[ گــل بـیت... ]
رفتن به کانال در Telegram
695
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
-530 روز
آرشیو پست ها
در قيد غمم،
خاطرِ آزاد کجایی؟
تنگ است
دلم،
قوتِ فرياد کجایی؟
کو همنفسی تا نفسی
شاد برآرم؟
مجنون تو کجا رفتی و
فرهاد کجایی؟
ای ناوک تأثير که کردی
سفر از دل!
ميخواست ترا ناله به امداد،
کجایی؟
با آنکه ز ما هيچ زمان
ياد نکردی
ای آنکه نرفتی دمی از ياد،
کجایی؟
میخواستی آزرده ببينی
دل من را!
اکنون که غمت
دادِ ستم داد، کجایی؟
در عشق به يک جلوه، حزين!
کار تمام است
من برق به خرمن زدم،
ای باد کجایی؟
#حزین_لاهیجی
امروز ندانم زِ چه دست آمدهای
کز اولِ صبح، مستِ مست آمدهای
گر خونِ دلم خوری زِ دستت ندهم
زیرا که به خونِ دل به دست آمدهای
#مولانا
#سلام_بزرگواران❤️
@gooolbait
┄┄┄┄❅🌸✾🌸❅┄┄┄┄
🌸 #گل_بیت🌸
بلبل "سرمست " برای خدا
مجلس گل بین و به منبر برآ
هین به غنیمت شمراین روزچند
زانک ندارد "گل رعنا"وفا
ای دم تو قوت عروسان باغ
فصل بهارست بزن "الصلا"
#مولانا
┄┄┄┄❅🌸✾🌸❅┄┄┄┄
🌸 #گل_بیت🌸
زلالِ چشمه ی جوشیده از دل سنگی
الا که آینه ی صبحِ بی غبار تویی
دلم هوای تو دارد، هوای زمزمهات
بخوان که جاریِ آواز جویبار تویی
#حسین_منزوی
#سلام_صبحتان_بخیر❤️
@gooolbait
┄┄┄┄❅🌸✾🌸❅┄┄┄┄
🌸 #گل_بیت🌸
.
عشق، شادیست، عشق آزادیست
عشق، آغاز آدمیزادیست
عشق، آتش به سینه داشتن است
دم همت بر او گماشتن است
عشق، شوری ز خود فزایندهست
زایش کهکشان زایندهست
تپش نبض باغ در دانهست
در شب پیله رقص پروانهست
جنبشی در نهفت پردهی جان
برگ، چندان که نور میگیرد
باز پس میدهد چو میمیرد
وامدار است شاخ آتشجو
وام خورشید میگزارد او
شاخه در کار خرقه دوختن است
در خیالش سماع سوختن است
دل دل دانه بزم یاران است
چون شب قدر نورباران است
عطر و رنگ و نگار گِرد همند
تا سپیده دمان ز گل بدمند
چهره پرداز گل ز رنگ و نگار
نقش خورشید میبَرد در کار
گل جواب سلام خورشیدست
دوست در روی دست خندیدست
نرم و نازک از آن نفس که گیاه
سر بر آرد ز خاک سرد و سیاه
چشم سبزش به سوی خورشیدست
پیش از آتش به خواب میدیدست
هوشنگ ابتهاج
باش !
بودنت خوب است …
شبیه حس قشنگ بیدار شدن
در صبح آبی
و خلوت یک مزرعه ،
شبیه لذت نشستن کنار آتش ،
در سرد ترین نقطه ی کوهستان ،
شبیه نوشیدن یک فنجان چای داغ ،
در یک صبح سرد پاییزی …
بودنت ،
با من بودنت ؛
بد جور می چسبد !
#صرافیان_طوفان
به پایان رسیدیم اما نکردیم آغاز،
فرو ریخت پرها نکردیم پرواز،
ببخشای ای روشن عشق بر ما، ببخشای!
ببخشای اگر صبح را به مهمانی کوچه دعوت نکردیم،
ببخشای اگر روی پیراهن ما نشان عبور سحر نیست،
ببخشای ما را اگر از حضور فلق روی صنوبر خبر نیست.
نسیمی گیاه سحرگاه را،
در کمندی فکنده ست و تا دشت بیدارش میکشاند
و ما کمتر از آن نسیمیم،
در آن سوی دیوار بیمیم
ببخشای ای روشن عشق برما ببخشای!
به پایان رسیدیم، اما، نکردیم آغاز،
فرو ریخت پرها نکردیم پرواز
#شفیعی_کدکنی
