دیالکتیک روشنگری
رفتن به کانال در Telegram
837
مشترکین
+124 ساعت
+107 روز
+530 روز
آرشیو پست ها
نهایت پوچی آنست که آرامشِ خلا و آرامشِ آشتی را نمیتوان از یکدیگر جدا کرد . امید از زیر دست جهان میگریزد ، و به جایی بازمیگردد که از آن آمده است ، مرگ .
▪️تئودور آدورنو
@ELDialectico
چه خوب است که انسان روحی را یافته باشد تا در میان آشوبِ طوفانها بتواند در دامنش بخزد. پناهگاهی اطمینانبخش که در آن به انتظار آرامش ضربان قلب خود نفسی برآورد.
بزرگترین شادی را در آن بیابد که خود را به اختیار او گذارد. احساس کند که رازدارش اوست. زیباییهای جهان را با حواس او در آغوش کشد. با قلب او از زندگی کام گیرد. حتی با او رنج ببرد...
رنج کشیدن با دوست، شادیست.
📕ژان کریستف
▪️رومن رولان
@ELDialectico
به من گرسنگی بدهید
شما ای خدایان که نشستهاید
و به امورات جهان سامان میبخشید
به من گرسنگی، درد و عسرت بدهید
رسوا و سرشکسته برانید مرا
از دروازههای زر و شهرت
به من گرسنگی بدهید، سخت و جانفرسا
اما برایم باقی بگذارید عشقی کوچک
صدایی که در پایان روز با من سخن بگوید
دستی که در تاریکی اتاق لمسم کند
و این تنهایی طولانی را برهم زند
در غروب حالات روز
خورشید که پایین میرود و در تاریکی تمام میشود
از میان سواحلِ سایه که هر لحظه به هیأتی تازهاند
ستارهی کوچک و سرگردانِ مغرب
به زحمت راهش را به جلو باز میکند
بگذارید آن هنگام کنار پنجره باشم
غروب حالات روز را تماشا کنم
منتظر بمانم و بدانم که میآید
▪️کارل سندبرگ
▪️ترجمه: آزاده کامیار
@ELDialectico
وقتی دو انسان پخته و معنوی به هم دل می بازند، یکی از بزرگترین پارادوکس های زندگی اتفاق می افتد،
یکی از زیباترین پدیده های جهان هستی رخ می دهد:
آنها با هم هستند و در عین حال به شدت مستقل و تنها هستند!
آنقدر به هم نزدیکند که انگار هر دو آنها یک نفرند، اما در عین حال، به هم بودنشان، فردیتشان را نابود نمی کند با هم هستند و تنها هستند، با هم بودنشان کمک می کند که تنها باشند.
دو انسان پخته و معنوی اگر عاشق هم شوند، بدون حس مالکیت، بدون سیاست، بدون ریاکاری، به هم کمک می کنند که آزاد باشند.
📕مردن از عشق
▪️فرانک پورسل
@ELDialectico
ما در مُردابی از دروغها و توهمهای پوسیده زندگی می کنیم که هیولاهای وحشتناک به جهان می آورد، هیولاهائی که با چهره ای پُر از محبت به دوربین عکاسها لبخند می زنند ولی در همان لحظه - بی آنکه کسی متوجه شود - با بی خیالی میلیونها انسان را چون حشره زیر پا له می کنند.
📕گفتگو با کافکا
▪️گوستاو یانوش
@ELDialectico
«مونتاگ دیوارهای تلویزیونی اتاق خوابش را به آتش کشید و میزتوالت زنش را همراه با مبل و میز و صندلی اتاق نهارخوری با تمام لوازم آشپزخانه، سرویس غذاخوری نقره و ظروف پلاستیکی، همه را طعمه آتش ساخت. میخواست هرچیزی را که گواه زندگی او در این خانه است از میان بردارد. میخواست نشان همسرش، همسر بیگانهاش که فردا خاطرهای از او بیاد نخواهد داشت، به یادگار نماند.»
📕فارنهایت ۴۵۱
▪️ری بردبری
▪️بخش سوم/ سوزش درخشان
@ELDialectico
وقتی دو انسان پخته و معنوی به هم دل می بازند، یکی از بزرگترین پارادوکس های زندگی اتفاق می افتد،
یکی از زیباترین پدیده های جهان هستی رخ می دهد:
آنها با هم هستند و در عین حال به شدت مستقل و تنها هستند!
آنقدر به هم نزدیکند که انگار هر دو آنها یک نفرند، اما در عین حال، به هم بودنشان، فردیتشان را نابود نمی کند با هم هستند و تنها هستند، با هم بودنشان کمک می کند که تنها باشند.
دو انسان پخته و معنوی اگر عاشق هم شوند، بدون حس مالکیت، بدون سیاست، بدون ریاکاری، به هم کمک می کنند که آزاد باشند.
📕مردن از عشق
فرانک پورسل
@ELDialectico
کوهها همان نتیجهی فشارهای درونی گسلهای زمین هستند، پیچ و تاب خورده بالا رانده شدهاند. راندهشده در میان هزارخانهی درههایی که تشکیل دادهاند، اینک به وضوح پی میبرم به این که در سرزمینهای کوهستانی، آن زیرها خبرهای زیادی هستند، فشارها و فعل و انفعالات آتشفشانی. خشم طبیعت در این ناحیهها تمرکز یافته است. به عبارتی افغانستان نقطهی بروز خشم زمین است. حتی اگر در جاهای دیگری هم رنج ببرد، ولی در این ناحیه چین به پیشانی میاندازد. قیافهاش در هم میرود. درههای دیگری تشکیل میشوند. باعث راه گم کردن میگردند.
📕زمین زهری
▪️محمد اصف سلطان زاده
@ELDialectico
آدم واقعاً نمیداند کی به شما اعتماد کند و کی نه. شما طبق قواعد متفاوتی زندگی میکنید، نه؟ منظورم این است که باید اینطور باشد. قبول دارم. نمیخواهم قضاوت کنم. ضمن اینکه اهداف ما واحد هستند، هرچند روشهایمان فرق دارند. یک بار شنیدم یک نفر میگفت پایبندی به اخلاق هم یک روش است. با این حرف موافقی؟ فکر کنم نیستی. توقع دارم بگویی اخلاق با هدف تعریف میشود. نمیشود به این راحتی فهمید یک نفر چه اهدافی دارد، کار سختی است، خصوصاً اگر طرف انگلیسی باشد.
📕بندزن، جامهدوز، سرباز، جاسوس
▪️جان لوکاره
▪️ترجمهی زهره قلیپور
@ELDialectico
جغرافیا هیچ حرفی با آدم نمیزنه. یا اگرم حرف بزنه، حرفِ خداست، که خوابیده. اما تاریخ حرف میزنه، چون آدم ساخته تاریخو. تاریخِ درد، تاریخِ خشونت، تاریخِ لجن.
📕چهار دقیقه و همان چهار دقیقه
▪️نغمه ثمینی
@ELDialectico
از این به بعد سرنوشتش چنین خواهد بود. کسی چیزی خواهد گفت که برایش حکم ملامت را پیدا کند، او را به یاد چیزی در زندگی می اندازد که آن را از دست داده است، گذاشته است از چنگش خارج شود، به طور برگشت ناپذیری از دست رفته است.
#جاودانگی
#میلان_کوندرا
ترجمه #حشمت_الله_کامرانی
نشر #علم
🔹🔸🔹🔸
@seerve
دوستت دارم
باید در چشمان نگریست
یا در گوشها گفت؟
جنبش انگشتانت که به روی هم انباشته شده بود
و مروارید چشمانت
دلیل بود؟
در عصر یک پاییز
در اتوبوس بودیم
دورمان دیوار شیشهای سبز
سبزی شیشهها، زرد پاییز را
سبز خرم کرده بود
از سبزی برگها بهار به اتوبوس نشست
بیرون خزان در کار بود
نمیدانستم در بهار درون باید گفت؟
یا در خزان برون؟
من و بهار پیاده شدیم
بهار در خیابان محو شد
پاییز در کنارم راه میآمد.
▪️احمدرضا احمدی
@ELDialectico
قدرت شنواییمان بهطور غیرطبیعی تیز میشد. همهچیز را میشنیدیم. شبهای اعدامها، سر ساعت ده، زنگ تلفن را میشنیدیم. صدای زندانبان کشیک را که به تلفن جواب میداد میشنیدیم. میشنیدیم که به فاصلههای کوتاه تکرار میکرد: «ایضاً... ایضاً... ایضاً...» میدانستیم که پشت تلفن، یکی در مرکز فرماندهی نظامی است که سیاههی کسانی را که میبایست آن شب تیرباران شوند، میخواند. میدانستیم که پیش از هر «ایضاً» زندانبان اسمی را یادداشت میکند، اما نمیدانستیم چه اسمهایی، و نمیدانستیم که اسم ما هم میانشان هست یا نه.
تلفن همیشه سر ساعت ده، زنگ میزد. بعد تا نصف شب یا ساعت یک، آدم وقت داشت که توی رختخوابش دراز بکشد و منتظر بماند. ما هر شب زندگیهایمان را توی ترازو وزن میکردیم و هر شب میدیدیم وزنشان کم میشود.
📕گفتوگو با مرگ
▪️آرتور کوستلر
▪️ترجمهی نصرالله دیهیمی و خشایار دیهیمی
@ELDialectico
🔸نخستین مشخصۀ قدرت فاشیستی بنیان مذهبی و نظامی توأمان آن است، بنیانی که در آن نمیتوان این دو عنصر به طور معمول متمایز را از یکدیگر جدا کرد: بنابراین قدرت فاشیستی از آغاز خود را همچون یک تمرکزیافتگی تحققیافته آشکار میسازد. با ابنحال، وجه نظامی فاشیسم سویۀ بارز آن است. روابط احساسی که پیشوا را به اعزای حزب پیوند میدهند و یکی میکنند، عمدتا مشابه روابطیاند که فرمانده را با سربازانش متحد میکنند. عرضاندام آمرانۀ پیشوا برابر با نفی جوشش انقلابی بنیادینی است که او از آن بهرهبرداری میکند؛ انقلاب که یک بنیان دانسته میشود، همزمان از لحظهای که سلطۀ داخلی به نحوی نظامی بر شبه نظامیان اعمال میشود، اساسا نفی میشود.
📕ساختار روانشناسی فاشیسم
▪️ژرژ باتای
@ELDialectico
📕معرفی کتاب
📕سرچشمه های دانایی و نادانی
▪️کارل ریموند پوپر
▪️ترجمهی عباس باقری
این رسالهی کوچک، محتوی یکی از مهمترین نظریهها، و بهتر بگوییم محتوی لبلباب نظریات فلسفی پوپر در زمینهی شناخت آگاهی و شناختشناسی و ارزش و اعتبار نسبی فرضیهها و تئوریهای علمی و قابل ردبودن آنها و عدم قاطعیت دانستههای بشری است؛ ضمن آنکه، چون برای سخنرانی تنظیمشده به زبانی سادهتر از آثار دیگر او و طبعاً سودمندتر برای همگان به نوشته درآمده است. گفتوگو دربارهی نظریات پوپر، بهویژه هنگامی که این نظریهها در زمینهی علوم انسانی بهکار میرود و بر جامعههای انسانی انطباق مییابد، گسترده و پردامنه است. تا آنجا که هیچ اندیشمندی نیست که از کنار حرفهای او بیاعتنا بگذرد و عقایدش را نادیده انگارد و اما برای همگان کمترین سود خواندنِ آثار پوپر، بهویژه این کتاب کوچک اما پرمحتوا آمادگی برای «بازاندیشی» و تحمل «دگراندیشی» است.
@ELDialectico
گالیله: به خلاف تصور همگان، جهان با عظمت با همه صورت های فلکیش به دور زمین ناچیز ما نمی گردد.
ساگردو: پس یعنی همه این ها فقط ستاره است؟ پس خدا کجاست؟
گالیله: مقصودت چیست؟
ساگردو: خدا ! خدا کجاست؟
گالیله: آن بالا نیست. همان طور که اگر موجوداتی در آن بالا باشند و بخواهند خدا را در اینجا پیدا کنند، در زمین گیرش نمی آورند.
ساگردو: پس خدا کجاست ؟
گالیله: من که در الهیات کار نکرده ام. من ریاضی دانم.
ساگردو: قبل از هر چیز تو آدمی. و من از تو می پرسم که در دستگاه دنیایی تو، خدا کجاست؟
«گالیله: یا در ما یا هیچ جا»
▪️برتولت برشت
📕زندگی گالیله
@ELDialectico
اگر خدا وجود دارد ارادهاش بر همه چیز حاکم است و من نمیتوانم از چنگ آن بگریزم!
اگر وجود ندارد ارادهی من حاکم است و وظیفهی من است که اراده خود را نشان دهم.
▪️داستایوفسکی
📕تسخیر شدگان
@ELDialectico
یکرو بودن به چه معناست؟ البتّه یکرویی معانی بسیاری دارد، امّا یک معیارش پرهیز از رفتاری است که منجر به شرم و پشیمانی میشود. قلمرو اخلاقی در اینجا از مسئلهی صداقت هم فراتر میرود، امّا برای آنکه بتوانیم واقعاً یکرو باشیم، نباید نیازی به دروغگفتن دربارهی زندگی شخصیمان احساس کنیم.
دروغگفتن به معنای کشیدن مرزی است میان حقیقتِ زندگیمان و درک و دریافتی که دیگران از ما دارند. وسوسهی این کار غالباً از دلِ این فهم زاده میشود که دیگران رفتار مارا تأیید نخواهند کرد. غالباً، دلایل موجّهی وجود دارد که چرا آنها رفتار ما را تأیید نخواهند کرد.
خطر بیآبرویی ناشی از این است که تظاهر کنید کسی هستید که واقعاً نیستید.
📕دروغ / ارادهی آزاد
▪️سام هریس
▪️ترجمهی خشایار دیهیمی
@ELDialectico
هيچکس نمیتوانست به عمق چشمهاش پی ببرد. و من اين را از همان اول دريافتم. اما جوری تربيت شده بود که رفتارش با ديگران تفاوت داشت. دنيا را جدیتر از آن میدانست که ديگران خيال میکنند. آن شب فکر کردم از ترس دچار اين حالت شده اما بعدها به اشتباه خودم پی بردم و دانستم که درک او آسانتر از بوئيدن يک گل است، کافی بود کسی او را ببيند. و من نمیدانم آيا مادرش هم او را به اندازه من دوست داشت؟ آيا کسی میتوانست بفهمد که دوست داشتن او چه لذتی دارد و آدم را به چه ابديتی نزديک میکند؟ آدم پر میشود. جوری که نخواهد به چيزی ديگر فکر کند. نخواهد دلش برای آدم ديگری بلرزد، و هيچگاه دچار ترديد نشود
📕سمفونی مردگان
▪️عباس معروفی
@ELDialectico
«طبقهای از مردم هستند که، اگر هم باور نداشته باشند، باید لااَقل به باور تظاهر کنند. این طبقه همهٔ شکنجهگران، همهٔ ستمگران، و همهٔ سؤِاِستفادهکنندهگانِ از انسانیت را شامل میشود، روحانیون و شهریاران را، و نیز دولتمردان، سربازان، سرمایهگذارانِ دولتی و خصوصی، صاحبمنصبان از همهٔ گروهها، پلیسها، ژاندارمها، زندانبانان، دژخیمان، انحصارگرایان، سرمایهداران، مالیاتبگیران، مقاطعهکاران و زمینداران، وکیلها، اقتصاددانان، سیاستمدارانِ همهٔ تیرهها، تا کوچکترین فروشندهیِ شیرینی را، همهٔ اینان در تکرارِ کلماتِ ولتر همآوایند که: اگر خدا وجود نداشت، ضروری بود که او را اختراع کنیم. برایِ آنکه، متوجه میشوید، مردم باید دینی داشته باشند، این سوپاپِ اطمینان اَست.»
▪️میخائیل باکونین
📕خدا و دولت
@ELDialectico
