fa
Feedback
مجله قـلـمداران

مجله قـلـمداران

رفتن به کانال در Telegram

این کانال متعلق به چهار یار هم‌قلم است! کپی یا اشتراک‌گذاری آثار، شرعا حرام است. داستان آنلاین #به‌جان‌او #ف_مقیمی ادمین پاسخگویی به سوالات درمورد داستانها @Raahbar_talar

نمایش بیشتر
1 371
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-17 روز
-330 روز

در حال بارگیری داده...

ابر برچسب‌ها
هیچ داده‌ای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
مه '26
مه '260
در 0 کانال‌ها
آوریل '26
+1
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '26
+1
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+10
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+1
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+4
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '250
در 1 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+9
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+4
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+4
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+13
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+15
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+12
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+4
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+8
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+7
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+9
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+15
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+15
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '23
+18
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '23
+11
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '23
+9
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '23
+22
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '23
+7
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '23
+12
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '23
+8
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '23
+8
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '23
+2
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '23
+10
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '23
+21
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '23
+23
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '22
+16
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '22
+40
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '22
+32
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '22
+26
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '22
+39
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '22
+32
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '22
+80
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '22
+40
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '22
+31
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '22
+22
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '22
+18
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '22
+21
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '21
+29
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '21
+28
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '21
+86
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '21
+148
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '21
+220
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '21
+79
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '21
+131
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '21
+113
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '21
+64
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '21
+61
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '21
+82
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '21
+121
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '20
+3 425
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
19 مه0
18 مه0
17 مه0
16 مه0
15 مه0
14 مه0
13 مه0
12 مه0
11 مه0
10 مه0
09 مه0
08 مه0
07 مه0
06 مه0
05 مه0
04 مه0
03 مه0
02 مه0
01 مه0
پست‌های کانال
بیشرفا آنقدر جنگنده آوردن تو منطقه ، امشب زدم اسنپ بگیرم یه f35 قبول کرد 😁 https://eitaa.com/ghallamdaran

2
ولی بچه ها یه سوال🤔 اگر تا عید فطر جنگ نشه و سربازای آمریکایی تو خلیج فارس بمونن، فطریه شون گردن کیه ؟ نکنه اونم ایران باید بده ؟ https://eitaa.com/ghallamdaran
337
3
خیمه شب بازی... هوا گرگ و میش بود و آفتاب هنوز سینه نکشیده بود روی زمین. صبحانهٔ بچه‌ها را آماده می‌ کردم که صدای جیغ زن همسایه پیچید توی ساختمان. بچه‌ها لباس مدرسه به دست خیره شدند به من. همگی گوش تیز کردیم شاید بفهمیم سر صبحی دعوا شده یا چه؟ صدا بالاتر رفت. زن جیغ می‌زد و صدای کوبیده شدن دستی روی بدن می‌آمد. چادر کشیدم سرم و لای در را باز کردم. همسایه‌مان توی راهرو خودش را می‌زد. پسرش بی‌رنگ و رخ می‌خواست مادر را بگیرد اما زورش نمی‌رسید. داد زدم:«چی شده؟» پسر نگاهم کرد. پشت لبش به زحمت می‌رفت که سبز شود. بغضِ غرور را قورت داد:«داداشم تشنج کرده» بی‌هوا دمپایی پوشیدم و دویدم. باقی همسایه‌ها هم با من رسیدند. زن را دوره کردند و دل دادند به دلداری... بدون فکر در را هول دادم و رفتم تو. پسر افتاده بود روی زمین و می‌لرزید. نامزدِ جوانش بهت زده نگاهش می‌کرد و پدر کنار پسر حیران مانده بود! گاهی دست به سرش می کشید، قلبش را ماساژ می‌داد و ته ریشش را مرتب می‌کرد. انگار که دور فرزند جوانش طواف می‌کرد. پسر اما صورتش به سیاهی می‌زد. صدایی شبیه خرناس از گلویش بیرون می‌آمد. نشستم کنارش. گفتم:« بچرخونش به پهلو...» پدر انگار منتظر بود یک نفر فرمان بدهد؛ تند چرخاندنش. وقت توضیح دادن نبود. با کف دست کوبیدم بین دو کتفش. پدر گرفت چه می خواهم. محکم‌تر از من می‌کوبید توی کمرش. دویدم توی آشپزخانه. قاشقی برداشتم و گذاشتم لای دندان‌های کلید شده و زبانش را آزاد کردم. صورتش هنوز کبود بود. سرش را گذاشتم روی پا... راه نفسش را صاف کردم. یا زهرایی زمزمه کردم. ناگهان سرفه کرد و هرچه خلط و کف بود از گلویش ریخت بیرون. دهانش را پاک کردم... نفس کشید... بلند شدم و آمدم بیرون. به مادرش گفتم «خوبه پسرت» و آمدم خانه! همین! نه پرستارم، نه پزشک، نه دوره‌ای دیده‌ام! من آنجا اصلا من نبودم! انگار خدا نخ‌های خیمه شب بازی را بسته بود به دست و پاهایم! تکانم می‌داد که نفسی را از گلویی بکشم بیرون... که یاسین چشم به چشمِ خیس نامزدش بدوزد و مادر غروب شکلات به دست بیاید دم خانه‌مان... و امان از او... از خدایی که برای دم و بازدم یک جوان، زنی بی‌سواد را در آنی متخصص می‌کند و ما هنوز باور نداریم دایرهٔ دنیا به نخ‌های او بسته است! دل بده به خیمه شب بازی‌اش... ✍ رمضان خانی @ghallamdaran #قلمداران #م_رمضانخانی #روایت #رمضان
353
4
ماضی رفت کنار. مضارع آمد. چه می‌خواستم از زندگی؟ رسول چقدر ارزش داشت؟ بچه‌ها چه؟ گذشته هرچقدر غلط باید حالِ درستی انتخاب می‌کردم. باز ایستادم جلوی سنگ قبرم. مادری مهربان. مادر... مادر‌‌‌... دلم نمی‌خواست باقی دندان‌های حسین را از دست بدهم. راه افتادنش. روز اول مدرسهٔ ستاره. ماشین را زد بغل. کامل چرخید به طرفم. دلتنگ نگاهش بودم. من هم چرخیدم. جز نگرانی چیزی تَهِ چشم‌هایش نبود. بی‌هوا لبخند زدم. آن هوا، نگاه، لبخند بی‌جانم و حلقه‌ای که هنوز به بازی گرفته بودمش بلاتکلیفی را شست و برد. زمزمه کردم:«درس می‌خونم. اما وقتی حسین بره مدرسه.» اخم کرد:«نمی‌خوام از آرزوهات بگذری.» درخت پشت سرش شکوفه‌های صورتی داشت. تصویر روبرو شبیه یک کارت پستال شده بود. یک تضاد از خزان نگاه او و تم بهاری. باید حرف می‌زدم. دکتر پارسا یک روشی برای حرف زدن یادم داده بود. چشم ببند و به کلمات فکر نکن! اجازه بده بیاید:«یه تجربهٔ گرون به دست آوردم. آدم باید به وقتش زندگی کنه! به وقت درس بخونه، کار کنه، ازدواج کنه... وقتش که بگذره بیات میشه و حسرتش تا آخر عمر با آدم می مونه.» چشم باز کردم. می‌خواستم رد حرف‌هایم را ببینم. خوب گوش می‌داد. گفتم:«وقت الان زندگیِ من مادری کردنه. نمی‌خوام حسرت این روزها برام بمونه. بعدش میرم سراغ آرزوهام.» آرام‌تر زمزمه کردم:«می‌خوام مضارع زندگی کنم!» سیبک گلویش تکان خورد. چشم‌هایش زیر قرمزی غروب برقی زد. دولا شد و پیشانی ام را بوسید. شرمی دخترانه دوید زیر پوستم. گونه‌هایم داغ شد. خندید. مکثی کرد و با تردید پرسید:«شام بریم بیرون؟» برگشتم و عقب را نگاه کردم. صندلی حسین خالی بود. خرده‌های بیسکوییت کنار عروسک ستاره پخش شده بود. هوای خانواده پیچید توی سرم. دیگر نه تن و نه روحم توان این جدایی را نداشت. سرم را تکیه دادم به صندلی و خیره شدم به رسول:«ستاره عاشق ماکارونیه. دلم می‌خواد براش بپزم!» چشم ریز کرد. حرف تا دهانش بالا می‌آمد و باز فرو می‌ریخت. کمکش کردم:«بریم خونه‌مون.» لبخند زد. صاف نشست و بیرون را نگاه کرد. دست کشید روی پیشانی:«الان چهارماهه دارم جون می‌کنم برگردی. امروز گفتم اگر بازم نیاد...» نفس عمیقی کشید. سربلند کرد و باز خندید. دوباره برگشت سمت من:«نوکرتم! امشب شام مهمون من. ستاره پیتزا هم دوست داره.» استارت زد. دستم را گذاشتم روی پایش. نگاهم کرد. زمزمه کردم:«هنوز حالم خوب نیست. برگردم ممکنه کم بذارم براتون. با الهام قبل زایمان خیلی فاصله دارم، اما...» پرید وسط حرفم:« نگران هیچی نباش. مگه رسول مرده‌باشه که تو فکر این چیزا رو بکنی» زیر لب خدا نکندی گفتم و اشکم درآمد:« دلم برای همه‌تون تنگ شده. یعنی می‌تونید اینجوری تحملم کنید؟» چشم‌هاش دو دو می‌زد. سیبک گلویش تکان خورد. دولا شد و دوباره پیشانی‌ام را بوسید:«تو فقط باش.. پاک نگه داشتنت با من. اون خونه وقتی از تو خالیه هوا ندارم الهام» زمزمه کردم:«من هم وقتی خالی از خودمم هوا ندارم...» سرم را از پنجره دادم بیرون. باد محکم خورد به صورت خیسم و اشکهایم را کنار زد. هوا... از وقتی از خودم خالی شده بودم هوا نداشتم. اما حالا می‌خواستم نفس بکشم. می‌خواستم خودِ آسیب دیده ام را روی شانه بگذارم و راه بیوفتم توی زندگی... که خلأ توی مسیر جایی ندارد. نگاه کردم به رسول: «هوا دو نفره است.» لبخند زد. دستم را گرفت توی دستش. از لای پوست تازه جوانه زده‌ام شبنم ریخت لای انگشت‌هایش.... پایان. ❌ انتشار به هر نحو حرام است ❌ ✍م رمضان خانی 🔹 🌥🔹 🔹🌥🔹 🌥🔹🌥🔹 🔹🌥🔹🌥🔹 🌥🔹🌥🔹🌥🔹 🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹 🌥🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹 🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹
324
5
🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹 🌥🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹 🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹 🌥🔹🌥🔹🌥🔹 🔹🌥🔹🌥🔹 🌥🔹🌥🔹 🔹🌥🔹 🌥🔹 🔹 #خالی_از_خودم #قسمت_بیست_هفتم #م_رمضانخانی بی‌حوصله پله‌ها را رفتم پایین. به پاگرد اول که رسیدم از پنجره بیرون را نگاه کردم. رسول جلوی کلینیک بود. ایستاده تکیه زده بود به ماشین و به خیابان نگاه می‌کرد. نم باران می‌نشست روی موهایش و شفق کم جان خورشید توی قطره‌های ریز برق می‌زد. قلبم چسبید بیخ گلوم. صبح پیام داده بود که عصر هم را ببینیم. گفتم مشاوره دارم و شدنی نیست. حالا آمده بود دنبالم. باقی پله‌ها را دویدم و خودم را رساندم بیرون. به قول خودش هوا بدجور دونفره بود. بوی علف تازه می‌آمد. آرام قدم برداشتم. منتظر بودم نسیم، عطر تنِ او را حمل کند و برساند به من. کنارش ایستادم. قطره‌ای آب از روی کت چرمی‌اش لیز خورد و افتاد پایین. سلام کردم. برگشت سمتم. موهای شقیقه‌اش به سفیدی می‌زد. خط‌های ریز، کنار چشم‌هایش رد گرفته بود. دلم نمی‌آمد بگویم اما پیر شده بود. سلامی زمزمه کرد. چقدر کم دیده بودمش. لاغر شده و پوستش به تیرگی می‌زد. زیرِلبش چندتار، سفید شده بود. «من می‌رسونمت...» اگر دهان باز می‌کردم اشکم می‌ریخت. فقط سرتکان دادم. دست کشید روی موهایش. قطره‌های کم رمق باران پخش شدند توی هوا. گفت:«بشین بریم.» نشستم روی صندلی. شیشه را دادم پایین. هوای بهار کرشمه کرد روی صورتم. دکمهٔ ضبط را زد و راه افتاد. رادیو ملایم خواند:«ببار ای نم نم باران ، زمین خشک را تر کن...» زیر چشمی به دستش که دنده را عوض می‌کرد نگاه کردم. تک تک سلول‌هایم به نوازش نیاز داشتند. به لمس شدن و در آغوش کشیدن. به انگشت‌هایش که بلغزد لای موهایم و صدایی که کنار گوشم از آینده زمزمه کند. سکوتش رگ و ریشهٔ دلم را به هم می‌بافت. نمی‌دانستم این رابطه، این پلی که بندهایش را پاره کردم وزن من را برای برگشت تحمل می‌کرد یا نه؟ با سرعت کم می‌راند. انگار که مقصدی وجود نداشت. لاستیک ماشین روی آسفالت خیس خس‌خس‌کنان سرفه می‌کرد! با سر به پنجره اشاره زد:«هنوزم عشق بادخوردن تو صورتتی.» شیشه را کمی بالا دادم:«دیگه سرما رو دوست ندارم.» نفس عمیقی کشید:«تا بارون می‌زد می‌گفتیم هوا دو نفره است و می‌زدیم بیرون.» پوزخند زد:«کله خر بازی.. آخه کی با موتور می‌ره زیر بارون؟» عطر خاطرات را پاشید توی حال و هوایم. پشت موتور می‌نشستم و دست‌ها را حلقه می‌کردم دور کمرش. گاهی به بهانهٔ سرما صورتم را می‌چسباندم پشت شانه‌اش. سرما و خیسی‌ را به بخاری گرم خانه ترجیح می‌دادم. از فکر بیرونم کشید:«تورو نمی‌دونم اما من هنوزم آسمون ابری که میشه، هوا واسه‌م دونفره اس.» گر گرفتم! مثل روز اولی که دستم را گرفت و عرقش را پاک کرد. شبیه اولین شبی که پشت موتورش نشستم. انتخابم برای هر هوایی فقط او بوده و هست. رسولی که به وقتش مرد بود و به زمانِ نیاز عاشق. او بود که وادارم کرد جلوی آینه بایستم، خودم را ببینم و زنانگی‌ام را دوست داشته باشم. او هم مقصر بود اما نه آنقدر که اینطور تاوان بدهد! باید خودم را می گذاشتم جای او. بعد جواب نامه‌هایم را از زبانش می‌نوشتم. به گمانم حرف زیادی برای گفتن داشت و من چقدر می‌فهمیدمش. باید حرف می‌زدم اما کلمات را لابلای دلتنگی‌هایم گم کرده بودم. گفت:«نمی‌خواستم اینجوری شه. دیره اما تازه دوزاریم افتاد افسردگی بعد زایمان چیه.» اشک حلقه زد توی چشم‌هام. بخاری را روشن کرد:«چمی‌دونستم... گفتم لابد بگذره بهتر میشی.» سکوت کرد. شیشه را دادم بالا. گیرهٔ روسری ام را کمی شل کردم تا بغض توی گلویم جا شود. چند نفس عمیق کشید و تند تند آب دهانش را قورت داد. باید می‌خزیدم توی بغلش اما هنوز با خودم کنار نیامده بودم. نباید دوباره آزارش می‌دادم. نباید دل می‌بست به منِ بلاتکلیف. نگاهم افتاد به انگشت حلقه‌ام. یک رینگ برداشته بودم که چند نگین ریز پیچیده بود لابلای قوسِ براقش. چرخاندمش. چشمم دیگر ظرفیت نداشت؛ پُر شد و ریخت روی چادرم. دستش را گذاشت روی دستم:«الانم تا هرجا بگی پات هستم. خوب میشی.» با انگشتر عقیقش بازی کردم. روی رکابش یاعلی کوچکی حک شده بود. جسور شد و دستش را پیچید دور انگشت‌هام:«دروغ نگم نگران بچه‌هام، اما...» نفس عمیقی کشید:«مامانت گفته کمک می‌کنه، اگر دوست داری برو درس بخون.» قطرهٔ بعدی افتاد روی دستِ او. نوازشم کرد:«گریه می‌کنی؟» شیشه را دادم پایین. خنکای بهار حالم را جا آورد. چشم بستم و نفس کشیدم. این جهانی که سعی داشت من را به رسمیت بشناسد برایم غریبه بود. این منِ قابل احترام ، این منِ با قدرت انتخاب، این منی که بالاخره دیده شد. انگار از خودم بیرون زدم. از گودیِ مبارزه خارج شدم و الهامِ در حال رزم را دیدم. جهان تغییر کرد. دشمنی وجود نداشت! شمشیری نبود. من بودم و عزیزانم که از شدت گرد و خاک هم را گم کرده و دور افتاده بودیم. باید همدیگر را صدا می زدیم.
310
6
گیج به چشم‌هایی که طبق معمول روی زمین بود نگاه کردم! عادت داشت اینطور ناک اوتم کند. شقیقه‌هایم را گرفتم توی دست. جواب این سوال را خودم هم نمی‌دانستم. مدت‌ها می‌شد که توی ماضی گیر افتاده بودم بدون اینکه بدانم مضارعم کجاست! نفس گرفت:«اجازه بدید من کمک تون کنم... یه مثالی می‌خوام بزنم که احتمالا دردناک باشه، اما حتما کمک کننده است.» تکیه داد به مبل:« دور از جان ، دوست دارید بعد از صد و بیست سال روی سنگ قبر خودتون چی بنویسند؟ اون دو کلمهٔ بالا منظورمه» نگاهم کرد:« می‌تونید فکر کنید اما بهتره که اولین کلمات رو به زبان بیارید.» چشم بستم. خودم را تصور کردم که ایستاده‌ام بالای سنگی سیاه. سرما دویده بود لابلای شاخه‌های لخت قبرستان. خاکِ زیر پایم نمور بود. صدای شیون از دور می‌آمد. انگار که زنی مویه می‌کشید. خیره شدم روی سنگ. بالای اسمم خالی بود. دو کلمه رویش حک کردم. گفتم:«مادری مهربان.» نفس کشیدم و چشم باز کردم. انگار لحد را از روی سینه‌ام برداشتند. سر تکان داد:«چرا نگفتید دانشجوی جویای علم؟ یا مثلاً پزشکی کاردان. یا چیزهای دیگه؟» شانه بالا انداختم:« شاید چون الان دغدغه‌م همین نقشیه که دارم..» فنجان خالی را گذاشت روی میز:«به گمانم الان هر دغدغه‌ای داشته باشید می‌تونید روی کمک بقیه حساب کنید.» این جمله یعنی تصمیم با خودت! او عادت داشت آدم را توی برزخ رها کند! او هیچ تصمیمی را حتی پیشنهاد نمی‌داد! فقط نوری توی مسیر می‌انداخت و بی‌رحمانه تنهایم می‌گذاشت تا جای قدم‌هایم را پیدا کنم. پیگیر شدم:«به نظر شما باید چی‌کار کنم؟ برگردم؟» ابرو بالا انداخت:«شما هم تصمیمی بگیرید قابل احترامه. به گمانم بهتره بنویسید. معایب و مزایای برگشت، معایب و مزایای ادامه دادن ترک منزل. احتمالا کمکتون کنه.» سر تکان دادم. گفت:«راستی. اون نامه‌ها که به اعضای خانواده نوشتید و برای خودتون نگه داشتید؛ خاطرتون باشه گفتم برای هر فرد به تعداد صفحاتی که ازش نوشتید جای خالی بذارید.» سر تکان دادم. گفت:« حالا می‌خوام از زبان اون‌ها دفاعیه بنویسید. مثلاً توی نامه به مادر، دلخوری‌هاتونو مطرح کردید. حالا با شناختی که از گذشتهٔ مادر یا خلقیاتش دارید، از جانب ایشون به خودتون جواب بدید. تمرین جذابیه. چیزهایی رو می‌بینید که تا حالا از نظرتون پنهان بوده.» . ادامه دارد.... ❌ انتشار به هر نحو حرام است ❌ ✍م رمضان خانی 🔹 🌥🔹 🔹🌥🔹 🌥🔹🌥🔹 🔹🌥🔹🌥🔹 🌥🔹🌥🔹🌥🔹 🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹 🌥🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹 🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹
505
7
مکثی کرد:«خب چرا همون موقع بهم نگفتی؟» اشکم را پاک کردم:«چون نمی‌خواستم بفهمی نقطه ضعف دارم و بدتر کنی. مامان هم که کلا پشتت بود. » آهی کشید و دنده عوض کرد:«بخدا که اگه اینجور باشه. من به خیال خودم تو خیلی باجنبه بودی.. اصلا یک درصد هم فکر نمی‌کردم بابت شوخی‌هام اذیت شی.» دوباره آه کشید. لحنش مهربان‌تر شد:«من واقعاً معذرت می‌خوام» و دیگر من نفهمیدم چه شد. بلند بلند گریه کردم. شاید جون از او توقع عذرخواهی نداشتم. شاید چون تا همین یک ساعت پیش فکر می‌کردم کسی که قرار است معذرت بخواهد من باشم. ماشین را زد کنار و شانه‌هایم را گرفت. هی صدایم می‌کرد و با نگرانی می‌پرسید چه شده؟بعد دوباره‌ می‌گفت ببخشید.. خب ببخش دیگر! خبر نداشت من از سبکی مثل پر شده‌ام و این اشک‌ها همان چرک و خون چند ساله‌است که دارد بیرون می‌ریزد و صافم می‌کند. خودم را انداختم توی بغلش و چنگ زدم به بازوهای قوی‌ و سفتش. «ببخشید علیرضا.. ببخشید داداش» صدایش بغض داشت ولی مغرور بود:«واقعا اوسگولی..این دیالوگ من بود» وسط گریه خنده‌ام گرفت. من را به زور از خودش جدا کرد:«اه اه اه.. کثافت.. کل لباسمو دماغی کرد» هیچ‌کس مثل او نبود. هیچ‌کس مثل او نمی‌توانست وسط گریه من را بخنداند. به زبانم نیامد بگویم چقدر دوستش دارم ولی هزار بار این را توی دلم گفتم و قربان صدقه‌اش رفتم. دکتر پارسا فلاسک را از روی میز برداشت. دل توی دلم نبود که در مورد رسول بپرسم. گفتم:« رسول گفت میاد مشاوره.» نیم نگاهی به من انداخت. لبخندی زد:«بله. اینکه آقا رسول رو توی جلسات مشاوره داریم اتفاق خیلی خوبیه. به روند درمان شما هم کمک می کنه.» رسول نشسته بود جای من. روی همان صندلی. انگار امنیت پتو شد و پیچید دور شانه‌هایم. دلتنگی دیگر تاب و توانم را بریده بود. گفتم:«چی گفت؟!» گذرا نگاهم کرد:«اجازه بدید همونقدر که برای مسائل شما احترام قائلم و رازداری می‌کنم برای ایشون هم باشم.» فنجان چای را گذاشت جلوی من و نشست:« فقط خیلی براش سوال بود که دورهٔ انفرادیش کی تموم می‌شه؟» نگاهم کرد:« اصلا بناست تموم بشه؟» خودم هم خسته بودم از این تبعید بی‌پایان. شب‌ها با عکس بچه‌ها می‌خوابیدم و صبح‌ها با عکس رسول بیدار می‌شدم. اما ترس لانه کرده بود توی تنم. تمام شش ماه را روزی چندبار نشخوار می‌کردم. می‌جویدم ، قورت می‌دادم و دوباره می‌آوردم بالا! احساس ناتوانی و نابلدی می‌خواست خفه‌ام کند. اگر برمی‌گشتم و باز بچه‌ها را اذیت می‌کردم چه؟ اگر ستاره ناهار نداشت و حسین بی‌تابی می‌کرد... حسینی که شب قبل رسول عکس تک دندانش را برایم فرستاد. دیگر بلد بودم جلوی مشاورم دست از سانسور افکارم بردارم. همین‌ها را بلند گفتم. نگاهش روی زمین بود:«نگرانی به جاییه. فقط یه اما داره...» جابجا شد روی مبل و عبا را کشید روی زانو:«شش ماه قبل شما نمی‌دونستید چه اتفاقی برای روانتون داره میوفته. مشاور کنارتون نداشتید و صد البته خانواده‌ای که درک شرایط شما براشون سخت بود.» فنجانش را از روی میز برداشت و گذاشت روی دستهٔ پهن مبل:« حالا یه لشکر آدم هستند که آمادگی دارن شما رو همراهی کنند. دارو درمانی رو شروع کردید و به لطف خدا اثر خوبی هم گذاشته. ضمن اینکه ضعف چندماه قبل رو توی شما نمی بینم.» ماجرا را از این زاویه ندیده بودم. داروها داشت جواب می‌داد. دیگر موهایم را نمی‌کندم. شب‌ها بهتر می‌خوابیدم و لرزش دست‌هایم از بین رفته بود. به پیشنهاد دکتر پارسا چند تا دفتر خریدم. شروع کردم و از اول همه چیز را مکتوب کردم. کودکی‌ام را با تصاویر ساده و کودکانه نقاشی کشیدم. ترس‌هایم را با رنگ و خط پیاده کردم روی کاغذ. چند نامه هم نوشتم برای مامان و علیرضا و بابا. نامه‌ها را به کسی ندادم اما انگار که حرف‌هایم را سالهاست زده‌ام و تنهایی حملش نکرده‌ام. سکوت بین‌مان طولانی شد. گشتم دنبال سوالی که باید جوابش را می‌دادم. باید برمی گشتم؟ چه چیزی تغییر کرده بود؟ آرزوهایم ؟ انتظاراتم؟ خودم؟ خیره شدم به استکان چای:« یعنی حالا باید برگردم بدون اینکه کسی خودش رو مسئول خواسته‌هام بدونه؟» خودش را کشید جلو و دست‌ها را توی هم قلاب کرد:«نه اصلاً. فقط اینکه خواسته مفهوم گسترده‌ایه. بازش کنید لطفاً. خواسته‌هاتون دقیقاً الان چیه؟ بقیه تا ندونن ما چی می‌خوایم نمی‌تونن برآورده‌اش کنند.» این همه جان کندم تازه می‌گفت لیلی مرد بود یا زن! تند گفتم:«دلم می‌خواست درس بخونم.» تندتر از من جواب داد:«دلتون می‌خواست! فعل ماضی به کار بردید! مضارعش چی می‌شه؟!»
416
8
🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹 🌥🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹 🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹 🌥🔹🌥🔹🌥🔹 🔹🌥🔹🌥🔹 🌥🔹🌥🔹 🔹🌥🔹 🌥🔹 🔹 #خالی_از_خودم #قسمت_بیست_ششم #م_رمضانخانی دست کرده بودم توی جیب ژاکتم و آرام قدم می‌زدم. نیم ساعتی می‌شد جلوی در شرکت علیرضا منتظرش بودم. بالاخره سروکله‌اش پیدا شد. تا چشمش افتادم به من، اخم‌هایش رفت توی هم. مکثی کرد و سر تکان داد. ریموت را زد. قبل از اینکه خودش برسد سوار شدم. در را باز کرد و نشست. تمام استرسم از بین رفت! انگار رسیده بودم به مقصد. سلام نداد. من هم چیزی نگفتم. استارت زد و راه افتاد. زیر لب داشت غرولند می‌کرد. دلم می‌خواست بلندتر بگوید! اصلاً هرچه توی فکر و زبانش بود را بکوبد توی صورتم. پوفی کشید و گفت:«ای خدا! تُف سر بالا که می‌گن ماییما! بچه پررو زده چپ و راست ما رو یکی کرده، حالا شدیم راننده‌ش.» از شرم خنده‌ام گرفت. همیشه از شوخی‌هایش دلخور می‌شدم، اما اگر با خودم صادق باشم او برای من امن بود. حالا زبانش هر چقدر تیز، ولی دوست داشتم کنارش باشم و حرف بزند. بلندتر گفت:«خب ارباب مسیرتون کجاست حالا؟» نگاهش کردم. زبانش را گلوله کرد پشت لپش و رو برگرداند. گفتم:« با این حرفا بیشتر شرمنده‌م نکن.» ایستاد پشت چراغ قرمز:« هه! شرمندگی! به قرآن اگه تو بدونی چندتا نقطه داره!» چشم‌هایم پر از اشک شد:«قسم نخور» خیره شدم به عددهای قرمز که جان می‌کندند تا یکی کم شوند.«زرت هم آبغوره می‌گیره. فکر کنم یه چیزم بدهکار شدیم.» عددِ قرمز به یازده که رسید سبز شد. راه افتادیم. دستمال برداشتم و نمِ ریزی که خانه کرده بود توی چشم‌هایم را گرفتم و خیره شدم به خیابان. هوا دود گرفته بود. شبیه روابطم با تمام آدم‌ها. انگار هرجا می‌رفتم فقط کِدری با خودم می‌بردم. ماشین پیچید توی جاده. از چند پیچ گذشتیم و جهان تغییر کرد. برف، روی تن لخت تپه‌ها ماسیده بود. یک گله سگ کنار جاده می‌دویدند. یله شدن توی راه را دوست داشتم. خیره شدن به ماشین‌ها و مسیری که فقط باید در آن رفت، بدون لحظه‌ای توقف. بی‌هوا گفتم:«حق داری.. احتمالاً همه ازم متنفرن. دیگه کسی برام نمونده.» تند جواب داد:« فقط زر مفت. عین دختر بچه‌ها.. ادایم را با اغراق درآورد:«همه ازم متنفرن» بعد لحنش عصبی و جدی شد:«از بس نچسبی! حالیت نمی‌شه دوست کیه دشمن کدومه. وقتی قاتی می‌کنی دهنت رو وا می‌کنی چشماتو می‌بندی.. دختره‌ی روانی مگه تو به من نگفتی کمکم کن؟ مگه نگفتی پشتم وایستا؟! بعد یه کاره اومدی جلو همه شلنگ گرفتی رو من؟» روانی...روانی... اولین‌بار بود که این را می‌گفت. قاعدتا باید بهم بر می‌خورد ولی نخورد. می‌فهمیدم دلش شکسته. قبول داشتم روانی بازی درآوردم و دروغ چرا، زیاد هم پشیمان نبودم.. سرم را چسباندم به شیشه:« خودت می‌گی روانی.. روانی مگه حالی‌شه کی حرف بزنه و چی بگه؟ » با حرص گفت: «آره خودت رو توجیه کن!.» شقیقه‌ام تیر کشید. با نوک انگشت فشارش دادم:« اون روز من نفهمیدم چی شد یهو اون حرفا از دهنم در اومد. الآنم حاضرم جلوی همه ازت عذرخواهی کنم.» با پوزخند بخاری را روشن کرد:«برو بابا! می‌دونی درد چیه؟مشکل اینه که تو از همه طلب‌کاری. بعد یجوری هم سیس قربانی گرفتی انگار انداختنت پشت وانت برا کشتارگاه، تو هم داری بع بع می‌کنی!» سر بلند کردم و با بغض خیره شدم به صورتی که رو به خیابان بود. «دستت درد نکنه!» شمشیر را از رو بسته‌بود:« سرت درد نکنه! ولی یادت باشه این ادا اصولا جلو من یکی جواب نمی‌ده! اگه به این حرفا باشه من از تو قربانی تر بودم. اصلاً بعد شنیدن اون چرت و پرتا، دوزاریم افتاد احتمالا این بدبخت رسول هم قربانیه منتها ما بع بعمون نمیاد!» همین حرف را قبلاً دکتر پارسا هم به من گفته بود. که هرکسی دنیا را از دید خودش می‌بیند. گاهی فکر می‌کنیم قربانی هستیم ولی از دید بقیه جلادیم. نگاه کردم به کف دست‌هام. آرام گفتم:«همیشه همین کار رو باهام کردی.. الان هم داری تکرار می‌کنی.» با اخم نگاهم کرد:«چی‌کار؟» به زور لبخند که نه، تلخند زدم:«توهین و تحقیر. بدون اینکه بفهمی چقدر از اینکه مسخره‌م می‌کنی حس بدی دارم. بدون اینکه متوجه شی همهٔ اعتماد به نفسم بخاطرت رفت» بغضم با جمله‌ی آخر ترکید. خیره نگاهم کرد. لب جنباند. فکش سفت شد. به وضوح دگرگونی حالش را می‌فهمیدم. سرم را چرخاندم طرف شیشهٔ بخار گرفتهٔ ماشین. چشم چشم دو ابرویی کشیدم. مِه جاده را فرش کرده بود. برف پاک‌کن جیرجیر کرد روی شیشه. «یعنی الان من باید بابت کل کل‌ کردن‌های خواهر برادری محکوم شم؟ بابا دس‌خوش! فک کنم تو هم کم به من نتازونده‌ بودیا. پس چرا به من بر نمی‌خورد؟ پس چرا بهم خوش می‌گذشت؟» آدمکِ روی پنجره گریه کرد! من هم:«آدم‌ها با هم فرق دارن.. شاید تو بابت شوخی‌های من احساس ضعف نمی‌کردی. ولی تو دست می‌ذاشتی رو نقاطی از من که هر روز ازش چرک و خون میومد بیرون و آزارم می‌داد.»
372
9
از اول دشمن داشتم! از همان روزی که آب به خاک زدی و جسمی درست کردی که اسمش بشود آدم. شیطان همان موقع گردن کشید: «ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَيْمَانِهِمْ وَعَنْ شَمَائِلِهِمْ ۖ وَلَا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شَاكِرِينَ» که یعنی :«از پیش رو و پشت سر و از طرف راست و از جانب چپشان بر آنان می تازم و [تا جایی آنان را دچار وسوسه و اغواگری می کنم که] بیشترشان را سپاس گزار نخواهی یافت» راستش ترس برم داشت! که منِ آدمیزاد چطور دوام بیاورم روی زمین به این بزرگی. با دشمنی قسم خورده! که من حتی دشمنی هم بلد نبودم. اما خیالم را راحت کردی وقتی گفتی، اوج محبتت فقط به خوبان درگاهت نیست! مکتوب کردی:«انینُ الْمُذْنِبینَ احَبُّ الَی مِنْ تَسْبیحِ الْمُسَبِّحین. (ناله گنهکاران در نزد من محبوبتر است از تسبیح تسبیح کنندگان.)» در میان نوای سراسر پاکِ لاهوتیان و ندای مستانهٔ مسبحین، با نیمه نگاهی لطیف گفتی نالهٔ من را هم دوست داری... من... که خودم خوب می‌دانستم هزاران بار خطا می کنم و باز کفش به دست با گردن کج به آغوشت باز می‌گردم. نومید و خسته... که نکند نپذیری‌ام... اما باز هم چکِ سفید، امضا کردی: «لو علم المدبرون کیف اشتیاقی بهم لماتوا شوقاً ( اگر کسانی که از من روگردان هستند شوق و علاقه مرا بخودشان می دانستند از کثرت شوق می‌مردند.)» باید هم بمیرم برایت « يَا مُنْقِذَ الْغَرْقَى»... ✍م. رمضانخانی @ghallamdaran https://eitaa.com/joinchat/453312565Cad8008b0ac
545
10
چرم مشهد بهم پیامک زده و اطلاع داده که حراج بلک فرایدی شون شروع شده. از قدیم گفتن وصف العیش، نصف‌العیش... چرم مشهد عزیز نمی دونم شماره منو از کجا آوردی. اما ممنونم که فکر کردی من می تونم ازت خرید کنم. همین برای من کافیه! 😌
542
11
خدا نکند آدمیزاد به من برسد! یک درخت تنومند بیست و چند ساله روییده بود توی زندگی‌ام. هشت سالی می‌شد داشتم جان می‌کندم که ریشه‌اش را بخشکانم اما اژدهای هفت سر بود لامروت! رفتم و آمدم... گریه کردم و جنگ راه انداختم... بالاخره یک سر این اژدها از جا کنده شد و افتاد جلوی پام! اول مبهوت ماندم. بعد لبخند زدم و شبیه این فیلم‌ها، اسلحه به دست گردن کشیدم. هوا برم داشت که دست مریزاد! شاخش را شکستی! تو... تو توانستی‌‌‌... سربالا بگیر... هشت سال توی میدان رزمی و این سپر زنگ زده از دستت نیوفتاد! همان شب یک پیام هم داشتم«وقت جشنه...» افتادم به فکرو خیال. گفتم باید این روز را طوری بگذرانم که تا هزار سال بعد فراموشم نشود... خودم تنهایی.... شعارم این بود... یک جشن تک نفره برای گردانی تک نفره... و او به جبران این نسیان، خودش جشن را به عهده گرفت! سوروساتی راه انداخت بیا و ببین! به دوازده ساعت نرسید که درد آمد! پیچید لابلای هرچه عضو داشته و نداشته! افتاده بودم روی تخت و نعره می‌زدم. بچه ها دوره‌ام کردند و پا به پایم اشک می‌ریختند... همسرم ماموریت بود و دسترسی به مادر و پدر و برادرم هم نداشتم! دو روز توی همان حال ماندم تا بالاخره مهتابی‌های سفید یکی یکی از بالای سرم رد شدند و رفتم اتاق عمل. هوای سرد، بوی بتادین، نمایش رقص قلبم روی مانیتورینگ و من که داشتم فکر می کردم آیا مأموریت همین بود؟!اینکه فقط یک سر اژدها بریده شود؟ یکی درونم گفت:«اصلا تو با این تن نحیف که به آهی بند است، کی هستی که لایق ماموریت باشی؟!» چشمم ماند به سقف و بیهوش شدم. تمام پنج روزِ بعدش بیمارستان بودم... با یک جراحی بسیار سنگین...حساسیت دارویی وحشتناک... آزمایش‌هایی که برگ برای دکتر نگذاشته بود و پرستارهایی که مانده بودند با من چه کنند! روز ترخیص، دکتر سر تکان داد:«برو که از دم مرگ برگشتی.» حالا جای چند بخیه روی تن دارم که برای لمس تک تکشان لحظه شماری می‌کنم! باید دست بکشم روی‌شان و قربان صدقه‌شان بروم! باید مراقب باشم که جایشان محو نشود! چون اینها آیه‌هایی هستند برای یادآوری.. باید یادم بماند که من هرگز گردان تک نفره نبودم! او آذوقه و توشه و سپر و سلاح فراهم کرد... هشت سال صبورانه ایستاد و بی‌شک از دور قربان صدقهٔ شمشیر زدنم رفته بود! سرپا که شدم باید جشن بگیرم... دو نفره.... خودم باشم و او که خدایی کرد برایم. همان‌که از ازل گردان تک نفره بوده و‌ هست و خواهد بود... #شب_نوشت #م_رمضانخانی #هنوز_زنده_ام https://eitaa.com/ghallamdaran
682
12
منتظر نظراتتون هستم. می دونی که دونه دونه شو می خونم دیگه، مگه نه؟
738
13
صدای دکتر پارسا دلجویانه بود:«دخترکِ شش ساله‌ای که طبیعتش باورپذیری و قصه پردازیه احمق نیست...» با حرص گفتم:« احمقم که وقتی شب بابا گفت اگر تنها می‌ترسی بیا پیش من بخواب منتظر بودم بیاد سراغم... احمقم که وقتی بعد از یک هفته خبری نشد عذاب وجدان گرفتم که نکنه مسئولیتی که مامان بهم داده رو خوب انجام ندادم و مامان خوبی نیستم! احمقم که آنقدر اون چند روز بابارو روی خودم تصور کردم که تا همین حالا ازش ترسیدم!» نفسم بالا نمی‌آمد. داشتم جان می‌دادم. بلند شدم و رفتم سمت در. دلم هوای آزاد می‌خواست. پابرهنه دویدم توی حیاط. سوزِ سرد خورد توی صورتم. تند نفس کشیدم. این حرف‌ها را حتی با خودم هم مرور نکرده بودم! از تک تک لحظه‌هایش متنفر بودم. از یادآوری‌اش دلم می‌خواست بالا بیاورم و کثافتِ آن تصاویر را از خودم دور کنم. دکتر پارسا گفت:«خیلی اذیت شدید. چیزهایی که الان گفتید شنیدنش هم برای من تلخ بود، چقدر می‌تونه برای شما که تجربه‌اش کردید آزاردهنده باشه.» سرما از کف پاهایم بالا رفت اما هنوز درونم آتش زبانه می کشید. نشستم روی زمین. چشمم روی گنبد سبز ماند:«دیگه هیچوقت احساس امنیت نکردم. همیشه فکر می کردم خب مامان فقط یک هفته رفت، اگر یه روز مامان بمیره من حتماً مامان خونه میشم. یادمه گاهی شبا که همه خواب بودن از ترسِ مردن مامان خیس عرق می‌شدم و فکم می‌لرزید.» دکتر پارسا آرام گفت:«چقدر اون دختر تنهایی اذیت شده. چقدر نیاز به کمک داشته...» شقیقه‌ام را فشار دادم:« بیچاره بابا... حتی نذاشتم از دختر داشتنش لذت ببره. تصورهام ازش دیگه ولم نکرد. نتونستم بذارم بغلم کنه. همیشه پسش زدم.» دکتر پارسا گفت:«از یک دختر شش ساله هم بیشتر از این توقع نمیره. شما الان خودتون دختر دارید. انتظار درک این مطالب رو از ستاره دارید؟» فکم لرزید و تند گفتم:« نه! ستاره نه!» مکثی کرد و گفت:« خوش به حال ستاره خانم که چنین پشتیبانی داره. به نظرم بهتره برای الهامِ کوچکِ شش ساله هم یک پشتیبانِ خوب پیدا کنیم. اصلا یک پیشنهاد... نظرتون چیه این دختربچهٔ رنج کشیده رو توی تیم خودمون بیاریم؟ به گمانم بعد از این همه سال صلاحیت اینو داره که زخم‌هاشو ترمیم کنیم.» چشم بستم و خودم را تصور کردم. پوستِ سیاهم‌، تنِ نحیف و لاغرم، موهای همیشه بافته شده، با آن شلوارهای گلداری که مادربزرگ می‌دوخت. تمام آن شب‌هایی که تنهایی زیر پتو لرزیدم و کسی نبود تا دست روی موهایم بکشد. تمام وقت هایی که دلتنگ بابا و محبتش بودم اما از او فرار کردم. دلم سوخت برای آن الهامِ کوچک شش ساله. دخترکِ بیچاره‌ای که چاره‌اش را در شکستن تنها تکیه‌گاهش می‌دید. ناخواسته ناله زدم و خدا را صدا کردم. به اندازهٔ تمام روزهایی که عذاب وجدانِ تصوراتم رهایم نمی‌کرد اشک ریختم. سرم را روی زمین گذاشتم. دستی روی شانه‌ام نشست«خانم حالتون خوبه؟» شانه‌‌ام را کشیدم کنار که رهایم کند. دلم نمی‌خواست کسی کنارم باشد. گوشی را گذاشتم زمین. ناخن کشیدم روی سنگ‌ها. قرص‌ها از کف دستم جدا شد و ریخت زمین. امام زمان را صدا زدم. به اندازهٔ دلتنگی‌ام برای ستاره، برای حسین و رسول... برای خودم که انگار مدت‌ها خالی از خودم بودم. باورم نمی‌شد یک حفره تا این حد می‌تواند عمیق باشد که شیرهٔ گذشته و حال و آینده‌ام را بمکد... بهاره کش آمده بود توی روزگارم... گذشته و حالم تباه شد اما آینده حسین و ستاره بودند. دلم نمی‌خواست بهاره آنها را هم دنبال کند! این درد را باید دفن می‌کردم. گوشی را گرفتم کنار گوشم. صدایم می‌لرزید:«این همه سال رو چطوری جبران کنم؟ اصلا میشه؟ اونم حالا که زندگیِ همه رو خراب کردم؟» دکتر پارسا آرام گفت:« من اینجا هیچکس رو نمی‌بینم! الان فقط یک دختربچه به کمک نیاز داره. باید برگردیم و کمکش کنیم. من به قدرتش ایمان دارم! مطمئنم وقتی حالش بهتر بشه خودش می‌تونه همه چیزو درست کنه.» نشستم سر جایم. چند نفر خیره نگاهم می‌کردند. اما من چشمم ماند روی هالهٔ کمرنگِ طلوع خورشید ،که رد انداخته بود روی آسمان. ادامه دارد.... ❌ انتشار به هر نحو حرام است ❌ ✍م رمضان خانی 🔹 🌥🔹 🔹🌥🔹 🌥🔹🌥🔹 🔹🌥🔹🌥🔹 🌥🔹🌥🔹🌥🔹 🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹 🌥🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹 🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹
709
14
🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹 🌥🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹 🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹 🌥🔹🌥🔹🌥🔹 🔹🌥🔹🌥🔹 🌥🔹🌥🔹 🔹🌥🔹 🌥🔹 🔹 #خالی_از_خودم #قسمت_بیست_ششم #م_رمضانخانی چادر کشیدم روی صورتم. اشکم ریخت و زمزمه کردم:«دیگه نمی‌تونم... الان کلی قرص تو دستمه. من نباشم بقیه راحت‌تر زندگی می‌کنند.» سکوت کرد. جرأت گرفتم:« من لایق اونا نیستم. کلی به خاطر من افتادن به زحمت. کی گفته باید پاسوز من بشن؟ من اگر بمیرم رسول زن می‌گیره. بچه‌هام یه مادر درست و درمون میاد بالاسرشون...» لب به دندان گرفتم تا صدای هق هقم بلند نشود. سینه‌ام سنگین شد. رگ‌های سرم می‌خواست منفجر شود. در بطری آب را باز کردم. دیگر تحمل درد نداشتم. خیره شدم به قرص‌ها. صدای اذان صبح از بلندگوهای مسجد بلند شد. نگاهم توی گودی گنبد طواف کرد. از پنجره‌های مشبک بالا رفت و چسبید به آسمان. دکتر پارسا گفت: « می‌فهمم که دیگه به بن‌بست رسیدید. خیلی متأثرم که این لحظات رو تجربه می‌کنید. واقعا نمی‌دونم اگر توی شرایط شما بودم چقدر می‌تونستم مقاومت کنم...» مکثی کرد و ادامه داد: «شما هر تصمیمی بگیرید احترام می‌ذارم اما اجازه بدید من کمی بیشتر تلاش کنم و ازتون خواهش می‌کنم فرصت بدید با هم صحبت کنیم.» صدا توی مسجد پیچید... اشهد ان علی ولی الله... مادرجان می‌گفت هرکس که اسم شیعه را یدک بکشد امیرالمومنین می‌شود بابایش. بعد بافتنی را گذاشته روی پیراهن گلی‌اش و دست کشیده بود روی صورتم« زشته آدم باباشو شرمندهٔ خاص و عام کنه.» توی عالم بچگی دلم نمی‌خواست کسی به جز بابا، بابایم شود! آن شب رفتم توی بازوهای قدرتمند بابا وخودم را زدم به خواب. چقدر دلتنگش بودم. دلتنگ همان دست‌هایی که بلندم می‌کرد و می‌گذاشت روی دوشش. بعد که دو دور توی حیاط می‌چرخید، می‌نشاندم روی زانو و موهای بلندم را نوازش می‌کرد. بی‌هوا گفتم:«بابا خیلی مهربون بود. هوامو داشت. آخ که دلم لک زده بغلش کنم.» دکتر پارسا سکوت کرد و من را لابلای خاطراتم با بابا تنها گذاشت. وقتی روزنامه می‌خواند می‌رفتم و روی شکمش می‌نشستم. او هرگز بلندم نمی‌کرد! فقط دستش را کج می‌کرد و روزنامه را از پهلو می‌خواند. چه شد که تنها تکیه گاه عاطفی‌ام را از دست دادم؟ جمع شدم توی خودم. پشت دستم را به دندان گرفتم. فکم لرزید. دکتر پارسا گفت:«می‌خواید در مورد بابا صحبت کنیم؟ البته اصلا اصراری ندارم.‌ این جلسه برای شماست و من هرچی شما بخواید می‌شنوم. فقط اینو مطمئن باشید تحت هر شرایطی من توی تیم شما هستم.» دل گرم شدم! بعد از آن همه گندکاری باورم نمی‌شد هنوز یک نفر می‌خواهد توی زمینم بازی کند، بدون اینکه از باخت بترسد! باید به عنوان هم‌تیمی به او اعتماد می‌کردم. باید هرچه داشتم می‌ریختم وسط:«طفلی بابا تقصیری نداشت. من بودم! منِ احمق!» به زن هایی که توی صف نماز خود را جا می کردند نگاه کردم. نای تکان خوردن نداشتم. چشم بستم و سعی کردم تکنیک‌های تنفسی که یادم داده بود به خاطر بیاورم. چند نفس عمیق کشیدم و گفتم:«بهاره گند زد تو همه چیز. دختر همسایه‌مون بود. یادم نمیاد چرا آنقدر میومد خونه‌مون. خیلی کوچیک بودم. شاید پیش دبستانی...» زن‌ها قامت بستند. صدای همهمه خوابید و فقط صدای گریهٔ چند بچه می‌آمد. آرام‌تر گفتم:« خیلی از من بزرگتر بود. مامان می‌گفت نزدیک شوهرشه! من ازش بدم میومد. چون خیلی حرف‌های زشتی می‌زد...» لب گزیدم و صدایم را پایین‌تر بردم. می‌خواستم پشت پردهٔ شرم پنهانش کنم:«می‌گفت باباها یه کارهایی با مامان‌ها می‌کنند...» اشکم ریخت:«به خدا من خیلی برای فهمیدن این چیزها بچه بودم. خیلی کوچیک بودم. اول باورم نشد... یه بارم موهاشو کشیدم که اینارو نگه، اما مامان دعوام کرد. از بهاره متنفر بودم. هنوزم هستم. دوست داشتم خفه‌ش کنم.» صدای نفس دکتر پارسا پیچید توی گوشی:«منم حس شمارو به بهاره دارم.» لبخند بی‌جانی زدم. سرم را تکیه دادم به ستون پشت سرم. مشتم کمی شُل شد و رد ناخن‌هایم روی پوست دستم سوخت. گفتم:«کلاس اول بودم که مامان بزرگ مریض شد. مامانم باید می‌رفت چند روز بیمارستان بمونه. موقع رفتن بغلم کرد و گفت وقتی من نیستم تو مامانِ خونه‌ای!» چادر کشیدم روی صورتم. هق هقم را خفه کردم توی گلو. شانه‌هایم لرزید. انگار سایهٔ خاطراتِ آن روزها داشتند گازم می‌گرفتند‌. دندان‌هایشان تیز و درنده بود. زخمی‌ام می‌کرد و ذره ذره جانم را می‌گرفت. «مامان که اینو گفت خشک شدم. همهٔ حرف‌های بهاره اومد جلوی چشمم. به خودم گفتم اگه من مامانِ خونه‌م پس از امشب بابا منو لخت می‌کنه؟!» دندان روی هم ساییدم‌:«منِ خر... منِ احمق...»
410
15
این قسمت رو بخون ، چند دقیقه دیگه پارت جدید میاد
419
16
مدرسهٔ پسرم دور است. چهل و پنج دقیقه می‌رود و چهل و پنج دقیقه می‌آید. دلمان شور می‌زد که نکند راه خسته‌اش کند. هفتهٔ اول که آمد پنجاه هزار تومان پول دستش بود. پرسیدم این را از کجا آوردی؟ تعریف کرد که رانندهٔ سرویس‌مان اول هر هفته با بازی و تفریح پنج حدیث یاد می‌دهد و آخر هفته همان‌ها را می‌پرسد. بعد به دو نفر ، پنجاه هزار تومان جایزه می‌دهد. او همانطور داشت تعریف می‌کرد و من مات مانده بودم! چقدر بعضی‌ها زندگی را بلد هستند! فرقی نمی‌کند روزگار کجای این دنیا گذاشته باشدشان. فرقی نمی‌کند مخاطب چند نفر باشد و چندساله... مکانش دانشگاه و میز کنفرانس باشد یا یک ماشین چندسال کار کارده و پر خرج... آنها به همان اندازه و به قد و قامت خودشان پیامبر می‌شوند و رسالت به دوش می‌کشند! ما چه کرده‌ایم؟ جایگاه پیامبری ما کجاست؟ اصلا برای تعداد کمِ مخاطبانِ زندگی‌مان رسول شدن بلدیم؟ ✍م رمضان خانی https://eitaa.com/ghallamdaran
747
17
چه جرأتی داشت این آدم که از من نمی‌ترسید! نگران نبود باز حالم خراب شود و هرچه هست و نیست را ببندم به مدرک دکترایش! «دیشب جلسه مشاوره به خوبی پیش نرفت، الان بهتر هستید؟» قرص‌ها را مشت کردم و نوشتم:«نباید دیگه زنده بموم. همه رو ناامید کردم. هیچکس برام نمونده. حتی به شما هم بی‌احترامی کردم. کسی نباید نزدیک من بشه. گفته بودم که خطرناک شدم...» چشم بستم و خودم را یله کردم توی همهمهٔ مسجد. صدای قرآن خواندن زنی از پشت سرم می‌آمد. موبایلم لرزید:« اصلا چنین تصوری نداشته باشید. من شرایط شما رو درک می‌کنم و اصلا برداشتم بی‌احترامی نبوده. ایمان دارم خانواده هم الان فقط نگران شما هستن.» پوزخند زدم. طرف لم داده بود توی خانه و در حالی که آب پرتقالش را سر می‌کشید، ادعا می‌کرد منِ لب تیغ را می‌فهمد! نوشتم«هیچکس درک نمی‌کنه.» چند پیام از پرستو بالا آمد. حوصله نداشتم بازش کنم. دکتر پارسا نوشت:« شما اولین آدم در دنیا نیستید که افسردگی رو تجربه کرده. آخری هم نخواهید بود. قبل از شما افراد زیادی این راه رو رفتن. از جمله مشاوره‌تون! هرگز به کسی نمی‌گم درک می‌کنم! مگر اون شرایط رو تجربه کرده باشم!» گوشی را گذاشتم و خیره شدم به سقف. به نقاشی‌های ظریف که نور لوسترها روی‌شان می‌رقصید. باورم نمی‌شد دکتر پارسا که اینطور آرام است، روزی مثل من بوده باشد. پیام داد:«حوصله دارید بشنوید؟» حوصله نداشتم اما کنجکاوی داشت خفه‌ام می‌کرد. نگاهم ماند روی ساعت. نزدیک اذان صبح بود. نوشت:« منتظر تماس‌تون هستم.» شماره‌اش را گرفتم. با خجالت سلام دادم. دستم ناخودآگاه مشت شد. قرص‌ها لیز خوردند لای انگشت‌هام. گفتم:«خیلی بد موقع است...» تند گفت:«نه من بیدار بودم. ضمن اینکه توی کار ما طبیعیه اصلا نگران نباشید. شرایط اورژانسی برای خیلی‌ها پیش میاد.» ساکت ماندم. نمی‌دانستم چه بگویم. خودش شروع کرد:«من هم روزگاری وقتی خیلی جوان بودم به این شرایط مبتلا شدم. دارو هم مصرف کردم و البته هنوز زنده‌ام.» چادر کشیدم روی صورتم. اشکم ریخت و زمزمه کردم:«دیگه نمی‌تونم... الان کلی قرص تو دستمه. من نباشم بقیه راحت‌تر زندگی می‌کنند.» سکوت کرد. جرأت گرفتم:« من لایق اونا نیستم. کلی به خاطر من افتادن به زحمت. کی گفته باید پاسوز من بشن؟ من اگر بمیرم رسول زن می‌گیره. بچه‌هام یه مادر درست و درمون میاد بالاسرشون...» لب به دندان گرفتم تا صدای هق هقم بلند نشود. سینه‌ام سنگین شد. رگ‌های سرم می‌خواست منفجر شود. در بطری آب را باز کردم. دیگر تحمل درد نداشتم. خیره شدم به قرص‌ها. صدای اذان صبح از بلندگوهای مسجد بلند شد. ادامه دارد.... ❌ انتشار به هر نحو حرام است ❌ ✍م رمضان خانی 🔹 🌥🔹 🔹🌥🔹 🌥🔹🌥🔹 🔹🌥🔹🌥🔹 🌥🔹🌥🔹🌥🔹 🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹 🌥🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹 🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹
812
18
🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹 🌥🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹 🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹 🌥🔹🌥🔹🌥🔹 🔹🌥🔹🌥🔹 🌥🔹🌥🔹 🔹🌥🔹 🌥🔹 🔹 #خالی_از_خودم #قسمت_بیست_پنجم #م_رمضانخانی دیوار سرد بود، هوا هم. چادرم را پیچیدم دور خودم و بیشتر چسبیدم به ستون. انگار می‌خواستم غرق شوم توی سنگ‌ها. موبایلم لرزید. پرستو بود. تنها بازمانده از آدم‌هایی که می‌شناختم! گوشی را خاموش کردم و انداختم توی کیفم. توی دنیایی که رسول و علیرضا را ذبح کرده بودم ، پرستو هم جایی نداشت. سرم را تکیه دادم و خیره شدم به لوستر بزرگ. از کلینیک که زدم بیرون مستقیم رفتم راه آهن. بلیط خریدم و خودم را رساندم جمکران! نمی‌دانم چطور جرأت کردم! چطور بلد بودم! انگار الهامی که می‌شناختم مرده بود و من با حس وحشتناک غربت تنها مانده بودم. مشتم را باز کردم. قرص‌ها چسبیده بودند کف دستم. دکتر پارسا گفته بود باید دارو بخورم... می‌خواستم حرف گوش کن باشم و همه را یک جا بخورم. اشکم از گوشهٔ چشمم ریخت پایین. _امام زمان... قبول می‌کنی اینجا بمیرم؟ دستم را مشت کردم. زنی جلوتر با تسبیح ایستاده و داشت نماز می‌خواند. _امام زمان شفاعتم کن.. به خدا بگو این دیگه طاقت نداشت. زانوها را جمع کردم و سرم را گذاشتم روی پا. _نمی‌دونم چی شد... من می‌خواستم همه چیز درست بشه، اما خراب‌تر شد. همه رو از خودم روندم... رسول، ستاره، مامان... آخ علیرضا... وای وای وای... بابا... حتی دکتر پارسا... اشک‌هایم تند می‌ریخت روی شلوارم. چیزی خورد به انگشت‌های پام. سربلند کردم. مهر بود. کودکی چهاردست و پا آمد کنارم و برداشتش. زل زد به چشم‌هام و با چهار دندانش خندید. بیچاره بچه‌ام... بیچاره حسینم... چادر کشیدم روی صورتم. کاش مرگ هم خواستنی بود. می‌آمد و ما را هرجا که اراده می‌کردیم می‌بلعید! چه اجبار سنگدلانه‌ای است زندگی؛ برای کسی که دیگر تاب نفس کشیدن ندارد. بطری آب را از کیفم بیرون آوردم. باید همه را از بند خودم رها می‌کردم. کودک دوباره آمد کنارم. مهر را گرفت سمتم، رو برگرداندم تا اشک‌هایم را نبیند. مادرش آمد عذرخواهی کرد و بچه را برد. کاش یکی می‌آمد از همه معذرت می‌خواست که اذیت‌شان کردم و بعد من را با خودش می‌برد! از خودم بدم آمد. بدترین آدم‌ها هم توی مسجد خودکشی نمی‌کردند. باید برمی‌گشتم تهران. می‌رفتم خانهٔ خودم. دستم را می‌گذاشتم روی کانتر. چاقو را می‌بردم بالا و عمود می‌کوبیدم روی مچم! جوری که درد بپیچد توی استخوانم و خون بجهد توی هوا! نفس راحتی بکشم. چاقو را بیندازم زمین. خون لیز بخورد و روی سرامیک دایره بسازد. بعد لبخند رضایت پهن می‌شد توی صورتم. نگاهم روی دستم می‌ماند. یک قطرهٔ غلیظ از خون، رد تازه‌ای باز کند و از انگشتم لیز بخورد پایین. روی حلقهٔ ازدواجم مکثی کند و دوباره راه بگیرد. بعد خالی می‌شدم از هر کثافتی. زیر دستم حوضی قرمز درست می‌شد. سرد باشد! شبیه اتاق عمل! آنجا که تیغ را کشید و برید یخ کردم! از سرما متنفرم. از دکتری که حرفم را باور نکرد، از باندی که فرو کرد توی زخم عمیق... سوزنی که زد کف پام. از صدای جیغ خودم وسط اتاق عمل! از خودم.... از صدام... دست‌هام... سرم گیج برود. خواب برسد به چشم‌های بی‌خواب شده. کج شوم و دراز بکشم. دستم بیفتد کنار حوضی قرمز! ستاره فکر می‌کند کوهم اما همان کوه، ویران شد. مفلوک و بیچاره لابلای عذاب وجدان و صحنهٔ جذاب روبرو. شبیه نقاشی‌ام. دستی بی‌جان که دارد توی خون غرق می‌شود و همه راحت می‌شوند. مثلاً خون دَلَمه ببندد روی سرامیک. بی‌رمق انگشت بکشم تویش. لزج باشد و کمی چسبناک. آه خون، درد و لحظاتی که دیگر تمرکز ندارم، می‌ارزد به ساکت شدن صداهای توی سرم. به عذاب وجدان‌های مداوم، به شماتت‌ها، به ترس از تنها ماندن... مثل همیشه خودم را از دیگران می‌گیرم قبل از اینکه آنها طردم کنند... بعد رسول می‌آمد و جنازه‌ام را آنجا می‌دید. و من می‌شدم کابوس تمام عمرش... باید برمی‌گشتم خانه! اما نه... اگر می‌رفتم و هوای بچه‌ها را نفس می‌کشیدم جسارتم تمام می‌شد. باید همین قرص‌های عرق کرده را می‌خوردم و لابلای زن‌های به نماز ایستاده جان می‌دادم. موبایلم را درآوردم و روشن کردم. رفتم توی چت دکتر پارسا. یک نامه بلند بالا نوشتم برای رسول که خودش را مقصر نداند. نباید علیرضا و بقیه فکر می‌کردند که او در حقم بد کرده. چت را بستم و رفتم توی پیامک. «سلام آقای دکتر. ببخشید که رفتار مودبانه‌ای نداشتم. برای آخرین درخواست از شما می‌خوام متنی که فرستادم ایتا، فردا برای رسول ارسال کنید.» مشتم را زیر چادر باز کردم و به قرص‌های خیس خیره شدم. کاش رسول به بچه‌ها نگوید مامان چطور مرده. موبایل لرزید. فکر کردم پرستو باشد اما اسم دکتر پارسا آمد بالای صفحه. پیامش را باز کردم: « شرایط خوبه؟ اگر صلاح می‌دونید صحبت کنیم.»
697
19
نشسته بودم روبروی دکتر پارسا. صورتم را پوشانده بودم و گریه می‌کردم. نمی‌توانستم حرف بزنم. صحنه‌ها توی سرم رژه می‌رفتند. اصلا یادم نمی‌آمد کدامش اول اتفاق افتاده و کدامش آخر. صداها و تصاویر. نگاه رسول، علیرضا... بابا... بچه. آه بچه... باید زنگ می‌زدم و حالش را می‌پرسیدم. اما از کی؟! کسی برایم نمانده بود. دستمالی از روی میز برداشتم. با دکتر پارسا چشم توی چشم شدیم. سرم را دودستی چسبیدم. انگار تازه داشتم می‌فهمیدم چه کرده‌ام. « وای... وای... بچه از دستم افتاد. چقدر بی‌عرضه‌م. به منم میشه گفت مادر؟!» «اتفاق خاصی براش افتاد؟» نگاهش کردم و تند گفتم:« نه نه... نمی دونم. گریه کرد... یکم گریه کرد بعد مامان آرومش کرد. مهم اینه من انداختمش.» دستمال را ریز ریز کردم:« بعد با علیرضا دعوام شد. چون رسول فکر کرد از قصد بچه رو انداختم.» هجوم کلمات داشت دیوانه‌ام می‌کرد. یک لیوان آب ریخت و گذاشت جلوم. لیوان را برداشتم و یک ریز سر کشیدم. «الان در مورد همه‌ش حرف می‌زنیم. اما قبلش چند تا نفس عمیق بکشید. با همون تکنیکی که قبلاً انجام می‌دادیم. از دیافراگم...» دست گذاشت روی شکمش:« اینجا ورم کنه. نفس عمیق... سه ثانیه حبس... بیرون.» چشم‌هایم را بستم. سعی کردم تمرکز کنم و تک تک همه را انجام بدهم. بعد از چند نفس سرم کمی سبک شد. حوادث ترتیب گرفت و کلمه‌ها منظم‌ ردیف شدند. گفت:« هنوزم نمی‌خواهید داروهایی که روانپزشک تجویز کرده مصرف کنید؟» سرتکان دادم:« اگه به داروها معتادشم چی؟ اصلا تا طلاق نگیرم قرص نمی‌خورم. نمی‌خوام بچه‌هام منو افتاده روی تخت ببینن.» یاد نگاه ستاره افتادم. دست‌هایش که ناامیدانه از پاهایم شل شد. خدای من... اتفاقاً باید دارو می‌خوردم. همه را یکجا! شاید این سگ سیاه دست از سرم برمی‌داشت. نفس گرفت:« توی بیست سال سابقهٔ کاریم یادم نمیاد کسی از قرص زمین گیر شده باشه. باید بعدا بیشتر در این رابطه حرف بزنیم. الان اگر تمایل دارید بفرمایید چه اتفاقی افتاده؟ ظهر که از اینجا رفتید شرایط متفاوت بود.» تا کلمات از ذهنم نپریده بود همه چیز را تند تعریف کردم. از نگاه رسول گفتم و سکوت علیرضا و بابا... که ناامیدش کردم. نگاهش روی زمین بود:« یادمه وقتی پسرم به دنیا اومد، یه بار اومدم بلندش کنم از دستم افتاد. سرش خورد لبهٔ میز و مجبور شدیم بخیه بزنیم. خیلی حسِ تلخیه که آدم فکر کنه به عزیزترین فرد زندگیش آسیب زده.» مکثی کرد و ادامه داد:« ولی معنیش این نیست من صلاحیت پدر بودن ندارم! اتفاقه. گاهی بدتر از این هم ممکنه پیش بیاد.» سرتکان داد:«این موضوع هرگز از درجهٔ مادری شما کم نمی‌کنه.» هنوز داشتم گریه می‌کردم. حتی اگر مادر بدی هم نبودم باز آن تصویر رهایم نمی‌کرد. گفتم:« وقتی بچه افتاد، وقتی رسول باورم نکرد، وقتی دیدم مامان بهتر از من مادری می‌کنه کنترلمو از دست دادم. البته خیلی وقت بود دلم می‌خواست اینارو به علیرضا بگم، اما...» نفس عمیقی کشیدم:« نباید جلوی رسول... آخه خیرسرم داشت از من دفاع می‌کرد! کاش بابا خونه بود. اگر بود اینجوری نمی‌شد.» بالش مبل را گذاشت زیر آرنجش:«بابا بود چیکار می کرد؟» سر درد داشتم. دستم را گذاشتم روی پیشانی. گفتم:« بابا بود من اینجوری رفتار نمی کردم.» صدایش را آرام کرد و محتاطانه گفت:«اگر بابا بود فرار می‌کردید؟ مثل همین امروز که توی حیاط دیدینش؟» هردو ساکت شدیم. معنی سکوت و نگاه پرسشگرش را نفهمیدم. گفتم:« یعنی چی؟!» خودش را کشید جلو. نوک انگشت‌ها را گذاشت روی هم:« توی تمام جلساتی که مشاوره داشتیم آشکارا از صحبت دربارهٔ پدر دوری کردید. توی همون معدود خاطرات هم از صحنه بیرون رفتید. این اجتناب از کجا میاد؟» گر گرفتم. کف دست‌هایم خیس شد. کشیدمش به چادرم. ناخودآگاه لبخندی زدم، اما او جدی نگاهم می‌کرد. چشم‌هایم پُر و حالی شد. افتادم به مِن و مِن:« نه... کی... اصلا... منظورتون چیه؟» تکیه داد به مبل:« ممکنه تلخ باشه. اما می‌خوام بدونم آسیبی از جانب پدر احساس کردید؟» بابا تنها تکیه گاهم بود. هربار که احساس می‌کردم کاش نبودم او سر و کله‌اش پیدا می‌شد و در آغوشم می‌گرفت. من هم مثل همیشه پسَش می‌زدم! باز نگاهش وقتی که هولش دادم عقب رنگ گرفت. سرم تیر کشید. از دکتر پارسا بیزار بودم. به زحمت گفتم:« نه! چی در مورد بابام فکر کردید؟ اصلا کی گفته هرکس دلش نخواد بغلش کنن حتماً یه خبری بوده؟» داد زده بودم! اما او همانطور خونسرد و بی‌حرکت نشسته بود. از عصبانیت فکم لرزید:«درسته حالم خوب نیست، اما احمق نیستم که باهام اینجوری حرف می‌زنید.» از جا بلند شدم. کیفم را برداشتم. فامیلی ام را صدا زد. در اتاق را باز کردم و زیر نگاه متعجب منشی زدم بیرون. ادامه دارد.... ❌ انتشار به هر نحو حرام است ❌ ✍م رمضان خانی 🔹 🌥🔹 🔹🌥🔹 🌥🔹🌥🔹 🔹🌥🔹🌥🔹 🌥🔹🌥🔹🌥🔹 🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹 🌥🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹 🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹
696
20
از شهر بیزار بودم. انگار خانه‌ها داشتند زنده به گورم می‌کردند. درخت‌ها ضجه‌هایم را نگاه می‌کردند و آدم‌ها خاک می‌پاشیدند توی دهانم. مرگی با این همه تماشاچی را نمی‌خواستم. دلم تنهایی می‌خواست. جایی که بدون هیچ مزاحمی سرم را بکوبم توی دیوار و صدای شکستن جمجمه‌ام را بشنوم. بابت هر اشتباه یک ضربه! افتادن بچه، علیرضا، ستاره ، رسول ، بابا... دست بلند کردم و توی هوا اسم یک خیابان را پراندم. خودم را انداختم توی تاکسی. بغض به چشم‌هایم خنج کشید و اشکم ریخت. صورتم را پوشاندم. بچه از روی پاهام قِل خورد روی زمین. به گمانم پایش به لبهٔ چادرم هم گیر کرد. نکند استخوان ظریفش در رفته باشد؟! رسول باورم نکرد. حق داشت! حتماً بالاخره توانست سگ سیاه را روی شانه‌هایم ببیند. چشمم تار می‌دید. ماشین ایستاد. یک تراول دادم دستش و پیاده شدم. ایستاده بودم جلوی کلینیک دکتر پارسا. هوا گرگ و میش بود و نَمی هم باران می‌آمد. پله‌ها را دوتا یکی رفتم بالا. در را باز کردم. منشی با تعجب نگاهم کرد. سرتکان داد و پرسید:« سلام عزیزم چیزی جا گذاشتی؟» تازه یادم آمد همین چند ساعت قبل کلینیک بودم؛ قبل از اینکه بلوا به پا کنم. روی اولین صندلی نشستم و سرم را گرفتم بین دست‌هایم. منشی کنارم ایستاد و نمی‌دانم چه بلغور می‌کرد. دوست داشتم بلندشوم و به قول علیرضا فکش را بیاورم پایین. آخ علیرضا... یعنی کجا رفته بود؟ حتما وقتی برمی گشت همه چیز را برای بابا تعریف می‌کرد. باورش می‌شد... بابا حتما باورش می‌شد الهامی که هولش داده ، علیرضا را خرد کرده باشد. راستی بابا را هول دادم یا زدم توی سینه‌اش؟ دست‌هایم را نگاه کردم:« ضربه‌تون چقدر محکم بود؟» لابلای صداهای توی سرم، صدای دکتر پارسا هم می‌آمد:« حالتون خوبه خانم علیزاده؟» سربلند کردم. ایستاده بود جلوم، منشی هم پشتش. اشکم ریخت. اخم کرد و به منشی گفت:« راهنمایی‌شون کن اتاق سه. مراجع قبلی تمومه.»
573