fa
Feedback
سَبيدو

سَبيدو

رفتن به کانال در Telegram

همينه ديگه

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
8 938
مشترکین
+3424 ساعت
+157 روز
-6530 روز
آرشیو پست ها
بورخس میگه هرکس فقط دوبار در روز میتونه آزادی واقعی رو تجربه کنه، یک‌بار ظرف آخرین دقایق قبل از خواب و یک‌بار هم توی اولین دقایق بعد از بیداری، درست همون لحظاتی که آدم از زمان خالی میشه و دیگه هیچی رو بجا نمیاره، فقط توی همون دقایق کوتاهه که همه‌چیز دقیقا همونجوریه که واقعا هست، اما به محض اینکه حافظه برگرده، به محض اینکه بفهمی هیچی از دیروز دست‌ نخورده، به محض اینکه یادت بیاد کجای زندگی وایسادی و به محض اینکه بدونی یک‌ساعت دیگه باید کجا باشی، اون‌وقته که دیگه نه آفتاب آفتابه و نه آسمون آسمون، و همه‌چیز دوباره میشه همونی که همیشه بود

گوشیم رو برای سفارش غذا روشن کردم، دیدم پیغام گذاشته که تونستی بهم زنگ بزن، دیگه حساب سال‌های دوستیمون از دستم دررفته، اقرار می‌کنم که اشتراکات زیادی باهاش ندارم، البته که بجز همین اخلاقش، اینکه بجای تحلیل و تفسیر چرایی خاموش‌کردن گوشیم بعد از ساعت کاری، فقط پیغام میده که بهم زنگ بزن، اون هم اگر تونستی، پذیرفتن واقعیت همدیگه و مربوط‌نبودن‌ مابقی چیزها، این قانون نانوشته‌ای بود که تمام این سال‌ها بهش احترام گذاشتیم، گاهی که به اصرار و حتی تهدید همسرش مهمونشون میشم، یا اینکه اونا دوتایی میان و بهم سرمیزنن، حتی چیز زیادی برای گفتن ندارم، می‌دونم موضوعاتی که من دوست دارم ازشون حرف بزنم توی اولویت‌های هیچ‌کدومشون نیست، و درباره‌ی بیشتر حرف‌های اونا هم هیچ نظری ندارم، ولی چیزی که این رابطه رو پایدار کرده و تا امروز کشونده، حرف‌های کوتاه و سرراستیه که بالاخره بین صحبت‌های غیرضروری، راه خودشون رو پیدا میکنن و بدون ترس و نگرانی به زبون میان، و همه‌ش به خاطر همون قانون نانوشته‌س، چند روز پیش سرزده اومد دفترم، از اونجایی که میدونه از هیچ چیز سرزده‌ و غیرمنتظره‌ای خوشم نمیاد حدس زدم که احتمالا روبراه نیست، از اوناییه که خودش باید به حرف بیاد، از اون دست مردایی که برای درددل‌کردن نیاز به زمان دارن، برای همینم پشت میزم به نوشتن لایحه‌ای که مشغولش بودم ادامه دادم و اونم نشسته بود و قهوه‌ش رو می‌خورد، بعد از سکوتی که از حرف‌زدن منطقی‌تر بود بالاخره شروع کرد، گفت الی توی اینستاگرام پیداش کرده، برخلاف اون که همیشه همه‌ی بچه‌های دانشگاه رو به اسم کوچیک می‌شناخت، من حتی صورت اونها رو هم به سختی به یاد میارم، و از اونجایی که اینستاگرامم ندارم مجبور شد برای شیرفهم کردنم عکس‌های الی رو نشونم بده، شناختمش، اون زمونا آدم‌حسابی‌ترین دختری بود که ازش خوشش میومد و چیزی که باعث تفاوتش با بقیه می‌شد -البته که به غیر از زیباییش- برخورداری و مهارتش در حفظ حد و اندازه‌ بود، معنی کلمات رو می‌دونست و بلد بود هرکدوم رو کجا بگذاره، اگر ندونی جای هر کلمه کجاست کنترل همه‌چیز رو از دست میدی، اول جمله‌ رو، بعدش لحن رو، بعدم تن صدا و خلاصه یکهو به خودت میای و میبینی آخر کلی بحث و جدل بچه‌گانه وایسادی و دیگه کار از کار گذشته، کسی که حرف‌زدن و انتقال نیتش رو بلد نباشه دوست‌داشتنش هم راه به جایی نمیبره، درست شبیه نابینایی که ایمان داره ستاره‌ها قشنگن، همین‌قدر بی‌فایده و بی‌اثر، خلاصه که همین باعث شده بود عطر خوبی توی فضاشون باشه، اما خب، گویا حالا استرالیاست و همونجا بعد از تموم‌کردن درسش موندگار شده و ازدواج کرده، و همین بهونه‌ای شده که رفیق احساسی ما به نفرین «چی‌ میشد اگر» دچار بشه، لایحه رو گذاشته بودم کنار و به حرفاش گوش می‌دادم، لزومی نبود چیزی بگم، کلمه‌هاش خودشون همدیگه رو جرح و تعدیل می‌کردن و گوینده‌شون رو روشن، جدای از اون نگاه به پشت سر، چیز دیگه‌ای که اذیتش می‌کرد احساس گناهی بود که نسبت به همسرش پیدا کرده ‌بود، فکر می‌کرد غمی که دچارش شده، هرچقدر هم که کوتاه و گذرا باشه یه‌جورایی خیانت به زنشه، سال‌هاست که فهمیدم حد و حدود خیانت رو نه قانون و اخلاق، که تنها میزان محبته که تعیین میکنه، بنابراین اصلا عجیب نبود که کمی هم احساس گناه کنه، بهش گفتم که فکرکردن به حالت‌های دیگه‌ی تقدیر طبیعی‌ترین اتفاق دنیاست، که همه گاهی به نسخه‌ای دیگه از زندگیشون فکر می‌کنن و دچار این غصه مبهم میشن، شاید خدا آدم رو فریب داد، شاید عقوبت گناه آدم نه هبوط و سقوطش به این دنیا، که قدرت خیال و تصورش بود، عذاب آواره‌گی مدام میون واقعیت و رؤیا، خیلی از این به یاد اومده‌ها شاید یه‌روزی انتخاب ما بودن، ولی الان دیگه تبدیل شدن به زندگیمون، به تنها واقعیت موجود، به پیرنگی که قصه‌ی ما رو ساخته، قصه‌ای که گاه‌گداری میون صحبت‌های غیرضروری بالاخره راهشون رو پیدا میکنن و خودی نشون میدن، اما این قانون بقای هر چیزیه؛ پذیرفتن واقعیت و رهاکردن مابقی چیزهایی که زیاد به ما مربوط نیست

حرف همه‌ی لالایی‌های عالم یه‌چیزه: خسته شدی، خوب نیست، درست نشد، فدای سرت، فردایی هم هست، تو بخواب

هنوز برای گذشتن و بخشیدن اونقدرا بزرگ نشدم، بهش افتخار نمی‌کنم اما راستش ترجیح میدم آدم‌ها رو با اشتباهاتشون تنها بگذارم، نه برای انتقام یا تربیت‌کردن یا هر انگیزه‌ی کودکانه‌ی دیگه‌ای، بلکه فقط به این دلیل ساده که درک می‌کنم خامی‌ها و نارسایی‌های اونها هم درست مثل من یا بقیه پیچیدگی‌های خودش رو داره و معلول هزار و یک اتفاق محو شده و یا از یاد رفته‌ایه که ممکنه حتی یکیش هم به گوش کسی نرسیده باشه، اما فکر می‌کنم در قبال همچین گره‌هایی کار زیادی از دست کسی بر نمیاد، قصه ساده‌تر از این حرفاست، فارغ از هر رنج و گذشته‌ای، لحظاتی هست که آدم باید تصمیم بگیره میخواد برای خودش کاری کنه یا نه، چراکه تا ابد نمیشه گندها رو پشت رنج‌ها پنهان کرد، همین، هِدا کووالی زنی بود که اوایل جوونیش اسیر جنایت نازی‌ها شد و بعد از سقوط نازیسم هم گرفتار خفقان کمونیسم، و در تمام این سال‌ها هم مدام در حال از دست‌دادن بود، از پدر و مادر گرفته تا ثروت و شوهر، توی خاطراتش نوشته که مردم همیشه ازش می‌پرسیدن که چطور این‌همه سال تونسته دووم بیاره؟ و هِدا بهشون جواب می‌داده که ادامه‌دادن و زنده‌موندن به شکلی غریزی ساده و طبیعیه، که از قضا چیزی که سخته و تلاش دوچندان میخواد کاری‌نکردن و در انتظار پایان موندنه

هر روز یه روز تازه‌ست، مگه اینکه هوا ابری باشه

دارم به دوتا کبوتری که پشت پنجره‌م نشستن نگاه می‌کنم، دارم سعی می‌کنم تصور کنم که حضور دیگری برای اون‌ها چه معنی و مفهومی داره، سارتر که می‌گفت دیگری‌ جهنمه، چون باعث میشه خودت رو جای اون بگذاری و از دریچه‌ی چشمای اون به وجودت نگاه کنی و این خیلی چیز دلچسب و ساده‌ای نیست، الان که اینها رو می‌نویسم اون کبوترها دارن کنار هم به روبرو نگاه می‌کنن، به کلی دیوار و پنجره، نمیشه فهمید توی نگاهشون چیه، منتظرن، نگرانن یا فقط همینجور از سر بیکاری دارن تماشا میکنن، گهگاهی یکیشون بیخودی چند قدمی میره اون‌ورتر و اون یکی هم دنبالش راه میوفته، و گاهی هم برعکس، اون‌یکی راه میوفته دنبال این، انگار چیزی که مهمه فقط حفظ نزدیکیه، زیادنشدن فاصله، پس لابد این حضور یه فایده‌ای هم براشون داره و «دیگری» اون‌قدرهام براشون جهنم نیست، کاش می‌فهمیدم بعدش چی میشه؟ اینکه بعدش هرکدوم کدوم‌وری پرواز میکنن و این حالشون تا کی باقیه؟ شاید سارتر هم بیخود گفته، شاید مشکلش واقعا روبروشدن با خود و ابژه‌انگاری و از این دست فلسفیجات نبوده، شاید درد اون هم تلاش ناکام برای پیش‌بینی بعدش بوده، ممکنه جهنم اصلا نه حضور دیگری، که اصرار برای پیش‌بینی‌پذیرکردن امر پیش‌بینی‌ناپذیر باشه، ظاهرا هنر کبوترها نه پرواز و پریدن، که همون درست نگاه‌کردنه، یک‌جور تماشاکردن بی‌منظور

قدیم‌ترها عید برام عیدی بود، اسکناس‌های نوی تانخورده‌ای که توی هر جیبی که می‌گذاشتی قلمبه می‌شد، بعد‌ش عید واسم شد تعطیلی، لذت مجبور نبودن و بی‌حساب خوابیدن و فراوون کارتون دیدن، کم‌کم که بزرگ‌تر شدم یادگرفتم موقع سال‌تحویل میشه آرزو کنم، این‌که «همیشه» سلامت باشم، «همه‌ی» عزیزانم پیشم بمونن، گرفتار «هیچ» حسرتی نشم و «مدام» موفق باشم، اما زنده موندم و دیدم، دیدم عصری رو که روی تخت بیمارستان بودم، دیدم غروبی رو که از پدربزرگم فقط یه جلیقه به یادگار موند، دیدم شب‌هایی رو که حسرت‌ها بهم شب‌بخیر می‌گفتن و روزهایی رو که حماقت‌ها مثل قرص بعد غذا ترکم نمی‌شد، امسال اما هر عزیزی که برام آرزوی خوبی کرد سرم رو پایین انداختم، گفتم بگذار اینبار اون‌ها به‌ جای من بخت و اقبال و عافیت آرزو کنن، سال که تحویل شد داشتم به گیاهانم آب می‌دادم، به همون‌هایی که همیشه به جای ترجیح‌دادن، فقط ادامه‌‌میدن

کافکا در ۱۹۲۰ آرزو میکنه نگرشی رو پیدا کنه که در اون زندگی، در حالی که فراز و نشیب‌های طبیعی و ناب خودش رو حفظ کرده، در عین حال و با همون وضوح، یک هیچ، یک رؤیا و یک پرسه‌زدن بی‌فرجام بنظر بیاد، کافکایی که از شغلش و شهرش پراگ به یک اندازه متنفر بود، اما هیچ‌کدومشون رو ترک نمی‌کرد، کافکایی که بارها عاشق شد، بارها نامزد کرد و هربار خودش به تموم اون‌ رابطه‌ها پایان داد، کافکایی که همیشه اولین صفت خودش رو ترسی تاریخی معرفی می‌کرد، در نهایت به آرزویی که داشت رسید، علی‌رغم همه‌ی مخالفت‌ها پراگ رو ترک کرد، نویسند‌ه‌ای تمام‌وقت شد و رابطه‌ی پایداری رو با دختر جوانی به اسم دورا شروع کرد و ادامه‌ش داد، و حتی به گفته‌ی دوستش برود، حال جسمانیش هم رو به بهبود گذاشت، مردی که تمام عمر همه‌چیز رو خیالی می‌دونست و تنها حقیقت در دسترس رو کوبیدن مداوم سر به دیوار سلولی بی در و پنجره، بالاخره روزگاری میرسه که می‌نویسه تسلای خاطر این باید باشه که چه بخوای و چه نخوای اتفاقی در راهه و بالاتر از این تسلا اینه که برای ضعیف‌ترین آدم‌ها هم بالاخره راه‌هایی هست، به اعتقاد داریل شارپ افرادی هستن که به جای قرار دادن خودشون در جریان زندگی و تحمل تبعات «اشتباهات ناشی از زندگی‌کردن»، خودشون رو با انتخاب‌نکردن و پنهان‌شدن در معرض تحمل عذاب سخت‌تر «احساس گناه انفعالی» قرار میدن، به تعبیر یکی از شاگردان و نزدیکان یونگ، فون‌فرانس، اون‌ها مرتکب گناه زندگی‌نکردن میشن، نویسنده‌ای که یک‌وقتی نوشت برخی با نشون‌دادن خورشید بدبختی رو انکار میکنن و بعضی با اشاره به بدبختی خورشید رو، بالاخره در آخر عمرش ضرورت انعطاف بالغانه رو باور کرد، و عاقبت تونست مثل یک هیچ نترسه، مثل یک رؤیا لذت ببره و مثل یک پرسه‌زدن بی‌فرجام بمیره

هرچی سنت بالاتر میره به‌دل‌گرفتن بی‌فایده‌تر میشه، نهایتا میتونی مثل شب عاشورا مدتی چراغ‌ها رو خاموش کنی و بعدش دوباره به اطرافت نگاهی بندازی و با باقی‌مونده‌هات ادامه بدی

حال و روز سالمی نداشت، همه‌ش حرف می‌زد، حتی وقتی ساکت بود، انگار که فکرش یه‌ جاهای دوری می‌رفت و دیگه راه برگشت رو پیدا نمی‌کرد، مثلا یه‌بار ازم پرسید چرا آخر همه‌ی خوشیا سکوته؟ گفتم خب مشکلش چیه؟ جواب داد نمیدونم، ولی حس میکنم همه‌چی همون سکوته‌ست و مابقیش همه‌ش سرکاریه، در کل انقدر تو بحر زندگی می‌رفت که ازش دور می‌افتاد، هیچ‌وقت نمی‌شد فهمید الان فکرش کجاست، حتی وقتی تنها و بی‌حرکت به حال خودش نشسته بود یهو سرکلافه سرتکون می‌داد و شروع می‌کرد به دست‌کشیدن روی خط پیشونیش، انگار چندین و چند زندگی موازی هم داشت توی سرش سپری می‌شد، یه‌بار به شوخی و جدی گفت خسته شدم از این که اولین واکنشم به هر چیز خستگیه، دروغم نمی‌گفت، خدانکنه یه مهمونی دعوتمون می‌کردن، سر نیم‌ساعت قاطی می‌کرد و هرچیزی که بهش مربوط نبود رو به دل می‌گرفت، خاطرم هست یه‌بار با یکی قطع رابطه کرد چون می‌گفت طرف روزنامه‌دیواریه، می‌گفتم آخه یعنی چی؟ ولی ادامه نمی‌داد، انگار هیچی روشن‌تر از معنی روزنامه‌دیواری‌بودن نبود، یه‌بار دیدم بالای تختش یه‌تیکه کاغذ چسبونده و روش نوشته حال استمراری، پرسیدم این چیه؟ جواب داد هدف بعدی، خلاصه که هیچ‌وقت دست از این خل‌بازیاش برنداشت، دو سه ماهی بعد مرگش بالاخره فیلم دوربینای دفترش رو دیدم، گویا به‌ هوای اضافه‌کاری مونده بوده، ساعت پنج و شیش وقتی دیگه ساختمون خلوت‌ شده رفته‌بوده پشت میزش، از تو کیفش یه کتاب برمیداره و مشغول خوندن میشه، یک‌ساعت بعد کتاب رو میبنده و شروع میکنه به مالیدن خط پیشونیش، بلند میشه میره پشت پنجره و چند لحظه‌ای بی‌حرکت به بیرون زل میزنه، بعد یه نگاهی به ساعتش میکنه و میپره پایین، همین، راستش اصلا بهش نمی‌اومد اهل خودکشی باشه، ولی خب، زیاد عمر کرده بود، لااقل توی سرش

برای تولدم یه آینده‌ی دور بگیر، خیلی دور

ویتکنشتاین قطعه‌ای از فاوست رو خیلی دوست داشت، قطعه‌ای که می‌گفت: «در ابتدا فقط عمل بود» خیلی‌ وقت‌ها اون رو زمزمه می‌کرد و اینجور تأویلش می‌کرد که همیشه‌ی ما تنها عکس‌العملیه در برابر هستی، با این‌حال آدم‌هایی هستن که هیچ شتابی برای این عکس‌العمل ندارن، نه اینکه تنبل باشن یا بی‌تفاوت، فقط هیچ هفت‌تیری روی شقیقه‌شون نذاشتن که بلافاصله حرفی بزنن، همون موقع کاری کنن یا فوری تکلیف خودشون و احساسشون رو با چیزی یا کسی روشن کنن، آدم‌هایی هستن که انگار تصویر دقیق‌ و مطمئن‌تری از مفهوم زمان دارن، مثل بازاری‌های قدیم، همون‌هایی که نه تنها دخل و خرجشون که انگار همه‌چیز زندگیشون موعد و سررسید داشت، انگار که تاریخ چک‌هاشون اینطور بارشون آورده بود تا معنای کلمه‌ی «بعد» رو به رسمیت بشناسن، بدون اینکه هیچ‌چیز دیگه‌ای زیر سایه‌ی واقعیت این کلمه رنگ ببازه یا از اعتبار بیوفته، باور این حقیقت که همیشه بعدی هست، و اگر هم نبود به جهنم، چون اون موقع ما هم نیستیم

شوقم برای زندگی مثل شوقم برای بستن بند کفش‌هایم شده، می‌بندمشان تنها برای اینکه کفش‌هایم بنددار است، قصد گلایه ندارم، که این هم احتمالا موقتی‌ست، هرچند مطمئن نیستم بازه‌ی موقت‌بودن تا چند سال می‌تواند ادامه پیدا کند، سلیمان گفته بود امر تازه‌ای در زمین نیست و همه‌ی تازه‌ها چیزی نیست مگر از یاد رفته‌ای، باید بگذارم زمان و حافظه هم کار خودشان را بکنند، که همه‌ی زندگی فقط «به یاد مانده‌ها» نیست، که بخشی از آن درست همان چیزهایی‌ست که به قول بورخس قرار است حافظه آهسته تغییرشان دهد و یا فراموشی برای همیشه ناپدیدشان کند

کنت اسپونویل تو یه سخنرانی حسابی به مفهوم امید حمله میکنه، اون معتقده امید، خواستن چیزیه که نیست، چون اگر بود دیگه نیازی نداشتی بهش امیدوار باشی، و یا اینکه امید معمولا طلب‌کردن چیزیه که حتی در دایره‌ی توان ما هم نیست، هیچکس نمیگه امیدوارم برم سر یخچال آب بخورم، چون این امید نمیخواد، فقط باید بلندشی بری سر یخچال، ولی میگی امیدوارم فردا هوا آفتابی باشه، چون نمیتونی بگی میخوام فردا هوا آفتابی باشه، چون هوای فردا به خواستن و نخواستن تو نیست، به همین سادگی، وقتی معنی کلمات رو ندونی هم خودت رو میذاری سر کار، هم بقیه رو، غافل از اینکه آدم‌ها خیلی قبل‌تر از اون که خودشون گم بشن، معنای کلماتشون رو گم میکنن، خلاصه که ناامیدی اونقدرام بد نیست، که اصلا شاید عین عقل و تدبیر باشه، فقط این وسط ممکنه گاهی‌م خسته‌شی، که اونم عیب نداره، تا وقتی که شب هست بازم میشه ادامه داد، میشه برای چند لحظه هم که شده توی خلوتش نشست و هیچی نگفت، یا توی سیاهیش آروم گرفت و هیچ‌کاری نکرد، هر بار که خسته میشم یاد اون جمله‌ی گلستان میوفتم، همونی که برای سیمین نوشت: «همه‌مون کرم یه مردابیم» فعلا فقط غلت بزن

اندازه‌ترین جمله‌ی دنیا تکیه‌کلام مادرمه وقتی که آه میکشه و میگه عیب نداره، هر دوتاش درسته و هر دوتاش دقیق

چیزی به اسم رنج انتخاب وجود نداره، این اجبار به انتخابه که آزاردهنده‌ست، خسته‌کنندگی این حقیقت که مدام باید انتخاب کنی، حتی وقت‌هایی که تنهایی و هیچ‌کاری نمیکنی، استراحتی نیست، انتخاب و تصمیم شغل تمام‌وقت بشره، سنگین‌ترین مالیاتِ «بودن»

من طلبی از آینده ندارم، کاش گذشته هم طلبی از من نداشت

صبح یک روز بارونی پسربچه‌ی روزنامه‌فروش وارد کافه شد، کافه‌‌ی دورافتاده‌ای که اون موقع صبح خلوت بود، یکی دو تا سرباز و دو سه تا کارگر کارخونه‌ی نخ‌ریسی و اون کنج هم یه مردی که تنها نشسته بود و سرش رو توی لیوان آبجوش فرو کرده بود. به محض ورودش مرد گوشه‌نشین بهش گفت: «هی پسرم! من تو رو دوست دارم» صاحب کافه که داشت پشت پیشخون لیوان‌ها رو با دستمال پاک می‌کرد و معلوم بود مرد مست رو میشناسه بهش گفت: «سر به سرش نذار، اون فقط یه بچه‌س» اما مرد تنها بی‌توجه به حرفای کافه‌دار گفت: «بیا بشین پسر، بیا همراهیم کن، میخوام برات یه چیزی تعریف کنم» پسر با تعجب کنارش نشست و به حرف‌هاش گوش داد. مرد عکس کهنه و تاری رو از یک زن نشونش داد و با همون صدای مست و بیحال واسش تعریف کرد: «من یه آدمی‌ام که خیلی چیزا رو حس می‌کنم، همه‌ی عمرم چیزای زیادی بوده که منقلبم کرده، مهتاب، پاهای یه دختر قشنگ یا خیلی چیزای دیگه، ولی هیچ‌کدوم هیچ‌وقت به هیچ‌جا نمی‌رسیدن، ینی تا میومدم از چیزی لذت ببرم انگار یه احساسی توی وجودم ول می‌شد و ناتموم می‌موند، هیچی تو دلم به آخرش نمی‌رسید، واسه همینم من مردی بودم که هرگز عاشق نشدم. البته تا موقعی که این زن رو دیدم. بذار اینجوری بگم؛ همه‌ی اون چیزایی که تا اون موقع احساس کرده بودم، دور این زن جمع شدن، دیگه هیچی تو وجودم ول نبود» بعد از اینکه یکی دو قلپ طولانی از آبجوش خورد، دوباره با اون چشمای خمار و خسته‌ش به پسرک نگاه کرد و باقیش رو گفت، اینکه اون دختر توی عکس دوازده سال پیش زنش شده، و درست همون زمانی که فکر می‌کرده دیگه واسه خوشبختی چیزی کم نداره، زنش با یه نفر دیگه فرار میکنه و میذاره میره. تعریف کرد که چطور دوره افتاده دنبالش تا پیداش کنه و برش‌گردونه، به هر شهری که ازش اسم برده بوده رفته و از هر آدمی که یه روزی میشتاختنش سراغش رو گرفته، ولی انگار نه انگار. «عشق اولش چیز عجیبیه، اون اولاش تا دو سه سال مدام تو فکر برگردوندنش بودم، مثل یک‌جور جنون، اما بعد مدتی که گذشت اتفاق عجیبی افتاد. وقتی توی تخت می‌خوابیدم و می‌خواستم بهش فکر کنم ذهنم خالی می‌شد. نمی‌تونستم ببینمش، عکساشم که نگاه می‌کردم انگار هیچی نمی‌دیدم. انگار تمام مغزم خالی بود. ولی بازم یهو یه تیکه شیشه توی پیاده‌رو، یا آهنگی از یه گرامافون پنج‌پنسی یا سایه‌ی روی دیواری توی دل شب، ناغافل یکهو یه‌چیزایی یادم میومد که می‌خواستم فریاد بکشم‌. می‌چرخیدم و دیگه اصلا دست خودم نبود که چطور یادش بیوفتم. آدم دلش میخواد یه سپری چیزی واسه‌ی خودش درست کنه، اما خاطره که همیشه از جلو سراغ آدم نمیاد، گاهی هم از پهلو میزنه. یکهو دیدم عوض اینکه من دنبال اون باشم، حالا اونه که توی جون من افتاده و دنبالم میکنه» پسر اومد سئوالی بپرسه که مرد دوباره با صدای بلند ادامه داد: «اما سال پنجم بود که اتفاق افتاد، بله، و با اون، حکمت منم شروع شد» پسرک با اشتیاق پرسید: «چه حکمتی؟» مرد جواب داد: «آرامش» پسربچه دوباره پرسید: «آخه چجوری؟» پیرمرد با لبخند گفت: «من خیلی به عشق فکر کردم پسرم، یه‌جورایی دیگه از ته‌و‌توش سردرآوردم. فهمیدم اشکال کارمون کجاست. ما عاشق میشیم، خب؟ بدون هیچ علم و دونسته‌ای که راه رو نشونمون بده یه‌دفعه دست به خطرناک‌ترین و مقدس‌ترین کار عالم می‌زنیم» پسر گفت: «خب؟» و مرد بی‌ اونکه شنیده باشه ادامه داد: «آدم‌ها عشق رو از سر اشتباهش شروع می‌کنن، از اوجش. ولی میدونی باید چطوری عاشق‌شدن رو شروع کرد؟» و بعد با چشم‌های جدی و هنوز نافذش به چشم‌های پسرک خیره موند و با صدای آهسته‌تری گفت: «‌یه درخت، یه صخره، یه ابر» پی‌نوشت: این خلاصه‌ی داستانیه که کارسون مک‌‌کالرز نوشته، زنی که کم زندگی کرد، زیاد موفق نبود، و خیلی زود مرد

قدیم فکر می‌کردم همصحبتی زیاد نشونه‌ی صمیمیته، اما الان برام صمیمی کسیه که گفتنیا رو میدونه، نه بخاطر اینکه از من شنیده، چون خودش اونجا بوده

احساس می‌کنم آدمایی که همه‌چیز رو به عشق و دوستی و معرفت ربط میدن، پنهان و بیصدا دارن از یه‌چیزی فرار می‌کنن، سال‌هاست متقاعد شدم تکرار مدام این واژه‌ها نشونه‌ی نبودشونه