🦋 ناشناس رمانهای باران 🦋
رفتن به کانال در Telegram
768
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
-72730 روز
آرشیو پست ها
دوستان گلم روزهای خوبی باهم داشتیم،
ممنون به خاطر همه چی و ممنون که تحملم کردین.
ممنون واسه همه ی لبخندها،
همه ی احساسات خوب،
همه ی انرژی های قشنگی که بهم دادید.
قراره این کانال به زودی حذف بشه،
پس اگر کلیپ یا عکس یا هر چیز باارزشی اینجا دارید سیو کنید داشته باشید.
راستش تو وضعیتی هستم که سلامت روانیم برام اولویته و متاسفانه وضعیت جوری شده انرژی منفی زیادی تو این کانال جریان داره که نمیذاره حال دلم خوب باشه.
از این به بعد تنها راه ارتباطم با شما گپ خواهد بود.
ممنون به خاطر همه چی.
دوستون دارم تا بی نهایت🥰🥰
بارانم فداتشم اینجوری نگوتوخیلی دخترقوی وبااراده ای هستی قلمت معرکست شخصیتت خیلی بالاست درک وفهم وشعورت واقعن تحسین برانگیزه مرسی کع هستی قشنگم امیدوارم دوستانم بع خودشون بیان مادربزرگ عزیزتون واقعن حرف قشنگ وباارزشی زدن منم سعی میکنم این نصیحت مادربزرگ عزیز رواویزع گوشم کنم تامثل شمابااحترام برخوردکنم باهمع ازجمله دشمنای نامرد..😔خیلی ممنونم ازخداکع منو باشما،چنل و دوستای واقعی اشناکردازهمتون مخصوصاتوباران جونی ممنونم کع کلی عشقین امیدوارم روزای خوب برای هممون توراع باشع کاپل های رمان هم پایان هپی داشتع باشن مخصوصافرسشاکومن..💋باتشکر..💙
ممنون باران عزیز بخاطر لطف متانتت بخاطر صبوریت ممنون که بخاطر ما میمونی عزیزی برام همیشه از حرف زدنت انرژی میگیرم وازتمام رمانات تا الان لذت بردم ازت میخوام به حرف وانتقادای بی ارزش اهمیت ندی این آدما اگه فرشته هم باشی باز دنبال ایرادن پس بی اهمیت باش باران عزیز دوست دارم وبرات یه عالمه انرژی مثبت میفرستم
https://t.me/nashenasebaran/30054
باران تو عزیزی به دل نگیر
شما واقعا بزرگی چه ذهنی چه عقلی چه سنی
ولی ما واقعا بچه ایم از همه لحاظ
به شخصه هیچوقت ناشناس نمیدم ولی واقعا این مدت هرموقع ناشناسارو میدیدم عمیقا ناراحت میشدم حتی جا میخوردم از این همه جدیت به نظرم خیلی حرف ها بد و زشت و ناپسند بود و هدفمم از این پیام خود شیرینی یا هرچی نبود فقط خواستم بگم شما با همین فرمون برو جلو و بدون که شاید چندتا نظر بد و زشته ولی ما واقعا دوستت داریم جدا از قلم قشنگت من به شخصه شیفته اخلاق و منشتم🥰🥰
خیلی دوستت دارم مطمئنم نه تنها من بلکه همه هم این حسو دارن
امیدوارم که یک روز بتونی به جایگاهی که واقعا لایق قلب و روح پاکته برسی
سلام نمیشه یه رمانم از تمیم و یوسف داشته باشیم
خواهش میکنم خیلی دلم میخواد بدونم چی به سرشون میاد😭😭
حس میکنم عاشقانه هاشون زیبا میشه
سلام باران امیدوارم حالت خوب باشه آخرین باری که دیدم ناشناس ها خیلی ناراضی و شاکین مربوط به رمان نسیان می شد و جریان تریسامش که به نظرم اونجا نه بد شد نه خوب بالاخره رابطه شون سه نفره کنترل شد و به خوبی گذشت و دفترش بسته شد.
اما امیدوارم بپذیری نقد کوچیک من رو که بستر شیطان از زیبایی قلمت کاسته... کارکتر های زیادی داخل رمانن، هر کسی یه کاری می کنه، رمز و راز هایی که باید رو بشه هنوز چیزی ازش پیش نرفته، احترام ها از بین رفته و...
از آرشام ناامید شدم چون خیلی مستقل و پا دوی خانواده بار اومده اگه ازدواج کرد و رفت آدرین و آرتا می خوان چیکار کنن؟
فرسان اول رمان شخصیت باشکوهی بود که الان یهو متزلزل شده، شاکو یه شخصیت فرعی بود که اومد توی داستان یهو بولد شد.
ادیراج از آرتا خوشش می اومد اما یهو رفت طرف جانیار... یهو همه پشت آرتا رو خالی کردن.
الان هم شخصیت دختر آفریقایی شبیه شاکو شده که یهو بیاد و شخصیتش پررنگ بشه
البته من اصلا سورپرایز نمیشم اگه بگی آرتا گی نیست
https://t.me/nashenasebaran/30049
میکائیل نگاهش را به قطرهی آبی دوخت که گل را با خود برد. چیزی درونش فرو ریخت، همان چیز نامعلومی که سالها پیش، شاید همان روزی که نخستین جنگ در آسمان آغاز شد، در سکوتی کشنده دفن شده بود.
ـ "جبرئیل..."
صدایش آرام بود، اما لرزشی پنهان در آن موج میزد.
ـ "نمیخواهی با من بمانی؟ هنوز راه هست. شاید راهی دیگر، راهی که نه از فرمان، نه از عصیان، بلکه از فهم بگذرد ، راهی که بتواند مارا نجات دهد."
جبرئیل لحظهای مکث کرد. به چهرهی میکائیل نگاه نکرد. فقط گفت:
ـ "تو هنوز به فهم ایمان داری؟"
ـ "نه... اما به تو چرا."
اینبار جبرئیل خندید. خندهای که بیشتر شبیه ترک خوردن سکوت بود.
ـ "نه میکائیل. من آن چیزی را که باید در مسیر بماند، و بتواند ادامه دهد را خیلی وقت هست که جا گذاشتهام. آنچه در من مانده، فقط خاطرهای از نوریست که حالا بیشتر میسوزاند تا روشن کند."
میکائیل خواست چیزی بگوید، اما جبرئیل ادامه داد:
ـ "تو هنوز پرواز میکنی، حتی میان این ابرهای سنگین. اما من... من دیگر نه فرشتهام، نه تبعیدی. فقط صداییام در باد. من برای ماندن ساخته نشدم، نه در فردوس، نه در دوزخ، نه حتی در دل خاک."
او ایستاد. قامتش دیگر شبیه قاصد آسمانی نبود، بیشتر شبیه سایهای از آنچه زمانی مقدس بود.
ـ "برو میکائیل. تو هنوز فرصت داری بفهمی. اما من؟ من فقط نظارهگرم... شاید روزی، وقتی خدا دوباره لب بگشاید، مرا هم به یاد آورد."
و بعد قدم برداشت، دور شد. میان باران، میان نوری که دیگر او را نمیتاباند.
میکائیل ماند. با قلبی سنگینتر از هفت آسمان، در بهشتی که حالا فقط صدای آب و عبور خاموش فرشتگانش در آن مانده بود، بهشتی که روزی نویدگر خوشبختی بود.
پیرمرد زیر لب چیزی گفت که فقط به گوش پروانه آرزو رسید:
ـ "و شاید اینبار، گل برای خداییست که سکوت را انتخاب کرد... تا همگان بفهمند، عشق بدون درد، افسانهای بیش نیست."
من واقعا بازم معذرت میخام ولی خب اینو قبلا نوشته بودم ایشون که خواستن نتونستم نفرستم
کاشکی ادمین ناشناس قبل گذاشتن پیام داخل چنل اول یه دور بخونه اونارو یه سری رو نذاره داخل چنل
بعضیاتون دیگه واقعا شورشو درآوردیت با نظرای مزخرفتون
یعنی چی که نظر بقیه روی باران اثر میذاره؟ میفهمین چی میگین؟ این حرفاتون روی باران تأثیر داره دلسردش میکنه
اگه خیلی راجب روند داستان ناراحتین دیگه نخونین مگه مجبورین؟ شخصیتای باران تو ذهنش زندگی میکنن خودشون راهشون پیدا میکنن نه باران
اگه این نظرای منفی نونو تو دلتون نگه دارین چی زیتون نمیشه به خدا اصراری به بیانش نیست😒😒😒😒
سلام باران جان
خیلی ممنون بابت این رمان هیجان انگیز واقعا تنها رمانی هست که ذهنمون رو درگیر کرده ❤️
کارت حرف نداره دختر 😍
نشون دادی هرکسی باید جواب گوی تصمیمات خودش باشه
چه ارتایی که با تصمیمش باعث از دست دادن فرسان شد
چه شاکویی که با این که از احساسات فرسان خبر داشت و وارد رابطه شد و الان داره عذاب میکشه
چه فرسانی که تصمیم گرفت ازدواج کنه و الان باید پای ازدواجش بمونه چون بچه داره و باید اونها رو اولویت اولش قرار بده😔
فرید اهیر آوش همه دارن جواب گوی کارهاشون هستند
همون طور که اینوش تصمیم گرفت به زندگی بدون عشق رو انتخاب کنه و فرید رو مجبور به بودنش کنه😔
تنها نقدم اینه که توی این فصل فرید و حسام خیلی کم رنگ شدن 🥲🥲🥲🥲🥲🥲
و بهشون پرداخته نشده دامن براشون تنگ شده ما هنوز ملی راز از زندگی فرید و حسام نداریم شخصیت های اول بودن الان ماه به ماه ازشون چیزی نمیبینم من هنوز منتظر داستان درخت گلابی هستم 🥲🥲🥲
لطفاً بیشتر به این زوج پرداخت بشه و ما خوشبختی فرید رو ببینیم
سلام ممنون به خاطر رمان بی نظیرتون
من یه حرفی داشتم وقت هایی که پارت های آرتا میاد انگار داداشش آرشام منشیش باشه همه کار هاش رو میکنه برای اتاق میگیره قرار میزاره تهش همه موفقیت ها به نام آرتا نوشته میشه تازه در حق آرشام حتی پدر هاش هم ظلم کردند
اصلا انگار این بچه به دنیا اومده کار های برادر و پدرش رو انجام بده واقعا برای ناراحتم
باران جون البته که تو خودت صلاح رو بهتر از هرکسی میدونی
ولی من عاشق همه کاپل ها هستم دلم واسه همشون پر میزنه ولی موافق این نیستم که به یک سری کاپل ها هم بیشتر پرداخته بشه چون بعضی از کاپل ها خودشون یه کاپل جدا هستن و اگه اینجا بهشون پرداخته بشه هم ما نمیتونیم اونجوری که باید ازشون داستان ببینیم و هم خیلی کاپلا تو در تو میشن
یه سری کاپلا مال خود این رمانن مثل فرسان و شاکو و آرتا و فرید و حسام و جانیار و ادیراج
اینا رابطشون و شرایطشون به اندازه کافی انقدر پیچیده هست که هرچقدر بهشون پرداخته بشه کمه
واقعا حضور بقیه کارکترا تو بستر دیگه داره باعث سرگیجه میشه البته همشون خیلیییی عزیزن ولی خب میشه حداقل تو یه افتر استوری بهشون پرداخت به جای اینجا
بازم میگم بارانی عاشق قلمتم و هر اتفاقی واسه کارکترا بیفته بازم برام عزیز و جذابن و اصلا هیچوقت به خودم اجازه نمیدم راجب رابطه کارکترا و سرنوشتون نظر بدم
ولی میشه اینبار یه نمیچه نگاهی به نظر ما بندازی و راجبش فکر کنی ؟ چون همشونو خیلی دوست داریم ولی داریم قطره ای ازشون پارت میگیریم
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
