SOROUSHMOD
رفتن به کانال در Telegram
ادمین : @soroush_hasanzadeh64 میزنم دست به خودکار دلم گهگاهی...🖋 اینستاگرام : @soroush_hasanzadeh64
نمایش بیشتر704
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-17 روز
-830 روز
آرشیو پست ها
704
آدم اولش حوصلهی همه رو داره، بعدش فقط حوصلهی آشناهاشو داره، بعد فقط حوصلهی دوستاشو، بعدتر دوستای صمیمیش، بعدتر حوصلهی اونارو هم نداره، آخرش که میرسه، دیگه حوصلهی خودشم نداره.
@SOROUSHMOD ✅
704
ما دیگه اون نوجوونای قدیم نیستیم که با شنیدن سینوس کسینوس خندمون بگیره،
بزرگ شدیم،نه؟
بچه کوچیکا بهمون میگن خاله،عمو..
قدمون چند هوا بلندتر شده،
دیگه دستمون به کابینت بلندای آشپزخونه میرسه و پامون به گاز و کلاچ...
بعضیامون انقدر بزرگ شدن رفتن پی سیگار،
ولی بعضیامونم دیدیم غم و غصه دود کردنی نیست،نشستیم خوردیمش!
ما دیگه روزای برفی لیز نمیخوریم،
نه که زمینِ یخ زده لیز نباشه ها،
فقط یاد گرفتیم باید با احتیاط قدم برداریم که با مخ نریم تو زمین...
قلبامون چی شد راستی؟؟
بعضیامون دل شکستن،
خیلیامون دل شکسته ان،
بعضیامون دل باخته و بعضیامون دل تنگ...
ما خیلی وقته که دیگه بچه نیستیم،
ولی پیر شدیم یا بزرگ ؟؟
اینه که جای بحث داره..
#پیرم_و_گاهی_دلم_یاد_جوانی_میکند
#سروش_حسن_زاده✍️
#مهسا_پناهی
@SOROUSHMOD
704
در آخر
ما هیچ تسلطی بر قلبهایمان نداریم ،
قلبها …
برای کسانی میتپند که ،
خودشان می خواهند …
@SOROUSHMOD ✅
704
دنیا خیلی کوچک است عزیزم!
شاید یک روز، حوالیِ انقلاب که خسته از روزمرگی و کار
پشت چراغ قرمز در تاکسی نشسته ای
و سرت را به شیشه تکیه داده ای و به صدایِ گوینده ی رادیو گوش میدهی
که برای ساعات آتی هوایی ابری و بارانی پراکنده پیش بینی میکند...
درست همان لحظه
من با دست هایی در جیب
کوله ای پف کرده
و بندهای کفشی که چند گره روی هم خورده است،
نگاهم به زمین و فکرم در ناکجا
از روی خط های عابر پیاده عبور کنم...
دلت بلرزد...
بی معطلی کرایه ات را بدهی و باقی اش را نگرفته از ماشین پیاده شوی و با فاصله ی چند متر دنبالم راه بیفتی...
و ببینی که میروم طبقه ی آخر همان پاساژ قدیمی و وارد همان کتابفروشیِ کوچک میشوم...
ببینی که مینشینم سر همان میزِ کنجِ دیوار...
نزدیک بیایی
صندلی را عقب بکشی
بی حرف بنشینی رو به روی ام...
صاحب کتابفروشی که حالا مردی میانسال شده
به رسم همان روزها
برای مشتری هایِ ثابتِ شب هایِ پاییزی اش
از قهوه ی کهنه دم اش
دوفنجان برایمان بیاورد
و موقع رفتن
در حالی که سینی چوبی اش را زیرِ بغلش زده،
زل بزند به چشمانمان و بگوید: حیف نبود؟!
بگوید و آهی بکشد و برود موسیقی آن روزها را از گرامافونِ خاک خورده اش پخش کند...
بی مقدمه حرف بزنیم
پای گذشته را وسط بکشیم
از لحظه ی آشناییمان تا آخرین قرار...
همه را کالبد شکافی کنیم!
شاید لا به لای حرف هایمان
دختر و پسری بیست ساله وارد کتابفروشی شوند و رمانِ بربادرفته ی مارگارت میچل را بگیرند و با ذوق بروند...
شاید با لبخند نگاهشان کنیم...
شاید بغض گلویمان را بگیرد و ول نکند!
با تمام شدن آخرین قطعه ی موسیقی
بدون خداحافظی از مردِ میانسال
کتابفروشی را ترک کنیم...
و زیر بارانی پراکنده و بادی پریشان
لا به لای شلوغیِ خیابان
در سکوت قدم بزنیم...
و بدون گرفتن آدرس و شماره تلفن جدید مان
خداحافظی کنیم و برویم دنبال دنیای بی ذوق خود!
فقط میدانی
دردَش اینجاست
که در تمام این ساعات
سرِ یک میز حرف زده ایم
بدون اینکه در صدای هم غرق شویم...
از یک کتاب شعر خوانده ایم
بدون اینکه در چشم هم زل بزنیم...
زیر بارانِ پاییزی قدم زده ایم
بدون اینکه دست هم را بگیریم...
دردَش اینجاست
که دنیا خیلی کوچک است عزیزم...
خیلی...
#سروش_حسن_زاده✍️
#علی_سلطانى
@SOROUSHMOD ✅
704
وقتی که خیلی بچه بودم پدرم رو از دست دادم!
مادرم بهم گفته بود که پدرم پزشکی بوده که در جنگ کشته شده...
همیشه به پدرم افتخار می کردم چون می تونست جون آدم ها رو نجات بده و لبخند رو لبهاشون بیاره.
بزرگتر که شدم فهمیدم پدرم پزشک نبوده، اون پستچی بوده و در بمباران کشته شده، واسه همین بیشتر بهش افتخار کردم!
یک پستچی می تونه کارهای بزرگی بکنه،می تونه نامه های مهمی را برسونه،درد و دل عاشق ها،خبر سلامتی سرباز ها و از همه مهمتر اینکه می تونه به یک انتظار بی مورد پایان بده،حتی با یک خبر ناگوار!
انتظار آدم را خیلی خسته می کنه،انتظار آدم را خیلی پیر می کنه،همیشه باید یک پایان بخش باشه.
می گفتن وقتی جسدش را پیدا کردند تنها چیزی که سالم مانده بود یک تیکه از نامه ایی بود که معلوم بود یک نفر برای معشوقه خود نوشته بود با این متن :
« عزیزم کی قراره جنگ تموم بشه !؟
کی برمیگردی پیشم !؟
من هنوز نتوانستهام کسی را مثل تو صدا بزنم.
نه به خاطر اینکه کسی مثل تو نبود،
بلکه چون دلم هنوز اسیر صدای توست.
اگر هنوز باران را دوست داری، اگر هنوز کنار پنجره مینشینی…
من هر غروب همانجا، سر همان کوچه، زیر همان درخت خشک ایستادهام و منتظر توام که برگردی …»
می گفتن اون بمب لعنتی مستقیم به پدرم برخورد کرده،اما من بیشتر از اینکه نگران جسم نابود شده پدرم باشم، نگران نامه هایی هستم که همراهش بوده!
نامه هایی که به دست کسی نرسیدن،نامه هایی که جوابی نگرفتن...
خدا می دونه، شاید یکی هنوز هم منتظر باشه!
#سروش_حسن_زاده🖋️
#روزبه_معین
@SOROUSHMOD ✅
704
غمگین مشو عزیز دلم
مثل هوا کنار توام
نه جای کسی را تنگ میکنم
نه کسی مرا می بیند
نه صدایم را می شنود
اما همیشه کنارت هستم
@SOROUSHMOD ✅
704
گفت : دیدیش امروز؟
زمزمه کردم: نه خداروشکر!
ابروش و بالا انداخت و گفت: خداروشکر؟!
لیوان چایی رو نزدیک لب هام کردم و از بین بخار های چایی که صورتم و پر کرده بود گفتم : آره...
میدونی …
یه آدم هایی تو زندگی بعضی از ماها هستن که هم ندیدنشون درده هم دیدنشون!
اگر امروز میدیدمش...چشمم به چشمایی که مال من نبود میافتاد...آروم میشدم... اما فقط برای یه لحظه...
تا هفته ها بعدش دلم اشوب میموند...
چشم میچرخوندم رو آدم های شهر تا دوباره ببینمش!
حالا هم که ندیدمش باز دلم آشوبه...
که شاید این آخرین فرصت بود قبل از اینکه چشماش مال کسی دیگه بشه ببینمش...
دلم آشوبه و چند روزی آشوب میمونه...
اما میدونم واسه هفته های آینده آروم ترم!
میگم خداروشکر ندیدمش چون چند روز آشوب بودن رو به چند ماه آشوب بودن ترجیح میدم!
گفت: بنظرت آدمها وقتی دلتنگ میشن چکار میکنن؟!
جواب دادم : بغل میکنن…!
پرسید : چگونه کسی و که نیست بغل میکنن؟
جواب دادم : لازم به بودنش نیست،گاهی عطرش را،گاهی لباسش را،گاهی هم خیلی که دلتنگ میشوم هوای نفس کشیدنش را.
پرسید: تو خودت دلتنگ میشی؟!
در حالی که پیراهن گلداری که پوشیده بودم و بو میکردم پاسخ دادم : نه!
پرسید : اما این پیراهن؟
جواب دادم : تو درباره دلتنگی پرسیدی نه دیوانگی....
#ببخش_ای_دل_تو_هی_دلتنگ_میشوی_و_من_از_رو_نمیروم
#سروش_حسن_زاده✍️
#محیا_زند
@SOROUSHMOD ✅
704
چه عیبی دارد آدم وسط روز دلش هوای دیدن ماه بکند!؟
یا تو اوج گرمای تابستان حس قشنگ برف و هوای زمستانی به سرش بزند!؟
حالا مگر گناه است نداشته هایت را آرزو کنی و دمی با خیالشان حال کنی!؟
چه میشد مثلا بجای راننده ی تاکسی تو بغل دستم نشسته بودی و با دست های مسحور کننده ات دنده عوض می کردی .
یا مثلا در فاصله ی خالی بین کلاس هام که مجبورم به خانه برگردم وقتم را با تو میگذراندم .
یا اینکه روز تولد زنگ در خانه به صدا در میامد و پست چی و پاکت و محموله ی کادو و دست خط مسحور کننده ی تو و.... .
یا مثلا حالا که سرماخورده ام هر هشت ساعت بهم زنگ بزنی و آنتی بیوتیک ها را یاداوری کنی که یعنی نگرانمی .
یا پنج شنبه که باران بارید زنگ میزدی و می گفتی فقط پنج دقیقه صبر کن هر جا باشم میایم دنبالت .
یا دیشب که خوابم نمی برد تا صبح برایم حرف میزدی تا یادم باشد که تنها نیستم .
یا وقتی دلم گرفته و غم دنیا روی دلم سنگینی میکند برایم آسمون ریسمون ببافی که باورم شود به کوه تکیه داده ام و هیچ غمم نباشد .
میدانی چیست عمر آدم به هر صورتی که باشد میگذرد خیلی هم زود و سریع میگذرد فقط فرقش در این است که وقتی بعد از چهل سال در آستانه میانسالی به آینه نگاه میکنی ببینی آیا به ازای نصف موهای سفیدی که به دنیا داده ایم به آرزوهايمان رسيده ايم يا نه؟
#بی_تو_ساعت_ها_هم_کلافه_اند
#سروش_حسن_زاده🖋️
#سارا_فتاحی
@SOROUSHMOD ✅
704
فقط خدا میداند که
چه دوستت دارم هایی؛
چه دلم برایت تنگ شده هایی؛
چه شب بخیر هایی ؛
زیرِ آوارِ غرورِ لعنتی مان مانده،
و ما عین خیالمان هم نیست
که طرف مقابلمان در انتظارِ همین حرف های ساده ی زیر آوار جان میکَند...
#سروش_حسن_زاده✍️
#شروین_حاجی_پور🎤
#سحر_رستگار
@SOROUSHMOD ✅
704
شانزده سالم بود که از "مهلا" خوشم اومد؛
چند خونه اونورتر از ما زندگی می کردن؛
اونوقتا مثل حالا نبود بشه بری جلو
و اقرار کنی ... که عاشق شدی؛
عشق رو باید ذره ذره میرختی تو خودت؛
شب ها باهاش گریه میکردی
صبح ها باهاش بیدار میشدی
و گاهی می بردیش سرکلاس؛
"مهلا" دو سال بعدش شوهر کرد
۲۰ سالم که شد از همکلاسیم خوشم اومد
خیلی شبیه "مهلا" بود
رفتم جلو و بهش گفتم دوسش دارم؛
ولی قبل از من یکی تو زندگیش بود
تو ۲۵ سالگی از همکارم خوشم اومد؛
تن صداش عجیب شبیه "مهلا" بود
تو ۳۰ سالگی از دختر مستاجرمون؛ که شبیه "مهلا" می خندید
تو ۴۰ سالگی از کارمند بانک اونطرف خیابان
که موهاشو مثل "مهلا" ...
از یه طرف میریخت تو صورتش
می ترسم "مهلا"
خیلی می ترسم
هشتاد یا صد سال ام بشه
همش تو رو ببینم
که هر بار یجوری داری دست به سرم میکنی
#سروش_حسن_زاده✍️
@SOROUSHMOD ✅
