fa
Feedback
⚫روان آنالیز⚫

⚫روان آنالیز⚫

رفتن به کانال در Telegram
633
مشترکین
-224 ساعت
+47 روز
+2730 روز
آرشیو پست ها
فروید معتقد است که فردِ خودشیفته، همان خودفریفتگی است‌ که گویی عشق خود را از دیگران بریده و همه را به سوی خود متوجه کرده است. این درست است که  آدم های خودشیفته توانایی مهرورزیدن ندارند. ولی از آن درست تر این است که آنان قادر نیستند حتی خودشان را هم دوست بدارند.

شخصِ خودشیفته، هیچ چیز از برای خود نمیخواهد و او فقط برای دیگران زندگی می کند و به خود می بالد که برای خود اهمیتی قائل نیست.

"خودشیفتگی" و "عشق به خود" اصلا یکی نیستند، بلکه ضد یکدیگرند. آدمِ خودشیفته، خود را بیش از حد دوست ندارد‌. بلکه کمتر از انداز
"خودشیفتگی" و "عشق به خود" اصلا یکی نیستند، بلکه ضد یکدیگرند. آدمِ خودشیفته، خود را بیش از حد دوست ندارد‌. بلکه کمتر از اندازه دوست دارد. در حقیقت او از خودش "متنفر" است.

گذشتِ زمان بر آنها که منتظر می‌مانند، بسیار کند است. بر آنها که می‌هراسند بسیار تند. بر آنها که زانوی غم در بغل می‌گیرند بسیا
گذشتِ زمان بر آنها که منتظر می‌مانند، بسیار کند است. بر آنها که می‌هراسند بسیار تند. بر آنها که زانوی غم در بغل می‌گیرند بسیار طولانی. و بر آنها که به سرخوشی می‌گذرانند بسیار کوتاه است. اما بر آنها که عشق می‌ورزند، زمان را "آغاز و پایانی" نیست. زمان بود نداره ولی هستی داره: یعنی یک پدیدهٔ روانی است و می‌تواند کش بیاد و کند شود یا تند شود. هر چی بیشتر کِش بیاد به این معناست که ذهن درگیرِ داده‌های بسیاری است. اصلا مهم نیست که زمان چگونه می‌گذرد و یا چقدر زمان نیاز داریم. ما کارمان را انجام می‌دهیم. همین.

انسانها در روابط شان با آدمیان دیگر، به دلیل کاستی هایشان در روابط، به هم آسیب می رسانند. این آسیب میتواند خیلی کوچک یا گاهی
انسانها در روابط شان با آدمیان دیگر،  به دلیل کاستی هایشان در روابط، به هم آسیب می رسانند. این آسیب میتواند خیلی کوچک یا گاهی میتواند آنقدر عمیق باشد که بعد از آن، ادامه‌ی رابطه امکان پذیر نباشد. هر یک از ما انسانها در جایگاه آسیب زننده یا آسیب دیده قرار میگیریم. و حالتی از رنج را نگه میداریم. چون از درد بهره میبریم. گاهی انسانهایِ طرف مقابلمان اصلا نمیشنوند البته به خاطر ذاتِ طبیعیِ رابطه نمی شنوند. گاهی نشنیدن و انکار؛ منفعتِ مازوخیستی بالایی دارد. میل به ترمیم رابطه و بازسازی آن؛ منوط به عدم انکار و پذیرش لذت مازوخیستی آن خواهد بود. در غیر اینصورت ترمیم و دلجویی بی فایده خواهد بود.

نیازِ انسان این است که باید احساس تعلّق به جایی داشته باشد. انسان از آزادی مطلق وحشت دارد. چون اگر انسان آزادی مطلق داشته باش
نیازِ انسان این است که باید احساس تعلّق به جایی داشته باشد. انسان از آزادی مطلق وحشت دارد. چون اگر انسان آزادی مطلق داشته باشد، نسبت به هر کاری احساس مسئولیّت می‌کند و خود را نسبت به آن پاسخ‌گو می‌داند؛ ولی اگر خود را تابع حکم یک فرد یا گروهی خاص یا مجموعه دستورهای دینی و آیینی بداند، مسئولیّت‌ها را بر دوش آمر و ناهی می‌اندازد و خود را از مسئولیّت‌ها و جواب‌گویی به مسائل مختلف رها می‌سازد. انسان از "آزادی" می‌گریزد، چون می‌خواهد در دام مسئولیتی که لازمهٔ آزادی است نیفتد. از آن‌جا که انسان همواره به سراغ کانون سرسپردگی و تعلّق می‌رود، بازار دیکتاتوریِ حاکمان بسیار رونق دارد. دیکتاتوری‌ها گرچه از انسان سلبِ آزادی می‌کنند، ولی از این نظر که بار مسئولیّتِ اعمال و افکار آن‌ها را بر دوش می‌گیرند، موجب سرسپردگی خواهند بود. "اریک فروم درباره گریز از آزادی"

ماری اِلِن بروس می گوید: بشر به طور ساختاری نمی داند چه می خواهد. نمی داند به چه چیز اشتیاق دارد. فانتاسم با نشان دادن اینکه
ماری اِلِن بروس می گوید: بشر به طور ساختاری نمی داند چه می خواهد. نمی داند به چه چیز اشتیاق دارد. فانتاسم با نشان دادن اینکه چگونه لذت ببرد او را به سوی اشتیاقش هدایت می کند و در عین حال از او مخفی می کند که اشتیاقش همیشه اشتیاق بزرگ دیگری است.

sticker.webp0.21 KB

در ادامه‌ی همین تأمل، پاز می‌نویسد: «با سرکوب تفاوت‌ها و ویژگی‌ها، با حذف تمدن‌ها و فرهنگ‌های مختلف، پیشرفت، زندگی را تضعیف می‌کند و مرگ را تقویت.» مرگ از نظر پاز، فقط پایانِ زیست نیست؛ پایانِ تنوع است. و زندگی تا وقتی که چندصدایی است، زنده است. در جهانی که تکنولوژی و قدرت، همه چیز را به سمت یکنواختی می‌برند، پاز هشدار می‌دهد: اگر فرهنگ‌ها و زبان‌ها را یکدست کنیم، در واقع داریم مرگ را در دل زندگی می‌کاریم.

«زندگی چندصدایی‌ست و مرگ تک‌صدایی» اکتاویو پاز، شاعر و متفکر بزرگ مکزیکی، در یکی از نقل‌قول‌های مهمش چنین می‌نویسد: «آن‌چه جهان‌ها را به حرکت درمی‌آورد، بازیِ تفاوت‌هاست؛ جاذبه‌ها و دافعه‌ها. زندگی چندگانگی است؛ مرگ، یکنواختی.»

از منظر روانکاوی؛ افسردگی خشمی فروخفته است، خشمی که در اعماقِ ناهشیار لانه کرده است. خشمی که در ناتوانی از بروز به خشونت‌ورز
از منظر روانکاوی؛ افسردگی خشمی فروخفته است، خشمی که در اعماقِ ناهشیار لانه کرده است. خشمی که در ناتوانی از بروز به خشونت‌ورز وامانده، و در گنداب‌ها و دالان‌های تاریکِ زیرزمینیِ روان، در خوابی مرگبار فروخفته است.

کسانی که حتی از شنیدن واژهٔ «خودکشی» هراس دارند، گرایشِ ناهشیار خودشان به خودکشی را واکاوی نکرده‌اند. سخن‌ نگفتن از خودکشی این گرایش را مهار نمی‌کند، رویارویی با این میل و سخن گفتن از آن است که می‌تواند راهی برای آشنا شدن با آن و، از همین رو، چیره شدن بر آن بگشاید. بگذریم از اینکه پدیدهٔ خودکشی را نمی‌توان همواره پدیده‌ای بیمارگون دانست. اگر آدمی برای آمدن به این جهان گزیری نداشته است، دستکم برای نماندن در آن آزاد است و احترام به این آزادی، پیش از واکاوی خودسرانهٔ انگیزه‌های آن، وظیفهٔ هر روانکاوی است. واکاوی انگیزه‌های خودکشی تنها در جایی رواست که خود فرد از آن با روانکاو سخن گفته باشد و آن را چون نشانه‌ای رنج‌آور دانسته باشد.

در جریانِ روانکاوی وقتی تقریباً تکلیفِ همه‌چیز مشخص شد، مسئله دیگر یادآوریِ گذشته نیست، بلکه بازنویسیِ سرگذشتِ فرد خواهد بود! درنتیجه بزودی زمانی فرا میرسد که بیمار دیگر نمی‌داند کلمات چه معنایی می‌دهند. The Seminar of Jacques Lacan, Book 1:Freud's Papers on Technique.

وی چنین گفت که در حین روانکاوی یک همدست داریم که می‌توانیم به او اعتماد کنیم چون او طوری رفتار میکند که واقعاً دارای اندیشه است و گمان می‌کند که کسی جز خودش می‌تواند کمک‌کننده باشد. بطورخلاصه، مهمترین مساعدتی که احتمالاً یک روانکاو می‌تواند بدست بیاورد از سمت اساتیدش یا کتابهایی که می‌تواند بخواند نیست، بلکه از طرف بیمارش است. بیمار و تنها بیمار می‌داند که چه احساسی در او وجود دارد.

بیماران، بهترین سوپروایزهای ما هستند. ویلفورد بیون در سمینارهای ایتالیا‌یی‌اش، تاکید کرد که نباید نظریه بر مشاهدات بالینی مستقیم اولویت داشته باشد. درواقع بیماران بخاطر احساس رنجش از یک نظریه‌ به روانکاوی مراجعه نمی‌کنند.

وقتی هدف تغییر نیست ممکن است بیمار خودشیفته همزمان که میل به تخریب روانکاو و از بین بردنِ شهرت و اعتبار او را دارد، مشتاقانه از او بخواهد صورتی از خدا باشد که او را نجات می‌دهد. تجربه بالینی به ما روانکاوان یاد داده است که برای زیرگروهی از بیماران خودشیفته، هدف واقعیِ روانکاوی، تغییر نیست. اگر روانکاو در برابر دفاع‌های خودشیفته با دقت کار نکند و توقعِ تغییر یا بینش از آنها داشته باشد، ممکن است روانکاویِ بیمارِ خودشیفته به پایانی یکطرفه و ناگهانی منجر شود. برخی از این بیماران در خارج جلسات براحتی شناخته نمی‌شوند. بلکه در طیِ جلسات تنها از طریقِ شکست‌های مکرر برای درگیر کردن آنها در یک فرایندِ فکری فعال، جایی که برای تفسیر یا مواجه با خشم، انکار و سردی در رابطه روبه‌رو می‌شوند, روانکاو می‌تواند تصویری کامل درباره این بیماران بدست آورد. درنتیجه روانکاو باید ناخواسته به پایانی برسد که در آن بیمار حقیقتاً به هرگونه فاصله گرفتن از همدلی، حمایت‌ و سازش حساسیت دارد. 🔹Kernberg OF: An overview of the severe narcissistic pathology.

‌ ‌چیزی که دریافت این بود که باید غم را از انحصار خود در آورَد. وقتی غم را تنها از آنِ خود می‌دانی به آن گرفتار می‌شوی، اما ز
‌ ‌چیزی که دریافت این بود که باید غم را از انحصار خود در آورَد. وقتی غم را تنها از آنِ خود می‌دانی به آن گرفتار می‌شوی، اما زمانی که از انحصار خود بیرون کنی به داشتۀ جمعی بدل می‌شود. چیزی که مال همه باشد انگار مال هیچ کس نیست. احساس کرد آن‌قدر غم را به خود نزدیک کرده که از شناخت آن باز مانده است. برای این‌که چیزی را بشناسی باید آن را از خود دور کنی. او به قدری با غم یکی شده بود که از آن بیگانه گشته بود. غم مثل یک زخم داخلی مدام او را از درون می‌خورد. چارۀ کار را در آن دانست که غم را از درون خود بیرون کند. باید آنرا آن‌قدر بازگو کند که با غم‌های دیگران بیامیزد و به غم عموم تبدیل شود. آن وقت است که مال همه خواهد بود و مال هیچ کس. "بخشی از رمان دخترانِ خاک"

رنح تو تمومی نداره. یاد بگیر همونقدر که عاشق روشنیِ طلوع خورشید هستی، عاشق سایه‌ی سیاهِ مرگ هم باشی. نمایش‌نامه "ردِ ترس" اثر
رنح تو تمومی نداره. یاد بگیر همونقدر که عاشق روشنیِ طلوع خورشید هستی، عاشق سایه‌ی سیاهِ مرگ هم باشی. نمایش‌نامه "ردِ ترس" اثر سم شپرد، صفحه‌ی ۹۱ .

گاهاً باید سکوت را پاس بداریم حتی اگر روانکاو نباشیم. شاهرخ مسکوب یکی از چهره‌های ماندگار ادبیات ایران است. او می‌گفت خیلی وقت‌ها کافی است که آدم، دم‌زدنِ خاموشِ دیگری را دریابد. مردم کمتر حرمتِ سکوت را پاس می‌دارند و با حرف به آن تجاوز می‌کنند. سخن بصورت ابزارِ تجاوز درمی‌آید، مثل سلاحی آزاردهنده، تا عقیده، خواست، اراده، شخصیت یا هرچیزدیگر خود را به دیگری تحمیل کنند. حتی نویسنده‌های پرنویس و حراف که انگار کارخانه‌ی تولید کلام هستند و درمقابل خواننده‌هایی که برای کشتنِ وقت، خسته‌کردن چشم‌ها، خوابیدن، کسب اطلاعات الکی، اظهار فضل، کنجکاویِ مریض‌گونه از این چیزها می‌خوانند. یعنی میشود گفت هم آنها تولیدکننده و هم اینها مصرف‌کننده هستند. از جمله همان‌های هستند که حرمت سکوت را نگه نمی‌دارند.

بدیهی است که روانکاو از بدل شدن به سطل زباله‌ای برای آنالیزان بیزار باشد! اما اگر او مصمم است که کارِ روانکاوی را انجام دهد باید با این وحشت مواجه شود؛ وسوسه‌، دست از سر روانکاو بر نمی‌دارد که به هر نحوی مجددا موضعِ اربابی را بازیابی کند؛ این هنگامی اتفاق می‌افتد که روانکاو، فرافکنی‌های بیمار در مورد خودش را می‌پذیرد و باور می‌کند که ارباب است! وقتی به هوش خودش احسنت می‌گوید! وقتی از روی ارضای خودشیفتگی و شایستگی روانکاوی می‌کند؛ وقتی کمی بیش‌ازحد معمول به بیمار خود علاقه‌مند میشود؛ وقتی گمان می‌کند که سوژه‌ی مفروض به دانش است؛ متاسفانه در تمام این موارد، روانکاو از محدوده‌ی خود فراتر رفته است! Eric Laurent,L'Orientation lacanienne III