fa
Feedback
مائده فلاح "نیل و قلبش"

مائده فلاح "نیل و قلبش"

کانال بسته

ادمین تبلیغات :👇 @Yaprak1125 ارتباط با نویسنده: @Mehrr_2 رمان چاپ شده: #با_سنگ‌ها_آواز_می‌خوانم #سهم_من_از_عاشقانه_هایت #خیال_ماندنت_را_دوست_دارم #کنار_نرگس_ها_جا_ماندی #همان_تلخ_همیشگی #برای_مریم #دره‌ی_رویاهای_سرگردان #یک_نخ_بیشتر_تا_شب_ارغوان

نمایش بیشتر

📈 تحلیل کانال تلگرام مائده فلاح "نیل و قلبش"

کانال مائده فلاح "نیل و قلبش" در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 33 041 مشترک است و جایگاه 880 را در دسته کتب و رتبه 10 274 را در منطقه إيران دارد.

📊 شاخص‌های مخاطب و پویایی

از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 33 041 مشترک جذب کرده است.

بر اساس آخرین داده‌ها در تاریخ 11 ژوئن, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر 188 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -17 بوده و همچنان دسترسی گسترده‌ای حفظ شده است.

  • وضعیت تأیید: تأیید نشده
  • نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 12.38% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 11.15% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب می‌کند.
  • دسترسی پست‌ها: هر پست به طور میانگین 4 094 بازدید دریافت می‌کند. در اولین روز معمولاً 3 689 بازدید جمع‌آوری می‌شود.
  • واکنش‌ها و تعامل: مخاطبان به‌طور فعال حمایت می‌کنند؛ میانگین واکنش به هر پست 0 است.
  • علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند دخترک, چشم, صدا, وقت, یسنا تمرکز دارد.

📝 توضیح و سیاست محتوایی

نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاه‌های شخصی توصیف می‌کند:
ادمین تبلیغات :👇 @Yaprak1125 ارتباط با نویسنده: @Mehrr_2 رمان چاپ شده: #با_سنگ‌ها_آواز_می‌خوانم #سهم_من_از_عاشقانه_هایت #خیال_ماندنت_را_دوست_دارم #کنار_نرگس_ها_جا_ماندی #همان_تلخ_همیشگی #برای_مریم #دره‌ی_رویاهای_سرگردان #یک_نخ_بیشتر_تا_شب_ارغوان

به لطف به‌روزرسانی‌های پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 13 ژوئن, 2026)، کانال همواره به‌روز و دارای دسترسی بالاست. تحلیل‌ها نشان می‌دهد مخاطبان به‌طور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کرده‌اند.

33 041
مشترکین
-1724 ساعت
-1047 روز
+18830 روز

در حال بارگیری داده...

کانال‌های مشابه
هیچ داده‌ای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
ژوئن '26
ژوئن '26
+360
در 36 کانال‌ها
مه '26
+162
در 2 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+4
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '26
+3
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '260
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+129
در 36 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+493
در 48 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+867
در 46 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+1 591
در 44 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+532
در 45 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+732
در 46 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+467
در 102 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+713
در 84 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+878
در 86 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+657
در 97 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+500
در 64 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+429
در 56 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+554
در 59 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+676
در 108 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+399
در 45 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+615
در 94 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+545
در 81 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+651
در 46 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+870
در 86 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+888
در 116 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+1 382
در 131 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+1 187
در 108 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+1 158
در 45 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+1 019
در 113 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+2 264
در 213 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '23
+1 954
در 176 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '23
+747
در 137 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '23
+1 409
در 140 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '23
+1 301
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '23
+829
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '23
+323
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '23
+729
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '23
+1 084
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '23
+892
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '23
+913
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '23
+1 323
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '23
+1 674
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '22
+15
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '220
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '22
+8
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '22
+925
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '22
+1 800
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '22
+753
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '22
+697
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '22
+941
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '22
+1 013
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '22
+802
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '22
+1 422
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '22
+619
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '21
+1 306
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '21
+921
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '21
+764
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '21
+1 370
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '21
+911
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '21
+696
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '21
+136
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '21
+216
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '21
+681
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '21
+378
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '21
+421
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '21
+550
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '20
+42 099
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
13 ژوئن0
12 ژوئن+2
11 ژوئن+2
10 ژوئن0
09 ژوئن0
08 ژوئن0
07 ژوئن+3
06 ژوئن0
05 ژوئن+20
04 ژوئن+3
03 ژوئن+2
02 ژوئن+261
01 ژوئن+67
پست‌های کانال
2
-اونو میبوسی، بهم فکر نمیکنی؟ بغضم و قورت دادم و اون غرید: -چرت و پرت نگو. همیشه میدونستی دوستت ندارم. یه جوری فیلم نیا انگار
-اونو میبوسی، بهم فکر نمیکنی؟ بغضم و قورت دادم و اون غرید: -چرت و پرت نگو. همیشه میدونستی دوستت ندارم. یه جوری فیلم نیا انگار واقعا خیانت کردم بهت. -ولی من زنتم میثاق‌‌. زن عقدیت! -عشقم که نیستی‌. برو کنار حوصلتو ندارم. هلم داد که روی زمین افتادم ولی اون بی توجه از خونه بیرون رفت و من و با سری که شکسته بود و ازش خون میومد، تنها گذاشت تا به معشوقه‌اش برسه... چی می‌شه اگه میثاق برگرده و زنش رو غرق خون، گوشه‌ی خونه پیدا کنه؟ 😱 https://t.me/+eFJUQCnmoWk1YjM0 رمانی که بشدت دل مخاطبینش رو برده😍🤌
228
3
-وسط زندگیِ یه مردِ زن داری،خجالت نمی کشی؟ بغض وحشتناکی گلویم را گرفته و میخواهم پاسخش را بدهم که آنا جیغ می زند: -اون عمویِ تو،خجالت بکش و این سایه سنگین لعنتی‌ات رو از زندگیم بکش بیرون. تا وقتی تو هستی علی هیچوقت برای من و بچه ام نمیشه. عمویم نیست...عمویِ ناتنی است اما!!! اشکم می چکد و به سختی می گویم: -آنا بخدا اشتب... -نه اشتباه نمی کنم. تو همه زندگیِ علی‌ای. واسه هیچکس حاضر نیست از دادگاهش بزنه ولی تا زنگ میزنی،جلسشو کنسل میکنه. برو از زندگیم و بذار... او نیز گریه می کند‌. موهای بلوندش را کنار می زند و با اشک به من خیره می شود: -می دونی چقدر سخته ببینی شوهرت انقدر به یه برادرزادهِ ناتنی اش واکنش نشون بده؟من دائم دارم باتو خودمو مقایسه می کنم. تو اومدی گند زدی تو زندگیم و داری شوهرمو می گیری. بی هوا جلو آمد و مرا با ضربه ای به سینه ام به عقب پرتاب کرد: -می دونی چقدر عذاب می کشم وقتی میخواد منو ببوسه و من همش باید نگران باشم که نکنه داره به تویِ خونه خرا.... -خفه شو،خفه شو! منم که به ضرب سیلی به صورت خیس از اشکش می زنم. مات و مبهوت شد و من جیغ زدم: -تویِ لجن،پا تو زندگی عاشقونه من گذاشتی. علی عموی من نیست؛اون عشق بچگیم بود. تو اومدی ازم دزدیدی. میدونستی و اومدی گند زدی به رویاهام. الان منو متهم می کنی به دزدیدن شوهرت؟ اشک هایم می چکد و‌فریاد میزنم: -من همیشه همه چیز علی می مونم؛چون من هیچوقت خودمو بهش تحمیل نکردم. چون خودمو له نکردم. من حتئ سعی نمی کنم نزدیک شوهر لعنتی ات بشم چون انگار اختیار تپش قلبمو از دست میدم ولی خودتم خوب میدونی علی.... علی.‌‌...علی... حتئ نامش هم قلبم را می شکند. با بغض می نالم: -حتئ روحشم از حسی که بهش دارم خبر نداره و نمی دونه اون دختر کوچولویی که تو بغلش بزرگ شده،عاشقش شده و مجبور ش... -چی؟! وای خدایا...وای! صدایِ اوست...دقیقا پشتِ سرم ایستاده. آنا از ترس می میرد و من جرئت نمی کنم به عقب بچرخم وقتی او فریاد می زند: -ضحئ خدا لعنتت کنه برگرد و تو چشمام نگاه کن و بگو که اشتباه می کنم! https://t.me/+8HU8Se9KQg1iNDRk https://t.me/+8HU8Se9KQg1iNDRk عموی ناتنیمه! و من فقط ۱۵ سالم بود که دلمو بهش باختم. علی شبیه هیچکس نیست. پسرِ خشن و بد نیست. علی؛علیه! اون تفریحش درس خوندنه. یه قاضی موفق و محبوبه. جذابه ولی دختری تو زندگیش نبود. من همیشه نقطه ضعفش بودم،روی من حساس بود. عاشقش بودم‌و نمی‌دونست. تا اینکه خواستم اعتراف کنم و فهمیدم یکی دیگه دلشو برده. و درست شب عروسیش فهمیدم گول خوردم ولی؛زنش حامله بود و...شدنی نبود!
224
4
من عطیه‌م، یه دختر جنوبی که بهم حلو(دختر زیبا/شیرین) می‌گفتن! دختری زیبا اما نگون‌بخت! دختری که مجبور شد رحمش و به یک خانم دک
من عطیه‌م، یه دختر جنوبی که بهم حلو(دختر زیبا/شیرین) می‌گفتن! دختری زیبا اما نگون‌بخت! دختری که مجبور شد رحمش و به یک خانم دکتر اجاره بده... زنی که بعد چند وقت گم و گور شد و من موندم و یه شکم حامله و یه آدرس از پدر بچه!😔💔 چون بی‌پول بودم و نمی‌خواستم کسی هم بفهمه حامله‌ام، رفتم پیش اون مرد! دکتر علا، یکی از حاذق ترین و پرنفوذ ترین دکترای ایران🔥 مردی که همه گفتن عیاش و خوشگذرانه و گردنم نمی‌گیره و وقتی رفتم دیدنش، فهمیدم حتی زن نداره! من از مردی حامله بودم که باورم نداشت و مجبور شدم تا زمان زایمان خونه‌ش بمونم و...🥹❌ https://t.me/+LSmlzj1YO7dmZmFk https://t.me/+LSmlzj1YO7dmZmFk
209
5
گفت "خداحافظ" در حالی که همه‌چیز در او می‌خواست بماند. ناشناس نیل و قلبش
473
6
#پارت719 #نیل_و_قلبش گلدسته با طبق دیگری همراه شهریار به داخل آمد. تند‌تند قدم برداشت و طبق را کنار گنجه گذاشت؛ اما شهریار آرام‌آرام، با چشمی که مداوم در اطراف می‌چرخید، جلو آمد. نگاهش را پایین انداخت و دنبال جایی گشت که طبق‌ها را بگذارد. به کنار گنجه رسید، اما طبق‌ها را زمین نگذاشت، نیم‌چرخی زد و به گلدسته که کنار در ایستاده بود، گفت: -می‌تونی در رو ببندی و بری... تنم، با همین چند تا کلمه‌ حرفش، کوتاه لرزید و چیزی زیر پوست تنم از حرکت بازایستاد‌. نتوانستم حرفی بزنم و قدم‌از‌قدم بردارم. نیتم این نبود که پشت در‌‌ِ بسته او را معطل کنم! من داشتم مسیر قوی شدن و از خود ضعف نشان ندادن را برعکس طی می‌کردم، هر چه بیشتر تلاش می‌کردم، کمتر موفق می‌شدم‌. گلدسته نگاهی به من انداخت و دستش را روی دستگیره گذاشت، جرئت مخالفت نداشت، فقط تا توانست بستن در را طول داد‌. تا در بسته شد، شهریار خم شد و طبق را روی زمین گذاشت. با معطلی به سمت من چرخید. تا خواستم به طرفش بروم و بدون سروصدا از او بخواهم بیرون برویم، زودتر از من قدم برداشت‌‌. حین قدم برداشتن دست داخل جیب کتش برد و جعبه‌ی سیگار و فندکش را بیرون کشید. خیلی نزدیک نشد، فاصله را نگه داشت و سیگار را به طرف من گرفت: -سیگار بکشیم؟ خیره در چشمش، در حالی که می‌دانستم اگر حرف بزنم، لرزش صدایم رسوایم می‌کند، کوتاه گفتم: -برو..‌. جعبه‌ی سیگار را پس کشید و دو نخ از آن بیرون آورد. سربه‌سر گذاشتنِ شکوه داشت به ضرر خودم تمام می‌شد. شهریار هم مثل کسی بود که فهمیده باشد برای خواهرش چه آشی بار گذاشته‌ام. سیگار را به میان لبانش برد و همین که خواست روشنش کند، دست جلو بردم تا فندک را چنگ بزنم، اما سریع فهمید و خودش را عقب کشید. ابرویی بالا داد و گفت: -یه سیگار بکشی می‌رم. نمی‌گفت خودش سیگار بکشد، می‌خواست من بکشم‌. امروز برای چندمین بار بود که تسلیمش می‌شدم و خودم را به آن راه می‌زدم و با بهانه‌ و توجیهات پوچ راضی می‌کردم: -چرا همیشه اصرار داری سیگار بکشم؟ بوی تسلیم شدنم به مشامش رسیده بود. سیگار را روشن کرد، پکی به آن زد و به سمت من گرفت: -چون من رو حالی به حالی می‌کنه! گردنش را به چپ و راست تکان داد: -از این‌رو، به اون‌رو! اخم کردم. سیگار را جلوتر آورد و کشدار و یواش گفت: -ملتفتی چی می‌گم؟ می‌دونی حالی به حالی شدن یعنی چی؟ یا فقط کلت دست گرفتن و حقه‌بازی یادت دادن؟ چشمانش غلت خورد روی یقه‌ام؛ سریع‌ترین حرکت چشمی که تا به حال دیده بودم. سیگار را پس زدم: -اینجا جای این قسم بی‌بندباری و هوسبازیا نیست! لبخند زد و پکی به سیگاری که برای من آماده‌اش کرده بود، زد: -جای خوب‌تری براش سراغ داری؟ دوباره چشمانش راهِ خطا رفت و من دوباره لرزیدم. چشمانش روی یقه‌ام میخکوب شده بود. جلوتر رفتم و ضربه‌ای به سینه‌اش زدم و زمزمه کردم: -برو بیرون... از جایش تکان نخورد. پک دیگری به سیگارش زد و حین بیرون دادن دود، لبخند زد. ابرو بالا داد و به سمت پنجره قدم برداشت‌. سیگار را در جای‌ سیگاری خاموش کرد. نمی‌دانم کی آن را دیده بود. -این هوسباز و بی‌بندبار گفتن نشه نقل دهنت. نمی‌گم که سگ مست کنیم و بزنیم به سیم آخر و رسوایی، فقط یه سیگاره! مشاجره‌ی بی‌صدامان برای او حکم تفریح را پیدا کرده بود. بلندتر از قبل تکرار کردم: -برو بیرون! چرخید و همین که خواست از نزدیکم رد بشود، خودم را کنار کشیدم. تا مقابل در رفت و یک‌دفعه برگشت: -فردا صبح تو عودلاجان می‌بینمت، خداحافظ! انگار که بگوید فردا صبح در عودلاجان دیگر راه فراری نیست‌.
484
7
#پارت718 #نیل_و_قلبش نور که تا آن موقع ساکت بود، گفت: -البت بهتر بود که تا این وقت شب چشم‌انتظاری نمی‌کشیدن و می‌اومدن عقد‌کنون. شهریار که گویی این حرف از دهان من درآمده است، به سمتم چرخید و گفت: -به قسمی که هم تو راضی باشی و هم خودشون، براشون جبران می‌کنم. منتظر بودم شکوه، باعث‌وبانی اصلیِ این فتنه، حرفی بزند، اما سکوت کرده بود. از آن آدم‌هایی بود که برای رسیدن به هدفش، خیلی دست‌وپا می‌زد، اما بعد از برآورده شدن حاجت، دلیلی نمی‌دید به سرزنش دیگران پاسخی بدهد. من هم فقط سر تکان دادم، بهتر بود شکوه با همین امورات سرگرم کننده‌ی زنانه گلاویز باشد و درگیر موضوعات بزرگتر نشود. وقتی به کوچه‌ی منتهی به خانه‌ی بانوان کارا رسیدیم، شهریار سرعت اتول را کم کرد و از آینه به پشت سر نگاه کرد. منتظر اتول شهاب بود، آفاق خواسته بود همه با هم به داخل خانه‌ی بانوان کارا برویم. سرعتش کم بود، اما خبری از اتول شهریار نبود‌. تا نزدیک خانه راند و اتول را متوقف کرد و زیر لبی گفت: -همین جا منتظر می‌مونیم تا بیان. همین که اتول را خاموش کرد، شهاب هم پیدایش شد. نور با دیدن اتول آن‌ها از دور، فرصت نداد، زودتر پیاده شد. من هم کت شهریار را به دستش دادم تا بپوشد. پیاده شد و کتش را پوشید. منتظر ماند تا آفاق و گلدسته از اتول شهاب پیاده بشوند و بعد به سمت من آمد و در را باز کرد. دستم را گرفت تا پیاده بشوم. شکوه از جایش تکان نخورده بود، برگشتم و نگاهش کردم. شهریار هم تا خواست در را برایش باز کند، مانعش شد: -من می‌شینم تو اتول، امروز این‌قدر سرپا موندم که دیگه پای راه رفتن ندارم... شهریار همان‌طور کا به طرف اتول خم شده بود، در را باز کرد و گفت: -تنها که نمی‌شه بشینی، بیا زودی... شکوه تنش را به طرف در اتول کشید و آن را بست. -چرا نمی‌شه، برید تو، فقط زود برگرد. شهریار برگشت و نگاهی به من و بقیه که مقابل در منتظر ایستاده بودند، کرد و صلاح ندید بیشتر از این اصرار کند و بقیه را معطل نگه دارد. شکوه با بستن در اتول، حرف آخرش را زده بود. من به جلو قدم برداشتم و شهریار پشت سرم راه افتاد‌. نور در را باز کرده و نگه داشته بود. مقابل در همه کنار رفتند تا من اول وارد حیاط بشوم. شهریار دست جلو برد تا یکی از طبق‌ها را از شهاب بگیرد و کمکش کند، اما شهاب مانعش شد و با "بفرمایید"ی او را بعد از من راهی حیاط کرد. این شاید اولین برخورد مودبانه‌ی آن‌ها بود. نور در را رها کرد و قبل از اینکه شهریار به من برسد، گفت: -لکاته دلش ورنمی‌داره بیاد تو! سرش را کمی نزدیکم کرد و گفت: -تا می‌تونی شهریار رو معطل کن، بذار ببینم چه قدر تنها می‌تونه بشینه تو اتول. نور حوصله‌ی زندگی کردن معمولی را در تنم بیدار کرد. همچون اسمش از هر پنجره‌ و روزنه‌ای می‌گذشت و شانه‌ام را با گرمی‌اش تکانِ بیدارشو می‌داد. دلم می‌خواست سربه‌سر شکوه بگذارم. فرصت پیدا نکردم تا فکر کنم چه‌طور می‌شود شهریار را بیشتر از زمانی که باید در این ساعت شب در خانه‌ی بانوان کارا نگه داشت. زینب نفر اولی بود که به سمتم دوید. دستش را دور حلقه کرد و با خجالت به شهریار زل زد. دورمان به آنی شلوغ شد، نقل و سکه بر سرمان ریختند، خندیدند و اطرافم پر شد از صدای کل کشیدن و هیس هیس مداوم آفاق که او هم از ذوق بقیه، سرخوش شده بود. حنیفه هم با آفاق موافق بود که بیشتر از این نباید در حیاط سروصدا کنیم. من را در حلقه‌ی خود گرفتند و به طرف در اندرونی بردند، اما نتوانستند حواسم را از شهریار و انتقام کوچکی که باید از شکوه می‌گرفتم پرت کنند. قبل از اینکه دست‌در‌دست زینب پا به داخل اندرونی بگذارم، به طرف شهاب برگشتم: -خیلی زحمت کشیدی شهاب، طبق‌ها را بده شهریار بیاره تو... شهاب مکث کرد، اما شهریار معطل نکرد، سریع طبق‌ها را از دستش گرفت و بعد از من، آفاق و گلدسته که آن‌ها هم دستشان پر بود، کفشش را درآورد و به داخل آمد. صداها با بسته شدن در اوج گرفت. هلهله‌ها بیشتر شد و صدای کف زدن در تمام اندرونی پیچید. بساط شیرینی و میوه و چای به راه انداخته بودند و از صورت‌های سرخ و نم‌دارشان این‌طور برمی‌آمد که حسابی رقصیده‌اند‌. نیم‌نگاهی به شهریار انداختم. زیر چشمی داشت به بقیه نگاه می‌کرد و لبخندی روی لبش بود‌. گلدسته و آفاق که به اندرونی رفته بودند، برگشتند و صداها با دیدن آفاق کم شد. آفاق رو به بقیه گفت: -فردا هم روز خداست، تموم روز بزنید و برقصید، الان دیگه دیروقته‌، دوماد هم باید بره‌. بعد هم خواست طبق را از شهریار بگیرد که او لبخندی به رویش زد و گفت: -بگید کجا بذارم، خودم می‌برم. درست سمت مخالفش، آن‌طرف هال ایستاده بودم. دسته گلم را به زینب سپردم و پیشقدم شدم. وقت برای معطل کردنش پیش آمده بود‌. در اندرونی را برایش باز کردم و به داخل رفتم.
490
8
#پارت717 #نیل_و_قلبش دایی سالار در دارایی کم از پدربزرگ شهریار نداشت، دارایی او فقط پول و حجره و طلا نبود، چند پارچه آبادی آدم گوش به فرمانش بودند. حجره‌دارهای شیرازی به پایش بلند می‌شدند و از آن همه مهم‌تر او پدر شجاع و شاهرخ بود، دو پسر رشید که برای آب‌ و خاکشان از جان گذشته بودند. بعد از خوردن شام، از پنجره سرکی به حیاط کشیدم. مردان پیر و جوان از هم سوا شده بودند. جوان‌تر‌ها گوشه‌ای دور هم جمع شده و سیگار دود می‌کردند، به دنبال شهریار چشم‌چشم کردم که او را کنار دانیال پیدا کردم. دانیال داشت حرف می‌زد و او پا‌ روی پا انداخته، روی صندلی لهستانی، در جایی که نور و تاریکی درآمیخته، نشسته بود. دود سیگار را آرام بیرون و در جواب حرف دانیال سر تکان داد. خیره نگاهش کردم تا دوباره سیگار را به طرف لبانش ببرد؛ اما یک‌دفعه به سمت پنجره سر چرخاند. دستپاچه نشدم، سر ندزدیدم، همان‌طور نگاهش کردم. او هم نگاه نگرفت. پکی از سیگارش گرفت و دودش را آرام‌آرام با نگاه به من، بیرون داد. با مکث از پشت پنجره کنار رفتم، قلبم داشت دست‌وپا می‌زد، هر وقت که به او نگاه می‌کردم، به حال غریبی می‌افتادم. حسی مملو از درد و لذت. شبیه اولین پرواز پرنده‌ای نابالغ. ساعت دلخواه من سررسید، ساعت رفتن! تنها ماندن در اندرونیِ خانه‌ی بانوان کارا، نشستن روی طاقچه و زل زدن به بیرون و فکر کردن به آینده‌ی مبهم و ناپیدا. مهمان‌ها تک‌وتوک داشتند از حیاط بیرون می‌رفتند و دایی‌سالار و آفاق، کنار عمه‌خانم و سالاری و خانم‌جان و شهریار بدرقه‌شان می‌کردند. تنها من، نور، شکوه و گلدسته داخل خانه مانده بودیم. پدربزرگ شهریار خواسته بود خانه‌ی قلهک را با تمام ملزوماتش آماده کند که قبل از سفر به پاریس، زندگی‌مان را در آن خانه شروع کنیم، اما دایی سالار به بهانه‌ی تهیه‌ی جهاز و چیدن آن در خانه، مانع از این کار شده بود؛ شهریار هم برای رسیدن به این هدف کمکش کرده بود. اگر چه خانم‌جانش کوتاه نیامده و گفته بود تا وقت سفر به پاریس به عودلاجان بروم و در کنارشان باشم. خانه‌ی بانوان کارا و مسئولیت‌هایم را بهانه کرده بودم؛ قانع نشده بودند... اما توانسته بودم از زیرِ اینکه شب عقد را در آن خانه باشم، دربروم. به خاطر زینب، لباس عروسم را درنیاوردم. به او قول داده بودم با لباس عروسم به خانه‌ی بانوان کارا برگردم؛ قولی که ایستادن پای آن، با وجود دایی‌سالار که در حیاط منتظر بود تا من و شهریار را راهی کند، سخت بود. آفاق دردم را فهمید و حین خداحافظی از دایی سالار، سریع به نور و شکوه تشر زد بروند داخل اتول بنشینند که من هم مجبور نشوم خداحافظیِ طولانی با دایی داشته باشم‌‌. دایی سالار وقعی به آفاق نگذاشت، من را در آغوش گرفت و سرم را بوسید و گفت: -شده همی چیم از دس بدم نمی‌ذارم تو ای بلبشوو ئی نخ مو از سرت کم بشه... اشاره‌ای به در کرد: -برو دس خدا. حرفش امیدوارم کرد. دست‌های دایی سالار پر بودند و او حتماً می‌توانست من را از این مهلکه نجات بدهد. شهریار درِ رولزرویس را برایم باز کرد و منتظر ماند نور و شکوه هم سوار بشوند و بعد خودش پشت رل نشست. کتش را درآورد و به سمت من گرفت‌. آن‌ هم مقابل چشمان تیز دایی‌سالار، آفاق، شهاب و بهرام. مات نگاهش کردم، انگار واقعاً می‌خواست انتقام آن روزِ دربند را بگیرد. منتظر بودم با هم تنها بشویم و دوباره به من اطمینان بدهد به پاریس می‌رویم و آنجا برای همیشه راه‌مان عوض می‌شود. شکوه همراه‌مان بود و دست‌های همگی ما بسته. کتش را گرفتم. در جایش کمی جابه‌جا شد و نگاهی به ساعتش انداخت و تا توانست برای روشن کردن اتول معطل کرد، اما بعد از آن ثانیه‌ای را از دست نداد. بوقی زد و راه افتاد. کمی که دور شدیم، دست برد تا گره‌‌ کراواتش را شل کند. ناخودآگاه کمی به سمتش متمایل شدم و گفتم: -نکن، به زینب قول دادم که با همین لباس... نگاه خیره‌اش باعث شد بقیه‌ی حرفم را با دور شدن از او کامل کنم: -گفتم می‌آیم و لباس‌مون رو نشونش می‌دیم، کراواتت رو شل نکن. دستش را آرام پایین آورد و سری تکان داد و پچ‌پچ کرد: -هر چی شما امر کنی! پایش را تکانی داد و سرعتش را زیادتر کرد: -تندتر بریم که زینب منتظره.
492
9
#پارت716 #نیل_و_قلبش تا برگشتم، با دانیال چشم‌درچشم شدم، نگاه او برعکس نگاه سروش، پر از وفاداری نسبت به شهریار بود. با لبخند دوباره تبریک گفت و رفت. شکوه همراهی‌مان کرد تا به حیاط و میان مهمانان برویم. از آن‌ها به خاطر حضورشان تشکر کنیم و بعد من به جمع بانوان بروم‌. مطرب‌ها نواختند و من و شهریار آرام‌آرام از پله‌ها پایین رفتیم. دم‌به‌دم سر تکان دادیم و تشکر کردیم. بساط چای را جمع کرده وشربت‌خوری‌های بلوری را روی میز چیده شده بودند‌. گلدسته، زری‌خانم و عالیه وظیفه‌ی پذیرایی از بانوان را در خانه بر عهده داشتند و فاضل و مرد دیگری در حیاط مشغول پذیرایی بودند. موقعی که شکوه خواست به جمع بانوان بروم، فکر کردم تا موقع رفتن به خانه‌ی بانوان کارا، با شهریار تنها نخواهم شد، اما شهریار با من از پله‌ها بالا آمد و تا ایوان همراهی‌ام کرد. همین که شکوه کمی دور شد، چرخی زد و مقابلم ایستاد. زل زدم به صورتش، دهان باز کرد تا چیزی بگوید، اما مکث کرد. نگاهش را در صورتم چرخاند و زمزمه کرد: -قولشو به من می‌دی؟ چشم ریز کردم: -چه قولی‌؟ -قول یک رقص دو‌نفره! لبخندی زدم: -قول دادن نمی‌خواد، مجبوریم در محفل صمیمانه‌ای که از پیش تدارک دیدی برقصیم! ابرویی بالا دادم: -ولی تو نمی‌خواستی این رو بهم بگی، این‌طور که راهمو سد کردی، انتظار یه عتاب‌وخطاب رو داشتم. فی‌الفور سرش را تا گوشم جلو آورد، نفسش را در گوشم رها کرد، تنم لمس شد، از گوش تا پا. -می‌خواستم بگم من واقعا خوش ندارم با جوزف و سروش و شهاب و هر کوفت دیگه‌ای که هست، خوش‌وبش کنی و اتفاقاً تو درست فهمیدی، من فقط رخت‌ولباسم عین آدم‌حسابیاست، پاش بیفته می‌شم یه چاله میدونی! سرش را پس کشید، لبخندی زد و چند قدمی با نگاهی خیره به من، عقب‌عقب رفت و نزدیک پله‌ها چرخید. دستی به کراواتش کشید و پایین رفت. نگاه در حیاط چرخاندم، به دنبال دایی‌ سالار. روی صندلی‌اش، زیر درخت اقاقیا، نشسته بود و چشمش به من بود. حتماً آن‌طور ناغافل نزدیک شدن شهریار و پچ‌پچ‌هایش و دوری نکردن بی‌شرمانه‌ی من را هم دیده بودم. نگاه از دایی‌ گرفتم و شهریار را روبه‌روی خودم دیدم، نزدیک حوض. ابرویی بالا داد. اخمی کردم‌ و همراه شکوه شدم. در جمع بانوان، عروس بی‌قراری بودم که فقط چشمش به ساعت و آسمان بود. زن‌ها در پنجدری را بسته بودند و مشغول بودند و من فقط می‌خواستم شب بشود و همه چیز خاتمه پیدا کند. غروب ریسه‌های رنگی را روشن کردند. حیاط غرق نور شد. چلچراغ‌ها می‌درخشیدند و گل‌های اقاقیا ارغوانی‌تر دیده می‌شدند. میز شام را چیدند. دایی‌سالار زیر بار نرفته بود جشن در خانه‌اش برگزار بشود و شام پای کس دیگری باشد. خدم و حشم و آشپز مخصوص از غذاخوریِ آورده بود. خودشان غذا را طبخ کردند و خودشان هم میز را چیدند‌. کباب سلطانی، قیمه، زرشک‌پلو، چلوگوشت، و هفت‌رنگ‌ پلو. نه تنها به مهمانان این خانه، بلکه برای بانوان کارا هم شام فرستاد. از همه نوع. در و همسایه هم بی‌نصیب نماندند.
513
10
#پارت715 #نیل_و_قلبش پشت در منتظرمان بودند، اما نه آن‌طور که دست‌دردست هم بیرون رفته بودیم! نگاهشان به دست‌های درهم گره‌ خورده‌ی ما بود. صدای هلهله و مبار‌ک‌باد اوج گرفت. مطرب‌ها پرسروصداتر نواختند و همه از روی صندلی‌شان بلند شدند و کف زدند. آفاق و عمه‌خانم به مهمانخانه رفتتند تا امورات آنجا را رفع‌و‌رجوع کنند. دنبال دیدن نور و دایی‌سالار نبودم، این‌بار می‌خواستم هر کسی را ببینم جز آن‌ها. در یک دستم شرم نفس می‌کشید و در دست دیگرم که شهریار در همین چند قدم کوتاه، چند‌بار، یک‌دفعه و بی‌هوا آن را فشرده بود، هوس... جوزف و مردی که نگاههایش روی من و شهریار، معمولی نبود، نزدیک‌مان‌ شدند. با روی خوش به طرفشان برگشتم، چرا که می‌دانستم مادامی که با آن‌ها گرم صحبت هستم می‌توانم هوس را برای لحظاتی کوتاه، تا وقتی که با نور، دایی‌سالار، آفاق، شهاب و بهرام، چشم‌درچشم نشدم، با عذری موجه، در مشتم نگه‌ دارم. یوسف تبریک گفت و مرد کنارش سر جلو آورد: -نگران نباشید، یه محفل خودمونی راه می‌ندازیم تا کم‌کاری این مجلس جبران بشه. بی‌صبرانه منتظر رقص دونفره‌تون هستم. شهریار به رویش لبخند زد و گفت: -جناب سروش برگزاری چنین محفلی وظیفه‌ی منه و از قبل برای دوستان‌ نزدیک تدارک دیده شده. یوسف سری به تحسین تکان داد: -پس خیلی زود در محفلی صمیمی‌تر همدیگه رو می‌بینیم. تنش را به سمت من برگرداند و با نگاهی مستقیم در چشمانم گفت: -به شما هم مجدد تبریک می‌گم خانوم. بسیار خوش‌ اقبالید، همسرتون یکی از باهوش‌ترین تاجران صنف ما هستند! حرکتی کوتاه به سرش داد و ادامه داد: -می‌‌خوام قول یک رقص دونفره رو برای محفل بعدی از شما بگیرم... مردک زردنبود! شهریار دستم را فشرد، نمی‌دانستم دارد دلگرمی می‌دهد یا می‌خواهد بگوید با یوسف کنار بیایم و یا شاید هم نیت دیگری داشت. لبخندی به روی یوسف زدم: -مجبورم عذر بخوام و درخواستتون رو پیش‌پیش رد کنم... نیم‌نگاهی به شهریار انداختم و ادامه دادم: -باهوش‌ترین تاجر صنف شما خوش نداره عیالش به قسم بانوان منورالفکر رفتار کنه. سایه‌ی سنگین نگاه شهریار را روی خودم حس می‌کردم، تن به سمت من متمایل کرده بود‌. بی‌توجه به او نگاهی بین یوسف و آن مرد که شهریار سروش صدایش زده بود، رد‌وبدل کردم و با تن صدایی آرام گفتم: -اگه بخوام نقل به مضمون کنم باید بگم گفتن که فقط رخت‌ولباسش شبیه مردان متجدد و فرنگی‌مآبه. سروش خندید و جوزف گفت: -مزاح می‌کنید! سری تکان دادم: -باور کنید! سروش سری تکان داد و ضربه‌ای آرام به بازوی شهریار زد: -من باور می‌کنم خانوم، سابق بر این هم نشانه‌هایی از مردان متحجر رو داشت... نگاه خیره‌اش را آرام از شهریار گرفت و به من دوخت: -اما اطمینان دارم شما می‌تونید از پسِش بربیاید، با توجه به میزان عشقی که نسبت به شما داره، هیچ کدوم از خواسته‌های شما روی زمین نمی‌مونه؛ حالا هر خواسته‌ای که می‌خواد باشه! شهریار تمام مدت سکوت کرده بود و من هم دقیق نگاهش نکرده بودم تا بدانم صورتش چه حالتی یه خودش گرفته است. دستم را هم دیگر نفشرده بود. بعد از این حرف لبخند زورکی زدم و به شهریار نگاه کردم‌. نگاه شهریار به سروش، پر از عصیان و خشم پنهان بود! چشمان بازتر از همیشه و لبانش روی هم چفت شده بود. گویی با سروش در یک رقابت پنهان هستند. دستم را رها کرد و دستش را به پشت سرم برد. با نگاهی به جلو، جایی که دانیال و شهاب ایستاده بودند، گفت: -عذر تقصیر آقایون... بعداً می‌رسم خدمتتون. من را به جلو هدایت کرد و از معرکه دور. شبیه همان مردان متحجری که سروش گفت، شده بود. فرصت تنها بودن نداشتیم تا بدانم نظرش راجع‌به گفت‌وگویی که با سروش و یوسف داشتم، چیست. دانیال جلو آمد. برخورد شهریار با او سوای یوسف و سروش بود. همدیگر را در آغوش گرفتند و در گوش هم چیزهایی گفتند و آرام خندیدند. موقعیت پیش آمده، جدال تاریک و پنهان سروش و شهریار، باعث شده از التهاب اولیه‌ی بعد از بیرون آمدن از مهمانخانه رها بشوم و به مسائل بزرگتر فکر کنم‌. به سروش، به مردی که بوی دردسر می‌داد. بهرام و شهاب حرف‌شان نمی‌آمد‌، انگار این وضعیت پیش آمده تقصیر آن‌هاست. چشم دزدیدند و تبریک گفتند و زود دور شدند‌. در حالی که شهریار هنوز در حال خوش‌وبش با دانیال بود، آرام به پشت سرچرخاندم. نگاهِ مبهم و شکاک سروش به ما بود. وقتی دید نگاهش کردم، لبخند زد، سری تکان داد و رو گرفت.
538
11
#پارت714 #نیل_و_قلبش صدای آکاردئون و تار از بیرون مهمانخانه می‌آمد. دامن لباسم را کمی بالا گرفتم و بدون اینکه نگاهش کنم از کنار سفره رد شدم. مقابلش ایستادم. لباسم را رها و براندازش کردم: -همه از مار تو آستینشون می‌ترسن، تو مجبور شدی خودت مار رو بگیری بندازی تو آستینت. این قسم هارت‌وپورت‌ها هم حتمی جهت کم کردن سوز دلته. لبخند نیم‌بندی زد‌. سرش را کمی کج کرد و با چشمانی ریز شده گفت: -چه مار خوش‌ خط‌و‌خالی هم هستی! حالا این مار نیش می‌زنه، یا گاز می‌گیره؟ نگاهم به صورتش بود. به ابروهای سیاهش. به خط فکش، به جایی که همیشه انگشت شستش می‌نشست همان‌جا. هر چه بیشتر نگاهش می‌کردم، ناجی بودنش باورپذیرتر می‌شد. انگار چشم‌هایم داشت برای همه تصمیم می‌گرفت؛ تصمیم اعتماد کردن مطلق به او به خاطر جذابیت ظاهری‌اش. برای بیرون کشیدن خودم از این مهلکه نه تنها هیچ‌کاری نکردم، بلکه قدمی هم جلوتر رفتم‌: -هیچ‌کدوم، می‌بلعه! سرش را جلو آورد و با نگاهی حریص به گردنم، پچ‌پچ کرد: -تو گلوت گیر نکنم! تنها بودن یا لحن وسوسه‌انگیزش؛ یا هم ته‌نشین شدن آن فکرهای خوشبینانه‌ی شبانه، هر چه که بود داشتتند برای مهربان‌تر شدن با شهریار، از همه طرف به من فشار می‌آوردند. شهریار به حرف خودش خندید. انگار آنچه صبح داشت او را از پا درمی‌آورد، اکنون به حرافی و ابراز قدرت تغییر پیدا کرده بود. همان‌طور خیره نگاهش کردم تا خنده‌اش تمام بشود. لبانش که روی هم چفت شد، اشاره‌ای به سفره کردم و گفتم: -دسته‌ گلم رو بهم بده. منتظر بودم حرفی بزند و یا با اکراه این کار را بکند، اما سریع مبل را دور زد و به طرف سفره خم شد. به جای برداشتن دسته گل، جعبه‌ی گردنبند را برداشت: -بنا بود بندازم گردنت... ایستاد. جعبه را باز کرد. گردنبند را بیرون آورد و جعبه را روی مبل گذاشت. گردنبند را بین دستانش گرفت. در حالی که از خنده‌اش، لبخندی محو باقی مانده بود، به من نگاه می‌کرد. منتظر بود من به طرفش بروم تا گردنبند را در گردنم بیندازد. قدمی به عقب برداشتم. نگاه گرفت. خم شد. جعبه را از روی مبل برداشت و گردنبند را به داخل آن برگرداند: -جاش همین تو جعبه خوبه‌‌‌... با نگاه به صورتم ادامه داد: -چون من و تو هیچی هم نیستیم... داشت حرفی که در لاله‌زار به او گفته بودم، تکرار می‌کرد: سرم را آرام تکان دادم: -چرا هستیم، ما دشمن همیم! دامن پیراهنم را کمی بالا کشیدم و دسته‌گل را از روی سفره برداشتم و دوباره نگاهش کردم: -زیادتر از این بمونیم اندرونی، اونوقت باید ادا‌اصول دربیارم و سرخ‌سفید بشم، بهتره معطل نکنیم و بریم بیرون. سری به تایید تکان داد و مبل را دور زد. مقابل آینه ایستاد و کراواتش را مرتب کرد و از کنارم رد شد. نزدیک در ایستاد و به کنار خودش اشاره کرد: -بیا پهلوم! آرام‌آرام به طرفش قدم برداشتم. تا رسیدم دستش را به طرفم دراز کرد: -دستت رو بده به من! وگرنه می‌آن تو اون‌طور که دوست نداری دست‌به‌دستمون می‌دن. دستش را جلوتر آورد. گویی که مشکل من برای دست‌دردستش نگذاشتن، فاصله‌ی بین‌مان باشد. زیر چشمی به دستش نگاه کردم‌. وسوسه جلوتر از اراده‌ام، قبراق نفس می‌کشید و اراده‌‌ام نفس‌نفس می‌زد. سر خم کرد: -این اخم و تخم برای گردنبندیه که ننداختم گردنت؟ جسور شده بود و محال بود نفهمیده باشد، در مرز تسلیم شدنم، فقط باید کمی نرم‌تر بخواهد. زمزمه کرد: -داری گرم‌ترین دست دنیا رو از خودت دریغ می‌کنی! با مکثی ادامه داد: -می‌ترسی نمک‌گیر بشی؟ سریع دستم را در دستش گذاشتم و زل زدم به صورتش: -از چی باید بترسم؟! یادت رفته من و تو چندین نوبه همدیگه رو بوسیدیم؟ اگه قرار بود نمک‌گیر بشم همون موقع شده بودم. دستم را هم روی دستش کشیدم و فشردم: -دستت هم چندان که می‌گی گرم نیست. نگاهش کردم، مات چشم دوخته بود به من. آرام دستش را چرخاند و دستم را محکم گرفت و روبه‌رویم ایستاد، سینه‌به‌سینه: -حالا که نه بوسیدن و نه دست هم رو گرفتن ما رو گرم نمی‌کنه، پس کارمون در فقره‌ی فریب دادن بقیه راحته. اراده کنیم سر یه جماعتی رو شیره مالیدیم. این را گفت و همان‌طور که دستم را محکم در دستش داشت، در را باز کرد. راست گفته بودم، اولش گرم نبود، تا اینکه زل زد در چشمانم و سینه‌به‌سینه‌‌ام ایستاد. از همان دم دست خسته‌ام آرام گرفت، انگار تمام مدت من داشتم تار می‌زدم و آکاردئون می‌نواختم و حال فارغ شده‌ام. دستم، دست خسته‌ام که تمام عمرش نقاب بی‌نیازی و بی‌احساسی زده بود، پر از میل و نیاز شد؛ گرم شد، بی‌تاب شد... برای بیشتر و پرحرارت‌تر خواسته شدن.
614
12
sticker.webp
1 415
13
-اونو میبوسی، بهم فکر نمیکنی؟ بغضم و قورت دادم و اون غرید: -چرت و پرت نگو. همیشه میدونستی دوستت ندارم. یه جوری فیلم نیا انگار
-اونو میبوسی، بهم فکر نمیکنی؟ بغضم و قورت دادم و اون غرید: -چرت و پرت نگو. همیشه میدونستی دوستت ندارم. یه جوری فیلم نیا انگار واقعا خیانت کردم بهت. -ولی من زنتم میثاق‌‌. زن عقدیت! -عشقم که نیستی‌. برو کنار حوصلتو ندارم. هلم داد که روی زمین افتادم ولی اون بی توجه از خونه بیرون رفت و من و با سری که شکسته بود و ازش خون میومد، تنها گذاشت تا به معشوقه‌اش برسه... چی می‌شه اگه میثاق برگرده و زنش رو غرق خون، گوشه‌ی خونه پیدا کنه؟ 😱 https://t.me/+eFJUQCnmoWk1YjM0 رمانی که بشدت دل مخاطبینش رو برده😍🤌
1 050
14
-وسط زندگیِ یه مردِ زن داری،خجالت نمی کشی؟ بغض وحشتناکی گلویم را گرفته و میخواهم پاسخش را بدهم که آنا جیغ می زند: -اون عمویِ تو،خجالت بکش و این سایه سنگین لعنتی‌ات رو از زندگیم بکش بیرون. تا وقتی تو هستی علی هیچوقت برای من و بچه ام نمیشه. عمویم نیست...عمویِ ناتنی است اما!!! اشکم می چکد و به سختی می گویم: -آنا بخدا اشتب... -نه اشتباه نمی کنم. تو همه زندگیِ علی‌ای. واسه هیچکس حاضر نیست از دادگاهش بزنه ولی تا زنگ میزنی،جلسشو کنسل میکنه. برو از زندگیم و بذار... او نیز گریه می کند‌. موهای بلوندش را کنار می زند و با اشک به من خیره می شود: -می دونی چقدر سخته ببینی شوهرت انقدر به یه برادرزادهِ ناتنی اش واکنش نشون بده؟من دائم دارم باتو خودمو مقایسه می کنم. تو اومدی گند زدی تو زندگیم و داری شوهرمو می گیری. بی هوا جلو آمد و مرا با ضربه ای به سینه ام به عقب پرتاب کرد: -می دونی چقدر عذاب می کشم وقتی میخواد منو ببوسه و من همش باید نگران باشم که نکنه داره به تویِ خونه خرا.... -خفه شو،خفه شو! منم که به ضرب سیلی به صورت خیس از اشکش می زنم. مات و مبهوت شد و من جیغ زدم: -تویِ لجن،پا تو زندگی عاشقونه من گذاشتی. علی عموی من نیست؛اون عشق بچگیم بود. تو اومدی ازم دزدیدی. میدونستی و اومدی گند زدی به رویاهام. الان منو متهم می کنی به دزدیدن شوهرت؟ اشک هایم می چکد و‌فریاد میزنم: -من همیشه همه چیز علی می مونم؛چون من هیچوقت خودمو بهش تحمیل نکردم. چون خودمو له نکردم. من حتئ سعی نمی کنم نزدیک شوهر لعنتی ات بشم چون انگار اختیار تپش قلبمو از دست میدم ولی خودتم خوب میدونی علی.... علی.‌‌...علی... حتئ نامش هم قلبم را می شکند. با بغض می نالم: -حتئ روحشم از حسی که بهش دارم خبر نداره و نمی دونه اون دختر کوچولویی که تو بغلش بزرگ شده،عاشقش شده و مجبور ش... -چی؟! وای خدایا...وای! صدایِ اوست...دقیقا پشتِ سرم ایستاده. آنا از ترس می میرد و من جرئت نمی کنم به عقب بچرخم وقتی او فریاد می زند: -ضحئ خدا لعنتت کنه برگرد و تو چشمام نگاه کن و بگو که اشتباه می کنم! https://t.me/+8HU8Se9KQg1iNDRk https://t.me/+8HU8Se9KQg1iNDRk عموی ناتنیمه! و من فقط ۱۵ سالم بود که دلمو بهش باختم. علی شبیه هیچکس نیست. پسرِ خشن و بد نیست. علی؛علیه! اون تفریحش درس خوندنه. یه قاضی موفق و محبوبه. جذابه ولی دختری تو زندگیش نبود. من همیشه نقطه ضعفش بودم،روی من حساس بود. عاشقش بودم‌و نمی‌دونست. تا اینکه خواستم اعتراف کنم و فهمیدم یکی دیگه دلشو برده. و درست شب عروسیش فهمیدم گول خوردم ولی؛زنش حامله بود و...شدنی نبود!
921
15
من عطیه‌م، یه دختر جنوبی که بهم حلو(دختر زیبا/شیرین) می‌گفتن! دختری زیبا اما نگون‌بخت! دختری که مجبور شد رحمش و به یک خانم دک
من عطیه‌م، یه دختر جنوبی که بهم حلو(دختر زیبا/شیرین) می‌گفتن! دختری زیبا اما نگون‌بخت! دختری که مجبور شد رحمش و به یک خانم دکتر اجاره بده... زنی که بعد چند وقت گم و گور شد و من موندم و یه شکم حامله و یه آدرس از پدر بچه!😔💔 چون بی‌پول بودم و نمی‌خواستم کسی هم بفهمه حامله‌ام، رفتم پیش اون مرد! دکتر علا، یکی از حاذق ترین و پرنفوذ ترین دکترای ایران🔥 مردی که همه گفتن عیاش و خوشگذرانه و گردنم نمی‌گیره و وقتی رفتم دیدنش، فهمیدم حتی زن نداره! من از مردی حامله بودم که باورم نداشت و مجبور شدم تا زمان زایمان خونه‌ش بمونم و...🥹❌ https://t.me/+LSmlzj1YO7dmZmFk https://t.me/+LSmlzj1YO7dmZmFk
1 063
16
-دیشب تو رخت‌خواب مثل خواهر و برادر با هم بودیم تا زن و شوهر! هیچ‌ فهمیدی دیشب بین من و والا چی گذشت؟ چه انتظاری داری ازم وقتی که دیشب پسرت جاهامون رو از هم جدا کرد و حتی نوک انگشتش هم تا صبح به من نخورد؟ نکنه خیال کردی تا صبح تو بغل هم بودیم و خیال داریم به همین زودی یه نوه‌ی کاکل‌زری تحویلت بدیم که پسرت دودستی بچسبه به این زندگی؟!  لبخند اجباری زد: _مردها همه‌شون عین پسربچه‌ان، یکم سیاست زنونه داشته باشی هر مردی رو می‌تونی رام کنی، والا که جای خود دارد! تا آمدم بهش اعتراض کنم جاری فضولم فرنوش  از راه رسید. با آن آرایش هفت‌خطی و شلوغس که بیشتر از اینکه زیبایش کند، از ریخت انداخته بودش. نگاه منظورداری به سرتاپایم انداخت و گفت: -چرا تو این سرما تو خیاط وایستادی، برات خوب نیستا! اصلاً نفهمیدم که چرا برایم خوب نیست که با جمله‌ی بعدی‌اش فهمیدم چه در سرش می‌چرخد -رنگتم حسابی پریده! لحنش بوی شیطنت به‌خود گرفت: -خاله‌ت واسه‌ت کاچی درست نکرد؟ مامان‌دلبر هم دیگه اون جون سابق رو نداره روز اول واسه من یه کاچی‌ای درست کرد که فقط یه انگشت کره محلی روش بسته بود! سکوتم را که دید، گفت: -با همین لباس‌های خونگی جلوی والا می‌چرخی؟ حرف‌هاش باعث شد خاله بهم شک کند و بپرسد: -دیشب خبری شد بین‌تون لیلی؟! گیج پرسیدم: -چه خبری؟ گوشه‌ی نگاهش را خنده‌ای پر کرد: -با والا دیگه... والا داشت پشت‌سرش از پله‌ها بالا می‌آمد. وای بدتر از این نمی‌شد. حتما همه چیز را شنید. خاله که هنوز متوجه او نشده بود، این‌بار بی‌پرده پرسید: -دیشب چی‌کار کردین؟ https://t.me/+RXTP-Nc7RZphOWQ0 https://t.me/+RXTP-Nc7RZphOWQ0 نمی‌دانم چرا برای لحظه‌ای از اینکه والا اینجا بود و حرف خاله را شنید خجالت کشیدم و پوست صورتم داغ شد. تا آمدم به خاله بگویم که والا پشت‌سرت است، والا به‌جای من در کمال پررویی گفت: _دقیقا همون کارایی که تو فکر می‌کنی! من که مطمئن بودم که دیگر رنگ به صورتم نماند. خاله بهت‌زده به عقب چرخید و شماتت‌وار والا را نگاه کرد: -من می‌گم این بچه خیلی پرروئه کسی باور نمی‌کنه!  خجالت نمی‌کشی والا؟ این حرفا چیه جلوی مامانت؟! والا انگار که بیشتر خوشش بیاید، با لحنی راحت گفت: -خب مگه نپرسیدی خودت؟ منم جواب دادم دیگه! خاله اخم مصنوعی کرد: -من از لیلی پرسیدم، نه توی بی‌آبرو! والا شانه بالا انداخت: -تو می‌خواستی ببینی دیشب چه خبر بود، بالاخره باید یکی‌مون می‌گفت دیگه! خاله حرصی نگاهش کرد: -من برم پایین، اصلا اعصاب ندارم با این سروکله بزنم، حیا که نداره، یه دیقه دیگه وایستم پیشش زیروزبر همه چیو می‌گه! جدیدترین رمان هم‌‌خونه‌ای😍 https://t.me/+RXTP-Nc7RZphOWQ0 https://t.me/+RXTP-Nc7RZphOWQ0 رمان خصوصیه و عضویت فقط همین امروز بازه❌
688
17
sticker.webp
411
18
همه به اسم روباه سیاه میشناسنش. پسر حاجی بازاری معروف که صدای پاهاش خوف به دل تمام حجره دارا میندازه. شرافت زیادی توی وجودش د
همه به اسم روباه سیاه میشناسنش. پسر حاجی بازاری معروف که صدای پاهاش خوف به دل تمام حجره دارا میندازه. شرافت زیادی توی وجودش داره و غیرت و محافظت از خانواده واسش حرف اولو میزنه. تا این که پدرش دستور ازدواج با دختر همکارش رو میده. دختر جلف دانشگاه، که با تمام پسر ها تیک و تاک زده بود. آیا لیاقت دانا رو داشت؟ نه! تا این که دانا تصادف کرد و رفت توی کما. و اونجا بود که عشق توی تموم وجودش جرقه زد. ولی نه برای آیدا... برای دختری با چشم های خاکستری و موهای فرفری. دختری که یکسال تموم توی رویاهاش کنارش قدم میزد، اونو میبوسید و باهم عشق بازی میکردن. به عشق همون دلبرش دانا از کما بیرون اومد. ولی اون دختر فقط یه رویا بود... تا این که روز عقد دانا رسید و اون یهو دختر توی رویاهاش رو دید. ساچلی... رفیق شفیق نامزدش. با همون چشم‌های مثل گربه و موهای موج دارش. و حالا دانا دو گزینه داشت. سر سفره ی عقد با دختری بشینه که هیچ علاقه ای بهش نداره یا دلبر خودشو توی دستشویی خفت کنه و…؟ https://t.me/+eZks1XyVemwwYzhk https://t.me/+eZks1XyVemwwYzhk https://t.me/+eZks1XyVemwwYzhk https://t.me/+eZks1XyVemwwYzhk #یه_عاشقانه_پر_از_هیجان 🔥 🍃با ۹۰۰ پارت آماده در کانال🍃
320
19
⭕️با دیدن قامت بلندش با ناباوری هق‌ زدم. نیم تنه و شورتک تنم بود. دستامو بی‌اختیار روی بالا‌تنه‌م‌ گرفتم. _تو... تو اینجا چیکار می‌کنی؟ مگه نگفتی... برم از زندگیت... مگه نگفتی که... با بهمن سر و سر دارم... https://t.me/+eMRSpF_OYwA5MjA0 جلو اومد و چشمش روی تن سفیدم چرخید. ـ الان وقت بـچّه‌بازی نیست! فقط هر چی گفتم می‌گی چشم و تمام وگرنه اون روی سگم بدجوری میاد بالا و کلاهمون بیشتر می‌ره تو هم! بهمن با فریاد خودشو میزد به در حموم که منو بیاره بیرون . ـ ماهجان! بیا بیرون بی‌همه‌چیز! بگیرمت زنـده‌ت نمی‌ذارم! هم تو رو می‌کشم هم اون نامزد آشغالتو! سکته زدم و لرزون زاری کردم و به دیوار چسبیدم. سیاوش جلو اومد. اخم دلخورش دلیل اصلی گریه‌م بود. بازوی لختمو کشید و‌ تن نیمه برهنه‌‌ی لرزونم رو محکم وسط سینه‌ی گرمش حبس کرد. داغی نفسش رو گردنم پخش می‌شد. تو گوشم پچ‌پچ کرد. ـ درسته دلخورم ولی قیدتو که نزدم! تیکه پاره میکنم کسیو که بخواد نگاه چپ بهت بکنه! سرت با کسی شوخی ندارم به جون چشات قسم زنده‌ش نمی‌ذارم! گریون لرزیدم:« بخدا اشتباه می‌کنی من با بهمن اصلا...» محکم‌تر تو بغل پهنش فشارم داد. ـ هیچی نگو! خودم همه چیو می‌دونم... من این بهمنو آتیشش می‌زنم و شیش تا سنگ قبر براش می‌ذارم! حالا ببین! تو فقط گریه نکن دورت بگردم... پیراهنشو درآورد و تنم کرد و نگاهش از چشام کنده نشد. پیشونیمو محکم بوسید و بعد در حموم رو با یک لگد باز کرد و به سمت بهمن رنگ پریده هجوم برد و باهاش گلاویز شد... ـ حالا کارت به جایی رسیده که می‌خوای به زن من دست درازی کنی کثافت؟ می‌کشمت حرومزادددده... https://t.me/+eMRSpF_OYwA5MjA0 💢 پسرعموی نامردم بهمن می‌خواست جلوی دوستاش بهم تجاوز کنه اما تو حمام قایم شدم. یهو عشقم سیاوش که چند ماه باهام قهر بود سر رسید و دور از چشم بهمن یواشکی اومد توی حموم و...🔥
250
20
_هومان از دوازده سال پیش به بعد پاشو تو این نارنج‌خونه نذاشت ولی از وقتی که تو اومدی هر شب میاد اینجا..حتی اینجا میخوابه..خیلی دوست داره نه؟ لب زیر دندان می‌کشم و با درماندگی پلک روی هم می‌فشارم، چرا هیچکس نمی‌فهمید ازدواج من و او تنها از روی امنیتم و رفع تکلیف بود؟ اما نمی توانم جلوی کنجکاوی ام نسبت به او را بگیرم. سرم تقویتی را به موهایم آغشته می‌کنم و از آیینه چشم به هانیه می‌دوزم: _چرا.. اینجا نمیومد؟ هانیه نگاهش را با لبخندی بامزه روی حوله‌ی لباسی در تنم می‌چرخاند و سر کج می‌کند: _خاطره‌ی بدی داره از اینجا.. یادش میفتهوبه نبودنت و حالش بد میشه مخصوصا شبا.. راستی خیلی بغلت میکنه نه؟ مردمک هایم درجا گرد و گونه هایم سرخ می‌شوند. خدایاا..شنیده بودم خیلی کنجکاو است اما واقعا تا این حد؟! به من و من می‌افتم: _ ام... چیزه.... ریز ریز می‌خندد و با رساندن خودش به من انتهای موهای نرمم را در دست می‌گیرد: _ببخشید تروخداا..هومان بفهمه اینجوری سوال پیچت میکنم میکشتم..ولی آخه میگم..یعنی پوستت خیلی سفیده من که دخترم هی دلم می‌خواد نگات کنم.. دستان آغشته به سرمم پایین می‌افتد و آب دهانم را سخت قورت میدهم...چه می‌گفت این دختر؟ هنوز اما دهان باز نکرده ام که درب اتاق باز می‌شود: _ هانیه باز اومدی اینجا فضولی؟ مردمک هایش طوری با اخم دست هانیه که موهایم را گرفته بود رصد می‌کند که دختر‌ک بیچاره فورا عقب عقب رفته از کنار او رد می‌شود: _نخیرم...فرحان سرم تقویتی می‌خواست براش آوردم الانم میرم دیگه..بای بای.. انگار با خروج هانیه و نشستن مردمک های او به رویم تازه یادم می‌افتد یک حوله لباسی کوتاه به تن دارم که مثل فنر از جا می‌پرم و هل شده می‌گویم: _س...سلام.. کتش را از تن خارج می‌کند و کوتاه سر تکان می‌دهد. پیش از رفتن به سمت اتاق لباس ها اما خونسرد می‌گوید: _دیگه جلوی هانیه با این پوشش نباش.. سرم به ضرب پایین می‌آید و با دیدن کنار رفتن حوله از روی قفسه سینه ام تا بناگوش سرخ می‌شوم. با این حال خود را نمی‌بازم..او حق نداشت به من دستور دهد: _دقیقا به چه دلیلی؟! تا ابتدای اتاق لباس ها با حرص پیش می‌روم که ناگهان با آمدن او مقابل خودم یکه می‌خورم. چشمهای نقره فامش مثل همیشه جدی است: _شاید به این دلیل که میدونم هیز بودنش به خودم رفته! و بعد مردمک های سرد و جدی‌اش را تا قفسه سینه ام پایین می‌آورد. ضربان قلبم بالا می رود و داغ میشوم برای آتو ندادن دستش اما فورا به در دیگری میزنم: _برای چی وقتی از توی نارنج‌خونه موندن بدت میاد گفتی مشکلی نداره پیشم اینجا بمونی؟ خودم می‌دانم اینجا ماندن انتخاب من بود اما او هیچ مخالفتی نکرد! یک قدم دیگر جلو می‌آید. فاصله‌مان را به صفر می رساند. نه می‌پرسد از کجا میدانم نه می‌پرسد به چه حقی این سوال را میپرسم اما با خونسردی لعنتی اش کیش و ماتم می‌کند: _شاید چون آرامش زنم برام از خیلی چیزای دیگه مهم تره.. گرمم شده‌‌. حتی با همین یک وجب حوله و نگاه او چرا اینگونه است؟ زنم؟ داشت شوخی می‌کرد دیگر؟ این ازدواج صوری بود.. دلیلش تنها امنیت من بود. اوی لعنتی فقط داشت نقش بازی می‌کرد: با یادآوری چیزی ناگهان خشم سرتاسر وجودم را دربر می گیرد: _آرامش زنت اگر برات مهم بود وقتی از تاریکی و تنهایی می‌ترسیدم شبا تو این نارنجوخونه تنهام نمی‌ذا... ناگهان لال می‌شوم.. چه داشتم می‌گفتم به اوی  از خود راضی و مغرور؟زنت؟خدا لعنتت کند شاهدخت! اما هنوز به خود نیامده ام که درحرکتی دستش دور کمرم حلقه می‌شود و محکم به سینه اش می‌چسبانتم سپس موی پیش آمده تا گونه‌ام را به نرمی عقب می‌راند: _نمیدونستم زنم از تنهایی و تاریکی می‌ترسه... نفس نمی کشم و صورت او نزدیک و نزدیک تر می‌شود تا جایی که حین صحبت کردن لب هایش به گونه ام برخورد می‌کند: _ اما از الان بعد حتی یک شب روی اون تخت تنها نمی‌خوابی.. مفهومه؟ مسخ و مات صدای خش دار او هستم‌ که ناگهان صدای جیغ خفه‌ی هانیه در گوشم می نشیند: _وااای بی‌بی ببین چه صحنه اییی شکار کردم هومان داره فرحان رو می‌بوسه.. https://t.me/+RervTxViKN5mNzE0 خلاصه فرحانه فرازمند در زمان عجیبی از زندگیش قرار داره. از طرف فرد ناشناس تهدید میشه و هنوز از پیامدهای جدایی ناخوشایندش با عارف فارغ نشده که یک روز با عشق گذشته اش روبرو میشه. عشقی که اتش زیر خاکستر بوده حال با رویارویی این دو نفر باز گر میگیره... https://t.me/+RervTxViKN5mNzE0
684