم ویسکی و دلستر هم گرفتیم نصف دلستر یک لیتریو خالی کردیم ویسکی ریخت توش درشو بست گذاشتیم تو فریزر یخچال تا منو پیمانم باهاشون حال کنیم شب شد و قبل شام بساط مشروب رو آماده کردیم پیمان گفت راحت باشین منو رها نمی‌خوریم به مستی شما با دلستر مثل دیشب مست می‌شیم پیک اولو رفتیم بالا پیمان گفت چرا مال من تلخ بود کتی خندید گفت تو مال منو خوردی پیمان خان اینو با تیکه انداختن گفت اشاره به جلوش کرد و خندید پیمان انگار بدشم نیومد از این شوخی جالبه پیمان گفت پس توبه منو شکستین برام کمتر بریزین حالم خراب نشه منو کتی خندیدیم کتی گفت مؤمن دیشبم تو و رها مشروب بود میخوردین یعنی نمیدونستی؟! گفت عجب دیدم شنگول بودم شما دیگه کی هستین؟ تو بازی خبیث شب دوم پیمان و منم قاطی شدیم من شرط کردم پیمان زیر شلوارکش شورت نمیپوشه اون خط قرمزش شلوارکشه همه قبول کردن اونم راحت شد میدونستم از کیر کوچولوش خجالت می‌کشه اما من لحظه شماری می‌کردم جلو چشم کیوان لخت و برهنه کامل بشم البته خط قرمزمون شورتمون بود من یه شورت جلو تور تنم کرده بودم تا زیر تور کصمم ببینه و بازی شروع شد و تا آخر رفتیم من نخستین بازنده تا خط قرمز اولین نفر بودم چون خودم دوست داشتم زودتر از کتی لخت بشم تنمو به رخش بکشمو کیوانو حشری کنم اتفاقا سوتینمو دادم کیوان باز کرد تا به کتی بفهمونم مثلا باهاش سکسم داشتم مال خودمه طمع نکنه ،عجیب بی حیا شده بودم کیوانو مهیار جای جای اندامها مو با چشاشون میخوردن جالبه پیمانم اندامهای کتی را شکار می‌کرد !!! فرداش رفتیم چالوس و بعد محمودآباد

ه کیرش تا بخودم بیام اونم هول شده بود مگه شورتشو پیدا می‌کرد بکشه بالا گفتم ببخش کیوان فک کردم مغازه است ! ندونستم چی گفتم با خجالت برگشتم بله اونجا توالت بود با فضایی که تو راه روش پر جنس بود تو ماشین کیوان خجالت‌زده بود و نگام نمی‌کرد اما من همش اون کیر گنده و خوشگلش جلو چشام بود و از فکرم بیرون نمی‌رفت با کیر پیمان مقایسه می‌کردم جور در نمی‌اومد و حس میکردم اگر کیوان جای پیمان بود چی می‌شد تو فکر رفته بودم که رسیدیم خونه انگار از خواب بپرم گفتم ببخش بخدا نمیدونستم! کیوان گفت هنوز تو فکری؟! اومدیم پایین رفتیم تو همه بودن خالم داشت شام آماده می‌کرد سعی کردم طبیعی باشم تو یک خونه ویلایی دوبلکس زندگی می‌کردیم منو پیمان یک قسمت حالت سوئیت بود و مستقل اتاق خوابمون بود با همه امکانات بقیه تو همکف یک اتاق تکی کوچکم تو طبقه ما تقریبا مستقل اتاق کیوان بود در چیدن میز غذا کیوان همیشه به من کمک می‌کرد حتی تو پخت و پز هم کیوان به منو مامانش کمک می‌کرد ما ناهارمونو سر کار میخوردیم شام خونه معمولا با تیشرت و ساپورت یا شلوارک بلند یا دامن‌شلواری تو خونه بودم کیوان و پیمانم با شلوارک یا اسلش با تیشرت کیوان اکثرا اسلش می‌پوشید یا شلوارک گشاد حالا فهمیده بودم چرا وسوسه‌ی کیر کیوان افتاد تو جونم همش فکرمو مشغول کرده بود کرم ریختنم شروع شد هر چند قبلنا بارها تو غذا پختن و کمک کردنها باسنم به جلوش خوره بود ولی اصلا حسی نداشتم تازه فهمیده بودم کیرشو رد می‌کرده زیر کش شلوارش تا من حس نکنم (چون فکر می‌کردم اینم مثل داداشش دودول داره نه کیر) تا حالا پیمان منو ارضا نکرده بود خودم خودمو ارضا می‌کردم با دیدن کیر کیوان حالا بدجوری دلم سکس میخواست دختر بودم اینجور نبودم طعم کیر و آغوش مرد انگار معتادم کرده بود و همش خمار سکس بودم دیگه از هر فرصتی خودمو می‌مالیدم به کیوان، کیوانم رعایت و خودداری می کرد هفته ها و ماهها گذشت و علاقه و هوسم به کیوان شدت پیدا می‌کرد تا اینکه سه تایی به توصیه خاله رفتیم شمال چند روزی تفریح مثلا ماه عسلم بود ده روز مرخصی گرفتم راه افتادیم سمت شمال یک شب خسته بودین ماندیم رشت زیاد جالب نبود صبح رفتیم سمت رامسر یکشبم اونجا بمانیم تا بریم محمودآباد ویلاهای سازمانی یه ویلا تو رامسر طبقه دومشو اجاره کردیم زوج جوانی هم طبقه همکفشو بعد از ما اجاره کردن هر دو به هم می‌اومدن بچه آبادان بودن خیلی زود با هم دوست شدیم ما را شام دعوت کردن خیلی وضعشون خوب بود ماشینشون بنز کوپه‌ی کروک بود از اونایی که سقف اتاقش کامل جمع می‌شه اسماشون مهیار و کتایون بود وقتی با ما حرف می‌زدن خیلی ریلکس و هر دو لختی پختی بودن خواستم برم کمک کتی خودمو مرتب کردم کیوان گفت رها کمی لباساتو جور کن زشته حالا میگن دهاتی هستیم در عین تعجب پیمان هم تایید کرد گفت تاپ شلوارک بپوش راست میگه !!! شاخ در می‌اوردم این پیمانه ؟! با تاپ و شلوارک نه چندان سکسی رفتم پایین مهیار اومد بالا با کیوان تخته بازی کردن کتی خیلی سکسی لباس تنش بود مهیارم یه رکابی با شلوارک تنگ که کیر و خایه اش معلوم بود بنظر می‌اومد بزرگ باشه نه به بزرگی مال کیوان قبل شام مشروب آوردن منو پیمان نخوردیم گفتیم دلستر میخوریم کیوان با اونا پایه بود ما دلستر را انگار مشروبه با اونا پیکامونو بسلامتی می‌زدیم کیوان از پشت خیلی با احساس زد رو باسنم که قند تو دلم آب شد انگار کیرشو کرد تو کوصم نگاه کردم دیدم تو دلستر کلی ویسکی خالی می‌کنه نگو ما هم با اونا داریم مشروب میخوریم و نمیدونیم خوشحال شدم اشاره کرد سه نکنم خیلی سرحال شدم پیمانم مثل من (پیمانی که نمازش ترک نمی‌شد) رفتیم سر میز غذا همه شنگووول و رو پامون بند نبودیم بعد از شام چند دست حکم بازی کردیم باز چند پیک زدیم مثل قبل پیمان ساقی بود برای خودشو خودم مثلا دلستر برا اونا ویسکی خخخخ منو مهیار افتادیم کتی هم با کیوان چند دست زدیم پیمانم ساقی کتی گفت پیمانم بیاد هفت خبیث بازی کنیم سر ناهارو مخلفات فردا ناهارو آخرین بازنده مخلفاتو دومین بازنده میده کتی گفت خوشبحال مردا میشه، پیمان بیا بازی، استقبالی نشد کتی گفت تا لباس زیر میریم جلو، هر که رسید لباس زیر یک شانس داره دفعه بعد اگه باخت شرطو باخته و سوخته و میره کنار باز سکوت کردیم اما من دوست داشتم چون همه اندامم زیباتر از کتی بود حیف پوشیده تر از کتی بودم دوس داشتم کیوان همه جامو ببینه خودمو با سوتین و شورت تصور کردم چه لذتی برام داشت پیمان گفت منو رها تماشاچیم بلد نیستیم خخخخ کیوان گفت باشه مهیارم گفت اوکی ورقها را من براشون بور زدم یک دستم ما داشتیم رفتم بیارم تاپمو عوض کردم سکسی ترش کردم سوتینمم در آوردم کسی انگار جز مهیار متوجه نشد دو دست ورق را قاطی هم کردم دادم دستشون کیوان تیشرتش را باخت دور بعد کتی باخت تاپ

نداخت دو رکعت نماز خوند و زیر لب دعایی کرد و رو به من گفت تو هم نماز شکر بجا بیار اگه بلد نیستی یادت بدم مثل نماز صبحه و فقط نیتش فرق می‌کنه و دو تا ذکر داره در رکوع و سجده!اونارو رو کاغذی نوشت داد دستم گفت از روش بخوان عیبم نداره که دستت می‌گیری!!! گفتم لباس ندارم با این لباس!؟ چادر عروسیمو معلوم بود سفارش خودش بوده از کمد آورد انداخت سرم گفت اینم حجاب من تا به این سن نماز نخونده بودم البته بلد بودم اما مجبوری و رودروایسی وضو گرفته نماز شکر خوندم البته فقط الکی پچ پچ می کردم تمام شد لباس عروس و کمکم کرد در آورد زیرش هیچی جز یه شورت توری نداشتم خودشم لخت شد با یه شورت بغلم کرد و بوسید منم بوسیدمش خیلی ساده بدون اینکه لبمو بخوره شروع کرد گردنو گوشامو خوردن و با سینه هام کمی ور رفتن اونم ناشیانه منم همشو گذاشتم به ناشی گری و پاکیش واقعا همینطورم بود منم تا اون روز با هیچ مردی نبودم اما فیلم و نوشته فراوان دیده و خونده بودم شورتشو در آورد مال منم بدون اینکه نگاهی به اندامها و زیبایی هام بکنه در آورد بغلم کرد مثل کشتی گیرا با اون بدن ورزیده و سفتش خاکم کرد رفت بین رونام کیرشو که سفت شده بود با یکی دو بار هدف گیری خیلی راحت کرد تو کصم یه درد جزیی به خاطر خشک بودن و آماده نبودنم حس کردم چندتا جلو عقب کرد آبشو تو چند ثانیه ریخت و کیرشو کشید بیرون نگاه به لای پام کرد پرسید پس خون کو؟! پردت کو؟! گفتم مگه پزشک نگفت من حلقویم خون نمیاد! گفت نه دکتر گفت شاید خون نیاد من از هر کی پرسیدم گفتن امکان نداره دختری بی پرده باشه ! جرو بحث کردیمو از اتاق رفت بیرون نگو به خالم (مامانش) گفته رها دختری نداره ساعت نزدیک ۳ بامداد بود خالم اومد پیشم پرسید گفتم والا دکتر گفته خون نمیاد رفت بیرون نگو گفتن خوب نگاییدی محکم بکن پردشو پاره کن اومد گفت بخواب منم مظلوم مثل اسرا خوابیدم پاهامو داد بالا از مچام گرفت فشار داد کیرشو به زحمت راست سوراخ کصم کرد فرو کرد محکم انگار میخا خودشم بیاد تو کوصم منم استرس تمام تنمو گرفته چند دقیقه با شدت گایید و باز آبش اومد ریخت تو و کیرشو کشید بیرون خونی در کار نبود!! خلاصه همه فامیل با خبر شدن من پرده ندارم سمانه هم آتش‌بیار معرکه بود زنگ زد به مامانم که رها باکره نیست و بلوایی شد اونورش ناپیدا حرف طلاق و حرفهای زشت و توهین آمیز ب من سمانه زیر زبانمو می‌کشید که شاید خواب بودی یکی پردتو پاره کرده منم فقط گریه و زاری منتظر شدم روز بشه و برم خونمون با پا در میانی شوهر خالم ( پدر شوهرم) و به دستور او قائله ختم به خیر شد گفت کسی حق نداره دیگه حرفی بزنه همه جمع شده بودن تو حجله هر کس حرفی می‌زد این وسط هیچکی نمی پرسید پزشک قانونی چی گفته ؟! فقط کیوان بود که همش لاپوشونی می‌کرد می گفت ابرو ریزی نکنید به مامانش گفت دکتر چی گفته مگه نرفتن دکتر؟ سمانه گفت پزشک گفته رها پرده نداره خون نمیاد ! خاله گفت نگفته پردش چطوری پاره شده؟ سمانه گفت نه منم مثل اسرا تو گوشه‌ی اتاق کز کردم تا مامان از راه رسید دعوا دوباره شروع شد و خلاصه مامانمم نمیدونست حلقوی چیه ! کلی حرف و حدیث تا صدیقه خانم که زن دنیا دیده بود را صدا کردن صدیقه اومد پیشم از من مثل خانم مارپل چندتا سوال کرد جوابم منفی بود پرسید پزشک چی گفت گفتم آنچه گواهی کرده بود پرسید گواهی تو چکار کردی گفتم دست پیمان دادم اونم پیدا نشد من بیچاره بین شک و یقین گیر افتادم ابروم رفت و سرو ته قضیه را هم آوردن انگار دختر خطا کاری باشم به پیشونیم انگ ننگ زده شد خودمم دیگه باورم شده بود شاید تو خواب یکی پردمو پاره کرده پزشک الکی چیزی گفته تا بعد چند هفته گواهی پزشک از میان سررسید پیمان در اومد دیگه دیر شده بود همه منو به چشم دختری که بکارتشو به دوست پسرنداشته‌اش بخشیده می شناختن این وسط سمانه حس کردم خیلی خوشحاله و گهی به میخ می‌زنه گهی به تخته چون شریک جرم برای خودش جور شده بود! اینم بگم بعد عروسیم سمانه با شوهرش که نظامی بود به تهران منتقل شدن من حالا تو بهداری جای او بودم پیمان کیرش بر خلاف قد و هیکلش خیلی کوچک بود ده سانتم نمی‌شد اونم قلمی! کیر بزرگ ندیده بودم اما تو فیلم و عکسها زیاد دیده بودم نزدیک عید بود سه ماه از ازدواجم گذشته بود تو پادگان با کیوان رفتیم خرید سوپرمارکت بزرگی هست همه چیز داره فروشندگانش همه ارتشی هستن پدر شوهرمم مغازه داره مال او لوازم خانگیه مغازه ها مال ارتش بود اجاره میدادن به پرسنل پادگان کیوان رفت یک ضلع مغازه منم با برداشتن شامپو صابون و پد و کرم که تو سبد بود رفتم دنبال کیوان ب قصد خرید به دری رسیدم فکر کردم ادامه مغازه است درو باز کردم نگو توالته! وااااای کیوان سر پا کیرش اندازه خرطوم فیل آویزون داشت شلوارشو می‌کشید بالا کوپ کردم و شوک شدم بدون اراده زل زده بودم ب

سکس با برادر شوهر #برادر_شوهر کارمند بهداری پادیگاهیم که شوهر خالم سفارشمو کرد با گذشت دو سال و چند ماه از ازدواجم همسرمو (پسرخاله‌ام) با آبرو ریزی که شب زفاف کرد هنوز نبخشیده بودم پزشک قانونی باکره بودنمو گواهی کرد و گفت به احتمال زیاد خون ریزی نخواهم داشت نوع پرده‌ی بکارتمو نوشت حلقوی اتساعی‌خاص سمانه دختر خاله‌ام که دو سال از من بزرگتر و کارمند همان بهداری پادگان بود که من حالا همکارم بودیم از خانم دکتر توضیح خواست پزشک هم با بی حوصلگی گفت خانم دیگه این چیزا عادی شده برو شایدم خون ریزی کنه مونده به برخورد شوهرش! من زیاد توجیه نشدم از سمانه پرسیدم یعنی چه؟ گفت انشالا که چیزی نبوده مهم نیست فکر کردم شاید ناهنجاری دارم نگران شدم گفتم میخوای بریم از اون یکی پزشک هم نظر بخوایم گفت مهم نیست از این حرفا پزشکا زیاد می‌گن گوش نده بمن گفتن گوش ندادم ،گواهی را داد دست پیمان گفت مبارکتون باشه ببینم چی میکنید همه میدونستیم سمانه بدون بکارت رفت حجله صداشو در نیاوردن شب زفاف توضیح خواهم داد که شوهرم چطور آبرومو برد! پیمان برعکس همه فامیلها اخلاق سنتی و مذهبی عقب‌افتاده داشت نمی‌دونستم که بعدها فهمید بهشت و جهنمی وجود نداره و دین و مذهب الکیه دیگه آبروم رفته بود از خواستگاری تا عقد و عروسی یک ماه هم نشد عروسی کردیم من دوران نامزدی نداشتم تا جشن عروسیم سه بار با پیمان روبرو شدم ، اول وقتی میرفتیم پزشک قانونی دوم سر سفره عقد سوم کلاس آموزش از شهرستان نه چندان بزرگمون تا شهر مرکز استانمون که اسمشو نمیارم با ماشینش رفتیم آنهم هر سه بار شم خواهرش سمانه که چند ماه بود ازدواج کرده بود جشن عروسیم خیلی شلوغ و زیبا و زبانزد همه شد اتاق حجله‌ی باشکوهی بسیار رویایی که سوپرایزم کرد، آماده کرده بودند یک سوئیت کامل با حمام و سرویس و آشپزخونه‌ی نقلی در طبقه‌سوم خونشون که قبلا شاه‌نشینی بوده تغییر داده و بازسازی کرده بودند درست ۲۵ سالم بود مصادف با زادروزم با قدی بلند و تناسب اندامی بینظیر و خوش‌استایل چندین خواستگار از فامیل و غریبه در شهرمون داشتم حتی استادام، اما خانوادم موافقت نکردن چون قول منو از ۱۰ سالگی به پسر خاله و عمو زاده‌ام پیمان داده بودند پدر پیمان ارتشی بود شهرمون زندگی نمی‌کردند در خانه سازمانی بسیار با صفایی تو پادگان زندگی می‌کردند و می‌کنند قبلا چند بار به خونشون چه با سمانه چه با خانوادم رفته بودم پیمان چون والیبالیست بود اکثرا تو خونه بند نمی‌شد اما سمانه و کیوان بودند با هم ورق بازی می‌کردیم تو پادگان می‌گشتیم و پارک می رفتیم اینا بیشتر تو سن قبل از دانشگاهم بود گاهی هم که خاله و شوهر خالم به شهرمون می‌اومدن تو خونه خودشون که خالی بود ،می‌موندن در مهمونیا میدیدمشون اما همش با سمانه با هم بودیم، پیمان یا مسابقه داشت یا درس، همیشه غایب بود او شش سال از من بزرگتر بود عوضش کیوان را که کوچکتر از او بود و با من همسن، هر بار دیده و کلی بازی و حرف زده بودیم او پسری خوشتیپ قد بلند حدود ۱۹۰ سانت بود اهل مطالعه بود و کلاس موسیقی رفته ویلون می‌نواخت تارم بلد بود به کوهنوردی و شنا علاقه داشت نخستین باری که پیمان را تو سن حدود ۲۳ سالگیم دیده بودم دو سال پیش از ازدواجم بود در یک مسابقه والیبال تیم پادگانشان با شهرداری استان مون بود دیگه رسما منو تو خونه نامزد خودخوانده‌ی پیمان می‌دونستند با خواهرش سمانه هم رشته (بهداشت) در دانشگاه استانمون بودم او دو سال از من بزرگتر بود خانواده های ما در جایگاه ویژه تماشاچیان نشسته شاهد بازیشون بودیم پیمان با قدی نزدیک دو متر زبر و زرنگ والیبالیست با تجربه‌ای بود که در اون بازی سه بر صفر شهرداری را بردن و کاپیتان تیمشم بود ما سر از پا نمی‌شناختیم هورا می‌کشیدیم بعد از بازی، پیمان با گرمکن اومد پیشمون هنوز تنش بوی عرق میداد با همه دست داد و روبوسی کرد حتی با مامانم که خالش بود الا با من! که دستمو دراز کردم دستشو گذاشت رو سینش که مثلا من نامحرمم خیلی خیط شدم بقیه همه شاد منم تظاهر به شادی چند نفری از دو طرف موبایل بدست از پیمان و بقیه فیلم می‌گرفتند از جمله سمانه، اومدیم تالار شامی از دولت باشگاهشون خوردیم و رفتیم خونه از سمانه گله کردم گفت پیمان کم رو هست و محافظه کار ترسید فیلمش پخش بشه از طرفی هم چون سر زبونها با تو میخواد عروسی کنه بخاطر اون دست نداد! بله این آقا پیمان ما اینجوری بود جشن تمام شد ما را بردن اتاق حجله با هزاران شوق و آرزو وارد حجله شدیم کلی صدای بزن و برقص بیرونو داخل حجله هم که سلیقه سمانه و شوهرش ایمان بود موزیکی بسیار رمانتیک و لایت پخش می‌شد خیلی رویایی، پیمان درو قفل کرد و دستمو گرفت نشوند رو تخت، تختی که روش پر از گلبرگ های گل گلاب بود ! بوسه ای از گونه هایم کرد رفت کت و شلوارشو درآورد آستینشو داد بالا !! وضو گرفت سجاده ا

sticker.webp0.09 KB

بچسب بهم و کمرش و کونش را چسبوند بهم … بر خلاف حرفش داغ داغ بود بدنش و منم بغلش کردم و حتی میتونم بگم غیر ارادی بود و دستم را انداختم دور کمرش و ناخودآگاه دستم را گرفت و گذاشت لای پاش و گفت تو چه داغی پسر … صدای شعله گاز پیک نیک توی اون سکوت شب و دروغ نگم‌ ۲ دقیقه نشد که شق کردم و عمه منیر هم فهمید و گفت کوچولوت چه زود بیدار شد و گفتم تقصیر من نیست و گفت حالا تقصیر هر کی هست تا صبح میخواد بیدار باشه یا میذاره بخوابیم ؟ گفتم نمیدونم … عمه منیر گفت تو نمیدونی اما من میدونم و بوی کوس بهش خورده و نمی‌خوابه تا صبح … قسم ميخورم که دیگه اختیاری دست عمه منیر و من نبود… جوری لخت شدیم توی اون سرما که انگار توی تابستون هست چون هر دو باید می‌کردیم و دل منم رفته بود که عمه منیر را بکنم . خواستم براش بخورم گفت نه تمیز نیست و چون رابطه نداریم با شوهرم دیر به دیر شیو میکنم و مو زیاد داره و حسابی پشمالو شده و دیشب حمام بودم و امروز حمام نرفتم و گفت من برات ميخورم ولی قول بده هیچ وقت برای کسی نگی و نخوای سو استفاده کنی و اذیتم کنی… عمه هیکل سبزه و توپر داره و توی اون سرما و تاریکی و نور کم گاز پیک نیک من دراز کشیدم و خم شد و برام کیرم را که شق شق بود اول کله ش را بوسید و بعد مکید و شروع کرد به خوردنش و گفت عجب کیر نازی داری و جوری ساک میزد که دلم از حال میرفت و مشخص بود مست شهوت هم هست… دو دقیقه که ساک زد برام دیدم بس داغه دهنش و کار بلده و همه جا را میخوره حتی تخمام را و آبم را زود میاره بهش گفتم بزار منم برات یه کوچولو لیسش بزنم لیز بشه و عمه منیر گفت خیس خیس و لیز لیزه و نیاز نیست اما با اصرار عمه را خوابوندم و پاهاش را بالا گرفت واسم و برای اولین بار کوس عمه منیر را بوسیدم و بو کردم و لیس زدم . پشم داشت ولی بوی نازی میداد و آب شهوت و بوی بدنش هم عالی بود . براش دو دقیقه فقط زبون زدم زیر چوچوله و زبون کردم توش و آه ازش بلند شد که وای الان ارضا میشم و نخورش تا حال کنیم بیشتر و دوباره اون بلند شد و نشست دهنم و حالت 69 شدیم و بوی کوس عمه و آبش و حتی سوراخ کونش را لیس زدم و گاهی کمر میزد محکم و مشخص بود داره از حال میره و فقط خواهش می‌کرد نخورم تا آبش نیاد و میگفت الان میاد آخ نخورش و من قطع میکردم و چند ثانیه بعد دوباره میخوردم کوس تپل و سبزه و پشمالوی عمه که چوچوله ش هم بزرگتر معمول بود و خیلی قشنگ میشد با لب مکیدش و عمه را حسابی حال آورد… حدود ۱۵ دقیقه فقط واسه هم خوردیم و بعد عمه را خوابوندم به کمر پاهاش بالا و کردم توش که حسابی آماده بود و راحت تا تهش را جا داد و بعدم لب و سینه و عشق بازی حین سکس و بعد حالت داگی محکم عمه منیر را کردم و فقط میداد و دنبال حال بیشتر بود و منم از خجالت کوسش در اومدم حسابی و بعد گفت بذار من بشینم و تلمبه بزنم تا ارضا بشم و نشست روی من و خم‌ شد سینه های بزرگش را بمکم همزمان و تکون میداد و ناله می‌کرد و حتی حرفای سکسی مثل کوس من چطوره؟ تا تهش را بکن و … آروم زد و بعد شروع کرد لرزیدن و روی من بی حال خوابید چند لحظه و بعد من دوباره داگ استایل کردمش و آبم را ریختم روی گودی کمرش و با جوراب آبم را پاک کردم و عمه هم دستشوییش گرفت و با چه ترس و لرز و نکبت رفتیم بیرون انبار توی پارکینگ عمه منیر نشست روی خروجی کفشور آب پارکینگ و ادرار کرد و برگشتیم داخل انباری و نیم ساعت تشد باز با عمه منیر خوردیم واسه هم و کردیم و حسابی حالش آوردم. حدود دو سه ساعتی هم نصفه نیمه خوابیدیم از استرس خفه نشدن با مونوکسید در انباری را باز میکردیم و صبح اول وقت رفتیم بیرون و طرفای ساعت ۱۱ اون روز باز عمه را توی خونه خودشون روی تخت خواب اتاق خوابشون کردم ولی این دفه پشمای کوسش را شیو کرده بود و بعد اون سکس های ما مرتب ادامه داره و هر جور باشه عمه و من حالمون را با هم میکنیم . شده توی انبار یا هر جای دیگه …ادامه دارد… نوشته: علی 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

ضا کرده بود و بهم گفت میدونستم ممکنه حتی بیشتر هم پیش بره کارمون ولی دوست داشتم حال پسره را چون واقعی بهم فاز میداد و فقط فکر این بود من حال کنم و دنبال این نبود که فقط،خودش حال کنه و بعدش بره … یه جورایی خب از بعضی جهت ها عمه درست میگفت و یه جاهایی هم بی جنبه بازی در آورده بود … عمه منیر یه روز بهم گفت فلانی که میریم پیششون واتس اپ باهام چت کرده و میگه بیا خونمون تا حال کنیم … خواست برم به طرف بگم ولی دیدم بالاخره مقصر هست اما همش گردن اون مردک نیست و به عمه منیر گفتم میخوای بری پیشش؟ گفت نه و پرسیدم چرا؟ تو که دوس داری و خندید و گفت چون کیر کوچیکی داره … گفتم کجا دیدی؟ گفت عکسش را فرستاد و خندید و گفتم فقط عکس؟ گفت نه اون شب توی دور دور هم زد کنار و براش ساک زدم و دیدم … یه جورایی موندم چی بگم و فقط گفتم خب بالاخره آدم بزرگ و عاقلی هستی و اگه خودت خواستی که دیگه من چی بگم‌ و دلت میخواد بری خونشون برو ولی قبلش بگو بهم و قسم خورد که بهش نداده و فقط همون شب ساک زده و دوست نداره بهش بده و فقط در همین حد برای مزه و تجربه ش کافیه… یه مدت با عمه سرسنگین شدم و زیاد بهش محل نمی‌دادم… بهم پیام داد نمیدونستم اینقدر بی جنبه ای وگرنه بهت نمیگفتم و… بحث کردیم با هم و منو متقاعد کرد که همش تحت فشار بوده و بعضی چیزا را هرگز نتونسته تجربه کنه و حالا هم در حدی که گفته فقط پیش رفته و اگه من بدم میاد ناراحتم و نمیخوام بهش بگم‌ و دیگه نریم و بیایم و … دلم سوخت و کوتاه اومدم و گفتم خوش گذشت واقعا اینکارا را کردی؟ گفت آره خیلی حال داد و گفتم خب نوش جونت و من چیکاره هستم که بخوام امر و نهی کنم …یه روز عصر پنجشنبه عمه بهم زنگ زد و گفت باز دعوا کردن با شوهرش و کتک هم بهش زده و حالش خوب نیست و اومده بیرون و به بچه بزرگترش هم گفته من میرم خونه مادر بزرگ اینا و کارم داشتی زنگ بزن و منم از کار زندگی باز کرد و رفتم سوارش کردم و با ده تا تلفن و التماس به صد نفر بالاخره از طریق همون مردک که به عمه منیر علاقه داشت و با هم ور رفته بودن یه جایی را پیدا کردیم بریم شب تا عمه حالش عوض بشه . اونشب اون مردک هم اومد و مشروب هم آورد و به عمه هم داد و خودش و زنش هم خوردن و میدونم زیاد به عمه ور رفت باز و دست مالی کرد توی اون روشن تاریک دنس و رقص نور ولی عمه ازم قبلش خواهش کرد که اگه طرف حرکتی کرد من واکنش نشون ندم و بزارم پای اینکه خود عمه خوشش میاد که یه مرد اینجوری ازش خواهش کنه و عمه بهش راه نده و ناز کنه و طرف خودش را جر بده که بتونه فقط عمه را بماله… حدود ساعت ۱۲ شب بود و اون مهمونی پارتی خلوت شد و همه رفتن و منو عمه هم رفتیم . ولی عمه هم مست بود یه کم هم نمی‌خواست بره خونه خودشون و مادربزرگ و یه جورایی چاره داشت همه را تا صبح نگه می‌داشت که پارتی بمونن ولی امکان پذیر نبود … بعد که سوار شدیم گفت بریم یه کم دور دور و توی مستی حرفای جالبی زد و گفت حیف که اونجا نمیشد وگرنه اینقدر خودمم هوس کرده بودم که می‌نشستم جلوی تو و زنش دهن فلانی همون مرتیکه تا برام بخوره و ارضام کنه و امشب یه حالی شدم و حال بدی روی حال بدی و تو بهونه کن تا صبح بریم دور دور و حرفای چرت و پرت… حدود یه ساعت که دور دور کردیم هوا سرد بود و بیرون نمیشد زیاد موند و توی ماشین هم خستگی و کلافگی خودش را داشت و عمه منیر را سعی کردم راضی کنم برسونم خونه مادربزرگ ولی قبول نکرد و نهایتش گفت تو یه جایی را ردیف کن تا باهم بریم شب بخوابیم و صبح بریم خونه … من واقعا هنگ کرده بودم و نگران عمه بودم چون یه کمی هم زیاده روی کرد توی مشروب خوردن و من با هزار تا فکر و ترس و لرز به این نتیجه رسیدم که با هم بریم خونه ما ولی عمه گفت نه خونه شما هم سوتی میشه و خلاصه رسیدیم به اینکه بریم خونه ما ولی توی انباری که طبقه همکف آپارتمان ما هست و ماشین را گذاشتم کوچه بالایی و با عمه رفتیم انباری آپارتمان ما و اونجا از سرما گاز پیک نیک را روشن کردیم و با هر بدبختی بود از وسایل انباری برای زیر انداز یه تکه کارتن و موکت و یه پتو مخصوص بیرون رفتن بود برای خوابیدن ردیف کردم . حال عمه عجیب بود … دلم نمیومد ولش کنم اون حال و بالاخره با استرس خفه شدن از گاز منواکسید و دیده نشدن نور پیک نیک و همه ترسها و بدبختی ها که نگم دیگه ساعت طرفای دو بود که با عمه دراز کشیدیم کف انباری و اون پتو و زیرانداز مخصوص مسافرت و پیک نیک را هم از سرما کشیدیم روی دوتامون و رفتیم زیر پتو حدود ده دقیقه نشد که عمه منیر باز سر حرف را باز کرد و گفت اگه امشب منو ول میکردی حتما به اون یارو زنگ میزدم و بهش میدادم و خندید و بعدم گفت این کارای اینجوری را دوست دارم و اصل اینکارا با هیجان حال میده و حرفای سکسی پرسید از من و بعد گفت سردم شد علی و به پهلوی چپ چرخید و گفت

عمه منیر #عمه سلام علی هستم و ساکن استان… و شغل من مغازه داری … هست و متاهلم . ۴ تا عمه دارم که سومی شون از بچگی با من خیلی جور بود و بهم علاقه داشت و مراقبم بود و متقابلا منم دوستش داشتم و ۷ سال از من بزرگتره و اسمش منیر هست و حدود ۴۰ سال سن داره . خب به خاطر تاهل و کار و مشکلات و گرفتاری های روزمره و هزینه ها و …رفت و آمدها بین فامیل کمتر شده بود . عمه منیر یه شوهر به اسم… داره که آدم خاص و نجوش و بقول امروزی ها … هست . من چون از بچگی با عمه منیر دوست بودم گاهی تلفنی و چتی و حضوری جویای احوال هم بودیم ولی عمه از شوهر شانس نیاورد و ۲ تا بچه داره و به خاطر اونا با شوهرش می‌سازه ولی از ۳۶۵ روز سال اینا هر ۳۶۵ روز بحث و دعوا و مشاجره دارن و خدایی عمه منیر مهربون و بساز هست ولی شوهرش پر توقع و گنده دماغ و عوضی…این اتفاق مربوط میشه به پارسال و من از اول تا آخر سال گذشته را مختصر سعی میکنم بنویسم .‌ عمه منیر گاهی از کارای شوهرش برام میگفت و خب چی میشد بگم‌ و فقط دلداری و حرفای امید بخش و روحیه افزا و … جوابش میدادم . یه شب زنگم زد و رفته بود بیرون و با شوهرش بحثش شده بود و رفتم دنبالش و سوارش کردم و دور زدیم و بعد گفت برسونمش خونه مادر (مادر عمه که مادر بزرگ من هم هست) و گفت شب را میمونه همونجا و چند روز بعد باز تماس گرفت و گریه و زاری که شوهرم فلان و چنان و بمان و … دیگه واقعا نمیدونستم چی بگم و از دهنم پرید خب عمه یا طلاق بگیر یا تو هم برای خودت خوش باش و برنامه ریزی کن خوش باشی و به گشت و تفریح حتی شده مجردی با فامیل و دوست و شوهرت را اینقدر کنترل نکن که همه کاراش روی مخ تو باشه و گفت کدوم تفریح و من شدم واسه ش کوزت و کلفت خودش و بچه ها و برده شدم انگار و دلت خوشه و کدوم خوشی و کجا آخه خوش باشم و… بعد بهش گفتم یعنی تو تفریحی ؟ دلخوشی ؟ هیچ نداری؟ گفت جون خودم نه و دروغم چیه و… گفت تو نگاه به خودت نکن دوست و رفیق و تفریح داری و من شانس نداشتم و ندارم و باز گریه و… گفتم باشه حالا من برات اوکی میکنم تفریح هم بری و گفت با کی برم؟ گفتم هر کی میدونی و گفت من با کسی جایی نمیرم و دوستی ندارم و پایه میخواد گشتن و خوش بودن و حرف به اینجا رسید که من مهمونی و پارتی باحال توی باغ و ویلا امن دوستی سراغ داشتم بهش بگم و بهونه سر زدن به مادر بزرگم اونم بیاد بریم و به یه دوستان که توی تالار کار می‌کرد سپردم و اونم مثلا چهارشنبه بهم میگفت فردا شب ویلای فلان جا اگه میخوای بگو و ورودی و شام و قلیون و خواستی مشروب هم هست و اولین بار که با عمه رفتم یه رقص تپل با هم کردیم و شام خوردیم و عمه قلیون کشید و برگشتیم و با یکی دو تا خانم و آقا اونجا دوست شد و شماره دادن بهم و دیگه مهمونی رفتن ما با عمه حداقل ماهانه ۲ بار پیش میومد چه آخر هفته چه گاهی وسط هفته و عمه هم گاهی یه شات مشروب میزد و خب داغ که میشد همه حرفی میزد و حتی از شیطونی ها که با شوهرش یا مجردی کرده بود میگفت . اون دوستایی هم که پیدا کرده بودیم توی مهمونی خیلی لارج بودن و پا بهم تفریحی بودن و حتی دو سه بار در طول روز جای با صفا دعوت کردن و رفتیم دور هم و ناهار و بزن برقص کردیم . خدایی حال و هوای عمه منیر بهتر شده بود و خب بنده خدا سن و سالی هم نداشت که بخواد همش سرکوب کنه خودش را و بچه بزرگتر هم چون دختر بود هوای بچه کوچیکتره را داشت و عمه منیر از بابت شون خیالش راحت بود. شوهرش هم چون دائم دعوا داشتن از خدا خواسته دوست داشت عمه نباشه دور و اطرافش که بهم بپرن و خلاصه بد نشده بود اوضاع و انگار همه راحتر ادامه میدادن و یه شب منو عمه منیر رفتیم باغ یه دوستان و بزن برقص و عمه توی برگشتن بهم گفت علی یه چیزی بهت میگم قول بده الکی شلوغش نکنی و اگه حرفی زدی و کاری کردی دیگه دوستت ندارم … بعدم قسم داد و قول گرفت و بهم گفت که شوهر فلان دوست که میریم گاهی دورهمی وقتی توی سالن روی تخت دور هم بودیم چند بار دستش را مالیده به عمه منیر و بهش توی اون تاریک و روشنی چند بار در رفته و گفتم چرا همون لحظه نگفتی تا بهش بگم ؟ خندید و گفت حال میداد بهم و هیجان داشت و خودم هم سرش کرم ریختم و حتی فلان وقت دستش را تا هر جا خواست برد و مالید… خندید و گفت زنش هم مشروب خورده بود و مست بود و رقصیده بود متوجه نشد و من خودم میدونستم دوست داره دست بزنه جوری تنظیم می کردم بتونه دست بهم بماله و حالش را دوست داشتم و تجربه چنین کاری را نداشتم و به نظرم با حال بود و…دیگه بعد اون شب هر جا بهش متلک گفته بودن یا دست بهش زده بودن یا دنبالش افتاده بودن را واسه من میگفت و یه روز بهم گفت که یه شب با همون مردی که بدجور دنبالش بود قرار گذاشته بود و رفته بودن دوتایی توی ماشین دور دور و برای عمه بدون شلوار و شورت توی ماشین مالیده بود تا عمه منیر را با دست ار

🎬 Company : Brazzers 👥 Actress : Abigaiil Morris ,Mia Molotov 📸 Photo 🎞 File 480 🎞 File 720 ○● Join : @DelphineTv ●○
🎬 Company : Brazzers 👥 Actress : Abigaiil Morris ,Mia Molotov 📸 Photo 🎞 File 480 🎞 File 720 ○● Join : @DelphineTv ●○

😈 داشتم با کـ صم ور میرفتم که داییم در اتاق و باز کرد و افتاد روم شروع کرد به....💦🔞 مشاهده داستان مشاهده داستان
😈 داشتم با کـ صم ور میرفتم که داییم در اتاق و باز کرد و افتاد روم شروع کرد به....💦🔞 مشاهده داستان مشاهده داستان

Repost from N/a
زن داییم روی تخت دراز کشیده بود کصشو میمالید که درو باز کردم و رفتم داخل 😈🍆 @XXX-ROMAN
زن داییم روی تخت دراز کشیده بود کصشو میمالید که درو باز کردم و رفتم داخل 😈🍆 @XXX-ROMAN

😈 داشتم با کـ صم ور میرفتم که داییم در اتاق و باز کرد و افتاد روم شروع کرد به....💦🔞 مشاهده داستان مشاهده داستان
😈 داشتم با کـ صم ور میرفتم که داییم در اتاق و باز کرد و افتاد روم شروع کرد به....💦🔞 مشاهده داستان مشاهده داستان