ستیغ
رفتن به کانال در Telegram
رسانه سهیل قاسمی ادبیات بازنشر آزاد است. گرداننده: @SoheilGhassemi Instagram.com/soheil.ghassemi YouTube.com/c/SoheilGhassemi Aparat.com/soheilg ClubHouse.com/@Setiq X.com/deconstr facebook.com/deconstr https://vt.tiktok.com/ZSF3RGgRk/ setiq.com
نمایش بیشتر2 798
مشترکین
-124 ساعت
+97 روز
+1530 روز
در حال بارگذاری دادهها
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
نوامبر '26نوامبر '26
نوامبر '26
+1
در 0 کانالها
اکتبر '26
+58
در 50 کانالها
Get PRO
سپتامبر '26
+74
در 33 کانالها
Get PRO
اوت '26
+70
در 31 کانالها
Get PRO
ژوئیه '26
+97
در 33 کانالها
Get PRO
ژوئن '26
+119
در 5 کانالها
Get PRO
مه '26
+9
در 2 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+7
در 1 کانالها
Get PRO
مارس '26
+2
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+11
در 5 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+28
در 49 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+87
در 52 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+172
در 48 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+191
در 11 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+96
در 41 کانالها
Get PRO
اوت '25
+187
در 53 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+60
در 50 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+28
در 41 کانالها
Get PRO
مه '25
+68
در 44 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+45
در 43 کانالها
Get PRO
مارس '25
+48
در 47 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+43
در 41 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+69
در 46 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+57
در 67 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+54
در 42 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+70
در 58 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+56
در 46 کانالها
Get PRO
اوت '24
+148
در 92 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+116
در 48 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+262
در 117 کانالها
Get PRO
مه '24
+194
در 107 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+146
در 73 کانالها
Get PRO
مارس '24
+98
در 39 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+97
در 47 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+115
در 47 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+161
در 54 کانالها
Get PRO
نوامبر '23
+146
در 48 کانالها
Get PRO
اکتبر '23
+197
در 48 کانالها
Get PRO
سپتامبر '23
+110
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '23
+103
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '23
+101
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '23
+137
در 0 کانالها
Get PRO
مه '23
+101
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '23
+89
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '23
+114
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '23
+164
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '23
+37
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '22
+41
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '22
+35
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '22
+27
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '22
+61
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '22
+47
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '22
+102
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '22
+97
در 0 کانالها
Get PRO
مه '22
+112
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '22
+69
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '22
+106
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '22
+59
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '22
+106
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '21
+169
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '21
+110
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '21
+113
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '21
+53
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '21
+43
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '21
+75
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '21
+53
در 0 کانالها
Get PRO
مه '21
+29
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '21
+38
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '21
+55
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '21
+43
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '21
+64
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '20
+845
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 01 نوامبر | +1 |
پستهای کانال
مقدّمهی جامعِ دیوانِ حافظ
نسخهی خطیِ سالِ ۸۰۱
این مقدّمه را در کتابِ «دیوان حافظ بر پایه نسخه خطی سال ۸۰۱» که زمستان سال ۱۴۰۳ منتشر شد، نیاوردم.
نمیدانم! دلایلی داشتم برای خودم
یکی این که متنِ آن در نسخه خیلی مخدوش بود و برای تصحیحِ آن ناگزیر میشدم به نسخههای دیگر و تصحیحهای دیگر پناه ببرم که دیگر نه کارِ من بود و نه بر پایهی نسخهی ۸۰۱!
دیگر این که دیدم این متن را جناب بهروز ایمانی در چاپ عکسی (فاکسیمیله) این نسخه در انتشاراتِ میراثِ مکتوب دَرج کردهاند و در دسترس هست.
دیگر این که کلام، کلامِ حافظ نبود و خوش نمیداشتم آغازِ کتاب، به قلمِ شخصی دیگر باشد و با سبک و اندیشهئی دیگر.
و اعتراف میکنم در برخی تفاوتهای بنیادینِ این متن (که کهنترین نسخهی این مقدّمه است) با متنهای متأخّر، دقیق نشدهبودم؛ وگرنه این متن را (یا دستکم تصویرِ آن را) در چاپِ نخستِ کتابِ خودم میآوردم.
امروز افسوس میخورم و در چاپِ بعدی خواهم افزود. در نسخهی الکترونیکی این کتاب که بهزودی در ایرانکتاب در دسترس خواهد بود، آن را میافزایم.
در شش بخش با پاورقیها میآورم. ببینید و راهنمایی کنید.
با احترام
سهیل قاسمی
@Setiq
| 2 | مقدّمهی جامعِ دیوانِ حافظ
نسخهی خطیِ سالِ ۸۰۱
این مقدّمه را در کتابِ «دیوان حافظ بر پایه نسخه خطی سال ۸۰۱» که زمستان سال ۱۴۰۳ منتشر شد، نیاوردم.
نمیدانم! دلایلی داشتم برای خودم
یکی این که متنِ آن در نسخه خیلی مخدوش بود و برای تصحیحِ آن ناگزیر میشدم به نسخههای دیگر و تصحیحهای دیگر پناه ببرم که دیگر نه کارِ من بود و نه بر پایهی نسخهی ۸۰۱!
دیگر این که دیدم این متن را جناب بهروز ایمانی در چاپ عکسی (فاکسیمیله) این نسخه در انتشاراتِ میراثِ مکتوب دَرج کردهاند و در دسترس هست.
دیگر این که کلام، کلامِ حافظ نبود و خوش نمیداشتم آغازِ کتاب، به قلمِ شخصی دیگر باشد و با سبک و اندیشهئی دیگر.
و اعتراف میکنم در برخی تفاوتهای بنیادینِ این متن (که کهنترین نسخهی این مقدّمه است) با متنهای متأخّر، دقیق نشدهبودم؛ وگرنه این متن را (یا دستکم تصویرِ آن را) در چاپِ نخستِ کتابِ خودم میآوردم.
امروز افسوس میخورم و در چاپِ بعدی خواهم افزود. در نسخهی الکترونیکی این کتاب که بهزودی در ایرانکتاب در دسترس خواهد بود، آن را میافزایم.
در شش بخش با پاورقیها میآورم. ببینید و راهنمایی کنید.
با احترام
سهیل قاسمی
@Setiq | 1 |
| 3 | مقدّمهی جامعِ دیوانِ حافظ
بر پایهی نسخهی خطی سال ۸۰۱
سهیل قاسمی
بخش شش از شش
و مسوِّدِ این ورق، عفا الله تعالی عَنهُ ماسَبَق،
در تصحیحها، در این قسمت، «اقلِّ انام، محمّد گلندام» آمده که در نسخههای قدیم چنین نامی نیست.
در درسگاهِ دینپناهِ مولانا و سیّدنا، استادُ البَشَر، قوامُالملّةِ و الدین، عبدُالله، اَعلَیاللهُ تعالی سبحانه درجاتِهِ فِی عِلِّیّینَ، به کَرّات و مَرّات که [مذاکره] رفتی،
واژهی «مذاکره» مخدوش است. «بما ذکره» و «بمذاکره» نیز ضبط شدهاست. شاید «مذاکره» بهتر باشد بهخاطرِ سجعِ آن با «محاوره»
در اَثنایِ محاوره گفتی که این فرایدِ فواید را [همه در یک عِقد] میباید کشید و این غُرَرِ دُرَر را در یک سِلک میباید پیوست تا قِلادهی
جید و جودِ اهلِ زمان و تمیمهی وِشاحِ عروسِ دوران گردد.
«جیدِ وجودِ اهلِ زمان» نیز میتوان خواند.
حوالتِ دفعِ و منع، به ناپرواییِ روز[گار و به غدرِ اهلِ عصر عذر آوردی، تا در] تاریخِ شهورِ سَنهی اِحدی و تِسعینَ و سبعمه، و دیعتِ حیات به موکّلانِ قضا و قدَر سپرد و رَختِ وجود از دهلیزِ تنگِ [اجل] بیرون بُرد.
حدودِ سه یا چهار واژه در تصویرِ نسخه پوشیدهاست. «نقض و غدر اهل عصر عذر آوردی» و «بغد و غدر اهل عصر عذر آوردی» نیز ضبط شده.
روانِ پاکش با ساکنانِ عالَمِ عِلوی قرین شد [و پس از مفارقتِ بدن،] همخوابهی پاکیزهرویانِ حورُالعین گشت.
بیت
به سالِ با و صاد و ذالِ ابجد
زِ روزِ هجرتِ میمونِ احمد
بهسویِ جنّتِ [اعلیٰ روان شد]
فریدِ عَهد شمسالدین محمّد
به خاکِ پاکِ او چون برگذشتم
[نگَه] کردم صفا و نورِ مَرقد
در نسخه، پس از اتمامِ بیت، فاصلهئی به اندازهی فاصلههای مصراعها خالی است و پس از آن، این جمله آغاز شده. میپندارم که آن فضا را کاتب برای تمایزِ شعر و متن خالی گذاشته. در تصحیحها، پیش از جمله، «پس از مدّتی» نیز آمدهاست.
سوابقِ حقوقِ صحبت و لوازمِ [عهودِ موَدّت و ترغیبِ] عزیزانِ باصفا [و تحریضِ دوستانِ] باوفا که صفحهی حال از فروغِ نورِ ایشان جَمال گیرد [و بضاعتِ اِفضال، به حُسنِ] تربیتِ ایشان کمال پذیرد، عامل و باعث بر ترتیبِ این کتاب
این واژه در نسخه مخدوش است شاید «حامل و باعث» باشد.
و تَبویبِ [این اَبواب گشت.] امید به کَرَمِ [واهبُالوجود] و مُفیضُالخیرِ وَالجود آن که قائل و ناقل و جامع و سامع [را] در خِلال [این احوال] و اَثنایِ این اشتغال،
«خِلال» را خواندم و در سطرِ بعد، و «اثنای این اشتغال» واضح بود. جایی که زیرِ چسبِ صحّافیِ مجدد رفته فضای اندکی داشد و نمیدانم «این احوال» در آن جا میشد یا نه. از ضبطهای دیگر افزودم.
[حیاتی] تازه و مشربی بیاندازه کرامت گرداند و هَفَوات و عثرات را به فضلِ شامل و عَفوِ کامل در گذراند!
«مشربی» را به وضوح خواندم. «مسرّتی» نیز ضبط کردهاند.
اِنَّهُ عَلیٰ ذلک قدیر [و بِالْاجابةِ جَدیر]
سهیل قاسمی
۱. در پیادهسازیِ این مقدّمه و تکمیلِ خدشههای متنِ نسخهی خطیِ ۸۰۱، از مقالهی آقای دکتر «مرتضی چرمگی عمرانی» مندرج در «نشریهی پژوهشهای نسخهشناسی و تصحیحِ متون، بهار و تابستان ۱۴۰۱» بهره بردم و از ایشان سپاسگزارم.
علاوه بر این برای تکمیلِ عبارتهایی که در نسخهی ۸۰۱ مخدوش بود و آنها را داخلِ قلّاب [کروشه] نوشتهام، به متنِ مندرجِ آقای دکتر «بهروز ایمانی» در کتابِ «دیوان حافظ شیرازی؛ کهنترین نسخه شناخته شده کامل، کتابت ۸۰۱ هجری، مرکز نشر میراث مکتوب» و نیز نسخههای خطی از جمله «نسخهی سال ۹۴۱ شمس جهان» نگاه کردم.
۲. این یادداشتها را پیشنویسی در نظر بگیرید که با گفتوگو و بررسی، بهبود خپاهد یافت.
در مواردی، آنچه برگزیدم یا آنچه از نسخهی ۸۰۱ نوشتم، نتیجهی محکمِ تردیدهای من نبود و نوشتم که در معرضِ بررسی قرار گیرد.
۳. این یادداشت هنوز برای انتشارِ رسمی آماده نیست.
@Setiq | 168 |
| 4 | مقدّمهی جامعِ دیوانِ حافظ
بر پایهی نسخهی خطی سال ۸۰۱
سهیل قاسمی
بخش پنج از شش
بلی محافظتِ درسِ قرآن و مُلازمتِ تعلیمِ سلطان و تحشیهی کشّاف و مفتاح و مطالعهی مَطالع و مصباح و تحصینِ قوانینِ ادب و تحسینِ دواوینِ عرَب، از جمعِ اَشتاتِ غزلیاتاش مانع آمدی و از تدوین و اِثباتِ اَبیاتاش وَزّاع گشتی
در تصحیحهای دیگر، این عبارت چنین آمدهاست: «امّا به واسطهٔ محافظت درس قرآن و ملازمت بر تقوی و احسان و بحث کَشّاف و مِفتاح و مطالعهٔ مَطالع و مِصباح و تحصیل قوانین ادب و تَجَسُّسِ دَواوینِ عرب، به جمع اَشْتات غزلیّات نپرداخت و به تدوین و اِثبات ابیات مشغول نشد». بهجدّ دارم به این نتیجه میرسم که نسخهها از زمانی به نفعِ ایدئولوژی یا عقایدِ خاصی دستکاری شده! وقتی «ملازمتِ تعلیمِ سلطان» میشود «ملازمت بر تقوی و احسان»، چه باید گفت؟ جز این که کاتب خواسته از خواجه حافظ شیْخ بسازد؟ یا منسب و شغلی مانندِ تعلیمِ سلطان را بزداید؟ یا «تحشیهی کشفِ کشّاف» را «بحثِ کشّاف و مفتاح» بنویسد که پامنبری تر شود؟ تحشیه، حاشیه نوشتن بر کتاب است. «کشّاف»، الکشاف عن حقایق التنزیل و عیون الأقاویل فی وجوه التأویل که به تفسیر کشاف شهرت دارد از کهنترین و جامعترین تفاسیر قرآن در قرن ۶ هجری قمری، تألیف جارالله زمخشری است که به زبانِ عربی نگاشته شده. تحشیهی چنین کتابی، کاری مانندِ شرح و توضیح و تفسیر است. از آن نوع که ما سالهاست در بارهی دیوانِ خودِ حافظ شرح و تفسیر و مطلب مینویسیم و مجلّدها نگاشته میشود و پایان نیز نمیپذیرد. نویسندهی این مقدّمه، نوشته که حافظ بر این کتاب تحشیه مینوشته. تغییرِ آن به «بحثِ کشّاف و مفتاح» آن را به «گَعده»های طلبهها تقلیل میدهد که انگاری مینشستند و ساعتهایی در بارهی این کتاب «بحث» میکردند! یا «تحصین» که استوار گرداندن است، به «تحصیل» که کارِ بچّهمحصّلها است تقلیل داده. قوانینِ ادب را تحصین میکرده.
توجّه کنیم که «ادب»، معنایِ گستردهئی دارد که فرهنگ و دانش و معاشرت و پرهیخت و هنر و احترام و راه و رسم و فراست و شناخت و آراسته شدن به فضایل و بسیاری مواردِ اینچنین را در بر میگیرد و تنها آن چیزی که ما امروزه به آن «ادبیات» میگوییم که مشتمل بر نحو، لغت، تصریف، عروض، قوافی، صنعتِ شعر تاریخ و انساب است نبوده. «تحصینِ قوانینِ ادب» نوعی نگاشتنِ اسلوب و آئین و استوار گرداندن و طبقهبندی کردنِ مجموعهئی از قوانین است که شاملِ بسیاری از علوم میشود. کاری که با «تعلیمِ سلطان» نیز تناسب دارد. یا تبدیلِ «تحسینِ دواوینِ عرب» به «تجسّسِ دواوینِ عرب»، چه معنایی میتواند داشته باشد. «تحسین»، فقط آفرین آفرین گفتن که نیست! «نیکو کردن» و «آراستن» نیز معنی میدهد. همچنین علمِ دواوین عبارت است از معرفتِ اشعارِ مدوّنه و ترکیبِ مصنوعه به اعتبارِ ترکیب و معنی و اِعراب و بنا و سایرِ رموز و اشارات و عمومِ لطایف و مناسباتِ آن. این علم سه فایده دارد: اوّل آن که علم به کتابت و سنّت بهواسطهی آن که «عربیالدلاله» اند موقوف است بر نحو و صرف و لغت و غیرِ آن از اقسامِ عربیّت و جمیعِ این اقسام بر «دواوینِ عرب» موقوف؛ زیرا که دلایل همه از آنجاست. و فایدهی دوم، وظیفهی صاحبِ این علم آن است که اوّل معانیِ مفرداتِ کلام را معلوم و بعد از آن به حسبِ ترکیب، معنیِ بیت را درک کند؛ و در وجوهِ اِعرابِ کلماتِ اشعار تأویل نماید. فایدهی سوم، ذکرِ اشعارِ لطیفه و ابیاتِ سایره از عربی و فارسیِ مناسب در هر مقام. (از نفایسالفنون قسم 1 صص 73 و 74 نقل از لغتنامه دهخدا) تحسینِ دواوینِ عرب، کاری اینچنین است و نیکو گرداندنِ آن. که البتّه ملازمتِ تعلیمِ سلطان و تحصینِ قوانینِ ادب و تحسینِ دواوینِ عرب کاری است وقتگیر است که مانع از تدوین و اثباتِ ابیات گردد. «تجسّس» باز خُردنمونِ مشاغلِ شاعر است. تجسّسِ دواوینِ عرب مانندِ جستوجو کردن و دنبالِ چیزی گشتن است که بیشتر بارِ معناییِ بد دارد. گویی شاعر در دیوانهای شعرِ عرب تجسّس میکرده! (لا تحسّسوا و لا تجسّسوا!). و کاتبانِ متأخّر، نثرِ مسجّعِ «تحصینِ قوانینِ ادب» و «تحسینِ دواوینِ عرب» را نیز نادیده گرفتهاند. و عجیب است.
@Setiq | 121 |
| 5 | مقدّمهی جامعِ دیوانِ حافظ
بر پایهی نسخهی خطی سال ۸۰۱
سهیل قاسمی
بخش چهار از شش
و شاعرِ ماهر چون به کُنهِ این نکته رسد و بر حلیهی این قضیه واقع شود رخسارهی عبارتِ او بصارت گیرد و جمالِ مَقالِ او طراوت پذیرد؛ تا یک بیتِ او نایبمَنابِ قصیدهئی باشد و یک غزلِ او واقعموقعِ دیوانی گردد و به قطعهئی، مملکتی اِقطاع یابد و به رباعیی، از رُبعِ مسکون خَراج ستانَد.
«بر جلیّهی این قضیه واقف شود» و «جملهی این قضیه واقف شود» نیز ضبط شده. «جَلیّه» بهمعنای حقیقتِ امر با «کُنهْ» تناسبِ بهتری دارد. هرچند اینگونه مترادف گفتن را اِطنابِ سخن میدانم! «حلیه» بهمعنای «پیرایه» و «آرایه» اما میتواند نوشته را خیالانگیز تر کند: وقتی که شاعرِ ماهر به حقیقتِ نکته برسد و بر پیرایه و زیورِ قضیه وقع نهد (توجّه کند). البته «بر جلیّهی این قضیه واقف شود» سرراستتر و گویاتر است. نوشتهی نسخه را نوشتم.
نقطهها دقیق نیستند. (در واقع نقطهئی نیست روی چهار حرفِ نخست!) و «نضارت» (آبداری، شکفتگی، تازگی) نیز میتوان خواند. حدسِ من از عادتِ نوشتاریِ این کاتب این است که اگر «نضارت» بود، نقطهها را میگذاشت. با آثارِ دیگری از این نگارنده نیز آشنا نیستم که دایرهی واژگانِ او را بشناسم و حدس بزنم که آیا چنین لغتی به کار میبرده یا خیر. نضارت «نضارة» با «طراوت» در جملهی بعدی مترادف است و برای رخساره نیز کاربرد دارد (با طراوت شدنِ رخساره)؛ اما تکرارِ مکرّرِ یک مفهوم با عباراتی مترادف و مشابه، برای شخصی که خود را از دوستانِ نزدیکِ حافظ معرفی کرده در این متن، شبیهِ فصاحت و بلاغتی نیست که حافظ به کار ببرَد! باز «رخساره» و «عبارت» و «بصارت» خیالانگیزیِ زیباتری دارند به نظرِ من! خاصه که «عَبْر» اشک ریختن هم هست و با بصارت و چشم و رخساره تناسبی دارد. اول رخساره بصارتی میگیرد و سپس جمالِ مقال، طراوت میپذیرد.
بیت
قافیهسنجان که سخن برکَشند،
گنجِ دو عالَم به سخن برکشند
خاصه کلیدی که دَرِ گنج را ست
زیرِ زبان مردِ سخنسنج را ست
«قافیهسنجان چو قلم برکشند
گنج دو عالم به سخن در کشند»
در تصحیحها چنین نیز آمده. شاید سهوِ کاتبِ ۸۰۱ در تکرارِ قافیه و ردیف بوده و شاید تلاشِ کاتب و مصحّحی دیگر در اصلاحِ چیزی که تکرارِ عبارتِ قافیه میدانسته. به هر حال تا جایی که میدانم چیزی که در نسخه ضبط شده، ضعف یا ایرادِ قافیه نیست.
مَخلصِ این کلمات و مُخَلّصِ این مقدّمات، ذاتِ مَلکصفاتِ مولانا اعظم مرحومِ سعیدِ شهید، مَفخَرِ اَفاضلِ العُلماء، استادِ نحاریرِ الاُدَباء، مَعدِنِ الطاف الروحانیة، مَخزَنُالمَعارفِ سُبحانیة، شَمسُالمِلّةِ وَالدین، محمّد حافظ بود طیّب الله تربتهُ و رَفَعَ فِی عالَم القُدسِ رُتبَتهُ، که اَشعارِ آبدارش، رَشکِ چشمهی حیوان و بنانِ اَفکارَش غیْرتِ حور و ولدان است. اَبیاتِ دلاویزش، ناسخِ سُحبان و مُنشَآتِ لُطفآمیزَش، منسیِ حِسانِ حَسّان.
«بناتِ افکارش» نیز ضبط شده. «بنای افکارش» هم میشود خواند از روی نسخه. اگر «بنات» به معنای دختران در نظر بگیریم، با «ولدان» به معنای پسران و کودکان و مولودها تناسبی نیز مییابد. حوران و ولدان در قصص الانبیاء نیز در کنارِ هم آمدهاست.
کَنَظمِ الجُمانِ و روْضِ الجنانِ
و اَمنِ الفوادِ و طیبِ الرُقادِ
مذاقِ وِفاقِ عوام را به لطفِ متین شیرین کرده و دهانِ جانِ خواص، معنی مبینِ نمکین داشته. اَصحابِ ظاهر را بدو ابواب آشنایی گشوده و هم اربابِ باطن را از او موادِ آشنایی فزوده.
«موادِّ روشنائی فزوده» نیز ضبط شدهاست. شاید ضبطِ نسخه سهوِ کاتب در تکرارِ «آشنائی» باشد. «آشنایی» و «روشنایی» درستتر مینماید.
در هر واقعهئی سخنی مناسبِ حال انگیخته و برای هر کسی، معنی غریب لطیف گفته. معانیِ بسیار در الفاظِ اندک خرج کرده و انواعِ ابداع را در دُرجِ انشا و انشاد دَرج کرده. غزلهای جهانگیرش در اَدنیمدّتی به حدودِ اَقالیمِ ترکستان و هندستان رسید و قوافلِ سخنهای دلپذیرَش در اقلِّ زمان به اطراف و اَکنافِ عراقین و آذربایجان کشید.
قد هَبَّ هُبوبَ الریاحِ و دَبَّ دَبیبَ المَسیحِ بَل سارَ سیرِ الامثالِ و سَرَی سُرَی الخیالِ
سماعِ صوفیان، بی غزلِ شورانگیزِ او گرم نشدی و بزمِ پادشاهان، بی نُقلِ سخن ذوقآمیزِ او زیب و زینت نداشتی؛
«بی نَقلِ سخنِ ذوقآمیزِ او» نیز میتوان خواند. به تناسبِ «ذوقآمیز» و «بزم»، نُقل را برگزیدم.
بل که های و هویِ مَستان، بی ولْولهیِ شوقِ او نبودی و سرود و رودِ میْ پرستان، بی غلغلهی عشقِ او [رونق نیافتی. چنانچه] شاعر گوید:
شعر
غزلسرائیِ حافظ بدان رسید که چرخ
نوایِ زهره و رامشگری بِهِشت از یاد
چو شعرِ عَذبِ رواناش زِ بَر کُنی، گویی:
هزار رحمتِ حق بر روانِ حافظ باد!
@Setiq | 114 |
| 6 | مقدّمهی جامعِ دیوانِ حافظ
بر پایهی نسخهی خطی سال ۸۰۱
سهیل قاسمی
بخش سه از شش
امّا بعد
بر نقّادانِ رشتهی بَلاغت و جوهریانِ روزبازارِ فضل و بَراعت، نامدارانِ خطّهی سخن، شهسوارانِ عرصهی ذَکا و فِطَن، سالکانِ مَسالکِ [نظم و نثر و مالکانِ] ممالکِ دقایقِ شعر پوشیده نیست که گوهرِ سخن در اصلِ خویش سخت قیمتی و باصفا و کلامِ منظوم در نفْسِ خود، عظیم نفیس گرانبها ست.
شاید بهتر بود «عظیم نفیس و گرانبهاست» مینوشتم.
در دُکّانِ امکان، هیچ مَتاع از او گرانمایه[تر نتوان خرید و در بازارِ] ادوار، هیچ بضاعت از او با رفعتتر نتوان دید. صیْرَفیِ خرَد را نقدی از آن عزیزتر به دست نیاید و نقشبندِ فکرت [را] صورتی از او زیباتر در پردهی خیال روی ننماید. وزن مقدارِ [این دُرِّ شاهوار نداند الّا خرَد]مندِ کامل. و قدر و اعتبارِ این نقدِ تمامعیار نشناسد، الّا صیْرَفیِ عاقل.
بیت
گر بُدی گوهری وَرایِ سخن
[آن فرود آمدی بهجایِ سخن]
وَ هُوَ میدانٌ [لایُقْطَعُ اِلّا بِسَوابِقِ الاَذْهانِ]
«بِسَوایفِ الاَذْهانِ»
وَ میزانٌ لایُرفَعُ اِلّا بِاَیْدی بَصایرِ البَیانِ. امّا تفنّنِ اَسالیبِ کلام
«تعیّنِ اَسالیبِ کلام» هم میشد خواند. مخدوش است.
و تنوّعِ تراکیبِ نثر و نظام، بسیار و بیشمار است و تفاوتِ حالاتِ سخنوران و تَبایُنِ درجاتِ هنرپروران، بهحَسبِ محاسبتِ نُفوس و طِباع و رعایتِ موافقتِ رسوم و اوضاع بوَد؛ و تقبیح و تحسین و نفرین و آفرین، بهاعتبارِ مقتضیاتِ مقام
«باعتبار» یا «به اعتبار» در نسخه واضح نبود. بعد از نونِ «آفرین»، «عىبار» دیده میشود.
و اعتنا و اهتمام به شامِ افتراض
«بشانِ افتراص» و «لسانِ افتراص» هم ضبط شده. افتراص، فرصت را غنیمت دانستن است و این فرصتطلبی را شانی ندانستم! از شانِ نزول یا شانِ شخص معنایی در مییابم. اما افتراص چیست که شانِ آن در متن بیاید؟ البته افتراص و اغتنام تناسبی با هم دارند. اما متن را حسبِ سجعی که در آن به کار رفته و ترادفها و تضادهای موجود در هر دو عبارتِ متوالی، جفت جفت تفکیک کردم. (بهحَسبِ محاسبتِ نُفوس و طِباع و رعایتِ موافقتِ رسوم و اوضاع بوَد؛ و تقبیح و تحسین و نفرین و آفرین، بهاعتبارِ مقتضیاتِ مقام و اعتنا و اهتمام بشام افتراض و اغتنامِ هنگامِ ایرادِ کلام، فصل و وصل و تعریف و تنکیر و تقدیم و تأخیر و ایهام و توضیح و کنایت و تصریح و ایجاز و اِطناب و خواصِّ افادت در هر باب). با این تفکیک، «افتراص و اغتنام» را دو کلمهی مترادف در یک ترکیب ندانستم. افتراض اما در لغت بهمعنای واجب گردانیدن و فریضه کردن است.
برای «شام» یا «بشام» در لغتنامه معنای مرتبطی نیافتم اما اگر «شمّ» را بو بُردن و در مجاز، پی بردن و استعداد و تواناییِ درک و فهم یا «شامّه» در معنایِ حسِّ درکِ بو را در نظر بگیریم، میتوان «شامّ» را از مشتقّاتِ همین معنا پنداشت. یعنی پی بردن به ضرورت و وجوبِ چیزی (در بارهی موضوعِ بحثِ این بند: شاعری). به هر حال. معنایی چنین دریافتم و ضبطِ نسخه را نوشتم.
و اغتنامِ هنگامِ ایرادِ کلام، فصل و وصل و تعریف و تنکیر و تقدیم و تأخیر و ایهام و توضیح و کنایت و تصریح و ایجاز و اِطناب و خواصِّ افادت در هر باب، جمله بر این یک مسئله مُبتَنی و متکلّم؛ علَیالحقیقة بر رعایتِ این یک دقیقه مُعتنی:
وَ قَد قیلَ لَیسَالبَلاغَةُ اَن یُطاولَ عِنانَالقَلَمِ بشأنُهُ و یبسطُ بُرهانِ القوْلِ وَ میْدانِهِ بَل متی اَن یبلُغَ اَمدالمُرادِ بِاَلفاظٍ اَعیانٍ اَفرادٍ
واژهی آخر را شبیهِ «افراىد» نوشته بود که خدشه یا سهو دانستم. این عبارت چنین نیز ضبط شده: «لَیْسَتِ البَلَاغَةُ أَنْ یُطَالَ عِنَانُ القَلَمِ وَ أَسْنانُهُ اَوْ یُبْسَطَ رِهَانُ القَوْلِ وَ مَیْدَانُهُ، بَلْ هِیَ اَنْ یُبْلَغَ اَمَدُ المُرَادِ بِاَلْفَاظٍ اَعْیَانٍ وَ مَعَانٍ اَفْرَادٍ».
@Setiq | 103 |
| 7 | مقدّمهی جامعِ دیوانِ حافظ
بر پایهی نسخهی خطی سال ۸۰۱
سهیل قاسمی
بخش دو از شش
و درودِ بیکران و تحیّتِ بیپایان بر اَرواحِ طیّبه و اَشباحِ طاهرهی جماهیرِ آل و اَصحاب و مَشاهیرِ رجالِ اَحبابِ او باد که با سمندِ خوشخرامِ [عبارت، رَخشِ تیز]گامِ مَجاز و استعارت را زینِ تزئین نهاد، در میدانِ بیان جولان نموده به چوگانِ فَصاحت و بَلاغت، گویِ هنروَری و سخندانی از مَصاقعِ خُطَبا و اُدَبای اَقاصی درربودند
در نسخه «اقاضی» نوشتهبود.
و تا صدایِ [صیتِ رسالت و ندایِ صوتِ صولتِ] جلالتِ محمّد رسولُ اللّهِ و الّذینَ مَعَهُ اَشِدّاءُ [عَلَیالکُفّار] به گوشِ هوشِ فُصحاءِ اطرافِ عالَم و بُلَغاءِ اَکنافِ اُمَم دادند، سنانِ لسان و تیغِ بیانِ و الشعراءُ [یَتَّبِعُهُم الغاوون، از هیبتِ] جلالِ نبوّت در غِمدِ کلال و نَبْوَت بمانْد.
نسخه، «عهد» نوشتهاست. «کلال» واضح است و دو واژهی بعدی نقطهگذاری مشخصی ندارد. «ىىوت ىماند». «نَبْوَت» (نَبوَة) به معنای باز ماندنِ شمشیر از کار هم میتوان خواند که با «نبُوّت» در همین عبارت «از هیبتِ جلالِ نبوّت در عهدِ کلال و نَبْوَت» جناسی دارد غیرِ مسجّع! برای نثرِ مسجّعِ این نوشتار، پیِ معنایی با واژهی «بُنُوّت» بودم که به نتیجه نرسیدم! و همچنین معنایِ حاویِ شمشیر، با «سنانِ لسان و تیغِ بیانِ» در همین بند مرتبط است. خاصه که در لغتنامهی دهخدا، در معنایِ واژهی «نَبْوَة»، شاهدِ مثال، نقل از مقدّمهی حافظ (اشاره به همین متن) آمده و بهجای «عهد»، «غمد» نوشته که «غِمد» بهمعنایِ نیامِ شمشیر و «غَمد» هم بهمعنایِ در نیام کشیدنِ شمشیر است. «کَلال» در لغت، میانِ سَر و تارکِ سَر و بالای پیشانی است. همچنین به معنای ماندگی و کمزوری و خستگی هم هست. کُلال ظاهراً نامِ بتی بوده است. کُلال به معنای کوزهگر و کاسهگر نیز آمده. اگر «غِمد» و « نَبْوَت» در نظر بگیریم، معنای جمله را میتوان چنین گفت: هنگامی که صدای صیتِ رسالت و ندای صوتِ جلالتِ محمّد به گوشِ فُصَحا و بُلَغا رسید، سرنیزهی زبان و تیغِ بیانِ شاعران که به قولِ قرآن، گمراهان از آنها تبعیّت میکنند، از هیبتِ جلالِ پیامبری در نیامِ فرقِ سر ماند و این شمشیر از کار باز ماند. منتها زبان در کام میکشند و نه در تارکِ سر (کلال). وانگهی «عهد» در نسخهی ۸۰۱ بهوضوح مشخّص است. مگر این که خطای کاتب بدانیم. چنین راضی شدم و در متن، «عهد» را به «غِمد» تغییر دادم.
مَشاعیرِ صَفِّ قِتال، «یَرْمُونَ بِالْخُطَبِ الطِوالِ و تارَةً / وَحْیَ المَلاحِظِ خِیفَةَ الرُقَباءِ» هنگامِ تَحَدّی و جِدال، از معارضه و مقابلهی [ایشان چادرِ عَجز و ابتهال] در رویِ قیل و قال کشیده که لَا یأتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کانَ بَعْضُهُم لِبَعْضٍ ظَهیراً
از نسخه «یرون» خواندم اما به نظر میرسد میم «یرمون» به خاطرِ خدشهی کاغذ ناخواناست.
«سپرِ عَجز و ابتهال» نیز ضبط شده. این قسمت در نسخه مخدوش است امّا ضبطِ «چادر» را برای عجز و زاری بر روی کشیدن مناسبتر دانستم.
شعر
مستغرقِ درود و ثنا باد روحشان
[تا روز را فروغ] بوَد شمس را شعاع
@Setiq | 115 |
| 8 | مقدّمهی جامعِ دیوانِ حافظ
بر پایهی نسخهی خطی سال ۸۰۱
سهیل قاسمی
بخش یک از شش
[حمدِ بی حدّ و ثنایِ بی عَدّ و] سپاسِ بیقیاس حضرتِ خداوندی را که جمعِ دیوانِ حافظان ارزاق به پروانهیِ سلطانِ ارادتِ اوست. بیمانندی که رَفعِ بُنیانِ ایوانِ [سَبْعِ طِباق، نَشأةِ] عرفانِ حکمتِ بیعلّتِ اوست.
«نشانهیِ عرفانِ حکمتِ بیعلّتِ اوست»
حکیمی که طوطیِ شکرخایِ ناطقهی انسانی را در مُجاواةِ آیینهی تأمّلِ عرایسِ معانی، به آوای دلگشایِ [اِنَّ مِنَالبَیانِ لَسِحراً] گویا کرد. علیمی که بلبلِ دَستانسرایِ خوشنوایِ زبان را در قفصِ تنگِ دهان به قوّتِ اَذهان در ترنّم و تنعّمِ اِنَّ مِنَالشعرِ لَحِکمَةٌ آورد.
نقطهها، «تنعم» نشان میداد. اما «تنغّم» (بهنرمی سخن گفتن) با ترنّم هماهنگیِ بهتری دارد.
بیت
آن بندهپروری که زبان در دهان نهاد
دُرِّ کلام در صدفِ هر زبان نهاد
جان را زِ لَفظِ عَذب، غذایِ لطیف داد
دل را مُفَرِّحی زِ سخن در بیان نهاد
در بَحرِ سینه دُرِّ معانی بپرورید
در کانِ طبع، لعلِ سخن بیکران نهاد
و جواهرِ منظومِ صلواتِ بینهایت و زواهرِ منثورِ تحیّاتِ بیمنتها و غایت، نثارِ روحِ [پر فتوح و صدرِ] مشروحِ زبانآوری که ندایِ جان فدایِ اَنَا اَفصَحُ العَربِ وَ العَجَم به مَسامعِ مَجامعِ عالَمیان و آدمیان رسانید و از شمیمِ نسیمِ روح به روانِ روحالقدُس مشامِِ جانِ زندهدلانِ [هر دو] جهان مُعطّر و مُروّح گردانید. سَرِ زلفِ عروسانِ سخن را به [دستیازیِ] الّا اِنّی اُوتیتُالقرآنَ وَ مِثلَهُ مَعَهُ حُسنِ بیان او پیراست و گَرزَن و گوشِ دلها را به دُرَرِ فَرایدِ جانفزای و غُرَرِ فَوایدِ سخن [معجزنمایِ] اُوتیتُ جَوامِعَالکَلِمِ لفظِ گهربار او آراست. اَعنی: جنابِ رسالتمآب، خواجهی کشورگشایِ دانایی، دیباچهی دفترِ سخنآرایی، صادقبرهانِ «ص وَالقُرآنِ ذِیالذِّکر»، صاحبدیوانِ «[وَ ما] عَلَّمناهُالشِعر»، صدرِ جریدهی اَنبیا، بیتالقَصیدهی [اَصطفا]، مُحمّدِ مُصطفیٰ، صلّی الله علیه و آله و سلّم.
«گردن» هم میشد خواند بهجای «گرزن» با این فرض که کاتب نقطهی نون را اندکی اینطرفتر گذاشته! اما دال نخواندم و «ز» خواندم. همچنین «گرزن» بهمعنای تاجِ مرصّع که در قدیم بالای سرِ پادشاهانِ عجم آویختندی با گوشوار و آراستن به دُر بیشتر پسندیدم. هرچند «گردنبند» نیز میشود در نظر گرفت.
این قسمت در نسخه مخدوش است اما حرفِ مشخص پیش از «اوتیت» شبیهِ «ی» در «معجزنمای» نیست. شاید پس از فوایدِ سخن، سجعِ دیگری با فراید و فواید (مانندِ عواید) بوده. «به دُرَرِ فَرایدِ جانفزای و غُرَرِ فَوایدِ سخن و عوایدِ اوتیتُ جَوامِعَالکلمِ لفظِ گهربار او آراست.»
«بیتالقَصیدهی اصفیا» هم ضبط شده. و عجیب است برای من (سهیل قاسمی) که علاوه بر این، چند مورد در این مقدّمه آمده که در این نسخه مخدوش است. در ضبطهای متاخّر، آن را «اصفیا» ضبط کردهاند که «اصطفا» هم خوش مینشیند. به نظرم میرسد پس از دورهی «صفویان» شخصی آن را مخدوش کرده که «اصطفا» را بکند «اصفیا»، که بشود جمعِ شیخ «صفی»!
عبارتِ «آلِهِ» در متنِ نسخه هست. اما به نظر میرسد اضافه شده. «صلّی الله علیه و سلّم»
بیت
چشم و چراغِ جمعِ رُسُل، هادیِ سُبُل
[سلطانِ چاربالشِ ایوانِ] اصطفا
کیخسروِ حقایقِ اَسرارِ کاینات
مجموعهی مَکارِمِ اخلاقِ اولیا
دستش مُحیطِ جود و دَماش کیمیای عِلم
جانش مکانِ صدق و دلش معدنِ صفا
«جانش» مخدوش است. در ضبطهای دیگر، «نطقش» هم آمده.
@Setiq | 167 |
| 9 | مقدّمهی جامعِ دیوانِ حافظ
نسخهی خطیِ سالِ ۸۰۱
این مقدّمه را در کتابِ «دیوان حافظ بر پایه نسخه خطی سال ۸۰۱» که زمستان سال ۱۴۰۳ منتشر شد، نیاوردم.
نمیدانم! دلایلی داشتم برای خودم
یکی این که متنِ آن در نسخه خیلی مخدوش بود و برای تصحیحِ آن ناگزیر میشدم به نسخههای دیگر و تصحیحهای دیگر پناه ببرم که دیگر نه کارِ من بود و نه بر پایهی نسخهی ۸۰۱!
دیگر این که دیدم این متن را جناب بهروز ایمانی در چاپ عکسی (فاکسیمیله) این نسخه در انتشاراتِ میراثِ مکتوب دَرج کردهاند و در دسترس هست.
دیگر این که کلام، کلامِ حافظ نبود و خوش نمیداشتم آغازِ کتاب، به قلمِ شخصی دیگر باشد و با سبک و اندیشهئی دیگر.
و اعتراف میکنم در برخی تفاوتهای بنیادینِ این متن (که کهنترین نسخهی این مقدّمه است) با متنهای متأخّر، دقیق نشدهبودم؛ وگرنه این متن را (یا دستکم تصویرِ آن را) در چاپِ نخستِ کتابِ خودم میآوردم.
امروز افسوس میخورم و در چاپِ بعدی خواهم افزود. در نسخهی الکترونیکی این کتاب که بهزودی در ایرانکتاب در دسترس خواهد بود، آن را میافزایم.
در شش بخش با پاورقیها میآورم. ببینید و راهنمایی کنید.
با احترام
سهیل قاسمی
@Setiq | 6 |
| 10 | 🔴به فرهنگ باشد روان تندرست
🔺ایران سرزمینی است کهن، سرشار از نیکیها و مردمانی نجیب که ستایشگر داد و دانش و راستی و نکوهشگر ستم و دروغ و دشمنی بودهاند. باید از ایران گفت و نوشت. باید زبان فارسی، این سرمایۀ جاودان ایرانی را پاس داشت و برای گسترش آن دریغ نکرد. باید فرزندان کشور را با بزرگمهرها، فردوسیها و ابنسیناها آشنا کرد. اگر ایدۀ ایران به میان مردم و سیاستگذاران کشیده شود، امنیت و منافع ملی معنا میشود. ایران و داشتههای تاریخی و فرهنگی آن را دوست بداریم.
فهرست زیر ازجمله دغدغهمندان مستقل برای رسیدن به این هدفاند. با پیوستن به آنها به توسعۀ فرهنگی در جامعه یاری رسانیم.
⛱تدریس مکاتب فلسفی و روانی
⛱یافتههای مهم روانشناسی
⛱موسیقی سنتی (تکنوازی سنتور)
⛱جملگی روانکاوی
⛱کتاب گویا (لذت مطالعه با چشمان بسته)
⛱صادق هدایت
⛱زین قند پارسی
(درست بنویسیم، درست بگوییم).
⛱کتابخانه بزرگ ادیان و فرهنگ باستان
⛱دکتر محمّدعلی اسلامینُدوشن
⛱باغ سبز مولانا (زهراغریبیان)
⛱رازها و نمادها و آموزههای شاهنامه
⛱نجوای داستان
⛱کتابخانهٔ ادب و فرهنگ
⛱خردسرای فردوسی
(آینهای برای پژواک جلوههای دانش و فرهنگ ایران زمین).
⛱بنیاد فردوسی خراسان
(كانون شاهنامه فردوسی توس).
⛱سرو سایـهفکن
(رسانهای برای پاسداشت زبان و ادبیات فارسی).
⛱شرح غزلیات سعدی با امیر اثنیعشری
⛱موسسه پژوهشی چراغداران
میراث دیجیتال و حافظه فرهنگی فارسی زبانان
⛱حافظخوانی با محمدرضاکاکائی
⛱شرح بوستان و گلستان سعدی با امیر اثنی عشری
⛱شاهنامه کودک هما
⛱مأدبۀ ادبی، شرح کلیله و دمنه و آثار ادبی فارسی (رسانۀ دکتر محمّدامین احمدپور).
⛱ستیغ، خوانش اشعار حافظ و سعدی و...(رسانه سهیل قاسمی)
⛱تاریخ، فرهنگ، هنر و ادبیات ایران زمین
⛱شاهنامه برای کودکان
(قصه های شاهنامه و خواندن اشعار برای کودکان و نوجوانان)
⛱گاهگفـت
(دُرُستخوانیِ شعرِ کُهَن)
⛱کتاب گویای ژیگ
⛱سفر به ادبیات
(مرزباننامه و گلستان، تکبیتهای کاربردی )
⛱ملیگرایی ایرانی/شاهنامهپژوهی
⛱هفت هزار سالگان
⛱انجمن دوستداران شاهنامه البرز (اشا)
⛱فرهنگ یاریگری، توسعۀ پایدار و زیست بومداری
⛱رهسپر کوچۀ رندان
(بررسی اندیشۀ حافظ).
⛱حماسهسرای آرخش؛
خانۀ فرهنگ، حماسه و زبانهای ایرانی
⛱سخن و سخنوران
(سخنرانی و گفتگوهای نایاب نام آوران وطن فارسی).
⛱کتاب و حکمت
⛱زبان شناسی و فراتر از آن (درگاهی برای آموختن دربارۀ زبانها و فرهنگها).
⛱خواندن و شرح تاریخ عالمآرای عبّاسی (میلاد نورمحمدزاده).
⛱هزار بادهٔ ناخورده (یادداشتهای امیرحسین مدنی دربارۀ ادبیات و عرفان).
⛱شرح کلیات سعدی
(تصحیح و طبع شادروان محمدعلی فروغی).
⛱انجمن شاهنامهخوانی هما
(خوانش و شرح بیتهای شاهنامه).
⛱نقش بر آب (یادداشتهای ادبی و تاریخی دکتر حامد خاتمیپور)
🔴هماهنگی برای شرکت در تبادل
🔴@alireza_heidaree | 138 |
| 11 | با سلام و احترام
والدین گرامی، اگر کودک ۶ تا ۱۵ ساله شما برای دیدن تلویزیون یا تخته کلاس بدون عینک مشکل دارد و نمره چشمش در حال افزایش است، امکان پذیرش تعداد محدودی برای معاینه و درمان تخصصی در شهر تهران فراهم شده است. در صورت احراز شرایط لازم پس از معاینه، قطره تخصصی کنترل نمره چشم (جهت جلوگیری از ضعیفتر شدن چشم و توقف روند افزایش نمره آن)، بدون دریافت هزینه برای شما تهیه میشود. این کار زیر نظر پزشک متخصص چشم و اپتومتریست انجام میشود.
جهت هماهنگی و دریافت اطلاعات بیشتر با شماره 09397612299 تماس حاصل فرمایید. | 338 |
| 12 | ای طایرانِ قُدس را عشقَت فزوده بالها
در حلقهیِ سودایِ تو روحانیان را حالها
در «لا اُحِبُّ الآفِلین»، پاکی زِ صورتها یقین
در دیدههایِ غیْببین هر دَم زِ تو تِمثالها
اَفلاک از تو سرنگون؛ خاک از تو چون دریایِ خون
ماهات نخوانم! ای فزون از ماهها و سالها
کوه از غمَت بشکافته، وْ آن غم به دل در تافته
یک قطره، خونی یافته از فَضلَت این افضالها
ای سَروَران را تو سنَد! بشمار ما را زْ آن عدَد
دانی؛ سَران را هم بوَد اندر تَبَع دنبالها
سازی زِ خاکی سیّدی؛ بر ویْ فرشته حاسدی
با نقدِ تو جان کاسدی، پامال گشته مالها
آنکاو تو باشی بالِ او، ای رَفعت و اِجلالِ او!
آنکاو چنین شد حالِ او، بر روی دارد خالها
گیرم که خار ام؛ خارِ بد. خار از پیِ گُل میزهَد
صَرّافِ زَر هم مینهد جوْ بر سَرِ مِثقالها
فکری بُدهست افعالها؛ خاکی بُدهست این مالها
قالی بُدهست این حالها حالی بُدهست این قالها
آغازِ عالَم غلغله، پایانِ عالَم زلزله
عشقی و شُکری با گِله، آرام با زلزالها
توقیعِ شمس آمد شفق؛ طُغرایِ دوْلت عشقِ حق
فالِ وصال آرَد سَبَق؛ کآن عشق زد این فالها
از «رَحمةً لِلعالَمین» اقبالِ درویشان ببین!
چون مَه مُنوّر خِرقهها چون گُل معطّر شالها
عشق امرِ کُل، ما رقعهئی؛ او قُلزم و ما جرعهئی
او صد دلیل آورده و ما کرده استدلالها
از عشق، گردون مُؤتلِف؛ بیعشق، اختر مُنخَسِف
از عشق گشته دال اَلِف، بیعشق اَلِف چون دالها
آبِ حیات آمد سخُن! کآید زِ عِلمِ مِن لَدُن
جان را از او خالی مَکُن تا بَر دهد اعمالها
بر اهلِ مَعنی شد سخن اِجمالها، تفصیلها
بر اهل صورت شد سخن تفصیلها اِجمالها
گر شِعرها گفتند پُر، پُر بِهْ بوَد دریا زِ دُر
کاز ذوْقِ شِعر آخر شتُر خوش میکَشد ترحالها
مولوی
غزل شماره ۲ از تصحیح بدیعالزمان فروزانفر
اجرا: سهیل قاسمی
میکس: حسین جلیلیان
https://t.me/Setiq/5014 | 404 |
| 13 | ای طایرانِ قُدس را عشقَت فزوده بالها
در حلقهیِ سودایِ تو روحانیان را حالها
در «لا اُحِبُّ الآفِلین»، پاکی زِ صورتها یقین
در دیدههایِ غیْببین هر دَم زِ تو تِمثالها
اَفلاک از تو سرنگون؛ خاک از تو چون دریایِ خون
ماهات نخوانم! ای فزون از ماهها و سالها
کوه از غمَت بشکافته، وْ آن غم به دل در تافته
یک قطره، خونی یافته از فَضلَت این افضالها
.
.
.
.
#مولوی
#سهیل_قاسمی | 333 |
| 14 | وَ میْدانِهِ بَل متی اَن یبلُغَ اَمدالمُرادِ بِاَلفاظٍ اَعیانٍ اَفرادٍ. و شاعرِ ماهر چون به کُنهِ این نکته رسد و بر حلیهی این قضیه واقع شود، رخسارهی عبارتِ او بصارت گیرد و جمالِ مَقالِ او طراوت پذیرد؛ تا یک بیتِ او نایبمَنابِ قصیدهئی باشد و یک غزلِ او واقعموقعِ دیوانی گردد و به قطعهئی، مملکتی اِقطاع یابد و به رباعیی، از رُبعِ مسکون خَراج ستانَد.
بیت
قافیهسنجان که سخن برکَشند،
گنجِ دو عالَم به سخن برکشند
خاصه کلیدی که دَرِ گنج را ست
زیرِ زبان مردِ سخنسنج را ست
مَخلصِ این کلمات و مُخَلّصِ این مقدّمات، ذاتِ مَلکصفاتِ مولانا اعظم مرحومِ سعیدِ شهید، مَفخَرِ اَفاضلِ العُلماء، استادِ نحاریرِ الاُدَباء، مَعدِنِ الطاف الروحانیة، مَخزَنُالمَعارفِ سُبحانیة، شَمسُالمِلّةِ وَالدین، محمّد حافظ بود طیّب الله تربتهُ و رَفَعَ فِی عالَم القُدسِ رُتبَتهُ، که اَشعارِ آبدارش، رَشکِ چشمهی حیوان و بنانِ اَفکارَش غیْرتِ حور و ولدان است. اَبیاتِ دلاویزش، ناسخِ سُحبان و مُنشَآتِ لُطفآمیزَش، منسیِ حِسانِ حَسّان.
کَنَظمِ الجُمانِ و روْضِ الجنانِ
و اَمنِ الفوادِ و طیبِ الرُقادِ
مذاقِ وِفاقِ عوام را به لطفِ متین شیرین کرده و دهانِ جانِ خواص، معنی مبینِ نمکین داشته. اَصحابِ ظاهر را بدو ابواب آشنایی گشوده و هم اربابِ باطن را از او موادِ آشنایی فزوده. در هر واقعهئی سخنی مناسبِ حال انگیخته و برای هر کسی، معنی غریب لطیف گفته. معانیِ بسیار در الفاظِ اندک خرج کرده و انواعِ ابداع را در دُرجِ انشا و انشاد دَرج کرده. غزلهای جهانگیرش در اَدنیمدّتی به حدودِ اَقالیمِ ترکستان و هندستان رسید و قوافلِ سخنهای دلپذیرَش در اقلِّ زمان به اطراف و اَکنافِ عراقین و آذربایجان کشید.
قد هَبَّ هُبوبَ الریاحِ و دَبَّ دَبیبَ المَسیحِ بَل سارَ سیرِ الامثالِ و سَرَی سُرَی الخیالِ
سماعِ صوفیان، بی غزلِ شورانگیزِ او گرم نشدی و بزمِ پادشاهان، بی نُقلِ سخن ذوقآمیزِ او زیب و زینت نداشتی؛ بل که های و هویِ مَستان، بی ولْولهیِ شوقِ او نبودی و سرود و رودِ میْ پرستان، بی غلغلهی عشقِ او [رونق نیافتی. چنانچه] شاعر گوید:
شعر
غزلسرائیِ حافظ بدان رسید که چرخ
نوایِ زهره و رامشگری بِهِشت از یاد
چو شعرِ عَذبِ رواناش زِ بَر کُنی، گویی:
هزار رحمتِ حق بر روانِ حافظ باد!
بلی محافظتِ درسِ قرآن و مُلازمتِ تعلیمِ سلطان و تحشیهی کشّاف و مفتاح و مطالعهی مَطالع و مصباح و تحصینِ قوانینِ ادب و تحسینِ دواوینِ عرَب، از جمعِ اَشتاتِ غزلیاتاش مانع آمدی و از تدوین و اِثباتِ اَبیاتاش وَزّاع گشتی.
و مسوِّدِ این ورق، عفا الله تعالی عَنهُ ماسَبَق، در درسگاهِ دینپناهِ مولانا و سیّدنا، استادُ البَشَر، قوامُالملّةِ و الدین، عبدُالله، اَعلَیاللهُ تعالی سبحانه درجاتِهِ فِی عِلِّیّینَ، به کَرّات و مَرّات که [مذاکره] رفتی، در اَثنایِ محاوره گفتی که این فرایدِ فواید را [همه در یک عِقد] میباید کشید و این غُرَرِ دُرَر را در یک سِلک میباید پیوست تا قِلادهی جید و جودِ اهلِ زمان و تمیمهی وِشاحِ عروسِ دوران گردد. حوالتِ دفعِ و منع، به ناپرواییِ روز[گار و به غدرِ اهلِ عصر عذر آوردی، تا در] تاریخِ شهورِ سَنهی اِحدی و تِسعینَ و سبعمه، و دیعتِ حیات به موکّلانِ قضا و قدَر سپرد و رَختِ وجود از دهلیزِ تنگِ [اجل] بیرون بُرد. روانِ پاکش با ساکنانِ عالَمِ عِلوی قرین شد [و پس از مفارقتِ بدن،] همخوابهی پاکیزهرویانِ حورُالعین گشت.
بیت
به سالِ با و صاد و ذالِ ابجد
زِ روزِ هجرتِ میمونِ احمد
بهسویِ جنّتِ [اعلیٰ روان شد]
فریدِ عَهد شمسالدین محمّد
به خاکِ پاکِ او چون برگذشتم
[نگَه] کردم صفا و نورِ مَرقد
سوابقِ حقوقِ صحبت و لوازمِ [عهودِ موَدّت و ترغیبِ] عزیزانِ باصفا [و تحریضِ دوستانِ] باوفا که صفحهی حال از فروغِ نورِ ایشان جَمال گیرد [و بضاعتِ اِفضال، به حُسنِ] تربیتِ ایشان کمال پذیرد، عامل و باعث بر ترتیبِ این کتاب و تَبویبِ [این اَبواب گشت.] امید به کَرَمِ [واهبُالوجود] و مُفیضُالخیرِ وَالجود آن که قائل و ناقل و جامع و سامع [را] در خِلال [این احوال] و اَثنایِ این اشتغال، [حیاتی] تازه و مشربی بیاندازه کرامت گرداند و هَفَوات و عثرات را به فضلِ شامل و عَفوِ کامل در گذراند!
اِنَّهُ عَلیٰ ذلک قدیر [و بِالْاجابةِ جَدیر] | 1 |
| 15 | مقدّمهی جامعِ دیوانِ حافظ
[حمدِ بی حدّ و ثنایِ بی عَدّ و] سپاسِ بیقیاس حضرتِ خداوندی را که جمعِ دیوانِ حافظان ارزاق به پروانهیِ سلطانِ ارادتِ اوست. بیمانندی که رَفعِ بُنیانِ ایوانِ [سَبْعِ طِباق، نَشأةِ] عرفانِ حکمتِ بیعلّتِ اوست. حکیمی که طوطیِ شکرخایِ ناطقهی انسانی را در مُجاواةِ آیینهی تأمّلِ عرایسِ معانی، به آوای دلگشایِ [اِنَّ مِنَالبَیانِ لَسِحراً] گویا کرد. علیمی که بلبلِ دَستانسرایِ خوشنوایِ زبان را در قفصِ تنگِ دهان به قوّتِ اَذهان در ترنّم و تنعّمِ اِنَّ مِنَالشعرِ لَحِکمَةٌ آورد.
بیت
آن بندهپروری که زبان در دهان نهاد
دُرِّ کلام در صدفِ هر زبان نهاد
جان را زِ لَفظِ عَذب، غذایِ لطیف داد
دل را مُفَرِّحی زِ سخن در بیان نهاد
در بَحرِ سینه دُرِّ معانی بپرورید
در کانِ طبع، لعلِ سخن بیکران نهاد
و جواهرِ منظومِ صلواتِ بینهایت و زواهرِ منثورِ تحیّاتِ بیمنتها و غایت، نثارِ روحِ [پر فتوح و صدرِ] مشروحِ زبانآوری که ندایِ جان فدایِ اَنَا اَفصَحُ العَربِ وَ العَجَم به مَسامعِ مَجامعِ عالَمیان و آدمیان رسانید و از شمیمِ نسیمِ روح به روانِ روحالقدُس مشامِِ جانِ زندهدلانِ [هر دو] جهان مُعطّر و مُروّح گردانید. سَرِ زلفِ عروسانِ سخن را به [دستیازیِ] الّا اِنّی اُوتیتُالقرآنَ وَ مِثلَهُ مَعَهُ حُسنِ بیان او پیراست و گَرزَن و گوشِ دلها را به دُرَرِ فَرایدِ جانفزای و غُرَرِ فَوایدِ سخن [معجزنمایِ] اُوتیتُ جَوامِعَالکَلِمِ لفظِ گهربار او آراست. اَعنی: جنابِ رسالتمآب، خواجهی کشورگشایِ دانایی، دیباچهی دفترِ سخنآرایی، صادقبرهانِ «ص وَالقُرآنِ ذِیالذِّکر»، صاحبدیوانِ «[وَ ما] عَلَّمناهُالشِعر»، صدرِ جریدهی اَنبیا، بیتالقَصیدهی [اَصطفا]، مُحمّدِ مُصطفیٰ، صلّی الله علیه و آله و سلّم.
بیت
چشم و چراغِ جمعِ رُسُل، هادیِ سُبُل
[سلطانِ چاربالشِ ایوانِ] اصطفا
کیخسروِ حقایقِ اَسرارِ کاینات
مجموعهی مَکارِمِ اخلاقِ اولیا
دستش مُحیطِ جود و دَماش کیمیای عِلم
جانش مکانِ صدق و دلش معدنِ صفا
و درودِ بیکران و تحیّتِ بیپایان بر اَرواحِ طیّبه و اَشباحِ طاهرهی جماهیرِ آل و اَصحاب و مَشاهیرِ رجالِ اَحبابِ او باد که با سمندِ خوشخرامِ [عبارت، رَخشِ تیز]گامِ مَجاز و استعارت را زینِ تزئین نهاد، در میدانِ بیان جولان نموده به چوگانِ فَصاحت و بَلاغت، گویِ هنروَری و سخندانی از مَصاقعِ خُطَبا و اُدَبای اَقاصی درربودند و تا صدایِ [صیتِ رسالت و ندایِ صوتِ صولتِ] جلالتِ محمّد رسولُ اللّهِ و الّذینَ مَعَهُ اَشِدّاءُ [عَلَیالکُفّار] به گوشِ هوشِ فُصحاءِ اطرافِ عالَم و بُلَغاءِ اَکنافِ اُمَم دادند، سنانِ لسان و تیغِ بیانِ و الشعراءُ [یَتَّبِعُهُم الغاوون، از هیبتِ] جلالِ نبوّت در غِمدِ کلال و نَبْوَت بمانْد.
مَشاعیرِ صَفِّ قِتال، «یَرْمُونَ بِالْخُطَبِ الطِوالِ و تارَةً / وَحْیَ المَلاحِظِ خِیفَةَ الرُقَباءِ» هنگامِ تَحَدّی و جِدال، از معارضه و مقابلهی [ایشان چادرِ عَجز و ابتهال] در رویِ قیل و قال کشیده که لَا یأتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کانَ بَعْضُهُم لِبَعْضٍ ظَهیراً
شعر
مستغرقِ درود و ثنا باد روحشان
[تا روز را فروغ] بوَد شمس را شعاع
امّا بعد
بر نقّادانِ رشتهی بَلاغت و جوهریانِ روزبازارِ فضل و بَراعت، نامدارانِ خطّهی سخن، شهسوارانِ عرصهی ذَکا و فِطَن، سالکانِ مَسالکِ [نظم و نثر و مالکانِ] ممالکِ دقایقِ شعر پوشیده نیست که گوهرِ سخن در اصلِ خویش سخت قیمتی و باصفا و کلامِ منظوم در نفْسِ خود، عظیم نفیس گرانبها ست. در دُکّانِ امکان، هیچ مَتاع از او گرانمایه[تر نتوان خرید و در بازارِ] ادوار، هیچ بضاعت از او با رفعتتر نتوان دید. صیْرَفیِ خرَد را نقدی از آن عزیزتر به دست نیاید و نقشبندِ فکرت [را] صورتی از او زیباتر در پردهی خیال روی ننماید. وزن مقدارِ [این دُرِّ شاهوار نداند الّا خرَد]مندِ کامل. و قدر و اعتبارِ این نقدِ تمامعیار نشناسد، الّا صیْرَفیِ عاقل.
بیت
گر بُدی گوهری وَرایِ سخن
[آن فرود آمدی بهجایِ سخن]
وَ هُوَ میدانٌ [لایُقْطَعُ اِلّا بِسَوابِقِ الاَذْهانِ] وَ میزانٌ لایُرفَعُ اِلّا بِاَیْدی بَصایرِ البَیانِ. امّا تفنّنِ اَسالیبِ کلام و تنوّعِ تراکیبِ نثر و نظام، بسیار و بیشمار است و تفاوتِ حالاتِ سخنوران و تَبایُنِ درجاتِ هنرپروران، بهحَسبِ محاسبتِ نُفوس و طِباع و رعایتِ موافقتِ رسوم و اوضاع بوَد؛ و تقبیح و تحسین و نفرین و آفرین، بهاعتبارِ مقتضیاتِ مقام و اعتنا و اهتمام به شامِ افتراض و اغتنامِ هنگامِ ایرادِ کلام، فصل و وصل و تعریف و تنکیر و تقدیم و تأخیر و ایهام و توضیح و کنایت و تصریح و ایجاز و اِطناب و خواصِّ افادت در هر باب، جمله بر این یک مسئله مُبتَنی و متکلّم؛ علَیالحقیقة بر رعایتِ این یک دقیقه مُعتنی: وَ قَد قیلَ لَیسَالبَلاغَةُ اَن یُطاولَ عِنانَالقَلَمِ بشأنُهُ و یبسطُ بُرهانِ القوْلِ | 1 |
| 16 | اَتَتْ رَوائِحُ رَنْدِ الْحِمیٰ وَ زادَ غَرامی
فدایِ خاکِ دَرِ دوست باد جانِ گرامی
پیامِ دوست شنیدن، سعادت است و سلامت
مَنِ الْمُبَلِّغُ عَنّی اِلیٰ سُعادَ سَلامی؟
بیا به شامِ غریبان و آبِ دیدهیِ من بین
بهسانِ بادهیِ صافی در آبگینهیِ شامی
إذا تَغَرَّبَ عَن ذِی الْاَراکِ طایِرُ خَیْرٍ،
فَلا تَغَرَّدَ عَن رَوْضِها اَنینُ حَمامی
وَ اِن رَغِبْتُ بِنَجْدٍ وَ صِرْتُ ناقِضَ عَهْدٍ
فَما تَطَیَّبَ نوْمی! وَ مَا اسْتَطابَ مَنامی
بسی نمانْد که روزِ فراقِ ما بهسَر آید
رَأیْتُ عَن هَضَباتِ الْحِمیٰ قِیامَ حَمامی
خوشا دمی که درآیی و گویمات: بهسلامت!
قَدِمْتَ خَیْرَ قُدومٍ نَزَلْتَ خَیْرَ مَقامی
من ارچه هیچ ندارم سزایِ صُحبتِ یاران،
زِ بَهرِ کارِ ثوابام قبول کُن بهغلامی
تَغیبُ مِنْکَ وَ قَدْ صِرْتُ ذایِباً کَهِلالٍ
اگرچه روی چو ماهات ندیدهام بهتمامی
چو سِلْک دُرِّ خوشاب است نظمِ پاکِ تو حافظ
که گاهِ لُطف، سبَق میبَرَد زِ نظمِ نظامی
امید هست که زودَت بهکامِ خویش ببینم
تو شاد گشته به فرماندهی و من به غلامی
دیوانِ گویای حافظ بر پایهی نسخهی ۸۰۱
اجرا: سهیل قاسمی
موزیک ویدئو: حسین جلیلیان
@Setiq | 534 |
| 17 | 🔴به فرهنگ باشد روان تندرست
🔺ایران سرزمینی است کهن، سرشار از نیکیها و مردمانی نجیب که ستایشگر داد و دانش و راستی و نکوهشگر ستم و دروغ و دشمنی بودهاند. باید از ایران گفت و نوشت. باید زبان فارسی، این سرمایۀ جاودان ایرانی را پاس داشت و برای گسترش آن دریغ نکرد. باید فرزندان کشور را با بزرگمهرها، فردوسیها و ابنسیناها آشنا کرد. اگر ایدۀ ایران به میان مردم و سیاستگذاران کشیده شود، امنیت و منافع ملی معنا میشود. ایران و داشتههای تاریخی و فرهنگی آن را دوست بداریم.
فهرست زیر ازجمله دغدغهمندان مستقل برای رسیدن به این هدفاند. با پیوستن به آنها به توسعۀ فرهنگی در جامعه یاری رسانیم.
⛱تدریس مکاتب فلسفی و روانی
⛱یافتههای مهم روانشناسی
⛱موسیقی سنتی (تکنوازی سنتور)
⛱جملگی روانکاوی
⛱کتاب گویا (لذت مطالعه با چشمان بسته)
⛱صادق هدایت
⛱زین قند پارسی
(درست بنویسیم، درست بگوییم).
⛱کتابخانه بزرگ ادیان و فرهنگ باستان
⛱دکتر محمّدعلی اسلامینُدوشن
⛱باغ سبز مولانا (زهراغریبیان)
⛱رازها و نمادها و آموزههای شاهنامه
⛱نجوای داستان
⛱کتابخانهٔ ادب و فرهنگ
⛱خردسرای فردوسی
(آینهای برای پژواک جلوههای دانش و فرهنگ ایران زمین).
⛱بنیاد فردوسی خراسان
(كانون شاهنامه فردوسی توس).
⛱سرو سایـهفکن
(رسانهای برای پاسداشت زبان و ادبیات فارسی).
⛱شرح غزلیات سعدی با امیر اثنیعشری
⛱موسسه پژوهشی چراغداران
میراث دیجیتال و حافظه فرهنگی فارسی زبانان
⛱حافظخوانی با محمدرضاکاکائی
⛱شرح بوستان و گلستان سعدی با امیر اثنی عشری
⛱شاهنامه کودک هما
⛱مأدبۀ ادبی، شرح کلیله و دمنه و آثار ادبی فارسی (رسانۀ دکتر محمّدامین احمدپور).
⛱ستیغ، خوانش اشعار حافظ و سعدی و...(رسانه سهیل قاسمی)
⛱تاریخ، فرهنگ، هنر و ادبیات ایران زمین
⛱شاهنامه برای کودکان
(قصه های شاهنامه و خواندن اشعار برای کودکان و نوجوانان)
⛱گاهگفـت
(دُرُستخوانیِ شعرِ کُهَن)
⛱کتاب گویای ژیگ
⛱سفر به ادبیات
(مرزباننامه و گلستان، تکبیتهای کاربردی )
⛱ملیگرایی ایرانی/شاهنامهپژوهی
⛱هفت هزار سالگان
⛱انجمن دوستداران شاهنامه البرز (اشا)
⛱فرهنگ یاریگری، توسعۀ پایدار و زیست بومداری
⛱رهسپر کوچۀ رندان
(بررسی اندیشۀ حافظ).
⛱حماسهسرای آرخش؛
خانۀ فرهنگ، حماسه و زبانهای ایرانی
⛱سخن و سخنوران
(سخنرانی و گفتگوهای نایاب نام آوران وطن فارسی).
⛱کتاب و حکمت
⛱زبان شناسی و فراتر از آن (درگاهی برای آموختن دربارۀ زبانها و فرهنگها).
⛱خواندن و شرح تاریخ عالمآرای عبّاسی (میلاد نورمحمدزاده).
⛱هزار بادهٔ ناخورده (یادداشتهای امیرحسین مدنی دربارۀ ادبیات و عرفان).
⛱شرح کلیات سعدی
(تصحیح و طبع شادروان محمدعلی فروغی).
⛱انجمن شاهنامهخوانی هما
(خوانش و شرح بیتهای شاهنامه).
⛱نقش بر آب (یادداشتهای ادبی و تاریخی دکتر حامد خاتمیپور)
🔴هماهنگی برای شرکت در تبادل
🔴@alireza_heidaree | 121 |
| 18 | اَتَتْ رَوائِحُ رَنْدِ الْحِمیٰ وَ زادَ غَرامی
فدایِ خاکِ دَرِ دوست باد جانِ گرامی
پیامِ دوست شنیدن، سعادت است و سلامت
مَنِ الْمُبَلِّغُ عَنّی اِلیٰ سُعادَ سَلامی؟
بیا به شامِ غریبان و آبِ دیدهیِ من بین
بهسانِ بادهیِ صافی در آبگینهیِ شامی
إذا تَغَرَّبَ عَن ذِی الْاَراکِ طایِرُ خَیْرٍ،
فَلا تَغَرَّدَ عَن رَوْضِها اَنینُ حَمامی
وَ اِن رَغِبْتُ بِنَجْدٍ وَ صِرْتُ ناقِضَ عَهْدٍ
فَما تَطَیَّبَ نوْمی! وَ مَا اسْتَطابَ مَنامی
بسی نمانْد که روزِ فراقِ ما بهسَر آید
رَأیْتُ عَن هَضَباتِ الْحِمیٰ قِیامَ حَمامی
خوشا دمی که درآیی و گویمات: بهسلامت!
قَدِمْتَ خَیْرَ قُدومٍ نَزَلْتَ خَیْرَ مَقامی
من ارچه هیچ ندارم سزایِ صُحبتِ یاران،
زِ بَهرِ کارِ ثوابام قبول کُن بهغلامی
تَغیبُ مِنْکَ وَ قَدْ صِرْتُ ذایِباً کَهِلالٍ
اگرچه روی چو ماهات ندیدهام بهتمامی
چو سِلْک دُرِّ خوشاب است نظمِ پاکِ تو حافظ
که گاهِ لُطف، سبَق میبَرَد زِ نظمِ نظامی
امید هست که زودَت بهکامِ خویش ببینم
تو شاد گشته به فرماندهی و من به غلامی
دیوانِ گویای حافظ بر پایهی نسخهی ۸۰۱
اجرا: سهیل قاسمی
میکس: حسین جلیلیان
@Setiq | 569 |
| 19 | نشستی با حضور عالیجناب فریدون مجلسی
به بهانهی انتشارِ کتاب
«مذاکره در نیویورک، ماکیاولی در اصفهان»
اثر فریدون مجلسی، انتشارات مروارید
سهشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۵
محل برگزاری: کافه کتاب انتشارات بدرقه جاویدان
به همّت ماهنامه وزین عصر روش، دکتر علیرضا بهرامی
سخنان سهیل قاسمی در این نشست
فریدون مجلسی (زادهٔ ۱۳۲۳) دیپلمات، نویسنده و مترجمِ ایرانی است. با وقوع انقلاب ۱۳۵۷ از وزارت امورخارجه بازخرید اجباری شد و به کار در بخش خصوصی پرداخت.
@Setiq
از YouTube ویدیوی افقی را ببینید.
از Facebook ویدیوی خام و کامل را ببینید.
از Instagram ویدیوی کمتر از ۱۵ دقیقه را ببینید.
از آپارات هم بی فیلترشکن و افقی ببینید و دانلود کنید.
ببینید خلاصه کانالمانالهای من را در رسانههای دیگر!
مشترک هم بشوید لطفاً! مخاطب دوست دارم!
سهیل قاسمی
اسم کتاب را هم به صفحهی فروشِ این کتاب در «ایرانکتاب» لینک کردهام. | 482 |
| 20 | +9 حافظ فرحاندوز
دیوان حافظ
از تصحیح میرزا محمد قزوینی و دکتر قاسم غنی
اجرا: فریدون فرحاندوز
پیرایش: سهیل قاسمی
گزینش موسیقی و درهمآمیزی: شاپور
پیشکش به دوستداران فرهنگ و زبان پارسی
فریدون فرحاندوز | 663 |
