مائده فلاح "نیل و قلبش"
ادمین تبلیغات :👇 @Yaprak1125 ارتباط با نویسنده: @Mehrr_2 رمان چاپ شده: #با_سنگها_آواز_میخوانم #سهم_من_از_عاشقانه_هایت #خیال_ماندنت_را_دوست_دارم #کنار_نرگس_ها_جا_ماندی #همان_تلخ_همیشگی #برای_مریم #درهی_رویاهای_سرگردان #یک_نخ_بیشتر_تا_شب_ارغوان
نمایش بیشتر📈 تحلیل کانال تلگرام مائده فلاح "نیل و قلبش"
کانال مائده فلاح "نیل و قلبش" در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 33 086 مشترک است و جایگاه 867 را در دسته کتب و رتبه 10 218 را در منطقه إيران دارد.
📊 شاخصهای مخاطب و پویایی
از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 33 086 مشترک جذب کرده است.
بر اساس آخرین دادهها در تاریخ 27 ژوئن, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر 300 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -18 بوده و همچنان دسترسی گستردهای حفظ شده است.
- وضعیت تأیید: تأیید نشده
- نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 5.59% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 12.57% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب میکند.
- دسترسی پستها: هر پست به طور میانگین 1 850 بازدید دریافت میکند. در اولین روز معمولاً 4 162 بازدید جمعآوری میشود.
- واکنشها و تعامل: مخاطبان بهطور فعال حمایت میکنند؛ میانگین واکنش به هر پست 0 است.
- علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند دخترک, چشم, صدا, وقت, یسنا تمرکز دارد.
📝 توضیح و سیاست محتوایی
نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاههای شخصی توصیف میکند:
“ادمین تبلیغات :👇
@Yaprak1125
ارتباط با نویسنده:
@Mehrr_2
رمان چاپ شده:
#با_سنگها_آواز_میخوانم
#سهم_من_از_عاشقانه_هایت
#خیال_ماندنت_را_دوست_دارم
#کنار_نرگس_ها_جا_ماندی
#همان_تلخ_همیشگی
#برای_مریم
#درهی_رویاهای_سرگردان
#یک_نخ_بیشتر_تا_شب_ارغوان”
به لطف بهروزرسانیهای پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 28 ژوئن, 2026)، کانال همواره بهروز و دارای دسترسی بالاست. تحلیلها نشان میدهد مخاطبان بهطور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کردهاند.
در حال بارگیری داده...
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 28 ژوئن | 0 | |||
| 27 ژوئن | +3 | |||
| 26 ژوئن | 0 | |||
| 25 ژوئن | 0 | |||
| 24 ژوئن | +1 | |||
| 23 ژوئن | 0 | |||
| 22 ژوئن | 0 | |||
| 21 ژوئن | +124 | |||
| 20 ژوئن | +2 | |||
| 19 ژوئن | 0 | |||
| 18 ژوئن | +3 | |||
| 17 ژوئن | 0 | |||
| 16 ژوئن | 0 | |||
| 15 ژوئن | 0 | |||
| 14 ژوئن | +172 | |||
| 13 ژوئن | +1 | |||
| 12 ژوئن | +2 | |||
| 11 ژوئن | +2 | |||
| 10 ژوئن | 0 | |||
| 09 ژوئن | 0 | |||
| 08 ژوئن | 0 | |||
| 07 ژوئن | +3 | |||
| 06 ژوئن | 0 | |||
| 05 ژوئن | +20 | |||
| 04 ژوئن | +3 | |||
| 03 ژوئن | +2 | |||
| 02 ژوئن | +261 | |||
| 01 ژوئن | +67 |
| 2 | sticker.webp | 1 227 |
| 3 | _ حامد برادرشوهرته و تو بیوهی برادرش... نبایداجازه بدی نزدیکت بشه... این زیر یه سقف بودنتون درست نیست مگه این که محرم هم بشید.
قلبم دردناک فشرده می شود و به چشمان مامان خیره می مانم... یعنی می خواست حالا که شوهرم مرده زن برادرش شوم تا بتوانم بدون مشکل در آن خانه بمانم؟ با کسی ازدواج کنم از او متنفرم... کسی که مقصر مرگ شوهرم بوده؟!
_ این حرف من تنها نیست پناه... بقیه هم همین نظرو دارن...
صدایم می لرزد:_ خودش چی؟
_خودشم موافقه! فقط باید قضیه نامزدشو حل کنه.
https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0
جنجالی و عاشقانهترین رمان خانم خودی زاده در تلگرام😍 بعد مرگ هادی و فهمیدن حامله بودن پناه... خانواده تصمیم میگیرند اونو به عقد برادرشوهرش سروان حامد احمدی دربیارن. کسی که پناه ازش به شدت کینه به دل داره و متنفره اما در این میون سرمه نامزد حامد سنگ اندازیهایی می کنه باعث میشه این دوتا به جای دور شدن یه دل نه صد دل عاشق هم بشن. یه شب... 😍😍 | 971 |
| 4 | پسره از هرچی زن و دختره دق دلی داره، حتی با دختر همسایه جدیدشون که در صف نونه و ازش میخواد برای او هم نون بگیره 👇👇
کارتش رو داد و منتظر شد.
منم خودم را با تماشای اطراف سرگرم کردم که فکر نکنه به نوناش نظر دارم.
طولی نکشید که او هم با یک بغل نان و یک نایلکس از صف خارج شد و رفت بسمت میله های کناری که نوناشو پهن کنه.
ناگهان با صدا زدنش منوغافلگیر کرد.
_آبجی.....
همگی بسمت صدا برگشتن و هنگامی که با انگشت بمن اشاره کرد از تعجب میخواستم شاخ در بیارم....
با دست بخودم اشاره کردم.
_من؟؟
با سر علامت مثبت داد و من با شادمانی بطرفش رفتم.
باورم نمیشد که اون اخموی متکبر برای منم نان گرفته باشه....
ازچه دنده ای بلند شده بود خدا میدونست.
اما امیدوار بودم همیشه از همون دنده بلند بشه....
بسمتش رفتم و گفتم: سلام.... ببخشید که به شما زحمت دادم.
_دادی دیگه.... کاریش نمیشه کرد.... چنتا میخواستی؟
هنوز جواب نداده بودم که نصفی از نانها را بسمتم گرفت.
_بگیر....
دستم را که بردم زیر اونا، دستم سوخت...
_آاااخ.... چه داغه....
و گذاشتم روی میله....
_منکه اینهمه نمیخواستم..... زیاده.
بی اعتنا بمن و حرفم، نونا را تو بغل گرفت و رفت.
بی آنکه سرد و یا از هم جدا کنه....
_آقا نواب....
حتی صورتشم برنگرداند ببینه چی میگم....
عصبانی بود یا بیخیال؟
نفهمیدم....
نونا رو سرد کرده، تا زدم داخل نایلکس گذاشتم و راه افتادم.
یازده تا بود....
به مغازه ش که رسیدم رفتم داخل.
نونا بسته بندی شده و روی پیشخوون قرار داشت.
_دستتون درد نکنه، زحمت کشیدید.... چقدر بدم خدمتتون؟
در حالیکه سرش داخل دفتر حساب کتاب مشتریها بود گفت: چیزی نمیخواد بدی...
من سماجت کردم.
_نههه.... مگه میشه....
کارت را از کیف بیرون کشیده و گذاشتم روی ترازو.
کارت را انداخت جلوم.
_گفتم..... چیزی..... نشد....
_خب.... خب.... شما هم پول دادید.... نمیشه که.... هم پول بدید هم تو صف باشید....
دوباره کارت را گذاشتم روی ترازو.
عصبی نگام کرد
دستی به چونه ش کشید
کارت را برداشت و وارد دستگاه کرد.
_رمز...
رمز را که چهار تا ۳ بود گفتم و کارت را کشید.
منم تشکر کردم و رفتم
اما در راه که رسیدِ واریزی بدستم رسید دهنم از تعجب باز موند.
سیصد هزارتومن کشیده بود😵💫
منکه ازت ناامید شدم خان!!
جدی میگم.....
https://t.me/+nBTxrHHp2qMyNDhk
https://t.me/+nBTxrHHp2qMyNDhk
✔️یک رمان سنتی و پر از حس خوب و نوستالژی با مایه های طنز و یک عشق هیجان انگیز و بینظیر.....
رمانی که محاله دو پارتش را بخونی و عاشقش نشی.... | 635 |
| 5 | _ آقا بفهمه غذای سگاش میشیم.
_ نمیفهمه احمق. میگیم نفهمیدیم چی شد پرید رو اسلحه به خودش شلیک کرد.
_ فکر کردی ازمون حساب پس نمیگیره؟ نشنیدی گفت چهارچشمی مراقبش باشیم.
_ اَه چقدر حرف میزنی. تهش یه توبیخه دیگه. نگاش کن، ارزششو نداره؟
هر دو مرد درشت هیکل با نگاهی دریده و آمادهی شکار خیره شدند به او که با دست و پا و دهانی بسته فقط وحشت زده نگاهشان میکرد.
_ جون تو چرا. ارزششو داره. از وقتی تو این اتاقک باهاش تنها موندیم بد جور چشمم دنبالشه.
دخترک ترسان و با چشمانی از حدقه بیرون زده بیشتر در خود مچاله ماند اما در دقیقههای بعدی به طرز فجیع و غافلگیرانهای اسیر چنگال آن دو کفتار شده بود.
با دهان بسته جیغ میکشید و موقع کنده شدن لباسهایش صدایش در گلو خفه میشد. تنش رعشه گرفته بود و صدای خرناسهای تهوعآور بغل گوشش قدرت گرفتن جانش را داشت که همان موقع صدای شلیک اسلحه نفسش را بند آورد.
خون با فشار زیادی روی بدنش رد انداخت و قسمتی از پوست صورتش را هم به رنگ سرخ در آورد.
هر دو مرد غرق در خون جلوی پاهایش افتادند و با دیدن این صحنه نفسش روی سینه ماند ولی چیزی که ته دلش را خالی کرد آن فریاد آشنای مردانه بود.
_ کسی داخل نیاد. نبینم کسی جلو بیاد که جنازتون مثل این دو حرومزاده غذای سگا میشه.
شجاعت سر بلند کردن نداشت. به موقع رسیده و کار آن دو کفتار را تمام کرده بود ولی چه کسی قرار بود به دادش برسد و از بندِ خودِ بیرحمش نجاتش دهد!
با شنیدن صدای محکم قدمهای او بیشتر در خود مچاله ماند. دید که کفشهای براق و تمیز مردانه صاف قرار گرفتند روی تکههای لباسهایی که از تنش وحشیانه کنده شده بود.
با ظاهری ناخوشایند و خجالتآور جلوی پاهای مرد روی زمین افتاده بود و امان از آن لحظهای که مرد روی دو زانو با اندک فاصلهای مقابلش قرار گرفت. سرش بیشتر روی گردن خم شد و نفسش تنگ آمد.
در دام گرگ زخمی گرفتار شده و یقیناً چیزی به تکه پاره شدنش نمانده بود.
مرد با فشاری محکم و کاملا خشن چانهی دخترک را گرفت و سرش را به ضرب بالا آورد. شدت غافلگیری برای دختر به حدی بود که نگاهِ ترسیدهاش بیاختیار بندِ چشمان سرخ مرد شد.
_ با دختری که تو رو عاشق خودش میکنه تا یه شب چاقو به دست تو خواب بیاد سراغت باید چیکار کرد؟
دخترک لرزان و از نفس افتاده خودش را دقیقاً آخر سطر قصه میدید. جایی که نقطهی پایانش بود.
_ میخواستی منو بکشی؟
چشمهای دختر پر از اشک شد و مرد این بار مطمئن و مصمم نجواد کرد.
_ میخواستی منو بکشی!
مرد خشمگین و ناآرام به تن یخ کردهی بیلباس دخترک نزدیکتر شد و این بار فریاد کشید.
_ تو کی هستی؟ مخبر و جاسوس چه جناحی هستی!
دختر خیره به آن چشمهای سرخ و به جنون کشیده با صدایی ضعیف زمزمه کرد.
_ چشمات حتی وقتی پر از خشم و نفرته بازم داد میزنن که من هنوزم نقطه ضعفم برات.
نگاه خشن مرد تیرهتر شد و به فک دختر بیشتر فشار آورد.
_ حتی به خودم اجازه نمیدادم یک لحظه دلیل اذیت شدنت بشم. واسه هر کی وحشی و بیرحم بودم واسه تو ناز و نوازش بودم.
فک دختر را با حرص رها کرد و در یک حرکت اسلحه به دست ایستاد. زیر نگاه نگران و مضطرب دختر با نیشخندی عصبانی شروع کرد به باز کردن دکمههای پیراهن خود.
_ قبل از هر چیز بهتره از اصلیترین خط قرمزم سر تو، عبور کنم و بهت نشون بدم که خودت رو چطور از نقطه ضعفم بودن به بزرگترین دشمنم تبدیل کردی!
دختر در خود مچاله کمی خودش را عقب کشید و مرد با دردی که روی قلب خود احساس میکرد غرید.
_ اذیتت میکنم.
بدون در آوردن پیراهنش در حالی که دکمههایش را کامل باز کرده بود اسلحه را گوشهای انداخت و خودش را به تن لرز کردهی دخترک رساند و...
https://t.me/+lhBoHxgNXiMyYzJk
https://t.me/+lhBoHxgNXiMyYzJk
https://t.me/+lhBoHxgNXiMyYzJk
رمانی که موقع خوندنش ضربان قلبت حسابی بالا و پایین میشه🥹🔥❤️🔥 | 1 102 |
| 6 | بوسیدمش...
نه از سر جسارت،
از دلتنگیِ سالهایی که نداشتمش.
مردی که نگاهش دیوار بود و آغوشش دنیایی دستنیافتنی...
لبهایم که بر لبهایش نشست، جهان ایستاد.
تمام «نباید»هایم سوختند، و من ماندم و او،
در مرز باریک میان گناه و رهایی.
https://t.me/+Ub_TynF3zU1E0o4N
https://t.me/+Ub_TynF3zU1E0o4N
میدانستم بعد از این بوسه، هیچ چیز مثل قبل نخواهد شد...
اما مگر عشق اجازهی بازگشت میدهد؟
💋 ادامه را در کانال بخوان | 347 |
| 7 | sticker.webp | 345 |
| 8 | #پیش_فروش_تابستانه_نشر_شقایق ☀️
📕کتاب : #عروس_بلگراد
📝نویسنده : #اکرم_حسین_زاده
📖تعداد صفحات : ۶۴۰ صفحه
💰قیمت : ۱/۶۵۰/۰۰۰ تومان
✅ با تخفیف ۲۰٪ ویژه پیشفروش: ۱/۳۲۰/۰۰۰ تومان و هزینه ارسال : ۱۰۰/۰۰۰ تومان
🖊همراه با امضای نویسنده 📦 ارسال کتاب: ۱۶/تیر
خلاصه رمان:
روجا نوه خسروخان چالاکی بزرگ منطقه تالشه، دختری که زمین و زمان از دستش عاصی ان و حریفش نیستن ولی کسی نمی تونه بگه بالا چشمت ابروئه، دختری که همه معتقدن روح ثنا درش حلول کرده!!! با ورود یه مرد مرموز به منطقه و بالا کشیدن زمین های خسروخان روجا به هر دری می زنه که بفهمه چی تو سر این مرد می گذره، تو ماشینش ردیاب می زنه تو خونه اش دوربین می ذاره، ولی وقتی اومده دوربین رو از خونه یارو از وسط جنگل مخوف اونجا برداره گیرش می افته...
رمانی عاشقانه که هر لحظه اش لبخند بر لبتون میاره... پر از شور و هیجان و گرم و انرژی مثبت با خوندنش حال دلتون خیلی خوب می شه❤️
راههای ثبت سفارش:
@Shaghayegh_pub261
@bookafzali
کتابفروشیهای زیر فروش قسطی هم دارن
@yek_roman1
@eynakkaghazi | 254 |
| 9 | اسمم رو گذاشتن زیبا؛
اما هر چی زیبایی بود از دور و برم خط زدن و روزگارم رو چنان سیاه کردن که
برای فرار از پدر و برادرهام راضی به ازدواج با پیرمردی شدم که توی تموم روستا به شهوت و هوسرانی معروف بود!
روز عقدم با اون پیرمرد کف خونه از صدای بزن و بکوب میلرزید و من این طرف از ترس هم بستر شدن با اون پیرمردی به لرزه افتاده بودم که بوی سیگارش از دو فرسخی هم آدم رو منزجر میکرد.
خواهرم از تاخیر عاقد استفاده کرد و من رو از خونه با سعید فراری داد.
سعید، مردی بود که خواهرم دوستش داشت و قرار بود باهاش ازدواج کنه...!
مردی که خودش قربانی خیانت بود و همسر سابقش اون رو با پسر خواهرش، دور زده بود.
حالا من...
زیبای سرکش و لجباز، به ناچار کنار مردی قرار گرفته بودم که روزی خاطر خواهرم رو میخواست و به مادرم قول داده بود من رو خوشبخت کنه!
https://t.me/+eUgqL3ZcPL5iNDNk
https://t.me/+eUgqL3ZcPL5iNDNk | 227 |
| 10 | 🌰#پارت_432
-جلو چشم بچهها، خجالت میکشم جلو بشینم.
کمی نگاهم میکند و با صدای بمی میگوید:
-ولی من دلم میخواد بهم نزدیک باشی.
کوبش و ریزش یکبارهای قلبم همزمان میشود با داد درسا از داخل ماشین:
-چقدر لفتش میدید، بابا بذارید شر ما از سرتون کم بشه بعد لاو بترکونید واسه هم.
السا پشت بندش میگوید:
-جانان بشین دیگه، استخاره میگیری؟ چشماتم واسه ما گرد نکن، صندلی جلو واسه خودته، ما که میدونیم دل تو دلت نیست جلو بشینی.
-السا فکر کنم منتظره داییحاتم در رو واسش باز کنه.
حتی نفس کشیدن را هم فراموش کردهام و فقط با چشمانم خط و نشان میکشم که ادامه ندهند و آنها بیپرواتر موضوع را کش میآورند، حاتم خندهاش را کنترل میکند و میگوید:
-به روی چشم.
سمت ماشین میرود و در جلو را برایم باز میکند. حرکتش سوت بلند نسیم و کَل کشیدن درسا و السا را به دنبال دارد و من... دلم میخواهد زمین دهن باز کند و مرا از خجالتی که تنم را فرا گرفته، ببلعد.
سعی میکنم توجهی به مسخره بازیهای آنها نداشته باشم و حاتم با سرش اشاره میزند سوار شوم. برای رهایی از نگاههای خیرهشان، نامطمئن نزدیک میروم، از یکنفسی حاتم میگذرم و سوار میشوم، در را میبندد و در حینی که ماشین را دور میزند درسا از پشت سر تکانی به تنم میدهد و با لحن آمیخته به حسادت نمایشی میگوید:
-داییمون این حرکتو فقط واسه مامانی زده و بس... ببین چقدر واسش عزیزی جلو چشم ما سه عزب اوغلی واسه تو هم اجراش کرد.
-زدی به هدف خواهر، به ما که میرسه حریف کشتی گیریش میشیم و تموم فن و فنونهای بیصاحابشو رومون پیاده میکنه، واسه بقیه جنتلمن میشه.
ضربان قلبم یکی در میان میشود و حاتم که پشت فرمان جای میگیرد، درسا و السا بدون ترس حرفهایی که به من گفته بودند را با غلظت بیشتر رو به او میگویند. عکسالعمل حاتم نگاهِ کوتاه و عمیقی به من میشود و تبسم زیبایی روی لبش میآید. ماشین را روشن میکند و به جای جواب دادن فقط میگوید:
-آدرس بوتیکو بگید بهم.
با تذکر حاتم و بار دیگری که آدرس را میپرسد، درسا و السا بیخیال اذیت کردن بیشتر شده و همزمان دقیق و طوطیوار آدرس را میگویند؛ حاتم با چرخش کوتاه فرمان از پارک در میآید و وارد خیابان میشود. درسا در یک حرکت خودش را از ما بین صندلی جلو میکشد و با رد کردن چند آهنگ صدای موزیک شاد و بندری را بالا میبرد. تذکرهای حاتم ذرهای بر آنها اثر نمیکند که قر میدهند و از نسیم و ما هم میخواهند تا همراهیشان کنیم.
نسیم با خنده فقط دست میزند و متوجه هستم که حضور حاتم او را از رقص واداشته و اگر تنها میبودیم تا جان در بدن داشت با این آهنگ میرقصید. زور درسا و السا به من و حاتم نمیچربد و فقط تماشاگر رقص و شلوغ بازیشان هستیم.
هر چند در دلم عروسی به پا است و دوست دارم انرژی و شوق پنهانم را هر طور شده تخیله کنم اما کنار دست حاتم و پیش چشم آن سه نفر آخرین کاریست که به آن فکر کنم. السا که یکبار دیگر اصرار میورزد و من نه میگویم حاتم با نگاهی به من طوری که فقط خودم متوجه شوم آرام میگوید:
-دلشونو نشکن، همراهی کن.
چشم گرد میکنم:
-وای نه... من اصلا بلد نیستم.
با مردمکهای درخشانش میگوید:
-قبلا نشونه دادی بلدی برقصی یادته؟
سریع نیمنگاهی به صندلی عقب میاندازم، از خوششانسیام است که هیچ کدامشان حواسشان به ما نیست و با هم حرف میزنند و میخندند. دوباره سمت حاتم میچرخم که سر به طرف خیابان چرخانده و با حس کردن اینکه خیرهاش هستم دوباره نگاهم میکند و من میگویم:
-اگه بفهمن رسوای عالمم میکنند، قرار نشد اذیتم کنید.
گوشهی چشمانش چین میخورد و دست روی چشم راستش میگذارد:
-چشم خانم... چیزی نمیگم.
-قول؟ پیش خودمون میمونه؟
-شک داری بهم؟
بیحرف سر به طرفین تکان میدهم و او با چشمک ریزی که حوالهم میکند قلبم را کف ماشینش سُر میدهد.
https://t.me/+4gP8HD6mSwgzNWVk
https://t.me/+4gP8HD6mSwgzNWVk
https://t.me/+4gP8HD6mSwgzNWVk
عاشقانهای بینظیر با داستانی جذاب و دوستداشتنی🥹 | 462 |
| 11 | بوسیدمش...
نه از سر جسارت،
از دلتنگیِ سالهایی که نداشتمش.
مردی که نگاهش دیوار بود و آغوشش دنیایی دستنیافتنی...
لبهایم که بر لبهایش نشست، جهان ایستاد.
تمام «نباید»هایم سوختند، و من ماندم و او،
در مرز باریک میان گناه و رهایی.
https://t.me/+Ub_TynF3zU1E0o4N
https://t.me/+Ub_TynF3zU1E0o4N
میدانستم بعد از این بوسه، هیچ چیز مثل قبل نخواهد شد...
اما مگر عشق اجازهی بازگشت میدهد؟
💋 ادامه را در کانال بخوان | 617 |
| 12 | sticker.webp | 499 |
| 13 | اکرم حسینزاده نیاز به معرفی نداره انقدر کارنامه اش پره که نمیتونم از کتابای عالیش بگم.
اما جدیدترین رمانش که تازه استارت خورده راجع به یه منطقه ممنوعه است توی دل یه جنگل.
از مردمی نوشته که هیچ ارتباطی با خارج از دنیای خودشون ندارن.
مرد داستانش یلیه برای خودش! مو بلند و جذاب و یه هرکول به تمام معنا! اما برای محافظت از رازش همیشه با نقاب میاد از منطقه بیرون.
دختر داستان که نه اسم مردمون رو میدونه نه صورتش رو دیده و مدام توسط این مستر جذاب نجات داده میشه. ندیده و نشناخته یه دل نه صد دل عاشقش شده! حتی خودش هم اقرار میکنه!
https://t.me/+92dg65UvkFMwZDM0
- من عاشقتم؟
نفسم آه شد و دلم به حالت سؤالی جملهی قبل نیشخندی زد. زمزمه کردم:
- من عاشقتم!
باز اشکم ریخت، من عاشق کسی بودم که میدانستم محال است به او برسم. دلم به حال خودم سوخت.
- آخه من حتی صورتت رو ندیدم.
وصدایم ته کشید:
- ولی به خدا از همهی مردم دنیا برام واقعیتری! | 402 |
| 14 | - ببینید پریاخانوم...من میدونم پدرم چی به شما گفته وچی ازتون خواسته!امّا میخوام یک چیزایی مشخص کنم!پدرم گفته ازدواج ولی من میگم محرمیت..!محرمیتی که جایی ثبت نشه،محرمیتی تعهدومسئولیت نداشته باشه.من نمیخوام تعهدی ایجاد بشی وقتی دلی پیوند نخورده!
جا خورد.
آنقدر که لحظهای فراموش کرد نفس بکشد.درست شنیده بود، این مرد از "صیغه" صحبت میکرد!
با تردید پرسید:
-من متوجه نمیشم!
معین نفس عمیقی کشید.میخواست تا جای ممکن آرام و خونسرد باشد.
- من روشنتون میکنم.
به خودش و وضعیتش اشاره کرد و ادامه داد:
-اگر پدرم این پیشنهاد به شما وپدرتون داده دلیل براینکه من حتی اگه ویلچر نشین باشم هم میتونم از شما محافظت کنم.اما قرار نیست همیشه روی ویلچر باشم.من خودمو برای خوب شدن آماده میکنم اون زمان دیگه نیاز به اینکه نسبتی بینمون باشه نیست.پس نیاز به ثبت و عقد نیست همون محرمیت لفظی و شرعی کفایت میکنه.
https://t.me/+XV8H1szpIbszZWQ0
https://t.me/+XV8H1szpIbszZWQ0
پریا درست شب قبل ازخواستگاری کسی که سالهاست دوستش دارد،تصادف میکند و بازداشت میشود وبا ویلچرنشین شدن آن مرد تصمیم میگیرددبرای جبران زنش شود اما... | 373 |
| 15 | فقط 20 پارت دیگه تا پایان این رمان مونده🥹👇 کلی پارت آماده داره. «قبل چاپ حتما بخونش»
#پارت_155
-لعنتی من رفیقمو بهت معرفی کردم که براش کار جور کنی نه اینکه بشه معشوقهت نه اینکه بشه مادر بچهت.
دست و پایش میلرزد از این فاجعهای که به بار آمده، اما دیگر دیر شده.
-شهرزاد برات توضیح میدم، به خدا قسم اصلا جوری نیست که تو فکر میکنی.
پوزخندی میزنم و به سر و شکل محدثه که برجستگی شکمش کاملا مشخص است اشاره میکنم و میگویم:
-ازت حاملهس آقای پدر، توضیحی از این بالاتر هست؟
لبانش میلرزد و مستقیم نگاهم نمیکند. شب عقد و عروسیمان است، اما با آمدن محدثه قشقرق به پا شده و همه چیز بهم ریخته است.
-من نمیخواستم اینجوری بشه، باور کن بعد اینکه نامزد کردیم دست از پا خطا نکردم شهرزاد.
نمیگذارم اشکم بچکد و لب میزنم:
-فقط بگو چطور تونستی این جوری بهم خیانت کنی، اونم با رفیق خودم. کسی که خودم بهت معرفی کردم.
جلو میآید. محدثه در حالی که دست به شکمش گرفته در سکوت شاهد بحث ماست.
-شاید بابای بچه یکی دیگهس، میریم آزمایش میدیم...
اشارهای میکنم به سفره عقد بهم ریخته و خانوادههایی که به جان هم افتادهاند و بحث میکنند. بغض میکنم و دامن عروسم را در مشت میگیرم:
-دیگه خیلی دیره کامیار...
چرخی دور خودش میزند و میخواهد به سمت محدثه حمله کند که مقابلش میایستم. عربده میکشد:
-لعنتی برو کنار، باید بفهمه به هم زدن عقد من چه عواقبی داره.
با اینکه دلم خون است اما محدثه را به عقب میفرستم و پر خشم میگویم:
-میخوای دست روی زن حامله بلند کنی؟ رگ غیرتت باد کرده؟
ضربهای محکم به سینهاش میزنم:
-این رگ وقتی باید باد میکرد که دست این دختر رو تو دست گذاشتم و تو باید امانتدار میبودی، نه حالا که ازش بچه داری.
خشمگین فریاد میکشد:
-دروغه... دروغه لعنتی...
با فریادش برادر محدثه جلو میآید رو به کامیار میگوید:
-چه خوب شد شب عروسیت اومدم سر وقتت تا یه دختر دیگه رو مثل خواهر من بدبخت نکنی.
کامیار به سمت برادر محدثه یورش میبرد:
-دهنتو ببند بیناموس.
درگیری بالا میگیرد و زد و خوردها شروع میشود. همه به تکاپو میافتند برای جدا کردن کامیار و برادر محدثه. محدثه با گریه گوشهای ایستاده و من دیگر احساس میکنم دیگر نباید در این جمع بمانم.
تحمل این فضا را دیگر ندارم. چشم از صحنه میگیرم. با دعوای رو به رو کسی حواسش به من نیست. با جمع کردن دامن عروس از میان جمعیت میگذرم و از خانه بیرون میزنم. تنها باید خودم را از این معرکه نجات دهم.
وارد حیاط که میشوم، با قدمهای تند به طرف در حیاط میدوم. اما قبل از رسیدن به در سکندری میخورم و همان دم نقش زمین میشوم. دیگر نمیتوانم خودم را کنترل کنم و در یک آن بغضم میترکد. دستانم را ستون زمین میکنم و بلند گریه میکنم و زمین و آسمان را نفرین میکنم.
نمیدانم چقدر میگذرد و کسی هم سراغی از من نمیگیرد ولی بعد از مدتی کفشهای براق مشکی در مسیر دید چشمان اشکیام قرار میگیرند. صاحبش را میشناسم و سر بالا نمیبرم.
امشب او هم در مراسم حضور داشت و حتم دارم از حال و روز من لذت میبرد. چرا که همیشه مرا طعنه میزد و تمسخر آمیز با من رفتار میکرد. اما اشتباه کردهام که آب معدنی را به سمتم میگیرد و میگوید:
-قویتر از این حرفها میدیدمت خانم مهندس.
لعنتی! همیشه در شرکت کارش طعنه زدن به من بوده و سنگ رو یخ کردنم. حالا قصد کمک کردن به من را دارد؟ تعللم را که میبیند، در آب معدنی را باز میکند و میگوید:
-نظرت چیه این آب رو بگیری بخوری و منم لطف کنم سویچ ماشینمو بهت بدم که با این سر و وضع آواره کوچه و خیابون نشی؟
معین حکمت نگران من شده است؟ اویی که همیشه میخواست سر به تن من نباشد و به سگ اخلاقی مخصوصا نسبت به من معروف بود؟ مات شدنم را که میبیند میگوید:
-با اینکه دلم نمیاد ماشین نازنیمو به یه خانمی با حال و روز تو بدم ولی چارهای هم ندارم...
سوئیچ را تکان میدهد تا از دستش بگیرم:
-اگه باهات بیام ممکنه امشب انگ خیانت به پیشونی تو هم بخوره و تو هم مثل اون یارو متهم بشی.
باور نمیکنم او به من محبت کند. اویی که احساس میکردم همیشه از من متنفر است. حتی میتوان گفت از عجایب هفتگانه است. اما ذهنم تنها یک چیز را میفهمد. فرار کردن از اینجا به هر روشی که ممکن است.
-نظرت چیه؟ خودت میری؟ یا حرف بقیه رو به جون میخری؟
در یک آن سوئیچ را از دستش میقاپمو...
❌پارت واقعی خود رمانه، هر گونه کپی و الهام گرفتن از این پارت رو حتما و بلافاصله پیگیری میکنم❌
https://t.me/+e1e_UgYzjGUxNDY0
https://t.me/+e1e_UgYzjGUxNDY0
https://t.me/+e1e_UgYzjGUxNDY0 | 776 |
| 16 | پیشنهاد میشه
❤️👆 | 1 259 |
| 17 | بوسیدمش...
نه از سر جسارت،
از دلتنگیِ سالهایی که نداشتمش.
مردی که نگاهش دیوار بود و آغوشش دنیایی دستنیافتنی...
لبهایم که بر لبهایش نشست، جهان ایستاد.
تمام «نباید»هایم سوختند، و من ماندم و او،
در مرز باریک میان گناه و رهایی.
https://t.me/+Ub_TynF3zU1E0o4N
https://t.me/+Ub_TynF3zU1E0o4N
میدانستم بعد از این بوسه، هیچ چیز مثل قبل نخواهد شد...
اما مگر عشق اجازهی بازگشت میدهد؟
💋 ادامه را در کانال بخوان | 1 970 |
| 18 | sticker.webp | 1 675 |
| 19 | جاویدم، مردی که بخاطر شهریه دندانپزشکی از گارسونی گرفته تا تمیز کردن راهپله و هر کاری که پولش حلال باشه انجام دادم، ولی تو بدترین روزهای مالیم دختر بیقیدی با چشمان محشرش اومد و با تهمتش زندگیم رو نابود کرد. الان سالها از اون روز گذشته و دختری با رنگ پریده روی صندلی مطبم نشسته که فراموش کرده یه روز هم با تهمت و هم با چشماش چه بلایی سرم آورده! اما من یادمه و...😎😎
https://t.me/+RyJUl6laG9s3NjFk
اوه اوه الان نوبت آقادکتر با پرستیژ و جذابمونه که حسابش رو صاف کنه با این جغله خانم لوس که عین چی از دندونپزشکی میترسه.
اگه دنبال رمانی هستین که هیجان و عاشقانه رو با هم داشته باشه، از دستش ندین🥰🥰🥰 | 930 |
| 20 | بالاخره روز بله برون من با مردی که عاشقش بودم رسید امــــا.....👇
صدای عمو یبار دیگه سکوت رو شکست:
-ها نظرت چیه کامران؟
بابا که انگار هنوز در شوک شنیدن این حرفها بود در حالی که سعی می کرد اون خشم زبانه کشیده ی درونش رو پشت خونسردی ساختگی قایم کنه گفت:
-داری شوخی می کنی دیگه؟
-نه جدیم
بابا پوزخند زد
- ۵ تا سکه برای تک دختر عزیز دردونه ی من مهریه در نظر گرفتی؟
زنعمو با لحنی حق به جانب و گستاخانه گفت
-پس چند تا باشه ...دیگه با این قیمت سکه که نمیشه مهریه داد!
بابا کوتاه بیا نبود.در حالی که می دونستم از لحن گزنده ی زنعمو چقدر حرصی شده رو به کیان گفت:
-اینهمه دوست دارمی که گفتی همینقدر بود ؟
کیان سکوت کرده سرش رو پایین انداخت انگار او هم بازیگر این نمایش از پیش چیده شده بود
بابا که از کیان ناامید شده بود نگاهش رو به من انداخت و با تکان دادن سرش به حالت تاسف افسوسی که از این بزدلی کیان بود رو به رخم کشید
دلم مچاله شد و با نگاه عمیقی که از ناباوری می لرزید بهش خیره شدم...شاید معجزه ای بشه و از پشت اون سکوت صدای قلبش رو بشنوم...اما او همچنان سرش پایین بود ...انگار سنگینی نگاه من هم نمی تونست زنجیر سکوتش رو پاره کند
صدای بابا مثل تیغی تمام خلسه ی جمع رو درید :
_مهریه دختر من ۵۰۰ تا سکه تمام بهار آزادی
_وا مگه می خواید دخترتون رو بفروشید
صدای جیغ جیغ پرحرص زنعمو اشکم رو درآورد
_همینکه گفتم ...دخترم رو دارم می فرستم غریبی نمی تونم ریسک کنم و بزارم بی پشتوانه باشه ...
نعمو بلند شد و رو به کیان توپید :
_پاشو ..پاشو پسر اینجا جای ما دیگه نیست
بابا محکم دستش رو روی دستهی مبل کوبید. صدای کوبش، مثل رعد، همه رو لحظهای ساکت کرد. رو به کیان گفت:
– مردونگی فقط توی دوستت دارم گفتن نیست، تو عمله. اگه مردی، همینجا بگو. میخوای پشتِ دختر من وایسی یا نه؟
نفس توی سینهام حبس شد. همه منتظر بودن. نگاهها به کیان دوخته شد. لحظهای که شاید سرنوشت منو برای همیشه تغییر بده...
و فقط سکوت طولانی و مدت دار کیان مثل سوت پایان بازی ای که درش باخته بودم و دلم نمی خواست تموم بشه گزنده به نظر می رسید ...
بابا پوزخند دوباره ای زد:
_سکوت مرد از هزار تا نه بدتره!
https://t.me/+Q_CF3oE2fcU1OWE0
https://t.me/+Q_CF3oE2fcU1OWE0
از بچگی همدیگر رو دوست داشتیم واز همون بچگی هم فهمیدم مادرش نه منو بلکه کل خاندانم رو دوست نداره ...!
گذشت تا روز موعود رسید....
روز بله برونم که قرار بود بعداز تعیین مهریه حلقه بندازیم و بالاخره بعداز اینهمه جدایی بهم برسیم ولی خبر نداشتم که پدرم به طمع خواستگار پولدارترم قصد داره با سنگ اندازی جلوی پای کیان اون رو از ازدواج با من منصرف کنه و البته مادر کیان هم بخاطر اون کینه ی قدیمی با پایین گرفتن مهریه همین نقشه رو داشت!
نقشه جدایی من از کیان ...
https://t.me/+Q_CF3oE2fcU1OWE0
دربنــــــــد رمان جدید مریم بوذری🍃 | 793 |
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
