هـ
رفتن به کانال در Telegram
روشن، تا آبی شب. روشن ناتمام. کانال حکایات: https://t.me/SomethingAboutGhosts @Zarashahsvnd
نمایش بیشتر1 611
مشترکین
-224 ساعت
-27 روز
+3030 روز
آرشیو پست ها
1 611
یادت هست نعمان؟ قصهگویی آمد از ایران، قصهی نویی آورد؛ هزارافسان! که هر شب بدان خورنقیان خستگی از دل باز میکردند؛ و آتشِ شب، خاکستر! داستان شهریاری بود که هر شبی دختری به زنی میکرد، و روز گردن میزد. وحشتی بود میان زنان؛ و دختر وزیر-شهرزاد- خود در این هراس، پیِ راهی! و چون شبِ وی شد، و آنچه باید میگذشت گذشت، شهریار را برانگیخت تا به رسم، از وی قصهای بخواهد!
پس به جادوی قصهها که از خود میساخت و هر سپیدهدمان نیمه رها میکرد، تیغ جلاد را منتظرِ خون خود گذاشت، تا شب بعد؛ و تا هزار شب، که با هزار افسان، هزار جان رهاند!
تو نعمان- پسر امرءالقیس- میشنیدی و میگفتی: «ایرانیان مردمی مبالغهکارند! چگونه سلطانی قهر پاسخ مهر میکند؛ و مهمان شبش را، روز میکشد؟
تو مرا خون ریختی نعمان و استخوان شکستی؛ که مهمان سال و ماهت بودم! تو مرا به دردِ چهل بار کشتن، کشتی؛ به خدمتی که ترا کردم! و به خدا نمیکشتی اگر خورنق تمام نبود؛ همچون قصهی شهرزاد، که شهریار، پی شنیدن پایانش وی را زنده نگه میداشت.»
«چرا پیشاپیش به ویرانی بیندیشم؟ آیا چون مرگ هست نباید زیست، و چون ویرانی خواهد بود نباید ساخت؟»
مجلس قربانی سنمار؛ بهرام بیضایی.
1 611
آن روزها رفتند
آن روزهای خیرگی در رازهای جسم
آن روزهای آشناییهای محتاطانه با زیبایی رگهای آبی رنگ
دستی که با یک گل
از پشت دیواری صدا میزد
یک دست دیگر را
و لکههای کوچک جوهر، بر این دست مشوش،
مضطرب، ترسان
و عشق،
که در سلامی شرمآگین خویشتن را بازگو میکرد
در ظهرهای گرم دودآلود
ما عشقمان را در غبار کوچه میخواندیم
ما با زبان سادهی گلهای قاصد آشنا بودیم
ما قلبهامان را به باغ مهربانیهای معصومانه میبردیم
و به درختان قرض میدادیم
و توپ با پیغامهای بوسه در دستان ما میگشت
و عشق بود،
آن حس مغشوشی که در تاریکی هشتی
ناگاه
محصورمان میکرد
و جذبمان میکرد،
در انبوه سوزان نفسها و تپشها و تبسمهای دزدانه
آن روزها رفتند
آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید میپوسند
از تابش خورشید، پوسیدند
و گم شدند آن کوچههای گیج از عطر اقاقیها
در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بیبرگشت
و دختری که گونههایش را
با برگهای شمعدانی رنگ میزد، آه
اکنون زنی تنهاست
اکنون زنی تنهاست
فروغ.
1 611
Repost from خوشهگاه
#بهرام_بیضایی هم پَر کشید… 🖤
پنجمِ دیماهِ ۱۳۱۷
پنجمِ دیماهِ ۱۴۰۴
گرایشِ واقعیِ من یافتنِ پاسخِ سؤالهایی است که با ظهورِ روشنفکریِ عصرِ جدید در ایران پیدا شد: ما که هستیم؟ چهطور به این روز افتادیم؟ چه راهِ خلاصی داریم؟ ناآگاهی و دروغ و خودفریبی در پیدا کردنِ جوابِ هر کدام از این پرسشها ما را در همین وضعِ بغرنجی که داریم نگه میدارد، اگر آن را بغرنجتر نکند. من با پرسیدن شروع کردم نه تأیید، و تصادفاً با پرسیدن از همان تاریخهایی که زیرِ تأثیرِ نگاهِ میهنپرستانه، و یا حتی نگاهِ نسلِ اولِ روشنفکران نوشته شده بود. و سؤالِ اولم این بود که چرا در تاریخ هیچ اسمی از مردمِ عادی برده نمیشود. جدال با جهلخوشهگاه
1 611
بیایمنی، شوریدگی، در قعر خوابم
ای بی تو من بیخویش،
بیخویشتن، بیکیش
خاری هدف گمکرده در دهلیز بادم، بی تو، بی تو
طیف غباری خفته بر دریای شنزار
خون شبام
هذیان تبآلود دردم، بیتو،
بی تو
رمز سکوتام
راز بهتام؛
رنگ یادم؛
بی تو
بی تو
نصرت رحمانی.
1 611
به جز دو دست من، دو چشم من، لبان من
به جز دو دست او، دو چشم او، لبان او
کس از کسان شهر را خبر نشد
که من مکیدهام ز قلب او، هزار آرزوی او
کس از کسان شهر را خبر نشد
که این درخت خشک را
من آفریدهام
کس از کسان شهر را خبر نشد
که آبشار شیشهها فرو شکست و ریخت
و یک زن از خرابههای قلب من رمید
و مردی از خرابههای قلب او گریخت
به جز دو قلب ما، درون خانهای ز خانههای شهر
کس از کسان شهر را خبر نشد
که کشتن است عشق، عشق کشتن است
کس از کسان شهر را خبر نشد
که مردن است عشق، عشق مردن است
کنون برهنه ایستادهام میان چارراه شهر
شفای من، درون خانهای ز خانههای شهر نیست
شفای من درون قلب عابران چارراه نیست
شفای من درون ابرهای روی کوههاست
شفای من درون برفهاست
برهنه ایستادهام میان چارراه شهر
و نعره میزنم: ببار! هان ببار! هان ببار، ابر
که گرچه مُرده قلب من، ولی نمرده روح من
ببار! هان ببار! هان ببار، ابر...
رضا براهنی.
1 611
چه کردهام که دلم از فراق خون کردی؟
چه اوفتاد که درد دلم فزون کردی؟
چرا ز غم، دل پر حسرتم بیازردی؟
چه شد که جان حزینم ز غصه خون کردی؟
نخست ار چه به صد زاریام درون خواندی
به آخر از چه به صد خواریام برون کردی؟
همه حدیث وفا و وصال میگفتی
چو عاشق تو شدم قصه واژگون کردی
عراقی.
1 611
شتابزده میبوسمش،
میترسم زمان بگذرد، خوب نبوسیده باشمش،
اقبال! سرنوشت! تصادف! زمان!
کمکم کنید تا بمانم، تنها لمحهای دیگر، یا هزارهای دیگر
در تقاطع مهتابهای پیشانیاش در نور،
در کنار رواق گونههایش
خم شده از پنجرههای باران زدهی جعد گیسوهایش،
میخواهم ابدیت را جسته باشم
روح روح روح
زمان زمان زمان
رؤیا رؤیا رؤیا
همهی مجردهای جهان را در پیالهای میریزم و پیاله را سر میکشم
تا معشوقم ممکن شود
ای ناممکن، ممکن شو!
ای رؤیای مکرر، ای بارقهی اتاقهای تو در تو
اسطورهی ستارهی سبز
ستارهی هزار پر
بیدار شو! بروی! برون آی از من خفتهی جان من و جان جهان!
شانههایم عطش بوسههای تو را دارند
غافلگیرم کن!
جوانم کن!
زیر و رویم کن تا از پهلوی پُر ترانهی تو زاده شوم!
رضا براهنی؛ برشی از شعر بلند اسماعیل.
1 611
از تو دمی اجازهی صحبت گرفتهام
وین صید، با کمند محبّت گرفتهام
در جنگ سرنوشت، دمی صحبت تو را
از چنگ روزگار، غنیمت گرفتهام
تا روزهای آخر پاییز زندهام؛
از مرگ تا زمستان مهلت گرفتهام
فرسوده مانده در صف دلگیر روزها،
گویى برای مردن نوبت گرفتهام
چون تن دهم دوباره به ظلمت؟ منی که تیغ
با یاری تو از کف ظلمت گرفتهام
تا از توام جدا نکند زندگی، مدام
دست دعا به سوی اجابت گرفتهام
بس روز و شب که بیتو به فترت گذشته است؛
کامروز دامنت به ندامت گرفتهام
پیشِ منی هنوز، که از فکر رفتنت
چون لشکرِ شکسته، هزیمت گرفتهام
خالیست بیتو زندگیام، کز همه جهان
عشق تو را گزیده و عزلت گرفتهام
تا درخور جدایی تو شکوه سر کنم
این ناله را ز نی به امانت گرفتهام
حسین منزوی.
1 611
تا مرا سودای تو خالی نگرداند ز من،
با تو ننشینم به کام خویشتن، بی خویشتن
ای طریق جستوجویت همچو خویت، بُوالعجب!
راه من سوی تو، چون زلفت، دراز و پرشکن
خاقانی.
1 611
چون آفتاب خزانی، بی تو دل من گرفته است
جانا! کجایی که بی تو، خورشید روشن گرفته است؟
این آسمان بی تو گویی، سنگی است بر خانه امروز
سنگی که راه نفس را، بر چاه بیژن گرفته است
از چشم میگیرم آبی تا پای تا سر نسوزم
زین آتش سرکشی که در من به خرمن گرفته است
ترسم نیایی و آید، خاکستر من به سویت
آه از حریقی که بی تو در سینه دامن گرفته است
از کشتنم دیگر انگار، پروا نمیداری ای یار!
حالی که این دیر و دورت، خونم به گردن گرفته است
چون خستگان زمینگیر، تن بسته دارم به زنجیر
بال پریدن شکسته است، پای دویدن گرفته است
آه ای سفرکرده! برگرد، ای طاقتم برده! برگرد
برگرد کاین بیقراری، آرامش از من گرفته است...
حسین منزوی.
