ژامک | حیدر حمید
رفتن به کانال در Telegram
301
مشترکین
-124 ساعت
-17 روز
+130 روز
آرشیو پست ها
حس خوب پدر شدن!
پدر شدن، این اهوراییترین ارمغان زندگی، حسِ عزیز و غریبی دارد؛ حسِ جاودانگی، حسِ تقسیم شدن با هستی، حسی که ظاهری شادیبخش و فرحتبار دارد و اما درونی، پُر دلهره، پُر اضطراب و پُر حیرت. حالا باید به او نامی گذارم. او خود، بهخود نامی گذاشته است. در شبی که قدم در حریم جان مادرش گذاشت، با خود نام نامی و اسم گرامی مُجتهد عالیمقام، مُفسر کممانند، محدّث بلندقامت، عارف دیدهور، اصولی چابکنظر، شاعر پختهکلام و متکلم سختهبیان، سلطانالعاشقین شیخ کبیر روزبهان بقلی فسایی شیرازی را آورد. اینک که پا در عالم وجود نهاد، همان امر را بر سرِ سر مینهیم و بر او نام «روزبهان» را مینهیم.. بو که بوی آن عارف کامل بر او افتد و یاد راه آن عالیجناب در شبستان وجودش هماره در پیچیدن باشد. چشمدارم که چونان روزبهان کبیر و بهمقتضای معنای نام خود، «نیکروز» بماند و «خوشبخت» بپاید. انشاءالله
شما نیز بدو دعای هدایت، سلامت و عافیت کنید تا دیوِ ستنبۀ تیرهگی و خوابیدهگی بر او پنجه نیندازد و عفریتِ غوایت و ضلالت بر او سایه نگسترد و اهریمن گرانجانی و خودنمایی و خودستایی و خودبرتربینی و تُرشرویی با او همبر نشود و بالمقابل، با حضرت اخلاق همرکاب شود و با فرشتۀ فضیلت همراه گردد و با دُردانۀ معنویت همسایهگی کند و با کیمیای سعادت عقلانیت از تهِ دل بر سر مِهر باشد و از صمیم شریعت، راه به نهاد طریقت بگشاید و از ژرفای آن دو، به گوهر حقیقت دست بیابد و تا دمی در تن دارد، در پای آن مردانه ایستادگی کند و در این مسیر، از هیچ جهد و جهادی فروگذار نکند. وگر چنین کند، زهی عز و زهی سعادت.
بعد از نماز مغرب از دریچهی تلویزیون نگین الغیاث و تلویزیون جهانی صلح در خدمت خواهم بود.
در این نوشته به شرح تعداد اندکی از ویژگیهای شخصیت عارفبالله مولانا محمدامان بلوچ رحمةاللهعلیه پرداختهام.
مطالعۀ مقالات این فصلنامۀ وزین و ارزشمند را به همۀ همراهان گرامی پیشنهاد میکنم.
نام رمضان با "رحمت" و "همدردی" پیوندی وثیق خورده است و این دو، از صفات برین پیامبر عزیزالقدر ما بودهاند. خوب است که در این ماه، با دستگیری از نیازمندان، واجستن احوال یتیمان، خبرگیری از بیماران، دلجویی از خستهحالان و قسمتکردنِ نصفِ نان خود با درماندگان و مسافران، به این دو ارزش بینهایت گرامی جامهی عمل بپوشانیم.
☝️
در برنامۀ درسی ایشان شرح آثار عرفانی نیز جای داشت.. خاصتاً در سهماه رخصتی مدارس. با استفاده از این رخصتی به تدریس مثنوی حضرت مولانا میپرداختند. ایشان به حضرت مولانا و مثنوی شریف ایشان خیلی علاقه داشتند. باری از ایشان پرسیدم که این علاقهمندی و این ارادت را چگونه و از کجا حاصل کردند. میگفتند: زمانیکه در محضر حضرت مولانا نصیرالدین غرغشتوی رحمهالله دورۀ حدیث میخواندیم، ایشان در ایام رخصتی به ما مثنوی درس میدادند و مولانا نصیرالدین غرغشتوی، ادب مثنویخوانی را از حضور شیخالهند مولانا محمودالحسن دیوبندی قدسسره فراگرفته بودند.
بههرحال، از ایشان گفتن، سخن گفتن از دریاییست پر از گوهر، پر از ارزش، پر از دانش، پر از اندیشه، پر از اخلاص و پر از انسانیت. بدون تردید ایشان گوهری سخت درخشنده و تابناک در مغاک ظلمانی و دلشکن دنیای ما بود که دیگر بر همۀ نامردمیما و نامهربانیها دیده پوشیدند و به دیدار خدای خویش رفتند. خداوند از ایشان راضی باشد و راه پُرفیض و برکت ایشان را پُر از رهروان صادق و عامل بگرداند.
معتکف رواق دین و دانش
استاد عزیز و شیخ بزرگوارِ مان دیروز سر بر بالین خاک نهاد. ایشان افزون بر هفتادسال در رواق مدرسه و خانقاه به اعتکاف علمی به سر بردند. بهحق که ایشان آبروی حوزههای علمیۀ ما بودند. خالی از ادعا و بهدور از هیاهو و در خدمت علم و مدرسه و کتاب و طلبه. اولینباری که دیده به دیدار ایشان روشن کردم، همزمان بود با متعلمیام در مکتب. از آن دیدار سالها گذشت و من دروس نظامیۀ را به آخرین مقطع آن رساندم، به دروۀ حدیث. «دورۀ حدیث» برای طلبههایی که بر نهج نظامیه درس میخوانند، مهمترین، حساسترین و دلانگیزترین دوره است. برای من هم خالی از این گرمی و کَشندگی نبود. نمیدانستم کجا باید آخرین مقطع درس حجره و حوزهام را بخوانم. استخاره کردم. در خواب میدیدم که وارد خانهای میشوم، متوسط و با نوری چشمنواز. در صدر آن، شیخی با محاسن سفید و نورانی نشسته است. من کتاب التصریح امام انور شاه کشمیری قدسسره را در بغل دارم. کتاب را پیش روی ایشان میگذارم و ایشان با خواندن سند حدیث، شروع میکنند به درس دادن. وقتی حدیث را تمام میکنند، چشمانم را از متن کتاب برمیگیرم و بهطرف ایشان مینگرم؛ میبینم ایشان شاگردِ شاگرد امام کشمیری، شیخالحدیث مولانا نوراحمد فایض رحمهالله هستند. صبح همان روز به حضور ایشان رفتم و توفیق شریک شدن در حلقۀ درس احادیث نبوی نصیبم شد. حدود یکسال، مسیر آرامگاه فیضبار امام ابوالولید رحمهالله را با پای دل رفتم و آمدم. در این مدت، ضمن اینکه زمینه برای بهرهوری از احادیث نبوی بیشتر میسر شد، با خصیصههای شخصیتی ایشان نیز بیشتر آشنا شدم. خوش دارم دو-سه مورد از آنهمه خوبی را اینجا به یادگار ثبت کنم.
یک؛ شنیده بودم که در شرح احوال معدودی از عالمان پیشین میگفتند: با علم زیسته بود.. ایشان واقعاً از همان شمار بودند. خود را وقف علم کرده بودند. از بام تا شام در مدرسه بودند. میگفتند: از کودکی در طلب علم از خانه بیرون شدم و در جوانی بر مسند تدریس نشستم و تا همین لحظه بر همان کارم. از همین جهت بود که خداوند نیز به ایشان تسلطی شگفت بر کتب بخشیده بود. در تمام علوم حوزوی سرآمد بودند. وقتی آیهای را تفسیر میکردند، چنان دقیق و روشن به اطراف مختلف آیه میپرداختند که تصور میشد حوزۀ تخصصی ایشان فقط علوم قرآن و تفسیر است. آنگاه که به شرح احادیث نبوی میپرداختند، بهگونهای شرح میدادند که گویی در تمام عمرشان سوای تدریس حدیث، به علمی دیگر اشتغال نداشتهاند. زمانی در حضور ایشان «بیست باب خواجه نصیر طوسی» را میخواندیم.. تصور میکردیم همین لحظه در مجلس فاضل بیرجندی نشستهایم و او بر این متنِ سخت و دشوار، شرح میدهد و آنگاه که شرح عقود رسمالمفتی را برای ما درس میدادند، چنان در دل ما میگذشت که با فقیهی پُرسوال مواجهیم که به علت کثرت اشتغال به فتوی، بر تمام متون فقهی و اصولی مسلط شدهاند. این گستردگی، اگر ازیکطرف مخبر اعتکاف علمی ایشان بود، از طرف دیگر خبر از توفیقی میداد که حامی و پشتیبان همیشهگی ایشان بود.
دو؛ آنچه شخصیت ایشان را نسبت به دیگران خیلی متمایز کرده بود، تواضع و خاکنهادی ایشان بود. ایشان بهشدت از تظاهر و خودنمایی و خودستایی به دور بودند. در دارالحدیث، جای ایشان، کنار دروازه، پائینتر از همۀ طلبهها بود. در مجالس و محافل نیز سعی میکردند در جایی بنشینند که بهدوراز انظار عامه باشند. از همان ابتدا که مرکز علمی مفتاحالعلوم را تأسیس کردند، با بایسکل صبحها میآمدند و تا ناوقت روز، مصروف تدریس و کارهای مدرسه بودند. هیچگاه به یاد ندارم که در برابر لجاجت کسی برآشفته شده باشند و از سؤال و اعتراض کسی خستهخاطر شده باشند. با طلبهها چنان رفتار میکردند که با فرزندان خویش. به یاد دارم که یکی از همدرسیهای ما مریض شد. او را به بیمارستان فرستادند و مصارف درمان او را شخصاً پرداخت کردند.
سه؛ یکی دیگر از برجستگیهای دلنواز شخصیت ایشان، چهرۀ گشاده و سیمای متبسم ایشان بود. همیشه با لبان پُرخنده از شاگردان و مهمانان خویش استقبال میکردند. فراوان میشد که طول درس، طلبهها را خسته میکرد و گاه وقتی متوجه میشدند که طلبهای از فرط خستهگی بر سر درس چُرت میزند و پینکی میرود، با مطایبهای چنان حال و هوای درس را عوض میکردند که گویی اصلاً کسی خسته نشده بود.
چهار؛ فراواناند آنانیکه سخنان خوب و نصایح دلکش و مواعظ شُستهرُفته تقدیم میکنند؛ اما در مقام عمل، خود ایشان به آنچه میگویند کمتر عمل میکنند. ایشان برعکس این مجموعه بودند. واقعاً برآنچه میگفتند باور داشتند و آنچه به دیگران توصیه میکردند، شخصاً به آن پایبند بودند. از همینجهت بود که تلاش میورزیدند تا همانگونه که برای افزایش دانش مُحصل تلاش میورزند، روی سلوک و رفتار او نیز کار کنند.
👇
...چون در خود طلب دیدی، میآی و میرو و مگو که در رفتن چه فایده؟ تو میرو، فایده خود ظاهر گردد. رفتنِ مرد سوی دکان فایدهاش جز عرضِ حاجت نیست، حقتعالی روزی میدهد، که اگر به خانه بنشیند، آن دعویِ استغناست، روزی فرو نیاید.
- فیهمافیه، فصل ۵۹ از نسخه فروزانفر
هر جا که باشی و در هر حال که باشی، جهد کن تا محبّ باشی و عاشق باشی. و چون محبت مُلک تو شد، همیشه محبّ باشی، در گور و در حَشر و در بهشت تا ما لا نِهایَة. چون تو گندم کاشتی، قطعاً گندم روید و در انبار همان گندم باشد و در تنور همان گندم باشد.
مجنون خواست تا پیشِ لیلی نامهای نویسد. قلم در دست گرفت و این بیت گفت:
خَیَالُکِ فِیْ عَیْنِیْ وَاِسْمُکِ فِیْ فَمِی
وَ ذِکْرُکِ فِیْ قَلْبی اِلی اَیْنَ اَکْتُبُ؟
پس چون خیال تو مُقیم چشم است و نام تو از زبان خالی نیست و ذکر تو در صَمیم جان جای دارد. پس نامه پیش که نویسم؟ چون تو در این محلهها میگردی. قلم بشکست و کاغذ بدرّید.
- فیهمافیه، فصل ۴۳ از نسخه فروزانفر
مرگ، گاهی ریحان میچیند..
مرگ دستی خنک دارد، چنانکه جانی را از گرمی تهی میکند و او را به دیدن و چیدن کاشتههایش میرساند و مینشاند؛ دلهایی را نیز میلرزاند و میگریاند. گاه، این دست، پای کلُفت پیلی را میفشارد و گاه، حلقوم نحیف اقاقی را. سخت است و طاقتسوز و حسرتبار و عافیتشکن، رفتن آنانیکه فانوسی در دست دارند و به رایگان، نور قسمت میکنند و دلشادی هدیه میدهند و سخن صائب و سالم عرضه میدارند.
یاد عزیز شهید دگرگونی و اصلاحگری زندهیاد استاد محمد عاطف، گرامی باد و راهش پُر از رهروان زندهدل، شایستهرفتار و پاکیزهگفتار باد.
این مقاله به معرفی مکتب اهلرای اختصاص یافته است. تلاش شده تا با رعایت اصل اختصار و اشتمال، مقدمهای در معرفی این مکتب شُکوهمند فقهی فرآهم آید و در آینده، اگر خدا بخواهد، بیشتر به این مسئله پرداخته شود.
نمیدانم این نتیجه چقدر درست است؟ همینکه مرا به بسندگی میرساند و دلم را به بوی خدا آغشته میکند، برایم کافیست. من از این زندگی و دنیا چیز بیشتری نمیخواهم. به دنبال معنای زندگی خیلی جستوگریز زدم. هیچجا آن را نیافتم. این هیچ جایی که میگویم یعنی واقعاً همهجا را گشتم. از فلسفه تا هنر، از اندیشه تا روانشناسی، از رهایی تا وابستهگی، همهجا.. نبود. یا بود من نیافتم و به دیدهام نرسید. این تکوپوها مرا خسته کرد. چونان دوندهای که در فرجام کار، دستی بر سر و دستی بر کمر میگذارد و نفسنفس میزند. کمکم از تپش قلبش کاسته میشود و در جانش احساس آرامش میکند. من هم وقتی به انتهای این کوچه بنبست نزدیک شدم، از صمیم راه خودم را به گوشهای کشیدم؛ در زوایۀ رو به خاورِ راه. خودم را به خودم تکیه دادم. سُفرۀ دلم را پیش خودم گشودم. صحیفۀ جانم را در برابر دیدگانم تُنک کردم. دیدم کمکم کورسوی چراغی که نور و گرمی میدهد به چشمم میآید. وقتی خودم را بیشتر کاویدم به دستی پنهان متوجه شدم که هی زخمه بر چنگ وجودم میزند و در گوش دلم نوای «امید»، «آرزومندی»، «سکوت» و «دلشادی» میدمد. دیدگانم را چونان کسیکه نو از خواب برمیخیزد، مالیدم. به او خیره شدم. او را دیدم. بوییدم. خودم را به او نزدیکتر کردم. او جانِ جهان بود. مُبدع عالَم و روشنگر هستی. او مرا به دیدۀ «صاحبخانه در مهمان» نگریست. مرا به خودم نشان داد. از من به من گفت و از اینکه چرا همه را بیازمودهام ولی هیچگاه به گفتۀ او دل و دیده ننهادهام، گلایه کرد. تا به خود آمدم، خودم را مجدداً در این عالم دیدم. اینبار، سُبکتر، رهاتر، بیقیدتر، تنهاتر، دلجمعتر.. به دنبال آن حس و ذوق و حال رفتم. آن را در مجلس عارفان یافتم. در آثار کسانیکه خانومان خود را بر سر این راه گذاشته بودند. سخنانِ شان را وقتی میبوییدم، همان بو را میشمیدم و به معارف شان وقتی میاندیشیدم، گمان میکردم پیش رویم خورشیدی دارد گرما میپراکند و من به فراخوار ظرف وجودم، از آن مستفیض میشوم. گاه از خودم میپرسم چرا اینقدر سرگردانی کشیدم. چرا از همان اول، به این صحرای معنا راه نگشودم؟! وقتی در کودکی قُدوری میخواندم، نمیدانم این بیت را کجا دیده بودم: «در کنز و قدوری نتوان یافت خدا را».. آن روز حیرتزده شدم و از خود پرسیدم: در کنز و قدوری نتوان یافت خدا را؟! آن روزها نمیدانستم معنای آن تکبیت چیست.. دیرترها فهمیدم که حرفیست پُرجان و دلچسب. روزی به دنبال مصرع دیگر آن گشتم.. در جایی دیدم که مصرع دوم آن را اینگونه آورده بود، «بر صفحۀ دل بین که کتابی بِه از این نیست».. واقعاً من آدرس را اشتباه گرفته بودم. خدا جای دیگری بود که من آن را نمیدیدم یا نمیخواستم ببینم. در همان آوان، وقتی نخستین کتاب عقیده را پیش پدربزرگم میخواندم، به نقل قولی از امام اعظم مواجه شدم که میفرمودند: «آدمی اگر در دشتی بَرَهوت به دنیا آید و پدر و مادرش او را در همانجا یکه گذارند، بر او یافتن پدیدآورندهاش حتمی است.» آن زمان که این سخن را شنیدم، خیلی خُرد بودم. نمیدانستم که چه باری بزرگ از مفهوم در پسِ پشت این جملۀ کوچک و کوتاه نهفته است. اما بعدها وقتی چند چرخ بیشتر به دور خورشید خوردم، فهمیدم که آن سخن از سر شهود بوده نه از سر تقلید. از روی مشاهده بوده نه از سر نقل قول. بگذریم.
حالا اگر کسی از من بپرسد که بعد از گذر از گژوتاب بیستوهشت سال، چه دیدی؟ میگویم این دقیقه را به خوبی دریافتم که؛ پَرِّ کاهم در مصاف تُندباد، خود نمیدانم کجا خواهم فتاد.. اما با این وجود، این را هم بهخوبی میدانم که؛ پیش چوگانهای حُکمِ کُن فَکان، میدَوَم اندر مکان و لامکان. با وجود اینهمه؛ تا چه بازی رخ نماید، بیدقی خواهیم راند. انشاءالله
اینهمه از نظرِ لطف خدا میبینم..
امروز از گردنۀ بلند بیستوهشتسالگی گذشتم. بختیارم و مسعود که در چنین بزنگاهی تاکنون «زنده» ماندهام و به دیدن و شنیدن و اندکی فهمیدن نائل آمدهام. دفتر عُمرم در دیار بلاخیز هجرت گشاده شد و در میدان جنگ نهاده شد و اینک همچنان پیشروی من است و من همهروزه حوادثی سختْ تلخ، تیره و توانگیر در سطر-سطر آن میبینم و مینویسم. وقتی به این دفتر بیستوهشت جلدی مینگرم، در صفحاتی خطوطی میبینم بهشدّت جاندار و جانپرور و سطوری بهکثرت تیره و غمبار و دلشکن. صحنههایی میبینم که قسمتی از آنان اشکم را از روی شوق جاری میسازند و فرازهایی را به تماشا مینشینم که برایم پُر اند از حسرت و عسرت. نمیدانم چرا در ورای اینهمه فرازوفرود و اُفتوخیز به روایتی نو از معرفت و حق و آگاهی دست مییابم. وقتی این قطعات فردوسی را کنار هم مینهم، دلم خودبهخود به بوی نور آغشته میشود؛ به بوی زندگی، به بوی بسندگی، به بوی رهایی.. گاه، وقتی این فرازوفرودها را بازخوانی میکنم، چقدر به حضور پُررنگ جانِ جهان در آن واقف میشوم و به چه روشنی و دلچسبی حضورش را در پیشاپیش اینهمه زندگی و سرزندگی بهوضوح میخوانم. این شاید خودِ زندگی باشد، خودِ جاودانگی. نمیشود نبود و نیستی کسی را به دیده نیاورد که وجود، هستی، عالَم، همه از او آکندهاند و او از ورای اینها به همه مینگرد و دوست میدارد که دیگران هم این ستیغ و بلندی را مُقرّ و مُعترف باشند. من، گاهی که تنها میشوم و مجالی دست میدهد تا با خودم یکه و تنها باشم، به چه دلخوشی اینهمه داشتۀ ذیقدر را بها میدهم و با جانودلم به آن شادمان میشوم و دلگرم. به دلْ میگویم که زندگی همین است. همینکه آدمی به سعادت بسندگی دست یابد و به آنچه دارد دلشاد شود و از آنچه ندارد هیچگاه دلگیر و تیرهخاطر نشود. زندگی میگذرد، چه آن را سخت بگیریم و چه از کنار آن به سادگی بگذریم. چه آن را از عینک فیلسوفِ باریکبینِ پُرسوالِ کمقناعت ببینیم و چه از دریچۀ زلال و روشن و دلکش و قانع عرفان. چه غمزده باشیم و چه شاد و پُرنعمت. چه تُنکحوصله باشیم و چه دریادل. من خیلی دیر فهمیدم که معنای زندگی در شادزیستن و لذت بردن است. شاد زیستنی که از خوبزیستن به میان میآید و در شادی و بهرهوری نمود مییابد. آدمی باید شاد بزیید و بهرهور بپاید. به دریافتِ من، دین هم آمده بود تا آدمی را شاد کند و او را به دلشادی برساند، اما ما آن را خوب نفهمیدیم. بیشترِ از اینکه از رهگذر آن به سُرور و سعادت برسیم، به غمناکی و تیرهگی و افتادگی رسیدیم. آخرین سفیر الهی هم عمدهْ آموزههای رهاییبخش خود را بر روی موج گستردهگی و پاکیزگی عیار کرد. آموزشهایش یکسر پیام گشادهروی و خجستهخویی دارند. به ما میگفت که دل و دیده از کیسه و کاسۀ دیگران برگیریم و سر در گریبان خود فروببریم. از حرص و آز و طمع و زیادهخواهی بپرهیزیم، چه که اینها همه مانع بهرهوری از حیات طیبهاند. دیده میشود که روشنترین و بیپیرایهترین پیام پیامبران هم، به آرامی و دلشادی و بسندگی رساندن مردمان بودهاست. به طاعات بنگریم. مگر نه این است که طاعات دوپهلو دارند؛ پهلوی زمینی و پهلوی آسمانی. در پهلوی آسمانی عبادات، رضای الهی در کار است و در پهلوی زمینی آن، آرامی، دلگرمی، حوصلهمندی، شُستهگویی و خُجستهخویی. اخلاق هم که جانِ دین است و جانمایۀ مسلمانی، در همین شمار است. اخلاق، در این خوانش، پلهکانیست برای رسیدن به جامعهای شاد و به دور از حُزن و درد و دلسردی. برادرِ اعیانی دلشادی و بسندگی، بهرهوریست. بهرهوری از همهچیز. از لحظهلحظۀ عمر. از کودکی، از نوجوانی، از میانسالی، از پیری، از دارندگی، از تهیدستی، از تندرستی، از خانه، از بازار، از خلوت، از جلوت، از دشت، از کوه، از کویر، از دریا، از ساحل، از جنگل، از پرنده، رونده، خزنده، چرنده، از همهچیز، همهچیز. باری درجایی گفته بودم که عارفان، هستی را جلوهگاه حضور خداوند میدانند. آن زمان آن سخن را زبانم میگفت اما این زمان، با دل و دیده و جان، آن سخن را تکرار میکنم. از هستی بهرهور شدن، یعنی فربهشدن از شهود حضرتِ حق در عالَم موجود. در عالَم هستی. مگر میشود به زیبایی پرندهای نگاه کرد اما از صانع آن غافل بود؟ مگر ممکن است رایحۀ جانپرور گیاهی دلودیدۀ ما را روشن کند و بوی خدا از آن به مشام ما نیاید؟ مگر راه دارد که بر چکاد کوه باشیم و از آنجا به زیر بنگریم و سیمای بیپیرایۀ حق را در تمام ذرات هستی به مشاهده ننشینیم؟ باور کنید نه ممکن است و نه هم شدنی. نمیشود. کی ممکن است که بر فرازین فراز تپهای باشیم و از آنجا به صفحۀ آسمان بنگریم و چونان عشقِ تمام نگویم: سبحانک ما خلقت هذا باطلا.. من در این بیستوهشت سال به این نتیجه رسیدم.
«اگر خواهی که دایماً در بهشت برین باشی با همه کسان دوست شو و کین کسی را در دل مدار... زیرا که چون شخصی را از روی دوستی یاد کنی دایم شادمان باشی و آن شادی عین بهشت است و اگر کسی را از روی دشمنی یاد کنی، دایم در غم باشی، و آن غم، عین دوزخ است؛ همچنان چون دوستان را یاد میکنی، بوستان درونت از خوشی میشکفد و از گل و ریحان پر میشود و چون ذکر دشمنان میکنی، باغ درونت از خارزار و مار پر میشود و مُنزَعِجخاطر و پژمرده میگردی.»
(مناقب العارفین، ص۸۰۲-۸۰۳، به کوشش تحسین یازیجی)
