فلسفه | شوپنهاور
رفتن به کانال در Telegram
فلسفهورزی تلاش برای رهایی از هرگونه توهم است. برای دسترسی به اولین پست کانال روی لینک زیر کلیک کنید : https://t.me/Philosophy_Sch/1121
نمایش بیشترإيران38 093دسته بندی مشخص نشده است
7 520
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+47 روز
+130 روز
آرشیو پست ها
7 520
در میان اساتید فلسفه هم ممکن است افرادی پیدا شوند که رانتخوار دولت باشند. من البته در اینجا کاری به گرایشات آنها ندارم. اساتیدی هستند از گرایشات مختلف که مورد احترام من هستند. اما مسئله مهم این است که افرادی را میبینیم که به خدمت دولت درمیآیند تا گرایش مورد پسند حاکمیت را بسط دهند و آن را به عنوان هژمونی مسلط قرار دهند به گونهای که راه را بر گرایشات دیگر که میتواند به توسعه اندیشه بشری یاری رساند میبندند. به طور مشخص عناصری چون لیبرالیسم و علمگرایی را میکوبند و از آن شیطانسازی میکنند و مزایایی را نیز البته از این رهگذر دریافت میکنند.
@mohsenkouchaki1
@Philosophy_Sch
7 520
این عادت دیرین ریشه میکند و چنان ملکهی ذهن میشود که از آن به بعد فرد در مقام استاد فلسفه هیچ چیز را طبیعیتر از این نمیبیند که حتی فلسفه را نیز دقیقا طبق خواست وزارتخانهی مسئول عزل و نصب اساتید تولید کند و پیش ببرد. در نهایت، نتیجه میشود دیدگاهها یا حتی دستگاههای فلسفهای که گویی سفارشی و فرمایشیاند و آن وقت حقیقت بازیچهی خوبی خواهد بود.
«آرتور شوپنهاور»
7 520
«اولا، حکومت به کسی پول نمیدهد که آنچه را از طریق میز و منبر هزاران روحانی یا آموزگار مذهبی منصوب خودش ترویج کرده است صرفا غیر مستقیم، نقض کند؛ چون اگر چنین کاری انجام گیرد، لاجرم آن تشکیلات قبلی را از کار میاندازد. چون واضح است که احکام نه فقط از طریق تناقض، بلکه از طریق تقابل صرف هم یکدیگر را ابطال میکنند. لذا به عنوان مثال، حکم «گل رز قرمز است» نه تنها به وسیله ی «گل رز قرمز نیست» بلکه به واسطهی «گل رز زرد است» نیز نقض میشود و حکم اخیر از این حیث همانقدر اثرگذار یا حتی مؤثرتر است. به همین سبب میگویند ما کسی را که حرف متفاوتی میزند رد و محکوم میکنیم. اما این وضعیت باعث میشود فیلسوفان دانشگاهی خود را در موقعیت بسیار عجیبی قرار دهند که شاید بد نباشد چند کلمه ای از رمز و راز برملا شدهی آن بگوییم. در همهی دیگر شاخههای شناخت، اساتید متعهداند که تا جای ممکن و با حداکثر توانشان تنها آن چیزی را که درست است آموزش بدهند اما در مورد اساتید فلسفه قضیه کمی پیچیدهتر است. لذا اینجا ما با یک وضعیت عجیبی روبه رو هستیم که نتیجه ی این واقعیت است که مسئلهی علم آنها همان مسئلهای است که مذهب هم به شیوه ی خودش برایمان صحبت میکند...
ادعاهای نادرست با گستاخی بیسابقهای و بدون کمترین توجه به حقیقت به کار گرفته و روی هم انباشته میشوند ...و همه ی اینها صرفا برای مطرح کردن خداشناسی؛ فقط خداشناسی خداشناسی به هر قیمتی. احتراما باید به این آقایان عرض کنم که خداشناسی گذشته از هر چیز بسیار ارزشمند است ولی من چیزی را میشناسم که به هر حال ارزش بیشتری دارد یعنی صداقت؛ صداقت در کار و نیز صداقت در تفکر و تعلیم و تعلم. من صداقت را به خاطر خداشناسی رهـا نمیکنم...
یکی از اساتید دانشگاه هایدلبرگ به نام دکتر فیشر به جرم تدريس وحدت وجود سرنوشت مشابهی پیدا کرد و از حق تدریس محروم شد. لذا راه حل این است «نوکر جان! نانت را سق بزن و افسانهی یهود را به عنوان فلسفه قالب کن.» اما طنز قضیه این جاست که این آدمها خودشان را فیلسوف میدانند و به هزینه ی من پیشرفت میکنند. اینها چهل سال آزگار به خودشان زحمت ندادند نگاهی به من بیندازند و مرا شایسته توجه خود نمیدیدند. اما دولت باید از شهروندان خود حراست کند و لذا قانونی تصویب کند که کسی نتواند اساتید فلسفه را مسخره کند. بنابراین به راحتی میتوان فهمید که در چنین شرایطی، فلسفه ی دانشگاهی لاجرم
همچون ملخی دراز پا به نظر میرسد
که مگسها را میپراند و خود فنروار مشغول جست و خیز میشود
و در چمنزار همان آواز قدیمی تلاوت میشود...
اگر اصلا قرار باشد فلسفهای وجود داشته باشد یعنی اگر قرار باشد بگوییم که ذهن بشری باید والاترین و اصیل ترین تواناییهایش را وقف ارزشمندترین همه مسایل کند آنگاه این امر تنها زمانی با موفقیت اتفاق خواهد افتاد که فلسفه از زیر یوغ بندگی دولت بیرون بیاید. بنابراین اگر دولت کاری به فلسفه نداشته باشد و آن را آزاد بگذارد و اجازه دهد به عنوان یک فن مستقل وجود داشته باشد، و پیش از هر چیز خودش پاداش خودش باشد خدمت بزرگی به آن کرده و انسانیت و بلند همتیاش را نشان داده است و در عوض این، از پرداخت پول به استادان فلسفه معاف میشود، چون آن وقت کسانی که میخواهند از طریق فلسفه زندگی کنند فقط همان افراد بینهایت نادری خواهند بود که واقعا برای فلسفه زندگی میکنند، ولی گاهی ممکن است کسانی هم باشند که مخفیانه علیه آن دسیسه چینی کنند...
این عادت دیرین ریشه میکند و چنان ملکهی ذهن میشود که از آن به بعد فرد در مقام استاد فلسفه هیچ چیز را طبیعیتر از این نمیبیند که حتی فلسفه را نیز دقیقا طبق خواست وزارتخانهی مسئول عزل و نصب اساتید تولید کند و پیش ببرد. در نهایت، نتیجه میشود دیدگاهها یا حتی دستگاههای فلسفهای که گویی سفارشی و فرمایشیاند و آن وقت حقیقت بازیچهی خوبی خواهد بود...»
«آرتور شوپنهاور/متعلقات و ملحقات/ترجمه رضا ولییاری/ در باب فلسفه در دانشگاهها»
@Philosophy_Sch
7 520
البته کسانی که پس از افشا شدن رانتخواریشان، پوزشخواهی میکنند عفوپذیرتر از کسانی هستند که عذر بدتر از گناه میآورند و در صدد توجیه کار خود برمیآیند. اما به طور کلی این پوزش آنها هم هیچ نشانهای از پشیمانی ندارد. اگر بخواهیم مفاهیم پیشبیان شده را در اینجا به کار ببریم باید بگوییم پشیمانی این افراد ادهاکی و وصلهپینهای است و بالغانه نیست. نمیتوانیم بگوییم پشیمانی به طور تصادفی بر آنها عارض شده یعنی درست در لحظهای که افشاگری صورت گرفته. هیچ شواهد مستقلی نمیتواند این را تایید کند.
@mohsenkouchaki1
@Philosophy_Sch
7 520
به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد...
چرا برخی از عذرخواهیها موثر و دلپذیر هستند اما برخی برعکس، بیتاثیر و رماننده؟
کسی که مخفیانه از رانتی بهره میگیرد و بعد از آشکار شدن آن، معذرتخواهی میکند معجزهای او را متحول نکرده و به ندامت نشانده بلکه صرفا به دلیل آشکار شدن است که او چنین حالتی را ابراز میکند. اگر افشاگری اتفاق نمیافتاد همچنان این رفتار با رضایت ادامه پیدا میکرد و در آینده نیز باز اگر شرایطی فراهم شود که سر به مهر ماندن را تضمین کند همین رویه تکرار میشود. حال هر چقدر آن فرد مظلومنمایی کند و تضرع و زاری پیشه گیرد تا دلها را نرم کند سودی نمیبخشد زیرا آن فهم شهودی انگیزهیاب قدرتش بسیار بیشتر از این وصلهکاریهای خودتزیینکننده است.
البته هدف برخی از رانتها از خود رانت فراتر میروند و ماموریتهای نامشروع را نشانه میگیرند. شرمساری در این حالت، بسیار فراتر از حالت معمول است. به همین دلیل برخی از این رانتخوران برای اجتناب از این شرمساری عظیم، هدف و انگیزه خود را به گونهای دیگر جلوه میدهند و در همان سطح معمول رانتخواری نگه میدارند تا ظن اهداف نامشروعتر از آنها زدوده شود.
@mohsenkouchaki1
@Philosophy_Sch
7 520
چرا اندیشه شوپنهاور، نقطه مقابل آرمانگرایی است؟
بنیادیترین پرسشهای هستی را اگر مبنا قرار دهیم آنگاه باید بگوییم انسان نباید در پرداختن به آنها لحظهای درنگ کند و نباید آن را لحظهای از نظرگاه خود دور کند. اما اگر ساختار ذاتی انسان و ظرفیت قوای او را مبنا قرار دهیم نمیتوانیم او را در کمند ایدههای فراتر از آن قرار دهیم و این سو و آن سو بکشانیم.
شوپنهاور در مورد انکار اراده نیز تحقق آن را در پهنه واقعیت و صحنه زندگی ناممکن میداند و دستکم در موارد بسیار نادر، واقعی میبیند. در اینجا ارادهای که او میگوید هر جنبندهای سرشار از آن است و ماهیت آنها را شکل میدهد مبنا گرفته میشود و نه غایتالقصوایی که او به عنوان انکار اراده به پیش میکشد. هر موضعی که نسبت به انکار اراده داشته باشیم و هر بحث و چالشی که نسبت به ماهیت غیرخنثی و شرآلود جهان داشته باشیم اما نمیتوانیم این نگرش شوپنهاور را در هسته فلسفه او نادیده بگیریم که آرمان او هیچگاه بر واقعیتی که او از جهان درک میکرد تحمیل نشد.
@mohsenkouchaki1
@Philosophy_Sch
7 520
حال با نتیجهگیری پایانی که کردیم برویم سراغ شوپنهاور
شوپنهاور نیز پیرو کانت و هیوم از راز ناگشوده درمیگذرد و آن را توضیحناپذیر رها میکند. ( توجه شود که به طور کلی این راز، فارغ از پیچیدگیهایی است که در تفکیک گذاریها و سطوح معرفیشده نمایان است.) و بنابراین هدف شوپنهاور نیز یک هدف معرفتی است و میخواهد محدوده شناخت حفظ شود.
با این حال این نکته به این معنا نیست که فلسفه شوپنهاور به طور کلی از اهداف فلسفه اپیکوری خالی است. آتوریکسیکا که اپیکور آن را غایت زندگی میدانست، فقدان یا دستکم، به کمیته رساندن رنج است و در نهایت آرامشی که در نتیجه آن به بار میآید. در آثار شوپنهاور و به طور مشخص در کتاب «در باب حکمت زندگی» نیز با این نوع آموزهها بسیار روبرو میشویم.
هر چند در فلاسفه رواقی مانند سنکا نیز آموزههای مشابهی وجود دارد که شوپنهاور از آنها وام گرفته است. اما برخلاف رواقیون که لوگوس را به عنوان یک حقیقت متافیزیکی برای رسیدن به سعادت پیشفرض میگرفتند او از یک حقیقت متافیزیکی برای این مقصود استفاده نمیکرد(اراده، حقیقت متافیزیکی او او بود اما نه برای هدف سعادت) او در کتاب جهان همچون اراده و تصور تلویحا به این اختلاف دیدگاه اشاره کرده است. اما با این حال، فارغ از این موضوع در جنبههای بسیاری آموزههای آنها خیلی به هم نزدیک میشود چنانکه در اپیکور و بودا و...نیز چنین است. وجه تشابهی که اپیکور، بودا و شوپنهاور دارند این است که آنها حقیقت متافیزیکی را به عنوان پیشفرضی که بتوان آن را به سعادت پیوند داد کاملا رد میکردند.
@mohsenkouchaki1
@Philosophy_Sch
7 520
اپیکور و خیام، بر این باور بودند که نباید در این رازهای ناگشوده ماند و بنابراین آنها را در حالت تعلیق قرار میدادند و از آنها در میگذشتند. هدف آنها حفظ آرامش بود زیرا غوطه خوردن در این رازهای را مخل آرامش میدانستند. به قول حافظ: «حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو»
فلاسفهای چون هیوم و کانت نیز همین موضع را اتخاذ میکردند اما هدف آنها حفظ محدوده شناخت بود.
@mohsenkouchaki1
@Philosophy_Sch
7 520
حال وقتی از گشوده شدن راز سخن میگوییم منظورمان این است که آیا میتوان یک نظریه بالغ برای این راز پیدا کرد. اگر به عنوان مثال تنظیم دقیق جهان و به طور مشخص ثابت کیهانی را بگوییم که به طور تصادفی این عدد دقیق وجود داشته و موجب شده حیات برای ما محقق شود آنگاه یک نظریه وصلهپینهای ساختهایم. حتی نظریه جهانهای چندگاه و نظریه وجود صانع مدبر نیز از این گونه است.
در نبود نظریه بالغ، میتوان حقایق بنیادین را به عنوان حقایق توضیحناپذیر(brut fact) پذیرفت
تفکیک نظریه بالغ و نظریه خود به خودی برای گریز از روششناسی نسبیگرا مناسب است. توجه کنیم که در اینجا بیان نمیشود که ضروتا نظریه بالغ درست است و یا ضرورتا نظریه خود به خودی غلط است. لفظ ضرورت در اینجا کاملا برداشته میشود
7 520
تفاوت نظریه وصلهپینهای(ad hoc) با نظریه بالغ (mature) همان تفاوت میان دو نظریه اول(باد و همسایه) با نظریه سوم(موش) است.
نظریه خود به خودی یا وصله پینهای صرفا بر اساس شواهد موجود ساخته میشود و هیچ شاهد مستقل از آن برای تایید وجود ندارد. شما همسایه را کجا پیش از این دیدهاید که با خود چند موی خاکستری به خانه شما بیاورد و یا اینکه بخواهد پنیر شما را ببرد و یا باد با خود این موها را بیاورد؟ اما موش را بارها شنیدهاید و دیدهاید که پنیر میخورد و موی خاکستری دارد. بنابراین شواهد مستقلی هستند که این نظریه را تایید میکنند بنابراین نظریه موش یک نظریه بالغ است.
@mohsenkouchaki1
@Philosophy_Sch
7 520
مثالی که وجود دارد و من آن را در مورد خاصی به کار میبرم را در نظر بگیرید:
فردی پنیری را در زیرزمین خانهاش میگذارد و شب به خواب میرود. در نیمه شب صدای خشخشی میشنود و صبح که از خواب بیدار میشود میبیند که پنیر وجود ندارد و چند موی خاکستری رنگ نیز بر روی سطح زمین ریخته.
حال فرضیاتی که مطرح میشود:
۱ـ بادی آمده و این پنیر را با خود برده و چند موی خاکستریرنگ را از بیرون به داخل آورده
۲ـ همسایه این فرد به خانه آمده و این پنیر را با خود برده و برای رد گم کردن چند موی خاکستری رنگ در آنجا ریخته
۳ـ موشی آمده و این پنیر را با خود برده و در حین آن، چند مو از بدن او بر زمین ریخته.
نکته مهمی که وجود دارد این است که همه این فرضیات، با شواهد موجود سازگار است. یعنی هم باد و هم همسایه و هم موش، با ریخته شدن مو، صدای خشخش و ناپدید شدن پنیر سازگار هستند و بنابراین نمیتوان فرضیهای را به دلیل ناسازگاری با شواهد موجود در کرد.
اما اگر شما به ناچار بخواهید یکی را انتخاب کنید چه میکنید؟
@Philosophy_Sch
7 520
به نظر شما راز ناگشوده به معنای رازی که هیچگاه کشف نخواهد شد در کدام یک از این سطوح قرار دارد؟
7 520
به نظر شما راز ناگشوده به معنای رازی که هیچگاه کشف نخواهد شد در کدام یک از این سطوح قرار دارد؟
7 520
به نظر شما راز ناگشوده به معنای رازی که هیچگاه کشف نخواهد شد در کدام یک از این سطوح قرار دارد؟
7 520
در باب چرایی جهان در سه سطح میتوان سخن گفت:
۱ـ سطح رویین که مربوط به حالت خاص این جهان است که کهکشانها و ستارگان و زمین و انسانها و بستر حیاتی که در آن هستیم را شامل میشود
۲ـ یک سطح پایینتر مربوط میشود به عناصر بنیادینی که این ترکیبات از آن حاصل شده که زمان و مکان و ذرات زیراتمی و قوانین بنیادین فیزیک همچون گرانش را شامل میشود.
۳ـ در نهایت پایین ترین سطح و بنیادیترین آنها مربوط به وجود داشتن چیزی به طور کلی است فارغ از چیستی آن. چرا چیزی به جای هیچ چیز هست.
@Philosophy_Sch
7 520
سلام دوستان! روز خوش
برای اینکه نتایج نظرسنجیها، حاصل مشارکت افراد بیشتری باشد چند روز وقفه میدهم و بعد از آن ادامه مطالب را از سر میگیرم.
@mohsenkouchaki1
@Philosophy_Sch
7 520
از نظر بیان اندیشه، کدامیک از این رباعیات خیام را بیشتر میپسندید؟
7 520
🔸️چهار رباعی از خیام
رباعی اول:
هرچند که رنگ و روی زیباست مرا،
چون لاله رخ و چو سَرْو بالاست مرا،
معلوم نشد که در طَرَبخانهٔ خاک
نقّاشِ ازل بهرِ چه آراست مرا؟
رباعی دوم:
دل سِرِّ حیات اگر کَماهی دانست،
در مرگ هم اسرار الهی دانست؛
امروز که با خودی، ندانستی هیچ،
فردا که ز خود رَوی چه خواهی دانست؟
رباعی سوم:
این بحرِ وجود آمده بیرون ز نهفت،
کس نیست که این گوهرِ تحقیق بِسُفْت؛
هرکس سخنی از سَرِ سودا گفتهاست،
زان روی که هست، کس نمیداند گفت.
رباعی چهارم:
اَجرام که ساکنان این ایواناند،
اسبابِ تَرَدُّدِ خردمنداناند،
هان تا سرِ رشتهٔ خِرَد گُم نکنی،
کانان که مُدَبّرند سرگرداناند.
@Philosophy_Sch
