2 571
مشترکین
-124 ساعت
-67 روز
-2830 روز
آرشیو پست ها
2 571
دلم میخواست آن سکوت بشکند، سکوتی که جز مرگها و زندانی شدنها و ناپدید شدنها، روی همهٔ آن نمودهای ناچیز و پیشپاافتادهٔ بیرحمی و تحقیر روزمره هم سرپوش میگذاشت!
{رفقای من/هشام مطر}
2 571
«وحشتناک نیست که زندگی همینجوری ادامه داره؟ همینطور بیوقفه میره و میره و میره.»
گفتم: «وحشتناکه و زیبا.»
{رفقای من/هشام مطر}
2 571
Repost from ساقی
ولی من دیگه به اندازهی تلاش آدما برای حرف زدن، حرف میزنم. به اندازهی تلاش آدما برای ارتباط گرفتن، ارتباط میگیرم. به اندازهی تلاش آدما برای جلو رفتن، میخوام که باهاشون جلو برم. و تا چیزی دوطرفه نیست، انجامش نمیدم. اینطوری نه از انتظار داشتن زخم میخورم و نه حس میکنم حیف شدم.
2 571
Repost from Shugyōsha (修行者)
کتاب خوندن هم عجیبهها. یه مشت کلمه، تهش یه دنیا برات میسازه و ذهنتو برا همیشه تغییر میده!
2 571
برای اولین بار در زندگیمان نمیفهمید که من خودم را نه به دست شادی بلکه به دست ناامیدی سپردهام، ناامید از خودم و ناامید از او. اینکه آنطور بیامان گریه میکردم و نمیتوانستم خودم را بهنحوی که مناسب آن مکان و آن موقعیت بود کنترل کنم بهخاطر این بود که از زمانی که دوستش داشتم مدتها گذشته بود.
{خیابان کاتالین/ماگدا سابو}
2 571
جنگ تمام شده بود، دیگر بمبارانی در کار نبود و حالا بیشتر از هر وقتِ دیگری میشد برای کاری برنامه ریخت. ولی سن هر دوی ما بالا رفته بود، او دیگر با آن شوروشوق گذشتهها عاشقم نبود، احساس خود من هم به او رنگ باخته بود. زندگی را مثل دو همسفر روی عرشهٔ کشتی شروع میکردیم که معلوم نبود باد آن را کجا میبَرَد، درحالیکه به همدیگر میآویختیم و از خاطرات مشترکمان حرف میزدیم و از سرزمینهای مرتفع آفتابی که باهم دیده بودیمشان و اینکه زندگی کردن در آن سرزمینها، قبل از اینکه به دریا بزنیم، چطور بوده است؛ درحالیکه هردو آسمان درخشان آبی را قبل از اینکه طوفان شروع شود دیده بودیم.
{خیابان کاتالین/ماگدا سابو}
2 571
همهچیز در نهایت باز هم تکرار میشود، روزهای زندگی و خاطرات گذشته کنار هم قرار میگیرند، درست مثل شیشهای که وقتی روی آینهای قرار میگیرد مثل همان آینه عمل میکند.
{خیابان کاتالین/ماگدا سابو}
2 571
هیچکس به آنها نگفته بود که وحشتناکترین چیز در مورد از دست رفتن جوانی آن چیزهایی نیست که آدم از دست میدهد، بلکه آن چیزی است که به او داده میشود. نه خردمندی؛ و نه آسودگی. نه قوهٔ تمیز بیعیبونقص نه آرامش. بلکه فقط آگاهی از فروپاشی همگانی.
{خیابان کاتالین/ماگدا سابو}
