دکتر فریبا بشر دوست
رفتن به کانال در Telegram
1 078
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
-630 روز
آرشیو پست ها
1 078
⛔️ مدام نگوییم: «ایرانیها فلان هستند!»
✍
دکتر_مجتبی_لشکربلوکی
تا همین چند وقت پیش؛
▫️ملت با چوب و سنگ، سگ و گربهها را میزدند؛ ولی الان میبینیم برایشان غذا میگذارند و انجمن برای نگهداریشان ايجاد شده.
▫️اگر کسی که پشت فرمان کمربند میبست را مسخره میکردیم؛ ولی الان تا ماشین را روشن میکنیم ناخودآگاه اول کمربندمان را میبندیم.
▫️اگر خانمی متارکه میکرد با نگاه سنگینمان اذیتش میکردیم؛ ولی الان به تصمیمش احترام میگذاریم!
▫️اگر کسی نظر مخالفی داشت، غوغا به پا میکردیم؛ ولی الان میگوییم خب نظرش این است؛ هرکسی نظرش برای خودش محترم است! [حتی اگر ناراحت شویم دستکم خوددارتر شدهایم.]
▫️تا چند وقت پیش و در روزهای تعطیل، پارکها و جنگلها تبدیل میشدند به سفرهای از زبالهها؛ اما الان برخی از مردم [نه همه] علاوه بر زبالههای خود زبالههای دیگران را نیز جمع میکنند.
آهسته آهسته داریم تغییر میکنیم! شاید هنوز خیلی راه مانده تا به جامعه ایدهآل برسیم؛ اما همین که آغاز کردیم خیلی خوب است.
مرتب نگوییم ایرانیها فلان هستند! ایران یعنی من، یعنی تو.
تو مطالعه کن، رفتارهای اجتماعی نامناسبت را اصلاح کن و به من هم یاد بده که همین کار را بکنم، اما با مهربانی؛ نه با نگاهِ از بالا به پایین و با لحنی که: «تو بیفرهنگی و من بافرهنگ» (نویسنده: نامعلوم)
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی
نتوانستم نویسنده اصلی را بیابم، اما میخواهم چند نکتهای به آن بیافزایم.
با نگاه به سالهای دور، متوجه میشوم فرهنگ ما مبتنی بر پدرسالاری، بزرگسالاری و معلمسالاری بود. همه اینها با تمام تفاوتهایشان، در یک چیز مشترک بودند. اینکه یک نفر فکر میکند، یک نفر حکم میراند و بقیه «فقط» اطاعت میکنند. تعریف آدم خوب در گذشته آدم مطیع بود؛ آدمی که در نهایت کارمند میشد.
اصلا قرار نبود ما فکر کنیم! پدر به جای ما تصمیم میگرفت که چه رشتهای بخوانیم، با چه کسی ازدواج کنیم، شیخ و بزرگ قبیله تصمیم میگرفت که چه کسی باید چه کاری کند و حتی چه عقیدهای داشته باشد. معلم بود که ...
ما در طول این سالها بسیاری از عقاید و رفتارهای اشتباه را به مرور کنار گذاشتهایم. فهمیدهایم که قرار نیست همه دکتر و مهندس شوند. بیزنس من یا کارآفرین شدن هم مسیر دیگری است.
در طول این سالها، معلمان محدودتر شدهاند. پدرها منطقیتر و محتوای درسها تعاملیتر شدهاند. نسل جدید جسورتر، خلاقتر، نقادتر و عاقلتر از ماست و به راحتی هر چیزی را نمی پذیرد. این اصلا چیز کمی نیست! این آغاز ماجراست.
این را مدیون چه کسانی هستیم؟
مدیون اولینها!
▫️مدیون اولین کسی که به کارتن خواب هم به دید یک انسان نگاه کرد و او را عوضیِ مفنگیِ معتاد خطاب نکرد.
▫️مدیون اولین کسی که به جای لگد زدن به گربه برایش غذا گذاشت.
▫️مدیون اولین نفری که نه تنها زباله خودش که زباله دیگران را جمع کرد.
▫️مدیون اولین مدیر مدرسهای که با معلم زورگوی مدرسه درگیر شد و او را اخراج کرد.
▫️مدیون اولین معلمی که به ما آموخت حرف دیگران را خوب بشنویم، حتی اگر آن را قبول نمیکنیم.
▫️مدیون اولین پدر و مادری که پشت بچهشان ایستادند و گفتند که اگر میخواهی پزشکی انتخاب نکنی، نکن و برو به عشقت عکاسی برس.
▫️مدیون اولین خانوادهای که گفت نظر دخترمان شرط است و ما به جای او تصمیم نمیگیریم.
این آدمها برای اولین بار کاری کردند متفاوت. پس از آن، کمکم فهمیدیم که اوه! میشود جور دیگری هم فکر کرد، تصمیم گرفت و زندگی کرد. اینها قهرمانهای ناشناخته این سرزمین اند.
ما چه میتوانیم انجام دهیم؟
هر کسی میتواند یک معلم/مبارز/خطشکن باشد. چگونه؟ آنچه خوب است، آنچه منطقی است را به دیگران بیاموزد و خسته نشود. فرهنگ در طول سالها شکل گرفته است و با یک بار گفتن و نشان دادن تغییر نمیکند. مطمئنا فرهنگ پدرسالاری و قبیلهسالاری با سریال «پدرسالار» و فیلم «عروس آتش» تغییر نکرد اما آن کارگردانان در این مبارزه نقش داشتهاند.
اگر اولین نبودیم؛ اولین ها (پیشروها) را حمایت کنیم. ظرفیت رشد یک جامعه مرتبط است با دادن امکان متفاوت بودن.
عجالتا در تنگنای کنونی، ما چهار مسیر در توسعه داریم (لینک) که پیش روی ما باز است. (اول: نیلوفرآبی یعنی خلق توسعههای کوچک، محلی و محدود، دوم: نتوکراسی یعنی حل مسائل ملی از طریق شبکهسازی، سوم: مشق شب یعنی تدوین و تفاهم پیشنویش طرحها، برنامهها و قانونها برای روزی که پنجرهای باز شود و چهارم: تربیت نسل یعنی تربیت نسلی توسعه آفرین، آگاه، توانمند و آینده ساز).
استراتژی چهارم را دست کم نگیریم. برتراند راسل زمانی گفته بود: «از خودتان انسانیت به یادگار بگذارید و نه انسان، تولیدمثل را هر جانوری بلد است!» میخواهم توصیه کنم به تفاوت تولید مثل و تولید نسل (استراتژی چهارم توسعه) بیشتر بیاندیشیم
. https://t.me/DrBashardoost
1 078
نگاهی به بیماری اجتماعی «کودنی» از دید «دیتریش بونهوفر»، متفکر آلمانی که به دست نازی ها اعدام شد.
https://t.me/DrBashardoost
1 078
⭕️ تفاوت عزت نفس با اعتماد به نفس
بسیاری این دو عنوان را یکی میدانند و گاهی آنها را به جای یکدیگر بهکار میبرند. اما میان آنهاتفاوت زیادی وجود دارد.
اعتماد به نفس به معنای میزان کارآمدی فرد در زمینه یا زمینههایی خاص است. مثل اعتماد به نفس در سخنرانی،در بازیگری یادر رانندگی.
اما عزت نفس به معنای میزان ارزشی است که فرد برای خود قائل است. ارزشی که به سخنران خوب بودن، بازیگر ماهر بودن یا رانندهی چیرهدست بودن خلاصه نمیشود. به بیان دیگر، فرد دارای عزت نفس، ارزشمندی خودش را در نقشها و مهارتهایش نمیبیند. او جدا از تواناییهایش برای خود ارزش قائل است و اگر به دلیلی آن توانایی را از دست بدهد، زندگیاش بیمعنا نخواهد شد
درحالی که بسیارند افرادی که از اعتماد به نفس بالا و عزت نفس پایین رنج میبرند. آنها به دلیل عدم احساس ارزشمندی، مدام با به نمایش گذاشتن تواناییهایشان، سعی میکنند به دیگران نشان دهند چه وجود ارزشمندی دارند. آنها با افزایش روزافزون مهارتهایشان، در مسابقهای ابدی با دیگران، میخواهند خلاء ناشی از کمبود عزت نفس خود را پر کنند
https://t.me/DrBashardoost
1 078
✍️ زندگینامهٔ خودنوشت سهراب سپهری
... من کودکی رنگینی داشتهام. دوران خردسالی من در محاصرهٔ ترس و شیفتگی بود. میان جهشهای پاک و قصههای ترسناک نوسان داشت. با عموها و اجداد پدری در یک خانه زندگی میکردیم. و خانه بزرگ بود. باغ بود. و همه جور درخت داشت. برای یاد گرفتن، وسعت خوبی بود. زمین را بیل میزدیم. چیز میکاشتیم. پیوند میزدیم. هرس میکردیم.
در خانه آرام نداشتم. از هر چه درخت بود بالا میرفتم. از پشت بام میپریدم پایین. من شر بودم... شبها در دشت صفیآباد به سینه میخزیدیم تا به جالیز خیار و خربزه نزدیک شویم. تاریکی و اضطراب را میان مشتهای خود میفشردیم. تمرین خوبی بود. هنوز دستم نزدیک میوه دچار اضطرابی آشنا میشود.
خانهٔ ما همسایه صحرا بود. تمام رؤیاهایم به بیابان راه داشت. پدر و عموهایم شکارچی بودند. همراه آنها به شکار میرفتم.
بزرگتر که شدم، عموی کوچک تیراندازی را به من یاد داد. اولین پرندهای که زدم یک سبزقبا بود. هرگز شکار خشنودم نکرد. اما شکار بود که مرا پیش از سپیدهدم به صحرا میکشید. و هوای صبح را به میان فکرهایم مینشاند. در شکار بود که ارگانیسم طبیعت را بیپرده دیدم. به پوست درخت دست کشیدم. در آب روان دست و رو شستم. در باد روان شدم. چه شوری برای تماشا داشتم.
اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمیدیدم گناهکار بودم. هوای تاریک و روشن مرا اهل مراقبه بار آورد. تماشای مجهول را به من آموخت...
چقدر از شنبهها بیزار بودم. خوشبختی من از صبح پنجشنبه آغاز میشد. عصر پنجشنبه تکهای از بهشت بود. شب که میشد در دورترین خوابهایم طعم صبح جمعه را میچشیدم.
در دبستان از شاگردان خوب بودم. اما مدرسه را دوست نداشتم. خودم را به دلدرد میزدم تا به مدرسه نروم. بادبادک را بیش از کتاب مدرسه دوست داشتم. صدای زنجره را به اندرز آقای معلم ترجیح میدادم...
در شهر من شاعران نقاش و نقاشان شاعر بسیار بودهاند. با همشاگردیها به دشتها میرفتیم. و ستایش هر انعکاس را تمرین میکردیم...
شهر من رنگ نداشت. قلممو نداشت. در شهر من موزه نبود. گالری نبود. استاد نبود. منتقد نبود. کتاب نبود. باسمه نبود. فیلم نبود. اما خویشاوندی انسان و محیط بود. تجانس دست و دیوار کاهگلی بود.
فضا بود. طراوت تجربه بود. میشد پای برهنه راه رفت. و زبری زمین را تجربه کرد... میشد با خشت دیوار خو گرفت.
معماری شهر من آدم را قبول داشت. دیوار کوچه همراه آدم راه میرفت. و خانه همراه آدم شکسته و فرتوت میشد. همدردی organic داشت. شهر من الفبا را از یاد برده بود، اما حرف میزد. جولانگاه قریحه بود. نه جای قدم زدن تکنیک.
در چنین شهری ما به آگاهی نمیرسیدیم. اهل سنجش نمیشدیم. شکل نمیدادیم. در حساسیت خود شناور بودیم. دل میباختیم. شیفته میشدیم. و آنچه میاندوختیم پیروزی تجربه بود
زندگی من آرام میگذشت. اتفاقی نمیافتاد. دگرگونیهای من پنهانی بود. و دیر آفتابی میشد. با دوستان قدیم - یاران دبیرستانی - به شکار میرفتیم. آنقدر زود از خواب پا میشدیم که سپیدهدم را در آبادیهای دور تجربه میکردیم. ما فرزندان وسعتها بودیم. سطوح بزرگ را میستودیم. در نَفَس فصل روان میشدیم.
شنزارها فروتنی میآموختند. جایی که افق بود، نمیشد فروتن نبود. زیر آفتاب سوزان میرفتیم.
و حرمت خاک از کفشهای ما جدایی نداشت...
انجمن ادبی درست کردیم... من فن شاعری میآموختم. اما هوای شاعرانهای که به من میخورد، نشئهای عجیب داشت. مرا به حضور تجربههای گمشده میبرد.
خیالاتیم میکرد. با زندگی گیرودار خوشی داشتم. و قدمهای عاشقانه بر میداشتم. کمتر کتاب میخواندم. بیشتر نگاه میکردم. میان خطوط تنهایی در جذبه فرو میرفتم.
خانهٔ ما به خلوت یک خیابان مشرف بود. از ایوان صحرا پیدا بود، و برج و باروهای قدیمی. شبها کاروان شتر از کنار خانهٔ ما میگذشت. در جادهای که به اصفهان میرفت دور میشد. و سحرگاه با بار هیمه به شهر باز میگشت. صدای شتر زیر دندان همه خوابهایم بود. طعم تجرد میداد. به پریشانی میکشاند. غمگین میکرد. روزگار مستیِ مقیاس بود. و من عاشق بودم.
اسباب نقاشی را به ترک دوچرخه میبستم، و روانه دشت میشدم. مینشستم، و نبض آفتاب را روی کوههای دور میگرفتم...
تابستان ۱۹۴۸ رسید. با خانواده به قمصر رفتم. و هوا خوش بود. کار من نقاشی بود. و کوهپیمایی. آنجا بود که با منوچهر شیبانی برخوردم. و این برخورد مرا دگرگون کرد
آن روز شیبانی در ایوان خانه چیزها گفت. از هنر حرفها زد. وانگوک را نشان داد و من در گیجی دلپذیری بودم. هر چه میشنیدم تازه بود. و هر چه میدیدم غرابت داشت. شب که به خانه برگشتیم، من آدمی دیگر بودم. طعم یک استحاله را تا انتهای خواب در دهان داشتم.
فردای آن روز نقاشی من چیز دیگر شد...!
📗هنوز در سفرم: ، ص۱۵ تا ۱۹
https://t.me/DrBashardoost
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
