کانال رسمی شهر کارچان
رفتن به کانال در Telegram
از طریق ربات پیامرسان با ما در ارتباط باشید . . 👉 @Karchanbot👈 ربات پیامرسان . . . ربات ارتباط مستقیم با مدیر کانال . . @karich_bot . . . لینک کانال رسمی شهر کارچان 👇👇👇 https://t.me/joinchat/AAAAAEHPQ7JlHWs9RGq47A ✔کانال رسمی شهر کارچان✔
نمایش بیشتر2 087
مشترکین
+124 ساعت
-17 روز
+230 روز
آرشیو پست ها
Repost from کانال رسمی شهر کارچان
🌸سلام
🌼صبحتون پُر از عطر خدا
🌸یک سـلامِ بی حسرت
🌼بی نگــــرانی
🌸سلامی سرشار از آرامش
🌼روزتــــوڹ بخیـر و شاد شاد
🌸عاقبتتوڹ بخیـــر
🌼مهرتوڹ مستـدام
🌸محبتِ خــدا
🌼در دلتوڹ پیوسته جاری
#صبح_زیباتون_بخیر
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
#داستانهای_شاهنامه
⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱
داستان های صوتی شاهنامه فردوسی به نثر امروزی
🔥ادامه پادشاهی کیکاووس
⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱
#داستانهای_شاهنامه
⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱
داستان های صوتی شاهنامه فردوسی به نثر امروزی
🔥پادشاهی کی کاووس
⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱
رستم گفت : راه دور است .شاه ششماهه به آنجا رسیده است اگر من بعد از شش ماه به آنجا برسم دیگر از شاه چیزی نمیماند چون او تحمل سختی را ندارد .
زال گفت : دو راه است یکی راهی که کاووس رفت و دیگر راهی که پر از شیر و دیو و ظلمت است . تو راه کوتاه را انتخاب کن .
رستم گفت :گوشبهفرمان پدر هستم . من میروم و از ارژنگ و دیو سپید و سنجه و پولاد غندی و بید اثری باقی نمیگذارم و همه را نابود میکنم. رودابه وقتی باخبر شد که رستم به جنگ دیوان میرود غمگین و گریان شد . رستم گفت : تو مرا به خدا بسپار و گریان مباش .
❌ادامه دارد...
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
#داستانهای_شاهنامه
پادشاهی کی کاووس
پادشاهی کی کاووس صدوپنجاه سال بود . پسازاینکه او بر تخت نشست و تمام مردم را گوشبهفرمان خود دید به خود مغرور شد و چنین گفت: غیر از من چه کسی شایسته تاجوتخت است ؟ الآن زمان بادهنوشی است پس رامشگران را فراخواند و آنها شروع به نغمهسرایی کردند .
که مازندران شهر ما یاد باد
همیشه بر و بومش آباد باد
که در بوستانش همیشه گلست
به کواندرون لاله و سنبلست
هوا خوشگوار و زمین پرنگار
نه گرم و نه سرد و همیشه بهار
نوازنده بلبل به باغ اندرون
گرازنده آهو به راغ اندرون
همیشه نیاساید از جست و جوی
همه ساله هر جای رنگست و بوی
گلابست گویی بجویش روان
همی شاد گردد ز بویش روان
دی و بهمن و آذر و فرودین
همیشه پر از لاله بینی زمین
همه ساله خندان لب جویبار
بهر جای باز شکاری بکار
سراسر همه کشور آراسته
ز دینار و دیبا و از خواسته
بتان پرستنده با تاج زر
همان نامداران زرین کمر
کسی کاندران بوم آباد نیست
بکام از دل و جان خود شاد نیست
وقتی کاووس این سخنان را شنید به فکر فرورفت و تصمیم گرفت سوی مازندران لشکرکشی کند وقتی تصمیمات او به گوش بزرگان رسید همگی ناراحت شدند چون کسی در اندیشه جنگ با دیوان نبود .پهلوانانی چون طوس و گودرز و کشواد و گیو و خراد و گرگین و بهرام نیو همگی بهظاهر اطاعت کردند ولی در دلنگران بودند پس به فکر چاره افتادند . طوس گفت : بهتر است هیونی بهسوی زال بفرستیم و به او بگوییم بیاید تا شاید پند او در شاه اثر کند. پس چنین کردند . زال آشفته به ایران آمد و وقتی به نزد شاه رفت در نگاه اول به یاد منوچهر افتاد گویی او را دوباره میبیند . پس شروع به صحبت کرد و گفت : شاها شنیدم که قصد مازندران داری تو باید بردبار باشی جمشید باآنهمه کروفر شاهی اصلاً در فکر مازندران نبود و فریدون باآنهمه عقل و تدبیر و افسون و حتی منوچهر هیچکدام در اندیشه جنگ دیوان نبودند چون آنجا طلسم و بند و جادو در کار است . نباید سپاه را به کام دیو فرستاد .
کاووس گفت : من از نصایح تو بینیاز نیستم اما من از فریدون و جمشید و منوچهر عظمت بیشتری دارم و سپاه و گنج بیشتر . البته در این راه رنج زیادی باید کشید پس تو و رستم از ایران محافظت کنید و من به مازندران میروم که خداوند یار من است .
زال گفت : تو شاهی و ما بنده تو هستیم اگر چیزی گفتم از سر دلسوزی بود پس هرچه تو گویی اطاعت میکنیم . شاه با زال خداحافظی کرد و ایران را به میلاد سپرد و گفت : اگر دشمن آید به زال و رستم پناه ببر و از آنها مددجو و خود با بزرگان بهسوی مازندران رفت . شب و روز در راه بودند تا اینکه در کنار کوه اسپروز که جایگاه دیو بود خیمه زد و گیو را با لشکری بهسوی مازندران فرستاد تا آنجا را از سلطه دیوان خالی کند . بعد از یک هفته شاه به یکی از دیوان به نام سنجه گفت: برو پیش دیو سپید و به او بگو ما آمدیم و مازندران را غارت کردیم و اگر تو نیایی دیگر کسی را در مازندران زنده نمییابی . سنجه رفت و سخنان شاه را به دیو سپید گفت .
دیو سپید گفت : نگران مباش که آنها را نابود میکنیم . شبهنگام هوا ابری و قیرگون شد و از آسمان سنگ و خشت میبارید بهاینترتیب بسیاری از آنان نابود شدند و بسیاری بهسوی ایران گریختند . وقتی روز فرارسید چشمان کاووس تیرهوتار شد و تعدادی از سپاهیان همراهش هم کور شدند . بزرگان از کاووس خشمگین بودند و کاووس در پشیمانی افسوس میخورد که چرا پند زال را نپذیرفتم . بعد از گذشت یک هفته دیو سپید غرید که ای شاه بدکردار به خودت مغرور شدی و بسیاری را در مازندران کشتی و از قدرت من بیخبر بودی حالا تا پایان عمر شمارا در رنج و تعب نگه¬مي¬دارم پس تعدادی از دیوان را به زندانبانی آنان گمارد و غنائم را به ارژنگ سالار مازندران سپرد و بازگشت .
کاووس شاه فرستادهای را که چون از لشکر جدا بود آسیبی به او نرسیده بود بهسوی زابل فرستاد و در نامهای که به زال نوشت شرح ماجرا را بیان کرد و گفت : پشیمانم که پندت را گوش نکردم و از او مدد خواست .
زال به رستم گفت : شاه در دم اژدها افتاده است و بلا بر سر ایرانیان نازلشده است پس تو باید رخش را زین کنی و به کمکشان بروی . سن من دیگر از دویست سال هم گذشته است پس وظیفه توست که ببر بیان بپوشی و گرز سام برداری و با رخش بروی.
#داستانهای#شاهنامه
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
برگزاری جلسه با مدیریت آب منطقه ای شهرستان اراک
پیگیری مجوز نهایی چاه آب شهر کارچان.
در این جلسه ضمن ابراز گلایه مندی آقای حاج علی بیگی ریاست شورای اسلامی شهر کارچان مبنی بر طولانی شدن صدور مجوز چاه آب کارچان با توجه به درخواست های متعدد شورا و همچنین برگزاری جلسات و پیگیری های مستمر شورا ، مجدداً درخواست تسریع در روند صدور مجوز چاه آب کارچان صورت پذیرفت. در ادامه مهندس ظهیری ، قول مساعدت هرچه سریعتر در رابطه با صدور مجوز چاه آب شهر کارچان را دادند.
∆ با توجه به شرایط کم آبی و متاسفانه نحوه غلط فرهنگ استفاده از آب ، از تمامی همشهریان عزیز ،عاجزانه درخواست میگردد که در نحوه استفاده از آب ، این نعمت گرانبها ، صرفه جویی لازم را انجام داده و به افراد اسراف کننده تذکرات لازم را بدهند.
آب سهم فرزندان ما نیز میباشد.
شورای اسلامی شهر کارچان
خرداد ماه ۱۴۰۲
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
مالک این شکم بزرگ که در تصویر مشاهده می کنید،
دانیل بادیسلاو، دروازه بان ۱۳۰ کیلوگرمی رومانیایی بود که باعث سقوط تیمش از درجه دو به چهار شد و باشگاه قادر به بیرون کردن وی نبود،زیرا مادرش از مالکین و حامیان باشگاه بود.چهار مربی به خاطر این موضوع استعفا دادند.
و یک مربی نیز به علت سکته قلبی از دنیا رفت.یک بازیکن فیکس تیم نیز برای همیشه با فوتبال خداحافظی کرد!دانیال در ابتدا پست فوروارد را برای خود انتخاب کرد اما چون قادر به دویدن نبود پست دروازه بانی را انتخاب کرد.به خاطر ناتوانی در گرفتن توپ نیز مربی مجبور بود
همه بازی ها را با ۷ دفاع و سه هافبک بازی کند!!!او در بین یارانش بیشترین دستمزد را داشت!...
🔴این است داستان بعض مسئولین در این سالها کنگر خورده اند ولنگر انداخته اند وبا عدم مسئولیت پذیری و حرف درمانی کار مردم را معطل گذاشته اند
کار کردن بلد نیستی استعفا دادن که بلدی....
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
#تلنگر
وقتی نخبگان وارد عرصه خدمت به مردم نشوند، پخمگان امور را در دست خواهند گرفت...
خدمتگزار مردم باشیم...
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
⭕️ #دیرین_دیرین
🔻 این قسمت: من آمدهام
🔷 من آمدهام به زبان طالبان!
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
#داستانهای_شاهنامه
⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱
داستان های صوتی شاهنامه فردوسی به نثر امروزی
🔥ادامه پادشاهی کیقباد
⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱
#داستانهای_شاهنامه
⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱
داستان های صوتی شاهنامه فردوسی به نثر امروزی
🔥پادشاهی کیقباد
⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱
پادشاهی کیقباد
پادشاهی او صدسال بود .وقتی او بر تخت نشست همه نامداران چون زال و قارن و کشواد و خراد و برزین بر او گوهر افشاندند.
شاه تصمیم گرفت سپاهی گردآورده و به جنگ ترکان برود . پس ایرانیان آماده جنگ شدند .دریک سو مهراب و در سوی دیگر گستهم در قلب قارن و در ته سپاه کشواد بود و در پیشاپیش سپاه رستم و پشت او پهلوانان دیگر و پشت آنها زال با کیقباد بودند .
درفش کاویانی برکشیدند و جنگ را شروع کردند . از آنسو افراسیاب هم سپاهی آماده کرد و اجناس و ویسه در راست و شماساس و گرسیوز در چپ و در قلب سپاه خودش با چند تن از نام آوران لشکر بودند . دو لشکر در برابر یکدیگر صف کشیدند و به جنگ پرداختند و از خون همهجا رنگین شد . قارن نعرهای کشید و به میان سپاه آمد و جنگجو طلبید اما کسی به میدان نیامد پس او بهطرف ترکان تاخت و در هر حمله ده مرد جنگی را به خاک میانداخت و ناگاه چشمش به شماساس افتاد نزد او رفت و تیغ برکشید و برسرش کوبید و شماساس در دم سقوط کرد و مرد .
وقتی رستم جنگ کردن قارن را دید پیش پدر رفت و گفت : افراسیاب را نشانم¬بده تا با او مبارزه کنم . من امروز قصد جنگ با کسی جز او را ندارم .
زال گفت : گوش کن پسر عقلت را به کار انداز . آن ترک در جنگ اژدها و بلایی عظیم است و در هنگام جنگ در یکجا ساکن نیست . رستم گفت: تو از طرف من خیالت راحت باشد .خداوند یار من است . اگر اژدها یا دیو نر باشد خواهی دید که دمار از روزگارش درمیآورم . پس سوار رخش شد و بهسوی توران رفت . وقتی افراسیاب او را دید از کودکی او در شگفت شد و پرسید : او کیست ؟ کسی گفت : او پسر زال است که با گرز سام آمده است . افراسیاب تیغ کشید و با او به جنگ پرداخت پس رستم کمرش را گرفت و خواست پیش قباد ببرد اما کمربند او باز شد و او به زمین افتاد و اطرافیانش دورش را گرفتند پس رستم دست برد و تاج از سرش برداشت و افسوس خورد که چرا کمرش را گرفتم . پس قارن و کشواد و تمام پهلوانان نزدش آمده و به او آفرین گفتند و مژده برشاه بردند که رستم قلب سپاه را بههمریخته و افراسیاب را فراری داده است .
از آنسو افراسیاب بر اسبی نشست و سپاهیانش را رها کرد و فرار نمود پس لشکریان ایران بر توران هجوم بردند. رستم نیز با گرز گاوسرش زمین را از خون سرخکرده بود . زال به فرزندش مینگریست و از شادی دل در سینهاش میتپید . ترکان عقبنشینی کرده و ازآنجا به دامغان و سپس به جیحون زدند .
رستم نزد شاه رفت و شاه دریک طرفش رستم و در طرف دیگر زال را نشاند و بر آنها و دیگر پهلوانان آفرین گفت .
از آنسو افراسیاب که گریخته بود با پوزشخواهی نزد پدر بازگشت و به او گفت : تو قصد جنگ کردی و این کار درستی نبود چون گذشتگان که پیمان شاه را شکستند از آن سود نبردند . اکنون نهتنها زمین از نژاد ایرج پاک نشد بلکه دیگری چون کیقباد جایش را گرفته و از پشت سام جوانی به وجود آمده است که رستم نامیده میشود . او بهتنهایی همه لشکر ما را به هم زد و نزدیک بود مرا هم بکشد . اکنون جز آشتی راهی نمانده است. ما نباید کینه گذشته را در سر بپرورانیم . ببین چگونه نامدارانی چون گلباد و بارمان و خزروان و شماساس و قلون همگی را از دست دادیم و من هم بیگناه نیستم که اغریرث را کشتم . مرا ببخشید و از گذشته یاد مکنید و با کیقباد آشتی نمایید .
وقتی پشنگ سخنان افراسیاب را شنید عاقل مردی به نام ویسه را که برادرش بود را نزد ایرانیان فرستاد و نامهای به شاه ایران نوشت :
اگر تور ظلمی به شما کرد و ایرج را کشت منوچهر هم به کینخواهی او برآمد پس شایسته است که راه درست را پیش گیریم و جنگ را کنار بگذاریم . ایرج هم به برو بوم ما نظر نداشت پس کینهورزی نکنیم و به کشور خود قناعت کنیم .
قباد در جواب نامه گفت : ما در جنگ پیشدستی نکردیم و اشتباه از افراسیاب بود . آیا به یاد دارید او با نوذر چه کرد و چه بلایی بر سر برادرش اغریرث آورد؟
اما اگر شما از کردار بدتان پشیمان شوید من از شما کینهای به دل ندارم . پس پیام به پشنگ بردند و تورانیان شاد شدند .
کیقباد مالومنال و خلعت فراوان بین بزرگانش چون زال و قارن و کشواد و خراد و برزین و پولاد و رستم تقسیم کرد .بعدازآن شاه به پارس رفت و در اسطخر به تخت نشست . ده سال گذشت و او به دادگری و عدالت شهره شد .شهرهای زیادی را آباد نمود . او چهار پسر خردمند داشت به نامهای کی کاووس و کی آرش و کی پشین و کی آرمین . پس از گذشت صدسال شاه فهمید که مرگش فرا رسیده است پس کاووس کی را فراخواند و به نصیحت پرداخت و گفت: گویی دیروز بود که از البرز کوه به پادشاهی رسیدم . سعی کن دادگر باشی و دچار حرص و آز نشوی . من تاجوتخت را به تو سپردم سعی کن عدل پیشه کنی .
به سر شد کنون قصه کیقباد
ز کاووس باید کنون کرد یاد
#داستانهای_شاهنامه
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
