fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

کانال رسمی شهر کارچان

کانال رسمی شهر کارچان

رفتن به کانال در Telegram

از طریق ربات پیامرسان با ما در ارتباط باشید . . 👉 @Karchanbot👈 ربات پیامرسان . . . ربات ارتباط مستقیم با مدیر کانال . . @karich_bot . . . لینک کانال رسمی شهر کارچان 👇👇👇 https://t.me/joinchat/AAAAAEHPQ7JlHWs9RGq47A ✔کانال رسمی شهر کارچان✔

نمایش بیشتر
2 086
مشترکین
+124 ساعت
-17 روز
+230 روز
آرشیو پست ها
⭕️⭕️⭕️ آغاز ثبت‌ ۵ اولویت خودرویی از فردا در سامانه یکپارچه 🔹از فردا (چهارشنبه سوم خردادماه) تا روز ۱۰ خردادماه گام دوم این
⭕️⭕️⭕️ آغاز ثبت‌ ۵ اولویت خودرویی از فردا در سامانه یکپارچه 🔹از فردا (چهارشنبه سوم خردادماه) تا روز ۱۰ خردادماه گام دوم این فرآیند برای ثبت پنج اولویت خودرویی برای آن دست از افرادی که در موعد مقرر اقدام به تعریف حساب وکالتی و مسدود کردن وجه کرده باشند، از طریق سایت فراهم خواهد شد.

💢 پاسخگویی تلفنی مدیرعامل شرکت آب و فاضلاب استان مرکزی به سوالات و پیگیری درخواست های مردم شریف استان در سامانه ارتباط مردم
💢 پاسخگویی تلفنی مدیرعامل شرکت آب و فاضلاب استان مرکزی به سوالات و پیگیری درخواست های مردم شریف استان در سامانه ارتباط مردم و دولت ( سامد)

‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱 ‍ قسمت نوزدهم: 🔥ادامه زاده شدن رستم ⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱

‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱 ‍ قسمت نوزدهم: 🔥زاده شدن رستم ⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱

وقتی خبر به سام رسید که پسر زال شیر مردی شده است آرزومند دیدار کودک شد و به زابلستان رفت پس زال و مهراب به پیشوازش آمدند و از او استقبال کردند . وقتی سام از دور رستم را دید چهره‌اش شکفت. بدو آفرین کرد سام دلیر که تهما . هژیرا .بزی شاد دیر دلیرا!گوا !پورزالا !شها ! سرافراز تاجا ! بلند اخترا ! رستم تخت او ببوسید و تعظیم کرد و به ستایش نیای خود پرداخت پس رفتند و جشنی گرفتند و مهراب از بس " می" نوشیده بود می‌گفت : من ترسی از زال و سام و منوچهرشاه ندارم من رستم را دارم و دوباره آئین ضحاک را زنده می‌کنم و زال و سام از صحبت‌های او به خنده درآمدند . زمان خداحافظی سام رسید و او با چشمانی اشک‌بار خداحافظی کرد . به دلش افتاده بود که دیگر چند صباحی به پایان عمرش نمانده است . پس به زال سفارش کرد که جز دادگری پیشه مکن . فرزندان را بدرود گفت و رفت . زال و رستم تا سه منزلی او را بدرقه کردند و با چشمانی اشک‌آلود بازگشتند. روزی رستم در بوستان با دوستانش به شادی می‌گذراند . زال به فرزندش گفت : دلیرانت را آماده کن و خلعت و سازوبرگ به آن‌ها بده و مهیای جنگ باش .تهمتن از بس شراب نوشیده بود مست شده و برای خواب به‌سوی شبستان آمد ناگاه از خواب پرید و فهمید که پیل سپیدش رهاشده است و گمان¬مي¬رود که به مردم گزند برسد پس گرز نیای خود را برداشت و خواست به دنبال فیل خارج شود اما خدمتکاران گفتند این موقع شب صلاح نیست و جلویش را گرفتند ولی رستم آن‌ها را عقب زد و رفت . فیل را چون کوهی خروشان دید به‌طوری‌که زمین زیر او مثل دیگ جوشانی می‌لرزید . تهمتن نعره زد و به سمت او رفت و گرز را بر سرش کوفت و فیل بر زمین افتاد. رستم بازگشت و خوابید . صبح روز بعد به زال خبر دادند که رستم چگونه پیل را به خاک کشید پس فرمود تا رستم به نزدش بیاید . پدر یال و دست و سرش را بوسید و گفت : به کوه سپند برو . آنجا کوهی می‌بینی که سر به ابر کشیده و حتی عقاب هم به نوک آن نمی‌رسد . آنجا گروهی هستند که با حیله نریمان را از پا درآوردند و تاکنون هم سام نتوانسته انتقام پدرش را از آن‌ها بگیرد و اکنون نوبت توست که به کینخواهی نریمان روی . خودت را به شکل ساربانی درآور و تعدادی شتر نیز با خود ببر و نمک بارشان کن چون نمک برای آن‌ها باارزش است و وقتی تو را با نمک ببینند به استقبالت می‌آیند. رستم راه افتاد و وقتی به نزدیکی کوه سپند رسید دیده‌بان آن‌ها را دید و به نزد سالارش رفت و گفت : کاروانی می‌آید فکر کنم بارشان نمک است . سالار کسی را فرستاد تا از بار آن‌ها مطمئن شود و پس از اطمینان فرمود تا درها را گشودند و کاروان داخل شد و همه اطرافش را گرفتند و هرکس زر و سیم و جامه می‌داد و نمک می‌گرفت . چون شب شد زمان جنگ فرارسید و تهمتن و یارانش با تیغ و گرز و کمند همه را از پا درآوردند. رستم در آن جای تنگ خانه‌ای دید که از سنگ خارا درست‌شده بود و دری آهنین داشت پس با گرز بر آن زد و در را از جا کند و داخل شد . در آنجا سیم و زر فراوانی یافت و به یارانش گفت : گویا هرچه زر در دنیا است در این گنبد به‌کاررفته است . نامه‌ای به پدر نوشت و شرح ماجرا بازگو کرد و پرسید که با زرها و جواهرات چه کند ؟ زال از خبر پیروزی رستم شاد شد و شترانی برای آوردن بار زر فرستاد . رستم کوه سپند را به آتش کشید و به زابلستان رفت . زال به پیشوازش آمد و بر او آفرین گفت. سپس رستم نزد رودابه رفت . مادر سینه‌اش ببوسید و او را گرامی داشت. زال نامه‌ای به سام نوشت و خبر پیروزی رستم را در کوه سپند داد . سام بسیار شاد شد و نامه‌ای با خلعت و زیور فراوان فرستاد و از آن‌ها تشکر کرد . ❌ ادامه دارد.... 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

#داستانهای_شاهنامه 🕊قسمت نوزدهم: ادامه داستان زال و رودابه بعد از مدتی آثار بار در رودابه نمایان شد و او به‌شدت سنگین و ناراحت و زرد شده بود تا اینکه یک روز از هوش رفت و در کاخ ولوله شد . سیندخت ناراحت بود و زال به بالین رودابه آمد با دلی پر از غم موی می‌کند و ناله می‌کرد که ناگاه به یاد پرسیمرغ افتاد پس مجمری آورد و آتش افروخت و پر سیمرغ را سوزاند . در دم آسمان تیره شد و سیمرغ ظاهر گشت و گفت : چرا نگرانی ؟ رودابه برایت فرزند نامداری می‌آورد . چاره این است که خنجری آبگون بیاوری سپس رودابه را با می مست و بی‌هوش کنی و بعد بچه را از پهلوی او درآوری و مطمئن باش او دردی نخواهد کشید سپس آنجا را که چاک داده‌ای بدوز و گیاهی را که به تو می‌دهم با شیر و مشک بکوب و در سایه خشک‌کن سپس آن را به پهلوی رودابه بمال و ازآن‌پس پر مرا بر آن بمال و خیالت آسوده باشد .زال رفت و کارهایی را که سیمرغ دستور داده بود انجام داد. سیندخت از دیده خون فرومی‌ریخت و می‌گفت : کجا ممکن است از پهلو بچه به دنیا آید ؟ وقتی بچه به دنیا آمد پسری بود مانند پهلوانی بالابلند با موهای سرخ و صورتی گلگون مانند خورشید رخشان و دودستش پرخون بود . از این بچه پیلتن همه متعجب شدند . وقتی رودابه به هوش آمد بچه را نزدش آوردند .در یک‌روزگی چون بچه‌ای یک‌ساله بود و همتایی نداشت . کودک را رستم نام نهادند. رودابه دستور داد عکس رستم را بر حریر دوختند و برای سام فرستادند . وقتی سام عکس را دید شاد شد و جشنی برپا کرد . رستم ده دایه داشت که او را شیر می‌دادند ولی بااین‌حال از شیر سیری نداشت . وقتی شیرخوارگی او پایان یافت و به خوردن نان و گوشت افتاد به‌اندازه پنج مرد غذا می‌خورد و به‌سرعت رشد می‌کرد . 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

#داستانهای_شاهنامه قسمت نوزدهم: ادامه داستان زال و رودابه 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karc
+1
#داستانهای_شاهنامه قسمت نوزدهم: ادامه داستان زال و رودابه 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

sticker.webp0.77 KB

گرشا رضایی- قصه برکه و ماهی #موسیقی 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

💢بمناسبت گرامیداشت سوم خرداد سالروز آزادسازی خرمشهر مراسم یادواره خانگی با حضورحجت‌الاسلام فاطمی امام جمعه محترم شهرکارچان ،
+6
💢بمناسبت گرامیداشت سوم خرداد سالروز آزادسازی خرمشهر مراسم یادواره خانگی با حضورحجت‌الاسلام فاطمی امام جمعه محترم شهرکارچان ، مهندس محمدی بخشدار معصومیه ، حجت‌الاسلام بهلول بند،فرمانده حوزه مقاومت بسیج شهدای ابراهیم آباد، فرماندهی انتظامی بخش معصومیه، شورای اسلامی شهرکارچان، ،شورای پایگاه واعضای بسیج شهرکارچان و دیگر مسئولین در منزل شهید مرتضی کارچانی برگزار گردید.

#یادداشت با سلام و درود خدمت همه همشهریان عزیز و دختران گرامی شهر کارچان در این سالهایی که از رسالت خبری و رسانه ای ما میگذرد مراسمات زیادی توسط رسانه شهرمان پوشش داده شده ست اما به جرات میتوان گفت این یکی از زیباترین و دلچسب ترین مراسمی ست که برگزار گردیده ست و بدون شک زنان و دختران ما جایگاهی والا و بزرگ دارند و تقدیر و تجلیل از این عزیزان کاری زیباست... و باید بعنوان ادمین کانال از بانی مراسم و شهردار گرامی و اعضای شورای اسلامی که در این مراسم شرکت کردند سپاسگزاری نمایم امیدوارم در آینده مراسماتی بزرگ تر برای تجلیل از جایگاه زن و دختر در شهرمان برگزار گردد... به ایرانی بزرگ و شهری آباد... ✍با احترام ادمین کانال شهر 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

به مناسبت میلاد حضرت معصومه (س) و روز دختر ، مراسمی با حضور اعضای شورا اسلامی شهر و شهردار شهر کارچان در دبیرستان دخترانه شهر
+4
به مناسبت میلاد حضرت معصومه (س) و روز دختر ، مراسمی با حضور اعضای شورا اسلامی شهر و شهردار شهر کارچان در دبیرستان دخترانه شهر کارچان برگزار گردید. در ادامه ضمن عرض تبریک به مناسبت این روز مبارک و همچنین آرزوی موفقیت در امتحانات پایانی دانش آموزان ، از دانش آموزان برتر و اسامی مبارک معصومه ،تقدیر و جوایزی اهدا گردید. شورای اسلامی شهر کارچان خرداد ماه ۱۴۰۲ 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

✨🌸🍃🌼🌸🍃🌼🌸🍃🌼 🌸🍃🌼🌸🍃🌼 🍃🌼 🌸 ✨ تلنگر ✨ یک روز ملانصرالدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت‌بام ببرد. الاغ هم به سختی از پله‌ها بالا رفت. ملا نصرالدین مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را به طرف پایین هدایت کرد. اما نمی‌دانست که خر از پله بالا می‌رود ولی به هیچ وجه پایین نمی‌آید. هر کاری کرد، الاغ از پله پایین نیامد. پس الاغ را رها کرد و به خانه آمد که استراحت کند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت‌بام بالا و پایین می‌پرد. وقتی که دوباره به پشت بام رفت، خواست الاغ را آرام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی‌شود. بنابراین برگشت. بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده و سرانجام الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد! ملانصرالدین هم با خودش گفت: «لعنت بر من که نمی‌دانستم اگر خر به جایگاه رفیع و بالایی برسد، هم آن‌جا را خراب می‌کند و هم خودش را از بین می‌برد.» 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

سلام سه شنبه تون پر از عطر خـدا بـه 2 خرداد مـاه خـوش آمـدیـد امیدوارم روزتـون بانشـاط لبتون پـر از تبسم قـلـب تـون پـر از نــور  روزگارتـون شـیرین و نعمت های الهی نصیبتون بـاد 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

AnimatedSticker.tgs0.47 KB

‌این شهر شهرزادی نمی‌خواهد هزار و یک شب است که مردمانش به خواب رفته اند شب بخیر 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾
‌این شهر شهرزادی نمی‌خواهد هزار و یک شب است که مردمانش به خواب رفته اند شب بخیر 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍#داستانهای_شاهنامه ⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱 ‍ 🔥 ادامه داستان زال و رودابه ⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱

‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱 ‍ قسمت هجدهم: 🔥 ادامه داستان زال و رودابه ⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱