گوفوس
رفتن به کانال در Telegram
دغدغه های کوچک یک خالق پاره وقت https://telegram.me/harfbemanbot?start=MTAzMTcwNzY3 لینک در2دل https://telegram.me/dar2delbot?start=send_Dz81Nl https://t.me/BiChatBot?start=sc-103170767
نمایش بیشتر447
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
447
ناخدا آب هر لحظه داره بالاتر میاد، داریم غرق میشیم.الان چکار کنیم؟
ناخدا: الان اون کاری رو میکنی که دوست داری...
447
سه روزه که میخوام زندگیم رو نرمال کنم اما نمیشه ، هنوز خوابم بهم ریخته، سردرد دارم، هم سردمه هم گرمه...
447
خب موفق شدم که یه نفر دیگه هم از کانال لفت بده،بریم سراغ شرح حال، دو تا انگشتر(البته سهتا اما نفر سوم منتظره ببینه نتیجهی اون دوتای دیگه چی میشه) باید بسازم، یکیشون به اتمام رسید ولی یکی دیگه با اینکه قالب اصلی تموم شده اما هنوز نمیدونم چه طرحی براش بزنم، تنها چیزی که ازش میدونم اینه که ازم خواسته روش بنویسم علی و همین کارم رو سخت میکنه.... کلی فضا هست و نمیدونم چکارش کنم ...
دیشب سر درد بدی داشتم ولی الان خیلیبهترم...
447
دیروز داشتم توی متمم در مورد یادگیری کریستالی میخوندم و متوجه شدم که شیوهی خودم در یادگیری چیزی شبیه به یادگیری کریستالیه که من بهش میگم چاه کنی و اغلب میگم افتادم توی یه چاه جدید تا برسم به کف چی در میاد ازش. همین الان که دارم مینویسم پریدم توی یه چاه خیییییلی عمیق ولی جالب بود که یه حسی بهم میگفتم اااا اینجا چقدر آشناست، من یه چیزی در این زمینه یادم میاد، این کلمه چقدر آشناست.تهش متوجه شدم یکی از آهنگهایی که مدتی گوش میدادم دقیقا در مورد همین موضوع بود...
447
همکارا میگن هر چی سر فلانی داد میزنیم فایده نداره انگار هیچی توی مغزش نیست، گفتم خب طبیعیه که صدای توی یه فضای خالی میپیچه قدرتش هم کمتر میشه...
447
آدم حس میکنه رفته روسری فروشی و تمام اون روسریها دست وپا در آوردن، اصلا هم به این فکر نمیکنن که اون چیزایی که روی روسری چاپ شدن مارک کدوم فشن دیزاینره...
447
توی این اوضاعی که برامون پیش اومده و هر بار غوغای بیشتر پیش میاد که فراموش کنیم داره چه اتفاقی میافته یادمون باشه که
The Enemy Gate is down!
447
یعنی سالی سه تا فیلم هم بسازن نود سال میتونن متریال داشته باشن. این نود سال هم نمیخواد چیزی بنویسن
447
امروز چگونه گذشت،نشستم پای نقاشی یه چیزی رو تست کردم که قبلا تست نکرده بودم، آخرش سیستم هنگ کرد. خوب شد که قبل از سیو اصلی بود
447
موقع غذا نمیدونم که قرصی که توی دستم بود کجاست، اصلا خوردم یا نخوردم، باید همراه غذا میخوردم، یادم هست که اولین لقمه رو که خوردم دستم بود، چون میخواستم همراه غذا بخورم. اما چند لقمه بعد نبود و من یادم نمیاد که کی قرص رو به سمت دهنم بردم، روی زبونم گذاشتم و قورت دادم.
درست مثل این سه هستهی خرما که فقط خوردن دوتاش رو به یاد دارم...
447
بیشتر از یک هفتهاس که موژان رو کلافه کردم و هی میگم دلم قهوه دمی میخواد اما هنوز نتونستم یه قهوهی دمی خوب بخورم. امروز امتحان دارم، اگه امتحان رو خوب بدم به خودم قول دادم که یه کافهی درست و حسابی پیدا کنم و خودمو به یه قهوه دمی مهمون میکنم.
