🌻 الفبا
رفتن به کانال در Telegram
مجله الفبا روزنه ای برای اشتراک گذاری مطالبی در زمینه فرهنگ، تربیت و آموزش است. الفبا متعلق به معلمان، مادران و پدرانی است که عاشقانه در تربیت فرزندان این مرز و بوم و اعتلای فرهنگ جامعه می کوشند. با ما در ارتباط باشید: @forcontactt
نمایش بیشتر2 440
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
-3330 روز
آرشیو پست ها
2 440
🔶 مصوبه جدید برای دانشآموزان؛ شرایط «تک ماده» تغییر کرد
▫️بنابر اعلام محمدمهدی کاظمی، معاون متوسطه وزیر آموزش و پرورش، با توجه به مصوبه جدید شورای عالی آموزش و پرورش، از این پس برای فارغ التحصیلی دانشآموزان، چنانچه آخرین نمره دانشآموزی در ۴ عنوان درس «نهایی» (از مجموع دروس دوره دوم متوسطه) حداقل ۷ و معدل کل آن نیز بیش از ۱۰ باشد (حدنصاب قبولی را در ۴ عنوان درسی نهایی کسب نکرده باشد) میتواند با استفاده از تبصره و یا همان «تک ماده» فارغالتحصیل شود./ ایسنا
پیوستن به کانال الفبا 👇
🌼 @alefbaaa
2 440
🔶 محبت به فرزند هرگز زیادی نیست
اگر والدین، بیشتر نگران کم توجهی به فرزندان خود و کم تر نگران لوس شدن آنها بودند، دنیا جای بهتری می شد.
غالبا به فکر کودکان فراوانی می افتم که دستخوش پرکاری والدین، خودخواهی آنها و یا مشغله های فکری بیش از حدشان بوده اند و در نتیجه نیازهایشان نادیده مانده است، ولی هرگز به کودکی که به خاطر محبت بسیار زیاد والدینش بدتر شده باشد بر نخورده ام. به هیچ وجه امکان ندارد کودک از محبت آسیب ببیند.
چیزی که به عنوان لوس شدن کودک در ذهن من است نتیجه ابراز محبت زیاد نیست، بلکه ناشی از دادن چیزهای دیگر به جای محبت به اوست، چیزهایی مثل چشم پوشی از خطا، انتظارات اندک و دادن چیزهای جورواجور.
وقتی والدین حدودی برای بچه ها قرار نمی دهند، یا انتظاراتشان از آنان را به خاطر مهربان جلوه دادن خودشان کم می کنند، و یا وقتی اسباب بازی یا غذا یا هدایا را جایگزین محبت یا توجه واقعی می کنند، آنوقت کودکان آسیب می بینند.
📚 کتاب ده اصل فرزند پروری، لارنس اشتاینبرگ
پیوستن به کانال الفبا 👇
🌼 @alefbaaa
2 440
🔶 ادامه ... / جهانگیر خطاط
استاد سراپا گوش و منتظر نتیجه داستان.
باهیجان پرسید:
حالا بگو ببینم خطاط درس را ادامه داد؟
عرض کردم:
بله قربان
مگر میشد حرف بازرس و نماینده شما را زمین گذاشت؟
استاد ادامه داد:
تصدیق دیپلم را گرفت؟
حالا کجاست؟
چه کار میکند؟
عرض کردم:
ایشان
پزشک است مطبشان در زرقان
و ضمنا رئیس شورای شهر هستند.
با جهانگیر که در کنارم نشسته بود بلند شدیم
تعظیمی دوباره به استاد کردیم
جهانگیر گفت:
استاد شاگردتان جهانگیر هستم
اینجا به زیارتتان امده ام
سکوت معناداری بر جمع مستولی گشت.
همه منتظر کلام بعدی استاد بودند.
استاد با کهولت سن و با سختی از جای خود برخاست ...
و دو دست نحیفش را با هدف تشویق بالا برد.
و میهمانان نیز
یکی از حاضران پرسید:
استاد به افتخار چه کسی دست زدید؟
بازرس، معلم یا خطاط؟
استاد:
به افتخار خودم
به هوش بهمن بیگی باید آفرین گفت
که خوب می دانست چه کسی سزاوار بازرس ومعلمی
و چه کسی متعلم خوبی است.
▫️هادی بهمنی بهلولی/دی ماه ۱۳۸۳ شیراز
🌼 پیوستن به کانال الفبا 👇
🌼 @alefbaaa
2 440
🔶 داستانک/ جهانگیر خطاط
ذکر خاطره در حضور استاد بهمن بیگی
دبستان عشایری ما در قشلاق ایل واقع در منطقه خورموج بوشهر بود.
من کلاس پنجم و جهانگیر کلاس دوم بود.
معلم ما شادروان هارون شمشیری بود.
روزی آقای فریدون رستمی بازرس اداره تعلیمات عشایری به مدرسه امد تا ازپیشرفت درسی شاگردان گزارش تهیه کند.
بازرس: بچه ها کی پای تخته حاضر میشود تا درس بپرسم؟
همه بچه ها رفتند پای تخته
با همهمه آقا من، آقا ازمن بپرسید.
بازرس که از استقبال بچه ها به وجد آمده بود، با تحسین شاگردان، جهانگیر راکه بیشتر برای پاسخگویی اصرار میورزید، پای تخته نگه داشت وبقیه را دعوت به نشستن کرد.
بازرس:
پسر خودت را معرفی کن ببینم
جهانگیر:
به نام خدا
جهانگیر بهمنی کلاس دوم دبستان شهبازی بفرمایید:
بازرس:
آفرین اسم قشنگی داری میتونی آنرا باخط نستعلیق روی تخته بنویسی؟
جهانگیر:
بله البته که میتوانم
آقا لطفا کلمه سخت تری بگویید.
این که خیلی ساده است.
کلاس در طعم سکوت فرو نشست
دستها روی جفت پا
دو چشم به روبرو
فصل نزول آیه بهت فرا رسید
معلم به انتظار دیدن ثمر تلاش
قامت کودکانه، چگونه او را برمی کشد
مسئولیت بر دوش تنها شاگرد
قلبها در تپشی بی انتها
ثانیه ها، روی حجم ثانیه ها
کودک به تخته نزدیک شد
تمام شهامت اجدادی را
با گردش گچ سپید،
با احساس تمام و با خط نستعلیق
بر تخته کشید
وقتی دست او در امتداد بدن به آرامش نشست
نام او را همه بر لب زمزمه کردند
در گوشه سمت راست بالا
به خط خوش
این واژه می درخشید
"جهانگیر"
نگاه توام با غرور معلم با لبخند رضایت بخش بازرس به هم آمیخت.
بازرس دستی از سر محبت بر سر جهانگیر کشید و گفت:
آفرین از امروز من ترا خطاط صدا میزنم.
بهار آن سال در مسیر کوچ پدرم بیمار و در بیمارستان بستری گردید.
و جهانگیر ناچار به ترک تحصیل و به چوپانی گوسفندان پرداخت.
کوچ ایل به ییلاق رسید و چادر سفید دبستان به همت حاج حسین شهبازی در سیاخ دارنگان به اهتزاز در آمد و دانش اموزان تحصیل را آغاز کردند و جهانگیر چوپانی را تداوم.
روزی از روزها اقای بازرس در مدرسه حاضر شد و بانگاهی به چهره منتظر بچه ها که آماده حضور در پای تخته بودند، صدا زد خطاط بیاد پای تخته.
نگاه ها بهم دوخته شد و بازرس متعجب از عدم حضور خطاط ...
یکی از شاگردان گفت: آقا اجازه؟
خطاط نیست، من بیام؟
بازرس با کنجکاوی که چرا نیست؟
معلم:
پدر خطاط بیمار شد و جهانگیر برای مراقبت از گوسفندان ترک تحصیل کرد.
بازرس دلسوز و متعهد آهی از دل کشید
روی صندلی نشست و دست روی پیشانی گذاشت.
او خطاب به معلم گفت:
اقای معلم تا خطاط به کلاس و مدرسه برنگردد من نه درس میپرسم و نه گزارش
معلم که تلاشهای قبلی اش برای برگرداندن جهانگیر به مدرسه نتیجه نداده بود با ناباوری از یکی از شاگردان خواست به همراه پدرش دنبال جهانگیر رفته و او را به مدرسه بیاورند.
ساعتی گذشت.
همراهان جهانگیررا با لباس مندرس چوپانی و غذای پیچیده به لای سفره ای کوچک در کمر به مدرسه هدایت کردند.
جهانگیر وارد شد و سلام کرد.
اشک در چشمانش حلقه زده بود.
نمیدانست از غم بیماری پدر و رها کردن گوسفندان، گریه کند، یا از شوق دیدار همکلاسیها وکلاس ودرس، لبخند بزند.
نوازش محبت آمیز معلم و بازرس، او را دلداری داد.
بازرس:
عزیزم حیف است تو با استعداد خوب درس را رها کنی.
توباید درس بخوانی
من از همسایه ها میخوام در نگهداری گوسفندانتان کمک کنند تا تو درس بخوانی و از همکلاسیهات عقب نمونی.
توهم باید قول دهی درس بخونی
جهانگیر که به آرزوی خود رسیده بود،
چهره سوخته و لبان تشنه خود را با لبخند رضایت آراست ...
و گفت:
اقا اجازه ؟
درسته که مدرسه نمیام
ولی درس را ترک نکرده ام، روزها در کنار چوپانی کتابهایم را میخوانم.
شبها هم می نویسم تا از بچه ها عقب نمانم.
چشم. چشم آقا قول میدم
قول میدم درس بخونم تا دکتر بشم وپدرم و همه بیماران را درمان کنم.
او مصمم تر از قبل
بازهم پای تخته ایستاد و صدا زد آقای بازرس این دفعه کلمه سختی بگویید بنویسم ...
یا درسی را که از بچه ها پرسیدید از منم بپرسید.
بازرس او را در بغل کرفت
پیشانی آفتاب خورده او را بوسید.
شدت محبت معلم و بازرس اشک پشیمانی از ترک تحصیلی جهانگیر را جاری ساخت.
بازرس:
حالا شعری درباره درس خواندن بلدی بخونی؟
جهانگیر: بله البته که بلدم
سواد عصای پیریست
دوای چشم کوریست
از صبح تا سحر تابه غروب
مادرس میخوانیم خوب خوب
اگه آسمون ابری بشه
پنجشنبه یا جمعه بشه
ما اینو خوب میدونیم
که باید درس بخونیم
که باید درس بخونیم
در سال ۱۳۸۳ با جمع کثیری در محفلی در محضر استاد بهمن بیگی بودیم.
هر کس خاطره ای از تعلیمات عشایری بیان میکرد ...
نوبت به من رسید
داستان خطاط را با احساس تعریف کردم.
▫️ادامه در پست بعدی ...
پیوستن به کانال الفبا 👇
🌼 @alefbaaa
2 440
🌸 طبیعت اگر در ثریا هم باشد برخی از مردمان سرزمین من آن را به گند خواهند کشید.
ما آخرین مسافرای این سرزمین نیستیم، آب را، خاک پاس بداریم.
#الفبای_زندگی
پیوستن به کانال الفبا 👇
🌼 https://t.me/joinchat/AAAAAEFQ72qYt4G3Pgup2Q
2 440
🔶 علم بهتر است یا جهل
نتيجه آميختگى جهل و نادانی با وضعيت هاى متفاوت زندگى بشر
جهل + فقر = جُرم
جهل + ثروت = فساد
جهل + آزادی = هرج و مرج
جهل + قدرت = استبداد
جهل + دين = تروریسم
حال به جای جهل، علم و خِرَد باشد
علم با وضعيت هاى متفاوت زندگى چه می کند
علم + فقر = قناعت
علم + ثروت = کارآفرینی
علم + آزادی = نظم
علم + قدرت = عدالت
علم + دين = خدمت به هم نوع
پیوستن به کانال الفبا 👇
🌼 https://t.me/joinchat/AAAAAEFQ72qYt4G3Pgup2Q
2 440
یک خاطره/یک میوه فروش: این دفعه مهمان من!
هفت یا هشت سالم بود.
برای خرید میوه و سبزی با سفارش مادرم به مغازه محل رفتم.
اون موقع مثل حالا نبود که بچه رو تا دانشگاه هم همراهی کنی!
پنج تومن پول داخل یه زنبیل پلاستیکی قرمز رنگ که تقریباً هم قد خودم بود با یه تکه کاغذ از لیست سفارش.
میوه و سبزی رو خریدم کل مبلغ شد ۳۵ زار.
دور از چشم مادرم مابقی پول رو دادم یه کیک پنج زاری و یه نوشابه زرد کانادادرای از بقالی جنب میوه فروشی.
و روبروی میوه فروشی روی جدول نشستم و جای شما خالی نوش جان کردم.
خانه که برگشتم مادر گفت مابقی پولو چکار کردی؟
راستش ترسیدم بگم چکار کردم، گفتم بقیه پولی نبود …
مادر چیزی نگفت و زیر لب غرولندی کرد. منم متوجه اعتراض او نشدم.
داشتم از کاری که کرده بودم و کسی متوجه نشده بود احساس غرور میکردم اما اضطراب نهفته ای آزارم می داد.
پس فردا به اتفاق مادر به سبزی فروشی رفتم. اضطرابم بیشتر شده بود که یهو مادر پرسید آقای صبوری (رحمت خدا بر او باد …) میوه و سبزی گران شده؟ گفت نه همشیره.
گفت پس بقیه پول رو چرا به بچه پس ندادی؟
آقای صبوری که ظاهراً فیلم خوردن کیک و نوشابه از جلو چشمش مرور می شد با لبخندی زیبا رو به من کرد گفت: آبجی فراموش کردم ولی چشم طلبتون باشه.
دنیا رو سرم چرخ میخورد …
اگه حاجی لب باز می کرد و واقعیت رو می گفت، به خاطر دو گناه مجازات می شدم، یکی دروغ به مادرم یکی هم تهمت به حاج صبوری.
مادر از مغازه بیرون رفت. اما من داخل بودم.
حاجی رو به من کرد و گفت: این دفعه مهمان من!
ولی نمی دونم اگه تکرار بشه کسی مهمونت میکنه یا نه!
به خدا هنوزم بعد ۴۴ سال لبخند و پندش یادم هست!
بارها با خودم می گم این آدما کجان و چرا نیستن ... چرا تعدادشون کم شده آدمهایی از جنس بلور که نه كتاب های روانشناسی خوندن و نه مال زیادی داشتن که ببخشند …
ولی تهمت رو به جان خریدن تا دلی پریشون نشه …
#پرویز_پرستویی
پیوستن به کانال الفبا 👇
🌼 @alefbaaa
2 440
🔶آموزش عمومی هوش مصنوعی در مالزی
🔸«دادهها، نفتِ روزگار ما هستند».
انور ابراهیم نخستوزیر مالزی هشدار داد که این کشور نباید در رقابت برای استفاده از هوش مصنوعی عقب بماند.
دولت مالزی در همکاری با شرکت اینتل یک دوره آموزشی رایگان درباره هوش مصنوعی به نام «هوش مصنوعی برای مردم» را راهاندازی کرد که به شکل عمومی برای مردم این کشور در دسترس بوده و هدف از آن ارتقای مهارتهای نیروی کاری است که ممکن است امنیت شغلیاش در آینده تحتالشعاع پیشرفتهای هوش مصنوعی قرار گیرد.
دولت مالزی در یک برآورد بلندپروازانه اعلام کرده است که هوش مصنوعی مولد میتواند تا یکچهارم از تولید ناخالص داخلی این کشور را به خود اختصاص دهد، یعنی چیزی در حدود ۱۱۳ میلیارد دلار.
وزیر اقتصاد مالزی نیز با تاکید بر اهمیت فناوریهای نوین در اقتصاد این کشور گفت که «دادهها، نفتِ روزگار ما هستند».
منبع:
South China Morning Post
منتشر شده در سایت گرداب، ۲۷ دی ۱۴۰۲
#هوش_مصنوعی #تکنولوژی #فناوری #مالزی
پیوستن به کانال الفبا 👇
🌼 @alefbaaa
2 440
🔶 ممنوعیت فیلمبرداری معلم بلاگرها از دانشآموزان
مدیر کل آموزش و پرورش شهرستانهای استان تهران:
🔸حریم خصوصی نه فقط در مدرسه و کلاس درس بلکه در تمام ابعاد زندگی شهروندان باید مورد توجه قرار گیرد.
🔸ضبط صدا و تصویر افراد بدون اجازه و اطلاع آنها به لحاظ شرعی و قانونی تخلف است.
🔸هر گونه ورود به حریم خصوصی دانشآموزان ممنوع است مگر آنکه در مدرسه جشنی برگزار شده باشد و کادر مدرسه و خانوادهها در جریان باشند؛ در چنین شرایطی اجازه فیلمبرداری وجود دارد/خبرگزاری تسنیم
عضویت در کانال الفبا 👇
🌼 @alefbaaa
2 440
🌸 اسکمبولندهای آموزشی
در انیمیشن پینوکیو ۳۰۰۰، شهردار اسکمبولی از دست بچه ها و اهالی شهر که مطیع او نیستند و قدر زحمت های او را نمی دانند ناراحت است.
پینوکیو که خود یک ربات است و گول حرف های او را خورده است با همدردی می گوید: «اگر همه بچه ها ربات بودند خیلی بهتر بود» و شهردار اسکمبولی در پاسخ می گوید «ایده خوبی است».
وی با بردن بچه ها به اسکمبولند که آن را برای بازی و شادی ساخته است این ایده را عملی می کند.
شهردار اسکمبولی با سوار کردن بچه ها به یک دستگاه بازی آنها را از تونلی عبور می دهد و همه آنها را تبدیل به ربات های شبیه هم می کند که کاملاً تحت فرمان او هستند.
امروزه ما با اسکمبولندهایی به نام مدرسه روبرو هستیم. بسیاری از نظام های آموزشی و به تبع آن مدارس عمده فعالیت شان تولید انبوه آدم های همشکل و سازگار است.
این اسکمبولندهای آموزشی در واقع عزمی جز این ندارند که رشد کودکان را به قالب های سازگار با اطاعت و فرمانبرداریِ محض محدود سازند.
از کتاب "تربیت برای پرسیدن"
پیوستن به کانال الفبا 👇
🌼 @alefbaaa
2 440
🌸 ۳۰ کاری که هر کودک قبل از ۱۲ سالگی باید انجام دهد.
در روزگاری نه چندان دور پاره شدن سر زانوهای شلوار بچهها، لباسهای گلی و خاكی، زمین خوردنها، زخمها و سر شكستنها و ... همه و همه، بخشی از نگرانی هر روزه ی پدر و مادرهایی بود كه صاحب فرزندان كوچك بودند. اما با آمدن بازیهای كامپیوتری و رواج زندگی آپارتمان نشینی، دیگر خبری از بازیهای گذشته و هیاهوی كودكان نیست.
تحقیقات نشان میدهد که شعاع حركتی كودكان در طول ۴۰ سال گذشته نزدیك به ۹۰ درصد كاهش داشته است. در گذشته كودكان ساعتها در فضاهای باز و وسیع بازی میكردند. اما امروزه این فضاها به اتاقها و آپارتمانهای كوچك محدود شده است. بیتحركی بچهها تا جایی پیش رفته كه متخصصان سلامت كودكان، فهرستی از كارهایی را تهیه كردهاند كه كودكان باید تا قبل از رسیدن به ۱۲ سالگی آنها را امتحان كرده باشند. با كامل كردن این فهرست میتوان مطمئن بود، كودك شما حداقل بخشی از مهارتهای لازم در زندگی خود را پیدا كرده و حداقل لذت را از دوران كودكی خود برده است. این فهرست ابتدا شامل ۴۰۰ پیشنهاد مختلف بود كه با انجام تحقیقاتی روی هزاران پدر و مادر و یادآوری خاطرات گذشته ی آنها از بازی كردن به دست آمد.
۱. بالا رفتن از درخت
۲. چادر زدن در طبیعت
۳. غلتیدن از روی یك تپه سرسبز
۴. دویدن زیر باران
۵. ساختن و به هوا فرستادن یك بادبادك
۶. ماهیگیری با تور و قلاب
۷. خوردن سیبی كه مستقیما از شاخه یك درخت جدا شده باشد
۸. برف بازی كردن
۹. كشیدن نقشه گنج
۱۰. گل بازی كردن
۱۱. ساختن سد برابر جریان آب
۱۲. بازی كردن در شنهای كنار دریا
۱۳. پریدن از روی طناب (طناب بازی كردن)
۱۴. خوردن توت فرنگی و تمشك در طبیعت
۱۵. رفتن به یك جزیره
۱۶. تماشای طلوع آفتاب
۱۷. بالا رفتن از یك كوه بلند
۱۸. رفتن به پشت یك آبشار
۱۹. غذا دادن به حیوانات و پرندگان
۲۰. شكار حشراتی مانند پروانه
۲۱. دیدن حیوانات وحشی حتی در باغوحش
۲۲. رفتن به فضای سبز و طبیعت هنگام شب
۲۳. كاشتن یك گل و پرورش آن
۲۴. شنا كردن در رودخانه
۲۵. قایق سواری كردن
۲۶. روشن كردن آتش بدون كبریت
۲۷. پیدا كردن مسیرهای مختلف روی نقشه و استفاده از قطب نما
۲۸. درست كردن غذا روی آتش
۲۹. پیدا كردن مختصات مكانی با كمك جیپیاس موبایل
۳۰. ساختن یك خانه جنگلی
عضویت در کانال الفبا 👇
🌼 @alefbaaa
2 440
🔶 داستانک: معلم جدید
در یکی از مدارس دور افتاده یاسوج معلمی دچار مشکل شد و موقتا برای یک ماه معلم جایگزینی بجای او شروع به تدریس کرد. این معلم جایگزین در یکی از کلاسها سوالی از دانش آموزی کرد که او نتوانست جواب دهد، بقیه دانش آموزان شروع به خندیدن و او را مسخره می کردند.
معلّم متوجّه شد که این دانش آموز از اعتماد بنفس پایینی برخوردار است و همواره توسّط هم کلاسی هایش مورد تمسخر قرار می گیرد.
زنگ آخر فرا رسید و وقتی دانش آموزان از کلاس خارج شدند، معلّم آن دانش آموز را فرا خواند و به او برگه ای داد که بیتی شعر روی آن نوشته شده بود و از او خواست همان طور که نام خود را حفظ کرده، آن بیت شعر را حفظ کند و با هیچ کس در مورد این موضوع صحبت نکند.
در روز دوم معلّم همان بیت شعر را روی تخته نوشت و به سرعت آن بیت شعر را پاک کرد و از بچّه ها خواست هر کس در آن زمان کوتاه توانسته شعر را حفظ کند، دستش را بالا ببرد.
هیچ کدام از دانش آموزان نتوانسته بود حفظ کند.
تنها کسی که دست خود را بالا برد و شعر را خواند همان دانش آموز دیروزی بود که مورد تمسخر بچّه ها بود.
بچّه ها از این که او توانسته در این فرصت کوتاه شعر را حفظ کند مات و مبهوت شدند.
معلّم خواست برای او کف بزنند و تشویقش کنند.
در طول این یک ماه، معلّم جدید هر روز همین کار را تکرار می کرد و از بچّه ها می خواست تشویقش کنند و او را مورد لطف و محبّت قرار می داد.
کم کم نگاه همکلاسی ها نسبت به آن دانش آموز تغییر کرد.
دیگر کسی او را مسخره نمی کرد.
آن دانش آموز خود نیز دارای اعتماد به نفس شد و احساس کرد دیگر آن شخصی که همواره معلّم سابقش "خِنگ" می نامید، نیست. پس دانش آموز تمام تلاش خود را می کرد که همواره آن احساس خوبِ برتر بودن و باهوش بودن و ارزشمند بودن در نظر دیگران را حفظ کند.
آن سال با معدّلی خوب قبول شد.
به کلاس های بالاتر رفت.
در کنکور شرکت کرد و وارد دانشگاه شد.
مدرک دکترای فوق تخصص پزشکی خود را گرفت و هم اکنون پدر پیوند کبد جهان است که در بیمارستان ابن سینای شیراز شهر صدرا صدها پیوند کبد انجام داده است.
این قصه دکتر علی ملک حسینی است که معلّمی با یک حرکت هوشمندانه مسیر زندگی او را عوض نمود.
آن معلم کسی نبود جز محمد بهمن بیگی، ابر مردی بزرگ که چون ستاره ای در دل شبهای سیاه روزگاران درخشید و معجزه کرد.
انسان ها دو نوعند:
نوع اوّل کلید خیر هستند. دستت را می گیرند و در بهتر شدنت کمک کرده و به تو احساس ارزشمند بودن می دهند.
نوع دوم انسان هایی هستند که با دیدن اوّلین شکستِ شخص، حس بی ارزشی و بدشانس بودن را به او منتقل می کنند.
عضویت در کانال الفبا 👇
🌼 @alefbaaa
2 440
🔸شما می توانید، مهر خود را به کودکان بدهید، ولی نباید اندیشه و سلیقه و آرزوی خود را به آنها بدهید.
🔸شما می توانید، جسم و تن آنها را در خانه نگاه دارید، ولی روح آنها باید در گستره ای از وسعت آینده پرورش یابد.
🔸شما می توانید، بکوشید مانند آنها باشید، ولی نکوشید تا آنها را مانند خود کنید؛ زیرا زمان به عقب باز نمی گردد و در بند دیروز نمی ماند.
🔸ما مالک فرزندان خود نیستیم، ما محافظ آنها هستیم.
#جبران_خلیل_جبران
عضویت در کانال الفبا 👇
🌼 @alefbaaa
2 440
داستانک: ذهن های گرسنه
یه ﻣﻌﻠﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺏ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﮐﻪ خیلی ﺧﻮﺵ ﺍﺧﻼﻕ ﺑﻮﺩ.
ﺍﻭﺍﺧﺮ ﺩﻭﺭﻩ ﯼ ﺧﺪﻣﺘﺶ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺁﺭﻭﻡ ﻭ ﺩﻭﺳﺖ داشتنی ...
ﺟﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺑﭽﮕﯿﻤﻮﻥ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ناراحتیش رو ببینیم
ﻭ ﻫﻤﻪ ﺳﺎﮐﺖ ﻣﻰ ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﺎﺵ
ﮔﻮﺵ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ.
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯿﮕﻔﺖ: ﻫﺮ ﺳﻮﺍﻟﯽ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﺑﭙﺮﺳﯿﺪ. ﺑﻠﺪ ﻧﺒﺎﺷﻢ ﻫﻢ ﻣﯿﺮﻡ مطالعه میکنم جواب میدم.
ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ ﺑﻪ ﻗﻀﯿﻪ ﺩﺭﻣﺎﻧﮕﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺯﻛﺮﻳﺎﻯ ﺭﺍﺯﻯ قصد ساختنش را داشتند.
ﺯﮐﺮﯾﺎﯼ ﺭﺍﺯﯼ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﭼﻬﺎﺭ ﺗﺎ ﺗﯿﮑﻪ ﮔﻮﺷﺖ ﺩﺭ ﭼﻬﺎﺭ ﻧﻘﻄﻪ ﺷﻬﺮ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ، ﻫﺮ ﺟﺎ ﻛﻪ ﺩﯾﺮﺗﺮ ﻓﺎﺳﺪ ﺷﺪ ﻫﻤاﻧﺠﺎ ﺩﺭﻣاﻧﮕﺎﻩ ﺭﻭ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﻨﯿﺪ.
ﺑﻌﺪ ﺳﻮﺍﻻﯼ ﻣﺎ ﺍﺯ ﺁﻗﺎ ﻣﻌﻠﻢ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ:
بچه ها: ﺳﮕﺎ ﮔﻮﺷﺘﺎ ﺭﻭ ﻧﺨﻮﺭﺩﻥ؟
معلم: ﻧﻪ ﺣﺘﻤﺎ ﮐﺴﯽ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺑﻮﺩﻩ. ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ!
بچه ها: ﺩﺯﺩﺍ ﮔﻮﺷﺘﺎ ﺭﻭ ﻧﺒﺮﺩﻥ؟
معلم: ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﺷﺎﻳﺪ ﮐﺴﯽ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺑﻮﺩﻩ.
بچه ها: ﮔﻮﺷﺘﺎ ﺭﻭ ﻛﻪ ﺑﺮﺍ ﻓﺎﺳﺪ ﺷﺪﻥ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ، ﺍﺳﺮﺍﻑ ﻧﺒﻮﺩ؟
معلم: ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺩﺭﻣﺎﻧﮕﺎﻩ، ﭼﻬﺎﺭ ﺗﯿﮑﻪ ﮔﻮﺷﺖ ﺍﯾﺮﺍﺩﯼ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﻛﻪ ﻓﺎﺳﺪ بشه.
بچه ها: ﺍﮔﻪ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺍﺯ ﮔﻮﺷﺘﺎ ﺳﺎﻟﻢ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﺎﺷﻦ، ﮐﺠﺎ ﺩﺭﻣﻮﻧﮕﺎﻩ ﺭﻭ میسازند؟
معلم: ﺳﻮﺍﻝ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﻮﺩ ﺣﺘﻤﺎ ﺻﺒﺮ ﻣﯿﮑﻨﻦ ﺑﺒﯿﻨﻨﺪ ﮐﺪﻭﻡ ﺗﻴﻜﻪ ﮔﻮﺷﺖ زودتر فاسد میشود.
بچه ها: ﺍﻭﻥ ﮔﻮﺷﺘﻪ ﮐﻪ ﺳﺎﻟﻢ ﻣﻮﻧﺪ ﺭﻭ ﺁﺧﺮﺵ ﻣﻴﺨﻮﺭﻧﺪ؟
معلم: ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﭘﺴﺮ ﺟﺎﻥ ﺣﺘﻤﺎ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻥ ﺩﻳﮕﻪ.
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺯ ﺟﺎیش بلند شد …
ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺖ در ﮐﻼﺱ ﯾﻪ ﮐﻢ ﻛﻪ ﺍﺭاﻡ ﺷﺪ ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺩﻭﺭﻩ ﯼ ﺧﺪﻣﺘﻢ ﺗﻤاﻡ ﻣﯿﺸود ...
ﺑﻪ ﺍﺧﺮ ﻋﻤﺮﻡ ﻫﻢ ﺯﯾﺎﺩ ﻧﻤاﻧﺪﻩ …
ﻭﻟﯽ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺴﻮﺯد ﻭﺍﺳﻪ ﻣﻤﻠﮑﺘﻢ
ﮐﻪ ﺫﻫﻦ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﯿﮑﺶ، ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﺳﺖ.
ﻫﻤﺶ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﮔﻮﺷت ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭﻟﯽ ﯾک نفر ﻧﭙﺮﺳﯿﺪ ﺩﺭﻣﺎﻧﮕﺎﻩ ﭼﻰ ﺷﺪ؟
ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪ؟ ﻧﺸﺪ؟ ﺍﺻﻼ ﭼﻄﻮﺭ ﺩﺭﻣﺎﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﺴﺎﺯﻥ؟
ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﺗﻮ ﺫﻫﻨﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻓﻘﺮ ﻭ ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ ﭘﺮ ﺷﺪﻩ، ﺟﺎﯾﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﻭ ﺭﺷﺪ ﻭ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﻭﻃﻦ ﻧﻤﯿماﻧد.
ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺯﻧﮓ ﺑﺨﻮﺭد ﺳﺮﺵ ﺭا ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺘﺎﺵ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺁﺭاﻡ ﺑﺮﯾﺪ ﺗﻮ ﺣﯿﺎﻁ.
ﻭﻟﻰ ﻣﺎ ﻧﺮﻓﺘﯿﻢ.
ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪﯾﻢ ﭼﯽ ﮔﻔﺖ ﻭ ﭼﯽ ﺷﺪ.
ﻓﻘﻂ ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ ﺳﺎﮐﺖ ﻭ ﻣﻌﻠﻢ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﯾﻢ، ﺗﺎ ﺯﻧﮓ ﺧﻮﺭﺩ …
عضویت در کانال الفبا 👇
🌼 @alefbaaa
2 440
🔶 مرگ فرهنگ
ﺩﺭﺧﺖ ﻧﺨﻞ ﺩﺭﺧﺖ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺍﺳﺖ،
وقتی نخلی را می خواهند قطع کنند میگویند بکشش!
ﺗﻮ ﮔﻮﯾﯽ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺧﺖ، ﻧﺒﺎﺕ ﻧﯿﺴﺖ.
ﭼﯿﺰﯼ ﺷﺒﯿﻪ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﯿﺰﺍﺩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﯽ ﺟﻬﺖ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻭﺍﺣﺪ ﺷﻤﺎﺭﺵ ﺁﻥ همچون ﺁﺩﻣﯿﺎﻥ، ﻧﻔﺮ ﺍﺳﺖ ...!
ﻧﺨﻞ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﻗﻄﻊ ﮐﻨﯽ میمیرد،
ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﻫﻤﻪ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺳﺮﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﮐﻪ میزنی ﺑﺎﺭ ﻭ ﺑﺮﮒ ﺷﺎﻥ ﺑﯿﺶ ﺗﺮ ﻫﻢ میشود.
ﺍﻣﺎ ﻧﺨﻞ، ﻧﻪ! ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻗﻄﻊ ﮐﺮﺩﯼ میمیرد ...
ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺭﯾﺸﻪﺍﺵ ﺩﺭ ﺧﺎﮎ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﺎﺷﺪ، ﻧﺨﻞِ ﺑﯽ ﺳﺮ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﺩ!
ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﺩﮐﺘﺮ ﮐﺮﯾﻢ ﻣﺠﺘﻬﺪﯼ، ﺍﺳﺘﺎﺩ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ!
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ:
ﻓﺮﻫﻨﮓ، ﻣﺜﻞ ﺩﺭﺧﺖ ﻧﺨﻞ ﺍﺳﺖ.
ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺭﯾﺸﻪ ﺍﺕ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺳﺎﻝ ﺩﺭ ﺧﺎﮎ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺍﺳﺖ،
ﻣﻬﻢ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺳﺮﺕ ﻫﻢ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﺎﺷﺪ! ﯾﻌﻨﯽ ﻧﻤﻮﺩ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺍﺕ ﻫﻢ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﺎﺷﺪ.
ﺍﮔﺮ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺍﯼ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺷﺪ، ﺁﻥ ﻓﺮﻫﻨﮓ میمیرد، ﻭﻟﻮ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺳﺎﻝ ﺭﯾﺸﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ باشد ...
پیوستن به کانال الفبا 👇
🌼 @alefbaaa
2 440
فقر بهتر است یا عطر؟
یک روز از سرِ بی کاری، به بچه های کلاس گفتم انشایی بنویسند.
با این عنوان که "فقر بهتر است یا عطر؟"
قافیه ساختن از سرگرمی هایم بود. چند نفری از بچه ها نوشتند "فقر" ...
از بین علم و ثروت همیشه علم را انتخاب می کردند.
نوشته بودند که "فقر خوب است. چون چشم و گوش آدم را باز می کند و او را بیدار نگه می دارد ولی عطر، آدم را بیهوش و مدهوش می کند."
عادت کرده بودند مجیز فقر را بگویند چون نصیبشان شده بود.
فقط یکی از بچه ها نوشته بود "عطر" ...
انشایش را هنوز هم دارم. چه زیبا نوشته بود:
عطر، حس های آدم را بیدار میکند.
که فقر آنها را خاموش کرده است.
رویای تبت، فریبا وفی
پیوستن به کانال الفبا 👇
🌼 @alefbaaa
2 440
🔶 مثل کشاورزها فکر کنید (درس هایی از کشاورزی برای تربیت)
▫️بر سر محصولات فریاد نمیزنند
▫️محصولات را به دلیل عدم رشد سریع و کافی، سرزنش نمی کنند
▫️آبیاری و کوددهی به موقع دارند
▫️علف های هرز را از محصول دور می کنند
▫️میدانند که فصل خوب و فصل بد وجود دارد - نمی توان آب و هوا را کنترل کرد ولی باید برایش آماده بود!
عضویت در کانال الفبا 👇
🌼 @alefbaaa
