fa
Feedback
.....کلبه شعر.....

.....کلبه شعر.....

رفتن به کانال در Telegram

به کانال کلبه شعر خوش آمدید خواهم که به سینه ات نهم سینه خود را تا دل به تو گوید غم دیرینه خود را .............. @N50019 ............ لینک کانال رو به دوستان خود معرفی کنید ؛ @hamnafasane1

نمایش بیشتر
740
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-17 روز
-1030 روز
آرشیو پست ها
....مایه ی درد است بیداری مرد آه ازین بیداری پر داغ و درد  خفتگان را گر سبکباری خوش است شبروان را رنج بیداری خوش است  گرچه بیداری همه حیف است و کاش ای دل دیدارجو  بیدار باش  هم به بیداری توانی پی سپرد خفته هرگز ره به مقصودی نبرد  پر ز درد است آینه ، پیداست این چشم گریان می نهد بر آستین هر طرف تا چشم می بیند شب است آسمان کور شب بی کوکب است  آینه می گرید از بخت سیاه گریه ی آیینه بی اشک است و آه  در چنین شب های بی فریاد رس روز خوش در خواب باید دید و بس #هوشنگ_ابتهاج

....به شوق لعل جان بخشی که درمان جهان با اوست چه طوفان می کند این موج ِ خون در جان ِ پُر دردم وفاداری طریق عشق مردان است و جانبازان چه نامردم اگر زین راهِِ خون آلود برگردم در آن شب های طوفانی که عالم زیر رو می شد نهانی شبچراغ عشق را در سینه پروردم برآر ای بذر پنهانی سر از خواب ِِ زمستانی که از هر ذره ی دل آفتابی بر تو گستردم ز خوبی آب پاکی ریختم بر دست بدخواهان دلی در آتش افکندم،سیاووشی برآوردم چراغ دیده روشن کن که من چون سایه شب تا روز ز خاکستر نشین ِ سینه آتش وام می کردم هوشنگ_ابتهاج

....پرتویی از آفتاب و روز روشن می کشم شاخه ای گل در میان باغ و گلشن می کشم نفس ومریم و نسرین و یاس و ارغوان و نسترن زنبق و آلاله و ریحان و سوسن می کشم لا به لای اینهمه زیبایی و لطف و صفا طاقتی افزونتر از تقدیر آهن می کشم بس که اختر دارد این مجموعه مهر و وفا شعله آتش به تار و پود خرمن می کشم از تگرگ آباد صحرای پر از خوف خطر جاده ای تا انتهای دشت ایمن می کشم در خیال خلسه های عطر و بوی دامنش از تمام لحظه های رفته دامن می کشم چون صنوبرها که با روئیدن صبح سپید خط بطلان در شبانگاه تلاجن می کشم در تب و تاب نگاه و فصل سبز نوبهار روی قاب زندگی تصویری از زن می کشم

....هرچند که هرگز نرسیدم به وصالت عمری که حرام تو شد ای عشق حلالت! طاووسی و حُسنت قفس پر زدن توست ای مرغ گرفتار! چه سود از پر و بالت پرسیدی‌ام از عشق و جوابی نشنیدی بشنو که سزاوار سکوت است سؤالت یک بار به اصرار تو عاشق شدم ای دل این‌ بار اگر اصرار کنی، وای به حالت!

....جانِ بی جان مرا قراری نیست بیا زیبا نگارم که همه قرار من تویی بیرون شو از پس ماه که ماه من تویی فاش کن خود را به من که همه مشهود من تویی گر ساغر و می و پیمانه دهندم زِ مستی می نمی خواهم که همه مستی من تویی عُمری نشستم به انتظارِ نگاهی به نگاهم بشکن این آیینه را که نگاهِ من تویی بس که نَخُفتم همه شب سویی ندارد چشمانم بیا که همه سوی چشمانم تویی عهد بستم که نباشم آشنای تو چه کنم عهد شکستم که همه آشنای من تویی

نگاهم کن که دلتنگ توام بانـــوی من لطفاً پریشانم بیا دستی بکش بر موی من لطفاً   تو سردت می شود خوابت میآید استرس داری سرت را زودتـــر بگذار بـــر بازوی من لطفاً   بد است ایـــن نـــور، نور ِ مستقیـــمِ آفتــابِ بد! تو خورشیدم شو و چشمی بچرخان سوی من لطفاً   چرا این مبلها اینقدر بی رحمانه دور از هم…؟ بیــا بنشین کمـــی نزدیکتـر پهلــوی من لطفاً   شبیه کوچه ای بی عابرم انگشتهایت را بگو تا رد شوند از لابلای مـــوی من لطفاً   ندارد بالش اصلاً این هواپیما تو مثل ماه سرت را باز هم بگذار بر زانوی من لطفاً نمی خواهم بخوابم دوست دارم دستهایت را- ببینم، این پتــو را هی نکش بر روی من لطفاً   من از استاد دانشگاه بودن خسته ام بنشین به جای این همه شاگـــرد رویاروی من لطفاً   بیــــا و در لبـــاس میهمـــاندار هـــواپیمــــــــــا بگو: این چشم! این لبهام! این گیسوی من! لطفاً…!   خودت خم شو نگاهم کن ببوس آهسته نازم کن بگو امشب بنوش از قهــــوه با لیمـــوی من لطفاً   ببر با خود درون باغ یک افسانه خوابم کن بگو خنجر بساز از گوشۀ ابروی من لطفاً   …شکارت می کنم گم می شوی…با گریه می گویم: پری! برگــرد سمت شیشـه ی جادوی من لطفاً!   شکارت می کنم خون تو را در کاســه می نوشم تنت مِه می شودکم کم…بخواب آهوی من! لطفا…   من از این «ارتفاع پست» می ترسم تو با من باش شبیه ماه بنشین تا سحـر پهلــــوی من لطفاً… #محمد_سعید_میرزایی دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر 🥀

به غیر از آینه، کس روبه‌روی بستر نیست و چشم آینه جز ما به سوی دیگر نیست چنان در آینه خورده گره تنم به تنت که خود، تمیزِ تو و من ز هم میسر نیست هزار بار کتاب تن تو را خواندم هنوز فصلی از آن کهنه و مکرر نیست برای تو همه از خوبی تو می گوید اگرچه آینه چون شاعرت سخنور نیست ولی از آینه چیزی مپرس از من پرس که او به راز تنت از من آشناتر نیست تن تو بوی خود افشانده در تمام اتاق وگرنه هیچ گلی این چنین معطر نیست به انتهای جهان می رسیم در خلئی که جز نفس نفس، آنجا صدای دیگر نیست خوشا رسیدن با هم که حالتی خوش‌تر ز حالت تو در آن لحظه های آخر نیست #حسین_منزوی دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر 🥀

ای کاش بپوشی تن باران زده ام را ساحل بشوی سینه ی طوفان زده ام را پاییز شده چشم من از کوچ  نگاهت دریاب کنون قامت آبان زده ام را از شور نگاهت ،شده دل بی سر و سامان سامان که دهد دامن بحران زده ام را؟ از سیل سکوت تو پر از جوش و خروشم دریا نشوی بستر طغیان زده ام را؟ تبعیدی ام از بوسه ی ممنوعه ی داغت جنت نپذیرد تن عصیان زده ام را ای کاش که در همهمه ی هجمه ی هجران مهتاب شوی سایه ی حیران زده ام را لیلا نشوم تا که ننوشم تب صحرا مجنون !  بِنِگَر روح بیابان زده ام را با مرهمی از مهر و مه و بوسه ی دیدار درمان بکن این زخم زمستان زده ام را #زیبا_حسینی_جیرندهی دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر 🥀

گاهی چنان بدم که مبادا ببینی‌ام حتی اگر به دیده‌ی رویا ببینی‌ام من صورتم که به صورت شعرم شبیه نیست بر این گمان مباش که زیبا ببینی‌ام شاعر شنیدنی‌ست ولی میل، میل توست آماده‌ای که بش‍نوی‌ام یا ببینی‌ام؟ این واژه‌ها صراحتِ تنهایی من‌اند با این همه مخواه که تنها ببینی‌ام مبهوت می‌شوی اگر از روزن‌ات شبی بی خویش در سماع غزلها ببینی‌ام یک قطره‌ام و گاه چنان موج می‌زنم در خود که ناگزیری دریا ببینی‌ام شبهای شعرخوانی من بی‌فروغ نیست اما تو با چراغ بیا تا ببی‍نی‌ام ...   #محمدعلی_بهمنی دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر 🥀

قسم به حال و هوای همیشه بارانی كه با تبسمت آیینه ی بهارانی! میان این همه زن هیج کس شبیه تو نیست به ماه، آینه، خورشید، چشمه... میمانی! منی که این همه از بغض و آه می گفتم تو  آمدی، که مرا با غزل بخندانی و عشق حادثه ی روزگار من شده است دوباره در دل من سبز شد به آسانی چقْدر دلخوشم از این که دوستت دارم تمام دلخوشی من تویی و می دانی از این که با منی از سرنوشت ممنونم چه غم کنار تو از روزهاي طوفاني! اگر خطا نکنم رودکیست استادت که حرف می زنی با لهجه ی خراسانی در این دقایق شب رو به روی پنجره‌ام نشسته زل زده ام در زلال چشمانی... که مثل هر شب د‌یگر هنوز می گویند: "تمام می‌ شود این انتظار طولانی! دوباره فرصت دیدار می ‌رسد فردوس" چه لحظه ایست رسیدن به ماه پیشانی! #فردوس_اعظم دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر 🥀

چشم ساقی چو من از باده خرابست امشب حیف از آن دیده که آماده خوابست امشب قمرا! پرده بر افکن که ز شرم رخ تو چهره ماه فلک زیر نقابست امشب نور روی قمر و عکس می و پرتو شمع چهره بگشا که شب ترک حجابست امشب با دل سوخته پروانه به شمعی می‌گفت دادن بوسه به عشاق ثوابست امشب چون بهار انده فردا مخور و باده بخور که همین یک نفس از عمر حسابست امشب #ملک‌الشعرا_بهار دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر 🥀

تو گمی درمن و من درتو گمم باورکن جز دراین شعر نشان و اثری ازما نیست من و تو ساحل و دریای همیم اما نه! ساحل اینقدر که درفاصله با دریا نیست! #محمد_علی_بهمنی دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر 🥀

#برای_تو_ک_میدانی_زندگیمی ....جانِ بی جان مرا قراری نیست بیا زیبا نگارم که همه قرار من تویی بیرون شو از پس ماه که ماه من تویی فاش کن خود را به من که همه مشهود من تویی گر ساغر و می و پیمانه دهندم زِ مستی می نمی خواهم که همه مستی من تویی عُمری نشستم به انتظارِ نگاهی به نگاهم بشکن این آیینه را که نگاهِ من تویی بس که نَخُفتم همه شب سویی ندارد چشمانم بیا که همه سوی چشمانم تویی عهد بستم که نباشم آشنای تو چه کنم عهد شکستم که همه آشنای من تویی

. ....اڪَر منعم ڪند دین از          شراب خون ڪَیرایت...          دو فنجان قهوه می‌نوشم                         به یاد مردمڪـهایت..!! دو فال قهوه می‌ڪَـیرم         سپس شاید بدانم ڪِی،                 میسر می‌شود همراه                       هم فال و تماشایت....!! ُ#غلامرضا_طریقی

.              ....دلم             بردے بيا          ...جانم فدايت...      بسازم با  همه جور و جفايت...           اڪَر ترڪم ڪنی....                ....ميميرم از غم....        شده حڪ روے قلبم جاے پايت...!! #رضا_پناهيان_الوارس

....ای کاش  چو پروانه پری داشته باشم تا گاه به کویت گذری داشته باشم گر دولت دیدار تو در خانه ندارم ای کاش که در رهگذری داشته باشم از فیض حضور تو اگر دورم و محروم از دور به رویت نظری داشته باشم گویند که یار دگری جوی و ندانند بایست که قلب دگری داشته باشم هم صحبتی و بوس وکنارت همه گو هیچ من از تو نباید خبری داشته باشم ؟ ‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌

#برای_تو_ک_میدانی_جااانمی یک نفر هست که  ارام کند جانم  را او طبیبیست که ماهر شده درمانم را اوست انگیزه ی این زندگی و هستی من دل به دریا زدم و اوست همان کشتی من با نگاهش به من امید به ماندن داده شعرهایش به من این قدرت خواندن داده شده چون اب حیاتم که از او جان دارم من به اعجاز سخن گفتنش ایمان  دارم گر نگاهم کند، از هر حرکت  می مانم هر نکاهش به خودم را  برکت  می دانم او خدا نیست ولی معجزه از او دیدم در سکوتش همه  اواز و غزل بشنیدم تک سواریست که امد و مرا احیا کرد جان بمن داد و دگر باره مرا  بر پا کرد تا نفس میکشم  و عمر به  دنیا  دارم دل  به  او بسته و  امید به فردا دارم ‌‌‎‌

درین سرای بی‌کسی، کسی به در نمی‌زند به دشتِ پُرملال ما پرنده پَر نمی‌زند یکی زِ شب‌گرفتگان چراغ بر نمی‌کُند کسی به کوچه‌سارِ شب درِ سحر نمی‌زند نشسته‌ام در انتظارِ این غبارِ بی‌سوار دریغ کز شبی چنین سپیده سرنمی‌زند گذرگهی است پُر ستم که اندراو به غیر غم یکی صلای آشنا به رهگذر نمی‌زند دل خراب من دگر خراب‌تر نمی‌شود که خنجر غمت از این خراب‌تر نمی‌زند! چه چشم پاسخ است از این دریچه‌های بسته‌ات؟ برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی‌زند! نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی‌زند... #هوشنگ_ابتهاج دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر 🥀

هر نفس می رسد از سینه ام این ناله به گوش که در این خانه دلی هست به هیچش مفروش! چون به هیچش نفروشم؟ که به هیچش نخرند هرکه بار غم یاری نکشیده ست به دوش سنگدل، گویدم از سیم تنان روی بتاب بی هنر ، گویدم از نوش لبان چشم بپوش #فریدون_مشیری دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر 🥀