.....کلبه شعر.....
رفتن به کانال در Telegram
به کانال کلبه شعر خوش آمدید خواهم که به سینه ات نهم سینه خود را تا دل به تو گوید غم دیرینه خود را .............. @N50019 ............ لینک کانال رو به دوستان خود معرفی کنید ؛ @hamnafasane1
نمایش بیشتر740
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-17 روز
-1030 روز
آرشیو پست ها
شاهشطرنج منی بارخ ماهت چه کنم
باسپید دل و چشمان سیاهت چه کنم
تا ابد در دلی و گاه بگاهی دیده
این همه زیر و بم گاه بگاهت چه کنم
سپه حسن تو از تاب غزل بیرون است
من وامانده به اوصاف سپاهت چه کنم
بزم خورشید و دلم طاقت دیدارت نیست
درشبم با طپش صبح پگاهت چه کنم
یوسفم تشنه و صحرا همه گرگ آلوده
گر پناهم نشود گوشه ی چاهت چه کنم
روزها رفته و این فاصلهها سال شده
وای با روز وشبو هفته وماهت چه کنم
چهره ماه تو تا جلوه گر برکه ماست
در مدار تو بیایم سر راهت چه کنم
دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر
👇👌❤️👌👇
@hamnafasane1
دیگر جنون به هیچ سری سر نمی زند
نزدیک خانه می رود و در نمی زند
از بس که باغ ها به خزان تن سپرده اند
گنجشک در حوالی شان پر نمی زند
در دوره ی حسابگری ها برادری
دستی به زخمهای برادر نمی زند
از ترس اینکه شیر بر او شوکران شود
نوزاد لب به سینه ی مادر نمی زند
نفرین به این زمانه که درروزهای آن
خورشید هم بدون غرض سر نمی زند
نفرین به هرچه عقل که نی را به حکم جبر
از عشق می ستاند و بهتر نمی زند
نفرین به ما که حتی در خواب هایمان
پروانه ای بدون قفس پر نمی زند
دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر
👇👌❤️👌👇
@hamnafasane1
تبریزی سئویرم اونا گوره کی
اورییمی سیخان بیر تبریزلیدی
دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر
👇👌❤️👌👇
@hamnafasane1
ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ
مثل من يڪ شب ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺷﯽ؟
ﺷﺒﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾڪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺷﯽ؟
ﺑﺪﻭﻥ ﻫﻢﻗﺪﻡ ﺍﺯ ﭘﺮﺳﻪﻫﺎﯼ ﺧﺴﺘﻪ ﺑﺮﮔﺮﺩﯼ
ﻣﯿﺎﻥ ﺟﺎﺩﻩ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎﺷﯽ ﻭ ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺷﯽ؟
ﺷﺪﻩ ﻧﺎﻡ ﻭ ﻧﺸﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﭙﺮﺳﯽ ﺍﺯ کسی ﺩﯾﮕﺮ
ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺍﻣﺜﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺷﯽ؟
ﺷﺪﻩ ﺳﻨﮓ ﻣﺰﺍﺭﺕ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺭﺍﻫﺖ
ﺷﺪﻩ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻣﻦ یک ﻋﻤﺮ ﭘﺎﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺷﯽ
ﺗﻤﺎﻡ ﺷﻬﺮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻫﻢ ﺑﺮﯾﺰﯼ ﺑﺎ ﻏﺰﻝﻫﺎﯾﺖ
ﺧﻮﺩﺕ ﻫﻢ ﺑﯽ ﺧﺒﺮ ﺍﺯ ﺟﺎﺭ ﻭ ﺟﻨﺠﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺷﯽ !
دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر
👇👌❤️👌👇
@hamnafasane1
دلم آب رفت !
آنقَدَر کوچک شده که دیگر خودم
هم در آن جای نمی گیرم ،
چه رسد به " نفر دوم "
اما
در عوض تنهایی ام آنقَدَر بزرگ شده ،
" لا کردار "
برای دریا هم
خط و نشان می کشد ...
#ابوالفضل_ح_امیری
دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر
👇👌❤️👌👇
@hamnafasane1
.....افتاده به شهریم ڪه ویرانه ندارد
یک شهر غریبیم و یڪے خانه ندارد
جایے نه ، ڪه گیرد دل دیوانه قراری
ویران شود آن شهر ڪه میخانه ندارد
گه گوشه آبادے و گه ڪنج خرابی
آسوده ڪسے ڪو دل دیوانه ندارد
من بودم و دل ، ڪو سر افسانه ے ما داشت
فریاد ڪه آن هم سر افسانه ندارد
آهسته رفیقان ڪه به هر گام درین راه
گسترده دو صد دام و یڪے دانه ندارد
عالم همه خود بیخود از آنند و گر نه
ڪارے به ڪس این نرگس مستانه ندارد
مستیم از این باده در این بزم ڪه ساقی
مے در قدح و باده به پیمانه ندارد
مجمر اصفهانے
....حق نداری به کسی دل بدهی الا من
پیش روی تو دوراهست فقط من یامن!
عاشقم دست خودم نیست بهم میریزم
که تو هم بابقیه خوب شوی هم بامن
لااقل عاشق من هم نشدی عاقل باش
لطفا آلوده نکن سهم منست آن دامن
اعتباری به تو و قول و قسمهای تو نیست
باورت کرده ام از ساده دلی... اما من
مثل یک شاخه طوفان زده در پاییزم
با شکوفا شدنت می روم از اینجا من
آخرش نوبت تنهایی من باتو نشد
کمتر از سقف و در و پنجره ام آیا من؟
دیر می آیی وبا خاطره ها می میرم
بی تو در دورترین منطقه دنیا من!
#مهیا_غلامی
....تو را چه غم ڪه در آن روزهاے بغضآلود
دل غمین من از دورے تو میفرسود
چه انتظار از این مردمان، ڪه حتے عشق
غمے نڪاست و بر رنجهاے من افزود
اگرچه از غم یڪدیگر آگهیم اما
چه مرهمیست بر این زخمهاے بیبهبود؟
تویے همانڪه مرا عاشقانه برد از یاد
منم، همان ڪه براے تو عاشقانه سرود
چگونه دل بسپارم به آدمے جز تو؟
در این زمانه به تو هیچڪس شبیه نبود
#ابوالفضلحمامے
....با زبان گریه از دنیا شڪایت میڪنم
از لب خندان مردم نیز، حیرت میڪنم
از گِلے دیگر مرا شاید پدید آوردهاند
در ڪنار دیگران احساس غربت میڪنم...
جان شیرین را فداے عشق ڪردم، خوب شد
من به هر ڪس دشمنم باشد محبت میڪنم
سرگذشتم بس ڪه غمگین است حتے سنگها
اشک میریزند تا از خویش صحبت میڪنم
بهترین نعمت سڪوت است و من ِ بیهمزبان
با زبان واڪردنم ڪفران نعمت میڪنم ...
#سجادسامانے
....روزها فڪر من این است و همه شب سخنم
ڪه چرا غافل از احوال دل خویشتنم
اے خوش آن روز ڪه پرواز ڪنم تا بر دوست
به هواے سر ڪویش پر و بالے بزنم
از ڪجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟
به ڪجا مے روم آخر ننمایے وطنم
مانده ام سخت عجب ڪز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده ست مراد وے از این ساختنم
من به خود نامدم اینجا ڪه به خود باز روم
آنڪه آورد مرا باز برد در وطنم
#مرغباغملڪوتمنیمازعالمخاڪ
چند روزے قفسے ساخته اند از بدنم
#مولانا
....تا هستم اے رفیق ! ندانے ڪه ڪیستم
روزے سراغ وقت من آیے ڪه نیستم
در آستان مرگ ڪه زندان زندگیست ،
تهمت به خویشتن نتوان زد ڪه زیستم
پیداست از گلاب سرشڪم ڪه من چو گل
یک روز خنده ڪردم و عمرے گریستم
طے شد دو بیست سالم و انگار ڪن دویست
چون بخت و ڪام نیست ، چه سود از دویستم ؟
گوهرشناس نیست در این شهر شهریار !
من در صف خَزَف چه بگویم ڪه چیستم ...
#شهریار
....من ردای عاشقی را در جوانی باختم
دوختم اندازه بر دوش رقیب انداختم
سالهاطی شدزعمرمن ولیکن روزوشب
بیقراری کردم و با بی قراری ساختم
چونگذشتعهدشبابم بافراغ وبیکسی
یاد او شد همدمم بااین جدایی ساختم
گرچه دور از اوشدم در عنفوان عاشقی
لیک تنها بر دوصد از لشکر غم تاختم
برلبم مهرسکوتاست وزبانقاصر ٬ ولی
قصههایعاشقیدرخوابورویا ساختم
بهترین راه فرار از عاشقی دیوانگیست
گرچه تاوانیعظیم باخون دل پرداختم
#مولانا
....جانمازم را به سمتت بی وضو وا کرده ام
من خـدای گمشـــده را تازه پیـــدا کرده ام
سوی مسجد رفته ام هربار،مقصودم تویی
من تعهّـد با تو در این خـــانه امضـــا کرده ام
در دلم پیچیـده عطـرت بر تنــم دستانِ تو
سفت آغوشت گرفتـم یادِ بـودا کرده ام !
صـد هـــزاران راه را بیراهـه می پیــموده ام
حـال امّـا کـفشِ ایمــان را ببین پـا کرده ام
رازِ آن دیـوارِ کج از خـشـــتِ اول بر ملاست
مـن ، تقــلّا بر بنـــــایش تا ثریــــا کرده ام
مثلِ گـــرمای تنِ مــــادر پُـر از آرامشـــی
یــادِ دورانِ قشـــنگِ کــــودکی را کرده ام
#عاطفه_بابائی
....بوسیدنت
بی قراری را مداوا میکند بوسیدنت
خانه را آرام و زیبا میکند بوسیدنت
در غزلهایم شبی غوغای عشقت را بخوان
واژه را یکباره شیدا میکند بوسیدنت
ساحلم با موج عشقت بار دیگر جان گرفت
شاعرت را غرق دریا میکند بوسیدنت
باز امشب روزگارم را دگرگون کردهای
سرنوشتی تازه برپا میکند بوسیدنت
فصل بی پایانِ مستی را شکوفا میکنی
در خزانم قصد گرما میکند بوسیدنت
#مهدی_ملکی_الف
....ای آنکه مرا کشته و هم برده سرم را
خواندی ز لب مدعیانت خبرم را ؟
هم گفته جراید که منم در به در تو
هم شاهد عادل، بنگر چشم ترم را!
دلداده ی تو بودم و در جنگ مقابل
در پیش تو یکباره شکستم سپرم را
دیدی اگرم تیغ زدی هیچ نگفتم ؟
حتی به تو دادم سر و قلب و جگرم را
تا گفت فلانی چه عجب گوشه نشین شد
خندیدی و گفتی که بیاور تبرم را !
در جمع رقیبان نفسم تنگ شد و تو
دیدی دل خود را و ندیدی اثرم را
با خنده ی اول دل من را بشکستی
با قهقهه.. آتش زده ای بال و پرم را
#محمد_علی_ناطقی
....مے شود دل بشوے من ضربانت باشم؟
یا ڪه چون خون بخروشے شریانت باشم؟
مے شود خستگے ات رفع ڪنم حتے ڪم؟
توے جانت بروم تا ڪه توانت باشم؟
مشڪلے نیست ڪمے شعر و غزل هم بشوی؟
تا ڪه من شاعرِ ابیاتِ روانت باشم؟
من به افتادگیِ خاک، قسم خواهم خورد
ڪه بیایے تو اگر خاڪِ مڪانت باشم
مے شود محض خدا با همه ےدلبرے ات
تو چنین باشے و من نیز چنانت باشم؟
این همه ناز نڪن عشوه نیا دلبرڪم
بیخیالَش تو بگو تا ڪه همانت باشم
....هر که آمد نظرے داشت به صحراے دلم
نظرے داشته هر کس به الفباے دلم
نفسِ خاطره ها تنگ شد از دورے تو
تو چه میدانے از احساسِ فریباے دلم
آخرینِ خواهشِ من دیدنِ چشمانِ تو بود
باز کن پنجره را سوے تمناے دلم
یڪ طرف عشقِ تو و سوے دگر ماتمِ من
خسته ام از خودم و تڪ تکِ غمهاے دلم
آمدے دل ببرے جانِ مرا هم بردی
واے بر حالِ من و حالِ زلیخاے دلم
نه کسے در دلِ من جاے تو را میگیرد
نه کسے مانده به پاے من و رویاے دلم
با خیالِ تو به سر بردم و افسوس که تو
همه ے عمر نشستے به تماشاے دلم
من و دل گریه کُنان دست به دامانِ توایم
دلِ تو سوخته از غصه ے فرداے دلم
محرم_زمانے
.
...عذر میخواهم که بیتابم، جسارت می کنم
این دل دیوانه را هر شب نصیحت می کنم
عقل را گم کرده ام در راه عشق و عاشقی
در غم هجران تو ذکر مصیبت می کنم
شور و شری از نگاه و غمزه ات برپاست که
بی خود از خود گشته و احساس وحشت میکنم
بی تو بیماری حزینم، کنج تنهایی نشین
شاعرانه با غزلهایم طبابت میکنم
بارها پرسیده ام از خود، مگر دیوانه ای
کو نگار با وفا؟ خود را شماتت میکنم
....تو آن شمعی ومن پروانه ی تو
تو عاشق پيشه، من دیوانه ی تو
تو درهرمحفلی سکنا گرفتی
منم بادی به دور خانه ی تو
تو با عشقت زدی آتش به جانم
که سوخته هم می و میخانه ی تو
گرفتی ازوجودم عشق مستی
زده آتش به جان مستانه ی تو
چنین بی رحم بودی ای عزيزم
که کشتی این دلِ جانانه یِ تو
تو رفتی از کنارم یار خوبم
به جان آتش زده بتخانه یِ تو
#پروانه_باقری
