fa
Feedback
عطیه محمدزاده:)

عطیه محمدزاده:)

رفتن به کانال در Telegram

عطيه محمدزاده مؤسس کلینیک آکادمی همپات @hampat_ir تغذیه اطفال: @mamanatie

نمایش بیشتر
6 148
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-67 روز
-1330 روز
آرشیو پست ها
همراهانِ عزیز همپات❤️ با یقین به فرموده‌ی خداوند که؛ «وَمَنْ يَتَوَلَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَالِبُون» لحظه‌هامون رو سپری کنیم. در صورت قطعی اینترنت، کانال همپات در بله و ایتا فعال هست. لینک کانال همپات در بله لینک کانال همپات در ایتا دعا برای فرج رو در اولویت کارهای کوچیک‌و‌بزرگمون بذاریم صلوات ، سوره فتح و دعای مرزداران برای پیروزی جبهه مقاومت ان شا الله🌱✨ 🌱همپات🌱 سبک زندگی به شیوه "خویش" برای زنانی که به سمت قدرت و رهایی در حرکت اند. ➳༻❀༺➳ @hampat_ir ➳༻❀༺➳ 🌐اینستاگرام🖊تلگرام🖊بله🖊ایتا

یه یادآوری خوب از محدثه (از فضای هم‌فکری پیش‌قدمی ها برش داشتم می‌ذارم اینجا) ایشون دوتا پسر هم‌سن دوتا بچه های من داره: محدثه مریم چیزی که به من هزار درصد کمک می‌کنه نوشتن برنامه های روز بعد، شب قبل از خوابه. و کنار اون نوشتن چجوری استفاده کردنم از زمانه که با ژورنال نویسی پیش قدم جلو چشممه همیشه. اگه شب قبل یا حتی روز ننویسم، به معنای واقعی روزم رو گم می‌کنم و بازدهیم میاد پایین من با همین نوشتن ها مسیر اون روزم روشنه، می دونم من مثلا ویدئو دو ساعتی هست باید ببینم یا فلان صوت رو حتما باید گوش بدم و.. شده تو n تا بازه پنج تا ده دقیقه ای اون جلسه آموزشی دو ساعته رو ببینم ولی در نهایت اون روز دیدمش و حالم با تلاشم خیلی خوب بوده وگرنه با دوتا زلزله (منظورش بچه‌هاشه😂) خیلی راحت می تونستم بگم نمیشه و بذارمش برای یه فرصت بهتر و متمرکزتر.. نوشتن برنامه شب قبل، حتی اول صبح هم نه چون صبح که بیدار میشی باتری تو فوله، با فکر کردن به اینکه امروز چیکار کنی از انرژی روانیت کم میشه

بعد ۶ سال هنوز برام عجیبه روش تکثیر این گیاه! برگو جدا می‌کنی می‌ندازی پای یک گلدون. بدون اینکه تو خاک باشه صرفا با اندک رطوب
بعد ۶ سال هنوز برام عجیبه روش تکثیر این گیاه! برگو جدا می‌کنی می‌ندازی پای یک گلدون. بدون اینکه تو خاک باشه صرفا با اندک رطوبت خاک یه همچین معجزه ای رخ می‌ده..

شاید اگه شما دوتا نبودین وسط این تلخیا، روزام جور دیگه‌ای می‌گذشت
+4
شاید اگه شما دوتا نبودین وسط این تلخیا، روزام جور دیگه‌ای می‌گذشت

پیش‌قدمی که باشی هی برمی‌گردی حرفاتو اصلاح می‌کنی. نوشته بودم رو صفحه گوشی «همه» دیدم واقعیت نداره، ویرایشش کردم.

وقتی رو صفحه گوشی همه پیش‌بینی جنگه، چشمای مامانِ یه ۶ماهه چی می‌بینه؟ قبلا از چالش های بچه داری گفتم، یه بارم اعتراف کنم که
+3
وقتی رو صفحه گوشی همه پیش‌بینی جنگه، چشمای مامانِ یه ۶ماهه چی می‌بینه؟ قبلا از چالش های بچه داری گفتم، یه بارم اعتراف کنم که این کوچولو اجازه نمی‌ده بازیچه تحلیل‌گرهای هلاکِ لایک و ویو بشم :)

۵/۵ ساله رو راهی پیش‌دبستانی کردم و ۶ماهه رو خوابوندم. بعد کدو حلوایی آماده کردم بذارم بخارپز بشه واسه اولین وعده غذای کمکی... انگار همین دیروز بود که رفتم قابلمه پیرکس کوچولو خریدم واسه اولین سوپ دخترم...

دو هفته پیش دو کیلو کیوی خریدم و این یک دونه از بین هزاران دونه فرصت حیات پیدا کرد
دو هفته پیش دو کیلو کیوی خریدم و این یک دونه از بین هزاران دونه فرصت حیات پیدا کرد

صبح ساعت ۸:۴۵ واکسن ۶ماهگی رو زدیم و ۹ خونه بودیم. الانم که ۳:۳۰ عصره بردیمش حموم. حمومو بلافاصله بعد واکسن هم میشه برد‌. از تعجب خانم کمکی بنظرم رسید خیلیا ممکنه این تصور رو داشته باشن که بعد واکسن نمیشه بچه رو حموم کرد. حالا تازه می‌خوام استامینوفن بدم بهش. دادن استامیتوفن قبل واکسن یا بلافاصله بعد واکسن کار غلطیه‌. چراکه سودی برای بچه نداره، احتمال تداخل با واکسن‌های خوراکی هم هست. پس وقتی تب شروع می‌شه استامینوفنو می‌دیم. اونم نه واسه جلوگیری از تشنج، چرا که کنترل تب جلوی تشنج رو نمی‌گیره. (خود التهابی که به واسطه بیماری تو بدن ایجاد می‌شه ممکنه تشنج بده نه تب) پس چرا تبو کنترل می‌کنیم؟ (چه درباره واکسن چه بیماری‌ها) چون تب می‌تونه بی‌حالی، بی‌قراری یا بی‌اشتهایی بده‌، استامینوفن می‌دیم که بچه چه واسه تب چه واسه درد محل تزریق کمتر اذیت شه و از اون یکی دو روز عبور کنیم‌. ان‌شالله تبش که تموم شه (نهایتا پس‌فردا) غذای کمکی رو شروع می‌کنم. تا حالا که ۱۸۵ روزشه یعنی ۶ ماه و ۵ روز در حد تست کردن هم بهش غذا ندادم. دراین باره تو کانال تغذیه توضیحات بیشتر می‌دم‌. فعلا اگه اطفالم اجازه بدن می‌خوام یه کم بخوابم...

هسته های کیوی جوونه زدن :) فکر نمی‌کردم موفق شیم تجربه اولمون بود
هسته های کیوی جوونه زدن :) فکر نمی‌کردم موفق شیم تجربه اولمون بود

داشتم بیهوش می‌شدما ولی یه چیزی رو باید بگم قبل خواب. امسال دورهمی پیش‌قدم با نمایشگاه قرآن و ثبت نام پویش‌ها و کلاس حفظ همزمان شد‌. (یعنی یه اوضاعی) شرایط منم بخاطر بهم ریختن خواب ۶ماهه پیچیده شد. همه خبرا رو بچه ها زحمت کشیدن تو کانال همپات اطلاع رسانی کردن. خیلی بهتر و کامل‌تر از من. منم تا جایی که تونستم اینجا خبر دادم ولی فرصت نشد از کلاس حفظمون بگم :( امشب، برنامه محفل و دیدن اسمایی که بااون شرایطش حافظ ۲۰ جز از قرآن بود، باعث شد دوباره این موضوع برام یادآوری بشه و راستش ناراحتم بابتش. حالا همینجا خیلی ساده و بی مقدمه چینی می‌گم: اگه همیشه دوست داشتید حفظ قرآن رو شروع کنید ولی نکردید، شاید الان وقتش رسیده باشه... التماس دعا https://t.me/hampat_ir/1654

الان داشت می‌رفت بخوابه گفت: مامان به بابا هم درباره رمزمون بگم؟ گفتم آره اگه دوست داری گفت بابا مثلا بیا وقتی عصبانی شدیم بگیم اسما که دیگه عصبانی نباشیم 😐😐 ظاهرا یه درصدشم نفهمیده😂

وقتی در بدو ورودش شروع کرد به صحبت کردن من دنبال صاحب صدا می‌گشتم! باورم نمیشد این صدا، این اعتماد به نفس، این نشاط، مال این دختر باشه. اونایی که دیدن متوجه میشن از چی حرف می‌زنم‌. ۵/۵ ساله هم داشت باهام می‌دید و هر ۳۰ ثانیه ۳ تا سوال می‌پرسید‌. درباره‌اش در حد فهمش باهم گفتگو کردیم. اسمش اسما بود. بهش گفتم چقدر دوست دارم مثل اسما قوی باشم. من از ضعیف بودن بدم میاد. پرسید یعنی چی؟ بهش گفتم یعنی اسما باوجود مشکلاتی که داره‌، تونسته یه کار بزرگ انجام بده. پاهاش فلجه، برای تنفس همیشه نیاز به دستگاه داره، پوستش مریضه، دستاش مثل دستای ما نیست. (نمی‌تونستم بگم روحش) حتی چشاش نابیناس! اما کار بزرگی مثل حفظ قرآن رو انجام داده. کاری که خیلی از آدم هایی که مشکلات اسما رو ندارن نمی‌تونن انجام بدن. اسما می‌تونست غر بزنه. می‌تونست گریه کنه و همش شکایت کنه که چرا من شبیه بقیه نیستم. اما بجاش سعی کرده کاری که نیازی به چشم و دست و پا نداره انجام بده. گفتم اسما بدنش خیلی ضعیف تر از بدن ماست ولی فکر و ذهنش قویه. شاید قوی‌تر از ما. منم دلم می‌خواد فکر و ذهنم قوی باشه. گفتگومون رو ادامه دادیم و ازش یه چیزی خواستم. گفتم بیا یه قرار بذاریم. بیا «اسما» یه رمز بین من و تو باشه. هروقت دیدی فکرم ضعیف شده، مثلا وقتی دیدی بجای اینکه از احساسم حرف بزنم و خواسته‌ام رو بگم، دارم غر می‌زنم، سریع بهم بگو «اسما»! بیا وقتی اسمشو شنیدیم همه زورمونو بزنیم و سعی کنیم شبیه آدم‌هایی باشیم که فکرشون قویه. انگار از پیشنهادم خوشش اومده بود. ازش پرسیدم منم هروقت فکر کردم می‌تونی قوی‌تر باشی بهت بگم «اسما»؟ با خوشحالی گفت آره. گفتم امشب متحانش کنیم؟ گفت آره تو دو تا موقعیتی که همیشه چالش داشتیم رمز اسما رو امتحان کردم و شگفت زده شدم. یعنی حتی غذایی که همیشه دوست نداشت رو با اشتیاق فراوان خورد 😂 جوری که من تصور کردم تا الان ادا درمی‌آورده و نمی‌خورده. هرچند بنظرم چون پیشنهادم شبیه «بازی» بود اینقدر نتیجه حیرت‌انگیز شد. (وای که چی میشه همیشه یادم بمونه این بازی لعنتی چقدر معجزه می‌کنه) نمی‌دونم شاید حتی همین حرفای به ظاهر ساده هم واسه ۵ سالگی سنگین باشه. عیبی نداره‌ یک درصدش رو هم فهمیده باشه کافیه. آخ که من هرچی می‌کشم از ضعیف بودنمه... @atiemohamadzade

حافظ ۲۰ جزء از قرآن....
حافظ ۲۰ جزء از قرآن....

امروز دخترِ ۸ساله خانم کمکی هم اومده بود. ۵/۵ ساله ازم پرسید میشه گوش پاک‌کنارو با دوستم رنگ کنیم؟ اومدم بگم حیفه! اومدم بگم
امروز دخترِ ۸ساله خانم کمکی هم اومده بود. ۵/۵ ساله ازم پرسید میشه گوش پاک‌کنارو با دوستم رنگ کنیم؟ اومدم بگم حیفه! اومدم بگم خب چه کاریه رنگ کنین بندازین دور؟ اومدم بگم باهاشون کاردستی درست کنین بهتر نیست؟ ولی خوشبختانه هیچ‌کدومو نگفتم و ۲ ساعت کامل کیف کردن باهم

نمی‌دونی چقدر خوشحال شدم. انگار دیدم که تلاش های دوماهه‌ام نتیجه داده. من حتی اگه می‌دیدم کسی تو خونه میوه پوست گرفته و حواسش نبوده انداخته سطل آشغال برمی‌داشتم و می‌بردم می‌نداختم تو قابلمه روی بخاری. و هربار نگاشون می‌کردم و از اینکه اینقدر تمیز و برشته و بدون بو هستن لذت می‌بردم. گاهی حتی توی دستم می‌شکوندمشون و از صداش لذت می‌بردم :) از اون روز خانم کمکی هم هیچ پوستی رو دور نمی‌ندازه. حتی پوست لبو رو می‌بره می‌ندازه تو قابلمه. بهم گفت: عجب چیزی یادم دادی خودمم تو خونه دارم این کارو انجام میدم. گفت منم پوست میوه هارو دور نمی‌نداختم. نگه می‌داشتم آخر هفته میبردم روستا ولی هم بوی بد می‌گرفتن‌، هم سنگین می‌شد و همسرم می‌گفت ولش کن بابا سخته بردنشون. گفت همسرم وقتی دیده خیلی تعجب کرده و خوشحال شده و گفته عجب فکر خوبیه. خلاصه امروز برای بار دوم کیسه پر از پوست میوه رو با خودشون بردن و حالا قابلمه روی بخاری خالیه. اینارو نوشتم شاید نگاهتون به پوست میوه ها عوض شد :)

همون روز اول خانم کمکی دید روی بخاری یه قابمله گذاشتم و توش پوست میوه‌اس. یه کیسه پلاستیکی بزرگ هم کنار بخاری پر از پوست خشک شده میوه های مختلف و حتی سیب‌زمینی و بادمجون. پرسید واسه چی اینارو خشک می‌کنی؟ براش درباره واژه خشکاله گفتم. گفتم که اینارو اگه بندازیم سطل آشغال کپک می‌زنه، شیرابه با بوی خیلی بد تولید می‌کنه، پشه جمع می‌کنه و‌ محیط رو آلوده می‌کنه. اما اینجوری که خشک می‌شن، اون مشکلاتی که گفتم رو واسه طبیعت ایجاد نمی‌کنه. تازه یه غذای عالی هم واسه دام می‌شه. گفتم البته من هنوز نتونستم برسونم به دست کسی که دام داره‌. یادم می‌ره بذارم صندوق عقب و تو جاده ای جایی اگه گوسفند دیدیم بدیم به صاحبشون. در تمام مدت ایشون با دقت به حرفام گوش می‌داد و بعد گفت: من می‌تونم ببرمشون؟ ما ۵ تا گوسفند داریم تو روستا🥹🥹

حدود دوماه پیش بود که تصمیم گرفتم واسه کارای خونه کمک بگیرم. سه روز کمک گرفتم و وقتی اوضاع خونه کنترل و همه جا مرتب شد، دیدم انگار کم و بیش از پس کارا برمیام. اما مهم‌تر از اون دیدم که «به انرژی ناشی از مرتب کردن خونه نیاز دارم.» نمی‌دونم تجربه کردین یا نه. واسه خودم کم پیش اومده بود ولی دیدم که رسیدگی به خونه و نظم دادن به محیط داره بهم احساس نشاط و پویایی می‌ده. از قضا چند روز بعدش خوردیم به قطعی اینترنت و اون مدت‌زمانی که در شبانه روز درگیر گوشی بودم هم حذف شد و طبیعتاً رسیدگی به کارای خونه آسون‌تر شد‌. بعد از اون هم که وضعیت اینترنت بهتر شد، من تلاش زیادی برای دسترسی به سوشال مدیا نکردم و تازه چند روزه که بیشتر گوشی رو چک می‌کنم. اونم بخاطر اینکه حیفم میاد از فضای رشددهنده هم‌نیاز عقب بمونم. (باشگاه اختصاصی همپات) اما از حدود ۱۰ روز پیش بنظرم رسید کنترل کارای خونه از دستم خارج شده و دیگه نیاز به کمک دارم. و الان روز ششمی هست که کمک می‌گیرم.

من خیلی خیلی دیر دارم بهتون خبر می‌دم و تا الان بخشی از ظرفیت پویش ها تکمیل شده. پس اگر نیازتون هست همین الان اقدام کنید. چطور؟ این آدرس خوبی می‌تونه باشه: https://t.me/hampat_ir/1665

گروه چهارم: دوستانی که تابحال تجربه حضور در هیچ‌کدوم از دوره های عمومی یا اختصاصی همپات رو نداشتند و بدشون نمیاد کمی بیشتر با همپات آشنا بشن. و صد البته نیازشون هم با اهداف پویش‌ها همسو هست. (با بررسی اطلاعات مربوط به پویش‌ها می‌تونید متوجه بشید که نیازتون هست یا نه) بنابراین این گروه، دسته جداگونه ای نیستن چون باید در یکی از سه گروه قبلی هم جا بگیرن