fa
Feedback
کانال رسمی اوخشامالارو اشعارونوحه سرای مداحی

کانال رسمی اوخشامالارو اشعارونوحه سرای مداحی

رفتن به کانال در Telegram

اوخشامالار اشعارونوحه سرای مداحان ترکی آذری فارسی @vgjcfvbffc https://t.me/joinchat/AAAAAEDQtNRYq5Gz1cryvg

نمایش بیشتر
3 634
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+27 روز
+730 روز
آرشیو پست ها
چه حس خوبیه وقتی “دوستت دارم” از قلبم میگذره وتو بی واسطه میشنوی … به همین سادگی… خدای من، چه خوبه تو رو داشتن خدایا دوووستت
چه حس خوبیه وقتی “دوستت دارم” از قلبم میگذره وتو بی واسطه میشنوی … به همین سادگی… خدای من، چه خوبه تو رو داشتن خدایا دوووستت دارم دوستت دارم دوستت دارم بیشتر از همیشه “دوستت دارم”   #خدای‌من😍

بهار حسرتی چوخدان بیزی جمالینه حسرت قویوب بهار چوخدان دونوب خزانه چمنزار و لاله زار چوخدان دی یول تاپیب دی کدر غملی دیللره ظلمت دوتوبدی هر یئری ، گون چیخمامیش باتار بیلمم ندن بو قدری اوزاقدا قالیب سحر ایا هاچان اورک اولاجاق غصه دن کنار قلبیم دئیور داریخما بو گونلر گئچیب گئدر بیر آز تحمل ائت بو قدر ائتمه آه و زار هرچند هریانی بورویوب قار ،کولک، دومان یولدان چیچکلی یاز گلیری اولما دلفکار سیندیرما اوز وقاریوی همت ائله بیر آز صبر ائیله چوخ داریخما قیشین عمری آز اولار ظلمت گئجه یقین ائله دائم قالان دئیل تاراجه وئرمه صبریوی قال صبحه انتظار زندانه دوشمیین نه بیلیر قدرینی باغین بیلمز بالیق سودا که نه نعمت الینده وار ظالم لره دئیون بو قدر چاپماسین آتین مظلوملارین پناهی گلیر الده ذوالفقار حق وعده سی یاخیندی گلیر آشنا سسی بیر گون گلیب جهاندا ائدر عدلی برقرار #محمد_هوشمند #مدهوش

بیری اُلمیش رها دنیا  ایشیندن بیری ناراضی چرخین گردشیندن منِ بیچاره ده هجرانه  دوشدیم اورک گیزلین یانیرعشق آتشیندن

+1
زندگی دفتر خاطره هاست یک نفر در دلِ شب یک نفر در دل خاک یک نفر همدم خوشبختی هاست یک نفرهمسفر سختی هاست چشم تا باز کنیم عمرمان میگذرد #مـا هـمه همسفریم ...👇🌹🌹🌹🌹 بس بیایید تا هستیم در دانستنی های خودمان رو به همدیگرترزیق کنیم از طریق فضای مجازی در گروه های مذهبی همدیگر و فراموش نکنیم عمرتان بابرکت خوبی هاتون همیشه ماندگار الهی که عاقبت بخیر باشید بودنتون افتخارماست 👇👇👇👇👇 @mccanlmzhn

آمدن جوان نصرانی به قتل امام مظلوم (علیه السلام)   ترجمه شعر مرحوم حسینی سعدی زمان به فارسی   آه از آن روزی که اهل آسمان رنجور بود بابت قتل حسین یک عیسوی مأمور بود   اهل دین چون کرد در ظاهر ز قتلش اجتناب شد بر آن آیا کند کی قلب زهرا را کباب اخذ آرا شد به مجلس گشت قاتل انتخاب یک نصارایی که دین حق به او منظور بود   وعدۀ میز و ریاست تا گرفتش آن سعید گفت ابن سعد گویا روح این زخمی پرید تو اگر سر را جدا کردی از این شاه وحید شام را سرلشگری باید به تو مسطور بود   قتل وی واجب بُود چون داده فتوایش فحول چون عرب باشد کند اعراب از قتلش نکول پور ترسا قربة لِله چو کرد آخر قبول دست بر خنجر شد او آن لحظه چون مجبور بود   با خیال قتل ثارلله به حال بی قرار رو به سوی قتلگه کرد و زکف داد اختیار زد به سر عیسی و گویی با نگاه اشکبار دید فکر امّتش حق، فعلش از حق دوربود   الغرض آن عیسوی آمد،گرفتش چون جنون دید یک زخمی فتاده داخل گودال خون نیزه و خنجر زده بس که به وی قوم زبون زیر خون و نیزه اما پیکرش مستور بود   وجه وجه الله را زخمی بدید و خونفشان لمعه لمعه نور می آمد ز رخسارش عیان گوئیا می گفت اسرار اَنالله را بیان معنی الله در جسمش سراسر نور بود   همچو خورشیدی که در کسوت به کثرت بود عور سِرّ وحدت می نمود از کثرت عشقش ظهور او هُوالحق مینوشت از خون خود در ارض طور پیکرش با نیزه گر چون لانۀ زنبور بود دید ترسا زاده حالش را و شد اندر محن گفت مَن انت َ فدای چشمهایت جان من گو به من آیا مسیحی؟ این چنین در این زمن پیکر انجیلت از کی چون ورق منشور بود آسمان جا و مکان توست عیسائی اگر؟ پرتو نور خدا گشته در اینجا جلوه گر محو حق گشتی بیان بنما تو موسائی مگر لن ترانی در جوابت گفت در این طور بود ؟ چشمهایش را گشود آن شهریار نُه قُباب کرد با حال ضعیفش آن نصارا را خطاب نا ندارم من دهم یک یک سوالت را جواب در کجا دیدی که حلقومم چنین منحور بود روی این خاک زمین مصباح نور سرمدم از تبار حیدر و از شبل نسل احمدم تو نگو عیسی که من دادم به عیسای تو دم مادرم مریم نه ، نام انسیه چون یک حور بود من نه موسایم ولی دارم زموسی سابقه ابر هرگز نی زند بی امر ما هم صاعقه کاتب قدرت چو گفته «کلٌ نفس ٌ ذائقه» زان سبب از زخم کهنه سینه ام مکسور بود نقطه نقطه علم« کان و مایکون» را آگهم صاحب تاجم به ملک آفرینش من شهم عیسی عبدالله و من اما ابا عبداللهم لشکر کوفه نمی بیند که چون یک کور بود جدّ من را فارقیلیط گویند در قوم یهود حق به انجیلش نوشته اسم وی را مود مود هاشنم در جنت و هوشین منم دریای جود من شبیرم او شبر در مصحف مزبور بود یار را می جستی اندر گوشۀ آن دیرها کام تو شیرین نشد هرگز به وصل غیرها باطناً می خواستی این لحظه را در سیرها عاشق و معشوق در وصلش چنین مسرور بود آمدی به به عجب وقتی به فکر وصل یار ظاهرا با صورت زُنّار گشتی آشکار خواهی ار گردد وجوت محو در وصل نگار باز کن زُنّار و گو دیرت چنین پرشور بود؟ گفت عیسی با تو در رویا به احوال غمین لطف کن بین رسل عیسی نباشد شرمگین آنکه در رویا تو دیدی سرّ آن باشد همین گر شوی قاتل نگو عیسی چرا رنجور بود فکندی خنجرش در این سخن آن پاک ذات گفت با لعل لبت دادی به خضر آب حیات تو که داری این جلال و این مقام عالیات کی به جسمی غسل از خون ، خاک هم کافور بود؟ من فدای این نگاهت دین حق بر من نما آخر عمرم تو دادی امن بر این بینوا اذن حمله بر عدویم ده تو یابن المرتضا روح بر جسمم ندیدم وصله ای ناجور بود کلمۀ اسلام تعلیمش نمود حُبّ جلیل اذن حمله برگرفت آنگه به میدان شد قتیل شاد گردانید زهرا را گرفت اجر جزیل با می عشق حسینی بس که او مخمور بود ای «حسینی»دامنش برگیر در هر صبح و شام مطلقا سرمایه عزت بود این اعتصام هر که «شیدا»یش شود خدمت کند بر او مدام روز محشر بیند از زهرا که در ماجور بود محمدرضا صادقی (شیدا)

احوالات قتلگاه داد او ساعتدن دوشوب ارکانِ عرشه ولوله سبطِ طاهانی سالاندا مَرکب اوستن مقتله هولیله تاجین آتوب باشدان یر اوسته جبرئیل سسلدی اللهُ اکبر سالدی کونه زلزله کعبه و منا و رمزم ، ایلدی بیر زمزمه کعبهء مقصود ایدنده قان ایچینده هروله جانِ عالَم قوملار اوسته ، قان ایچینده ضعفیده دوشدی سُکّانِ سماواته خروش و غلغله شمرِ دون سسلندی ایمدی من بولوندورّم سیزه بیر سیاستله اولار سیزلرده رفعِ قائله ویردی فرمان لشگره ، اولدی ایکی حِصّه قوشون ایستدی اوز بولدوقی مقصودی تا گلسون اله خیمه لر اوسته یریتدی لشگرین بیر حصّه سین دستهء دیگر هارا گیتدی گیچاق ، قالسون هله تا چالیندی کرّ و نای و طبل و طنبور و دُهُل آز قالوب خوردا اوشاقلار خوف و وحشتدن ئوله گون کیمی زینب طلوع ایتدی کنارِ خیمه دن تا نظر سالدی او وضعِ سخته ، امرِ مشگله اللری باشدا قاچوب تلّه هرایه سسلدی قارداشی شاید که بیرده بلکه فریاده گَله رحمسیز دشمن الینده قالدی خوردا قیزلارون داده گَل قارداش دگل هنگامِ صبر و حوصله زینبِ کبرادن آلدی شاهِ مظلومان سسی قان ایچینده بیر دوروب اگلشدی پوزقون حالیله سسلدی من ئولمه میش لشگر ، هله قورخوتمیون بانوانِ عصمتِ طاهانی سیز بو نوعیله من عرب ، سیزده عرب ، انصاف ایدون ای کوفیان بی پناه عورت اوشاق ، بو هایهو بو هلهله ویرمیون الدن عرب رسمین ، نقدری من صاقام خیمه گاهه گیتمیون ، ایتمون جسارت بیر بئله لشگره برگشت فرمانین ویروب شمرِ دنی نَهبدن محروم اولان لشگر ایدوبله هلهله قیل و قال اولدی ، او اثناده قوشون یول آچدیلار بیر طرفدن گلدی خولی ، بیر طرفدن حرمله داش وورانلار بیر طرفدن آلدیلار دور و بَرین بعضی سی الده قلج ، بعضی ووراردی سنگله کشمکشلر اولدی ووردی اولقَدَر یاره عدو شرحینه من عاجزم ، گیت بیر اوزون باخ مقتله نقشهء جسمین پوزوبدور یکسره آلاتِ حرب برگ برگ اوراق اولوب ، بنزردی بیر خندان گُله مقتلِ شاهِ شهیده یتدی اولوقته سَنان شل اولیدی اللری ، تا نیزه سین آلدی اله نیزه نی ایله ووروب غیظیله تشنه حلقینه بند اولوب نوکِ سِنان ، دوشدی یوز اوسته مقتله نیزه نی خارج ایدوب ، ووردی دوباره کِتفینه ظلمِ اعظمدن دوشوب کون و مکانه ولوله سعدین اوغلی ویردی فرمان لشگره تعجیل ایدون ئولدورون گَلسون منیم نخلِ امیدیم حاصله قتلِ شاهِ بیکسه مأمور اولوب نچّه نفر اهلِ دل لازمدی دلدن بو بیاناتی بوله هیچ بیری اقدام ایدنموب قتلِ شاهِ بیکسه قاتلی تصویب اولوب شمرِ لعین و دون گله آیریلوب شمرِ ستمگر لشگرِ گمراهدن مصرعِ شاهنشهه گلدی دوروب ، بی فاصله بیر طرفدن زینبِ کبری‌' چیخوب خرگاهدن بیر طرفدن شمرِ ذی الجوشن گلوبدی مقتله مخزنِ علمِ خدایه چکمه لی قویدی قدم کینهء دیرینه سین تا که یتورسون کامله من دیمم نه ظلم ایدوب ازّلده شاهِ بیکسه قویدی خنجر ، حنجرِ سلطانِ دینه ظلمیله زور ویردی هر قَدَر ، خنجر بوغازین کسمدی دوندروب سالدی یوز اوسته ، شاهِ دینی غیظیله ایتمدی شرم و حیا ، جدّی پیمبردن او دون کسدی لب تشنه باشین ، گلمز داخی شرحی دِله سخت مبحثده دایاندی چون شهادت وقعه سی (روفه گر) وورما قلم ، ایتمه جسارت بیر بیله. مرحوم روفه گر

آمدن جوان نصرانی به قتل امام مظلوم (علیه السلام)   ترجمه شعر مرحوم حسینی سعدی زمان به فارسی   آه از آن روزی که اهل آسمان رنجور بود بابت قتل حسین یک عیسوی مأمور بود   اهل دین چون کرد در ظاهر ز قتلش اجتناب شد بر آن آیا کند کی قلب زهرا را کباب اخذ آرا شد به مجلس گشت قاتل انتخاب یک نصارایی که دین حق به او منظور بود   وعدۀ میز و ریاست تا گرفتش آن سعید گفت ابن سعد گویا روح این زخمی پرید تو اگر سر را جدا کردی از این شاه وحید شام را سرلشگری باید به تو مسطور بود   قتل وی واجب بُود چون داده فتوایش فحول چون عرب باشد کند اعراب از قتلش نکول پور ترسا قربة لِله چو کرد آخر قبول دست بر خنجر شد او آن لحظه چون مجبور بود   با خیال قتل ثارلله به حال بی قرار رو به سوی قتلگه کرد و زکف داد اختیار زد به سر عیسی و گویی با نگاه اشکبار دید فکر امّتش حق، فعلش از حق دوربود   الغرض آن عیسوی آمد،گرفتش چون جنون دید یک زخمی فتاده داخل گودال خون نیزه و خنجر زده بس که به وی قوم زبون زیر خون و نیزه اما پیکرش مستور بود   وجه وجه الله را زخمی بدید و خونفشان لمعه لمعه نور می آمد ز رخسارش عیان گوئیا می گفت اسرار اَنالله را بیان معنی الله در جسمش سراسر نور بود   همچو خورشیدی که در کسوت به کثرت بود عور سِرّ وحدت می نمود از کثرت عشقش ظهور او هُوالحق مینوشت از خون خود در ارض طور پیکرش با نیزه گر چون لانۀ زنبور بود دید ترسا زاده حالش را و شد اندر محن گفت مَن انت َ فدای چشمهایت جان من گو به من آیا مسیحی؟ این چنین در این زمن پیکر انجیلت از کی چون ورق منشور بود آسمان جا و مکان توست عیسائی اگر؟ پرتو نور خدا گشته در اینجا جلوه گر محو حق گشتی بیان بنما تو موسائی مگر لن ترانی در جوابت گفت در این طور بود ؟ چشمهایش را گشود آن شهریار نُه قُباب کرد با حال ضعیفش آن نصارا را خطاب نا ندارم من دهم یک یک سوالت را جواب در کجا دیدی که حلقومم چنین منحور بود روی این خاک زمین مصباح نور سرمدم از تبار حیدر و از شبل نسل احمدم تو نگو عیسی که من دادم به عیسای تو دم مادرم مریم نه ، نام انسیه چون یک حور بود من نه موسایم ولی دارم زموسی سابقه ابر هرگز نی زند بی امر ما هم صاعقه کاتب قدرت چو گفته «کلٌ نفس ٌ ذائقه» زان سبب از زخم کهنه سینه ام مکسور بود نقطه نقطه علم« کان و مایکون» را آگهم صاحب تاجم به ملک آفرینش من شهم عیسی عبدالله و من اما ابا عبداللهم لشکر کوفه نمی بیند که چون یک کور بود جدّ من را فارقیلیط گویند در قوم یهود حق به انجیلش نوشته اسم وی را مود مود هاشنم در جنت و هوشین منم دریای جود من شبیرم او شبر در مصحف مزبور بود یار را می جستی اندر گوشۀ آن دیرها کام تو شیرین نشد هرگز به وصل غیرها باطناً می خواستی این لحظه را در سیرها عاشق و معشوق در وصلش چنین مسرور بود آمدی به به عجب وقتی به فکر وصل یار ظاهرا با صورت زُنّار گشتی آشکار خواهی ار گردد وجوت محو در وصل نگار باز کن زُنّار و گو دیرت چنین پرشور بود؟ گفت عیسی با تو در رویا به احوال غمین لطف کن بین رسل عیسی نباشد شرمگین آنکه در رویا تو دیدی سرّ آن باشد همین گر شوی قاتل نگو عیسی چرا رنجور بود فکندی خنجرش در این سخن آن پاک ذات گفت با لعل لبت دادی به خضر آب حیات تو که داری این جلال و این مقام عالیات کی به جسمی غسل از خون ، خاک هم کافور بود؟ من فدای این نگاهت دین حق بر من نما آخر عمرم تو دادی امن بر این بینوا اذن حمله بر عدویم ده تو یابن المرتضا روح بر جسمم ندیدم وصله ای ناجور بود کلمۀ اسلام تعلیمش نمود حُبّ جلیل اذن حمله برگرفت آنگه به میدان شد قتیل شاد گردانید زهرا را گرفت اجر جزیل با می عشق حسینی بس که او مخمور بود ای «حسینی»دامنش برگیر در هر صبح و شام مطلقا سرمایه عزت بود این اعتصام هر که «شیدا»یش شود خدمت کند بر او مدام روز محشر بیند از زهرا که در ماجور بود محمدرضا صادقی (شیدا)

احوالات قتلگاه داد او ساعتدن دوشوب ارکانِ عرشه ولوله سبطِ طاهانی سالاندا مَرکب اوستن مقتله هولیله تاجین آتوب باشدان یر اوسته جبرئیل سسلدی اللهُ اکبر سالدی کونه زلزله کعبه و منا و رمزم ، ایلدی بیر زمزمه کعبهء مقصود ایدنده قان ایچینده هروله جانِ عالَم قوملار اوسته ، قان ایچینده ضعفیده دوشدی سُکّانِ سماواته خروش و غلغله شمرِ دون سسلندی ایمدی من بولوندورّم سیزه بیر سیاستله اولار سیزلرده رفعِ قائله ویردی فرمان لشگره ، اولدی ایکی حِصّه قوشون ایستدی اوز بولدوقی مقصودی تا گلسون اله خیمه لر اوسته یریتدی لشگرین بیر حصّه سین دستهء دیگر هارا گیتدی گیچاق ، قالسون هله تا چالیندی کرّ و نای و طبل و طنبور و دُهُل آز قالوب خوردا اوشاقلار خوف و وحشتدن ئوله گون کیمی زینب طلوع ایتدی کنارِ خیمه دن تا نظر سالدی او وضعِ سخته ، امرِ مشگله اللری باشدا قاچوب تلّه هرایه سسلدی قارداشی شاید که بیرده بلکه فریاده گَله رحمسیز دشمن الینده قالدی خوردا قیزلارون داده گَل قارداش دگل هنگامِ صبر و حوصله زینبِ کبرادن آلدی شاهِ مظلومان سسی قان ایچینده بیر دوروب اگلشدی پوزقون حالیله سسلدی من ئولمه میش لشگر ، هله قورخوتمیون بانوانِ عصمتِ طاهانی سیز بو نوعیله من عرب ، سیزده عرب ، انصاف ایدون ای کوفیان بی پناه عورت اوشاق ، بو هایهو بو هلهله ویرمیون الدن عرب رسمین ، نقدری من صاقام خیمه گاهه گیتمیون ، ایتمون جسارت بیر بئله لشگره برگشت فرمانین ویروب شمرِ دنی نَهبدن محروم اولان لشگر ایدوبله هلهله قیل و قال اولدی ، او اثناده قوشون یول آچدیلار بیر طرفدن گلدی خولی ، بیر طرفدن حرمله داش وورانلار بیر طرفدن آلدیلار دور و بَرین بعضی سی الده قلج ، بعضی ووراردی سنگله کشمکشلر اولدی ووردی اولقَدَر یاره عدو شرحینه من عاجزم ، گیت بیر اوزون باخ مقتله نقشهء جسمین پوزوبدور یکسره آلاتِ حرب برگ برگ اوراق اولوب ، بنزردی بیر خندان گُله مقتلِ شاهِ شهیده یتدی اولوقته سَنان شل اولیدی اللری ، تا نیزه سین آلدی اله نیزه نی ایله ووروب غیظیله تشنه حلقینه بند اولوب نوکِ سِنان ، دوشدی یوز اوسته مقتله نیزه نی خارج ایدوب ، ووردی دوباره کِتفینه ظلمِ اعظمدن دوشوب کون و مکانه ولوله سعدین اوغلی ویردی فرمان لشگره تعجیل ایدون ئولدورون گَلسون منیم نخلِ امیدیم حاصله قتلِ شاهِ بیکسه مأمور اولوب نچّه نفر اهلِ دل لازمدی دلدن بو بیاناتی بوله هیچ بیری اقدام ایدنموب قتلِ شاهِ بیکسه قاتلی تصویب اولوب شمرِ لعین و دون گله آیریلوب شمرِ ستمگر لشگرِ گمراهدن مصرعِ شاهنشهه گلدی دوروب ، بی فاصله بیر طرفدن زینبِ کبری‌' چیخوب خرگاهدن بیر طرفدن شمرِ ذی الجوشن گلوبدی مقتله مخزنِ علمِ خدایه چکمه لی قویدی قدم کینهء دیرینه سین تا که یتورسون کامله من دیمم نه ظلم ایدوب ازّلده شاهِ بیکسه قویدی خنجر ، حنجرِ سلطانِ دینه ظلمیله زور ویردی هر قَدَر ، خنجر بوغازین کسمدی دوندروب سالدی یوز اوسته ، شاهِ دینی غیظیله ایتمدی شرم و حیا ، جدّی پیمبردن او دون کسدی لب تشنه باشین ، گلمز داخی شرحی دِله سخت مبحثده دایاندی چون شهادت وقعه سی (روفه گر) وورما قلم ، ایتمه جسارت بیر بیله. مرحوم روفه گر

دنیای وانفسا به دنیایی که از دیده بجای اشک خون ریزد گلستان هم  بسازی  عاقبت  آتش  بر انگیزد چه کج  فهمند آنانی که  هر دم آتش افروزند هرآنکس آتش افروزد  دریغ از شعله بگریزد عجب دنیای نامردی دگر رحمی مصوّر نیست کسی که باد  می کارد از آن طوفان  بپا خیزد چه احساس بدی  دارم  از این دنیایِ وانفسا که   هر   آزاده  اندیشی ز  شهدِ  آن بپرهیزد هزاران  داد از این فقر و فلاکت ها و نادانی که نادان مردِ  دانش  را  به  دارِ جهل آویزد سیاست پیشه مادامی که  با طبلِ نفاق آید چه بوی خون و باروتی به دنیا در هم آمیزد نه تعبیری نه تغییری همیشه حرف تکراری امان از کاسه صبری که در آنی به لبریزد همه جانم شده آتش ز بیداد و همه ظلمت بترس از آه مظلومی که با بیداد بستیزد هزاران سال اگر «زرین» شراب زندگی نوشی نمی ارزد به آن اشکی که ناحق بر زمین ریزد #عباس زرین کفش

🌼🌸🍃🌼 💐🌺💐 🍃🌼 🍃 زبانحال حضرت معصومه سلام الله علیها . حاج اصغر فرشچی ( عدلی تبریزی) . سبک: سن آغلوسان من دوزنمورم آغلاما علی لایلای... . سالوبدی صیّاد اجل ، قارداشیم منی دامه غریب یرده جانویرورم ،گوندوزوم دونوب شامه . گلوب اجل سراقیمه یتوبدی جان دوداقیمه گوزلورم یولون قارداش گوزلورم یولون قارداش . . چکوبدی عشقون مدینه دن ، چوللره منی سالدی یتیشدیم ایرندا ساویه ، قلبیمی اَ لَم آلدی اوگوندن اولدوم مریضه حال، حالیم هر حالا قالدی امید ویرور بو الیمده کی، منه یازدوقون نامه . . یالاندی بو من دسم اگر ،فرقته دوزوم واردی بو غربت ایچره آدامسیزام، آغلیین گوزون واردی سنی جواد اوغلوون جانی، گل سنه سوزوم واردی گلوب بو شهره منی گور ،خاتمه ویر آلامه . . گل او گلن یوللاروا ، باشیمی ویروم شاباش یانور اورک بو دردیمه ، گوز توکور یوزه قانیاش منی اوزون مزاره قوی ، یوخدی محرمیم قارداش ویراخ فضلیت بو یرده بیز، حکم دین اسلامه . . بو گلشن عشقیمه منیم، صرصر خزان اسدی ایدوبدی ویرا ن بو گویلومی، بلبلون سسین کسدی بو عمر کوتهون دئدی ، آنا تک سنه بسدی گلوب سنی من گورنمدیم ، حیف اولا بو ایّامه . . دیار طوسه گلنمدیم، قالدی دلده بو حسرت گورنمسم گل جمالووی ، اولماسا منه قسمت مزاریده منله دفن اولار، داغ بویی غم و مِحنت گییر سنون شیعه لرون ، اگنینه قرا جامه . . خانم عزا ساخلیوب سنه ، نوحه خوان اولوب (عدلی) یازانموری نوحۀ حزین ناتوان اولوب (عدلی) برات آلانمور زیارته، باغریقان اولوب (عدلی) عنایت ایله خانم اوزون، پرتوان اولا خامه

💐🌺💐 🍃🌼 🍃 ━═✿♡﷽♡✿═━ مناقب حضرت عبدالعظیم حسنی علیه السلام دلا! عبدالعظیم عبد خُدادی مزاری ری‌ده خورشید هُدادی مطاف اهل عرفاندور، مزاری تجلیگاه انوارخدادی زیارتگاه دور قبر شریفی هامی اهل دله مشکل گشادی اولوبدور دورت امامین محضرینده امین مجمع آل عبادی زیارت ایلسه هرکیم مزارین کِأنَه زائر کرب وبلادی حسینون عطری واردور تربتینده‌ مزاری شهر ری ده با صفادی امام عسکری فرمایش ایتدی حریم اطهری دارالشفادی امام مجتبانین یادگاری سخاوتده شبیه مجتبادی قوناقدورایرانا‌حیدربالاسی‌ عزیزحضرت‌خیرالنسادی‌ مویَّد دور اصول اعتقادی مقام هادوی‌دن مرتضادی کریمدور هیچ کیمی نومید ایتمز عطا و بخششی بی منتهادی مزارین کیم گوروبدور شهر ری ده دیوب به به نقدری پُر جلادی وئروب زینت مزاری اُول مکانه مقامی عالی ، شأنی پر بهادی فقیه و سَیّد و نجلِ پیمبر کریم و عارف و اهل سخادی گداسی بوش قیتمز درگهیندن مقدس درگهی باب الرجادی مکرر امر معصومیله معلوم اولوب اهل ولایه پیشوادی یقیناً بارگاه اقدسینده برآورده توسلدی دعادی به عشق کربلا ، اول زائرِ ری همانا ری، همان کرب و بلادی غریب اولموش اگرچه شهر ری ده ولیکن شیعیانه آشنادی دیار ری ده دفن اولموش ولیکن عزادار شه گلگون قبادی قدمگاه ملائک دور حریمی زیارتگاه اهــل نُه سمـادی امام مجتبانون نور عینی گوزل آدی هامی درده دوادی گوزل صحن و رواقی شهر رِیده صفا بخش دِلِ اهلِ ولادی ئوپوبدور دورت امامین اللریندن اودور ،صَحنی حریم کبریادی مزارینده اونون وار عطر جنّت شمیم صحن وطاقی جانفزادی نچونکه چوخ غریبیدی بو ریده غریبلر روضه سی اوردا بجادی رواقینده اونون هر مُسلمیّه اولار روضه مکانی ری بِلادی پناه شیعه دور قبر شریفی اوزی بیر نعمت بی انتهادی حسینین عطرینی آل اول حرمدن کی اول عطری بسان کیمیادی حریمینده اولار مدهوش و شیدا مسلم عشقینه کیم مبتلادی سه شنبه ۲۶ فروردین ماه ۱۴۰۴ برابر با ۱۶ شوال سالروز شهادت حضرت عبدالعظیم حسنی ( ع ) مجری اقتراح: گروه تخصصی مجمع الذاکرین تبریز به مدیریت استاد حاج محمد تقی جابری التماس دعا. اصغر فرشچی( عدلی تبریزی) 💐 🌾🌼 🌸🌾🌼 🌿🌸🍃🌾

《 زیارت بارگاه قُم 》 آمدم آب حیاتم بدهی مولاتی از غم و غصّه نجاتم بدهی مولاتی در حریم حرمت ای گل گلزار بتول رکعتی اذن صلاتم بدهی مولاتی آمدم قُم،نشوم گُم که بگیری دستم ای کریمه ، برکاتم بدهی مولاتی مهد احسان وکرم کرب وبلامیخواهم چه شود ‌ برگ براتم بدهی مولاتی بر در حضرت ارباب کمال آمده ام مستحقم که زکاتم بدهی مولاتی به ضریح حرمت بوسه زنان می گریم تلخ کامم که نباتم بدهی مولاتی نروم از صف مستان طویل صلوات تا ثواب صلواتم بدهی مولاتی از ملک پور دعا از تو اجابت بانو سوق بر آب فراتم بدهی مولاتی سه شنبه اول مهر ۱۴۰۴ قُم

بسم الله الرحمن الرحیم ای جان دِ گوروم گلشنه عنبر نیه لازم گلشن دُولی یاسیله معطر نیه لازم بلبل اوخویور نغمه یه دل گلشنه هردم آوایِ خوشِ مستی یه ساغر نیه لازم نقاشِ طبیعت ده هنر منظری زیبا الله یاردان نقشه هنرور نیه لازم آوایِ طبیعت ده اگر روح اولا زنده نجوایِ خدا دادیه منبر نیه لازم ممدوحیله،مادح ده صفت نقشی مُعیّن توصیفله پیر حالینه مستر نیه لازم دنیا سنه بیر مزرعه دی ،بذری مهیا دوزگون عمله، وحشتِ محشر نیه لازم علت ندی زاهد دولانور دیر وگنشتی ظاهرده حجاب حفظینه معجر نیه لازم باطن ده اگر دیل سوزینی دفتره یازسون الله آدینا اولمسا ،جوهر نیه لازم کانونِ طبیعت ده مدام گُل کی بِجرمز خار اولمسا ،گل نقشینه، زیور نیه لازم یا رب سنه مختص دی قضاوت ،بو جهاندا «بهنامدا» مگر مسندِ داور نیه لازم ✍بهنام سلمانی