fa
Feedback
کانال رسمی شهر کارچان

کانال رسمی شهر کارچان

رفتن به کانال در Telegram

از طریق ربات پیامرسان با ما در ارتباط باشید . . 👉 @Karchanbot👈 ربات پیامرسان . . . ربات ارتباط مستقیم با مدیر کانال . . @karich_bot . . . لینک کانال رسمی شهر کارچان 👇👇👇 https://t.me/joinchat/AAAAAEHPQ7JlHWs9RGq47A ✔کانال رسمی شهر کارچان✔

نمایش بیشتر
2 119
مشترکین
+224 ساعت
+17 روز
+1530 روز
آرشیو پست ها
Repost from N/a
"بغض آسمان" چشم‌ها بر آسمان خیره چشم‌های آسمان خشک است و تفتیده، بغض نی بر لبان کوچک چوپان کوچک، سخت ترکیده است و چوپان، از اندوه، زار می‌گرید صحرا پر از خشکی‌ست، لبان گوسپندان سخت زخمین است، برق از رعد می‌ترسد، مبادا پرخچه از میان ضربه اش بر اَبر بر تن خشک علف‌ها، آتش افروزد. رود، مثل مار  زخمی به دور کوه می‌پیچد، و داغ بی‌آبی همچون ردّی از شلاق بر تنش پیداست پنداری تو گویی آسمان بغضش فرو خورده است حتی نی، نای گفتن از کم نوایان را فرو برده است. نی، سینه‌اش زخمی‌ست از خشکی کودک، در رویای خود در پی شعر دل انگیزی است از باران و جَستن در دل جنگل،سبکبالان شاعر، از  بالای کوه یوش، می‌پرسد: قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟ عبدالرضا حاج علی بیگی

‎‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ پنج شنبه است و ياد درگذشتگان😔 🌹 اَللّهُمَّ اغفِر لِلمُومِنینَ وَ المُومِنَاتِ وَ المُسلِمینَ وَ المُسلِمَاتِ اَلاَحیَاءِ مِنهُم وَ الاَموَاتِ ، تَابِع بَینَنَا وَ بَینَهُم بِالخَیراتِ اِنَّکَ مُجیبُ الدَعَوَاتِ اِنَّکَ غافِرَ الذَنبِ وَ الخَطیئَاتِ وَ اِنَّکَ عَلَی کُلِّ شَیءٍ قَدیرٌ بِحُرمَةِ الفَاتِحةِ مَعَ الصَّلَوَاتِ 🙏 التماس دعا 🙏 🌿🌺🌿🌺🌿🌿🌺🌿 پنجشنبه ها و بوی حلوای خیرات، یاد آدم های رفته و عکس های یادگاری، دلتنگی های اجباری...💔😔 یادی کنیم از درگذشتگان، پدران و مادران آسمانی با ذکر فاتحه و صلوات🌸🙏 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

🌸ســــلام 🌾صبح بخیر 🌸امـروزتـان 🌾سرشاراز آرامش 🌸مـهر و مـحبت 🌾نشان لبخند خـدا 🌸در زنـدگی اسـت 🌾ان شا الله نگاه خـدا 🌸توجه و لبخند عنایتش 🌾همیشه شامل حالتون بشه 🌸پنچشنبه تون به عافیت و نیکی 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

sticker.webp0.47 KB

sticker.webp0.47 KB

❄️سلام و صد سلام 🌸صبحتون  قشنــگ ❄️روزتون پر از سلامتی 🌸شروع  صبحتون ❄️سرشار از مهر و دوستی 🌸موفقیت و لطف خدای مهربان ❄️با آرزوی سه شنبه ای عـالـی 🌸 #ســــلام_صبحتون_زیبــا🌸 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

sticker.webp0.47 KB

#اعلامیه_سالگرد ⚫️آگهی اولین سالگرد درگذشت مرحوم حاج شعبان داوری پور شادی روحش بخوانید فاتحه با ذکر صلوات 📡ڪــانــال رســمــ
#اعلامیه_سالگرد ⚫️آگهی اولین سالگرد درگذشت مرحوم حاج شعبان داوری پور شادی روحش بخوانید فاتحه با ذکر صلوات 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

#اعلامیه_سالگرد ⚫️آگهی اولین سالگرد درگذشت مرحومه حاجیه خانم کوکب کارچانی شادی روحش بخوانید فاتحه با ذکر صلوات 📡ڪــانــال رس
#اعلامیه_سالگرد ⚫️آگهی اولین سالگرد درگذشت مرحومه حاجیه خانم کوکب کارچانی شادی روحش بخوانید فاتحه با ذکر صلوات 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

#اعلامیه_سالگرد ⚫️آگهی اولین سالگرد درگذشت مرحومه کربلائیه مهین حاجی علی بیگی شادی روحش بخوانید فاتحه با ذکر صلوات 📡ڪــانــا
#اعلامیه_سالگرد ⚫️آگهی اولین سالگرد درگذشت مرحومه کربلائیه مهین حاجی علی بیگی شادی روحش بخوانید فاتحه با ذکر صلوات 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

Repost from N/a
"کابوس نامه" شب از نیمه گذشته، نمی‌توانم بخوابم. انگار یک مشت پیچ و مهره در سرم می‌چرخد. گاهی یک آچار فرانسه، مهره‌ها را تعقیب می‌کند. متکا از زیر سرم بیرون می‌جهد. سرم محکم به زمین می‌خورد. پیچ و مهره‌ها روی هم می‌ریزند. آچار فرانسه دهانش را باز می‌کند، یکی از مهره‌ها را به دندان می‌گیرد و شروع می‌کند به پیچاندن آن به سر یکی از پیچ‌ها. متکا دل‌پیچه دارد. شکمش را می‌درد، پنبه‌های داخلش حلاجی می‌شوند. پنبه‌ها کف اتاق پخش می‌شوند. پتو تکان می‌خورد، شکلک درمی‌آورد. سایه‌ی پتو روی دیوار  می‌افتد مثل یک شبح، بعد مثل خفاشی خون‌آشام، بالای سرم به پرواز درمی‌آید. شیر آب چکه می‌کند. صدای گوش‌خراش قطره‌ها مثل ضربات پتک بر سرم می‌کوبد. صدای زوزه‌ی باد با واق‌واق سگ‌های ولگرد قاطی می‌شود. کورسوی نوری از کوچه به داخل اتاق می‌تابد. به نور نگاه می‌کنم؛ خاموش می‌شود. ظلمات مثل پرده‌ای ضخیم همه جا را می‌پوشاند. پتو مانند شبحی خشمگین از این‌سو به آن‌سو می پرد. باد با شدت به پنجره می‌کوبد. پرده‌ها هم در کنار پتو به پرواز درمی‌آیند. متکا ته‌مانده‌ی پنبه‌هایش را بالا می‌آورد. قاب‌های پنجره به هم می‌خورند. صدای رعد و برق وحشت را تشدید می‌کند. صدا می‌زنم: «آب... آب...» باران شروع به باریدن می‌کند. باران شدید می‌شود. کف اتاق مرداب می‌شود. آب بالا می‌آید. دست و پایم تکان نمی‌خورد. چشم‌هایم را نمی‌توانم ببندم. از چشم‌های متکا آتش زبانه می‌کشد. پنبه‌ها شعله‌ور می‌شوند. دارم غرق می‌شوم. سرم را از آب بیرون می‌آورم. شعله‌های آتش صورتم را کز می‌دهد. پتو بال‌هایش را می‌گشاید و به سمت من که در حال غرق‌شدن هستم شیرجه می‌زند. دستم را محکم به گوشه‌ی پتو می‌پیچم. دست هایم حس ندارند. خودم را بالا می‌کشم. پنجره بسته می‌شود. باران بند می‌آید. چراغ کوچه روشن می‌شود. متکا آرام می‌گیرد. صدایی در گوشم می‌پیچد. نوایی مثل زنگ، ندایی از عمق ملکوت، آوای مهر : «بلند شو.» زبانم حرکت نمی‌کند. مناره آواز را فریاد می کند.: «بلند شو!» نعره می‌زنم. چشم‌هایم را باز می‌کنم. متکا چشمک می‌زند. پتو خودش را به سینه‌ام می‌چسباند. بوی چای می‌آید. بوی نان داغ و پنیر لیقوان و سپیده از پنجره به داخل اتاق می‌تابد. عبدالرضا حاج علی بیگی

Repost from N/a
"وهم" شب از نیمه گذشته، نمی‌توانم بخوابم. انگار یک مشت پیچ و مهره در سرم می‌چرخد. گاهی یک آچار فرانسه، مهره‌ها را تعقیب می‌کند. متکا از زیر سرم بیرون می‌جهد. سرم محکم به زمین می‌خورد. پیچ و مهره‌ها روی هم می‌ریزند. آچار فرانسه دهانش را باز می‌کند، یکی از مهره‌ها را به دندان می‌گیرد و شروع می‌کند به پیچاندن آن به سر یکی از پیچ‌ها. متکا دل‌پیچه دارد. شکمش را می‌درد، پنبه‌های داخلش حلاجی می‌شوند. پنبه‌ها کف اتاق پخش می‌شوند. پتو تکان می‌خورد، شکلک درمی‌آورد. سایه‌ی پتو روی دیوار  می‌افتد مثل یک شبح، بعد مثل خفاشی خون‌آشام، بالای سرم به پرواز درمی‌آید. شیر آب چکه می‌کند. صدای گوش‌خراش قطره‌ها مثل ضربات پتک بر سرم می‌کوبد. صدای زوزه‌ی باد با واق‌واق سگ‌های ولگرد قاطی می‌شود. کورسوی نوری از کوچه به داخل اتاق می‌تابد. به نور نگاه می‌کنم؛ خاموش می‌شود. ظلمات مثل پرده‌ای ضخیم همه جا را می‌پوشاند. پتو مانند شبحی خشمگین از این‌سو به آن‌سو می پرد. باد با شدت به پنجره می‌کوبد. پرده‌ها هم در کنار پتو به پرواز درمی‌آیند. متکا ته‌مانده‌ی پنبه‌هایش را بالا می‌آورد. قاب‌های پنجره به هم می‌خورند. صدای رعد و برق وحشت را تشدید می‌کند. صدا می‌زنم: «آب... آب...» باران شروع به باریدن می‌کند. باران شدید می‌شود. کف اتاق مرداب می‌شود. آب بالا می‌آید. دست و پایم تکان نمی‌خورد. چشم‌هایم را نمی‌توانم ببندم. از چشم‌های متکا آتش زبانه می‌کشد. پنبه‌ها شعله‌ور می‌شوند. دارم غرق می‌شوم. سرم را از آب بیرون می‌آورم. شعله‌های آتش صورتم را کز می‌دهد. پتو بال‌هایش را می‌گشاید و به سمت من که در حال غرق‌شدن هستم شیرجه می‌زند. دستم را محکم به گوشه‌ی پتو می‌پیچم. دست هایم حس ندارند. خودم را بالا می‌کشم. پنجره بسته می‌شود. باران بند می‌آید. چراغ کوچه روشن می‌شود. متکا آرام می‌گیرد. صدای ناقوس در گوشم می‌پیچد. صدای ضعیفی بیخ گوشم می‌گوید: «بلند شو.» زبانم حرکت نمی‌کند. ناقوس دوباره زنگ می‌زند. صدای ضعیف، فریاد می‌شود: «بلند شو!» جیغ می‌زنم. چشم‌هایم را باز می‌کنم. متکا چشمک می‌زند. پتو خودش را به سینه‌ام می‌چسباند. بوی چای می‌آید. بوی نان داغ و پنیر لیقوان و نور از پنجره به داخل اتاق می‌تابد. عبدالرضا حاج علی بیگی

#خبر ♦️فوری و مهم: مدارس استان مرکزی در بهمن‌ماه هم از ساعت ۹ صبح فعالیت خود را آغاز خواهند کرد/ ادارات پنجشنبه ها تعطیل خواه
#خبر ♦️فوری و مهم: مدارس استان مرکزی در بهمن‌ماه هم از ساعت ۹ صبح فعالیت خود را آغاز خواهند کرد/ ادارات پنجشنبه ها تعطیل خواهد بود/ ساعات کاری ادارات: از ۸ تا ۱۴ 👤میرزایی سرپرست معاونت توسعه مدیریت و منابع استانداری مرکزی: 🔹کارکنان دستگاه‌های اجرایی استان مرکزی به منظور مدیریت مصرف انرژی به استثنای دستگاه‌های خدمات‌رسان و عملیاتی در حوزه‌های آموزشی و بهداشتی و مراکزی که دارای نوبت کاری و کشیک هستند و مستقیم به مردم ارایه خدمت می‌کنند مانند بیمارستان‌ها، مراکز بهداشتی و درمانی، پایشگاه‌های انتقال خون، شعبه بانک‌ها، بیمه و موسسات مالی و اعتباری با تشخیص مدیر ذیربط روزهای پنجشنبه تا پایان بهمن‌ماه سال جاری با استفاده از ظرفیت دورکاری تعطیل می‌باشند. 🔹ساعات کاری ادارات نیز از هشت صبح تا ۱۴ ظهر است و مدارس نیز در نوبت صبح مانند ماه گذشته از ساعت ۹ صبح آغاز می‌شود.

sticker.webp0.47 KB

Repost from N/a
نقش ها و نقشه ها مرد سبیلوی اخمو پَر کلاه مخملیش را بالا میدهد، چشم چپش را تنگ و لوچ و ابروی های پرپشتش را کمان می کند. صدای خش دارش را ته حلقش می اندازد و میگوید؛ بد زمونه ای شده دیگه لوتی پیدا نمیشه سبیل های بلندش دندانهای سیاه و کج و معوجش را پنهان کرده است از بسته سیگار چمدانی سفید رنگ روی میز یک نخ سیگار اُشنو بیرون می آورد و می گذارد کنج لبش، چوب کبریت  را روی سنباده ی  قوطی کبریت می کشد، چوب کبریت شعله می کشد، نور حاصل از شعله ی چوب کبریت چین و چروکهای صورت زمخت و مردانه اش را مثل پیچ و خم کوره راه های  یک آبادی در دور دست ها نمایان می کند. راه هایی پراز چاله چوله و دست انداز مرد دود غلیظ سیگار را از لا به لای سبیل های زردش پُف می کند به چوب کبریت در حال سوختن، آتش خاموش می شود و دود  مثل مار به هم می پیچد و به سمت سقف قهوه خانه  تنوره می کند. چهره مرد  پشت دود سیاه، محو می شود. یک قطره اشک درشت از گوشه ی چشم های خمارش مثل اولین قطره ی یک باران تند بهاری روی میز چرب و چرکین قهوه خانه می چکد. صدای ناله ی کمانچه بلند می شود، هر حرکت دست نوازنده روی سیم ها مثل نیشتری است بر زخمهای کهنه ی شنونده و بیننده.   مرد شانه هایش تکان می خورد، با قدمهای استوار اما قامتی سست و در هم شکسته از لا به لای دود و نور کم رمق چراغ سقفی قهوه خانه به سمت در حرکت می کند.    پرده ی نقره ای سینما تاریک می شود، دوباره کمانچه تنهایی و درد را فریاد می کند، دستهای نوازنده زخمه بر زخم های آدم ها می زند. همه جا تاریک می شود، اسم ها از پی هم قطار می شوند. به یک باره نور بر تاریکی سالن قدیمی سینما خنجر می زند، چشم های تماشاچیان بارانی است انگار خودشان را به نمایش درآورده اند. سینما پدیده شگرفی است، سینما خودِ زندگی است. سینما و روزگار، قهرمان های خودشان را زمین‌گیر می کنند ، به زانو در می آورند و پلان آخر، پرده ای است که سیاه می شود و تنها چند نام در پی هم قطار می شوند. و دیالوگی که تکرار می شود، قهرمان هایی که می گویند "بد زمونه ای شده دیگه لوتی پیدا نمیشه" و قطره ی اشکی که از گوشه ی چشم قهرمان بر روی تیرگی ها و چرک و چربی های زمانه می چکد، اشکی که ناشی از  دردها و رنجها و ناکامی ها و ناملایمت هاست فیلم ها روایتگر و بازتاب دهنده غم ها و شادی ها و زندگی آدم ها هستند. سناریست و کارگردان جهان نقش ها را بر اساس توان و تسلط بازیگرها می نویسد و طراحی می کند، تنها بازیگران زبردستِ فن زندگی مثل اکتورهای اسطوره ای می توانند نقش خودشان را خودشان انتخاب کنند. وگرنه سیاهی لشگرها در سینما و زندگی سرگشته و پریشان از این سو به آن سو می جهند و می خزند. نه خودشان می دانند چه می خواهند و به کجا می روند و نه بیننده می فهمد این ها چه می کنند، بلکه فقط مامور به رفتن و پر کردن صحنه اند و صحنه که تاریک می شود حتی نامی از آنها بر تیتراژ  پایان داستان بر جا نمی ماند. جایی شنیدم که می گفت : مـا در ایـن بـازی هـمـه بـازیـگـریـم     نقش های قصه را جان می دهیـم این که می بینی کنون ما نیستیم نـقش هـا هستند و ماهـا نیستیم عبدالرضا حاج علی بیگی

⭕️ مجید رضوی - چشم تو 💙تقدیم کن به عشق زندگیت #موسیقی 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

✍هیچکس مجبور نیست انسان بزرگی باشد. تنها انسان بودن کافیست. #آلبر_کامو 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•