سَبيدو
رفتن به کانال در Telegram
همينه ديگه
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
8 274
مشترکین
-424 ساعت
-77 روز
-830 روز
آرشیو پست ها
8 274
مدتی بود که متوجه شدم ذهنم اصرار داره معایب بقیه رو بزرگنمایی کنه یا بیش از حد جدی نشونشون بده، خیلی از چراییش سردرنمیآوردم، ولی حالا کمکم دارم میفهمم شاید دلیل همهش یه ترس سادهست؛ اینکه اگر به اندازهی کافی بد باشن دیگه لازم نیست دلت براشون تنگ بشه
8 274
«کاری جز رؤیاپردازی ندارم، جز تصور اینکه به چهچیز تبدیل میشدی، اگر فقط به تو این فرصت داده شده بود که آن آینده را بسازی، دوستداشتنت را زیاد دوست داشتم و هرگز دست نخواهم کشید، چراکه مرگ هم نمیتواند مانع رؤیاپردازی شود، پس چشمانم را دوباره میبندم و رؤیا میبینم»
8 274
وقتی زیادی زود متوجه شکنندگی زندگی شده باشی، اونوقت بجای اینکه نگران از دستدادن یکچیز مشخص باشی، مدام صرف امکان از دستدادن همهچیز رو زندگی میکنی
8 274
خب تا اینجاش به پیداکردن معنا گذشت، ولی از اینجا به بعد دیگه به کنار اومدن با بیمعنایی و بلاتکلیفی
8 274
یک عمر با تمام ضعفها لااقل سوپرپاورم این بود که هنوز میتونستم بگم چه مرگمه، حتی اگر هیچکاری نمیتونستم در قبالش بکنم، اما با همهی اتفاقاتی که یکسال گذشته افتاده فقط واموندهم، زبون بازنکرده قبل از شنونده حوصلهی خودم سرمیره، سخت شده حرفزدن، اصلا نمیشه بگی چطوری و همزمان صدات نلرزه، و وقتی میبینم یه عدهی دیگه همین الان و زیر همین آسمون هنوز بلدن چجوری پرتوپلاهای قدیم رو به زبون بیارن فقط از خودم میپرسم کی اینهمه دور پرتاب شدم؟
8 274
هنوز نمیدونم دور شدن دلیل تغییره یا نتیجهش، فقط انقدری فهمیدم که فاصله برای همیشه قصه رو عوض میکنه، پس به این معنا هیچ کسی هیچ وقت برنمیگرده، حتی شما دوست عزیز
8 274
گزارش خواب: وارد لابی یه ساختمون خیلی بلند میشی، از اون آسمونخراشهای بتنی، دور و بر حسابی شلوغ و پر رفت و آمده، شبیه سالنهای بورس منهتن، از قبل میدونی که این ساختمون دوتا آسانسور داره اما فقط ورودی یکیش به چشمت میخوره، سوارش میشی و دکمهی طبقهای که میخوای رو میزنی، آسانسور مسیر بلند و پر پیچوتابی رو طی میکنه تا بالاخره میایسته، اما وقتی که درش باز میشه میبینی که تو رو جای دیگهای برده، با تردید وارد راهرو میشی، شبیه یکی از راهروهای خوابگاه دانشجوییته، اصلا انگار خودشه، حتی مطمئنی واحدی که اون زمونها توش اقامت داشتی انتهای همون راهروئه، با خودت میگی حالا که تا اینجا اومدم برم ببینم اوضاعش چطوره، وقتی پیداش میکنی میبینی در نیمهبازه و اتاق خالی، انگار تازه اونجا رو ترک کردی و هنوز آدم جدیدی نیومده، با احتیاط و بیصدا وارد میشی، نمیخوای کسی بو ببره بیاجازه اونجایی، اتاق بههمریختگی آشنای بعد از اسبابکشی رو داره، با تعجب برگهها و کاغذهای برزمینافتادهی خودت رو میبینی که از اون موقع تا حالا اونجا رها شده، یکهو برمیگردی به همون لحظه و زمان جمعکردن وسایلت، ولی ایندفعه با علم و اطلاع از همهی چیزهایی که قراره بعدش رقم بخوره، حالت بد میشه، احساس میکنی کشش دوباره تجربهکردنشون رو نداری، تلخی صفرات میزنه زیر گلوت و با عجله برمیگردی به سمت آسانسور، میدونی آسانسور اشتباهی رو سوار شدی ولی در عین حال هیچ نشونی هم از ورودی اونیکی نیست، بنابراین باز شانست رو امتحان میکنی و یکبار دیگه سوار همون میشی، این بار هم بعد از کلی پیچ و خم در آسانسور رو به راهپلههای اضطراری ساختمون باز میشه، دیگه مطمئن میشی که گم شدی، از بالای پلههای آهنی زنگزده و باریک به پایین نگاه میکنی، خیلی زیادن، اونقدر که انتهاش معلوم نیست، تو اوج بلاتکلیفی یکهو گوشهی یه دیوار بتنی چشمت به در اون یکی آسانسور میوفته، همونی که پیداش نمیکردی، با خوشحالی بدوبدو میری و سوار میشی، هنوز در بسته نشده که یه پسر جوون و یه پیرمرد قدخمیده هم وارد میشن، شبیه گذشته و آیندهت، با واردشدن اونها انگار کابین آسانسور از قبل تنگتر شده، سهنفری سینه به سینهی هم ایستادید، در بسته میشه و آسانسور شروع به بالا رفتن میکنه، «آخیش» نفس راحتی میکشی که بالاخره راه رو پیدا کردی، اما هنوز چند ثانیهای نگذشته که ناغافل صدای وحشتناکی از بالای سرتون میاد، کابل آسانسور پاره شد، اتاقک تکون محکمی میخوره و با سرعت به سمت پایین سقوط میکنه، لامپها تند و تند روشن و خاموش میشن و گوشهات فقط صدای فشار هوا رو میشنوه، پسر جوون مضطرب و ترسیده فریاد میزنه و به پیرمرد میگه بشین و دستات رو بذار روی سرت، پیرمرد ناتوان و با چشمهایی مات به سقف نگاه میکنه، در این میون تو برای لحظهای به ارتفاع بلند ساختمون فکر میکنی، و فقط زیرلب میگی «آخیش»
8 274
«حالا مدتهاست که به نظرم این جملهی نغز (هرآنچه که ما را نکشد قویترمان میکند) کمی غلطانداز است. خیلی چیزها هست که ما را نمیکشد اما تا ابد ضعیفمان میکند. از کسانی که با قربانیان شکنجه سروکار دارند بپرسید، از مشاورانی بپرسید که درگیر قربانیان تجاوز و خشونت خانگیاند. به دوروبر نگاه کنید، به آنها که همین زندگی روزمره از حیث عاطفی ویرانشان کرده»
8 274
تدریس دانشگاه، پول زیاد، زندگی پایدار عاطفی، هیچکدوم نشد، تنها چیزی که ممکنه بتونم قدرت عبور کردنه، استعداد در مصیبتی باقی نموندن
8 274
«ترس از ماشین پلیس و توقیف در مسیر، ترس از به خواب رفتن در شب، ترس از به خواب نرفتن، ترس از گذشتهی بازگشته، ترس از این دَمی که پر میگیرد، ترس از تلفنی که نیمه شب زنگ میخورد، ترس از صاعقهها، ترس از نظافتچی با لکهای بر گونهاش، ترس از سگهایی که گفته شده گاز نمیگیرند، ترس از تشویش، ترس از شناسایی جسد یک دوست، ترس از بی پول شدن، ترس از ثروتمند بودن، اگرچه مردم این را باور نمیکنند،
ترس از نمایههای روانشناسانه، ترس از دیر رسیدن و ترس از رسیدن پیش از دیگران، ترس از دستخط فرزندانم روی پاکتهای نامه، ترس اینکه آنها قبل از من میمیرند و من احساس گناه میکنم، ترس از زندگی با مادرم در پیرسالی او و خودم، ترس از سرگشتگی، ترس اینکه امروز با یادداشتی غم انگیز پایان میگیرد، ترس از بیدار شدن و فهمیدن اینکه تو رفتهای، ترس از فقدان عشق و ترس از عاشق نبودن به کفایت، ترس اینکه آنچه دوست دارم برای آنانکه دوستشان دارم مهلک است، ترس از مرگ، ترس از عمری طولانی، ترس از مرگ، یکبار گفته ام این را» ریموند کارور
8 274
از سرشب که میشه دیگه کمکم نور خونه رو کم میکنم، در واقع به استقبال تمومشدن روز میرم، اصرار دارم که زودتر تموم بشه، همزمان به موسیقی گوش میدم، به هرچیزی که جای حرفهایی که نگفتم رو بگیره، حرفهایی که فکر میکردم گفتنش انرژی میگیره، ولی حالا فهمیدم نگفتنش بیشتر خستهت میکنه، قبلترها تماشای آسمون شب موقع دودگرفتن آرومم میکرد، اما این نامردها آرامش آسمونم ازم گرفتن، حالاحالاها هر آرامشی موقتیه و همین دونستنش کافیه که دیگه آروم نباشی، خودشناسی امروز: در کنار مابقی چیزها خلوتم رو هم باختم
