fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

عطیه محمدزاده:)

عطیه محمدزاده:)

رفتن به کانال در Telegram

عطيه محمدزاده مؤسس کلینیک آکادمی همپات @hampat_ir تغذیه اطفال: @mamanatie

نمایش بیشتر
5 976
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
جعبه فلزى خوش آب و رنگى كه در عكس مشاهده ميكنيد،سى و پنج سال قبل كيف مهدكودك دايى جلال بوده و حالا شده جعبه ى كمك هاى اوليه مامان بزرگ! داستان ازين قرار است كه من در اتاق سخت مشغول كتاب خواندن بودم كه ناگهان مامان بزرگ با گفتنِ "عطى عطى بيا" مرا به ديدن سكانس جالبى از سريال شهرزاد دعوت كرد! خلاصه،جفت زدنِ عجولانه ى من و گير كردنِ شست پايم به تيزىِ پايه تخت و جارى شدنِ خون همانا و ظاهر شدن مامان بزرگ با جعبه كمك هاى اوليه اش دركسرى از ثانيه، همانا! درحال ذوقِ ناشى از تحويل گرفته شدن بودم كه ناگهان درِ جعبه باز شد و با ديدن تنها يك ورقْ قرص سرماخوردگى بزرگسالان و يك دانه چسب زخم از خنده روده بر شدم! هنوز لب به توضيح دليل خنده ام نگشوده بودم كه مامان بزرگ گفت:"البته ميخواستم فردا پس فردا تا داروخونه برم و يه كم باند و بتادين و اينا بخرم" به هر زورى كه شده لب و لوچه ام را جمع كردم و مامان بزرگ بعد ازينكه تفاوت قرص استامينوفن و ادالت كلد را ازمن پرسيد، شروع كرد به تعريف كردن خاطرات قديم! ازينكه هرروز توى اين كيف براى دايى يك ساندويچ كوچك و دوتا نارنگى و جعبه مداد رنگى شش تايى و دفتر نقاشى ميگذاشته و كت و شلوار زرشكى تنش ميكرده و او را راهى مهدكودك ميكرده بگير تاااا وضعيت بهداشتِ گرمابه هاى آن زمان! و بالاخره اين رازِ سر به مُهر كه چرا مامان بزرگ با وجود پادرد شديد هيچ جوره به استخر آمدن رضايت نميدهد برملا شد!😷 من هم براى اينكه كم نياورده باشم و حرفى براى گفتن داشته باشم برايش شروع كردم به خواندن چند صفحه از "شوهر آهو خانوم" آخ كيف كرد،آخ كيف كرد. مخصوصا آنجا كه آهو خانم ميگف: "پيرزن، اين همه راه با دخترش رعنا آمده بود تا مارا براى شب دعوت بگيرد،اگر نرويم دلگير ميشوند،تازه ممكن است شب چَره و تنقلاتى هم تدارك ديده باشند،ديدن مستحب است اما بازديد را پس دادن واجب!" سرتان را درد نياورم نتيجه اى كه ازين بحث ميگيريم اين است : درست است كه زخمى شدن پا اتفاق خوشایندی نيست اما اگر اين اتفاق نمى افتاد، اتفاقاتِ بعدش هم نمى افتاد و من از خاطرات شيرينِ مامان بزرگ محروم مى ماندم! تازه من فهميدم كه مامان بزرگ سلامتى نوه اش را به ديدن ادامه سريال شهرزاد ترجيح ميدهد!😌 خلاصه كه خيلى وقت ها پشت اتفاقاتِ بظاهر بدى كه مى افتد،خير هاى زيادى نهفته است. راستى عربى اش را هم بلدم: "و عسى ان تكرهوا شيئاً و هو خيرٌ لكم!" 📝عطيه محمدزاده ۹۶/۱۲/۰۸

این عکس رو سال ۹۶ گرفتم و متن بعدی رو نوشتم خیلی عجیبه الان که خوندمش هیچی ازون روز یادم نمیاد! هیچی! کاش اون روزا بیشتر می‌ن
این عکس رو سال ۹۶ گرفتم و متن بعدی رو نوشتم خیلی عجیبه الان که خوندمش هیچی ازون روز یادم نمیاد! هیچی! کاش اون روزا بیشتر می‌نوشتم...

ادامه پست قبلی👇 و پسرم که کمتر از بیست روز است که یاد گرفته راه برود. که هر جای خانه که باشم، چه کنار سینک و ظرف‌های نشسته، چه پای کتابی که بالاخره بعد از چند روز بازش کرده‌ام، چه وسط تا کردن لباسها، چه درست همان لحظه‌ای که چای تازه‌دم ریخته‌ام برای خودم، چه حتی وسط نماز، چهاردست‌ و‌ پا خودش را می‌رساند به من... می‌آید و به پاهایم می‌چسبد. بعد با دو دست کوچکش دامنم را محکم می‌گیرد. بعد سرش را بالا می‌آورد و نگاهم می‌کند. با نهایت التماس. و اگر در کمتر از پنج ثانیه بغلش نکنم، چنان فریادی می‌زند که انگار پایش را روی یک عقرب گذاشته! خب معلوم است که من برای نگاه ملتمسانه‌اش می‌میرم. که برای هزارمین بار، سینک پر از ظرف را رها می‌کنم. که استکان چای را همان‌جا می‌گذارم. که کتابی را که تازه باز کرده بودم می‌بندم. که لباسی را که نصفه تا کرده‌ام روی مبل رها می‌کنم. که نمازم را با نهایت سرعت به‌پایان می‌رسانم و... بغلش می‌کنم! روزی سیصد بار! خیلی نمی‌گذرد که آرام می‌گیرد‌. نگاهش می‌کنم. به چشم‌های تیله‌ ای خیسش. به مژه‌های به‌ هم‌ چسبیده‌اش. به نیم‌رخ آن بینیِ خیلی خیلی کوچک! سرش را به سینه می‌چسبانم. حالا همزمان، هم از عشق لبریزم و هم از خشم. هم دلم می‌خواهد هزار بار ببوسمش و هم دلم می‌خواهد برای چند ساعت نبینمش! گاهی حتی درست در همان لحظه‌ای که از ته دل و پشت سر هم محکم محکم محکم می‌بوسمش، یک فکر از گوشه‌ی ذهنم رد شود: «حالم از این زندگی به‌هم می‌خوره.» و بلافاصله همان صدای آشنایی که کمین کرده تا به اینجور مواقع مهری به دهانم بکوبد را می‌شنوم که می‌گوید: «هیسسس! این ناشکریه...» داشتم چه می‌گفتم که سر درد دلم باز شد. آهان! امروز با دوستم تلفنی حرف زدم. دغدغه غذا نخوردن دخترکش را داشت‌. وقتی گفتگویمان تمام شد این سخن از دون‌کیشوت را بخاطر آوردم که می‌گفت: «به کدام‌یک دچاری؟ جنونی خردمندانه یا سلامت عقلی ابهانه؟!» خم شدم پسرم را بغل کردم و توی دلم گفتم: شاید مادری مصداق همین جنون خردمندانه باشد! و دوباره بوسیدمش! محکمِ محکمِ محکم :) تقدیم به تمام مادران جهان 🩷 👩🏻‍🍼دکتر عطیه محمدزاده پزشک و مشاور تغذیه و بدغذایی کودکان کانال های ارتباطی ما: 👈 ارتباط با ما" @blwhelp 👈 ایتا " https://eitaa.com/mamanatie 👈 بله" https://ble.ir/mamanatie

ادامه پست قبلی: کتاب‌هایی که می‌شد خواند و نخواندم. آدم‌هایی که می‌شد بیشتر دوستشان داشت و شاید نداشتم. روزها و هفته‌ها و ماه‌هایی که رفتند و دیگر برنمی‌گردند. آخر ذهنم همیشه با یادآوری گذشته می‌رود پی همین چیزها. باز خوب است که نمی‌چسبم به این جور فکرها. اصلا چطور است این‌بار به‌ جای اینکه بیست سال گذشته را نگاه کنم، بیست سال بعد را تصور کنم؟ مثلا این‌بار، به‌ جای اینکه بیست سال گذشته را نگاه کنم، بیست سال بعد را تصور کردم. من ۵۴ ساله‌ام. بنظرم ۵۴ ساله‌ها دیگر راستی راستی بزرگ شده‌اند. زندگی برایشان کاملا جدیست و تکلیفشان با خودشان معلوم است :) در ۵۴ سالگی یک دختر ۲۶ ساله دارم و یک پسر ۲۱ ساله. شاید یک بچه‌ی دیگر هم داشته باشم. دختر یا پسری که حالا نه تصوری از او دارم و نه دلبستگی‌ای به او. ولی از تصور همین دو بچه، دلم غنج می‌رود. دلم می‌خواهد ببینم دخترم در ۲۶ سالگی چه شکلی شده. چه می‌پوشد. ازدواج کرده؟ کجا زندگی می‌کند؟ چه‌کاره‌ است؟ چه چیزهایی خوشحالش می‌کند. هنوز هم وقتی خوابش می‌آید، چشم‌هاش یک طوری می‌شود؟ طوری که فقط من می‌فهمدم؟ پسر ۲۱ ساله‌ام چطور؟ قدش چقدر شده؟ صداش چه تغییری کرده؟ اسپورت می‌پوشد یا پیراهن و شلوار؟ چقدر زور بازو دارد؟ مثلا روزی می‌رسد که از دانشگاه برگردد و فلان چیز که زورم بهش نمی‌رسد را برایم جابجا کند؟ خدای من‌! داشت از تصورش قند توی دلم آب می‌شد که همین الان در همین لحظه نگاهش کردم. چهاردست و پایی رفت مهر جانماز را برداشت و عین یک شکلات بزرگ کرد توی دهانش! این‌بار به‌جای کلافه شدن خنده‌ام گرفت. راستش.... کمی هم نگرانم. یعنی آنقدر بامن دوست هستند که همه چیز را اول به من بگویند‌؟ مثلا عاشق شدنشان را؟ نکند کسی غیر از من و پدرشان آدم امن زندگیشان باشد؟ نکند ناخواسته بهشان آسیب زده باشیم و یک روز یک تراپیست درحالیکه دستمال کاغذی بهشان تعارف می‌کند بگوید: این مسأله برمی‌گرده به کودکی شما... آه خدای من. چه بار سختی گذاشتی روی دوش ما. من هنوز توی تربیت خودم مانده‌ام. فکر کنم باید همین روزها را سفت بچسبم. همین روزها که له‌له می‌زنم برای یک ساعت تنهایی. یک ساعت سکوت. همین روزها که دخترم اجازه گفتگو با هیچ احدی را نمی‌دهد. که هنوز جمله‌ام تمام نشده می‌پرسد: «مامان چرا؟» «مامان یعنی چی؟» «مامان چرا خندیدی؟» «مامان چی یواشکی به بابا گفتی؟» و پسرم... ادامه👇

پریشب، یک پیامک آمد روی گوشیم. نوشته بود: «سلام عزیزم. فلانی هستم. چطوری می‌تونم ازت وقت مشاوره بگیرم برای بدغذایی دخترم؟» با
پریشب، یک پیامک آمد روی گوشیم. نوشته بود: «سلام عزیزم. فلانی هستم. چطوری می‌تونم ازت وقت مشاوره بگیرم برای بدغذایی دخترم؟» با دیدن اسم «فلانی»، ناگهان رفتم به بیست سال قبل. کلاس اول دبیرستان. مدرسه‌ی فرزانگان نیشابور. فکر کن برمی‌گشتیم به سال ۱۳۸۶، زنگ تفریح قبل از کلاس شیمی‌. بعد یکی می‌آمد در گوش ما دو نفر می‌گفت: سال ۴۰۵، یعنی بیست سال بعد، هردوی شما پزشک هستید و هرکدام یک دختر و یک پسر دارید! و بعد می‌رفت... احتمالا از تصورش قند توی دلمان آب می‌شد. شاید هم پقی می‌زدیم زیر خنده. یا زور می‌زدیم خود ۳۴ ساله‌مان را تصور کنیم. آن زمان ۳۴ ساله‌ها ازنظر ما آدم‌هایی بودند که دیگر راستی راستی بزرگ شده‌اند، زندگی برایشان کاملا جدیست و تکلیفشان با خودشان معلوم است. حالا واقعا بیست سال از اول دبیرستان من گذشته؟ بیست نوروز؟ بیست ماه رمضان؟ بیست تولد؟ هزااار و چهل هفته؟! ۷۳۰۰ تا صبح و عصر و شب؟ آه‌‌... باید سعی کنم ذهنم دوباره نرود سمت کارهای بزرگی که می‌توانستم در این مدت، ذره‌ ذره انجام بدهم و ندادم. ضعف‌هایی که می‌شد آرام‌ آرام برطرفشان کرد و نکردم. ادامه👇

ممنونم که برام کامنت گذاشتید. نمی‌دونم چیزی درباره آرکتایپ‌های شخصیتی شنیدین یا نه؟ نمی‌دونم چند نفر شما مثل من بُعدِ «آتنا»ت
ممنونم که برام کامنت گذاشتید. نمی‌دونم چیزی درباره آرکتایپ‌های شخصیتی شنیدین یا نه؟ نمی‌دونم چند نفر شما مثل من بُعدِ «آتنا»تون خیلی پررنگه. من هم چیزی از این کهن‌الگو ها نمی‌دونستم تا اینکه از چند نفر از دوستانم شنیدم که بهم میگفتن: «عطیه تو چقدرررر آتنایی!» (اگر نمی‌دونید‌ چی هست سرچ کنید) حتما بخشی‌ از این طرز فکر هم اثر تربیته. بابا از بچگی بیکاری رو خیلی مذموم می‌دونست و تو موقعیت‌های مختلف برامون یادآوری می‌کرد که: «این کار بیهوده‌اس» «این حرف بی‌فایده‌اس» «این وقت تلف‌کنیه» «شاید اگر بجای این همه وقت گذاشتن روی این کار فلان کارو انجام بدی بهتر باشه» من قدردان پدرم هستم. مدیونشم و دستشو می‌بوسم. چه آتنا باشیم چه هرنوع شخصیت دیگه، نیاز داریم که خدا بهمون کمک کنه قدرت تشخیص داشته باشیم. قدرت تشخیص اینکه کی وقت چه کاریه. کدوم کار عبثه. و کدوم نوع استراحت بعدش حسرتی نداره‌...‌ اما درباره کامنت‌هاتون درباره اون پسر جوون: خط آخر گفتم. من داشتم خودمو تو چهره اون می‌دیدم. که پرداختن به هرکسی غیر خودم بی‌فایده‌ترین کار دنیاست...

#روزنوشته ساعت هفت صبح‌ است. از همسرم خواستم کنار بچه‌ها بماند و من به‌جایش برای خرید نان بروم. حالا توی ماشین نشسته‌ام و تا رسیدن نوبتم، مشغول نوشتن این چند خطم. نفرِ قبل از من، پسری حدود شانزده، هفده‌ساله است که نزدیک به نیم ساعت است جلوی نانوایی نشسته و تقریباً هیچ کاری نمی‌کند. هیچ کاری. فقط رفت‌وآمد ماشین‌ها را تماشا می‌کند. هر چند دقیقه یک‌بار نگاهی به ساعت مچی‌اش می‌اندازد. بعد با نوک کفشش سنگ‌ریزه‌های روی زمین را این‌طرف و آن‌طرف می‌زند و دوباره و دوباره و دوباره همین کارها را تکرار می‌کند. نمی‌دانم شما هم به همان چیزی فکر می‌کنید که من فکر می‌کنم یا نه. به «وقت». به «فرصت». به سال‌هایی که آرام و بی‌صدا از کنارمان عبور می‌کنند. به زندگی که ذره ذره و بی‌وقفه، از لای انگشت‌هایمان سُر می‌خورد و می‌ریزد. دلم می‌خواهد پیاده شوم، کنارش بنشینم و بگویم: چرا الان کتابی در دستت نیست؟ چرا چیزی نمی‌نویسی؟ از فکرهایت. از چیزهایی که دوست داری روزی به آن‌ها برسی. حتی از دیروزت بنویس؛ از کارهایی که کردی و کارهایی که با خودت می‌گویی کاش جور دیگری انجامشان داده بودی. یا اصلاً چرا چیزی زیر لب زمزمه نمی‌کنی؟ چرا چیزی یاد نمی‌گیری؟ مثلاً نمی‌شود همین‌جا، توی همین نیم ساعت، چند جمله انگلیسی یاد بگیری؟ یک غزل از حافظ حفظ کنی؟ یا چند آیه از قرآن را به خاطر بسپاری؟ بعد ناگهان فکر می‌کنم... اگر همین حالا، به جای سی‌وچهار سال، هفده ساله بودم، روزهایم چطور می‌گذشتند؟ آه... فقط تصورش کافی است. انگار چیزی زیر پوستم راه می‌رود؛ حسرتی مبهم، شبیه بیدار شدن از خوابی طولانی و فهمیدن اینکه هفده سال گذشته و منِ سربه‌هوا سال‌ها روی دشتی از جواهر راه رفته‌ام، بی‌آنکه خم شوم و چیزی برای خودم بردارم. بهرحال سی‌وچهار سال از جوان‌ترین روزهای عمرم گذشته است. دیگر شکل زندگی عوض شده. حالا «ساعت‌»ها میان شیر دادن و غذا درست کردن و جمع کردن خانه و خواباندن بچه‌ها گم می‌شوند‌‌... باز به خودم نهیب می‌زنم! عطیه این‌ها وقت تلف‌شده نیستند. شاید بعضی از عزیزترین تکه‌های زندگی، همین‌جا پنهان شده باشند، ها؟ اما من از زمان حرف می‌زنم. از یک ساعت وقت خالی. با تمرکز. بدون خستگی... می‌دانم می‌دانم. فرصت‌ها هنوز هستند، اما دیگر شکل گذشته‌شان را ندارند. جواهرها هنوز هستند، اما دیگر مثل آن روزها بی‌حساب پیش پایم نریخته‌اند. حالا دیگر فقط خم شدن کافی نیست، باید بعضی‌هایشان را میان شلوغی روزها، با جان کندن پیدا کنم. گاهی لابه‌لای خواب بچه‌ها. گاهی در سکوت کوتاهِ گرگ‌ومیشِ صبح. گاهی پشت چراغ قرمز. گاهی همین‌جا، در صف نانوایی. اما من به رحمت تو امید دارم خدا... خدای «جبار» من... خدای جبران‌کننده کاستی‌ها... باید کم‌کم پیاده شوم. پسر هنوز همان‌جا نشسته است. و من حالا، به جای او، به خودم نگاه می‌کنم... 👩🏻‍🍼دکتر عطیه محمدزاده پزشک و مشاور تغذیه و بدغذایی کودکان کانال های ارتباطی ما: 👈 ارتباط با ما" @blwhelp 👈 ایتا " https://eitaa.com/mamanatie 👈 بله" https://ble.ir/mamanatie

خوب شد دهانم را بستم! ساعت ۹:۱۵ شب بود. بچه‌ها هردو حدود ساعت ۸:۳۰ خوابیدند. از اتاق آمدم بیرون. فقط یک چراغ کم‌نور را روشن گذاشتم و توی تاریکی با یک لیوان بزرگ چای داغ نشستم روی مبل. در پس‌زمینه تصوراتتان، صدای گوش‌نواز و نوستالژیک کولر آبی را هم اضافه کنید. عجب مامان خوشبختی! بهتر از این نمی‌شود. اما من به پهنای صورت اشک می‌ریختم! چون واقعیت این است که از ساعت ۶ عصر دیگر تحمل بچه‌ها را نداشتم. دلم سکوت می‌خواست. تنهایی می‌خواستم. خوی درنده‌ام زده بود بالا. هر لحظه ممکن بود داد بزنم. هی توی دلم استغفار می‌کردم و می‌گفتم فقط دو ساعت دیگر دوام بیاور. فقط دو ساعت. بالاخره می‌خوابند. بعد تو می‌مانی و سکوت و تاریکی و یک نوشیدنی داغ. از خدا می‌خواستم یکی را بفرستد دم در و این دوتا را فقط نیم ساعت از جلوی چشمم دور کند. ولی کسی را که نفرستاد بماند، همان همسرم را هم فرستاد شیفت تا خود صبح :) شش ساله از هفت صبح بیدار بود. از فرط کم‌خوابی چشم‌هایش آلبالو گیلاس می‌چید، اما دست از سر آن عروسک کذایی برنمی‌داشت. دستم روی کلید برق بود و توی دلم می‌گفتم کاش بچه‌ها هم کلید خاموش و روشن داشتند. هر وقت خسته شدی خاموششان می‌کردی و می‌گذاشتی‌شان توی کشو تا فردا صبح. یا حتی بعضی وقت‌ها تا جمعه‌ی هفته‌ی بعد! فقط گاهی برای اینکه باتری‌شان نخوابد، نیم ساعتی روشنشان می‌کردی! شش ساله اما حسابی در نقش خودش فرو رفته بود. دیگر طاقتم طاق شد. دوست داشتم توی چشم‌هایش نگاه کنم و بگویم: دست از این مسخره‌بازی بردار. این عروسک چه فرقی با لنگه‌کفش یا سطل آشغال دارد؟ همه‌شان یک شیء هستند دیگر. یک ساعت است داری برایش پتو و بالش درست می‌کنی؟ اما خوشبختانه لال شدم. نمی‌دانم چطور به عقلم رسید ولی زبانم را با صلوات مشغول نگه داشتم تا اراجیف به هم نبافم. بعد صدای دخترم را شنیدم: «بخواب عزیزم. من مراقبت هستم.» و یکهو انگار تهِ مغزم، جایی که سال‌ها خاک خورده بود، رعد و برقی زد. یک تصویر آمد جلوی چشمم. یک پتوی کوچک مراودید دوزی شده... بالشی مینیاتوی... نفس‌های تند گنجشک... مادرم، مادر جوانم🥺 و خودم... عطیه لاغرِ ۶ ساله... خدای من‌! هم‌سن دخترم بودم. یادم نیست چطور یک جوجه‌گنجشک پایش به خانه‌ ما باز شده بود و شده بود همه دنیای من! آن شب انگار کاری مهم‌تر از خواباندن او نداشتم. مادرم کمی خیاطی بلد بود. نشست پای چرخ خیاطی سینجر مشکی‌اش و با اضافه پارچه‌هایش برای گنجشکم یک تشک و پتو و بالش دوخت! تشک و پتویی بسیار کوچک دقیقا در ابعاد یک دستمال کاغذی و بالشتی مینیاتوری و بی‌نهایت بامزه. هر سه به رنگ لیمویی! خوب بخاطر دارم که روی پتو ۵ تا مروارید طلایی با فاصله از هم می‌درخشید‌‌. آن شب در دنیای کوچکِ عطیه ۶ ساله، مهمترین مأموریت جهان، خواباندنِ یک جوجه گنجشک زیر آن پتوی سبک اما گرم‌و‌نرم بود. یادم نیست ساعت چند بود. برای خواب دیر شده بود یا نه. مامان ثانیه‌ها را می‌شمرد تا بخوابم یا نه. مهره‌های کمرش می‌سوخت یا نه. توی دلش هزار بار گفته بود: «خواهش می‌کنم بقیه‌اش را بگذار برای فردا» یا نه. بعد از اینکه بالاخره خوابیدم، زیر پتو هق‌هق گریه کرده بود یا نه... فقط یک تصویر را خوب به خاطر دارم: یک پتوی کوچک با پنج مروارید طلایی. و جوجه‌گنجشکی که تا صبح، کنار خودم زیر همان پتو خوابید... شاید مادرم هم آن شب توی سکوت و تاریکی خانه، کنار چرخ خیاطی پدالی‌اش و لیوان چایی که سرد شده، نگاهی به دختر ۶ساله‌اش که آرام و عمیق خوابیده انداخته و توی دلش گفته: خوب شد که... #روزنوشته 👩🏻‍🍼دکتر عطیه محمدزاده پزشک و مشاور تغذیه و بدغذایی کودکان @mamanatie کانال های ارتباطی ما: 👈 ارتباط با ما" @blwhelp 👈 ایتا " https://eitaa.com/mamanatie 👈 بله" https://ble.ir/mamanatie

یه تیکه کوچیک از استخون گردن مرغ! اندازه یه نخود. توی همون سوپی بوده که ساعت ۸ بهش دادم. یعنی تمام اون یه ساعتی که توی تراس روی پام خواب بود و تمام مدتی که بهش شیر می‌دادم و هی سینه رو ول می‌کرد، اون تیکه استخون توی دهنش بوده🥺 اینو اینجا تعریف کردم چون در ارتباط با غذا بود. بیاین یه تصمیم بگیریم. وقتی می‌خوایم برای بچه‌ها سوپ مرغ بپزیم، مرغ رو جداگونه بپزیم، گوشتش رو کامل از استخون جدا کنیم و بعد به سوپ اضافه کنیم. مخصوصاً وقتی قراره سوپ مدت زیادی بپزه. چون استخون‌ها ممکنه از هم جدا بشن و یه تیکه کوچیکشون، اتفاقی، توی غذای بچه‌ها بمونه. الهی که بلا دور باشه از همه بچه‌های نازنین جهان😭 شب بخیر. 👩🏻‍🍼دکتر عطیه محمدزاده پزشک و مشاور تغذیه و بدغذایی کودکان #هشدار کانال های ارتباطی ما: 👈 ارتباط با ما" @blwhelp 👈 ایتا " https://eitaa.com/mamanatie 👈 بله" https://ble.ir/mamanatie

خدا خیلی بهمون رحم کرد. اونقدر که مامانم بچه رو ازم گرفت و گفت برو سجده شکر به‌جا بیار. شام خونه مامان بودیم و قرار بود شب هم بمونیم. چون پسر ۱۱ ماهه‌م شبا زود می‌خوابه، ساعت ۸، از سوپِ شام بهش دادم و بردم بخوابونمش‌. نمی‌خوابید. کلافه بود. بقیه توی تراس چایی می‌خوردن و حرف می‌زدن. دلم پیششون بود. گفتم یه امشبو ولش کن. می‌برمش همون‌جا بخوابونم. نهایتاً یه ساعت از رو پام برش نمی‌دارم و هر وقت بیدار شد، می‌برمش توی اتاق تاریک و دیگه می‌خوابه تا صبح. توی تراس لالایی گذاشتم و با اینکه شلوغ بود، خوابید. وقتی داشت گیج می‌شد، یکی دو بار عُق زد! بلندش کردم، یه سرفه زد و خوب شد. تعجب کردم، ولی گفتم حتماً ریفلاکس کرده و شیر اومده توی دهنش. خوابید. از رو پام هم گذاشتمش پایین. یه ساعت بعد بیدار شد. خواستم سریع ببرمش اتاق و دوباره بخوابونمش، ولی باز گفتم ولش کن بابا. دو ساعت بیدار باشه، با خودمون می‌خوابه. بهونه می‌گرفت. بردمش اتاق شیرش بدم. ولی هر دو سه قلپ که شیر می‌خورد، هی ول می‌کرد و دوباره سینه رو می‌گرفت. گفتم لابد بینیش کیپه، ولی نبود! شیرشو خورد و رفتیم پیش بقیه. یهو دیدم باز داره عُق می‌زنه! گفتم حتماً مویی چیزی توی دهنشه. رفتم دستامو شستم که دهنشو چک کنم. انگشتمو با احتیاط از گوشه دهنش بردم تو که یهو خورد به یه چیز تیز! خشکم زد. گفتم وای خدا... از رو زمین یه چیزی برداشته خورده! دوباره با انگشتم دنبالش گشتم، ولی هرچی تلاش کردم درنمیومد. رفته بود زیر زبونش، همون جایی که زبون به کف دهن وصل می‌شه. دست و پام می‌لرزید. از یه طرف می‌ترسیدم دست بزنم و با این گریه‌ها و تکون خورد‌هاش بپره تو گلوش، از یه طرف می‌دونستم باید هرجوری شده درش بیارم. بالاخره با هزار ترس و احتیاط، توی پوزیشنی که فکر می‌کردم خطر کمتری داره، گرفتمش و کشیدمش بیرون. بگو چی بود؟😣

ساعت ۴:۴۷. ساعت ۳ بیدار شدم. نماز خوندم و بعدش یه کم قرآن. ولی اونقدر سخت و پیچیده بود که رفتم از چت‌جی‌پی‌ پرسیدم ببینم این آیه ۳۷ سوره احزاب چی‌چی می‌گه! آقا خوب شد پیامبر نشدیم😂 چقدر سخت بوده. فک کن تو این آیه خدا به پیامبر میگه ما مقرر کردیم که تو با همسر پسرخونده‌ات بعد اینکه از هم جدا شدن ازدواج کنی! چرا؟ برا اینکه عرب جاهل اون زمان هیچ فرقی بین پسر واقعی و پسرخونده قائل نبوده و ازدواج با همسر سابق پسرخونده خیلی عجیب غریب بوده. خدا به پیامبر حکم کرده که بااین کار به مردم بفهمونه بابا احکامی که برای فرزند واقعی جاریه برای فرزندخونده جاری نیست. حتی‌ پیامبر به این پسرخونده‌اشون توصیه می‌کنن که از خدا بترسه و زندگیش رو حفظ کنه و متارکه نکنن ولی خب مقدر شده بوده که زندگیشون خاتمه پیدا کنه. بعد خدا به پیامبر میگه واستا ببینم‌! نکنه نگران حرف و حدیث مردمی؟ موقع اجرای فرمان الهی نباید از سرزنش مردم بیم داشته باشی. (پیامبر واقعا نگران واکنش مردم بودن) خلاصه که چت‌جی‌پی‌تی میگه پیام آیه اینه: حقیقت و حکم الهی باید جایگزین سنت‌های نادرست اجتماعی بشه حتی اگر اجرای اون برای مردم عجیب باشه یا باعث حرف و حدیث بشه. داشتم می‌گفتم آشپزخونه رو مرتب کردم. گوشیمو تاحدی پاک‌سازی‌ کردم. و.... عجیب برکتی داره این ۴ صبح بیدار شدن. امیدوارم اگه نیاز به «وقت» دارید ولی اصلا عادت به سحرخیزی ندارید، خدا قدرتتون رو زیاد کنه و تجربه‌ش کنید. مخصوصا اگر مادر هستید و بچه‌هاتون رو غل و زنجیری می‌بینید به دست‌وپاتون #روزنوشته @atiemohamadzade

ساعت ۴ صبح است. یازده مرداد. بیدارم. کاملا بیدار. و خوشحالم. خیلی خوشحال. بعد از مدت‌ها، ساعت ۳ بیدار شدم. نه با گریه‌ی بچه، نه برای شیر دادن، نه با صدای همسرم که: «پاشو دیگه، الان قضا می‌شه!» که برای خودم... برای عطیه. مریم راست می‌گفت. یک بار گفته بود: «چرا همه‌تون وقتی خودتون رو معرفی می‌کنید، می‌گید مامانِ فلانی؟! اگه یک روز بچه‌تون رو ازتون بگیرن، چی براتون می‌مونه؟ خودتون هویت ندارید؟ شما کی هستید؟» آن موقع شاید حرفش کمی تند به نظر می‌رسید. اما حالا، توی گرگ‌ومیشِ صبح، وسط خانه‌ای که همه خواب‌اند و من بیدار، بیشتر می‌فهممش. سماور را پر از آب کردم. سجاده را پهن کردم و نماز صبح را اول اذان خواندم. بعد هم آن دستور معروف حاج یا شیخ یا آیت‌الله، نمی‌دانم دقیقا کدام، حسنعلی نخودکی را خواندم. بنظرم، رزق هرکسی که باشد، بالاخره یک روز سر راهش قرار می‌گیرد. و چه خوشبختم اگر این، من واسطه‌ی رسیدنش به شما باشم. اگر خواندید، من را هم دعا کنید. خودم اردیبهشت سال گذشته، در سفر شمال، از یک مادربزرگ مشهدیِ مسن یاد گرفتم. در نمازخانه‌ی محل اسکان نشسته بود، صفحه‌ی گوشی‌اش را باز کرده بود و به هرکسی که وارد می‌شد، اصرار می‌کرد: «از این عکس بگیرید. بعد از نمازهای واجب بخونیدش. حتما بخونید» من هم عکس گرفتم. و صد حیف که یک سال تمام پشت گوش انداختم. تا اینکه یک عزیز دیگر، دوباره و با تأکید بهم توصیه‌اش کرد. و از وقتی شروعش کردم... ولش کن! این‌ها را شاید یک وقت دیگری بنویسم. فعلاً ساعت چهار صبح است و من بیدارم. سجاده را برای همسرم پهن گذاشتم. کتاب خواندم. چای دم کردم. بچه بیدار شد. خواباندمش. باز کتاب خواندم. به کارهای صبح فکر کردم و چندتایشان را نوشتم. اولی: صبحانه. یک صبحانه‌ی سریع و البته انگشتی که بچه‌ی یازده‌ماهه هم بتواند دلی از عزا دربیاورد. شاید کوکوی کدو بد نباشد. عدسی هم گزینه‌ی بدی نیست. بیشتر درست می‌کنم که اضافه‌اش بماند برای شام. ها؟ بعد باید اولین پیام را هم برای مادرهای گروه مرداد بفرستم و مسیر یک‌ماهه‌مان را با هم شروع کنیم. دیروز، بعد از مدت‌ها، یقه‌ی خودم را گرفتم و خودم را از باتلاق روزمرگی کشیدم بیرون. یک جلسه‌ی کاری دوساعته داشتیم برای شروع دوباره‌ی کار. فکرش را هم نمی‌کردم برگشتن به کار، بعد از تولد فرزند دوم، این‌قدر طول بکشد. اما باز هم شکر. شکر که امروز، دقیقا یک روز مانده به اتمام شش سالگی دخترم، کمی بیشتر از این سالها «عطیه» هستم... (اگر خواستید جستجو کنید بنویسید هدیه حاج حسنعلی نخودکی به امام خمینی) 👩🏻‍🍼دکتر عطیه محمدزاده پزشک و مشاور تغذیه و بدغذایی کودکان #روزنوشته @atiemohamadzade

دانشجو که بودم یکی از بچه‌های دانشگاه که خودش الان متخصص زنانه، چند باری اومده بود خوابگاه دیدن هم‌اتاقی من که میشد دوستش. بعدها همین هم‌اتاقی من میشه زن‌داداشش. من اصلا این عزیز رو یادم رفته بود شماره‌اش رو هم نداشتم‌ اما همین الان ازش پیام گرفتم که دختر سه‌ساله داداشش (یعنی در واقع دختر هم‌اتاقی من) پریروز با تنگی نفس بستری میشه و الان تو icu اینتوبه‌اس 🥺 اصلا نمی‌دونم چجوری یاد من افتاده و چرا به من التماس دعا گفته منم گفتم بیام اینجا به شماهم بگم دسته جمعی دعاش کنیم که به حق سه‌ساله امام حسین این بچه و همه بچه‌های مریض دیگه شفا بگیرن خیلی زود...

ساعت پنج صبح دیروز، وقتی که بچه‌ها هردو خواب بودند، تصمیم گرفتم از خانه بزنم بیرون و بعد از کمی پیاده‌روی با دوتا سنگک داغ برگردم. سبک‌ترین لباس‌هایم را پوشیدم که به خیال خودم خنکای صبح را خوب لمس کنم، اما در را که باز کردم انگار ظهر منتظرم ایستاده بود! یاد تابستان سال ۹۰ افتادم. دو هفته بعد از کنکور بود که با مامان و بابا رفتیم حج. هرسحر برای نماز صبح می‌رفتیم مسجد‌الحرام و من هربار تصور می‌کردم در هتل که باز شود خنکای صبح می‌خورد توی صورتم اما هربار انگار در فِر باز می‌شد! بگذریم. پیاده‌روی را آرام شروع کردم. انگار خیابان هنوز بیدار نشده بود. دریغ از یک جنبنده! فقط چند‌ده متر آن‌طرف‌تر، کنار پیاده‌رو، یک نقطه نارنجی درحال حرکت دیدم. صدایی که به گوش می‌رسید، صدای خش‌خش جارو بود و آوازِ چند یاکریم‌. بیچاره‌ها... من که همین زندگی سگ... ببخشید همین زندگی سخت که صبح تا شب یک بچه به پاچه چسبیده باشد و یکی از خروس‌خوان تا بوق سگ سه بار در ثانیه بگوید «مامان» را ترجیح می‌دهم به آن زندگی که ۸۷ درصد عمرم را نشسته باشم روی سیم برق و یک جمله تکراری را بگویم! تازه! در بعضی از شهرهای ایران هم بهم بگویند «موسی کو تقی!» دیگر از قد و قواره و قیافه‌ عین همشان نگویم. انگار خدا یکیشان را کپی کرده و بعد همانطور که انگشتش روی دکمه paste بوده خوابش برده. فکر کن قیافه‌ات با جاری، بابابزرگ، مادرشوهر، شوهرعمه و حتی‌ آن دوسه تای روی سیم برق روبرویی‌ مو نزند! این هم شد زندگی؟ اعصابم خرد شد! وای که مثل سگ از سگ می‌ترسیدم. نصف ذهنم درگیر ترحم به یاکریم‌ها بود و نصف دیگر درگیر پیدا کردن راه فرار از دست سگ احتمالی! شاید بزرگی این ترس ناشی از تجربه کودکی‌ام باشد‌‌. خوب به‌خاطر دارم. توی باغ بابابزرگ بودیم که سگی با زبان آویزان دنبالم کرد.. هنوز صدای گوپ گوپ قلب شش ساله‌ام را توی گوش‌هام میشنوم‌. بااینکه ۲۸ سال گذشته. رسیدم به فضای سبز نزدیک خانه. حالا آدم‌های زیادی درحال پیاده روی بودند و دیگر خبری از ترس نبود‌. نشستم روی یک نیمکت و بعد از مدتها این چند خط روزانه‌نویسی را نوشتم. یادتان هست گفته بودم یکی از شوق‌های زندگی‌ام شوق زیستن به گونه‌ای متفاوت از همیشه است؟ صبح که در را باز کردم، فکر می‌کردم فقط دارم از خانه بیرون می‌روم. حالا که برگشته‌ام، مطمئن نیستم فقط همین اتفاق افتاده باشد. نان‌های گرم را که روی میز گذاشتم، بچه‌ها هنوز خواب بودند. صدای آشنای آقای پناهیان توی گوشم می‌پیچید: «از این به بعد دیگر هیچ‌کس نباید مثل گذشته زندگی کند...» یکشنبه ۲۸ تیر ۴۰۵ @atiemohamadzade

همراهانِ عزیز همپات❤️ با یقین به فرموده‌ی خداوند که؛ «وَمَنْ يَتَوَلَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَالِبُون» لحظه‌هامون رو سپری کنیم. در صورت قطعی اینترنت، کانال همپات در بله و ایتا فعال هست. لینک کانال همپات در بله لینک کانال همپات در ایتا دعا برای فرج رو در اولویت کارهای کوچیک‌و‌بزرگمون بذاریم صلوات ، سوره فتح و دعای مرزداران برای پیروزی جبهه مقاومت ان شا الله🌱✨ 🌱همپات🌱 سبک زندگی به شیوه "خویش" برای زنانی که به سمت قدرت و رهایی در حرکت اند. ➳༻❀༺➳ @hampat_ir ➳༻❀༺➳ 🌐اینستاگرام🖊تلگرام🖊بله🖊ایتا

یه یادآوری خوب از محدثه (از فضای هم‌فکری پیش‌قدمی ها برش داشتم می‌ذارم اینجا) ایشون دوتا پسر هم‌سن دوتا بچه های من داره: محدثه مریم چیزی که به من هزار درصد کمک می‌کنه نوشتن برنامه های روز بعد، شب قبل از خوابه. و کنار اون نوشتن چجوری استفاده کردنم از زمانه که با ژورنال نویسی پیش قدم جلو چشممه همیشه. اگه شب قبل یا حتی روز ننویسم، به معنای واقعی روزم رو گم می‌کنم و بازدهیم میاد پایین من با همین نوشتن ها مسیر اون روزم روشنه، می دونم من مثلا ویدئو دو ساعتی هست باید ببینم یا فلان صوت رو حتما باید گوش بدم و.. شده تو n تا بازه پنج تا ده دقیقه ای اون جلسه آموزشی دو ساعته رو ببینم ولی در نهایت اون روز دیدمش و حالم با تلاشم خیلی خوب بوده وگرنه با دوتا زلزله (منظورش بچه‌هاشه😂) خیلی راحت می تونستم بگم نمیشه و بذارمش برای یه فرصت بهتر و متمرکزتر.. نوشتن برنامه شب قبل، حتی اول صبح هم نه چون صبح که بیدار میشی باتری تو فوله، با فکر کردن به اینکه امروز چیکار کنی از انرژی روانیت کم میشه

بعد ۶ سال هنوز برام عجیبه روش تکثیر این گیاه! برگو جدا می‌کنی می‌ندازی پای یک گلدون. بدون اینکه تو خاک باشه صرفا با اندک رطوب
بعد ۶ سال هنوز برام عجیبه روش تکثیر این گیاه! برگو جدا می‌کنی می‌ندازی پای یک گلدون. بدون اینکه تو خاک باشه صرفا با اندک رطوبت خاک یه همچین معجزه ای رخ می‌ده..

شاید اگه شما دوتا نبودین وسط این تلخیا، روزام جور دیگه‌ای می‌گذشت
+4
شاید اگه شما دوتا نبودین وسط این تلخیا، روزام جور دیگه‌ای می‌گذشت

پیش‌قدمی که باشی هی برمی‌گردی حرفاتو اصلاح می‌کنی. نوشته بودم رو صفحه گوشی «همه» دیدم واقعیت نداره، ویرایشش کردم.

وقتی رو صفحه گوشی همه پیش‌بینی جنگه، چشمای مامانِ یه ۶ماهه چی می‌بینه؟ قبلا از چالش های بچه داری گفتم، یه بارم اعتراف کنم که
+3
وقتی رو صفحه گوشی همه پیش‌بینی جنگه، چشمای مامانِ یه ۶ماهه چی می‌بینه؟ قبلا از چالش های بچه داری گفتم، یه بارم اعتراف کنم که این کوچولو اجازه نمی‌ده بازیچه تحلیل‌گرهای هلاکِ لایک و ویو بشم :)