Ardalan.amin.javaheri
رفتن به کانال در Telegram
PhD in human Psychology from UCLA class of 2023 | Human Behavior Researcher | Author ارتباط مستقیم : @ardalan8j آدرس صفحه ی اینستاگرام: https://instagram.com/ardalan.amin.javaheri?igshid=MzNlNGNkZWQ4Mg==
نمایش بیشتر1 862
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-127 روز
-6030 روز
آرشیو پست ها
میروم برایت سیب بچینم ، میروم بالای درختی که دیده نمیشود ، حالا میروم چون وقت رسیدن است ، در دنیایی من ، پاییز درختان گل میدهند ، سیب های تازه سرخ و شیرین ، تمیز و کوچک میرسند تا من ، یکی از آنها را برای تو بیاورم ، من باید بروم تا سیبی برایت بچینم ، سیبی که با همه فرق داشته باشد ، درست مثل تو ، مثل رنگ مخصوص چشمانت ، مثل نوع خاص حرف زدنت، مثل طرز عجیب نگاه کردنت ، باید سیبی پیدا کنم که لایق تو باشد ، باید جوری آن را بجینم که درونم آرام شود و بداند تا جایی که ممکن بود به تو نشان دادم چقدر دوستت دارم ...
عزیزکم من چرا اینقدر تو را دوست دارم ، چرا اینقدر میخواهمت که با اینکه میدانم قرار نیست تو را داشته باشم باز هم از این درخت سحرآمیز ناپیدا بالا میروم بلکه سیبی برای داشتن تو پیدا کنم. اینجا دنیای عجیبی است ، آدمهایی هم را میبینند که قرار نیست باهم باشند ، دل هایی به هم نزدیک میشوند که کنار هم آرام نمیگیرند ، دست هایی در هم قفل میشوند که به راحتی از هم باز میشوند و در همین دنیا دلی هست ، که در حسرت کلماتی که تو به او میگویی ، آب میشود ، از هم باز میگردد و هزار باز به بالا رفتن از این درخت سحرآمیز فکر میکند ، به امید اینکه شاید آنجا سیبی یافت تا با آن در زمان سفر کند ، برود به روزی که اینجا نبودی ، برسد به روزی که کسی را دوست نداشتی و آن روز سیب را به تو بدهد، چشمانت را نگاه کند و قول دهد که همیشه قدر تو را بداند ، تو آنجا میخندی چون آن دنیا سحر آمیز است...
اما امروز تو را رها میکنم ، هرگز به من فکر نکن ، شاید این دنیا جای رسیدن ما نبود و اگر روزی از خودت پرسیدی کجا رفتم، بدان میروم برایت سیب بچینم ، میروم بالای درختی که دیده نمیشود ، حالا میروم ، چون وقت رسیدن است ....
#اردلان_امین_جواهری
با خودم فکر میکنم که آیا میشود دوباره عاشق شد یا نه ؟! راستش میدانم که میتوانم باز کسی را دوست داشته باشم ، دوست داشتن جزوی از انسان است و از او فاصله نخواهد گرفت، این هورمون های که وقت آشنایی در من آزاد میشود حالم را از این رو به آن رو میکند، اما آیا میشود با آدمی جدید اینقدر صمیمی شوم که تنش را جزوی از تن خودم بدانم ؟!
آیا میتوانم عاشق بوی تنش باشم و زمانی که نیست بالشش را در بغل بگیرم؟!
آیا میتوانم وقتی از بیرون به منزل میرسم و یا او به من میرسد بی احتیاط به گردنش حمله کنم ؟!
آیا میشود او را مثل خانواده ی خودم ببینم یا نه ؟!
اصلا مگر چقدر دیوانگی در من مانده ، فکر میکنی بتوانم دیوانگی کنم و ببینم تهش هنوز دوستم دارد یا نه ؟!
من میترسم ، حالا دیگر از همه چیز میترسم، میترسم عاشق شوم ، میترسم نتوانم با او اینقدر صمیمی باشم که احساس کنم او را سالهاست میشناسم ، میترسم دیوانگی کنم ، میترسم وقتی رضایت اش را جلب نکردم از من دور شود... راستش میترسم آن شور جنگیدن دیگر در من نمانده باشد ...!
اینهاست که وقتی با کسی قرار میگذارم آزارم میدهد ، وقتی من را میخنداند به این فکر میکنم که آیا این خود واقعی آن فرد است یا میخواهد من را اغوا کند ، وقتی سعی میکند دستم را بگیرد با لمس دستم به دنبال زمختی پوستش میگردم ، وقتی میخواهد من را ببوسد به تمیزی دهانش فکر میکنم ، وقتی تلفنی حرف میزنیم به این فکر میکنم که او به چه چیزی در مورد من فکر میکند و بدتر اینجاست که جواب این سوال اصلا برایم مهم نیست ، انگار خود آن فرد هم برایم مهم نیست ، هیچ چیز برایم مهم نیست ، مثل کسی هستم که از خانه اش دور شده باشد ، دوست دارم قرار تمام شود تا زودتر برگردم ، برگردم به خانه ی خودم ، حتی وقتی کسی را در خانه ندارم، باز هم دلم میخواهد برگردم تا بتوانم به راحتی تصور کنم که او برگشته و من بی آنکه به تمیزی دهانش ، زمختی پوست دستش و بوی تنش فکر کنم به سمتش بروم ، و بی احتیاط به گردنش حمله کنم ، سرم را مثل کودکی در یقه اش فرو ببرم تا کمی آرام شوم. این آدمهای رنگارنگ، مال من نیستند ، گرچه وقت آشنایی با آنها هیجان زده میشوم ،گرچه گاهی بی اختیار به آینده کنارشان فکر میکنم ، گرچه بعضاً زیبا هستند ، ادکلن های گران قیمت میزنند اما انگار دل من حوصله نمیکند تا آنها را بشناسد ، اینها بزرگ شده اند ، خوب را از بد تشخیص میدهند ، میدانند از من و وجودم دقیقاً چه چیزی میخواهند اما من هنوز نمیدانم جز بوی آشنای کسی به دنبال چه چیزی میگردم...
متن از داستان: #به_زودی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
سلام
فایل PDF داستان های :
#در_جهان_همه_عاشق_میشوند
#یازده_شب_قبل_از_تو
#فرار_به_آلاسکا
#دختر_اکراینی
در کانال قرار میدم.
اگر مایل بودید میتونید دانلود و رایگان فایل PDF رو مطالعه کنید .
میتونید قست های کوتاه داستان ها رو در صفحه اینستاگرام و یا کانال مطالعه کنید .
لطفا حق کپی رایت را رعایت فرمایید .
در جایی از این مسیر قرار بود وقت پیاده روی ، از من بپرسی تو از کجا آمده ای ؟
و من همانطور که به سنگ فرش های خیابان نگاه میکردم و سعی داشتم قدم هایم را با هم تنظیم کنم ، بدون اینکه به چشمانت نگاه کنم میگفتم :
از کلی اشتباه....
از کارهایی که به آنها افتخار نمیکنم ، بعد تو که گام هایت را آهسته تر کرده ای بی پروا میگفتی :
آدم را میترسانی...! مثلا چه کاری ؟!
بعد با خودت فکر میکنی ، چه کارهای بدی در این مرد مرموز بوده که ممکنه است دوباره اتفاق بیفتد .
من ولی از چیزی فرار نکرده ام .
حالا کمی جلو تر از تو راه میروم ، بر میگردم و دستم را به سمت دستان پر تردید ات دراز میکنم و میگویم :
آدمها چون نمیدانند چگونه باید چیزی را درست کنند ، آن را ترک میکنند ، میروند تا شروعی دوباره کنند بلکه اینبار اشتباهی انجام ندهند .
آدمها اگر دستشان زخمی شود و ندانند چگونه باید آن را مداوا کنند دستشان را قطع میکنند ! بی آنکه بدانند از آن به بعد در هر عشقی که باشند قسمتی از وجودشان را نخواهند داشت .
من اما ، از چیزی فرار نکرده ام . من از دل یک دنیا اشتباه بیرون زده ام تا به تو رسیده باشم ، من دستم را قطع نکردم چون میدانم بلاخره خوب میشود و همین دست شاید روزی موهای زیبای تو را نوازش کند ...
من خجالت نمیکشم که بگویم چه کسی بوده ام چون ، در هیچ جای مسیرم نخواستم انسان بد سیرتی باشم .
من از خودم جایی فرار نکردم ، ماندم ، حتی وقتی نمیدانستم راه شفا چیست...
دستت را بده چون ما نیز کنار هم ، دنیایی پر از خطا خواهیم بود ..
اما قرار نیست دست هم را ول کنیم، قرار نیست خودمان را از هم قطع کنیم ،میمانیم ، حرف میزنیم ، شفا میدهیم ، شفا پیدا میکنیم تا بدی های وجودمان را خوب کنیم...
حالا تو دستت را آرام بالا میآوری و گام هایت کمی سریع تر میشود ، دستت را میگیرم و میگویم میدانی ، در جایی از این مسیر قرار بود وقت پیاده روی از من بپرسی :
تو از کجا آمده ای؟!...
#اردلان_امین_جواهری
واقعیت این است که اصلا انسان نیازمند وجود ندارد، اینکه چند نفر جمع بشوند و به یک نیازمند کمک کنند از بنیه اشکال اساسی دارد، زیرا هیچ انسانی شرافت خودش را از سر راه نیاورده است که در اوج ناتوانی بایستد تا شما ته جیبتان را برایش خالی کنید. اصلا شما انسان ها به این فکر کرده اید که حتی اگر با گلریزان کردن مشکل شخصی را حل کنید او باید برای ادامه زندگی اش چه کار کند؟
یعنی آن حقارتی که با سخاوتمندی مهمانش کردید را چه کسی میخواهد جمع کند؟
آیا انسان های خیری هم هستند که دور هم جمع شوند تا غرور از دست رفته ای انسانی را به او برگردانند؟
آیا کسانی هستند که سعی کنند دوست شما باشند و نه فقط با احترام بلکه با دقت شما را نگاه کنند؟
کسی هست که جای اینکه فقط راجب خودش حرف بزند از شما طوری سوال بپرسد که فکر کنید انسان ارزشمندی هستید؟
اینجاست که میگویم ما انسان ها نمیتوانیم بدون هم زندگی کنیم، قرار نیست من از خوبی کسی اینقدر بی غرور شوم که سال ها با روانکاوی بخواهم خودم را درمان کنم.
البته واقعیت شاید این باشد که هرکسی هم که جلسه ی روانکاوی میرود اصلا دنبال درمان نیست، شاید ما فقط اینجاییم تا شنیده شویم و حس بدی نکنیم، شاید اینجاییم تا حرف بزنیم و کسی در حالی که دستش را زیر چانه زده و به قسط عقب مانده خانه اش فکر میکند، نشان دهد که به تک تک کلمه های ما گوش میدهد... شاید میخواهیم تا از ما سوال کند تا لا به لای عشقی فانتزی و توجه ای غیر واقعی بفهمیم دوست داشتیم چه شخصیتی داشته باشیم!
روانکاوی های ما نیز مثل دروغ های ما فقط حسی کاذب به ما میدهد تا با آن چند ساعت از خودمان فاصله بگیریم، ویزیت پرداخت کنیم تا پدر الکلیمان را در حرف های روانشناس ببینیم، ویزیت بدهیم تا مادرمان را مقصر بیچارگی امروز ببینیم، ویزیت بدهیم تا راحت از گلایه هایی که فقط از دیده نشدن داریم حرف بزنیم، و آخر سر بعد از چهل پنج دقیقه به دنیایی برگردیم که در آن حرف میزنیم و گوش میدهیم اما هرگز دیده و شنیده نمیشویم...!
ما هیچ انسان خیری نداریم، در مقابل آن هم هیچ نیازمندی نداریم، نیازمند واقعی انسان بی پول نیست، آن معتاد بیچاره ایست که همه ی زندگی اش را آتش زده، و همه ی ما سعی میکنیم از او دور بمانیم...
نیازمند کسی است که غرورش به واسطه هر اتفاق خواسته و ناخواسته ای از بین رفته است و جالب اینجاست ما اصلا به نیازمندان واقعی کمکی نمیکنیم، زیرا هیچکدام از ما هم سخاوتمند واقعی نیستیم...
متن از داستان : #به_زودی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
در این شلوغی سکوت کرده ام و تو را تماشا میکنم که هر روز از خودت دور میشوی در حالی که من هنوز در تو ایستاده ام...
مثل درختی در باد،
یا ریشه ای در خاک،
که طوفان میخواهد او را از جا بکند...
#اردلان_امین_جواهری
منو از من ببر
بی آغوش ، بی نوازش ، بی بغل
این حسرت نداشته را از من بگیر ،
بی کلام و بی نفس
من ساکتم ، زیر درخت ، باد میوزد بر برگ ها ، چشم من منتظر است
برگم ولی، نیست هیچ باد ...
#اردلان_امین_جواهری
او آمده بود ، او همیشه میرسید ، من هرجا که بودم او مرا پیدا میکرد میآمد و میآمد تا یک قدمی من و منتظر می ماند تا من فقط یک قدم به سمت او بردارم ، من دور میشدم و او باز هم میآمد ...
انگار آن گام هایی که برای دور شدن از او بر میداشتم جسم مادی من بود و آن دختری که در هر قدم نگاهش به پشت سر بر میگشت تا مطمئن شود او هنوز میآید من واقعی...
او قرار بود من را عادت دهد ، وقتی بود به محبتش وقتی رفتم به آمدنش...
حالا باز هم به من رسیده بود و برای رسیدن آغوش ما بهم کافی بود من فقط یک گام به سمتش بردارم. دلم با کلماتش که بوی عشق میداد گرم میشد ولی تنم از فکر های خودم یخ میزد ...
فقط یک قدم از من مانده بود تا عشق سرانجام یابد...
چه کسی میدانست من این قدم را به کدام سمت بر میدارم ؟!...
متن از داستان #به_زودی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
دختر را به سمت خودش کشید ، دست چپ اش را روی کمر لاغر او گذاشت که حالا به سفتی استخوان بود ، پسر این حس را دوست داشت ، انگار دختر کاملا در آغوش اش اندازه میشد ،با دست راست موهایش را کنار زد و کف دستش را روی صورت استخوانی او گذاشت ، با شصت دست روی گونه های نرمش کشید و بی محابا لبانش را بوسید ، وقتی این بوسه شکل گرفت چیزی در دختر آزاد شد ، آتشی وجودش را داغ کرد که نمیخواست بوسه متوقف شود برای همین وقتی پسر کمی فاصله میگرفت دختر باز خودش را به سمت لبان او میبرد و شروع به بوسیدن می کرد .
پسر بین بوسه ها گفت : دوستت دارم
دختر بلافاصله، انگار در حال جواب دادن به سوالی باشد که از پیش جوابش را میداند گفت :
منم دوستت دارم ...
حالا پسر کمر دختر را رها کرده بود
دختر در حالی که در چشمانش شوری بود از او دور میشد و در هر چند قدم بر میگشت تا برای پسر دست تکان دهد ...
پسر زیر لب گفت :
اما من ، همیشه دوستت دارم ....
#اردلان_امین_جواهری
سوال اینجاست که آیا ما میخواهیم در زندگی به فرد جدیدی تبدیل شویم یا نه ؟
آیا واقعا دوست داریم مثل پروانه ای از پیله در بیاییم و پرواز کنیم یا دوست داریم همان کودک رویا پرداز بمانیم ؟!
موضوع اینجاست که اکثر ما بعد از پرواز از پیله دوباره دوست داریم به همان جا برگردیم ، برای بعضی از ما تغییر اصلی همان کودک شدن است نه در آمدن از پیله ی آن کودک .
گاها از خود بیرون میزنیم ، دنیا را میچرخیم ، اما هرگز نمیتوانیم زندگی را به شکل آن کودک در پیله زندگی کنیم ، لذت میبریم اما شبیه به معتادی همیشه به دنبال لذت بار اول میگردیم ،
حالا آیا ما واقعا دوست داریم به فرد جدیدی تبدیل شویم ؟!
آیا از تکامل به دنبال رسیدن به شخصی هستیم که هرگز در ما وجود نداشته است ، یا به دنبال کسی میگردیم که گم شده ؟!
جواب این سوال برای هر یک از ما متفاوت خواهد بود، همین جواب گاهی آدمهایی که باهم شروع کرده بودند را از هم جدا میسازد ، همین جواب ساده گاهی مسیری کاملا متفاوت برای هر فرد خواهد ساخت .
مسیر آدمها دقیقا در همین جا یا یکی میشود و یا از هم جدا خواهد شد ...
#اردلان_امین_جواهری
از زندگی صحنه ای شبیه به بازی کردن یک کودک در ذهنم هست که در حال دویدن باشد ، شاید به دنبال بادکنکی که از دستش رها شده است ، شاید یه دنبال آغوش پدرش ، شاید برای رسیدن به زمین بازی یا شاید برای خوردن یک بستنی ، با گام های کوچک ، قدم به قدم میدود جلو میرود به امید رسیدن ، تمام فکرش از لحظه جست میزند به سمت وقتی آنچه میخواهد در دستش باشد ، سرعت میگیرد و در مسیر با خود فکر میکند اگر گام های بزرگتری داشت حتما سریع تر میرسید .
دنیا هنوز رنگی و زیباست ، هنوز ابرها در آسمان شکل کارکتر های کارتونی مورد علاقه اش را دارند .
میخندد و بعد تر گریه میکند، میرسد و بعد تر رها میکند ، شادی اش را به تعویق میاندازد و بعد تر به همین تعویق عادت میکند ، حالا رنگ دنیا دیگر مثل گذشته نیست ، ابرها شکلی ندارند ، بستنی آب شده است ، کسی در زمین بازی نیست، بادکنک را باد برده و پدر به سفری طولانی رفته است ...
گام هایش بزرگ شده اند ، دستانش مثل گذشته نیست اما تنها راه دویدن این است که مثل کودکی فکر کند ، آغوش پدر را در دختری لاغر اندام پیدا میکند ، میدود به سمت اش ، میدود که زنده بماند ، فکر اینکه همه چیز رفته خفه اش میکند اما ادامه میدهد ، فکر اینکه هیچکس نمیماند غمگین اش میکند اما میگوید این دفعه فرق دارد ، وقتی میرسد ، دختر در دستانش غیب میشود ، آسمان را نگاه میکند ، او در هواپیمایی است که خیلی بالاتر از بادکنک ش در حال پرواز کردن است ... گام هایش بزرگ شده اند اما هنوز سرعتشان کافی نیست ، حالا برای دویدن باید سرابی دیگر پیدا کند ، این غم او را روی زمین مینشاند اما این تنها راهی است که شاید زندگی دوباره رنگی شود ...
#اردلان_امین_جواهری
