.....کلبه شعر.....
رفتن به کانال در Telegram
به کانال کلبه شعر خوش آمدید خواهم که به سینه ات نهم سینه خود را تا دل به تو گوید غم دیرینه خود را .............. @N50019 ............ لینک کانال رو به دوستان خود معرفی کنید ؛ @hamnafasane1
نمایش بیشتر600
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+27 روز
+230 روز
آرشیو پست ها
..تو را به جان من، ای جان من به قربانت!
بگیر دست مرا ، دست من به دامانت!
میان موج بال زنده مانده ام ، اما
شکسته کشتی بغضم به دست طوفانت
چه شد که وقت سفر قلبت از تپش افتاد؟
چرا ندید مرا دیده ی هراسانت؟
تو انتظار فراموشی از کسی داری
ُکه در جواب تو زُل میزند به چشمانت؟
چقدر دوری از این خسته ، از خیابان ها
چقدر فاصله مانده ست تا خیابانت؟
بگو چرا گرهی را که دست وا میکرد
گذاشتی که کنون وا کنی به دندانت؟!
،
مرا دوبار به هم ریخت دلربایی تو
هجوم آمدنت ، رفتن شتابانت ...
#پوریا_شیرانی
@hamnafasane1
..به چشمانت قسم بے تابم امشب
براااے خاطرت بے خوابم امشب
به سمت قبله گاه بے قرارے
به عشقت در دلِ محرااابم امشب
بیا اے ماه شبهاے خیالم
ڪه دلتنگ تـووو و مهتابم امشب
به جانِ تـووو قسم با نیمه جانم
به دورِ خاطرت شب تابم امشب
بیا بشنو نوااااے سینه ام را
به ساز عشق تـووو مضرابم امشب
بیااا بغض شبانگاهان ترڪ خورد
به چشمم غرقِ در سیلابم امشب
قرارِ جااان و قلبِ عاشقِ من
به چشمانت قسم بے تابم امشب
@hamnafasane1
..بین شب بوها نرو سوتفاهم میشود
عطر آغوش تو اول، یاس دوم میشود
در میان دست هایت رازقی ها را نگیر
عطر این گل بین انگشتان تو گم میشود
سیب لبهای تو در بین بهشت صورتت
در فریب عشق دارد مثل گندم میشود
در شکفتن خوب میدانم ک در یک باغ هم
عاقبت لبخند زیبای تو چندم میشود!
خنده ات در بین این گل بوته های رز عزیز
موجب دشواری تشخیص مردم میشود
لاله های واژگون را توی دستت دیدم و
در سر من جامهای می، تجسم میشود
بین آغوشت هزاران سال باید خواب رفت
شانه هایت رفته رفته مثل یک خم میشود
@hamnafasane1
..بایاد تو دیوانه شدم باز کماکان
هی اشک بریزم تب و هذیان ِ فراوان
انگار نه انگار عزیزت شده بودم
از عشق گذشتی تو چه بی رحم و چه اسان
من در گروی چشم تو صدبار نوشتم
سجاده و مهرم شده ازعشق تو تابان
اندوه و غمم باز به پایان نرسیده
بیچاره غزل خسته شد و قافیه گریان
آلوده نشد عشق تو با این هوس من
هی مست و غزلخوان شدی و عاشق عرفان
از کوچه گذشتی و نگاهی که نکردی
گفتی که رسیده غزل ِ عشق به پایان
باید بنویسم دو سه خط شعر برایت
شاید بشوی زود از این قهر پشیمان
شرایع_تکلیف
@hamnafasane1
..لبخند بزن ، اخم تو، غم خانه ی عشق است
موهای" شرابی " تو ، میخانه ی عشق است.
آغوش تو ، باغات ِ پر از " لیموی شیراز "
چشمان تو سرمستی ِ مستانه ی عشق است.
دستان ِ تو "مرداد " و نگاه تو " بهار " و ...
گیسوی تو جولانگه رندانه ی عشق است.
دیوانه ی چشمان تو ، یک عمر همیشه
دیوانه ی شمع و گل و پروانه ی عشق است.
دریای دلت وسعت بی چون و چرایی
از پهنه ی گسترده ی پیمانه ی عشق است.
"فرهادم " و یک عمر نمک خورده به زخمم
"شیرینی " لبخند تــــــو
افســـــــــانه ی عشق است ...
@hamnafasane1
..به روی سینه ی گرمت بخوابانم و رامم کن
بجز عشق خودت هر عشق دیگر را حرامم کن
مرا بر سینه ات بفشار ای هرم تنت آتش!
لبت را... آن شراب ناب انگوری به جامم کن
تنم را فتح کن با بوسه ای سکرآور و آنوقت
بلندی های لاهیجان و تهران را به نامم کن!
به قله چون رسیدی.، آفتابی شو و از بالا،
فراز آسمانی آبی و روشن سلامم کن!
مرا تا اوج ها بالا ببر... در مه بپیچان و
برانگیزان به رقصی نرم و دنیا را به کامم کن
@hamnafasane1
..لمس دستان توراچشم ترم کم دارد
دلم عمریست که بی روی تو ماتم دارد
بی تو ویرانم و احوال دلم بارانیست
امشب از اشک قلم دفتر دل نم دارد
زده ای بردل من زخم و ولی ترسی نیست
که دلم یاد تورا مونس و مرهم دارد
همه سهم دل از خاطره ها تنهائیست
نقش چشمان تو را حی و مجسم دارد
سیبی از یاد تو آویخته بر شاخه دل
تو همان وسوسه که حضرت آدم دارد
می زنم دست به انکار و ولیکن شعرم
بهررسوایی من عزم مصمم دارد...
@hamnafasane1
..گفتمش دم به دم آزار دل زار مکن
گفت اگر یار منی شکوه ز آزار مکن
گفتمش چند توان طعنه ز اغیار شنید
گفت از من بشنو گوش به اغیار مکن
گفتم از درد دل خویش به جانم چه کنم
گفت تا جان شودت درد دل اظهار مکن
گفتم اقرار به عشق تو نمی کردم کاش
گفت اقرار چو کردی دگر انکار مکن
گفتم آن به که سر خویش فدای تو کنم
از میان تیغ بر آورد که زنهار مکن
گفتمش محتشم دلشده را خوار مدار
گفت خود را ز پی عزت او خوار مکن
@hamnafasane1
..لمس دستان توراچشم ترم کم دارد
دلم عمریست که بی روی تو ماتم دارد
بی تو ویرانم و احوال دلم بارانیست
امشب از اشک قلم دفتر دل نم دارد
زده ای بردل من زخم و ولی ترسی نیست
که دلم یاد تورا مونس و مرهم دارد
همه سهم دل از خاطره ها تنهائیست
نقش چشمان تو را حی و مجسم دارد
سیبی از یاد تو آویخته بر شاخه دل
تو همان وسوسه که حضرت آدم دارد
می زنم دست به انکار و ولیکن شعرم
بهررسوایی من عزم مصمم دارد...
@hamnafasane1
..خورشیدِ من! برای تو یک ذره شد دلم
چندان که در هوای تو از خاک، بگسلم
دل را قرار نیست، مگر در کنار تو
کاین سان کشد به سوی تو، منزل به منزلم
کبر است یا تواضع اگر، باری این منم
کز عقل، ناتمامم و در عشق، کاملم
با اسم اعظمی که به جز رمزِ عشق نیست
بیرون کِش از شکنجهی این چاهِ بابلم
بعد از بهارها و خزانها، تو بودهای
ای میوهی بهشتی از این باغ، حاصلم
تو آفتاب و من چو گلِ آفتابگرد
چشمم به هر کجاست، تویی در مقابلم
دریا و تخته پاره و توفان و من، مگر
فانوسِ روشنِ تو کشاند، به ساحلم
شعرم ادای حق نتواند تو را، مگر
آسان کند به یاری خود «خواجه» مشکلم
«با شیر اندرون شد و با جان بهدر شود
عشق تو در وجودم و مِهر تو از دلم»
#حسین_منزوی
@hamnafasane1
..چون سنگها صدای مرا گوش می کنی
سنگی و ناشنیده فراموش می کنی
رگبار نو بهاری و خواب دریچه را
از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی
دست مرا که ساقه سبز نوازش است
با بر گ های مرده هم آغوش می کنی
گمراه تر از روح شرابی و دیده را
در شعله می نشانی و مدهوش می کنی
ای ماهی طلایی مرداب خون من
خوش باد مستیت که مرا نوش می کنی
تو دره بنفش غروبی که روز را
بر سینه می فشاری و خاموش می کنی
در سایه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سایه از چه سیه پوش می کنی؟
فروغ فرخزاد
@hamnafasane1
..حـــرف هــا دارم درونِ سینـــه امـــا بی زبانم
با که گــویم؟ همدمی کو تا شــود آرامِ جانم؟
سینه را صحرای درد است ودریغ از همزبانی
هرکــه دارد مهـــربانی ، من چرا بی مهربانم؟
زخـــم هــــا دارم زِ نامـــردیِ دوران یـــادگارو
دیرگـــاهی گوشهٔ عـــزلت ، به دور ازمردمانم
ای دریغا ، آشنا یک دم نشد باقلبِ من عشق
عاشقم من همچولاله،عاشق امابی نشانم
داغِ این غــــم عاقبت جــــانِ مرا سوزَد ، خدایا
هرکه داردمهــربانی ، من چــــرا بی مهربانم؟
@hamnafasane1
