حس خوب زندگی🍃
رفتن به کانال در Telegram
837
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
وسط دعوا و بحثتان ،
به نبودنش فکر کنید و به روزهایی که
نیست ..
دلهره که غالبتان شد ،
" داشتنش " را سفت بچسبید که دیگر تکرار نخواهد شد🤍
من به دردِ خودمم نمیخورم فقط بخاطر یسری خاطره خودمو نگه داشتم وگرنه خیلی وقت پیش خودمو از کمد در میاوردم ، مچاله میکردم ، مینداختم تو سطل، گره میزدم، میزاشتم دمِ در ، میبردنم ، بازیافت میشدم ، و شاید بدردی میخوردم .
از خودتان انسانيت به يادگار بگذاريد نه انسان! توليد مثل را هر جانوری بلد است!
- برتراند راسل
📈 گزارش آمار روزانه 📈
🗓 امروز : یکشنبه ۲ خرداد ۱۴۰۰ 👇
❗️این آمار ثبت شده از ساعت 23 دیشب تا کنون میباشد. ❗️
👇👇👇👇👇👇👇👇
🔸کل کاربران جدید : 1
🔸کاربران ادد شده : 0
🔸کاربران عضو با لینک : 1
📊 برای تنظیم آمار خودکار ، کلمه ی 'تنظیم آمار' را داخل گروه ارسال کنید !
حلقه ازدواج رو به خاطرِ این تو انگشتِ چهارمه دست چپ میذارن که :
یک رگ مستقیماً از انگشتِ چهارم به قلب شخص میرسه .
و اونو " vena amoris " یا رگ عشق میگن !!
📈 گزارش آمار روزانه 📈
🗓 امروز : شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۰ 👇
❗️این آمار ثبت شده از ساعت 23 دیشب تا کنون میباشد. ❗️
👇👇👇👇👇👇👇👇
❗️ گروه بدون فعالیت بوده ❗️
📊 برای تنظیم آمار خودکار ، کلمه ی 'تنظیم آمار' را داخل گروه ارسال کنید !
🎁 ربات تا 8 روز به صورت رایگان می باشد!
🔸 قبل از پایان 8 روز باید ربات را تمدید کنید!
🔸در صورتی که امکان ثبت آنلاین رو ندارید میتونید با پشتیبانی در تماس باشید
❗️نکته : لینک و منشن در تنظیمات اولیه ممنوع می باشد ❗️
يعقوب ليس صفارى شبی هر چه کرد خوابش نبرد. غلامان را گفت: حکما به کسی ظلم شده او را بیابید. پس از کمی جستجو غلامان باز گشتند و گفتند: سلطان به سلامت باشد دادخواهی نیافتیم. اما سلطان را دوباره خواب نیامد. خود برخاست و با جامه مبدل بیرون شد. در پشت قصر و در کنار حرمسرا ناله ای شنید که خدایا ! یعقوب اینک با ندیمان خود در حرمسرا نشسته و نزدیکی قصرش اینچنین ستم می شود. سلطان گفت: چه می گویی؟ اینک من يعقوبم و از پی تو آمده ام . بگو قصه چیست؟ آن مرد گفت: یکی از خواص تو که نامش را نمی دانم شب ها به خانه من می آید و به زور زن مرا مورد آزار و اذیت خود قرار می دهد.
سلطان گفت : اکنون کجاست؟
جواب داد: شاید رفته باشد.
شاه گفت: هر وقت آمد مرا خبر کن و او را به پاسبان قصر معرفی کرد و گفت:
هر زمان این مرد مرا خواست به من برسانیدش حتی اگر در نماز باشم. شب بعد باز همان سرهنگ به خانه آن مرد بینوا رفت. مرد مظلوم به سرای سلطان شتافت. سلطان يعقوب با شمشیر برهنه به راه افتاد. در نزدیکی خانه صدای عیش مرد را شنید دستور داد چراغ را خاموش
نگاه دارید. آنگاه آن ظالم را با شمشیر کشت.
پس از آن دستور داد تا چراغ بیفروزند و در صورت کشته نگریست. پس دردم سر به سجده نهاد.
آنگاه صاحبخانه را گفت: قدری نان بیاورید که بسیار گرسنه ام . عرض کرد:
سلطانی چون تو چگونه به نان درویشی چون من قناعت توان کرد؟ سلطان گفت: هر چه هست بیاور. مرد تکه ای نان آورد و سبب خاموش و روشن کردن چراغ و سجده و نان خواستن سلطان را پرسید. يعقوب گفت: آن شب که از قصه تو آگاه شدم با خود اندیشیدم در زمان سلطنت من کسی جرات این کار را ندارد مگر یکی از فرزندانم . گفتم چراغ را خاموش کن تا محبت پدری مانع اجرای عدالت نشود. چراغ که روشن شد نگاه کردم دیدم بیگانه است سجده شکر گذاشتم. اما غذا خواستنم از این رو بود که از آن شب که از چنین ظلمی در ملک خود اطلاع یافتم با پروردگار خود عهد بستم لب به آب و غذا نزنم تا داد تو را از آن ستمگر بستانم. اکنون از آن ساعت تا حال چیزی نخورده ام.
کاش میشد آدمی، گاهی
فقط گاهی
به اندازه نیاز بمیرد
بعد بلند شود
آهسته آهسته خاکهایش را بتکاند
اگر دلش خواست برگردد به زندگی
دلش نخواست، بخوابد تا ابد...
موفقیت دو قانون داره:
قانون اول
هیچ وقت تسلیم نشو...
قانون دوم
همیشه قانون اول رو بخاطر داشته باش...
روزی در کلاس استاد دکتر بنی احمد دانشجوئی پرسید استاد شما چرا همیشه کراوات میزنید؟
استاد گفت از روزی که در فرانسه دانشگاه رفتم
آنروزها در ایران به کراوات میگفتند افسار اما میدانید کراوات چه تغیری در زندگی من داد؟
کسی که کراوات میزند باید یقه پیراهنش تمیز باشد پس باید پیراهن او تمیز باشد، کسی که کراوات میزند و پیراهنش تمیز است باید کت و شلوارش تمیز باشد، کسی که کراوات میزند پیراهن، کت و شلوارش تمیز است باید کفش او واکس زده باشد، کسی که کراوات میزند و لباس تمیز میپوشد و کفش او واکس زده است در خیابان درست راه میرود زیرا اگر لباس او کثیف باشد کراوات به گردن او گریه میکند.....
چقدر سخت بود اما از فردا همه در دانشگاه کراوات زدیم راست گفت، درست راه میرفتیم به یکدیگر احترام میگذاشتیم با کسی که کراوات نمیزد دخترها نگاهش هم نمیکردند در نهار خوری تنها می نشست. کم کم همه کراوات زدند عکس کارت دانشجوئی ما دیگر با کراوات بود.
من یاد ندارم بدون کراوات جائی رفته باشم در اداره در مهمانی در سخنرانی و کم کم در زندگی تا اینکه انقلاب شد. در دانشگاه کراواتی ها را اخراج کردند در ادارات کراواتی ها را راه ندادند در خیابان کراواتی ها را میگرفتند.
کم کم ترسیدم کراوات بزنم اول کت و شلوارم عوض شد بعد بدون اتو شد بعد پیراهنم کثیف شد بعد کم کم من ماندم با یک عرق گیر ویک زیر پیراهنی با یک جفت دمپائی پلاستیکی با یک عدد پیرژاما و یا یک شلوار راحتی.
دیگر از وسط خیابان رد میشوم فحشم میدهند مهم نیست من هم فحش میدهم. آشغال توی خیابان میریزم نه دیگر کسی به من سلام میکند نه من به کسی احترام میگذارم اتوبوس بی نوبت سوار میشوم نان را بی نوبت از نانوائی میگیرم چقدر تازگی ها حرف زشت میزنم.
به راستی خودم هم نمیدانم اونهمه احترام و ادب بخاطر کراوات من بود یا در جامعه ای زندگی میکردم که همه یاد گرفته بودیم. شاید برای پیشرفت در هر جامعه ای ابتدا باید کروات زد!
"حیف شد کراواتم را باز کردند"
ستايش خدایى را كه كار مرا به خود وانگذاشت و گرامي ام داشت
در ملکوت، مجال از دست رفته وجود ندارد. اگر دری بسته شود، خدا دروازه ای میگشاید
خدایا هیچ دستی را
خالی برنگردان
گره ازمشکلات همه باز
و تمام خانه ها را
پراز عشق و محبت کن .....
🙏🙏🙏🙏🙏🙏
