fa
Feedback
خاطرات آمپولی پزشکی پرستاری

خاطرات آمپولی پزشکی پرستاری

رفتن به کانال در Telegram

.میتونین خاطرات خودتونو به آیدی زیر ارسال کنین تا در کانال قرار بدیم. دوستای خوبم خاطرات کانال ممکنه واقعی نباشن و داستان غیرواقعی باشه. گذاشتن کامنت با رعایت ادب و احترام برای خاطره باعث انگیزه به نویسنده میشه @valiant_2017

نمایش بیشتر
3 143
مشترکین
-1324 ساعت
-177 روز
-1130 روز
جذب مشترکین
سپتامبر '26
سپتامبر '26
+19
در 0 کانال‌ها
اوت '26
+193
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '26
+235
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '26
+250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '26
+148
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+47
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '26
+29
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+202
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+156
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+154
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+198
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+187
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+179
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+194
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+221
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+214
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+192
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+198
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+242
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+208
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+195
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+219
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+169
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+214
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+193
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+239
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+261
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+209
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+253
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+237
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+259
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+219
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+201
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '23
+208
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '23
+215
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '23
+202
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '23
+199
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '23
+243
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '23
+209
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '23
+152
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '23
+202
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '23
+176
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '23
+191
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '23
+173
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '23
+243
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '22
+261
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '22
+246
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '22
+245
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '22
+251
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '22
+245
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '22
+238
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '22
+247
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '22
+297
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '22
+298
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '22
+306
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '22
+216
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '22
+250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '21
+212
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '21
+234
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '21
+245
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '21
+174
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '21
+223
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '21
+223
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '21
+237
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '21
+177
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '21
+210
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '21
+217
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '21
+185
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '21
+163
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '20
+1 643
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
05 سپتامبر+1
04 سپتامبر+3
03 سپتامبر+8
02 سپتامبر+2
01 سپتامبر+5
پست‌های کانال
شانس من وقتی میرم درمانگاه دوتا سروم سه تا آمپول تو تاریکی😕😭😂

2
گوشی وکرد توگوشش اومد نزدیکتر پیرهنمو داد بالا گفت نفس...گفتم رضا دیرم شد داداش.دنبال چی میگردی ویروسیه که خودت بهم دادی!! حرف نزن....نفس...عطسه هم زیاد میکنی درسته؟ گفتم خیلی پشت سرهم....نفس....سرم باید بزنی دادا..چشام داشت میزد بیرون گفتم سرم؟؟؟! گفتم بابا من میگم دیرمه میگی سرم؟ آمپول بده من بزنم برم! همینجوری بق نگام کرد...گفت یسری داروهاروندارم...اینارو بعدا بگیر کدنوشت داددستم گفت برو روی اون تخت آماده شو...حالامیام . بلند گفتم چندتا؟ گفت بخواب رفت از اتاق بیرون....با دوتاسرنگ برگشت... گفت توحساسیت به دگزا نداشتی درسته؟ گفتم نه هیچ وقت... رضا بدنباشه دگزا؟ گفت حالتوبده دگزا بدنیست... پدکشید...فرو کرد مُردم ! خیلی دردم اومد.گفتم دادا مُردم وای وای! گفت شل کن...اونطرفو پدکشید چندثانیه صبرکرد دوباره فرو کرد..اونم دردداشت گفتم چیه گفت چیزی نیست تقویتیه...نفس عمیق بکش... تموم ...دستتو بذارروش چندثانیه... درجا پاشدم تازه دگزا اون روشوبهم نشون داد! آآخ آخ چرا بعدتزریق تازه از اول دردمیگیره!! شلوارمو درست کردم دوتاماچ روهوایی براش فرستادم گفتم مرسی جیگر! گفت تندنرو وقت داری ده دقیقه... خدافظی کردم دیدم دختره که منتظر بود بامامانش دارندچپ چپ نگام میکنند..گفتم شرمنده ام بخدا...زیرلب یچیزی گفت ولی نفهمیدم... برگشتم سمت اتاق رضا گفتم داداش این مریضت نوبتشو داد به من! هواشونو داشته باش!گفت باشه مراقب باش..خانمه هم دیگه یه لبخندبهم زد ورفتم سرکلاس.... اینطوری بهت بگم که سرکلاس بچه ها سره تعداد عطسه هام شرطبندی کرده بودند ۱۷تا عطسه پشت سرهم باورت میشه!؟ مرسی خوندین تیچرمجید
919
3
خاطره تیچر مجید این قسمت: مریضم کرد! آی خدا! رضا یه هفته اس مریضه! انقدر حالش بدبود که یه بار صبح سرم میزد یه بار شب! منم توی توهم این بودم که آخ جون نگرفتم! جووون به این سیستم ایمنی! البته دوسه روزی بودگلوم درد میکرد ولی فکرنمیکردم گلودردسرماخوردگی باشه! گذاشتمش به حساب حرف زدنام سرکلاس! تا اینکه ازکاراومدم شام خوردم خسته وداغون خوابیدم. ساعت ۴صبح ازشدت گلودرد پاشدم لامپاروزدم صورتم ورم کرده بود عطسه میکردم بدنم کوفته بود! گلوم آخ گلوم...رفتم تواتاقم خوابیدم فین فینم دراومده بود.. آی خدا نفسم نمیاد...بدبختم کرد....خواب و بیدار با دوتاپتو افتاده بودم کف زمین......نمیدونم چندساعت گذشت ولی هواروشن بود رضا اومد آروم در اتاق وباز کرد و سشوار وبرداشت وزیرلب گفت براچی روزمین خوابیده این بچه!؟ گفتم بیدارم حالم بده وشروع کردم به عطسه...باصدا گرفته گفتم بدبختم کردی گوه تواین شغلت مریضم کردی تو! گفت مریض شدی؟ پاشو مجید پاشو دوتاپتوانداختی گرما...پاشوببینم گفتم ولم کن! بدبختم کردی من امروز باید میرفتم آبزرو کل برنامه ام بهم ریخت...رفت پنجره روبازکرد گفت ببخشید عزیزم! اگه من مریضت کردم ببخشید پاشو ببینمت... گفتم نمیخوام ولم کن... بذار بخوابم...بروبیرون...پتورو داد عقب لای پتوپر دستمال بینی مالی بود! یه پلاستیک اونجا بودگفت لااقل بریز تواین! دستشو گذاشت رو صورتم گفت داغی چندروزه مریضی؟ حال نداشتم جوابشوبدم طلبکاربودم..روشکمم خوابیده بودم کلافه گفت روتوبه من کن! گفتم ولممممم کن! بروبیرون میخوام بخوابم...رفت بیرون صداشو میشنیدم به مامان داشت میگفت مریض شده فوحش میده! مامان بلندبلندبه شوخی میگفت باز مجید مریض شد دوباره میخواد منو مریض کنه! سرمو کردم توبالشت ..آیی دارم میمیرم....آی گلوم یه نقطه اس ته گلوم داره سوراخ میشه...لرز کردم پنجره رو روی من باز کرد رفت!! آزارداره! پتو رو از زیر پام کشیدم بالا سعی کردم با دهن باز بخوابم.. گیج بودم حس کردم پتورو داره از روم میده کنار گفتم نکن! مریضی مگه ولم کن پنجره کوفتیو ببند! پعه! پعه! ولم کن...رضا گفت پاشو بشین مجید...حال نداشتم... اصلا لجم میگرفت ازش ....گفت مگه بچه ای؟ میگم پاشو... چشامو محکم بستم مثلا که خوابم! به مامان گفت بیا این بچتو جم کن ده سالشه! مامان اومدبالاسرم گفت بمیرم الهی یکماه نشده خوب شده..حق داره بچم...لامپو بالاسرم خاموش کرد به رضا گفت ولش کن مامان بذار بخوابه بعدا معاینش کن. رفتن بیرون یکم گذشت خوابم نبرد گوشیمو اززیربالشت پیدا کردم دیدم شارژ نداره رفتم بیرون شارژرو بیارم یادم افتاددیروز ازسرکارکه اومدم یه بسته شیرینی خامه ای گرفتم دریخچالو باز کردم روی یکیشو یکم نوک زدم دیدم نه فایده نداره باید بخورمش ! دست وصورت نشسته یکیشو ناشتا داشتم میخوردم که رضا اومد بالاسرم گفت کی به توگفته شیرینی بخوری بااین حالت!؟ نصف دیگشو گذاشتم تولپم گفتم مگه توخریدی که زورت میاره خودم پول دادم!!! گفت مگه گفتم من پول دادم ؟!!میگم بده برات مریضی! انگشتامم لیسیدم و ریلکس باشارژر رفتم تواتاق...اونم رفت سرکار... عصر باپای خودم رفتم درمونگاه😂مغرور جذاب!! برای تایم اول تونستم یه همکار پیداکنم که بره سابم ولی دوتا تایم بعدی کسی نبود.. حالم خیلی بد بود انقدر دست دست کردم که ساعت رفت جلو...بدو بدوآماده شدم. لباس پوشیدم و رفتم درمونگاه پیش رضا... استرس داشتم چون فقط نیم ساعت تا شروع کلاسم وقت داشتم ازپذیرش پرسیدم چندنفر جلومن؟ گفت جلوشمادونفرند فقط...اشکال نداره شماهمین الان برو...تامریض اومد بیرون شمابرو.... گفتم نه بابا این مریض سالمنده گناه داره... نوبتشه.. یه نگاه به مریض بعدی انداختم رو زدم بهش! یه دختر جوون بامامانش بود. گفتم یه لطفی میکنی به من؟ من معلمم بای برم سرکلاس دیرم میشه..اجازه میدی من زودتر برم پیش رض رضا؟ پیش دکتر منظورمه.. گفت باشه برین. تشکر کردم رفتم داخل سلام دادم سرش تو سیستم بود جوابم وداد...تانشستم رو صندلی مریض تازه نگاهم کرد! گفت مجید! گفتم سلام رضا دیرم شده‌.. گفت زودترمیومدی! دست گذاشت روپیشونیم گفت حالت بدشد؟ شیرینی میخوردی!!! گفتم اذیت نکن دارم میمیرم بایدبرم کار یچیزی بده این آبریزشموقطع کنه... آبسلانگ و برداشت گفت بااز! بازکردم گفت زبون پایین.. انداختش توی سطل زیر میزش...پالس وبرداشت گفت بذارانگشتتو! گفتم رضاقربونت من دیرم شد جمعش کن! گفت بذارانگشتتو! توباید امروز مرخصی باشی با ۵دقیقه دیرشدن اتفاقی نمیفته! رفت سراغ سیستم گفت بیمه ی توسلامت میشه؟ گفتم آره... گفت صبر کن گوشیموبیارم کدکاربریمو حفظ نیستم.ریلکس پاشد رفت بیرون و دودقیقه بعد باگوشیش برگشت.کد هارو وارد کرد ازعلائمم پرسید وشروع کرد به تایپ کردن.پالس و از روانگشتم برداشت نگاه کرد گفت تنگی نفس داری؟ گفتم نفسم ازتوسینم بالانمیاد...
927
4
سلام وقتتون بخیر معذرت می‌خوام من یه سوال از پزشکان کانال داشتم برادرم 16 سالشه و پارسال دچار بیماری استروسارکوم در ساق پای چپ شد با عمل و جلسات شیمی درمانی خداروشکر درمان شد و الان حدود 8 ماه از آخرین جلسه شیمی درمانی گذشته و دارویی هم مصرف نکرده ، هفته پیش که برای چکاپ رفته بود مشکلی توی سی تی پا و ریه نبوده اما حدود دوماه کمر درد داره ابتدا کمی پایین تر از کتف بود و الان از پشت کتف به پایین کمر میزنه خواستم بدونم بنظرتون دلیل اش چی می‌تونه باشه و متخصص برای اطمینان پت سیتی نوشتن تا انجام بشه. ممنون میشم اگر حدس یا تجربه مشابه ای دارید اشتراک بزارید.🫠
1 174
5
تعجب کردم گفتم پدرجان اینو با تراکتورم بکشی در نمیاد چه زور بازویی دارین😂 به پرستار گفتم جدی چطور تونسته؟ گفت نمیدونم دکتر گفتم بشین بشین حواستو جمع کن 😂 استاد سوالات میان ترم اینترنهارو داد بهم یه نگاهی انداختم حقیقتا برگام ریخت سوالات بلااستثنا در حد سوالات بورد😅 ۴تا سوال آسون اضافه کردم یکم تعادل امتحان برقرار شه شاید مورد عفو قرار گرفتن😅 ممنون از وقتی که گذاشتین ممنون از تمام کامنتها و ریلکشن ها. مراقب خودتون باشین در پناه حق . بهزاد
1 244
6
خالی شد و کشید بیرون سر گیجه گرفتم گفت دکتر خوبی؟ تا برگشتم‌گفت عه دکتر رنگت پریده که خوبی؟ نفست خوبه؟ سرگیجه نداری؟ چشمات سیاهی نمیره؟ فقط با انگشتم شقیه رو نشون دادم به نشونه سرگیجه چون اصلا توان صحبت کردن هم نداشتم سریع دکتر خبر کرد و فشار و علائمو چک کردن پرستار سرم وصل کرد و دارو زدن تا بعد ۲۰دقیقه با تزریق دارو به حالت عادی برگشتم😎 مریض های روز بعد... مریضم پیرمرد ۹۱ ساله بود که خودم بستریش کرده بودم. بعد از یه عفونت ادراری، عفونت وارد خونش شده بود و رو به مرگ بود. همراهش زن دومش یک خانم بسیار جوانتر از خودش. مشخص بود هیچ مراقبتی از پیرمرد نشده و فرتوت و لاغر بود. همراهش یه تیکه اومد شاخ بازی دربیاره واسه من، متاسفانه سگ هار درونم زبون باز کرد گفتم خانم شما اگه خیلی نگرانش بودی یه لقمه غذا میدادی بهش فرای اون روز مریض مرد. قلبش با باتری کار میکرد مشکلم این بود علی رغم اینکه مریض مرده بود باتری واسه خودش میزد. هر کاریش میکردیم باتریش از کار نمیافتاد. کمکی ها منتظر بودن جسد رو بپیچن تو کاور و ببرن و من منتظر بودم باتری خاموش بشه یه نوار قلب صاف ازش بگیرم.۷صبح روز تعطیل زنگ زدم به متخصص پزشکی قانونی که ازش اوکی بگیرم که فوت مریضو اعلام کنم. مرکز تلفن خودش شماره رو گرفت، آقایی گوشیو برداشت، منم بدون مکث مریضو معرفی میکردم. تا گفت سلام من شروع کردم که فلانیم و مریضم فلان شده و بهمان. بدبخت وسط حرف من میخواست یه چیزی بگه من امون نمیدادم! آخر سر مرد پشت خط گفت آقا صبر کن. ترمز کردم میگم بله استاد؟ گفت اشتباه گرفتین گفتم یعنی شما دکتر فلانی نیستین؟ گفت نه ایشالا به حق روز عزیز مریضتون حالش خوب بشه درحالی که مرده بودم از خجالت قطع کردم هنوزم قضیه رو از زاویه دید مرده نگاه میکنم پرپر میشم. ۷صبح روز تعطیل با زیرشلواری بدو بدو از زیر پتو بلند بشی جواب تلفن بدی ببینی یکی داره تند تند حرف میزنه و ازت میخواد اجازه انتقال یه آدمی رو به سرد خونه بدی، چه حالی میشی دقیقا؟😂 رفتم پاویون خانمای پرستار در حال صحبت بودن لیوان چاییمو دستم گفتم و نشستم خانم ح گفت دکتر برای ریزش موی سکه ای صورت، خودم تزریق انجام بدم یا بگم بره کلینیک پوست؟ گفتم خب تزریقش که کاری نداره ولی دوزشو میدونی؟ پیگیری بعدشو بلدی؟چند وقت یکبار باید انجام بده؟ گفت نه دیگه دارم از شما میپرسم گفتم خب این در تخصص من نیست منم بلد نیستم اگه همه جوانبشو مسلط نیستی انجام نده حالا واسه کی میخوای بزنی؟ گفت واسه (م) دیگه (*پارتنرش) گفتم خب از اول بگو انقدر وقت منو نگیر اگه واسه اونه که مهم نیست بزن بره🙂 در اکثر موارد دلم میخواد سرمو از دست بیمارام بکوبم به دیوار و هر روز بیشتر از روز قبل از تخصصم پشیمون میشم یک مریض با نارسایی قلبی شدید دارم خروجی قلب آدم نرمال ۶۰٪ و مال مریض من ۱۰٪🙂 کاش فقط به همین ختم میشد چند مشکل دیگه هم داره خلاصه بخوام بگم بیمارم قاچاقی زندست. قبل از اینکه بیاد پیش من تنگی نفس میگیره و توسط بهترین فوق تخصص قلب ایران ویزیت میشه. بعد از دو روز بستری با رضایت شخصی ترخیص میشه میپرسم چرا رضایت دادین؟هنوز حالتون تعریفی نداره همراهش میگه اخه اصلا رسیدگی نمیکردن دو روز بستری بود نه سرُمی نه دارویی نه آزمایشی. همینطور روی تخت مینشست و میخوابید فقط قرص میدادن از گوشهام آتش میزد بیرون صدام هم بردم بالا متاسفانه گفتم خانم قلب شوهرت ۱۰٪ کار میکنه اگر سرُم بزنن میمیره!بعد شما دعوای سرُم داری؟ آب و نمک؟ داروی همسر شما همون قرصها بود... مریض بعدی خانم ۳۸ ساله بودن بعد از گرفتن شرح حال گفتم برید روی تخت معاینه کنم. تنها اومده بود و معذب بود اما چاره ای نداشتیم. خب معاینات لازم رو انجام دادم و گفتم خب حالا وایستا بلند شد و روی تخت نشست منتظر بودم از تخت بیاد پایین و وایسته. یه ۳۰ ثانیه در سکوت منتظر بودم و ایشونم تکون نمیخورد گفتم خواهر حالتون بد شد؟ گفت نه گفتم‌ خب پس لطفا وایستا دیدم‌ بازم بلند نمیشه و نشسته دوباره صبر کردم و گفتم‌ نمیتونی از تخت بیای پایین؟ دوباره گفت نه میتونم اقای دکتر گفتم خب حالا لطفا وایستا 😁 از بیرون صدای زنگ موبایل به شدت بلند مریض (*به طاها به یاسین) به گوش میرسید حدس زدم ممکنه منقلب شده باشه به احترام حال محزونش صبر کردم و گفتم‌ خواهر من منتظر شما هستما حق بقیه اجهاف‌ میشه گفت الان کارتون تموم شد؟ گفتم نه دیگه باید وایستی من شکمتو در حالت ایستاده چک کنم گفت ینی بلند بشم؟ گفتم اره بلند شو😅 مریض فکر میکرد منظور من از وایستا (صبر کن) بود و هی داشت صبر میکرد😂تا سه تا مریض بعدی من نیشم تا بناگوش باز بود😂 یه مریض بدحال داشتم که استیبلش کرده بودم و بعد چند ساعت رفتم بهش سر بزنم دیدم یکی از نرسهای اقا نشسته کنارش و با گوشیش مشغوله گفتم اتفاقی افتاده؟ زود بلند شد گفت والا دکتر مریض سوندو کشیده در اورده نشستم دست نزنه
1 223
7
گفت بههههه دکتر حتما باعث افتخاره😁 رفتم‌رو تخت اماده شدم اومد گفتم‌ بد بزنی من‌ میفهمما حین حرف زدن پنبه کشید و زد یه سوزش مضخرفی که حتی توان سفت کردن نمیداد تنها واکنشم فشار دادن فکم و مشت شدن دستم بود در حد دو ثانیه ته دلم
1 156
8
سلام روزتون بخیر بهزادم امیدوارم حالتون خوب باشه بازم ممنون بابت نظرات لطفتون و فرصتی که برای مطالعه میزارید❤ در حال‌حاضر با دندان آبسه کرده دارم تایپ میکنم و هیچ دندانپزشکی مورد امرجنسی بنده رو گردن نگرفته و خودم با مصرف آنتی بیوتیک گوشه نشین خونه شدم از شدت مصرف قرصهای آنتی بیوتیک تهوع بارداری گرفتم😅 خب بیشتر از این وقتتون رو نگیرم بریم سراغ خاطرات😊 مریض آقای ۳۲ ساله با نارسایی قلبی شدییییید اومده ۲۳ ساله روزی ۳ پاکت سیگار و هروئین میکشه! ۸ سالم هست که مصرف متادون داره یعنی از ۹ سالگی!!! بهش میگم میدونی چه اتفاقی برات افتاده؟ گفت نه والا چیشده؟😬 گفتم بخاطر مصرف‌ هروئین قلبت خییییلی کم کار شده اصلا نمیشه اینطور ادامه داد عین خودکشیه. حالا میخوای ترک کنی؟ میتونم هماهنگ کنم برات مشاوره بزاریم دکتر خوبم برای ترک اعتیاد داریم وَ... حرفمو قطع کرد گفت اگه ترک نکنم چی میشه؟ گفتم میمیری(به همین صراحت) گفت پس بیخیال دکتر بزار تموم شه اما‌ بیمارستان جای کلیپای احساسی اینستاگرام نیست که بعد جمله آخرش سیاه سفیدش کنم و موزیک سوزناک بزنم‌ تنگش🤨 نگهش داشتم‌ پیگیر درمانش بشیم😁 مریض بعدی پسر ۲۱ ساله که ایشونم مواد مخدر مصرف کرده و دچار حمله قلبی شده آزمایششو میبینم مورفین مثبت شده همراهش مادرشون بود که به طرز دردآور اما مضحک داستانی که پسرش سرهم کرده رو باور کرده و به همه همون داستان‌ رو به عنوان شرح حال تحویل میده. مادر میگه پسرم سیگاریه رفته سیگار بخره دکه بسته بود و نتونسته یه پاکت بخره طفلک مجبور شده از دست فروشی یه نخ بخره چون از سیگاری که همیشه میگیره نبوده حالشو بهم‌ زده. دوستش بهم زنگ زد گفت حالش‌ بد شده و رفتم‌ دیدم بیهوش افتاده حالا من نمیدونم مادر خودش این داستانو باور کرده یا گوشای مارو مخملی دیده؟ اول‌ اوردر رو نوشتم و بعد رفتم‌ استیشن‌ و گزارش‌ کردم. در نهایت گل نکشید😂 اگر میکشید در کنار مادر نکشید که روی ایشونم تاثیر داره😶 مریض بعدی مادربزرگ خوشمزه ترک زبان بود همراه پسر و عروسش تشریف آورده بود درد معده و با چند قدم پیاده روی یا طی پله نفس تنگی میگیرن . با ترجمه های پسر و عروس بیمارو معاینه کردم هر چی لازم‌ بود نوشتم و بعد خودم رفتم‌ بالاسرش برای اکو و باقی معاینات. پسرشون بهم گفته بودن اگر مشکلی هم بود طوری بگم‌ که مادر متوجه حال بدش نشه که ناراحت شه تنها راهی که به ذهنم رسید گفتم مادر یکی از رگهای قلبت گرفته باید بری بازش کنن😶‍🌫️(آنژیو) توی اورژانس یه پسر ۱۸ ساله رو با شکایت درد در کشاله ران بستری کردم این درد از دوماه قبل شروع شده بود و تنها علت اومدنش به بیمارستان همین درد بود توی این دو ماه ده جا رفته و ویزیت شده اما هیچ کس نفهمیده مشکل کجاست. یک سری تشخیص توی ذهنم بود که متاسفانه هیچ کدوم به بالینش نمیخورد. انقدر من این بچه رو معاینه کردم و هی زیر و رو کردم پشت و رو کردم که آخرش ترسیدم همراهش برگرده حرفی بهم بزنه. معاینه هم نرمال بود فقط درد مختصر در کشاله ران. وقتی نفهمیدم چشه انقدر مدارکشو ورق زدم و چک کردم و به حرف سال پایینی اعتماد نکردم پدر مریض اومد کنارم‌ گفت تشخیصت چیه؟ و من گفتم‌ هیچی!!!! چون هیچ تشخیصی نداشتم‌ گفتم تا صبح بستری باشن تا استاد خفنم بیاد ببینیم نظر اون چیه صبح استاد با نگاه اول مریضیو تشخیص داده بود و گفته بود در عمر طبابتم فقط یک مورد اینجوری داشتم و این پسر میشه دومی دقیقا همونی شد که استاد گفتن یک بیماری نادر اینکه فهمیدم این دومین مریض استاد با تجربه در طی چند ده سال طبابت بوده کمی دلم آروم گرفت که خدایا شکرت که من خنگ نبودم و تشخیصش کار هر کسی نبوده😁 جریان افتادن خیاط در کوزه هم براتون تعریف کنم شاید به قول بهار کمی از آلامتون کاسته شده و به خنکای جگر افزوده گردد. چند روزی بود نیاز به تزریق دارویی داشتم و هر بار بخاطر مشغله ذهنی (فقط😒) و کار زیاد عقب مینداختم رفتم داروخانه و سرنگ و آمپول گرفتم برم بالا خودم بزنم اما متاسفانه دل و جرئتشو نداشتم زنگ زدم ماهان جواب نداد میدونستم اتاق عمله و کارش تمام نشده بود با خودم گفتم حالا یکمم صبر کن میاد... یکم داخل بخش چرخیدم و دوباره با ماهان تماس گرفتم گفت نزدیک خونست و رفته😑 سرنگ و آمپولو برداشتم برم پیش سلطان نظری😎 داخل بخش که شدم ۴ تا خانم قطاری نشسته بودند و تا شناختن بلند شدن سراغ اقای نظری رو گرفتم گفتن رفته بخش فلان امری داشتین؟ تشکر کردم برگشتم اتاقم تا نشستم‌ پشت میز سریع بلند شدم‌ رفتم اورژانس از بچه های پرستاری یکیو گلچین کردم گفتم آقای نصیری اگه تولید محتواتون تموم شد بیا این آمپول مارو بزن😅
1 249
9
کلیپ تزریق نوروبیون اگه علاقمندین ببینین به ایدیم پیام بدین
279
10
وایرال شدن فیلمی که یک متخصص ستون‌فقرات ژاپنی، برای افراد مبتلا به کمردرد ضبط کرده است. 🔹بسیاری از افراد ادعا کردند که دردها
وایرال شدن فیلمی که یک متخصص ستون‌فقرات ژاپنی، برای افراد مبتلا به کمردرد ضبط کرده است. 🔹بسیاری از افراد ادعا کردند که دردهایشان کاهش یافته است. @Aalijnab
1 579
11
کرونا برگشت! ◽️وزارت بهداشت اعلام کرد ویروسی که چند هفته‌ هست کل کشور رو درگیر کرده، کروناست که دوباره برگشته و اوج گرفته! + وزارت بهداشت از مردم خواست حتما ماسک بزنن و نکات بهداشتی رو رعایت کنن
1 582
12
بریم برا خود تزریق کنیم😭💔
بریم برا خود تزریق کنیم😭💔
1 113
13
با هرس به امیر گفتم شیوه تربیتی بهتری نداشتی ارائه بدی دکترررر؟؟؟؟! دو تایی نشستین نقشه کشیدین برای من؟!!!!!!!😡 واقعا عصبی بودم امیر یکم چپ چپ نگاهم کرد و عصبی تر گفتم بچم داره دق میکنه از ترس اگر بلایی سرش بیاد فقط من میدونم و تو و اون رفیقت (پوریا😂 ) سحر گفت گیتا بیا تو اشپزخونه کارت دارم و منو به زور کشید برد تو آشپزخونه تا از بروز هر گونه جنگ جهانی احتمالی جلوگیری کنه😁 بهم یه لیوان اب داد خوردم و منو با غذا ها سرگرم کرد و برنج دم کردیم تا اینکه بعد از ۱۰ دقیقه در اتاق باز شد و اول پوریا و بعد پشت سرش ارش از اتاق اومد بیرون امیر گفت پسر قهرمان خودممم😍 بیا بغلم عشقم ارش فقط دنبال من میگشت تا منو دید اومد خودشو پرت کرد تو بغلم و اروم اشکاش سرازیر شد... گفتم جانم مامانم🥹🥹 دستمو بردم تو موهاش گفتم افرین پسر شجاع من خیلی خوب تحمل کردی مامان بدون جیغ و داد مثل اقا ها امپول زدی نفسم افرین.... (مثلا ما صدای اون همه جیغ و داد و کمک خواستن رو نشنیدیم😁) خلاصه این گونه بود که دارن به آرش من تحمیل میکنن که بزرگ شده و نباید موقع امپول لوس بازی دربیاره.... بچه ها اگر شما هم تجربه اینجوری داشتین از مستقل کردن بچه ها موقع امپول زدن برام بنویسید واقعا نمیدونم روش درستش چیه ولی من دلم طاقت نمیاره جیغ و داد آرش رو بشنوم و نرم کنارش....🤦‍♀ خییییلی دوستون دارم خبرای خوبی تو راهه.... گیتا🌺
1 672
14
ما شب رسیدیم شاهرود و امیر انقدر خوابالو بود که دیگه نمیتونست چشماش رو باز نگه داره و منم میگرنم گرفته بود نور ماشین ها تو شب خیلی داشت اذیتم میکرد امیر گفت شب شاهرود بمونیم و فردا صبح برگردیم؟ به شدت موافقت کردم و زنگ زدیم با ارش حرف زدیم گفت یکم بهترم مامان امروز صبح که بیدار شده بودم خیلی گوشم دردمیکرد انقدر خاله سحر برام حوله گرم کرد انقدر اذیت کردم تا عصر که عمو پوریا اومد برام دارو گرفت اورد و بهم امپول زد.... گفتم بمیرم مامان امپولاش درد داشت؟ گفت اوهوم مخصوصا یدونش خییییلی درد داشت مامان کاش پیشم بودی ولی عمو پوریا گفته دیگه موقع امپول زدن زشته تو بیای کنارم باید تنهایی امپول بزنم🥺 کلی قربونش رفتم و با امیرم حرف زد و هتل گرفتیم و خوابیدیم صبح صبحونه خوردیم و یکم تو شهر قشنگش چرخیدیم و سوغاتی خریدیم.... گرمسار هم ناهار خوردیم و ساعت۶ خونه پوریا بودیم... ارش به محض دیدنمون نمیتونم بگم چقدر قشنگ بغلمون میکرد و بوسمون میکرد و رفع دلتنگی میکرد... میخواستیم برگردیم خونه که سحر گفت شام گزاشته و شام باید بمونیم... ارش گوشش درد میکرد و بی حال خوابیده بود جلو تلویزیون و فیلم نگاه میکرد ساعت ۷ بود که پوریا اومد بعد از سلام و احوالپرسی رفت لباس عوض کرد و مشمبا داروهای ارش رو اورد... ارش رنگش پرید و اومد جلو با بغض گفت عمو خوب شدم دوباره قطره بریزم دیگه خوبِ خوب میشم🥺 پوریا گفت عشقم فکرنکنی مامان و بابات اومدن چیزی عوض شده هااا بعد خیلی تحکم امیز ادامه داد: جلو مامان و بابات دارم میگم اقا از این به بعد اقای ارش خان امپول داشته باشه فقط من میزنم براش و مادر و پدرش هیچ گونه دخالت یا لوس بازی در نمیاورند همین تموم شد رفت😐 با التماس به پوریا نگاه کردم تا کوتاه بیاد ولی متاسفانه یه بند جدید تصویب کرد😂 با همون صدای بلند گفت: در ضمن از این به بعد دیگه حین تزریق پدر یا علی الخصوص مادرش حق نداره کنار ارش باشن و نازش کنن و نوازشش کنن مثل بچه های ۳ ساله!..... ارش ۱۳ سالشه باید همه مثل یه ادم ۱۳ ساله باهاش رفتار کنن نه یه پسربچه۳ ساله...فهمیدین؟! امیر که خودش جزو طراح های این نقشه بود و خیلی راضی بود از این ماده تبصره ها ولی من واقعا دلم ریش شد برای بچم با چشمای پر از اشکم گفتم بعله🥺🤦‍♀ پوریا یدونه جنتامایسین و سرنگ و پد برداشت و به ارش گفت بریم تو اتاق عشقم ارش با بغض و چشمای اشکی به پوریا نگاه میکرد و ساکت بود بلند شدم رفتم کنارش نشستم و بغلش کردم گفتم دورت بگردم پسرم قربونت بشم که انقدر بزرگ شدی نفسم🥺😘 یکم نازش کردم و گفتم برو تو اتاق مثل یه مرد بزن و بیا برو دورت بگردم😍 سرش رو از تو اغوشم بلند نمیکرد یکم نازش کردم و گفتم پاشو برو مامان عمو منتظره عشقم امیر بلند شد دستش رو گرفت و بلندش کرد گفت پاشو برو بابایی برو بزن و بیا پیشمون پوریا صداش کرد و گفت ارش بیا دیگه تاکسی گیرت نیومد؟!! با بغض گفت اومدم عمو رفت تو اتاق و پوریا کلی باهاش حرف زد و شوخی کرد و معاینه کرد و گفت خب بخواب عشقم این احتمالا اخریشه دیگه اینو بزنی خوبِ خوب شدی صداش میومد با ترس گفت عمو اروم بزنیا😰 پوریا گفت آرومه اروم خیالت راحت بخواب بچم گفت عمو این همون آمپول درد داره ست؟؟! پوریا گفت ارش تا بخوام جواب این چرت و پرتا رو بدم زدم تموم شده هااا بخواب دیگه قلبم داشت میومد تو دهنم دست سحر و گرفتم گفت وا چقد یخی تو!!! ارش با وحشت گفت هعییییی عمووووو😨 پوریا گفت جووونم نفس عمیق بکش... ارش با صدای بلند گفت واااااااای هعییییی واهایییییی عموووووووو پوریا گفت افرین عمو یکی دیگه... ارش داد زد گفت اوففففففففف نمیتونم عمو سوختم عمو سوختمممممم آیییییییییی پوریا گفت تموم شد بابا تموم شد نفس عمیق بکش درش بیارم ارش اصلا اروم نمیشد فقط میگفت هعیییییییی عمو واییییییی مردم عمو بسسسسسه دیگه نمیتونستم بشینم تا اینکه یهو تو داد و بیدادش گفت مامان گیتاااا تروخدا بیااااا... بلند شدم برم تو اتاق که امیر دستم رو گرفت و گفت بشین گیتا تازه داره بزرگ میشه خواهشا بزار یاد بگیره دنیا داشت دور سرم میچرخید صدای داد ارش تو خونه پیچیده بود داشتم دیوونه میشدم.... پوریا گفت تموم شد عشق عموووو تموم شد قهرمااااان ارش یهو ساکت شد و فقط صدای هق هق گریش تو سکوت خونه پیچید پوریا گفت مامان و بابات نبودن خیلی اروم تر امپول میزدیا... پاشو بریم خونم نمیاد عالی زدم پاشو یهو با گریه داد زد گفت ولم کن تو بروووووو داشتم از لای در نگاه میکردم منتظر بودم پوریا بیاد بیرون تا برم پیش بچم که یهو بعد از اون داد ارش، پوریا در اتاق و بست و داد زد گفت بار اخرت باشه سر من داد میزنی هاااا یکم دعواش کرد که بزرگ شده و دیگه بچه نیست و نباید کار های بچگانه انجام بده و خودش رو لوس کنه و... امیر گفت بیا بشین گیتا به سحرم گفت تلویزیون رو روشن کن وقتی ارش اومد کسی اصصصصلا به روی خودش نمیاره که چیزی شنیده یا دیده هاااا....
1 620
15
سلام بچه ها گیتام🌸 اومدم ادامه خاطره قبل رو براتون بنویسم روز اخری که داشتیم از سفر قشنگمون برمیگشتیم تازه از خروجی مشهد زده بودیم بیرون که ارش زنگ زد بهم ساعت ۴ بعدازظهر بود من و امیر رابطه اوکی و حال خوب و روحیه عالی داشتیم اهنگ گوش میدادیم که ارش زنگ زد..... جواب دادم گفتم سلام عشقممممم😍 با بغض گفت سلام مامان گفتم چطوری نفسم؟ با بغض سنگین تری گفت مامان من مریض شدم🥺 از صبح که باهاش ۲ دقیقه حرف زده بودم دیگه حرف نزده بودم تا اون لحظه گفتم بمیرم برات کی مریض شدی مامان اخه چرا؟!!!! یهو صدای پوریا اومد که با تشر گفت عه عه عه من نگفتم به مامان و بابات نگووو؟!!😡 گفتم ارش چیشدی مامان قشنگ حرف بزن ببینم امیر گفت چیشده بزار رو اسپیکر ببینم چی میگه با بغض سنگین تری که سعی میکرد گریش رو کنترل کنه تا اشکاش نیاد گفت خوبم مامان فقط یکم گوشم درد میکنه چیزی نیست فقط کاش پیشم بودی گفتم قربووونت برم دردت به جونم مامانی 🥺 امیر گفت عزیزدلم عمو پوریا گوشِت رو دیده بهت دارو بده؟! گفت اره و یهو پوریا گوشی رو گرفت و سلام و احوالپرسی کرد و گفت نگران نباشید بابا چیزی نیست نه ویروس گرفته نه هیچی فقط اون روز که رفتیم تو استخر اب بازی کردیم یکم چاییده بهش دارو دادم خورده خیلی بهتره فقط دلش برای شما تنگ شده داره الکی نگرانتون میکنه یکم باهاش حرف زدیم و گفتم داریم میایم عشقم تا فردا صبح پیشتیم قطع کرد و ۱۰ دقیقه بعد دوباره زنگ زد جواب دادم دیدم داره گریه میکنه هرچی گفتم چیشده مامان چرا گریه میکنی؟! فقط گریه میکرد و میگفت دلم برات تنگ شده مامانی زودتر بیا پیشم😭 گفتم وااا تو که اینجوری نبودی آرش !!!😨 امیر گفت راستشو بگو ببینم چه کار کردی؟! دعوات کردن؟! چیزی شده ؟!! اتفاقی افتاده؟!!!!!! میگفت نه بخدا هیچی نشده فقط دلم تنگ شده زودتر بیاید😭 یهو صدای سحر اومد که گفت وای آرش چرا اینجوری میگی نگرانشون میکنی اخه خاله؟!!!!!! گفتم میایم عزیزم تو راهیم فردا صبح میرسیم الان تو گریه میکنی ما چکارکنیم ما فردا صبح میرسیم دیگه🤦‍♀ سحر گوشی رو گرفت گفت خودتونو ناراحت نکنید بابا پیش ما داره بهش خوش میگزره نمیدونم چرا هی زنگ میزنه نگرانتون میکنه گفتم چرا گریه میکنه سحر؟! همینجوری یهویی بی دلیل؟؟؟! گفت والا چی بگم دیشب رفتیم سینما کلی خندیدیم خوش گذشت... امیر گفت سحر جان ببخشید اذیتت میکنه شرمندم بی زحمت گوشی رو بده به پوریا خلاصه خداحافظی کرد و گوشی رو داد به پوریا و بعد از سلام و احوالپرسی امیر پرسید پوریا به ارش امپول زدی؟؟؟ پوریا خیلی قاطعانه گفت اره از اون روزی که رفته تو استخر اب بازی کرده گوشش عفونت کرده قرص و قطره جواب نداد دیگه امروز انقدر دردش شدید شده بود جنتامایسین و یه سی سی دگزا براش زدم امیر یه نفس اروم کشید و گفت خب چرا از اول نمیگی مردم از نگرانی؟! گفتم الاهی بمیرم براش🥺 پوریا گفت میخواستم مثلا نگرانتون نکنم امیر گفت الان اوضاعش چطوره چرا بهم نگفتی خب زودتر برگردم؟! پوریا گفت خوبه زیاد شدید نیست گریش هم بخاطر امپول بود وگرنه حالش خوبه با بغض گفتم گوشی رو بده به ارش پوریا گفت گیتا من تو این چند روز خیلی زحمت کشیدم تو این فرصت که ارش از شما دوره بهش یاد بدم ترسش از تزریق رو کنار بزاره و بزرگ بشه تا هم سن و سالاش مسخرش نکنن و یکم مستقل بشه خواهش میکنم دوباره لوسش نکن و زحمات منو خراب نکن گفتم باشه گوشی رو بده به بچم😒 باهاش حرف زدم و گفتم مامان منم دلم خیلی برات تنگ شده مرد کوچولو من.... تا اینجا رو قبلا براتون نوشته بودم ولی ارسال نکرده بودم تا ادامش رو بگم....
1 536
16
لطفا میشه این تفسیر کنید
لطفا میشه این تفسیر کنید
1 504
17
سلام بچه ها خوبین فاطمه زنگ هستم از کرمان این خاطره من داغ داغ امشب اتفاق افتاد . تایم قطعی برق من تقریبا حدود ۷/۵ شبه... چون برقا نبودن به جای کولر در مغازه باز بود... بوی سیگار میومد توی مغازه و حبس میشد.🥺😓😰 یه لحظه احساس کردم داره سرفم میگیره بدو از در کارگاه خیاطی زدم بیرون. به شاکرم گفتم من رفتم🏃🏻🏃🏻🏃🏻 رفتم.توی هوای آزاد .... در حدی هم نبودم.که بخواد نگران بشه.و همراهم بیاد ... گفتم پیشگیری کنم زودی زدم بیرون. ولی فایده نداشت اییینقدرررر سرفه زدم.نفسم بالا نمیومد نشستم روی صندلی یک نفس سرفه میزدم.سرگیجه. تپش قلب تکون نمیتونستم بخورم. حرف نمیتونستم بزنم. یکی از دوستان مغازه بغلی نشست کنارم گفتم میگی شاگردم کیفمو بیاره خودش هم بیاد اینجا؟دستت طلا اومد کیفمم اوورد قرص ضد حساسیت نداشتم.🥲 خیلی وقت بود دچار آلرژی های مسخره نشده بودم. خلاصه.نشست کنارم هرچی گفت بزار زنگ بزنیم شوهرت بیاد منم میگفتم نه خسته بوده ماموریت بوده من بهش زنگ نمی‌زنم. خوابیده و....خودش خوب میشه. از اون طرف اون یکی می‌گفت بزار زنگ بزنیم اورژانس منم باز پیچوندم گفتم بزار ببینم خوب میشه یکم دیگه صبر کنیم انشاالله خودش خوب میشه...😥😑😑😑 زهی خیال باطل ...دوباره همسایه های عزیز و محترم 🤐🙄 سیگار بعدیو روشن کردن توی فضای باز حتی یه رایحه کوچیکی بهم بوخوره.نفسم بالا نمیاد..من دیگه رسما خِر خِر میکردم دیگه خلاصه گفتم زنگ بزنین ۱۱۵ من دیگه نفسم نمیاد. حتی حال قدم زدن هم نداشتم.دستام یخ یخ شدن می‌لرزیدن.قلبم محکم میکوبید سرم روی میز بود توی تاریکی و بی برقی یه آقایی گفت سلام خانم چیشدین.؟ تکنیسین محترم اورژانس بودن. سرمو گرفتم بالا خوابیدم دوباره سرفه. گفتم نمیتونم حتی حرف بزنم فشارم ۱۴روی ۹ بود. صربانم ۱۱۰ اکسیژن هم اوکی بود گفت بزار بهت اسپری سالبوتامول بدم . گفتم نه نه اصلا من بهش واکنش نشون میدم.نمیتونم. ازمن پرسید خودت چی می‌زدی.؟؟ گفتم خیلی وقت پیشا یه اسپری می‌زدم سبز بود اصلا اسمش یادم نیست. گفتم از بس سرفه زدم قلبم درد گرفته سابقه قلبمو که گفتم.و فهمید بستری شدم. گفت وای شما که خیلی جوونی چرا از این سن 🙂🥹😵‍💫 چی بگم ؟؟ دیگه زنگ زد پزشک شرایط منو توضیح داد یه لحظه شنیدم به دکتر گفت Iv باشه دیگه؟ . فهمیدم بله خبراییییه🤐💉 بعد گفت چشم دکتر خدا نگهدار من !!😰😰😰😂 دور از شوخی واقعا الکیی استیکر ترس گذاشتم واقعاً خوشحال بودم قراره خوب بشم برام مهم نبود داستان چیه دیگه عادی شده برام. همینکه یه دارویی هست که خالمو خوب کنه.خداروشکر. آخه قبلش بهش گفتم یه قرص آلرژی بهم بدین گفت نه نداریم.دارو های ما اکثرا تزریقیه خلاصه گوشیو قطع کردن.بهم گفت آستین لباستون بدین بالا الآن یه آمپول داخل رگ بهتون میزنم خوب میشین. سریع گفتم باشه.😥♥️ آستینمو زدم بالا توی تاریکی شاگردم نور گوشی رو انداخت روی دستم. قبل از اینکه آمپول هارو آماده کنه یه نگاهی به رگ هام انداخت گفت هیچی رگ نداری که.... بعد مشغول آمپول ها شد هیدرو‌کورتیزون داشت آماده می‌کرد. من یکم خیلییی کم در حد لوس کردن استرس گرفتم.😂 وگرنه بیشتر خوشحال بودم. خلاصه .آمپول رو که آماده کرد به هدیه شاگردم گفت بی‌زحمت نور بگیرین. همینطور که رگ های آرنجم رو می‌دید گفت فکر کنم رگت همینه دستت تکون نده. منم معمولا هپی فیسم هم می‌خندم هم درد میکشم. نمی‌دونم میتونید تصور کنید چطوریه؟؟😂😂😑 بسم الله گفت و سوزن رو فرو کرد یه سوزش کمی داشت. دارو روکه تزریق کرد گفت نمیسوزه.؟؟ گفتم نه اصلا... گفت خب الحمدلله توی رگه یواش یواش تزریق کرد قبل از اینکه بکشش بیرون سرنگ یه لحظه از دستش ول شد 🫥 توی رگمم بود .یه لحظه ول شد چرخید گفت ببخشید بعد کشیدش بیرون .. من همون لحظه حالت تنگی نفسم تموم شد. یعنی به یک دقیقه نرسید. 🙄🥲 سبحان الله. اینقدر تشکر کردم.♥️🤭 باز بهم گفت اگر دوباره حس کردی حالتون بده درد قفسه سینه داری حتما بیا بیمارستان. یه رضایت‌نامه امضا کردم.و گفتم پیشاپیش روز ۲۶ شهریور براتون مبارک باشه روز فوریت های پزشکیه.😻♥️ گفت متشکرم مرسی یادتون بود.و خداحافظی کرد و رفت. منم که بعد از آمپول سرگیجه گرفتم بی‌حال بودم. رمق نداشتم..تا همسرم اومد دنبالم اومدیم خونه. تا الان که ساعت ۱/۵ شبه من هنوز بیحالم ولی خوابم نمیاد.باز دارم سرفه میزنم قلبمم هنوز درد داره. اصلأ حوصله بیمارستان ندارم.🫣 معتقدم بخوابم فردا خودش خوب میشه. مرسی‌ که خوندین♥️💐 تنتون سلامت 🩵 اورژانس واقعا شغل شریفه خدا به تک تک پرسنل محترم اورژانس ۱۱۵سلامتی و خیر بی نهایت بده.🩵 پیشاپیش روز ۲۶ شهریور برای همه فوریت پزشکی های داخل کانال هم مبارک. در پناه خدا🙏🩵
1 618
18
وقتی امپولا برات نباشند😆😆 ال آ ، پیروکیسکام+1
وقتی امپولا برات نباشند😆😆 ال آ ، پیروکیسکام
1 861
19
سلاممم. ببخشید من به یه مشکلی خوردم. پدرم متاسفانه خیلی عصبانی میشه و بد اخلاقه اصلا هم تمایل به مصرف قرص اعصاب نداره. من پنجشنبه بله برونم هست میترسم مراسم خودمو به هم بزنه سر چیزای الکی. شما یه قرص اعصاب میشناسین که من بدم بهش که یکم آروم تر بشه بیخیال تر بشه
1 983
20
تو همین حین داشت سرمم رو هم آماده می‌کرد، داخلش یه چند تا آمپولم ریخت. من: خب به نظرت کار اشتباهی کردم؟ دایی: نه، بالاخره باید جوانی کنین، ما خودمون چه کارا که نمی‌کردیم من: جدی داری می‌گی؟ دایی: آره ببین، مامان و بابای تو از نسل قدیمین، طبیعیه از اینجور چیزها خوششون نیاد. الان تو خودت نزدیک ۳۵، ۴۰ سال فاصله سنی داری، معلومه که طرز فکرها فرق می‌کنه. تو اصلاً احساس گناه نکن، اونام یکی دو روز دیگه فراموش می‌کنن من: دایی مرسی که تو منو درک می‌کنی دایی: خب دیگه زیاد حرف‌های منطقی زدم، بده دستت رو من: دایی تروخدا آروم بزن دایی: بده عزیزم بده دستتو من: لااقل از اینجا بزن (منظورم اون قسمتیه که بین انگشت‌ها مچ دست می‌مونه) دایی: دردت می‌گیره از اونجا من: نه از همین‌جا بزن دایی: آتوسا بیا اینجا ببینم آتوسا: بله بابا دایی: بیا دو دقیقه با این صحبت کن، نمی‌ذاره کارمو بکنم آتوسا: تو منو نیگا کن، اون‌طرفو اصلاً نگاه نکن دایی‌ام گارو بست، یهو پنبه زد اونجایی که نباید من: دایی نه اونجا نه، تروخدا دایی: هیسسس، نفس عمیق بکش سوزنو فرو کرد، یکمی چرخوند که بره تو رگ من: اییییییی تروخدااا درد داره دایی: تمومه دیگه بعدش دیگه خوابیدم و موقعی که بیدار شدم یه بلایی بدی سرم اومد. پ.ن: قرار بود این دو تا خاطره رو باهم بنویسم ولی اگه اون یکی رو هم می‌نوشتم خیلی طولانی می‌شد پ.ن: واقعاً کامنت‌هاتون بهم انرژی می‌دن و خیلی خوشحالم دوستان جدیدی پیدا کردم❤️ اگه دوست دارین اون خاطره رو هم تعریف کنم برام ریکت آتیشی بدید 🔥 آنیسا🪽
2 320