[ــخطخطیسمــ]
رفتن به کانال در Telegram
روزنوشتهای یک نیمچه مهندس که در کودکی آرزو داشت نویسنده شود! 🙃 انتقادی، حرفی، سخنی: @Khatkhatism_bot
نمایش بیشتر409
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-17 روز
-130 روز
در حال بارگذاری دادهها
جذب مشترکین
ژانویه '26ژانویه '26
ژانویه '26
+38
در 1 کانالها
دسامبر '250
در 2 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+206
در 1 کانالها
Get PRO
اکتبر '250
در 2 کانالها
Get PRO
سپتامبر '250
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '250
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئیه '250
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+117
در 2 کانالها
Get PRO
مه '25
+155
در 10 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+198
در 10 کانالها
Get PRO
مارس '250
در 2 کانالها
Get PRO
فوریه '250
در 2 کانالها
Get PRO
ژانویه '250
در 3 کانالها
Get PRO
دسامبر '240
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+48
در 1 کانالها
Get PRO
اکتبر '240
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+75
در 2 کانالها
Get PRO
اوت '240
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئیه '240
در 3 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+28
در 2 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 23 ژانویه | 0 | |||
| 22 ژانویه | +1 |
پستهای کانال
اگه اینترنت دوباره قطع بشه دلم میخواد آخرین پیامی که اینجا میمونه، «مرگ بر خامنهای مادرقحبه» باشه.
اگر هم بیاحترامی به عقایدتون هست میتونید سیکتون رو بزنید چون واقعا برام مهم نیست. 🙏🏼❤️
| 2 | خیلی وحشتناکه.
این دختر دو هفته پیش برای آزادی همدانشگاهیهاش توئیت میزد و حالا خودش کشتهشده. | 1 |
| 3 | بچهها دلم براتون یه ذره شده بود
بیاید و بگید که خوبید. 🥲 | 26 |
| 4 | بچهها مادربزرگم خیلی بامزهس.
هر بار بهش زنگ میزنم آخرش میگم خیلی دوست دارم مراقب خودت باش.
اونم با لهجهی ترکی میگه باشه. ممنون، خدافظ.
🥲
تنها جایی که اشکال نداره جواب دوست دارم مرسی باشه همینه. | 123 |
| 5 | به همین دلیل هست که شغل خانوادگی پدران و مادرانتان را به شما یادآوری میکنیم. | 181 |
| 6 | سمفونی حماسهی خرمشهر، روایتِ رهاییِ یه شهره، قبل از اینکه واقعاً اتفاق بیفته.
مجید انتظامی وقتی این قطعه رو مینوشت، شهر هنوز تو اشغال بود؛
خودش میگه: «من خرمشهر رو توی نُتها آزاد کردم.»
چهار موومان (پرده) داره که مثل یه فیلم از جلو چشمت رد میشه:
اولش زندگیِ آرومِ لبِ کارون،
بعد جیغِ هجوم،
بعد سوگ و آوارگی،
و آخرش انفجارِ مقاومت و اون لحظهای که موسیقی، قبل از تاریخ، فریاد میزنه: خرمشهر آزاد شد.
#بشنویم
@khat_khatism | 226 |
| 7 | Shahyar Ghanbari _ Nakhab Aroom (320).mp3 | 178 |
| 8 | تا چند حسابِ بود و نابود کنم؟
وقت است که با این همه بدرود کنم
از آزادی بهرهام این شد که به حبس،
بنشینم و سیگارش را دود کنم!
#هوشنگ_ابتهاج | 259 |
| 9 | +1 سندمن تو افسانههای آلمان و اروپای شمالی موجودیه که شبها روی پلک آدمها «شنِ خواب» میپاشه تا خوابشون ببره؛
میگن رویاها و کابوسهای شبانه، ردّ همون شن جادوییه که با خودش میاره.
بنظرم این دوتا بهترین نسخههای با صدای خانم و آقای این ترانهی معروفه.
#بشنویم
@khat_khatism | 806 |
| 10 | امروز یه خانم جوان و زیبا اینو توی مترو انقلاب میخوند و بنظرم صدای خوبی هم داشت.
#بشنویم
@khat_khatism | 185 |
| 11 | #بشنویم
@khat_khatism
دیشب چشمانتظارت بودم، نیامدی.
مثل پرستو بودم، نیامدی.
دیشب تا صبح چشمهایم را روی هم نگذاشتم.
مثل یک نیِ شکسته بودم، نیامدی.
من ماندم و یادگاریت.
کی میخواهد تمام شود این چشمانتظاری؟
دلم میخواهد شکوفهی درخت شوم،
پرواز کنم و راه بیفتم سمت کوه.
دلم میخواهد بیایی و تو را ببینم،
دورت مثل پروانه بچرخم.
من ماندم و یادگاریت...
کی میخواهد تمام شود این چشمانتظاری؟ | 197 |
| 12 | اون همکارمون که با املتهاش فلکس میکنه رو مجبور کردیم برامون املت بزنه. 🤌🏼
جزو تاپ تری املت خوشمزهی زندگیم بود. | 632 |
| 13 | از احوالاتم بخوام بنویسم، روزها شیرین و شبها تلخن. | 207 |
| 14 | به رسم شنبههای مرفه رفتهبودیم لاله، چای آلبالو بزنیم، از روی کولهام کشید بالا اومد لمید روی پام.
دوستم میدونه من از گربه میترسم برش داشت گذاشت زمین، دور میز چرخید دوباره اومد بالا گرفت خوابید روی پام. 😭
هی هم فیف میکرد تو خواب.
جدی جدی دلم میخواد مامان یه گربه باشم. | 235 |
| 15 | این خیلی عجیب و بامزهس که شبهایی که تنها باشم چندین بار تا صبح بیدار میشم و مغزم انگار توی حالت آمادهباش هست تا مراقب همهچیز باشه، ولی وقتی جایی که خانوادهام باشن بخوابم تا صبح یه کله میخوابم.
اینو اولین بار وقتی تنها سفر کردم هم حس کردم، قبلش همیشه خودم رو مینداختم گردن بقیه و برام مهم نبود چه مشکلاتی ممکنه پیش بیاد.
فکر کنم آدم اگه توی شرایطش قرار بگیره از پس همه چیز برمیاد ولی مسألهای که اهمیت پیدا میکنه اینه که
Was It really worth it?!
و تا الان فکر میکنم توی بیشتر موقعیتها پاسخم «بله» بوده.
📸: هفتهای که گذشت :) | 294 |
| 16 | زندگی شبیه فیلمها نبوده و نیست.
آدمها هیچوقت اونقدر صبر نمیکنن که بفهمن چرا بد بودی. درستش هم همینه به نظرم، هرچقدر هم که ناراحتکننده باشه.
آدمها به سرعت میرن و همه چیز به سرعت تغییر میکنه و شاید تنها قطعیت زندگی اینه که آدمی که توی گذشته میمونه، میبازه!
از خلال گفتگوها.
📸: دوست سلیطه و نازم. | 824 |
| 17 | اوه ببخشید که باهات بد رفتار کردم.
آخه آدمهای شبیه به تو همیشه منو توی موقعیت دفاع قرار دادن، من هیچ وقت عادت نداشتم از موضع برابر باهاشون حرف بزنم. انگار که منو پایینتر میدیدن و من مجبور بودم همیشه کمی عصبانی و تند باشم تا این اختلاف سطح رو توی ذهنم مدیریت کنم.
البته که این مشکل تو نیست، اگه بخوام باهات راحت باشم حتی در اصل مشکل من هم نیست!
اما ایرادی نداره، من ازت عذرخواهی میکنم و سعی میکنم دیگه اتفاق نیفته با اینکه طبیعتاً من اون کسی نیستم که باید عذرخواهی کنه ولی اشکال نداره، با اینکه هیچوقت، هیچکس بابت این نابرابری از من عذرخواهی نکرد ولی خب چی بهتر از اینکه من یکی از «اون»ها نمیشم؟
📸: رندوم و درهم از شبوروزهای زیبای آبان.
راستی شما اینجا اونقد قدیمی هستین که اون کافهی کوچولویی که هر روز جملهی جدید مینویسه رو یادتون باشه؟ | 872 |
| 18 | یکی از کسانی که احتمالا هرگز فراموشش نکنم آقای گرامیه. معلم ریاضی دبیرستانمون. فکر کنم اولین معلم مردی بود که توی مدرسه داشتم.
اولین بار که اومد سرکلاس آنقدر لحن حرف زدنش عجیب و خاص بود که همه شوک شدیم و منتظر بودیم زودتر کلاس تموم شه تا اداشو دربیاریم، بیشتر از نصف تایم کلاس رو نصیحت میکرد.
خیلی حافظهی قویای داشت، بابای نوا پزشک بود و قبلا شاگرد آقای گرامی، توی جلسه اولیا مربیان یهو زل زد تو صورتش و به اسم کوچیک صداش کرد و گفت تو اینجا چی کار میکنی؟ جالبه که شاگرد، استاد رو یادش رفته بود ولی استاد، شاگرد رو نه!
همیشه یه دست کت شلوار طوسی پیرمردی میپوشید، تا ناموس بوی سیگار میداد، به جزییات خیلی توجه میکرد، یه بار سر کلاس چشمم اشک کرد و پرسید چرا گریه میکنی؟ گفتم حساسیت فصلی دارم و بعد اون هر بار میخواست پنجره رو باز کنه به من اشاره میکرد که برم عقب بشینم. شاید هم چون منو زیادی دوست داشت! هیچ وقت نفهمیدم چرا. معاون مدرسه گفت جلوی اسم تو توی لیست دانشآموزاش نوشته نابغه! :)) دقیقا نقطه مقابل خانم فقیهی بود برای من، سال اول دبیرستان تنها درسی که میخوندم درس اون بود و نمرهی کوییز کلاسیهام همیشه کامل یا نزدیکش میشد، یه بار منو با کس دیگهای اشتباه گرفت و رید بهم که فکر میکنی میتونی از پس درس خوندن توی این مدرسه بربیای؟ انگار هرچقدر تلاش میکردم منو نمیدید!
یه بار نیومد سر کلاس و جلسه بعدش خیلی عصبی بود، یه سری میگفتن زنش مریض شده، نوا گفت خدا بد نده و برخورد دوستانهای باهاش نکرد، انگار که دوست نداشته باشه راجع به مسائل خانوادگی توی محل کارش بگه. گفت این تنها باری بود توی این چندسال که غیبت کردم.
تایم امتحانها که مراقب مرد نداشتیم و استادهای مرد اصلا نمیاومدن مدرسه، آقای گرامی میشست توی پژوش و سیگار میکشید و بچهها رو نگاه میکرد، نمیدونم عاشق کارش بود یا بهش اعتیاد داشت ولی یه وابستگی شدید وجود داشت.
تکیه کلامهای عجیب و بامزه داشت، یه بار گفت دانشگاه Surrey در ده مایلی لندن، فیزیک محض خونده و وسواس داشت که همه به اشتباه سورِی تلفظش میکنن ولی درستش ساریه، یه بار سر کلاس عصبی شد و داد زد وای وای جیزز کرایست! بعد رفت بیرون و ما پاره شدیم.
فکر کنم یکی از خوششانسیهای زندگیم این بود که توی آخرین سال کارش شاگردش بودم. حتی قبل تموم شد ترم اینو فهمیده بودیم، وقتایی که بخشهایی از درس رو یادش میرفت و یهو غمگین میشد و میگفت پیری چقدر عجیبه و چیکار که نمیکنه با این مغز!
نمیدونم تا حالا براتون پیش اومده یا نه، اینکه آدمی رو خیلی دوست داشته باشید و فکر کنید نسبت اشتباهی باهم دارید، من هر دو پدربزرگم رو توی سن کم از دست دادم و همیشه فکر میکردم چقدر خوب میشد اگه یه advisor پیر و مهربون و غیرمذهبی که به جزییات توجه میکنه و فکر میکنه من از باسن آسمون افتادم پدربزرگم باشه، آقای گرامی دقیقا همون تصویر فانتزی توی ذهنم بود!
امیدوارم زنده باشه، بچهها به شوخی میگفتن همسن جنتیه ولی یه بار خودش گفت ۶۳ سالشه، جلسهی آخر شکیلا بهش گفت میشه بغلتون کنیم؟ چشاش گرد شد و گفت برو بچه دنبال دردسر میگردی! روزای آخر مدرسه یه عکس دوتایی باهاش انداختهبودم که توش خیلی هم زشت بودم ولی یادگاری بود و توی هارد قبلیم که سوخت برای همیشه از دست رفت. :(
خیلی دوست دارم یه بار دیگه ببینمش و باهم چای بنوشیم، با اون صدای لرزونش «صفار» خطابم کنه و منو مهمون یکی از اون نصیحتهای عجیب غریبش کنه. | 851 |
| 19 | امروز داشتم برای بار nم فیلم خیلی موردعلاقهام، The Adjustment Bureau رو میدیدم که توجهم به این پل و ساختمون گوگولی جلب شد.
طبق اطلاعات راست و دروغ جمنای، اینجا پل هوایی خیابان استیپل (Staple Street Skybridge) تو محلهی ترایبکای نیویورکه.
حول و هوش سال ۱۹۰۷، این پل برای انتقال سریعتر بیمارای بین دو ساختمون بیمارستان ساخته شده.
الان کل این مجموعه، یعنی هر دو تا ساختمون و این پل، تبدیل به یک خونهی شخصی لوکس شدن که دهها میلیون دلار قیمتگذاری شده.
خلاصه که اگه یه روز گذرتون به نیویورک افتاد، به نیابت از من یه سر هم به این کوچهی جادویی بزنید و یه سلفی هم برام بگیرید بیشتر حسودیم شه. 🥲😅 | 1 204 |
| 20 | چند شبی که روستای بلبر بودیم توی اقامتگاه بومی موندیم، روزها گرم بود و شبها هوا مطبوع و مناظر بسیار زیبا؛ خونههای توی دل کوه و نورهای زرد که شبیه ستارهها میدرخشیدن.
مسیر دسترسی به روستا سخت بود، جوری که اتوبوس رد نمیشد و مینیبوس یا ون میتونست جادهی خاکی و پیچپیچیش رو طی کنه، دسترسی اونقدر سخت بود که اگه شب گشنه میموندی چیزی برای خوردن پیدا نمیکردی، اقامتگاه سفارش غذا رو از چند روز قبل باهات فیکس میکرد تا لوازم مورد نیازش رو بخره.
خانوادهی سیاوش اونجا کار میکردن، یا شاید هم صاحبش بودن، نمیدونم، شبها بچهها دور آتیش جمع میشدن و بزنوبرقص میکردن و گروهگروه بازی میکردیم.
یه شب داشتیم مافیا بازی میکردیم، سیاوش هم توی بازی بود، داییش گاد واستاده بود و بهش تقلب رسوند که من مافیام، تمام تلاشش رو کرد که منو از بازی بده بیرون ولی متاسفانه رای نیاورد، با وجود اینکه رگ گردنش میزد بیرون و فکتهای پشم ریزان ارائه میداد ولی کسی جدی نگرفتش. 💔
روز آخر که داشتیم بار و بندیلمون رو جمع میکردیم از جلوش رد شدم و با خشم و نفرت گفت دیدی من میگفتم مافیا بودی!
گفتم میشه ازت عکس بگیرم؟ شما خیلی خوشتیپی.
شونههاش رو به علامت "سگخور" بالا انداخت و من این عکس رو گرفتم.
بنظرم نمادِ یه کُرد مغرور و جذاب بود! کاش دوربین گوشیم بهتر بود یا حداقل عکاسیم که ازش عکس قشنگتری میگرفتم.
حالا این روزا خیلی شلوغه و عمیقا دلم سفر میخواد، تازه دارم میرم سر پروژهای که قرار بود عصر بفرستم و وقتی اومدم فایلهای ترم پیش رو بریزم تو هارد که یکم سیستم نفس بکشه، چشمم خورد به عکسهای کردستان و دلم تنگ شد. یعنی میشه این روزا خلوت شه و امسال هم solo journey باشکوهم رو برم؟! | 607 |
