fa
Feedback
ده چشمه سرای کهن

ده چشمه سرای کهن

رفتن به کانال در Telegram

چو دل بر نهی بر سرای کهن کند ناز و ز تو بپوشد سخن **************** برین نامه بر سال ها بگذرد همی خواند آن کس که دارد خرد @kiomarsfde

نمایش بیشتر
207
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
-230 روز
آرشیو پست ها
Repost from گلچين
. 🌹🌷ساعت ۲ بامداد بود که راننده تاکسی برای آخرین سرویس شبش به آدرسی در یک محله قدیمی رسید. بوق زد، اما کسی بیرون نیامد. دوباره بوق زد. خسته بود و می‌خواست برود خانه بخوابد، اما چیزی در دلش گفت کمی صبر کند. از ماشین پیاده شد و زنگ در را زد. صدای پیرزنی ضعیف از پشت در شنیده شد: «چند لحظه صبر کنید، دارم میام.» در باز شد. پیرزنی ریزنقش با لباسی مرتب اما قدیمی که انگار متعلق به ۵۰ سال پیش بود، جلوی در ایستاده بود. یک چمدان کوچک هم کنار پایش بود. پیرزن با لبخند گفت: «پسرم، می‌شه چمدونم رو بذاری توی ماشین؟ من توانش رو ندارم.» راننده چمدان را گذاشت و کمک کرد پیرزن سوار شود. پیرزن آدرسی داد و گفت: «لطفاً از مرکز شهر برو، عجله‌ای ندارم.» راننده گفت: «مادرجان، اون مسیر خیلی طولانیه، کرایه‌ت زیاد می‌شه.» پیرزن با صدایی آرام گفت: «اشکالی نداره پسرم... من دارم می‌رم خانه سالمندان. دکتر گفته زیاد وقت ندارم. این آخرین باریه که شهرم رو می‌بینم.» راننده خشکش زد. دستش را آرام برد و تاکسی‌متر را خاموش کرد. «هر جا دوست داری بگو ببرمت مادر.» آن شب، آن‌ها دو ساعت در خیابان‌های خلوت شهر چرخیدند. پیرزن ساختمانی را نشان داد که قبلاً آنجا منشی بود. جلوی خانه‌ای ایستادند که او و همسر مرحومش سال‌های اول زندگی‌شان را آنجا گذرانده بودند. حتی جلوی یک پارک قدیمی توقف کردند و او چند دقیقه در سکوت به تاب‌ها نگاه کرد و اشک ریخت. http://telegram.me/bavarh وقتی اولین اشعه‌های خورشید در آسمان پیدا شد، پیرزن گفت: «خسته‌شدی پسرم، دیگه بریم.» وقتی به جلوی آسایشگاه رسیدند، دو پرستار منتظر بودند. راننده چمدان را تا داخل برد. پیرزن کیف پولش را درآورد و پرسید: «چقدر می‌شه؟» راننده گفت: «هیچی.» پیرزن گفت: «اما تو زحمت کشیدی، باید نون ببری خونه.» راننده خم شد، دستان چروکیده پیرزن را بوسید و گفت: «مسافر زیاده مادر، اما امشب من مسافر خدا بودم.» پیرزن با چشمانی تر گفت: «تو لحظات آخر یک پیرزن رو رنگی کردی. خدا به زندگیت رنگ بده.» راننده در را بست و رفت. آن روز دیگر مسافری سوار نکرد. او تمام روز در خیابان‌ها چرخید و به این فکر کرد که اگر آن بوق آخر را نمی‌زد و می‌رفت، چه اتفاقی می‌افتاد؟ ما همیشه منتظر لحظات بزرگ و پر سروصدا هستیم تا زندگی کنیم، غافل از اینکه گاهی بزرگ‌ترین لحظات زندگی، در سکوت و یک مهربانی ساده پنهان شده‌اند. نکته اخلاقی: هیچ‌وقت برای مهربانی کردن عجله نکنید، شاید آن شخص در حال تجربه آخرین لحظات زندگی‌اش باشد. ما انسان‌ها تنها خاطره‌ای هستیم که از هم باقی می‌مانیم؛ سعی کنیم خاطره‌ی شیرینی باشیم. http://telegram.me/bavarh

photo content

این بهار لباس شادی به تن می کنم . با اولین شکوفه ی بنفشه می رقصم ؛ آفتاب را به تماشای تو می آورم . به قلبم یادآوری می کنم که جهان زیباست . دهکده ی کوچک من آشیان پرستوها می شود . همان سیاه بالان زیبایی که با آمدنشان نشاط را می آورند . رنگ نگاهم به دنیا تغییر می کند . صورتی را به تمام پنجره ها هدیه می دهم . خاک نمور را به عشق زنده می کنم . قاب عکس خاطراتم باز می خندد . صورت ماه را می بوسم ، تا دلشوره ی محبت مهتاب را روی زمین ببینم . بهار من شیرین ترین بهار دنیاست . فصلی که مهربانی از در و دیوارش می بارد . #باميد بهاري زيبا براي ميهنم

🔖وقتی دل آرام باشد، راه هم پیدا می‌شود، نه با نگرانی، بلکه با اعتماد

در شاهنامه‌ی فردوسی روایت عجیبی وجود دارد. داستان از این قرار است که: وقتی زال می‌خواست از سیمرغ خداحافظی کند و او را ترک‌ کند،سیمرغ سه پَر از پَرهای خود را به زال می‌دهد و به او می‌گوید "هر وقت در تنگنا و تیره‌روزی قرار گرفتی پرها را به آتش بکش تا‌ من ظاهر شوم و به یاری‌ات بشتابم." سال‌ ها می‌گذرد.رودابه،همسرِ زال ، رستم را آبستن می‌شود و ناتوان از وضع‌حمل در بستر مرگ می افتد.زال هراسان اولین پر سیمرغ را به آتش می کشد.سیمرغ به یاری همسر و فرزندش می‌آید و از مرگ می‌رهاندشان. زال در اواخر عمر و قبل از مرگش دو پر دیگر را به رستم‌ می دهد تا درتنگنا آن‌ها را به آتش بکشد. سال‌ها می گذرد و رستم در جنگ با پهلوانی به نام اسفندیار دچار زخم‌های فراوان می‌شود و مستاصل از شکست او. رستم پر دوم را به آتش می کشد.سیمرغ آشکار می گردد. رستم را درمان می کند و راز شکست اسفندیار را بر‌ملا می‌نماید.رستم پیروز می شود. اما راز سر به مُهری که فردوسی قرن‌هاست آن را پنهان کرده، این‌جاست. فردوسی تکلیف پر سوم را مشخص نکرده است.در هیچ جای شاه‌نامه نشان و خبری از پر سوم نیست.سرنوشت پر سوم در پرده‌ی معماست.حتی هنگامی که رستم در هفت‌خوان در نبرد دیو سیاه و سپید گرفتار می گردد،و یا در رزم اول از سهراب شکست می خورد،پر سوم را به آتش نمی‌کشد.یا هنگامی که در چاه شغاد نابرادر به تیرهای زهر‌گون گرفتار می‌آید،کشته می‌شود،ولی پر سوم را به آتش نمی‌کشد. چه چیز با ارزش تر از جانش که مرگ را می‌پذیرد،ولی پر سوم را نگاه می دارد؟ چرا؟ رستم پر سوم را به چه کسی سپرده‌است؟ پر سوم باید به دست چه کسی برسد؟و در چه زمانی به آتش کشیده‌شود؟ ادبیات اساطیری ایران شعله‌گاهِ دیرنده‌ای از اشارات و کنایه‌ها و نشانه‌های ژرف و رازآلود است. اشاراتی که خاستگاهش، همان تجسمِ آمال و آرزوهای ساکنان فلات ایران می‌باشد. فردوسی با هوشِ تاریخی و جامعه‌شناسش، پیش‌بینی روزهای تیرگون میهنش را نموده‌بود. او نیک می‌ دانست گردش گردون بر ایرانیان روزهای هم‌دیسِ حاکمیتِ ضحاک را بازمی‌آورد؛ چو ضحاک شد بر جهان شهریار بر او سالیان انجمن شد هزار نهان گشت آیین فرزانگان پراگنده شد نام دیوانگان هنر خوار شد،جادویی ارجمند نهان راستی،آشکارا گزند ندانست جز کژی آموختن جز از کشتن و غارت و سوختن فردوسی در تعبیری عاشقانه و رازآلود، صبح امیدِ رهایی‌بخش از تیره‌بختی ایرانیان در هر دوره‌ای از این تاریخ را، درصدفی مکتوم قرار داده است. باور این که هنوز راهی بر سعادت‌مندی ایرانیان وجود دارد. تاریخ گواه این مدعاست. ایران خانه‌ی سیمرغ است و ما نوادگان رستم و زالیم... سومین پر سیمرغ را به آتش خواهیم کشید،تا سیمرغ خِرد و شادی و سعادتمندی، از این پس ظلام وحشت و تیره‌روزی بر فلات ایران لبخند بزند. آری ما وارثان پر سوم سیمرغ‌ایم.

در کتاب تاریخ سیستان آمده است: از دور که سواد شهر پیدا شد ، دود و آتش بود که از شهر زبانه همی کشید ، به شهر که رسیدم ، کشته بود که بر جای جای شهر فتاده بود ، زنان و‌مردان و کودکان . مهاجمان حتی بر حیوانات رحم نکرده آنها را نیز کشته بودند . ناگاه از برزنی صدای بربط شنیدیم . به کوی وارد شدیم و مردی را در حال بَربط نوازی و رقص دیدیم . گفتیم ای مرد ، این چه حال است ؟ با چشمانی گریان و حالی پریشان گفت : که سپاهیان مسلمان بر نیمروز تاخته و یزیدابن مهلب دستور کشتار همگان داد و کشتند و سوختند ، من به همراه اندکی بیرون از شهر بودیم و پس از رفتن آنان آمدیم. حیرت زده گفتیم پس این نواختن و رقص از برای چیست ؟ گفت : مگر نمی دانید که امروز نوروز است!

" آرامش" به معنای آن نیست که صدایی نباشد، مشکلی وجود نداشته باشد " آرامش" یعنی در میان صدا، مشکل و کار سخت، دلی آرام وجود داشته باشد. .

زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی

يك صبحِ زود يك صبحِ زودِ قشنگ خواهيم رفت همان طرف هاى دورِ آشنا خواهيم رفت مى‌گويند آنجا كوچه‌هايى دارد عجيب، غرقِ نور و سلام و تبسم وُ هر چه شما بخواهيد! مى‌گويند آنجا نسترن ها نماز مى‌خوانند آب، اهل آوازِ رفتن است و ملائكى بى سوُال پياله‌هاى پُر از مى را بر چينه هاى ستاره چيده‌اند، هوا خوش است و كلمات، همه كلمات از هر چه گفتنِ بوسه آزادند! #سيد_على_صالحى

مهم نیست کوه چقدر بلند باشه، خورشید همیشه طلوع می‌کنه. آلبر کامو

رستم را کُشتم چند روزی بود حکیم ابوالقاسم فردوسی اندوهگین به نظر می‌رسید. این حال او را پیش از همه، همسر همدل و غمخوارش احساس می‌کرد. او هرگز به خود اجازه نمی‌داد دربارهٔ حالات حکیم کنجکاوی کند، اما چون اندوه استاد روزهای دیگر هم ادامه یافت، دل به دریا زد: «ابوالقاسم، تو را چه پیش آمده که این‌سان اندوهگینی؟ هرگز تو را این‌چنین ندیده بودم، حتی زمان مرگ پسرمان قاسم.» حکیم نگاه اندوهباری به همسرش انداخت، اما چیزی نگفت. ساعتی که گذشت، بهتر دانست برای اندوهش شریکی پیدا کند. «تصمیم گرفته‌ام به زندگانی رستم خاتمه دهم!» بانو بی‌اختیار فریاد کشید: «چرا؟ تو که همیشه می‌گفتی ایران‌زمین دشمنان فراوان دارد و رستم باید کارهای بزرگ بسیاری برای وطنش انجام دهد؟» فردوسی اما همچنان ساکت ماند. بانو بیش از آن پرسش نکرد؛ «هر زمان لازم باشد، خودش همه چیز را خواهد گفت.» غم جانکاه شوهر، بی‌آنکه کم شود، به جان بانو افتاد. اشک از چشمانش سرازیر شد. (فردوسی پیش از همه، اشعار شاهنامه را برای همسرش می‌خواند و او با همهٔ قهرمانان بزرگ آن کتاب آشنا بود: رستم، اسفندیار، بیژن، منیژه، سیاوش، ایرج، سلم، تور و حتی اشکبوس و گرسیوز و…) به این سبب، با‌اینکه حکیم گفته بود این راز را با کسی در میان نگذارد، چند روز بعد همهٔ مردم شهرک پاژ و شهر طوس از آن آگاه شدند و هنوز یک هفته سپری نشده بود که عده‌ای از جوانان ایراندوست طوس به خانهٔ استاد رفتند. آنها ماهی یک یا دو بار در خانهٔ حکیم ابوالقاسم فردوسی جمع می‌شدند؛ استاد آخرین سروده‌های خود را می‌خواند و همگی با شور و اشتیاق دربارهٔ پهلوانان و حوادث شاهنامه بحث و گفتگو می‌کردند. این بار اما جوانان اندوهگین و ساکت نشستند. مرگ رستم چیزی نبود که بتوان از آن آسان گذشت. سرانجام یکی از آنها اجازهٔ صحبت خواست: «استاد، شنیده‌ایم قصد دارید جهان‌پهلوان رستم نامدار را از صحنهٔ روزگار محو کنید…» اما نتوانست کلامش را تمام کند؛ بغض گلویش را می‌فشرد. استاد از آغاز، با دیدن چهرهٔ جوانان به همه چیز پی برده بود. گفت: «برای اینکه فکر می‌کنم زمانش فرا رسیده است.» جوانان التماس کردند: «نه استاد… رستم را نکشید. هنوز کارهای بسیار مانده که او باید برای ایران‌زمین انجام بدهد. این را خودتان گفتید و بارها هم آن را تکرار کرده‌اید.» «آن روزها آن‌طور فکر می‌کردم، اما امروز به این نتیجه رسیده‌ام که بهتر است رستم هر چه زودتر جهان ما را ترک کند.» جوانان روا ندانستند با استاد بحث کنند؛ مغموم و دلس‌شکسته خانه را ترک کردند. دو سه هفته بیشتر از این دیدار نگذشته بود که چند تن از بزرگان خراسان از فردوسی رخصت دیدار طلبیدند و پرسیدند: «حکیم، این روزها خبری خراسانیان را سخت اندوهگین کرده؛ اگر به تمام ایران‌زمین برسد، همهٔ مردم را عزادار خواهد کرد. آیا راست است که می‌خواهید به زندگانی جهان‌پهلوان رستم زابلی پایان دهید؟» فردوسی با صدایی که گویی سنگینی غم هفت آسمان بر آن فشار می‌آورد، گفت: «درست می‌گویید. مدتی است به این نتیجه رسیده‌ام که زمان مرگ تهمتن فرا رسیده است.» چند ساعتی که مجلس ادامه داشت، از یک سو تمنا بود و از سوی دیگر امتناع. مدتی از این ماجرا گذشت. از مرگ رستم خبری نشد. بسیاری از مردم امیدوار شدند که حکیم بزرگ از این کار منصرف شده است. روزی فردوسی از «اتاق رزم» بیرون آمد. اتاق رزم جایگاهی بود آراسته به سلاح‌های جنگی که فردوسی اشعارش را در آنجا می‌سرود. بانو بعد از مدتی دراز، در چهرهٔ استاد آثاری از آرامش مشاهده کرد. می‌دانست حکیم در تمام این مدت، در اندیشهٔ سرنوشت رستم است. پرسید: «چه شد؟ رستم در چه حال است؟» فردوسی آرام و شمرده پاسخ داد: «رستم کشته شد.» «به دست پهلوانی دلاورتر از خودش؟» «نه، به دست یک بداندیش زبون و حیله‌گر، به دست برادر ناتنی‌اش شغاد، در درون چاهی پر از نیزه و شمشیر.» «و رخش، اسب وفادار رستم؟» «او هم در کنار تهمتن جان سپرد.» و برای آنکه بانو آرامش پیدا کند، افزود: «اما رستم در آخرین لحظات زندگی، شغاد بدنهاد را با تیری که به سویش رها کرد، به درخت دوخت.» بانو آهی کشید و برای نخستین بار، اعتراض خویش را از کار همسر بزرگش با این جملات بیان کرد: «نمی‌شد رستم کشته نشود؟ او ششصد سال زیسته بود، می‌توانست سال‌های دراز دیگر زنده بماند!» فردوسی می‌دانست در وجود همسرش چه می‌گذرد. رستم سالیان دراز در کنار آنها زیسته بود. تصمیم گرفت راز مرگ رستم را فاش کند: «من پیر شده‌ام و پایان عمرم نزدیک است. بیم آن دارم بعد از من، سرنوشت رستم به دست شاعرانی درمانده یا چاپلوس بیفتد و آنها به طمع صله، او را به خدمت فرمانروایان ظالم درآورند. بنابراین او را کشتم.»

دوراهی بین معرفت و منفعت؛ تنها جاییه که ذات آدم‌ها مشخص میشه.

ما را به دعا کاش فراموش نسازند رندان سحر خیز که صاحب نفسانند

این دهان ب‍‍ستی دهان‍‍ی باز ش‍‍د تا خورن‍‍دهٔ لق‍‍مه‌های راز ش‍‍د لب فروب‍‍ند از طعام و از شراب سوی خوان آسمانی ک‍‍ن شتاب گر تو ای‍‍ن ان‍‍بان ز نان خالی کن‍‍ی پر ز گوهرهای اج‍‍لالی کن‍‍ی طفل جان از شیر شی‍‍طان باز ک‍‍ن بعد از آن‍‍ش با مل‍‍ک انباز ک‍‍ن چ‍‍ند خوردی چرب و شی‍‍ری‍‍ن از طعام امتحان ک‍‍ن چ‍‍ند روزی در صیام چ‍‍ند شب‌ها خواب را گ‍‍شت‍‍ی اسی‍‍ر یک شب‍‍ی بی‍‍دار ش‍‍و دول‍‍ت بگی‍‍ر مولانا

هر چند وقت یک بار چک کنید ببینید شبیه اونایی که ازشون بدتون میاد نشده باشین 🦋

‎‌ گفتم این کیست که پیوسته مرا می‌خواند خنده زد از بنِ جانم که منم، ایرانم گفتم ای جان و جهان، چشم و چراغِ دل من من همان عاشقِ دیرینه جان‌افشانم به هوایِ تو جهان گردِ سرم می‌گردد ورنه دور از تو همین سایه سرگردانم...

آن دوره که سقف خانه ها چوبی بود دلها همه غرق شادی و خوبی بود حالا که نمای خانه ها سنگ شده دلها همه با نما همآهنگ شده..!!

هیچ درختی بخاطر پناه دادن به کبوترها بی بار و برگ نشد. تکیه گاه باشیم. مهربانی سخت نیست که لذت‌بخش هم هست.