دیالکتیک روشنگری
رفتن به کانال در Telegram
852
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+17 روز
+230 روز
آرشیو پست ها
سرمایه در سدهی بیست و یکم
نویسنده: توماس پیکتی
کتابی که پیشرو دارید یکی از پرخوانندهترین کتابهای اقتصادی دههی اخیر است. نویسندهی کتاب، توماس پیکتی بیگمان در میان اقتصاددانان سرمایهداری، برجستهترین متخصص نابرابری درآمد و ثروت، و کتاب «سرمایه در سده بیست و یکم» حاصل پانزده سال کار پیگیر پژوهشی او با همراهی و همکاری شماری از پژوهشگران در این زمینه است.
تمایزات اجتماعى را نمىتوان بر مبنایى جز خیر عمومى وضع کرد...
توزیع ثروت یکى از موضوعاتى است که امروز گستردهترین بحثها و مجادلات پیرامون آن جریان دارد. ما واقعآ درباره تحول تدریجى آن در درازمدّت چه مىدانیم؟ آیا پویایى انباشت سرمایه خصوصى، همانگونه که کارل مارکس در سده نوزدهم معتقد بود، بهطور ناگزیر به تراکم ثروت در دست افراد هر روز کمترى منجر مىشود؟...
مترجم: ناصر زرافشان
@ELDialectico
مک مورفی: اونا به من میگن دیوونه چون نمی تونم مثل یه چوب سفید بی حرکت بشینم سر جام... من که هیچ سر در نمیارم دکتر چون اگه دیوونگی یعنی این؛ پس تمام آدمای دنیا دیوونه اند و باید دائم به زنجیر کشیده بشن... این حرف آخر منه... تمام
🎬پرواز بر آشیانه فاخته
کارگردان:میلوش فورمن
@ELDialectico
🔶️بشر موجودی منطقی نیست، موجودی است منطق تراش. به هر کار دست زد و به هر چه عادت کرد، سعی میکند برای آن دلیلی بتراشد و عذر و بهانهای بیاورد. وقتی حرف میزنیم، بیشتر میخواهیم خودمان را قانع کنیم تا دیگران را.
کسی که قانع شده باشد، کسی که به اندیشههای خود ایمان داشته باشد، اصلا حرف نمیزند.
📕مرد داستان فروش
يوستين گوردر
@ELDialectico
📖 #معرفی_کتاب
برای این مردم هرگز خودت را تغییر مده !
چون اینان هر روز تو را به یک شکل میخواهند،
شکل تصورات غلطشان که فکر میکنند تنها
حقیقت درست جهان است ...
@ELDialectico
اسقف اعظم : اعلیحضرت، تا چند وقت دیگه قراره دلسوزی شما به این مرد مجنون ( دُن کیشوت ) اجازه بده تا آرامش رو بر هم بزنه ؟
اعلیحضرت : اون مرد میخواد که به جای خدا ....., انسان باشه که عدالت رو مستقر کنه .
اسقف اعظم : آدم های زیادی به خاطر کمتر از این زنده زنده سوزانده شدند ...
اعلیحضرت : نه، نه آقایون دستکم بگذارید معنای ارزش هایمان را حفظ کنیم. در دنیای سیاست هیچ نتیجه گیری ای وجود نداره، فقط یه مشت مناقشه ی بی پایان
کشیش : اعلیحضرت و جناب اسقف، دُن کیشوت مردی بی آزاریه، مقصر اصلی رفتارش فقط کتابهاشن .
اعلیحضرت : پس کتاب هاش رو بسوزونید ! این کار باید راضیتون کنه،حداقل شما متدینین دیانت چیزی برای سوزاندن در اختیار دارین تا خودتون رو باهاش گرم کنید .
🎬 دُن کیشوت (۱۹۳۳)
👤 گئورک ویلهلم پابست
📚 اقتباس از رمان دون کیشوت اثر میگل_سروانتس
@ELDialectico
اندیشیدن به اکنون
(یادداشتی در نقد شعار رایجِ این روزها: به حال و اکنون بیندیش)
◇بخش نخست◇
محمدمهدی اردبیلی
اینک سخن گفتن از «اکنون» و «اکنونیت» و سایر مترادفنماهای آن مانند «معاصرت» و «امروز»، چنان در فضای فکری غلبه یافته و توصیه میشود که گویی تنها مشکل «ما» غفلت از «اکنون» بوده است و اخیراً بهناگاه «اکنون» مانند هدفی از آسمان نازل شده و بناست به تلاشها و اندیشههای ما سمتوسو دهد و تمام مشکلات ما را حل کند. هیچ چیز دیگری جز «اکنون» اهمیت ندارد و گویی میتوان از گذشته و آینده برید و به اکنون اندیشید. این اتفاق البته پیشتر در مورد مفهوم «انضمامیت» و قبل از آن در مورد مفهوم «اینجا» افتاده بود که البته نتیجۀ عملی آن نیز روشن است. در این معنا، شعار «اکنوناندیشی» مُد زمانۀ ماست.
اما نکتۀ اساسی اینجاست که ما شاهدِ اپیدمیِ فرض گرفتنِ بداهتِ اکنونایم. به بیان دیگر، زمانی که اندیشیدن به اکنون توصیه میشود، عملاً آنچه اصلاً به آن اندیشیده نمیشود، خودِ «اکنون» است. اکنون گویی از پیش، فرض گرفته میشود. به بیان دیگر، اندیشیدن به اکنون، عملاً به معنای اندیشیدن به رویدادهایی است که در «زمان حال» اتفاق میافتند؛ این کجا و اندیشیدن به ماهیت و معنایِ «اکنون» کجا؟ در حقیقت، به جای آنکه به پرسش «اکنون چیست؟» پاسخ دهیم، به این پرسش میپردازیم که «اکنون چه زمانی است و حامل چه رویدادهایی است؟» گویی از پیش معنای اکنون را میدانیم و آن را در قالب پیشفرضهای زمانِ خطیِ سهگانۀ شایع (مشتمل بر گذشته، حال، آینده)، با زمان حال متناظر میدانیم.
حال پرسش دیگری سر برمیآورد: آیا اصلا میتوان پرسش «اکنون چیست؟» را مطرح کرد؟ آیا اصلا میتوان اکنون را موضوع قرار داد؟ اندیشیدن به اکنون، در معنای مصطلح آن، حاوی نوعی تناقض ساختاری است. زیرا برای اندیشیدن به موضوعی باید بتوان آن موضوع را چیزی تلقی کرد. مثلا، در برداشت متعارف، فلان درخت یک چیز است، پس میتوان از صفات و ماهیتش سخن گفت. اما آیا «اکنون» یک چیز است؟ خیر. اکنون هیچ چیز نیست. اکنون دقیقا در همان زمانی که هست نیست. اکنون خودِ نیستی است. هگل در ابتدای بخش فلسفۀ طبیعت (بند ۲۵۸) از دایرهالمعارف علوم فلسفی، به همین برداشت از زمان، در مقام گذران اکنونها، اشاره میکند: «زمان، موجودی است که، در هستی، نیست و در نیستی، هست» (Hegel 1970: 229-230). در این معنا، هیچگاه نمیتوان به «اکنون» اندیشید، زیرا «اکنون» تنها به شرطی میتواند بدل به موضوعی برای اندیشه شود، که دیگر نه «اکنون»، بلکه «گذشته» باشد. ژستِ پرطمطراق اندیشیدن به اکنون، با تمام هیبتش فرومیریزد. «اکنون»، در این معنا، هیچ چیز نیست، نیستی است، خلائی است میان گذشته و آینده. پس آیا اصلاً میتوان به «اکنون» اندیشید؟ آیا هر شکلی از اندیشیدن به «اکنون» ذاتاً محال و عملاً توهم است؟
@ELDialectico
من از این بیماری انسان که همیشه میخواهد چیزی پنهان کردنی و بروز ندادنی داشته باشد هیچوقت سر درنیاوردم. البته یک دلیل دارم، ما از هم پنهان میکنیم تا بتوانیم در کنار هم بمانیم.
📕شب یک شب دو
بهمن فرسی
@ELDialectico
بالا: نمایی ماندگار از فیلم "کلوزآپ" ساخته "عباس کیارستمی"
پایین: "خواب زمستانی" ساخته "نوری بیلگه جیلان"
▪️Close Up 1990
▪️Winter Sleep 2014
@ELDialectico
🔸️خب چرا ما نه؟
🔹️فردین علیخواه
@ELDialectico
رابرت مرتون، جامعه شناس امریکایی در سال 1938 نظریه معروف «فشار ساختاری» خود را مطرح کرد. روح انتقادی حاکم بر این نظریه آن است که چرا در جامعه، فرصت های مشروع برای دستیابی به اهداف به شکل عادلانه ای توزیع نمی شود؟ از نظر او همه افراد جامعه باید بتوانند بر اساس استعدادها و توانایی هایشان امکانِ برابرِ دسترسی به فرصت های مشروع را داشته باشند تا به اهداف شان برسند. مرتون این ویژگی را وضعیت مطلوب و نرمال یک جامعه می بیند.
کلوارد و اوهلین، دو جامعه شناسی بودند که بعدها نظریه مرتون را نقد کردند. آنها نام نظریه خود را « ساختار فرصت های نامشروع» نهادند. به باور این دو، فرصت های نامشروع هم به همان اندازۀ فرصت های مشروع مهم است. آنها، شاید به طعنه، معتقد بودند که نه تنها فرصت های مشروع، بلکه فرصت های نامشروع هم باید در بین مردم به شکل عادلانه ای توزیع شود، نه آنکه تنها عده معدودی به آنها دسترسی داشته باشند.
فرض کنید که یک کارگر ساده بخواهد اختلاس بزرگی انجام دهد، و یا نگهبان در ورودی یک درمانگاه بخواهد کالای قاچاق وارد کشور کند، و یا یک زن خانه دار بخواهد از شعبه مرکزی یک بانک وامی ده میلیارد تومانی دریافت کند، و یا یک جوان بیکار و بی پشتیبان بخواهد همزمان عضو هیأت مدیره چهارده سازمان اقتصادی باشد. همه اینها فرصت های نامشروعی هستند که افراد فاقدِ ژن خوب، اگر هم بخواهند، نمی توانند از آنها برخوردار شوند. در واقع این فرصت ها به شکلی عادلانه توزیع نمی شوند و فقط عدۀ معدودی به آنها دسترسی دارند. نکته کلوارد و اوهلین آن است که ساختار فرصت های نامشروع هم مهم است. پرسش آن است که فرصت های نامشروع بیشتر در دست چه کسانی قرار دارد؟ و چرا باید در توزیع این فرصت ها شاهد بی عدالتی باشیم؟
طی دهه گذشته همواره دانشجویانم شکایت می کردند که چرا توزیع فرصت های مشروع، بله مشروع ، در کشور عادلانه نیست؟ چرا شرایط برابر برای برخورداری از فرصت های مشروع مهیا نیست؟ اما در یکی دو سال اخیر گلایه های برخی از دانشجویانم مرا نگران می کند. در واقع طرح مسأله و نوع سوال آنها تغییر یافته است. آنان بر پایه آنچه که هر روز از طریق رسانه ها می بینند و می شنوند دیگر کمتر از بی عدالتی در توزیع فرصت های مشروع گلایه می کنند. دغدغه آنان بی عدالتی در توزیع فرصت های نامشروع است. بگذارید ساده تر بگویم. آنها می پرسند: چرا ما نباید بتوانیم دزدی کنیم؟ چرا ما هم مانند آنها نباید بتوانیم بخوریم؟ چرا ما نباید بتوانیم اختلاس کنیم؟ چرا اختلاس فقط باید متعلق به از ما بهتران باشد؟ چرا ما هم نباید...؟ و...
شاید این پرسش ها ساده به نظر برسند ولی نشانه تغییری نگران کننده در نگاه جوانان است.
@ELDialectico
ساده از عشق هیچ چیز نمیدانست؛ وقتی بچه بود دید که همه بچههای محل عاشق یک نفر شدهاند. او هم برای این که کار بدی نکرده باشد؛ عاشق او شد. بعد از آن همه لحظهها و حرفها درباره او بود، ولی چیزهایی میشنید که اصلا شباهتی به او نداشت. او میدید که آدمها دوست دارند چیزی را ببینند که میخواهند ببینند، چیزی را بشنوند که میخواهند بشنوند و چیزی را به دست بیاورند که همه میخواهند آن را بهدست بیاورند. برای همین متوجه اشتباه خود شد و رفت تا کس دیگری را پیدا کند، کسی که خودش دوست داشته باشد و کشفش کرده باشد. اینکار کار سختی بود ولی ارزشش را داشت. ساده چون زیاد به کوه میرفت، زیباترین گلها را در سختترین و دورافتادهترین راهها دیده بود و زمانی که دوربین به دست میگرفت، در برابر صخرهها مینشست و به دستنخوردهتربن جاهای دنیا نگاه میکرد، جاهایی که موجودات خیلی کمی توان لمس آنجاها را داشتند. او خیلی وقتها به جای نگاه کردن به شخصیت اصلی فیلمها به چهرههای حاشیه نگاه میکرد و هنگام خواندن داستانها به اتفاقهای رخ نداده در آنها توجه داشت، چون آدمها وقتی چیزی. را میگویند، چیزی دیگر را پنهان میکنند. از نظر ساده آدمها، آدمهای عجیبی هستند. آنها هنوز هم از کسی حرف میزنند که دیگران حرف میزنند. عاشق کسی میشوند که دیگران میشوند و راههای را میروند که دیگران رفتهاند.
دوستان و نزدیکان ساده به او میگفتند که خودش یک پا فیلسوف است، او هم با تعجب به آنها نگاه میکرد و لبخند میزد.
اردشیر رستمی
قصه های اقای ساده
@ELDialectico
به جای همیشه اینجا خواهم ماند
بس بود که بنویسی اینجا خواهم ماند و
خودت را با همیشه اسیر نکنی ...!
همیشه هرگز وجود ندارد ، به زودی میبینی
که همیشه آنجا نمانده ای ،
آن وقت شاید از خودت بدت بیاید ...
👤بهمن فرسی
📙شب یک شب دو
@ELDialectico
🔶️کلیسای نتردام فروریخت. قیافهاش درهم رفت مثل کوازیمودو، قوز کرد مثل گوژپشت نتردام و به یکباره انگار که گرفتار طلسم دختر کولی شده باشد؛ فروریخت. بنایی هفتصدساله در کشوری به یغما رفت که خود با موزه لوور الگوی حفظ و تجمیع به "یغما رفتهها"بود. هرچه از تبار دودگرفتهها و تاریخ بود اینجا اما صیقلی اش پشت ویترین سلامت میداد و دعوتت میکرد به تاریخ. تاریخ اما در فرانسه فروریخت.
سونامی در ساحت میراث فرهنگی؛...آنهم کجا؟ در فرانسه. به خواب میماند، کابوس اما انگار عبارت دقیقتری است.
@sahandiranmehr
معماری تا قرن پانزدهم میلادی دفتر اصلی بشریت بوده و همواره افکار کم و بیش بغرنج در بناها منعکس میشده است. ایدههای مردم نیز به مانند احکام شرع، بناهایی خاص خود داشته و اندیشههای بشر سراپا در کتاب خارا نقش بسته است. اما در قرن پانزدهم میلادی اوضاع به کلی عوض میشود. اندیشه بشر راه تازهای برای خلود خویش پیدا میکند. معماری از تخت فرمانروایی به زیر افکنده میشود و جای حروف سنگی ارفه را حروف سربی گوتمبرگ فرا میگیرد. با اختراع صنعت چاپ اندیشهی بشر شیوهی کهنهای را به یک سو نهاده و شیوهی نوی بر میگزیند. کتابها مایهی انهدام ابنیه میشود.
📚از کتاب گوژپشت نتردام، ویکتور هوگو، ترجمهی جواد محیی، انتشارات خسرو شیرین، چاپ اول ۱۳۹۶، ص۱۹۲
پ.ن: بنای تاریخی کلیسای نتردام(قهرمان اصلی رمان گوژپشت نتردام اثر ویکتور هوگو)بر اثر آتش سوزی فروریخت...
@ELDialectico
🎞 فیلم گزارشی از
ده شب شعر کانون نویسندگان ایران؛
شبهای شعر گوته.
گفت و گو با هاینس بکر، رئیس وقت انیستیتو گوته در تهران
و شماری از نویسندگان و سرایندگان در آن ده شب
18 - 27 مهر 1356 باغ سفارت آلمان در تهران.
کاری از: شمیم دوستدار
@ELDialectico
پيشگفتار انگلس بر چاپ سوم آلمانى، ١٨٨٥
هژدهم برومر لوئى بناپارت
نياز به تجديد چاپ هژدهم برومر، سى سال پس از انتشار آن، ثابت ميکند که هنوز چيزى از اهميت اين جزوه کاسته نشده است.
براستى هم که اين اثر، کارى نبوغ آسا است. بيدرنگ پس از رويدادى که، همچون رعد و برقى ناگهانى در آسمانى صاف، جهان سياست را شگفتزده کرد، رويدادى که بعضىها با فريادهايى از سر خشم و منزهطلبى، به بدگويى از آن برخاستند، و برخى ديگر به عنوان آغاز دوران رهايى از انقلاب و همچون کيفر آشوب برآمده از آن، به استقبالش شتافتند، همگان دچار حيرت بودند و هيچ کس از آن سر در نميآورد؛ مارکس شرح کوتاهى از اين رويداد نوشت که آکنده از نيشخند و طنز بود. وى در اين شرح کوتاه نشان ميداد که رويدادهاى پيش آمده در فرانسه از روزهاى فوريه به بعد در درون خود چه ارتباطى با يکديگر داشتند و چگونه معجزه دوم دسامبر چيزى نبود جز نتيجه طبيعى و ضرورى اين روابط که بيان آنها هيچ نيازى نداشت که از سرکرده کودتا جز با لحن تحقيرآميزى که شايسته وى بود يادى کرده شود. دورنمايى که مارکس از اين رويدادها در اين کتاب ترسيم کرد با چنان استادى و مهارتى کشيده شده بود که هر چه از آن پس در باب زواياى ناگفته آنها گفته شد فقط تأييدى بر وفادارى نوشته مارکس در بازتابانيدن واقعيت بود. اين گونه اداراک شايسته از تاريخ روزمره به صورت زنده آن، و چنين درکى روشن از رويدادها، درست در لحظه وقوع آنها، براستى بىهمتا است.
ولى همه اينها به شناسايى عميق تاريخ فرانسه نياز داشت که مارکس از آن بهرهمند بود. فرانسه کشورى است که نبردهاى طبقاتى در آن هر بار با چنان حدّتى صورت ميگيرد که در هيچ جاى ديگر نميبينيم. چندان که آن نبردها تا سرانجام قطعى خود پيش ميروند؛ و بنابراين، کشورى است که در آن حدود و ثغور صُوَرِ سياسى متغيرى که نبردها در درون آنها انجام ميگيرند و به نتايج خود ميرسند، از هر جاى ديگرى روشنتر است. فرانسه که در قرون وسطى محور فئوداليسم بود، و از جنبش رُنِسانس به اين سو مهد کلاسيک پادشاهى موروثى بشمار ميرفت، در جريان انقلاب بزرگ خويش، تومار فئوداليسم را در هم پيچيده و به سلطه بورژوازى چنان خصلت ناب کلاسيکى داده است که نمونهاش را در هيچ کشورى در اروپا نميتوان يافت. به همين سان، نبرد پرولتارياى انقلابى بر ضد بورژوازى فرمانروا در اين کشور چنان صُوَرِ حادى بخود گرفته است که در هيچ جاى ديگر نميبينيم. به همين دليل بود که مارکس نه تنها با علاقهاى ويژه به تاريخ گذشته فرانسه مينگريست، بلکه تاريخ جارىِ اين کشور را نيز جزء به جزء دنبال ميکرد و هميشه انبوهى از دادههاى گردآورده شده را داشت که ميبايست بعدها از آنها استفاده کند؛ در نتيجه، مارکس از رويدادهاى فرانسه هرگز غافلگير نميشد.
ولى بر همه اينها نکته ديگرى را هم بايد افزود. دقيقا مارکس بود که نخستين بار قانون تازهاى را کشف کرد مبنى بر اين که همه نبردهاى تاريخى، اعم از اينکه در صحنه سياسى رخ داده باشند، يا مذهبى، يا فلسفى، يا در هر حوزه ايدئولوژيکى ديگر، در واقع چيزى جز بيان کم و بيش روشن نبردهاى طبقاتى نيستند، قانونى که به موجب آن هستى طبقات اجتماعى و در نتيجه برخورد آنها با يکديگر، به نوبه خود وابسته به درجه توسعه وضع اقتصادى يعنى شيوه توليد و مبادله است که چگونگى اين يکى، خود به اولى (يعنى شيوه توليد) بستگى دارد. اين قانون که از نظر تاريخ همانقدر اهميت دارد که قانون تبديل انرژى در علوم طبيعى، کليدى در اختيار مارکس گذاشت که وى به کمک آن توانست تاريخ جمهورى دوم در فرانسه را درک کند. همين تاريخ بود که مارکس از آن استفاده کرد تا قانونى را که کشف کرده بود بيازمايد، و سى سال پس از نگارش اين اثر هنوز بايد اذعان کرد که قانون مارکس بخوبى از عهده اين آزمايش برآمده است.
فريدريش انگلس
@ELDialectico
■ فيلم های من بيانيه هایی بحث انگيز درست در برابر سينمای آمريکا هستند. سينمای آمريکا, سينمایی است که می خواهد تماشاگر را پيش از آنکه فکر کند, غافلگير و خلع سلاح کند.
سينمای من, سينمای همواره پرسشگر است, درست در برابر سينمای آمريکا که به دليل شتابزدگی, پاسخ های دروغين به تماشاگرش عرضه می کند. سينمای من, سينمای روشنگر فاصله هاست به جای آنکه خلوت و نزديکی شخصيت ها را بیهوده و دائم مختل کند. سينمای من می خواهد تماشاگر را به فکر وادارد.»
میشائیل هانکه
■ دیالوگ
@ELDialectico
«فکر میکنم هنرمند باید بتواند در هر لحظه از زندگی خود، سه حالت عمدهی انسانی را در خود فراهم داشتهباشد. یعنی در آن واحد، باور کودکانه، سرشاری و ذوق جوانسرانه، و تأمل و بردباری پیرانهسر را یکجا در خود داشتهباشد تا بتواند متأثر بشود مثل یک کودک؛ عاشق و برانگیخته بشود مثل یک جوان؛ و در تأمل و بردباری زندگی را و مسائل آن را بکاود و کار خود را بسنجد و بیازماید، مثل یک انسان پخته و دوراندیش.»
«نون نوشتن»
محمود دولتآبادی
@ELDialectico
