Mohammad Aleph
رفتن به کانال در Telegram
Non bene pro toto libertas venditur auro. -Juvenal On X (Twitter): https://x.com/mohammadaleph?t=Ja80M6C7JbRAaFnGrpq9HQ&s=09
نمایش بیشتر6 357
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
-930 روز
آرشیو پست ها
6 357
هدف، علاوه بر سرکوب قدرت نظامی رژیم صدام، وارد کردن چنان ضربه روانی گستردهای بود که فکر کردن به «مقاومت» را هم در نگاه دشمن بیمعنا کند. شوک روانی حاصل از حملات سنگین، گسترده و دقیق پیش از امکان مقاومت، ارادهای برای انجام آن را هدف گرفته بود.
6 357
در حکومت ترس، افراد از تنبیه میترسند، در حکومت درماندگی نتیجه متفاوت است: هر کاری بکنید، فرقی ندارد. در نگاه سولژنیتسین، آنچه که در شوروی اتفاق میافتاد نمونه موفقی از درماندگی بود. حزب، افراد را (نه لزوما مخالفان را بلکه همه را) میشکست، شرایطی را به وجود میآورد که به شکستگی خو کنند و سپس بر مردمی که یاد گرفتهاند کنششان تفاوتی در اوضاع ایجاد نمیکند به راحتی حکومت کند. اگر هیچ کنشی تغییری ایجاد نکند، اگر تفاوتی مابین حقیقت، نمایش حقیقت و دروغ نباشد (این مورد بعدها در فلسفه پست مدرنیسم به کرات مشاهده شد) پس دیگر معنایی هم وجود ندارد. اگر حقیقت را گفتن معنایی ندارد، دروغ گفتن هم معنایی ندارد، پس دیگر واقعیت چه معنایی دارد. اگر اشتباه نکنم، خود سولژنتیسین بود که میگفت: خطرناکترین لحظه در زندگی زندانی اردوگاههای کار اجباری، لحظهای بود که دیگر به فرار فکر نمیکرد، نه از سر ترسش که از سر اینکه فرار، معنایی نداشت، آزادی معنایی نداشت؛ درون و بیرون اردوگاه یکی بود.
6 357
الان فرصت خوبی است که بگویم اگر کتابها و کارهایش را نخواندهاید حتما بخوانید و دنبال کنید.
6 357
دلم برای مسعود یوسف حصیرچین (کانال شرق وحشی) تنگ شده است. فکر کنم امروز سومین هفته از بازداشتش میگذرد. عملا یکی از باسوادترین و محجوبترین آدمهایی که اینجا میخواندم. دست بلند شر برایش فرقی نمیکند که شما که هستید و چه میگویید، همین که زندهاید و زبان دارید و ممکن است مخالف آنها فکر کنید یعنی خطرناکید.
6 357
آن کسی هم که روبروی شماست، هم سرمایهاش را دارد، هم لشکر سایبریاش را، هم تجربهاش را و هم دلایلش را که تا میتواند فیک نیوز تولید کند. هدفش هم اساسا این نیست که شما گفتههای او را باور کنید بلکه این است که شما دیگر «هیچ چیزی را باور نکنید.» یک مشت آدم افسرده و سرخورده که دائما دچار تشنجهای احساسی میشوند، دیگر نه امیدی دارند، نه قدرتی، نه میتوانند تغییری ایجاد کنند.
6 357
آن خبری که شما دنبالش هستید آنقدر صدایش بلند هست که بدون دائما چک کردن هر خبری به گوشتان برسد. دائما خود را در معرض اخبار متناقض از هر اکانت و منبعی قرار دادن، واکنشهای احساسی لحظهای شدیدی را در فرد ایجاد میکند و قدرت تصمیمگیری درست را از او میگیرد. فرد تابآوریاش را از دست میدهد و به سرعت سرخورده میشود و راه برای تصمیمات اشتباه باز میشود. یک شخصیت متزلزل شدیدا احساسی که توانی برای تحلیل وقایع ندارد، بازیچه هر فیک نیوزی میشود.
6 357
مردم ایران، شما عجیب ملت بزرگی هستید. آن ایران، نه فقط یک شعار که اثر انگشت تاریخ است. کسانی که رنجشان را به معنا تبدیل میکنند، هیچ جوره کوچک، حقیر، شکست خورده نیستند. تاریخ ایران پر است از حاکمان و امپراتوریهایی که آمدند و رفتند اما چیزی که باقی ماند، مردمش بودند. این هم برود کنار آن صحنههایی در تاریخ که ما دیگر زنده نیستیم، اما عمل شجاعانهمان در تاریخ ثبت شده است: خونش را ریختند، با همان خون فریاد زد «ایران»
6 357
این وسواس برای کشتن اژدها، ما را از درک کامل آرمانهایی که زندگیمان بر مبنای آنها استوار است دور میکند. از اینکه خوب زندگی کنیم نه اینکه صرفا زنده بمانیم. طبیعت اژدها خوردن است و طبیعت ما، رفقا، خورده شدن. اژدها لازم است. اژدها خوب است. سپس تالار در سکوت فرو رفت. ناگهان کودکی از میان جمعیت فریاد زد: اژدها بد است. پدر و مادرش سعی کردند او را ساکت کنند، اما کودک دوباره گفت: اژدها بد است. آدمها را میکشد. او مادربزرگ مرا خورد. من مادربزرگم را میخواهم. تالار دوباره ساکت شد. زنی ایستاد: اژدها پدر و مادر مرا کشت. و مردی بلند شد: اژدها همسر و دخترم را کشت. افراد بیشتری ایستادند. حقیقت سادهای وجود داشت و آن این که اژدها همه را میکشت، پادشاه، در حالی که به اولین کودکی که سخن گفته بود نگاه میکرد اعلام کرد: بیایید اژدها را بکشیم. صبح روز بعد، یک میلیارد نفر بیدار شدند و فهمیدند که خودشان یا عزیزانشان ممکن است پیش از پرتاب موشک، پیش اژدها فرستاده شوند. در حالی که پیش از این حمایت از جنبش ضد اژدها محدود بود، اکنون به اولویت اول همه تبدیل شد. تجمعات بزرگ برای پروژه پول جمع کردند و از پادشاه خواستند حمایت را بیشتر کند. پادشاه قصرهای تابستانیاش را فروخت و اعلام کرد: من معتقدم این پادشاهی باید متعهد شود که پیش از پایان این دهه، جهان را از شر باستانی اژدها رها کند. به این ترتیب رقابتی بزرگ علیه زمان آغاز شد. ساخت سلاح اژدهاکش مستلزم حل هزاران مشکل فنی بود. موشکهای آزمایشی شلیک میشدند اما سقوط میکردند یا اشتباه میرفتند. اما ارادهای جدی وجود داشت. وظیفه دشوار بود. دهه تمام شد و اژدها هنوز زنده بود و هنوز میخورد. اما تلاشها به نتیجه نزدیک میشد. یک سال بعد، اولین نمونه اولیه با موفقیت پرتاب شد. ساخت موشک نهایی سرانجام برای پرتاب در شب سال نو، دوازده سال پس از آغاز پروژه، نهایی شد. پادشاه و مشاورانش نزدیک سکوی محل پرتاب بودند. ساعت بزرگ شروع به شمارش معکوس کرد: ده دقیقه مانده. نیمرخ تاریک اژدها از دوردستها پیدا بود که مشغول خوردن است. ناگهان کسی از نردهها پرید و به سمت پادشاه دوید. او با صورتی خونآلود فریاد زد: آخرین قطار را متوقف کنید. پدرش در آخرین قطار به سمت کوهستان بود. پادشاه دستور داده بود قطارها تا آخرین لحظه ادامه دهند، چون میترسید هرگونه اختلال باعث شکست حمله شود. مرد جوان التماس کرد، اما پادشاه گفت: نمیتوانم ریسک کنم. متأسفم. اگر فقط یک روز زودتر شروع کرده بودیم، پدرت مجبور نبود بمیرد. موشک شلیک شد و به قلب شرارت اصابت کرد. صدای شادی هزاران نفر بلند شد و لحظاتی بعد صدای مهیب سقوط هیولا به گوش رسید. بشریت سرانجام از دست اژدها آزاد شد. مردم فریاد میزدند: زنده باد پادشاه زنده باد ما. پادشاه گفت: راه درازی آمدهایم. اما اکنون دوباره مثل کودکان هستیم. آینده پیش روی ماست. ما خواهیم رفت تا بهتر از گذشته عمل کنیم، چون اکنون زمان داریم. زمان برای درست کردن چیزها، زمان برای بزرگ شدن، زمان برای درس گرفتن از اشتباهاتمان. بگذارید تمام ناقوسها تا نصف شب به یاد مردگان مان به صدا درآیند و بعد از آن، جشن میگیریم و ساختن دنیایی بهتر را آغاز میکنیم.
6 357
نیک بوستروم، داستان حماسیای دارد به اسم «اژدهای ستمگر» متن خیلی خیلی عجیبی است. اژدهای داستان ابتدا وحشتناک است، اما رفته رفته به یک واقعیت تبدیل میشود. کسانی پیدا میشوند که به جای زیر سوال بردن مشروعیتش، شروع میکنند به سازگار شدن با آن. اینجا جایی است که هانا آرنت میگوید شر بزرگ زمانی پیروز است که پذیرفته شود و به آن عادت شود. ترجمهای از داستان را این زیر مینویسم.
میگویند روزی روزگاری، اژدهایی ستمگر به یک پادشاهی آمد. بدنش از پولکهای ضخیم سیاهی پوشیده شده بود. چشمانش از نفرت برق میزد و از آروارههایش لجن بدبویی سرازیر بود. برخی تلاش کردند با اژدها بجنگند. کشیشان و جادوگران نفرینش کردند، اما سودی نداشت. جنگجویان با بهترین سلاحها به او حمله کردند، اما همه خاکستر شدند. پنجهها، دندانها و آتش اژدها چنان محکم و پوستش چنان سخت بود که او را شکستناپذیر میکرد. آن اژدها از آدمیان طلب یک باج کرد: ده هزار مرد و زن که به قید قرعه انتخاب میشدند تا هر روز عصر پای کوه برای خورده شدن تحویل او داده شوند. پادشاهی ناتوان از مقابله با اژدها، چارهای جز پرداخت این باج خونین نداشت تا شاید بتواند این رنج را تاب بیاورد و اشتهای اژدها را سیر کند. انسانها که همیشه عادت به سازگاری دارند، اژدهای مستبد داستان را به عنوان حقیقتی از زندگی پذیرفتند. حتی باور کردند که لحظات پایانی عمر همگان در دهان اژدها خواهد بود. مگر جهان میتوانست جور دیگری باشد؟ پادشاهی شروع کرد به آموزش کودکان که اژدها جایگاه خود را در نظام طبیعت دارد و معنای انسان بودن اصلا یعنی اینکه در نهایت به شکم اژدها ختم بشوی. اصلا عمر کوتاه آدمهای آن سرزمین انگیزهای است تا زندگیهای خوبی داشته باشند و اژدها با جلوگیری از رشد سریع جمعیت به پادشاهی کمک میکند. با پذیرفتن اینها، حملات به اژدها متوقف شد. اما پادشاهی، هرچند به کندی، رشد کرد و اژدها نیز با آن بزرگ شد تا جایی که به اندازه کوهی که بر آن زندگی میکرد بزرگ شد و اشتهایش از همیشه بیشتر شد. تدارکات جمعآوری و انتقال این همه آدم در هر روز بیشتر از خود مرگها و خود اژدها، ذهن پادشاه را اشغال کرده بود. پادشاه ناچار شد منشیهایی استخدام کند تا آمار کسانی را که باید به دهان اژدها فرستاده میشدند را دقیقا نگه دارند. مامورانی اعزام میشدند تا قربانیان تعیینشده را بیاورند. کارمندانی بودند که مستمری خانوادههای داغدیده را مدیریت میکردند. کسانی بودند که با محکومان در مسیر رسیدن به اژدها سفر میکردند تا اندوهشان را کم کنند. اژدهاشناسانی به وجود آمدند که مطالعه میکردند چگونه این فرآیندهای لجستیکی میتواند بهتر شود. ماشین بخار اختراع شد و راهآهنی به سمت اقامتگاه اژدها کشیده شد. قطارهای پر از مردم به ایستگاه اژدها میرسیدند و خالی برمیگشتند. برخی از اژدهاشناسان نیز رفتار اژدها را مطالعه کرده و نمونههایی جمعآوری میکردند. فلسهای ریختهشده و فضولاتی که درونش تکههای استخوان انسان بود. هرچه هیولا بیشتر شناخته میشد، شکستناپذیریاش بیشتر تایید میشد. اما بشر گونه کنجکاوی است. هر از گاهی، ایدهی خوبی به ذهن کسی خطور میکند. تعدادی از اژدهاشناسان گفتند که زمان حملهای جدید به اژدها فرا رسیده است. یکی از آنها مادهای چنان قوی اختراع کرده بود که میتوانست به فلس اژدها نفوذ کند. آسان نبود، اما اگر موشک بزرگی پر از این ماده ساخته میشد و با قدرت و دقت کافی پرتاب میشد، ممکن بود در فلس اژدها نفوذ کند. اژدهاشناسان پیشنهاد خود را برای هر کسی که گوش میداد توضیح دادند. اما مردم تردید داشتند. به آنها آموخته شده بود که اژدهای مستبد شکستناپذیر است و فداکاریهایی که میکنیم حقیقتی از زندگی است. با این حال وقتی درباره ماده جدید و ایده موشک شنیدند، بسیاری از آنها کنجکاو شدند. پادشاه وقتی نقشهها را خواند، تصمیم گرفت یک جلسه عمومی برگزار کند. ابتدا مشاور پادشاه گفت که بهتر است وجود اژدها را بپذیرند. اصلا اداره امور اژدها شغلهای زیادی ایجاد کرده که با کشته شدن اژدها از بین میروند و در هر صورت، اصلا خزانه پادشاهی پس از ساخت راهآهن خالی است.
پس از او اژدهاشناس ارشد توضیح داد که آن موشک چطور کار میکند و چگونه مقدار لازم از ماده اختراعشده میتواند تولید شود. او گفت با بودجه درخواستی، ممکن است کار در پانزده تا بیست سال تمام شود. با بودجه بیشتر، شاید دوازده سال. اما هیچ تضمینی هم وجود نداشت. آخرین نفر مشاور پادشاه بود که گفت: فرض کنیم اصلا که پروژه از نظر فنی ممکن است. احتمالا شما فکر میکنید حق دارید که جویده نشوید. ببینید این افکار چقدر خودخواهانه است. کوتاهی عمر انسان اصلا یک موهبت است. خلاص شدن از دست اژدها، که ممکن است راحت به نظر برسد، کرامت ما را از بین میبرد.
6 357
۳۵ هزار تا از هرچیزی خیلی زیاد است. ۳۵ هزار کبوتر، خیلی زیاد است. ۳۵ هزار گنجشک خیلی زیاد است. تحمل کشته شدن ۳۵ هزار نفر از رفقایت، بیش از حد توان هر آدمی است. یکی از بازجوهای شوروی برای داماد آیندهاش تعریف کرده بود که چگونه برخی روزها دستش از چکاندن ماشه روی سر زندانیهای اعدامی درد میگرفته است. برای سقوط انسان حد و مرزی وجود ندارد، اما باز هم آدمی که داستانی را فقط میخواند فکر میکند که ممکن است عناصر درام داستان را زیاد کرده باشند تا اینکه خودت میبینی معترضانی که دستشان خالی است را میکشند و بالای سر جنازههایشان در خیابان ژست افتخار میگیرند. چیزی در درونم مرده است. مدام بغض میکنم و از خجالت سرم را پایین میاندازم. عین دیوانهها در خیابان گریه میکنم. آدم نباید آنقدر زنده بماند و چیزهایی را ببیند که نباید. برای چندساعت باشکوه ایران مال ما بود و مال ما هم میشود. برای همه آنهایی که مردند، باید ادامه داد. زنده باد آزادی و زنده باد ایران.
6 357
زنده بودم یا نبودم در هر صورت از هموطن بودن با آنانی که در مقابل چنین سرکوب و ستمی ایستادند و برای آزادی تلاش کردند خوشحالم. شاید ببازیم اما تلاشمان را کردیم. تحت چنین ستمی به دنیا آمدن انتخاب نیست، اما ماندن زیر سایهاش انتخاب است. آزاد باشید، مردن بدترین شرها نیست.
6 357
یک ویدیویی از مصاحبههای شاه برای من به طرز خاصی تکان دهنده است. محمدرضا شاه در آن مصاحبه در حالی که بغض کرده است، میگوید: «من خودم را وقف کشورم کردم، چه چیزی از این زیباتر است؟ اگر بمیرم با خودم یک دست لباس هم نمیبرم. من فلسفه زندگی رو خوب میشناسم و تنها چیزی که بعد از مرگ من باقی میماند، تاریخ است.» پنج دهه گذشته است و حالا در پیشگاه تاریخ، من که حتی دوران او را درک هم نکردم، به وطنپرستی او واقفم. ایران را دوست داشت و برای ایران اعتبار میخواست. در طول تاریخ ملتهای زیادی بودهاند که فکر میکردند همیشه فرصت دارند، اما نداشتند. فرصت ما هم محدود است، بسیار هم محدود. اگر فرصتی در اختیار ما قرار داده شده است، همین لحظه است، همین امروز. برای درست کردن ایران، ابتدا باید آن را دوست داشت. اگر به ایران فکر میکنید، اگر موجودیتی به نام ایران برایتان ارزشمند است، باید بدانید که ایران همیشه فرصت ندارد.
6 357
برخلاف آنچیزی که مداوما سعی دارند به شما بگویند، شما بیارزش نیستید، شما ناتوان نیستید، شما کم نیستید و کوچکترین کارهایتان ممکن است نتایج بزرگی داشته باشد.
6 357
از طرف دیگر، سیستم تمامیتخواه فقط سرکوب نمیکند، بلکه امکان کنش جمعی را هم با استفاده از ابزار ترس از بین میبرد. او بدون آنکه بگوید، به شهروندان میفهماند که نه تنها «نکُن» که عملا «تنها هستی» یا اگر تنها نیستی، «کنشت تاثیری ندارد». از نگر کسی مانند آرنت، تمامیتخواه قبل از تسخیر خیابان، ذهن شهروندان را تسخیر میکند و آنها را به خودسانسوری و بیکنشی وا میدارد. به همین دلیل است که فروپاشی نخستین در ذهن افراد انجام میشود، سپس در لایههای پیدای قدرت در خیابان. بزرگترین پیروزی یک سیستم تمامیتخواه، مطیع کردن شهروندان نیست، بلکه ایجاد تصور عدم توانایی در اقدام مشترک علیه او است. زمانی که این تصور شروع به ترک خوردن میکند، ترس فرو میریزد و افراد میبینند که تنها نبوده و نیستند؛ از طرف دیگر سیستم آن قدرت غیرقابل تغییر نیست.
6 357
باید اضافه کرد که ترس حکومت نمیکند زیرا که مردم «ضعیف» هستند، ترس حکومت میکند زیرا که مردم را منزوی و اتمیزه میکند. از نگری در شک دائمی حاصل از آن، همه چیز تهدید است و عمل شجاعانه جمعی که قدرت تغییر بیشتری دارد، ایجاد نمیشود. کارکرد ترس علاوه بر ساکت کردن، منزوی کردن نیز هست.
6 357
ترس چگونه حکومت میکند؟
«سراسربین یا Panopticon» ایدهای بود که جرمی بنتام در اواخر قرن ۱۸ ارائه داد. ایده ساده اما بسیار هولناک بود. زندانی را تصور کنید که فرد در آن نمیداند که آیا نگهبانی وجود دارد یا نه. ساختمانی دایرهای با یک برج مرکزی. نگهبانی در برج است و زندانیها در سلولهایی پیرامون آن قرار گرفتهاند و امکان دیدن درون برج مرکزی را ندارند. نکته اصلی ماجرا این است که زندانیها نمیدانند آیا در هر لحظه تحت نظر هستند یا نه. همین «احتمال دیده شدن» کافی است تا آنها خودشان، خودشان را کنترل کنند. ممکن است اصلا زندانبانی در برج مرکزی وجود نداشته باشد، اما زندانی با خود میگوید: «اگر نگهبانی آنجا باشد و همین حالا در حال تماشای من باشد چه؟» اینجاست که ترس حکومت میکند نه مامور و نه زندانبان. سراسربین یعنی بهجای اینکه ده نگهبان بگذارم تا مراقب مردم باشند، کاری میکنم که هزار نفر نگهبان خودشان باشند. سراسر بین ایده محبوب حکومتهای تمامیتخواه سرکوبگر است. در شوروی، حزب کمونیست تمام کشور را به یک سراسربین عظیم تبدیل کرده بود. شعار معروفی وجود داشت که میگفت: «حتی به همسایهات هم اعتماد نکن، ممکن است مامور حکومت باشد.» آیا حزب قدرت گماردن یک مامور برای هر شهروند را داشت؟ با وجود آنکه هر شهروندی به طور بالقوه میتوانست یک خبرچین برای حکومت باشد، اما خیر، حکومت قدرتش را نداشت. اما ترس از اینکه حتی همسایهات، برادرت، همسرت و فرزندانت میتوانند آن مامور و زندانبان تو باشند، تو را از انجام هر فعلی علیه حکومت باز میداشت. بزرگترین قدرتی که یک دیکتاتور بر مردمش دارد، ترسی است که آن مردم از او دارند. با وجود «ترس» دیگر مهم نیست که اساسا مامورانش تا چه اندازه میتوانند سرکوب، بازداشت و کشتار کنند، آیا اساسا توان مقابله با همهی مردم را دارند یا خیر، در این حالت «ترس مردم» آنها را به صورت پیشدستانه از انجام هر حرکتی علیه حکومت باز میدارد. در جامعهای که ترس حکومت میکند، بسیاری ممکن است خود را یک مخالف وضع موجود قلمداد کنند، اما ترس از اینکه ممکن است همسایهام خبرچینی بکند، ماموری مرا شناسایی کند و متحمل هزینهای شوم آنها را از انجام کاری برای نشان دادن عمومی مخالفتشان باز میدارد. حرفهایشان را در خودشان نگه میدارند یا به قول سوتلانا الکسیویچ (نویسنده بلاروسی) مانند مردم شوروی فقط مخالفتشان را پشت میز آشپزخانه بیان میکنند. حکومتهای سرکوبگر نمایش قدرتشان را تا آخرین لحظات حیات ادامه میدهند. شهروندان یا این نمایش را میپذیرند، سرشان را پایین میاندازند و کنار میآیند و یا از ترس حاصل از آن عبور میکنند. همیشه در هر تغییر بنیادینی در هر جامعهای، دو انقلاب شکل میگیرد: نخست انقلابی در درون فرد برای نترسیدن و درک اینکه میتوان یک تغییر بزرگ را ایجاد کرد و دوم ایجاد همان تغییر مدنظر در جامعه با شجاعت برآمده از پذیرش تغییر نخست. در کشتیای که سوراخ است، سرنوشت غرق شدن است. موقعیت فردی و کنار آمدن و کاری نکردن فقط برای افراد زمان میخرد، نه آینده، نه نجات. از لحاظ تاریخی هم این نوع از زندان دقیقا ساخته میشد. ایده محبوبی هم بود. یکی از خالصترین نمونههایش زندان Presidio Modelo در کوبا متعلق به دوران جراردو ماچادو بود (در تصویر بالا). از طنز روزگار فیدل کاسترو مدتی اینجا زندانی بود. بعد از انقلاب دوباره فعالش کرد، این بار برای مخالفان خودش.
این نوشته را چندسال قبل با تغییراتی در اکانت پیشین توییترم هم نوشته بودم. سعی کردم آن را به نحو بهتری اینجا بیان کنم. سپاس که تا اینجا خواندید.
6 357
هرچند احساس، سند و مدرک نیست اما احساس میکنم که این درگیری از سمت ج.ا بسیار نزدیک است. اگر برآوردهای اطلاعاتی در اسرائیل اینطور باشد که احتمال حمله نظامی قریبالوقوع از سمت ج.ا وجود دارد، احتمالا با یک حمله پیشدستانه مواجه خواهیم بود.
