Je ne sais pas
رفتن به کانال در Telegram
نمیدونم 🏳️🌈🏴☠️ almost everything [ mostly nothing] They/them 🐸This is your Enby friend. 🌱
نمایش بیشتر357
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
-430 روز
آرشیو پست ها
گویا رختکن بازندهها تبدیل شده به یه تریبونی واسه رستگارسازی یه مشت انسان به شدت problematic. بعد از اپیزود کسرایی دیگه تکلیفم باهاش مشخص شد. اه. اه. اه.
https://t.me/c/1441743903/4405
اکسنتووو =) قربونت برم زک کوچولوی احمق
واقعا هیچ به اون ذهن کوچولوت نمیرسه چند ماه بعد قراره زندگی چه چیزایی بندازه جلو پاهات
اصلا یادمم نیست برای کی گرفته بودمش. تو saved messageام بود. اون روزا معرفی با استاد برداشته بودم و پروژهی تفسیر قرآنم بود. تازه هم وارد شرکت شده بودم. چقدر اون روزا دورررر به نظر میان.
یه ویدئو مسج از خودم دیدم.
برای حدودا ده ماه پیشه.
موهام کوتاه بود و خیلی گوگولیام توش 😭
انقدر زندگیم بدو بدویی شده که نه اینجا و نه تو زکآرکایو فرصت ندارم چیزی بنویسم. چه حیف!
دیشب خواب دوتا از دوستام رو دیدم که دلم براشون لک زده و یکیشون هم اینجاست و نمیدونم میخونتم یا نه. ولی تو خواب بغلش کردم و میخواستم براش بگم که براتون نامههایی نوشتم که تو دفترچه خاطراتم ازشون نگه داری میکنم. نامههایی که شاید هیچوقت نرسه بهتون. دلم برای هر دوتون یه ذره شده. خیلی زیاد. خیلی خیلی زیاد.
و بالاخره به خودم اعتماد کردم و تصمیمی که مدتها داشتم رو عملی کردم. حالا کمی از لحاظ مالی در تنگنا خواهم بود ولی راحتم. راحت و خوشحال.
سوال بزرگ امشب
آیا باید نوشت؟ نیازی به نوشتن هست؟ چقدر بنویسم؟ چرا بنویسم؟ چه بنویسم؟
الان میخواستم بشینم بازم غصهی دنیا رو بخورم که دیدم از دیشب چیزکیک مونده و ذغالاخته هم دارم. دیگه فقططط sex and the city و استراحت.
امروز خیلی روز بدی بود. تو راه شرکت بطری آبم خالی شد تو کولهم و کل وسایلم و لباسام خیس شد. :(
